سى سال پس از انقلاب بهمن

سه شنبه ، ۱۸ فروردين ۱۳۸۸؛ ۰۷ آوریل ۲۰۰۹

چاپ



تراب حق شناس ۲۶ نوامبر ۲۰۰۸
پاسخ به سؤالات آرش شمارۀ ۱۰۲

سئوالات:

۱- چرا مردم ايران به اين گستردگى عليه رژيم شاه شوريدند و انقلابِ بهمن ۱۳۵۷ رخ داد؟ شرايط داخلى و خارجى آن دوران، چگونه بود؟
۲- انقلاب اسلامى بر محور كدام طبقات اجتماعى به پيروزى رسيد/ و نقش خمينى تا چه حد تعيين كننده بود/ و آيا انقلاب «غيراسلامى» ممكن بود؟
۳- روشنفكران و نيروهاى سياسى مختلف به انقلاب اسلامى چگونه برخورد كردند/ خطاهاى آن‌ها چه بود/ و چرا جمهورى اسلامى، به فاصله كوتاهى پس از انقلاب، موفق به سركوبِ نيروهاى آن‌ها شد؟
۴- رژيم جمهورى اسلامى كه غرقه در نارضايى توده‌اى و بحران هاى داخلى و خارجى است چطور بر سر پا مانده و حكومت خود را تا به امروز ادامه داده است ؟
۵ - خلاصى مردم ايران از اين رژيم و اين كه يكبار ديگر مثل انقلاب ۵۷ از چاله به چاه نيافتند مستلزم چيست؟

پاسخ به سؤال اول:

واكنش مردم ايران با همۀ تنوع طبقاتى، قومى و فكرى آنها به اوضاع حاكم به درستى گسترده بود. گسترده تر از هركدام از انقلاب هاى تاريخ معاصر بشرى. علت اين گستردگى و شمول، گستردگى ستم در اشكال متنوع آن بود كه دست كم يك قرن سابقه داشت و مردم نسبت به آن حضور ذهن داشتند. نبايد ناگفته گذاشت كه آن ستم همه جانبه، به ناگزير، با بيان ساده و عوامانۀ فرهنگ مذهبى همراه شد و به گستردگى مبارزه با رژيم كمك كرد، اما آثار منفى و ويرانگرى نيز از خود برجا گذاشت كه هنوز ادامه دارد. انباشت ستم همه جانبۀ ديرين به چنين انفجارى انجاميد و هيچ چيز نمى توانست مانع از اين انفجار شود. مردم بيش از اين نمى توانستند بر سرنيزه بنشينند و حاكمان نيز بيش از اين نمى توانستند بر سرنيزه تكيه دهند. انقلاب همه جا غافلگير كننده است.

۳۰ سال پس از انفجار عظيم اجتماعى و سياسى ايران، يا انقلابى كه در سال ۱۳۵۷ رخ داد، هنوز بررسى همه جانبه اى از علل آن انجام نشده است و آراء گوناگونى غالباً يكجانبه و محدودنگرانه، آرائى غيرتاريخى و سرشار از حب و بغض هاى گذرا دربارۀ آن رايج است. انفجار سال ۵۷ امرى ناگزير بود و مجموعۀ صدها شرايط داخلى و خارجى، نارضايتى ها را به نقطۀ جوش و انفجار رساند. اين مجموعه است كه بايد ديد. همين گستردگى كه در سؤال بدان اشاره شده مى تواند ما را به علل انفجار و غيرقابل تحمل بودن اوضاع رهنمون شود. تحليل هاى ساده انگارانه كه آن را منحصراً يا اساساً ناشى از يك يا چندتا از عوامل زير مى دانند مانند سياست حقوق بشر كارتر، فتنۀ خمينى، مدرنيسم شاه و تضاد سنت و مدرنيته، برآمد بنيادگرايى اسلامى و آخونديسم، فاشيسم مذهبى، جنبش لومپن ها كه ناشى از هجوم روستائيان به شهرها بود، كودتاى ۲۸ مرداد و بازتاب آن، نقش جنبش روشنفكرى و شبهاى شعر گوته، جنبش زحمتكشان خارج از محدوده، بحران اقتصادى، تضاد بين رشد آزاد سرمايه و سرمايه انحصارى، تضاد بين دنياى كار و سرمايه، جنبش مسلحانۀ چريكى سالهاى ۵۰، جنبش كارگرى و اعتصابات آن با ضربه اى قاطع كه بر رژيم شاه وارد آورد، مداخلات آمريكا و اروپا آنطور كه در كنفرانس گوادلوپ ديده شد و مصلحت استراتژيك دنياى غرب در محاصرۀ شوروى و روى كار آمدن رژيمى مذهبى در همسايگى شوروى، و... (در اينجا از اشاره به آنچه رسانه هاى تبليغاتى رژيم را در اين باره انباشته و معجزات و كرامات در مى گذريم.) بارى، اين ها هيچيك در بهترين حالت، جز پاره اى از حقيقت را منعكس نمى كنند و مى دانيم كه بخشى از حقيقت را گفتن چيزى جز دروغ نيست. يك قرن پيش، وقتى انقلاب مشروطيت عملاً ناكام ماند، همين نوع برداشت هاى يكجانبه دربارۀ آن رواج يافت كه «اين هم كار انگليسها بود». دربارۀ جنبش بزرگ ملى شدن صنايع نفت هم همين برخورد رخ داد و هنوز در گوشه و كنار تفسيرهايى انحرافى و غير تاريخى ديده مى شود كه «ملى شدن نفت به ضرر ايران بود و در نتيجه، غلط».

