مصاحبه با روحانی و حق شناس: تماس با خمینی در نجف - (الف)

توجه، باز شدن در یك پنجره جدید. چاپ

شماره مطلب
مصاحبه با روحانی و حق شناس: تماس با خمینی در نجف
مصاحبه با روحانی و حق شناس: تماس با خمینی در نجف (الف)
مصاحبه با روحانی و حق شناس: تماس با خمینی در نجف (ب)
مصاحبه با روحانی و حق شناس: تماس با خمینی در نجف (پ)
تمام صفحات

مصاحبه با رفقا حسین روحانی و تراب حق شناس پیرامون
تماس با آيت الله خمینی در نجف در طی سال های ۱۳۴۹ تا ۱۳۵۳

۱
پيكار، سال دوم، شماره ۷۰، دوشنبه ۱۰ شهريور ۱۳۵۹، صص ۱ و ۷ و ۱۲
تب ضد کمونیستی و ضد مجاهدینی و حملات هیستریک اخیر دستگاه های وابسته به رژیم جمهوری اسلامی علیه کمونیست ها و مجاهدین خلق، ماهیت رژیم را بیش از پیش بر توده ها عیان ساخت. رهبری فعلی مجاهدین هرگز به نفع خود ندانست که تمام حقیقت گذشته مجاهدین را به توده هایش، به اعضا و کادرهای جوانش باز گوید. چرا؟!
در چند ماه گذشته هیئت حاکمه نیروهای خود را شدیداٌ علیه نیروهای انقلابی بسیج کرده است. دامنهء این حرکات کینه توزانه  که همه نیروهای انقلابی و عمدتاٌ کمونیست ها را مورد هدف قرار می داده اکنون مجاهدین خلق را بیش از پیش زیر ضربات خود گرفته است. حزب ارتجاعی جمهوری اسلامی که مبتکر حملات علیه مجاهدین بوده است پس از نطق های پیاپی آیت الله خمینی و آیت الله [حسينعلى] منتظری و غیره و نیز از طریق عناصر ارتجاعی وابسته به حزب، در مساجد و سخنرانی ها از طریق رادیو، تلویزیون و روزنامه ها، به این حرکات ضد انقلابی خود شدت بیشتری بخشیده است.
سخنرانی آیت الله خمینی در چهارم تیر ماه ۱۳۵۹ سر فصل تازه ای در حرکات رژیم علیه نیروهای کمونیست و مجاهدین خلق بود. در آن سخنرانی که مهمترین نکات آن را در سطور بعد، بطور خلاصه خواهیم آورد، آیت الله، واقعیت مبارزه مجاهدین خلق در دوران شاه را تحریف کرده تهمت های ناروایی بر مبارزین جان بر کفی که در آن سال های سیاه، بی امان و سازش ناپذیر با رژیم مزدور شاه و اربابان امپریالیستش به مبارزه برخاستند نسبت داد.
قبل از این ما همواره شاهد موضعگیری های خصمانه آیت الله علیه نیروهای چپ بوده ایم اما در مورد مجاهدین، تا بحال این چنین صریح برخورد نشده بود. این نتیجه اجتناب ناپذیر اوجگیری مبارزه طبقاتی و عجز رژیم جمهوری اسلامی از حل مشکلات فزاینده جامعه ماست. اعلام مواضع آیت الله با چنین صراحتی، یک پیروزی بزرگ برای نیروهای انقلابی سازش ناپذیر و کلیه کارگران و زحمتکشان است. همچنان که اعلام این مواضع شکست سختی است برای کلیه سازشکاران و تسلیم طلبان؛ شکستی برای کسانی که می کوشیدند جهت منافع خود، مرز بین انقلاب و ضد انقلاب را مخدوش سازند و با اصلاح طلبی، وسط کمر مار را گرفتن، برخوردهای رویزیونیستی و فرار از مبارزه طبقاتی، جنبش خلق را در حد منافع طبقاتی خود مهار کنند.
رشد روزافزون جنبش انقلابی و چپ، رهبران جمهوری اسلامی را که پاسدار منافع زمینداران، سرمایه داران و تجار و دیگر اقشار مرفه جامعه و حافظ فرهنگ ارتجاعی (از نوع ولایت فقیه) هستند به وحشت انداخت. ادامه جنگ در کردستان، بالا گرفتن نارضایی های عمومی و اوجگیری اختلاف و تضادهایی که بین جناح های حاکم (حزب جمهوری اسلامی و جناح بنی صدر) بر سر چگونگی مقابله با جنبش توده ها وجود دارد و بالاخره رشد سریع نیروهای کمونیستی و گسترش پایگاه توده ای نیروهای انقلابی دمکرات، حزب جمهوری اسلامی و پشتیبان کامل آن، آیت الله خمینی را به یک جبهه بندی صریحتر در برابر جنبش خلق واداشت.
آیت الله خمینی، در سخنرانی مورد بحث، یکبار دیگر از جناح ارتجاعی عقب مانده هیئت حاکمه (حزب جمهوری اسلامی) بیشترین تأیید و حمایت را به عمل آورد و مهمترین بهانه و مستمسک را برای حملات آتی باند چماقداران و اوباشان حزب جمهوری اسلامی به دست آنان داد. آیت الله خمینی، در حالیکه در آن روزها اختلاف بین دو جناح هیئت حاکمه اوج گرفته و "افتضاح بزرگ" حزب جمهوری اسلامی در نوار [حسن] آیت، به مسئله سیاسی روز تبدیل گشته بود، حمایت خویش را از برنامه های حزب (یعنی همان توطئه هایی که آیت اساساٌ علیه نیروهای انقلابی و جنبش خلق به میان کشیده بود) اعلام کرد و لبه تیز حمله خود را متوجه نیروهای انقلابی نمود.
آیت الله خمینی، در سخنرانی خود، علیرغم آنچه معمولا ادعا می شود که "زبان را نباید جز به راستی گرداند" به نیروهای انقلابی نادرست ترین تهمت ها را زد و آنان را به صفاتی توصیف نمود که هر کس اندکی به واقعیات اجتماعی ما آگاه باشد و منافع طبقاتیش چشم او را نبسته باشد نا درست بودن آنها را درک خواهد کرد.
او نیروهای انقلابی را که از سالها پیش علیه رژیم خونخوار شاه مبارزه کردند، به عنوان "گروه هایی  که بعد از انقلاب مثل قارچ روييدند و قبلا تماشاچى بودند خواند. او آنها را "مانع پیشرفت انقلاب"، "بر پا کننده غائله"، "خرمن سوز"، "برباد دهنده کشور" "دروغگو به مردم"، "عامل آمریکا"، "بر هم زننده کارخانه ها و کشاورزی" و " دریافت کننده پول از خارج" نامید!!!
او کارگران حق طلب کارخانجات را که هنوز زیر شلاق سرمایه داران جان می کنند متهم کرد که "پول می گیرند تا اعتصاب کنند"! او افراد بی خانه و مسکن را که دست به مصادره برخی از خانه های سرمایه داران زده و در آن سکونت کرده اند "غارتگر" و "از ريشه همان رژیم سابق خواند"! آیت الله خمینی تمام اقدامات سرکوبگرانه، تمام اقدامات ضد دمکراتیک و جعل و تحریف های "انتخابات" های سال گذشته را که کمتر کسی جز حزب جمهوری اسلامی از آن رضایت دارد و آن را محکوم نمی کند، "درست و قابل تأیيد خواند". او حتی نیروهای انقلابی و مترقی (نظیر مجاهدین خلق) را که با اقدامات ارتجاعی رژیم مخالفند در کنار افرادی قرار داد که خدمتگذار دربار شاه بوده اند. آیت الله خمینی شهدای عزیز خلق ما را که درسال های سیاه خفقان مبارزه انقلابی کردند و جان در راه  آزادی خلق باختند "افرادی دزد" نامید! او گفت: اگر یک دزدی را کشتند و از طایفه شما بود، آن وقت شما می شوید انقلابی؟  (!)