بارى، حوادث انقلابى تاريخى زادۀ صدها عامل آشكار و پنهان است. نبايد فراموش كرد كه آنچه رخ مى دهد برآيند همۀ عوامل است. در جامعۀ طبقاتى، تضاد منافع بين طبقات است كه در جلوه هاى گوناگون آن باعث انقلاب مى شود. منافع مادى و ملموس همگان، مناسبات اجتماعى، انديشه ها، آگاهى ها، سازمانيابى، تكنولوژى، حافظۀ تاريخى و فرهنگى و دينى، سن جمعيت فعال، و عوامل فراوان ديگر و نيز تأثيراتى كه محيط داخلى از محيط جهانى مى گيرد، همه تأثير دارند. بارى اين انقلاب گسترده كه اقصى نقاط كشور، درون خانواده ها و حتى فرزندان خانواده هاى مرفه را دربر گرفت ريشه در علل بسيار گوناگون داشت. اما اينكه آن انفجار منجر به روى كار آمدن رژيم سرمايه دارى وحشى با روبناى دينى گرديد ناشى از تصادف و «نابهنگامى» نيست. اين رژيم برآيند مناسباتى ست كه بر جامعۀ ما و جامعۀ جهانى حكمفرما بود. اگر اينطور به قضيه نگاه كنيم دربرابر آنچه رخ داده حيران نخواهيم شد كه چرا خمينى بر سرِ كار آمد و اين سؤال پيش نخواهد آمد كه چرا انديشه هاى لائيك نتوانستند موج مذهبى را كنار بزنند يا دربرابر آن مقاومتى مؤثر كنند و ساده انگارى هايى از اين قبيل. به نظر مى رسد كه عقب ماندگى هاى تاريخى ما و ديكتاتورى و سركوب و سلطۀ طبقاتى مانع از شكوفايى جامعه شده بود. از اين آب خُرد جز ماهى خُرد نمى توانست برخيزد.