راستی کدام توهین به خلق های ستمدیده و مبارز ما و به انقلابیون شهید و جان بر کف اين مردم، از این بزرگتر است؟ آیت الله خمینی مجاهدین خلق را "فریبکار" خواند و به قضيهء تماس دو نفر از مسئولین سازمان مجاهدین در خارج کشور طی سال های ۱۳۴۹ تا ۱۳۵۳ (رفقا حسین روحانی و تراب حق شناس) اشاره کرد که در آن سال ها با او در نجف ملاقات کرده اند" (به نقل از پيكار ۶۱.)
این سخنرانی، به نیروهای ارتجاعی و عقب مانده و فرصت طلبانی که نان را به نرخ روز می خورند چراغ سبز نشان داد که هر لجنی که در چنته ماهیت طبقاتی شان دارند گرفته و بسوی مجاهدین و دیگر نیروهای انقلابی پرتاب کنند. یک تب ضد مجاهدینی خاص، بالا گرفت (تب ضد کمونیستی که همواره در اوج بوده است): سر مقاله های اطلاعات و جمهوری اسلامی و کیهان و... سخن رانی های رادیویی ([محمود] دعائی و [على اكبر] هاشمی رفسنجانی و بهزاد  نبوی و...) مصاحبه با آیت الله منتظری و [على] مشکینی و [عبدالرحيم] ربانی و... و منبرهای مساجد، بدگویی به مجاهدین موضوع روزشان شد، اما محتوای این حملات که در سطوح  مختلف صورت می گرفت آنچنان پوک بود که بیشتر رسوایی اجرا کنندگان برنامه را فراهم می کرد. دعوت مجاهدین به مناظره آنقدر تکرار شد و عمومیت یافت که کتابخانه فلان مسجد و انجمن اسلامی فلان دبستان نیز مجاهدین خلق را به مناظره دعوت کرد! و رجبعلی طاهری "نماینده مجلس از کازرون" هم که تا پریروز معتقد بود حدیثی که میگوید "زمین روی شاخ گاو می گردد" (!) درست است و باید آن را قبول کرد و رفتار و کردارش در زندان شیراز (سالهای  ۱۳۵۲ و ۱۳۵۳) با دیگر زندانیان انقلابی و مبارز چنان تعصب آلود و کوته نظرانه بود که بعید است به عنوان سمبل یک تفکر بسیار ارتجاعی و عقب مانده، از ذهن زندانیان آن سال ها برود، مدعی شد که می خواسته سازمان مجاهدین را در سال ۱۳۴۹ اصلاح کند و به راه راست هدایت نماید!! (جمهوری اسلامی ۲۶ مرداد ۱۳۵۹) لجن پراکنی و بسیج توده های نا آگاه علیه آنان به شعار نماز جمعه هم کشید و "مرگ بر منافق" بدنبال "الله اکبر" بارها تکرار شد.
در برابر این همه چوب و چماق و آتش زدن کتابخانه ها و دستگیری و حتی قتل هواداران، رهبری مجاهدین به مهار زدن توده های سازمانی و هوادار از یک طرف و ارسال چند نامه و تلگراف به احمد خمینی و بنی صدر و مقامات دیگر و پخش آنها از طرف دیگر پرداخت. ما در چند مقاله منجمله در پیکار ۶۹ و شماره حاضر، این موضعگیری رهبری مجاهدین خلق را مورد نقد قرار داده ایم.
از سوی دیگر و در ادامه لجن پراکنی های دستگاه های تبلیغاتی رژیم، نشریه ای بنام "پیام جمعه" که ویژه نماز جمعه پخش می شود در شماره اول خود (۲۰  تیر [۱۳۵۹]) عکس دو رفیق ما (حسین روحانی و تراب حق شناس) را چاپ کرد که با چهره دو منافق آشنا شوید، جالب اینکه عکس ها از پرونده این رفقا در ساواک اخذ شده و گوشه ای از تشابه بین دستگاه ضد خلقی کنونی با رژیم ضد خلقی گذشته را عیان می سازد.
این به اصطلاح افشاگری ها علیه مجاهدین و نیروهای انقلابی و کمونیستی در بازار تهران و مساجد و معابر عمومی هم به دستور حزب جمهوری اسلامی و سپاه پاسداران به نمایش گذاشته شد و درماندگی آقایان به قدرت رسیده و وحشتشان از رشد نیروهای انقلابی پیش از پیش عیان گردید. مصاحبه مجله "پيام انقلاب" ارگان سپاه پاسداران با محمد منتظری حاوی وقیحانه ترین تهمت ها به مجاهدین بویژه به رفیق ما تراب حق شناس بود که در سه شماره پیکار (۶۷ تا ۶۹) بطور مختصر بدان ها پاسخ داده شد.
اما آنچه در اینجا نباید فراموش کنیم واقعیتی بود که بسیاری از هواداران جوان مجاهدین خلق با آن روبرو شده بودند. آنها جنبه هایی از تاریخچه سازمان خود را نه از زبان رهبری سازمان، بلکه  این بار از زبان رژیم (از موضعی ارتجاعی) می شنیدند و می خواندند! زیرا رهبری مجاهدین طی یک سال و نیم گذشته همواره از گفتن همه حقیقت به هواداران و اعضای جوان خود امتناع کرده و در بسیاری موارد به تحریف آشکار آن پرداخته است. این رهبری تاریخ سازمان را در وجود معدودی افراد که فعلاٌ با این رهبری متفق و همراهند خلاصه کرده، چنان وانمود کرده است که گویا کسانی که کمونیست شده و هم اکنون در صفوف مجاهدین نيستند، در تاریخ این سازمان و کلاٌ در جنبش انقلابی سال های گذشته، هیچ سهمی ایفا نکرده اند.
ده ها شهید انقلابی کمونیست، دهها عضو وکادر سابق مجاهدین خلق که در زندان و یا خارج زندان به مبارزه  انقلابی ادامه داده اند و بینش ایدئولوژیک مذهبی مجاهدین را رها کرده و با پذیرش مارکسیسم لنینيسم  پیگیرانه برای رهایی طبقه کارگر – این طبقه تا به آخر انقلابی – مبارزه کرده و می کنند، هیچ بوده اند و بلکه بدتر (علیرغم بر خورد انقلابی شان به گذشته) " اپورتونیست های چپ نمایی" بیش نیستند! رهبری فعلی مجاهدین هرگز به نفع خود ندانست که تمام حقیقت گذشته مجاهدین را به توده هایش، به اعضا و کادرهای جوانش باز گوید.  این جمله لنین چقدر گویاست که "اگر قضایای هندسی هم با منافع افراد برخورد می نمود محققاٌ آن را رد می کردند".
رهبری مجاهدین همه حقایق گذشته را می دانند اما نه تنها آنها را نمی گویند بلکه گاه فعالیت ها و مبارزات برخی رفقا را که امروز در چارچوب یک سازمان کمونیستی به مبارزه ادامه می دهند به فرد دیگری، شهید یا غیر شهید نسبت می دهند. نمونه ها زیاد است و ما فعلاٌ لزومی به ذکر آنها نمی بینیم (۲).
۲ [پاورقى]: بطور مثال کافیست از رهبری مجاهدین خلق خواسته شود، شما لیست افرادی را که در عملیات نظامی مهم بین سالهای ۱۳۵۰ تا ۱۳۵۴ شرکت داشته اند منتشر سازید. آن وقت خواهید دید که چگونه رفقای کمونیست ما چه آنها که زنده اند و چه آنها که شهید شده اند در این عملیات سهم اساسی داشته اند. کافیست از این برادران پرسیده شود که شما به چه دلیل نوشته رفیق شهید محمد تقی شهرام را در مورد جنبش دانشجویی و وظایف کنونی آن (که در رابطه با عملیات نظامی علیه گارد دانشگاه صنعتی (شریف) منتشر شد)  را بدون آن که اسمی از نویسندگان آن ببرید منتشر ساختید؟! بلی، شما حق دارید تمام اسناد مربوط به این سال ها را به اسم مجاهدین انتشار دهید، ولی این تنها نصف حقیقت است، نصف دیگر حقیقت این است که توده ها بدانند چه کسی این سند را نوشته، چه کسی و چه کسانی در فلان عملیات شرکت  داشته اند و...
برگردیم به اصل مطلب: به منظور هرچه آگاهتر کردن توده ها به ماهیت کسانی که در راس رژیم جمهوری اسلامی قرار دارند، برای افشای تهمت های ناجوانمردانه ای که به نیروهای انقلابی و مجاهدین زده شده، برای غنی تر کردن تجربه انقلابی توده های خلق و روشن کردن زوایایی از تاریخ مبارزاتی سال های گذشته که در یکی دو سال اخیر بسیار در معرض دروغ ها و لجن پراکنی ها و آلودگی ها قرار گرفته است و پشت پرده ها مجال جولان یافته اند و به خصوص برای روشن شدن موضعی که آیت الله خمینی در اوائل سالهای ۱۳۴۰ و بعد در نجف تا سال ۱۳۵۷ داشت مصاحبه ای ترتیب داده ایم با رفقا تراب حق شناس و حسین روحانی که از شماره آینده ملاحظه خواهید کرد.
۲
پيكار، سال دوم، شماره ۷۱، دوشنبه ۱۷ شهريور ۱۳۵۹، صص ۱۲-۱۰
پیکار: صحبت را با سئوالی از رفیق تراب آغاز می کنیم که قبل از سال ۱۳۵۰ نیز با آیت الله خمینی آشنایی و تماس داشته است. شما چه توضیحاتی را پیرامون آن تماس ها برای خوانندگان ما مفید می دانید؟
تراب: قبل از پرداختن به تماسی که ما در نجف با آیت الله خمینی در سال های ۱۳۴۹ تا ۱۳۵۳ بعنوان نمایندگان مجاهدین خلق داشتیم بهتر است به زمینه آشنایی خودم با روحانیت در سال های قبل از آن اشاره کنم چرا که از جمله به اعتبار همان آشنایی ها، سازمان مرا به نجف برای تماس فرستاد.
سابقه آشنایی من با روحانیت به محیط خانوادگی و سال هایی که در قم تحصیل می کردم ( ۱۳۳۹ – ۱۳۳۶ ) و نیز به مبارزات سالهای ۱۳۳۹ تا ۱۳۴۲ و پس از آن برمی گردد. من در محیطی مذهبی بزرگ شدم و از دوران کودکی در کنار تحصیل در دبستان و دبیرستان با قرآن و نهج البلاغه و کتب مذهبی و ادبیات عرب مأنوس بودم. بسیاری از خویشان نزدیک من از علمای معروف فارس (جهرم، لار، شیراز) هستند. پدرم هرچند از طریق وعظ و مسجد امرار معاش نمی کرد و زندگی فقیرانه ای، عمدتاٌ از راه پرورش دام می گذراند ولی با فرهنگ مذهبی و روحانی بسیار مأنوس بود و علائق و پیوندهای مذهبی و عمل مجدانه به دستورات دینی در بین ما به شکل خیلی قوی وجود داشت.
اکنون با یادآوری مجدد خاطرات و اطلاعاتم از سال ۱۳۳۰ به بعد می توانم به این نکات و ملاحظات بطور بسیار مختصر اشاره کنم:
آیت الله [حسين طباطبايى] بروجردی پس از فوت آیت الله سید ابوالحسن اصفهانی در سال ۱۳۲۵ بر مسند مرجعیت قرار گرفت و به تدریج دیگر مجتهدین رقیب را با پشتوانه و حمایت رژیم شاه از میدان بدر کرد و در رأس روحانیت شیعه قرار گرفت. او نه تنها در ایران از فئودالیسم و نظام سلطنتی و محافظه کارترین و عقب مانده ترین اقشار اجتماعی حمایت و در واقع آنها را نمایندگی می کرد، بلکه با نفوذی که در برخی دیگر از کشورهای منطقه نظیر عراق و شیخ نشین های خلیج و پاکستان داشت تا آنجا که می توانست مانع حرکت های انقلابی و ترقیخوانه آنها نیز می گردید. در واقع نقش آیت الله بروجردی مانند بختکی بود که ۱۵ سال تمام (۱۳۲۵ تا ۱۳۴۰) نه تنها به توجیه اقدامات ضد خلقی رژیم شاه و ترکتازی های امپریالیست های انگلیسی و آمریکایی مشغول بود بلکه هر گونه صدای حق طلبانه و حتی تجددطلبی های بورژوایی درون طلاب جوان را نیز با چماق تکفیر سرکوب می کرد. فقط برای مثال می گویم که در سال ۱۳۲۷ (۱۹۴۸) همزمان با تأسیس دولت غاصب اسرائیل و اشغال فلسطین موج مخالفت شدیدی در کشورهای منطقه چه عربی و چه غیرعربی، نظیر پاکستان همراه با تظاهرات در گرفت و توده های بسیاری خواستار شرکت در جنگ علیه صهیونیست ها شدند. ولی در ایران رژیم شاه توانست با کمک آیت الله بروجردی جلوی تظاهراتی از این نوع را بطور کامل بگیرد و موضوع اشغال فلسطین در ایران با سکوت شرم آوری که تا  حد قابل توجهی تحت تأثیر موضع گیری آیت الله بروجردی بود روبرو شد. آیت الله بروجردی برخی از طلاب جوان، منجمله سران فدائیان اسلام را که خواستار شرکت در جنگ فلسطین بودند از قم بیرون کرد و آنها در همین رابطه مدتها جرات بازگشت به قم را نیافتند.
از سوی دیگر در حالی که جنبش دمکراتیک ضد امپریالیستی خلق های ایران علیه سلطه امپریالیست های انگلیسی اوج گرفته خواستار ملی شدن صنایع نفت بود، آیت الله بروجردی نه تنها از تأیید آن خودداری کرد بلکه "حکم" (۱) ملی شدن صنعت نفت را كه یکی از مراجع درجه دوم به نام آیت الله محمد تقی خوانساری - که به طور نسبی گرایش های ترقیخواهانه داشت- داده بود، بایکوت کرد. فرد اخیر پس از چندی درگذشت.
۱ـ [توضيح پاورقى: حكم]: در فرهنگ شیعه "حکم" از "فتوا" اهمیت بیشتری دارد. بدین صورت که تبعیت از فتوا برای همه الزام آور نیست ولی تبعیت از "حکم " برای همه حتی دیگر مجتهدین ضروری است.
شرکت آیت الله [سید ابوالقاسم] کاشانی هم در مبارزات ملی شدن نفت ــ همان طور که می دانیم ــ چنان از پایگاه مرتجعانه ای بود که به آسانی پس از یک سال همکاری با مصدق، به همدستی با امثال دکتر مظفر بقائی و دیگر نوکران انگلیسی و آماده کردن زمینه برای کودتای ۲۸ مرداد تبدیل شد. در این باره حقایق زیادی در تاریخ ایران وجود دارد که به جای خود باید برای توده ها روشن شود.