تأكيد و اصرار من بر ضرورت همه جانبه ديدن و عمل كردن ناشى از اين تجربه است كه براى مثال، درگذشته همه چيز بر رفتن شاه متمركز بود، ديديم كه رفت و مشكلات باقى ست. امروز همه چيز را در خلاصى از به اصطلاح رژيم اسلامى و آخوند خلاصه مى كنند كه باز محدودنگرانه است. اما متنوع ديدن علل انقلاب به معنى آن نيست كه همۀ علل به يك اندازه تأثير داشته اند و عامل تعيين كننده اى دركار نبوده است. شك نيست كه اگر عوامل به اصطلاح زيربنايى با عوامل ظاهراً حاشيه اى كه كمتر مورد توجه قرار مى گيرد همراه نمى شد انفجار رخ نمى داد. اگر مبارزۀ طبقاتى و انقلابى بر عامل مهم تضاد دنياى كار و سرمايه (يعنى تضاد اكثريت زحمتكش با اقليت بهره كش، يعنى تضاد بين اكثريتى كه دموكراسى واقعى و صلح برايش حياتى ست و اقليتى كه هرجا منافعش ايجاب كرد به سركوب و تجاوز و پامال كردن اصول دموكراتيك مى پردازد) استوار باشد و به تئورى و عمل لازم مسلح باشد شرايط و فرصت هايى را كه خارج از محدودۀ اختيارات آن رخ مى دهد مى تواند در راستاى اهداف خود به خدمت گيرد، چنان كه نيروى طرف مقابل يعنى نيروى استثمارگر نيز همين كار را مى كند.

پاسخ سؤال ۲

انقلابى كه از اعماق جامعه برخاسته بود و عمدتاً براى طبقات محروم قبل از هركس ديگر، امرى حياتى بود، به پيروزى نرسيد. شكست خورد و تنها به سقوط سلطنت انجاميد. اين انقلاب كه به دليل سركوب آزادى ها در دورۀ شاه، هيچ آمادگى ذهنى براى آن وجود نداشت، يعنى نه در تئورى و نه در سازمانيابى گامى مؤثر به جلو برنداشته بود چنان خلع سلاح بود كه نيروهاى ارتجاعى روحانيت و بازار يعنى بورژوازى سنتى مسلح به عقايد مذهبى كه به لحاظ تاريخى قدرت بسيج خود را حفظ كرده بودند و از امكانات طبقاتى و ايدئولوژيك كافى برخوردار بودند توانستند خلأ سياسى را پر كنند و آن انقلاب بى سر و بى برنامه را از آنِ خود كنند و كلىۀ نيروهايى را كه مى توانستند مانعى در سر راهشان ايجاد كنند قلع و قمع كردند. بايد توجه كنيم كه اين فرآيند در دو مرحلۀ متمايز از يكديگر رخ داد. در دورۀ اول، يعنى در دورۀ واژگونى رژيم شاه نقش توده ها و خواست هاى انقلابى و دموكراتيك آنان بيشتر بود. هدف نخستِ همگان سقوط رژيم شاه بود، هرچند خمينى شعار «همه با هم» يعنى «همه با من» را به تظاهر كنندگان حقنه كرد و كوشش مى شد به بهانۀ جلوگيرى از تفرقه، صداى نيروهاى چپ و دموكرات را خفه كنند. در حالى كه در دورۀ دوم، يعنى استقرار رژيم، جريان مذهبى به رهبرى خمينى به تدريج و به نحوى حساب شده از ليبرال هاى مذهبى و ملى (نهضت آزادى، بنى صدر، مدنى و فروهر) «براى زين كردن اسب» و از حزب توده براى فروخواباندن شور انقلابى استفاده كرد و هنگامى كه مخالفان يكى پس از ديگرى تضعيف شدند توانست با استفاده از «نعمت» جنگ با عراق و گسترش سركوب زنان و سانسور مطبوعات، مخالفان طبقاتى خود را (كه كارگران و زحمتكشان و نيروهاى سياسى جانبدار آنان بودند) وحشيانه قلع و قمع كند. با گذشت زمان، پردۀ توهمات مردم نسبت به رژيم جديد كنار مى رفت. نيروهاى اجتماعى قطب بندى مى شدند. راديكاليسم چه در بين نيروهاى چپ و چه مجاهدين رو به افزايش بود. بورژوازى از همين راديكاليسم وحشت داشت و سركوب نيروهاى راديكال را در دستور گذاشت. اقشار مختلف بورژوازى در اين سركوب همداستان بودند. تيمسار مدنى (از جبهۀ ملى) كه تجربۀ سركوب جنبش را در خوزستان داشت در انتخابات رياست جمهورى رأى فراوان آورد. در تاريخ ايران، در جريان تحولاتى كه به تضعيف حكومت مركزى انجاميده و مردم اندكى امكان نفس كشيدن يافته اند، گرايش به راديكاليسم افزايش مى يابد. جامعه پس از شهريور ۱۳۲۰ چنان راديكاليزه شد كه جنبش ملى نفت را پديد آورد. در اوايل سالهاى ۱۳۴۰ نيز شل شدن سلطۀ شاه با روى كار آمدن على امينى باز جامعه راديكاليزه شد. كشتار ۱۵ خرداد رخ داد، نطفۀ سازمان هاى چريكى متعدد، از جمله فدايى و مجاهد بسته شد. پس از قيام ۱۳۵۷ هم همين طور. روشن است كه سركوب هاى خونين دهۀ ۱۳۶۰ در كجا ريشه داشت و رژيم از حمايت كل بورژوازى كه به وحشت افتاده بود برخوردار بود.