روحانیت شیعه (به استثنای معدودی که چندان نفوذی در بین مردم نداشتند نظیر آیت الله [سید محمود] طالقانی و آیت الله سید رضا زنجانی و چند تن دیگر) در سخت ترین لحظاتی که در آن سال ها بر توده های میهن ما گذشت (نظیر کودتای ۲۸ مرداد، انعقاد قرارداد کنسرسیوم، انعقاد پیمان بغداد، پیمان سنتو، کشتارهای بی حساب توده های کارگران و زحمتکشان و روشنفکران مترقی طی سالهای ۱۳۳۰) جز سکوت و مماشات با رژیم شاه، جز حمایت از پایگاه اجتماعی خودشان یعنی فئودالیسم (که جز این هم انتظار نیست) کار دیگری نداشت. بسیاری از مردم بخوبی به یاد دارند که روحانیون درباری نظیر آیت الله سید محمد بهبهانی و واعظانی مثل [محمد تقى] فلسفی چگونه علیه مصدق و به نفع شاه موضع داشتند و در حد خود جاده صاف کن کودتای آمریکایی ۲۸ مرداد بودند. پس از کودتای آمریکایی ۲۸ مرداد، روحانیت عموماٌ از اینکه کشور به اصطلاح به دست کمونیست ها نیفتاده خوشحال بود. دادستانی نظامی که افراد متهم به توده ای و چینی بودن را دستگیر می کرد، زمانی که می خواست بالاخره آنها را آزاد کند، باید همراه با تعهد عدم فعالیت سیاسی و قسم به وفاداری به نظام شاهنشاهی و دین مبین اسلام، از متهم در کنار یک روحانی عکس گرفته شود و ضمیمه پرونده گردد. آیت الله بروجردی با راه انداختن یک دربار مثل واتیکان در قم به ریخت و پاش میلیون ها تومان پولی مشغول  بود که از سوی فئودال ها و تجار بزرگ (که حاصل دسترنج زحمتکشان بود) به صندوقش سرازیر می شد و اطرافیانش مانند "حاج احمد" به سرمایه داران و هتل داران بزرگی تبدیل شده بودند. بسیاری از ویژگی های دربار قاجاری که سمبل قدرت حکومتی فئودالی بود در "دربار" آیت الله بروجردی در قم دیده می شد. حتی مفت خوران و بادنجان  دور قاب چین هایی بنام "اصحاب استفتاء" (۲) مرکب از مشاوران آیت الله وجود داشتند، و بد نیست این نمونه را هم بگویم که آیت الله بروجردی در حالیکه قریب ۹۰ سال از عمرش می گذشت درست به سبک شاهان خوشگذران، زن جوانی را به عقد خود در آورد، و به اصطلاح "تجدید فراش" کرد. این دختر جوان را پدرش که گویا یک مالک بود "نذر یک سید جلیل القدر" کرده بود!!.
۲ـ [توضيح پاورقى: استفتا]: سئوالی که از مجتهد می شود و از او فتوایی را طلب می کند استفتاء می گویند و منظور از اصحاب استفتاء جمعی است که به بررسی و صدور فتوا نزد بروجردی می پرداخت.
اما موضع گیری آیت الله بروجردی در برابر برخی حرکت های تجدد خواهی در میان روحانیت و طلاب جوان چگونه بود؟  حرکت جامعه و رشد تضادهای طبقاتی به نفع بورژوازی، انعکاس خود را در میان روحانیت و حوزه های "علوم دینی"، در تلاش برخی از روحانیون برای فراگیری به اصطلاح علوم جدید می یافت. کسانی مانند ناصر مکارم شیرازی، جعفر سبحانی تبریزی (نمایندگان فعلی مجلس خبرگان) و بهشتی و [عبدالكريم] موسوی اردبیلی و موسی صدر و... می کوشیدند اسلام را متناسب با نیازهای بورژوازی به زبان روز توجیه کنند و مثلاً زبان انگلیسی می آموختند. دستگاه درباری و حاکمیت بی چون و چرای بروجردی چنان متحجر و عقب مانده بود که حتی اینان را از این کار منع می کرد و انتشار مجله شان به نام "مکتب اسلام" با سردی و بایکوت بروجردی روبرو می شد!
این نمایندگان بورژوازی متوسط در حوزه های دینی، منتهای آرزویشان آن بود که به اصطلاح ایدئولوژی اسلامی شان را به زبان روز، به زبان تحصیل کرده های دانشگاهی و با چاشنی برخی کلمات خارجی بیان کنند و مثلاً  با فلان مؤسسه اروپایی یا آمریکایی که درباره "حقانیت اسلام" تحقیق می کند مراوده داشته باشد. بهشتی و [محمد] مجتهد شبستری ( نماینده فعلی مجلس) که بعدها به آلمان رفتند و موسی صدر به لبنان و حجت الاسلام [حسين] نوری [همدانى] که "نماینده امام" در اروپاست و کسانی دیگر از آن زمان ها خود را برای نمایندگی بورژوازی در میان روحانیت آماده کرده اند. سید هادی خسرو شاهی "نماینده امام در وزارت ارشاد ملی" و عده ای دیگر نیز از این دست هستند. جالب است که این گروه از روحانیت اساساٌ از سوی آیت الله [سید كاظم] شریعتمداری که از همان زمان بیشتر متکی به بورژوازی بزرگ و وجوهات تجار تبریزی بازار تهران و تبریز و... بود، حمایت می شد. شریعتمداری برنامه های متعددی در همین چارچوب پیاده کرد. منجمله به تأسيس دارالتبلیغ با بودجه ای گزاف اقدام نمود و مجلل ترین هتل قم یعنی هتل ارم را به عنوان محل دارالتبلیغ به چند صد هزار تومان (۲۰ سال پیش) خریداری کرد.
نکته مهم این که همین جریان به اصطلاح ترقی خواهانه که دقیقاً  ماهیت بورژوايی داشت بهتر از جناح های سنتی و عقب مانده می توانست با اندیشه های کمونیستی به اصطلاح مبارزه کند و از این لحاظ وظیفه خاصی بعهده داشت. نمونه ای از "مبارزات" آنها با افکار کمونیستی را ذکر می کنم:
ناصر مکارم بلافاصله پس از کودتای  ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ کتاب "فیلسوف نماها" را منتشر کرد و برنده جایزه سلطنتی شد و تا چند سال پیش که چاپ های مجدد آن منتشر می گردید بعنوان "افتخار" روی آن نوشته می شد "برنده جایزه سلطنتی"! مرتضی مطهری هم زود دست به کار شد و کتاب "روش رئالیسم" را که علامه طباطبائی نوشته  بود با پاورقی از چاپ در آورد. از سوی محافل دینی در تهران نیز فردی بنام دکتر عبدالحسین کافی کتاب دیگری منتشر کرد. وحشت از کمونیسم که دقیقاً  وحشت طبقات استثمارگر از طبقه کارگر و ایدئولوژی آن را می رساند، این حضرات را با رژیم شاه همصدا کرده به دامن آن انداخت. فقط برای نمونه می گویم که آقای ناصر مکارم نماینده مجلس خبرگان و عضو مهم جامعه مدرسین حوزه قم و کسی که بعنوان "نماینده امام" برای حل و فصل برخی دعاوی، چند ماه پیش به اصفهان فرستاده شد، در سال ۱۳۴۵  به استقبال ضریح اهدائی شاه که آن را از اصفهان به عراق می بردند (و به عنوان یک وسیله تبلیغی به نفع رژیم شاه و به کارگردانی ساواک، در شهرهای ایران می چرخاندند) رفت و دلیل آن را در برابر سئوال اعتراض آمیز من چنین آورد که "مگر ما باید با همه کارهای رژیم مخالفت کنیم"؟!
راستی که آنتی کمونیسم راهی جز سقوط به دامن بورژوازی و امپریالیسم و عمالش ندارد. این حقیقت هم در گذشته ثابت شده و هم پس از این  بیش از پیش بر توده ها روشن خواهد شد.

موضع آیت الله خمینی چه بود؟
خوب، شاید بخواهید بدانید که موضع آیت الله خمینی در آن سال ها یعنی تا سال ۱۳۴۰ چگونه بود و آیت الله خمینی در برابر آن همه سرکوب ها و فجایعی که در کشور جریان داشت، در برابر دیکتاتوری قرون وسطایی شاه از یک طرف و مرجعیت بروجردی از طرف دیگر، در برابر ساخت و پاخت دربار بروجردی با دربار شاه و واسطگی های کسانی مانند قائم مقام الملک رفیع (لـله شاه)، [ محسن صدر] صدرالاشراف (رئیس مجلس سنا و جلاد معروف باغشاه) و اردشیر زاهدی و... که مدام بین تهران و قم رفت و آمد می کردند و خود شاه که برای " تیمن و تبرک" به دست بوس آیت الله بروجردی می رفت، در برابر تبریکاتی که پس از ۲۸ مرداد و بخاطر سلامت شاه از سوی آیت الله بروجردی به تهران ارسال می شد، چه بود؟ موضع آیت الله خمینی در قبال کودتای خائنانه ۲۸ مرداد و خونریزی ها و اعدام ها و انباشتن زندان ها چه بود؟  آیا او در برابر حوادث مهمی نظیر اشغال فلسطین، ملی شدن صنعت نفت، کشتار ۳۰ تیر، تأسیس ساواک، کودتا، انعقاد قرارداد کنسرسیوم و برباد رفتن دستاوردهای مبارزات مردم در جنبش ملی نفت، انعقاد پیمان بغداد و پیوستن ایران به اردوگاه آمریکا و انگلیس که آنها هروقت مایل بودند می توانستند در ایران نیرو پیاده کنند، انعقاد پیمان سنتو، کشتار کارگران کورپزخانه ها در سال ۱۳۳۸ و ده ها حادثه دیگر چه موضعی داشت؟
در جواب باید بگویم تا آنجا که من اطلاع دارم، آیت الله خمینی در اواخر دوره رضا شاه کتابی بنام "کشف الاسرار" نوشته که در آن برخی موضع گیری ها علیه او [رضا شاه] داشته است. این کتاب پس از رضا شاه تا سال ۱۳۴۰ یعنی قریب ۲۰ سال حتی مخفیانه تجدید چاپ نشد و کمتر کسی از آن اطلاع داشت. در قبال ۲۰ سال تاریخ ایران (از ۱۳۲۰ تا ۴۰) آیت الله خمینی اساساٌ موضع سکوت داشته ودر برابر همه قضایایی که در آن سال ها گذشته و چند دقیقه پیش به آنها اشاره کردیم اصلا موضع مبارزه جویانه ای نداشته است. تا سال ۱۳۴۰ آیت الله خمینی فقط یک مدرس مهم و معروف حوزه قم بود. در آن زمان بين طلاب و برخى مدرسين تجدد طلب حوزه قم، سر و صداهایی علیه کتاب های درسی حوزه که گاه تاریخ تألیف  آنها به چند صد سال قبل می رسید، بلند بود. تغییر برنامه ها و کتب درسی به نحوی که متناسب با نياز روز (نياز بورژوازی) باشد به صورت یک حرکت جدی در آمده بود، ولی آیت الله خمینی در رابطه با همین کار صنفی اش نیز بسیار به سنن گذشته و عقب مانده پایبند بود.
در درس "اصول" بحثی وجود دارد بنام "مقدمهء واجب". منظور از این بحث این است که معلوم شود اگر کاری "واجب" است (مثلاً  حج) آیا مقدمه اش (سوار هواپیما شدن) هم واجب است یا نه؟ آقای خمینی وقتی می خواسته این بحث را برای شاگردان شروع کند، گفته بوده این بحث "نه به درد دنیا می خورد نه آخرت"! ولی چون قدما این بحث را داشته اند ما هم آن را شروع می کنیم و سه ماه تمام وقت چند صد نفر بابت این قضیه که به قول خودش به هیچ دردی نمی خورد، گرفته می شود...
در آن سال ها که آن همه قضایا در ایران جریان داشت آیت الله خمینی به این بحث ها و نوشتن کتاب هایی منجمله درباره "دماء ثلاثه" (خون های حیض و نفاس و استحاضه) مشغول بوده است. گویا فقط در قبال حکم اعدام نواب صفوی و همراهانش نزد بروجردی رفته  او را تشویق به تلاش برای جلوگیری از اعدام آنها کرده بوده است و بروجردی هم از شاه خواسته بوده که اگر آنها را اعدام می کنند حداقل با لباس روحانی آنان را اعدام نکنند (مبادا عمامه اعدام شود!) که همینطور هم شد.
اما پس از بروجردی در اوائل سال ۱۳۴۰ و طرح مسئله اصلاحات ارضی آمریکا ـ شاه که بروجردی از موضع فئودالی تا وقتی زنده بود با تمام قوا از اجرای آن جلوگیری کرده بود، آیت الله خمینی همراه با حرکت اعتراضی روحانیون علیه اصلاحات ارضی، قانون انجمن های ایالتی و ولایتی و شرکت زنان در انتخابات و... به مخالفت علنی با اقدامات دولت برخاست. مخالفت آیت الله خمینی با ارسال تلگراف به شاه و [اسدالله]علم (نخست وزیر وقت) که مضمونی انقلابی نداشت شروع شد، هر چند لحن او از دیگر مراجع خشن تر و صریحتر بود.
همزمان با استقرار حاکمیت سرمایه داری وابسته و بهتر بگوییم اندکی قبل از آن، خرده بورژوازی سنتی چه از لحاظ اقتصادی و چه از لحاظ فرهنگی خود را در معرض نابودی می دید. این مسئله طبعاٌ عکس العمل مبارزاتی و خشمگینانه او را علیه سلطه امپریالیستی و کمپرادورها و در رأس آنها شاه بر می انگیخت و نمایندگان سیاسی ـ مذهبی خرده بورژوازی خواست ها و نظرات طبقاتی خود را در شعارها و مواضع خویش منعکس می کردند و فعالانه وارد عرصه سیاسی مبارزاتی می گشتند. یکی از رهبران مذهبی که توانست در این عرصه نقش ایفا کند و انظار خرده بورژوازی و تا حدی زحمت کشان را به سمت خود جلب نماید، آیت الله خمینی بود که شعارهای رادیکالتری می داد.