بايد به روشنى گفت كه سركوب كارگران و زحمتكشان و به بند كشيدن آنان در چارچوب خانۀ كارگر و انجمن هاى اسلامى و به خون كشيدن نيروهاى كمونيست و دموكرات لائيك كه «ضد قدرت» مهمى محسوب مى شدند همه با موافقت صريح يا ضمنى اقشار مختلف بورژوازى (از جمله روشنفكران ليبرالش!) صورت گرفت. حالا خيلى ها مايل اند فراموش كنند كه در ابتداى قدرت گيرى رژيم، نيروهايى كه با حاكميت طبقاتى و ايدئولوژيك اين رژيم مخالفت مى كردند و با جسارتى حيرت انگيز در كوچه و خيابان به نفع طبقۀ كارگر و خواست هاى سوسياليستى و دموكراتيك و عليه حاكميت مذهب و ولايت فقيه فعاليت داشتند چقدر در اقليت بودند و از سوى بسيارى از مخالفين امروزى رژيم (كه خود را طلبكار مى دانند) به چپروى و ماجراجويى متهم مى شدند و از طرف برخى از جناح هاى به اصطلاح اپوزيسيون با آنها مبارزه مى شد و وقتى هم كه دستگير يا اعدام مى گشتند كسى صدايش در نمى آمد! اينها را نبايد ناگفته گذاشت. برآمد طبقۀ اجتماعى حاكم و هژمونى ايدئولوژيش و رهبرى خمينى همه در همان شرايطى ريشه داشت كه انفجار را باعث شد. اين به اصطلاح «پيروزى انقلاب اسلامى و رهبرى خمينى» از همان بيمارى و فساد اجتماعى كه از پيش وجود داشت مايه مى گرفت. مجموعۀ موازنۀ قوا و برآيند نيروها جز اين نمى توانست نتيجه اى پديد آورد. تلاش هايى كه از يك قرن پيش صورت گرفته بود تا تحول اجتماعى به سوى آزادى، عدالت اجتماعى، لائيسيته راه ببرد، همه به دست طبقات اجتماعى حاكم و ايدئولوژى و ديكتاتورى شان به شدت سركوب شده بود. براى مثال، بى محتوا كردن انقلاب مشروطه و كشتار آزاديخواهان در باغشاه، روى كار آمدن رضا شاه و كورتاژ فرزندى كه اميد مى رفت از حركت روشن نگرى و روشنگرى قبل از مشروطه زاده شود، استقرار ديكتاتورى سياه رضا شاه، قانون ضد اشتراكى ۱۳۱۰، نابود كردن بذرهايى كه اقدامات سوسيال دموكراتها و كمونيستها، كسانى مانند دهخدا و دكتر تقى ارانى پراكنده بودند، رواج انديشه هاى شووينيستى و فاشيستى از يك طرف و تبليغات و فعاليت هاى نوع فدائيان اسلام از طرف ديگر، سركوب و ممنوعيت سنديكاها و تشكل هاى كارگرى و دهقانى، آشنايى ناقص و انحرافى روشنفكران با ماركسيسم كه همان هم به سخت ترين شكلى سركوب مى شد، سركوب جنبش ملى نفت، كودتاى سياه ۲۸ مرداد و در پى آن استقرار ايدئولوژى خدا ـ شاه ـ ميهن، و بعد حاكميت ساواك، زندان و قتل هر دسته از مخالفان حكومتى و سانسور افكار و انديشه هاى مترقى، تحقير مردم و پرستش خاندان سلطنت و بالاخره سركوب هر نوع اپوزيسيون زير عنوان مبارزه با كمونيسم و پر و بال دادن به خرافات و انديشه هاى مذهبى همراه با اعدام مبارزان چريك در سال هاى ۴۰ و ۵۰... تا برسد به حزب واحد رستاخيز و سلطۀ همه جانبۀ دربار بر هر حركتى كوچك يا بزرگ كه بخواهد در كشور صورت بگيرد و ادعاهاى احمقانۀ انقلاب سفيد و دروازۀ تمدن بزرگ...

بارى، چه كسى مى تواند انتظار داشته باشد كه از اين همه مفاسد و ستم هاى همه جانبه واكنشى مناسب تر پديد آيد؟ كاردانى ها، انديشه هاى مترقى و كوشش هاى بى دريغ و صادقانۀ فردى و گروهى به سوى «استقلال و آزادى» نه تنها كم نبود، بلكه فراوان بود، قهرمانانه بود؛ اما دربرابر موج تاريخى عقب ماندگى ها نمى توانست تأثيرى داشته باشد.

نيروى اجتماعى مترقى و دموكرات و سوسيايست به رغم آنكه در چارچوب آرزوها، اكثريت قاطع جمعيت كشور را دربر مى گرفت، اما در نتيجۀ يك قرن سركوب و عقب نگه داشته شدن، زخمى و تار و مار شده، آش و لاش و حيران و از نظر تئورى و تجربۀ متشكلِ مبارزاتى خلع سلاح بود و دربرابر غول جهل و استثمار كه مسلح به فريبكارى هاى مذهبى براى حفظ منافع كل بورژوازى ايران و امپرياليسم جهانى در منطقه به ميدان آمده بود، نمى توانست واكنشى نيرومندتر و درست تر داشته باشد. مقاومت قهرمانانۀ زحمتكشان شهر و ده در كوتاه مدت، در يك نبرد، شكست خورد، اما ۳۰ سال است كه اين مقاومت جانانه در كلىۀ عرصه هاى اجتماعى ادامه دارد و اميد مى رود كه در انقلاب ناگزير آينده دستاوردها و تجارب سال هاى شكست را به آبديدگى و سلاحى كارآمد بدل كند.

اين رژيم فرزند خلف رژيم هاى طبقاتى و ارتجاعى گذشته است. در رابطه با اصطلاح «انقلاب اسلامى يا غير اسلامى» كه به كار برده ايد بايد عرض كنم كه خود اين نامگذارى هم يكى از جلوه هاى همان فساد طبقاتى و ايدئولوژيك حاكم بر جامعۀ ما ست و گرنه «اسلام» به عنوان دين و احكام آن، امرى تاريخى يعنى متعلق به شرايط زمانى و مكانى ۱۴۰۰ سال قبل است كه هر نظرى دربارۀ منشأ آن داشته باشيم، مثل هر مذهب ديگر، مسلم است كه براى حل مسائل جهان كنونى كارائى نمى تواند داشته باشد و پاى آن را به ميان كشيدن جز نيرنگى براى قبولاندن و ادامۀ سلطۀ طبقاتى استثمارگران نبوده و نيست.

پاسخ به سؤال ۳

روشنفكران و نيروهاى سياسى مختلف يكدست نبودند، بلكه به طبقات گوناگون و متضاد تعلق داشتند و پروردۀ همان نظام طبقاتى گذشته بودند. تازه آن دسته كه ترقى خواه بودند به رغم آگاهى ها و تلاش ها و برنامه هايى كه داشتند به لحاظ كمّى نيروى چندانى به حساب نمى آمدند و نمى توانستند بر مسير امور تأثيرى بگذارند. مى توانستند مقاومت كنند و تا حد زيادى كردند و نمونه اش اينهمه كشته و زندانى و آواره و خفقان گرفته يا پشيمان است كه فضاى ايران را خونين، غمزده، نوميدانه يا با بى اعتنائى به سياست آلوده كرده است.