توده های ستمدیده با توجه به نیازهای اقتصادی و اجتماعی خود، از یک طرف و فرهنگ مذهبی از سوی دیگر به مجتهدی روی آوردند که برخلاف دیگر مجتهدان (که کارشان سکوت و سازش با رژیم بود) با شاه مقابله می کرد و بدین ترتیب آیت الله خمینی به عنوان رهبر مذهبی و سیاسی پذیرفته شد و نامش در سالهای ۱۳۴۱ و ۱۳۴۲ به عنوان مرجع تقلید مبارز مطرح گردید. دستگیری او که بهانهء سرازیر شدن توده های متوسط و فقیر و ستم دیده به خیابان ها شد، با قیام ۱۵ خرداد و سرکوب خشن توده ها از سوی رژیم مواجه گردید و آیت الله خمینی برای توده ها به صورت رادیکالترین رهبر مذهبی درآمد. تلاش های رژیم برای تبعید و بدنام کردن او و علم کردن کسانی مانند شریعتمداری و [ابوالقاسم] خویی و غیره، به محبوبیت خمینی و ضعیف تر شدن پایگاه کسانی مانند شریعتمداری که سابقه بيشترى از خمینی داشتند انجامید و هم خمینی را در موضع قطعاٌ مخالفی قرار داد که نمونه اش سخنرانی شدید او در سال ۱۳۴۳ بر سر تصویب لایحهء کاپیتولاسیون (مصونیت قضائی مستشاران آمریکائی) توسط مجلس بود. حرکت مبارزه جویانه آیت الله خمینی از سوی دیگر مراجع عمدتاٌ با سکوت و اکراه روبرو شد. فئودال ها ضربه خوردند و در سیستم جدید بورژوازی کمپرادور حل شدند و کسانی مثل آیت الله حاج آقا حسن قمی (مقیم مشهد) که دقیقاً  از پایگاه حمایت از فئودال ها به مخالفت با شاه برخاسته بودند، علیرغم قریب ۹ سال تبعید در کرج، چون از یک جریان اجتماعی تقریباٌ مرده حمایت می کردند نتوانستند پایگاهی بیابند و مطرح شوند. رشد بورژوازی کمپرادور و رونق کاذبی که چند سالی در ایران وجود داشت آیت الله شریعتمداری را که متکی به سرمایه داران متوسط و بزرگ بویژه تجار آذربایجانی بود بعنوان مجتهد مورد احترام  این اقشار و نیز رژیم شاه در آورد ولی برای برخی اقشار تحت ستم یعنی خرده بورژوازی سنتی، خمینی سمبل و نماینده منافع طبقاتی بود. خرده بورژوازی سنتی شدیداٌ از سوی سرمایه داری وابسته حیاتش تهدید می شد و مبارزه جدی و غیر رفرمیستی را طلب می کرد. اما تا زمانی که ته مانده ای از سفرهء رنگارنگ بورژوازی بطور موقت به او (خرده بورژوازی سنتی) میرسید با احتیاط جلو میرفت؛ ولی وقتی دیگر کارد به استخوانش می رسید حتی گاه به حمایت از فعالیت های مسلحانهء مجاهدین نیز می پرداخت.
در حاشیه مصاحبه:
سند زیر را به نقل از کتاب " نهضت دو ماهه روحانیون" تألیف  علی دوانی – قم، ۱۳۴۱ – می آوریم. تاریخ تلگراف، مهر ۱۳۴۱ می باشد:
تلگراف حضرت آیتالله خمینی؛
بسم الله الرحمن الرحیم
حضور مبارک اعلیحضرت همایونی
پس از اهداء تحیت و دعا بطوری که در روزنامه ها منتشر شده است دولت در انجمن های ایالتی و ولایتی، اسلام را در رای دهندگان و منتخبین شرط نکرده و بزنها حق رای داده است و این امر موجب نگرانی علماء اعلام و سایر طبقات مسلمین است بر خاطر همایونی مکشوف است که صلاح مملکت در حفظ احکام دین مبین اسلام و آرامش قلوب است. مستدعی است امر فرمایید  مطالبی را که مخالف دیانت مقدسه و مذهب رسمی مملکت است از برنامه های دولتی و حزبی حذف نمایند تا موجب دعاگویی ملت مسلمان شود.
الداعی روح الله الموسوی                                                    کلیشه و عکس فلسفی در پیکار ۷۱
۳خرده بورژوازی به دلیل ماهیت دوگانه اش
پیکار شماره ۷۲، سال دوم، دوشنبه ۲۴ شهریور ۱۳۵۹، صص ۱۱-۹
پیکار: قبل از ادامه بحث درباره موضع روحانیون و آیت الله خمینی در سال های ۱۳۴۱ به بعد، پیشنهاد می کنم توضیحی درباره این نکته که میگویم برای خوانندگان ما بدهید. در قسمتی از مصاحبه که در شماره ۷۱ چاپ شده به کتابی از آیت الله خمینی تحت عنوان "کشف الاسرار" اشاره کردید. موضوع این کتاب و مواضعی که در آن آمده چیست؟ در حدی که لازم می دانید مطالبی در این رابطه مطرح کنید:
رفیق تراب: پیش از پاسخ باید از اینکه در گفتگوی قبلی، تاریخ تألیف  این کتاب را اواخر دوره رضا شاه ذکر کردم عذر بخواهم. این کتاب تاریخ تألیف  ندارد، ولی از برخی اشارات که در آن آمده معلوم می شود که بین سالهای ۱۳۲۰ تا ۱۳۲۳ نوشته شده است. موضوع اصلی کتاب پاسخ به اشکالات و به اصطلاح شبهات مذهبی است که از سوی کسانی مانند احمد کسروی و شریعت سنگلجی و [حکمی زاده و...] در آن سال ها مطرح می شده است. افراد اخیر جزئی از یک جریان روشنفکری بورژوایی بودند که می کوشیدند در قالب یک نهضت اصلاح طلبانه فرهنگی و با تحلیلی روبنایی از مسائل جامعه، به اصطلاح با خرافات مبارزه کنند و اعتقاداتی را که به هیچ وجه با علوم جدید (که تازه به ایران راه پیدا کرده بود) قابل توجیه نبود، مورد انتقاد قرار می دادند. آنها توانسته بودند در محدوده روشنفکران سر وصدایی به پا کنند. انتقادات آنان اصلاٌ جنبه سیاسی نداشت و حول مسائلی مانند پرواز عیسی به آسمان، زیارت امامان، استخاره، نذر و نیاز و این که قوانین فقهی اسلامی به درد امروز می خورد یا نه و امثال اینها دور میزد و کتاب "کشف الاسرار" بطور عمده به پاسخ تفصیلی به این نوع اشکالات مى پردازد.
در اینجا بد نیست اشاره ای کنم به وضعی که روشنفکران بورژوازی کشورهای اسلامی در قبال نفوذ تمدن اروپایی داشتند و کوششی که برای تلفیق فرهنگ مسلط مذهبی جامعه خود با معیارهای علمی بکار می بردند. آن ها سعی می کردند اصول اعتقادات مذهبی را  به اصطلاح "توجیه علمی" کنند و فروع و اعتقادات عامه را اگر با "علم" قابل توجیه نبود یا مسکوت بگذارند یا رد کنند. سابقه این نهضت روشنفکری به حدود ۱۰۰ سال پیش یعنی دوره سید جمال الدین اسد آبادی و شیخ محمد عبده (در مصر) مى رسد. آنها در حالى كه ماترياليسم را به اصطلاح رد می کنند و مثلاً  سید جمال الدین کتابی در "رد" ماتریالیسم به نام نیچريه (مأخوذ از کلمه انگلیسی Nature به معنی طبیعت) به مفهوم مادیگرایی و طبیعی گری می نویسد و استدلالات مضحکی در حقانیت ایدآلیسم مذهبی ارائه میدهد، در عین حال شاگردش شیخ محمد عبده در تفسیری که از قرآن نوشته و دیگر کتاب هایش می کوشد داستان ها و حوادث غیر عادی را که در قرآن و مذهب آمده و نیز احکام اسلامی را با قضایای علمی به اصطلاح توجیه کند مثلاً  در قرآن داستانی هست که پادشاه حبشه برای تصرف مکه و خراب کردن خانه کعبه لشکر کشی نمود ولی فیل های جنگی او در اثر ریگ هایی که پرستوها در دهان گرفتند و بر سر فیل ها زدند مردند و ارتش مهاجم شکست خورد. این قضیه در روایات مذهبی به "اصحاب الفیل" معروف است. شیخ محمد عبده که از لحاظ علمی چنان داستانی را نمی توانست توجیه کند، می گفت: لشکر حبشه دچار وبا شد و آن ریگ ها همانا میکروب های وبا بودند!
در ایران نیز روشنفکران مذهبی بورژوازی فراوان به چنین توجیهاتی دست زدند. مهندس بازرگان از سالهای ۱۳۲۰ به بعد در کتاب ها و جزوات مختلف در "اثبات علمی بودن"  احکام نجاست و طهارت و باد و باران و وجود "جن و فرشته" دست به دامن فرمول های فیزیک و ترمودینامیک شد، و یا دکتر يدالله سحابی کوشید نظریه تکامل انواع داروین و غیره را با هزار چسب و سریشم با داستان های آفرینش که در کتب مذهبی منجمله قرآن آمده وفق دهد. آن توجیهات به طور تکامل یافته تر در پهنه مسائل اجتماعی هم نفوذ کرد. تلفیق و تلقیح افکار مذهبی با نظریات جامعه شناسی بورژوایی و گرایش های خرده بورژوایی از طرف دکتر [على] شریعتی و با تلفیق اسلام با مارکسیسم از طرف انقلابیون دمکراتی نظیر مجاهدین خلق که اساساٌ از پایگاه خرده بورژوازی میانی و پایین حرکت می کردند، ادامه همان حرکت تلفیقی و التقاطی است که از قریب صد سال پیش شروع شده است. این حرکت همانطور که گفتم سوابق طولانی دارد. برای مثال، برخی علمای اسلامی که براساس پایگاه طبقاتی بورژوایی یا  خرده بورژوایی شان در صدر مشروطه با مشروطیت موافق بودند سعی فروان کردند که مشروطیت و حکومت پارلمانی را با معیارها و ضوابط اسلامی همخوانی دهند. کتاب "تنزیه الامه / یا حکومت در اسلام" نوشته آیت الله نایینی که با توضیحات آیت الله طالقانی سال ها پیش منتشر شد، همین هدف را دنبال می کرد.
در برابر اینان، کسانی بودند مانند آیت الله خمینی که جزم های مذهبی را همان طور که بود می پذیرفتند و ضرورتی در توجیه آنها با قوانین علمی نمی دیدند. تبلیغات گسترده ای که امروز ظاهراٌ محور مبارزه جناحی از رژیم با لیبرال ها و نیز مجاهدین را تشکیل می دهد از لحاظ اعتقادی در قبول التقاط یا عدم التقاط خلاصه می شود. کلماتی نظیر "مکتبی"، "مسلمان اصیل"، "اصالت اسلامی"، "نه شرقی نه غربی" و...، دگماتیسم اقشار عقب مانده اجتماعی از ميان خرده بورژوازی و بورژوازی متوسط سنتی را می رساند که سعی دارند مبارزه خود علیه لیبرال ها و نیز انقلابیون مذهبی نظیر مجاهدین را از پایگاهی ارتجاعی توجیه و تفسیر کنند؛ بدین معنی که از پایگاه "اسلام اصیل و مکتبی" علیه التقاطی گری مبارزه می کنند. اما این موضع تا چقدر امکان پذیر است؟
این به اصطلاح غیر التقاطی ها در حالیکه از فرط عقب ماندگی شان، موضع خود را این چنین توضیح می دهند ولی خودشان نیز به دلیل ماهیت طبقاتی و بینش خرده بورژوايی شان نمی توانند بدور از التقاط باشند و در عمل ناگزیرند التقاط را بپذیرند. خرده بورژوازی به دلیل ماهیت دوگانه اش، در پهنه ایدئولوژی، ارزش های مربوط به کار را با "ارزش" های مربوط  به مالکیت در هم می آمیزد و به همین دلیل در شرایطی  که مبارزه ضد استثماری طبقه کارگر به عنوان مسئله ای  جهانی مطرح است، خرده بورژوازی علیرغم تلاش برای محدود کردن یا "تعدیل" مالکیت، هرگز از تقدیس آن نمی  تواند دست بکشد.  مثال ها فراوان است و لازم نیست ذکر کنم. اگر بخواهیم برای تلفیق قوانین اسلامی با شرایطی  که در طول تاریخ  برای مسلمانان پیش آمده و در نتیجه منجر به وارد شدن برخی نهادها و احکام مثلاً  بورژوايی به درون قوانین اسلامی و يا به  حذف و تراشیدن احکام اولیه شده است مثالی بیاوریم، می توانیم به توجیهات و "کلاه شرعی" هایی اشاره کنیم که مثلاً  برای حلال کردن و مجاز شمردن "ربا" عملی شده است. این توجیهات در نتیجه نیازهای اقتصادی و ضرورت ایجاد تسهیلاتی در مبادلات پولی پیدا شده و عملاً  "حرمت ربا" را که دیگر با رشد روابط کالایی سازگاری نداشته، نقض کرده است. من فکر می کنم این موضع مشمول تعریف التقاط می شود بدین معنی که  هم "ربا را حرام" میداند و هم عملاً آن را "حلال" می سازد و نام آن را به "بیع" یا "مصالحه" يا... تغییر می دهد. جوایز و بهره ها و کلا معاملات بانکی را که تابع قوانین بورژوازی است، به صورت شرعی و اسلامی در می آورد.
همچنین در "رساله های عملیه" که مجتهدین منجمله آیت الله خمینی نوشته اند، هنوز احکام و قوانین مربوط به دوره برده داری و روابط بین برده و برده دار وجود دارد ولی عملاً به دلیل آنکه مرحله تاریخی آن دوره به سر آمده و مصرفی برای آن احکام دیده نمی شود بدان ها عمل نمی کنند و در عمل، التقاط را – علیرغم ادعايشان – پذیرفته اند یعنی از یک طرف قانون دوره برده داری را در نظر می پذیرند ولی در عمل  قانون سرمایه داری را پیاده می کنند. درباره این مسئله شواهدی از قرآن هم وجود دارد که از آن می گذرم.
در اینجا ذکر این نکته را لازم می دانیم که طرح این گونه مسائل از طرف ما بویژه در شرایط کنونی، به هیچ وجه به معنی آن نیست که ما به صف و جبهه دیگری غیر از صف انقلاب در برابر ضد انقلاب می نگریم. ما به خوبی آگاهی داریم که رژیم می خواهد صف واحد خلق و کلیه نیروهای انقلابی و ضد امپریالیستی را با طرح مسائل انحرافی و علم کردن صفی بنام مذهبی ها در مقابل غیر مذهبی ها به تفرقه بکشاند. ما نسبت به این توطئه هشیاری کامل داریم و وحدت نیروهای انقلابی و ضد امپریالیست و ضد سرمایه داری وابسته و دمکراتیک را با تمام قوا پاسداری می کنیم. تلاش کمونیستی و انقلابی ما برای روشن کردن نقاط تاریك و مضامین غیر علمی که در ذهن توده ها از دوران های سپری شده بجا مانده موضع لنینی ما را در قبال تحکیم وحدت نیروهای انقلابی علیه امپریالیسم و سرمایه داری وابسته استوارتر و روشن تر می سازد. به مثال های دیگر در رابطه با تلفیق و التقاط بر می گردیم:
در فتوایی که آیت الله خمینی چند ماه پیش صادر کرده و در پیکار ۷۰ آمده، موسیقی را مطلقاٌ حرام  دانسته ولی عملاً مجبور است آن را بپذيرد و به اصطلاح "اسلامی اش" کند. رشد و تکامل تولیدی ضرورت شرکت زنان در مسائل اجتماعی را ایجاب کرده و مجتهدین علیرغم میل شان ناگزیرند شرکت زنان در انتخابات و یا همین به اصطلاح "حجاب اسلامی" را بپذیرند؛ در صورتی که چند سال پیش به هیچ قيمتی مثلاً  حاضر به شرکت زنان در انتخابات نبودند (رجوع کنید به تلگراف آیت الله خمینی به شاه در سال ۱۳۴۱ – پیکار ۷۱). اینها اگر التقاط نیست پس چیست؟ در رساله بسیار معتبر "العروه الوثقی" که آن را یکی از مجتهدین بزرگ صدر مشروطه به نام محمد کاظم یزدی نوشته و پاورقی زدن به آن در حد بالاترین مراجع دینی (مثل آیت الله خمینی و شریعتمداری و...) است و سه سال پیش با پاورقی مجتهدين معروف در تهران تجدید چاپ شده، در صفحه ۶۲۴ سطر پنجم می نویسد:
"زن دادن به مرد بد اخلاق، سیاهپوست، کرد، عرب بادیه نشین  و مشروب خوار و فاسق، مکروه و ناپسند است..." به کنار هم آوردن این صفات توجه کنيد! آیا "مجتهدین عالی مقام" که براساس استدلالات مذهبی چنین احکامی را صادر کرده و می کنند، حاضرند آن را امروز رسماٌ بیان کنند؟ هرگز! آنها ناگزیرند آن اعتقادات و احکام را با توجه به شرایط زمان درز بگیرند و صدایش را در نیاورند و آیا تلفیق اعتقادات قدیم با شرایط جدید جز التقاط چیزی هست؟ و از این نمونه ها بسیار است.