نخستين پرسشى كه دراين باره مطرح شده اين است كه خطاى آنها چه بود. راستى چرا وقتى از اين نيروهاى مخالف كه غالباً در كنار اكثريت جمعيت ايران يعنى كارگران و زحمتكشان ايستادند سخن به ميان مى آيد بايد به «خطا» هاى آنان اشاره شود؟ مگر علت بقاى رژيم خطاهاى آنها ست؟ چرا از تلاش هاى صادقانه و دشوار آنان براى فهم مسائل، يافتن راه حل هاى ريشه اى و انقلابى، مقاومت جانكاه دربرابر قهر و اتهام و بايكوت كه گاه حتى از طرف خانواده ها عليه آنان اعمال مى شد، از آمادگى شان براى مبارزه تا زندان و مرگ حرفى زده نمى شود؟ در مورد اشتباهاتى هم كه رخ داده بايد گفت آنها هم جزئى از مردم اند. آنها هم به تدريج فهميدند و موضع گرفتند. گاهى اشتباه هم كردند و بودند برخى از آنان كه «صبح دروغين» را راستين پنداشتند ولى توجه كنيم كه اگر هم مى فهميدند با توجه به اوضاعى كه بر آنان گذشته بود، چندان وزنه اى در كل جمعيت كشور نداشتند كه بتوانند مانع از وقوع فاجعه شوند.

جمهورى اسلامى زادۀ حركتى طبقاتى، ارتجاعى با نيروى تاريخى مذهب و فريبكارى هاى عميق آن بود و البته مى توانست از پسِ جوانه هايى كه در اقشار پراكندۀ اجتماعى روئيده و هنوز ريشه نگرفته بود برآيد. رژيم هاى يك قرن اخير در ايران، زمينه را براى حركت مردمى و تشكل هاى توده اى از نوع سنديكاها و انجمن ها و انتقال آزاد اطلاعات و بحث و تأمل خشكانده بودند. ساقۀ حركت هاى مردمى و مترقى و انديشه هاى غير دينى و لائيك و به خصوص رفتار و منش دموكراتيك بسيار نحيف و شكننده بود. فقر معنوى هم مانند فقر مادى ريشه اى تاريخى داشت و هريك ديگرى را تشديد مى كرد. در يك كلام، رژيم پهلوى و قدرت هاى خارجى همپيمانش از سالها پيش، راه را براى رژيم سركوبگر طبقاتى و مذهبى كنونى هموار كرده بودند كه او هم ادامه داده است. برآمد اين رژيم ابداً «نابهنگامى» نبود. ايران همچنان بهشت سرمايه داران است و جهنم كارگران و زحمتكشان. ماىۀ تأسف است كه بسيارى از مخالفان رژيم درك هاى ساده و محدود را بر تعمق ترجيح مى دهند و براى هر بادكنكى كه برايشان هوا كنند هورا مى كشند و چهار روز بعد فراموش مى كنند انگار نه انگار كه... آنها در زمينۀ سياست داخلى به ترتيب براى رفسنجانى و سازندگيش، براى خاتمى و اصلاحاتش، براى «رفراندوم» و قانونى و غيرخشونت آميز بودنش، براى گنجى و عوض شدن و «هزينه» كردنش، و سرانجام براى خوش آمد به جنگ احتمالى بوش با ايران و حقه بازى هاى ديگر هورا كشيدند، دل بستند. در زمينۀ خارجى هم همراه با سقوط شوروى، برخى از همانها كه رگ گردنشان با نام شوروى و در دفاع از سياستهايش سفت مى شد به فحاشى كور به آن پرداختند و طرفدار دموكراسى ارمغان آمريكا شدند و حاضر نشدند نه ابوغريب ها را ببينند و نه گوانتاناموها را.

پاسخ به سؤال ۴

اينكه نوشته ايد رژيم «غرقه در نارضايى توده اى و بحران هاى داخلى و خارجى» ست درست است، اما ايران در اين باره استثنا نيست. بسيارى از رژيم ها در چنين موقعيتى قرار دارند، اما اين وضع به تنهايى رژيمى را واژگون نمى كند و مستلزم جمع شدن شرايط مختلف است. عوامل بقاى رژيم هرچه باشد، مهم تر از همه فقدان نيروى متشكل كارگرى، توده اى و انقلابى ست. وجود چنين نيرويى مى تواند در صورتى كه شرايط فراوان و غير قابل پيش بينى فراهم آيد آنها را به نفع انقلاب به كار گيرد. به نظر مى رسد اين نيرو كه الزاماً در چپِ قدرت طبقاتىِ حاكم، يعنى در صف مقابل قرار مى گيرد بايد دست از بى اعتنايى به جنبش مستقل طبقۀ كارگر بردارد. طبقۀ كارگر در گستره و طيف وسيع خود، بايد خويشتن را به عنوان جنبشى مستقل بسازد و به رسميت بشناسد تا مانند گذشته به سياهى لشكر طبقات ديگر تبديل نشود. شكست انقلاب در ايران و تحت الشعاع قرار گرفتن جنبش كارگرى باعث شده است كه اين جنبش به رغم مشاركت مهمش در براندازى رژيم شاه، وضعى به مراتب بدتر از پيش داشته باشد. قدرت اين طبقه كه وقتى سرانجام قد راست كرد شاه را به زير كشيد، بايد از چنان هشيارى و سازمانيابى و استقلالى برخوردار باشد كه مُهر خود را بر تحول ناگزير آينده بكوبد و بتواند آن را به سود اكثريت عظيم جامعه كه انقلاب ضد سرمايه دارى به نفع شان است در دموكراتيك ترين شكل ابتكارى خود بپرورد.

پاسخ به سؤال ۵

نمى دانم چه كسى مى تواند ادعا داشته باشد كه بگويد مردم بايد چنين كنند يا نكنند. به نظرم دورۀ اين گونه خودبينى ها بسر آمده است. كسانى كه در عرف عمومى به عنوان روشنفكر يا مبارزان سياسى چپ شناخته مى شوند جزئى از اكثريت تحت ستم و تحت استثمار جامعه ايران و جامعۀ جهانى اند. نقش آنها يارى رساندن به جنبش توده اى و مشاركت در آن با هرگونه امكانات به ويژه تئوريك، تجربى و آگاهى هايى ست كه دارند. آنها هم بخشى هستند از ميليونها عنصرى كه در اين مبارزۀ طبقاتى و تاريخى شركت دارند. كارى كه بايد كرد به نظر مى رسد گسست از نوع سابق نگرش به مبارزۀ توده ها ست. بايد بى هيچ ادعاى احمقانۀ رهبرى و غيره، با فروتنى كامل در مبارزۀ خطيرى شركت داشت كه كارگران و زحمتكشان هر روز و هر ساعت در آن شركت دارند و جانشان را مايه مى گذارند. پرسيده شده است كه مثلاً به اصطلاح روشنفكران و مبارزان سياسى بايد چه كنند تا «دوباره به چاه نيفتيم».

بايد عرض كنم كه قدم اول گسست از ذهنيت رايج «چوپان و گله اى»، ذهنيت «ولايت فقيهى»، ذهنيت «حزب ما» و «گروه ما» است كه به آن مبتلا هستيم. كارگران و توده هاى ستمديده مبارزۀ تاريخى شان را جلو مى برند. ما اگر در مبارزۀ طبقاتى جارى، خود را در صف آنان مى دانيم بايد بى ادعا و بدون چشمداشت، آماده باشيم در بزرگترين ماجراجويى بشريت كه همانا فراتر رفتن از نظام سرمايه دارى و كارمزدى ست صبورانه و گام به گام با توده هاى كار كه خود جزئى از آنيم همراهى كنيم و در جهت آفريدن آن آيندۀ هنوز ناشناخته اى كه سوسياليسم و كمونيسم ناميده شده دوشادوش آنان مبارزه كنيم. در آن آينده هيچ يك از دستاوردهاى تمدن بشرى از علم و هنر و ادبيات و خلاقيت هاى گوناگون و تجربه هاى رهايى فردى، اجتماعى و غيره ناديده گرفته نمى شود. آينده اى كه آرزويش داريم بر شالودۀ دستاوردهاى عظيم گذشته كه هركدام نقش تاريخى خود را داشته اند و ديگر قابل تكرار نيستند بنا مى شود.
(منتشر شده در آرش ۱۰۲، ژانويه ۲۰۰۹)