نکاتی را که به طور بسیار مختصر و فهرست وار بدان ها اشاره کردم بیشتر در زمینه های غیر سیاسی بود. کتاب کشف الاسرار آیت الله خمینی هرچند عمدتاٌ به "اثبات حقانیت" و "زنده بودن تعالیم اسلامی" و ظاهراٌ  بدور از توجیهاتی نظیر آنچه گفتم می پردازد ولی بینش آیت الله خمینی و نقش روحانیت از نظر او را، در آن سال ها بخوبی روشن می کند.
من کتاب را با خود دارم و آنجا که لازم باشد، برای این که کاملاً مستند حرف زده باشم آن را برای شما از رو می خوانم: آیت الله خمینی در این کتاب سخنانی دارد که امروز برخی از آنها را عیناٌ تکرار می کند، نظیر ولایت فقیه و برخی دیگر را مسکوت می گذارد یا برخلاف آنها عمل می کند اما هیچ انتقادی نسبت به مواضع گذشته خود نکرده است. مثلاً  در صفحه ۵۹ زردشت را "مشرک آتش پرست که آتشکده های ایران را تجدید کرد" می داند و می گوید که، "حالا هم پیروان او آتش پرستند" و یا در صفحه ۹۹ عبارت " گبران زردشتی مسلک و مجوسان آتش پرست" به کار برده است ولی امروز که چنین حرفی، با توجه به تکامل تاریخی و رشد آگاهی های توده ای، خریداری ندارد، قانون اساسی جمهوری اسلامی ناچار است واقعیت هم میهنان زردشتی را با اعتقادات دینی شان برسمیت بشناسد.
آیت الله خمینی، امروز از ۲۵۰۰ سال جنایت شاهان یاد می کند و آدم کشی ها و مفاسد گوناگون رژیم سلطنتی را بر می شمرد اما به هیچ وجه روشن نمی کند که چرا در این کتاب از نظامی که شاهان در رأس آن قرار داشته اند دفاع کرده است. آیت الله خمینی که روحانیون را – که به طبقات مختلف اجتماعی وابسته اند و براساس پایگاه طبقاتی شان با رژیم شاه و طبقات ستمگر و استثمارگر برخورد کرده، با آنها سازش یا مبارزه نموده اند – به هیچ وجه مخالف با رژیم نمی داند و در صفحه ۱۸۶ کتاب، در تأکید نظر خویش می نویسد: "مجتهدین هیچ وقت با نظام مملکت و با استقلال ممالک اسلامی مخالفت نکردند. فرضاٌ که این قوانین را بر خلاف دستورات خدایی بدانند و حکومت را جابرانه (ظالمانه) تشخیص دهند باز مخالفت با آن نکرده و نمی کنند. زیرا که این نظام پوسیده را باز بهتر می دانند از نبودنش. ولهذا حدود ولایت و حکومت را که تعیین می کنند بیشتر از چند امر نیست. از این جهت فتوا و قضاوت و دخالت در حفظ مال صغیر و قاصر، و در بین آنها هیچ اسمی از حکومت نیست و ابداٌ از سلطنت اسمی نمی برند با  آن که جز سلطنت خدایی همه سلطنت ها بر خلاف مصلحت مردم و جور است و جز قانون خدایی همه قوانین باطل و بیهوده است، ولی آنها همین بیهوده را هم تا نظام بهتری نشود تأسیس کرد محترم می شمارند و لغو نمی کنند".
آیت الله خمینی در شرایطی  که اغلب روحانیون و رژیم سلطنتی هنوز پایگاه طبقاتی واحدی یعنی فئودالیسم دارند دلیلی برای شورش عليه رژیم سلطنتی دست نشانده شاه نمی بیند و در توجیه و تأیيد  سازشکاری مراجع و روحانیون بزرگ با رژیم در  صفحه ۱۸۶ و ۱۸۷ همین کتاب چنین می نویسد:
"این ها (روحانیون بزرگ) با این نیمه تشکیلات (رژیم) هیچ گاه مخالفت نکرده و اساس حکومت را نمى خواستند به هم بزنند و اگر گاهی هم با شخص سلطانی مخالفت کردند، مخالفت با همان شخص  بوده از بابت آن که  بودن او را مخالف صلاح کشور تشخیص دادند و گرنه با اصل اساس سلطنت تا کنون از این طبقه مخالفتی ابراز نشده بلکه بسیاری از علماء بزرگ عالی مقام در تشکیلات مملکتی با سلاطین همراهی ها کردند مانند خواجه نصیرالدین و علامه حلی و محقق ثانی و شیخ بهائی و محقق داماد و مجلسی و امثال آنها و هرقدر هم دولت یا سلاطین با آنها بد سلوکی کردند و به آنها فشار آوردند باز با اصل اساس تشکیلات و حکومت مخالفتی از آنها بروز نکرده. تواریخ همه در دست است و پشتیبانی هایی که مجتهدین از دولت کردند در تواریخ مذکور است. اکنون شما می خواهید دولت را به آنها بدبین کنید و این نیست جز از سوء نیت و فتنه انگیزی و تفرق کلمه و ایجاد نفاق و از بین بردن وحدت که اساس حفظ کشور بر آن است..."
آیت الله خمینی در این کتاب از این که نهادهای دولتی نظیر ادارات و ارتش و مدارس در دوره رضا شاه تأسیس شده و در واقع رشد بورژوازی وابسته را زمینه سازی کرده و این امر مستلزم محدود کردن نفوذ روحانيون و کوتاه کردن دست آنان از مشارکت در حكومت بوده، ناراحت است و می نویسد:
"اکنون هم اگر مشکلاتی برای مملکت پیش آمد کند مجتهدین از وظیفه حتمیه خود می دانند که آنرا رفع کنند و با دولت در موقع های باریک همکاری کنند واز خطاهایی که در این دوره های سیاه (منظور دوره رضا شاه است) در این مملکت شد یکی که از همه بالاتر بود سلب نفوذ روحانیت بود که این از برای مملکت از همه بدتر بود زیرا دل توده از دولت بواسطه فشارها و بی عدالتی ها رنجیده است و دولت با دل جریحه دار مردم نمی تواند از مملکت خود (؟) دفاع کند. لکن اگر نفوذ روحانیت بود مردم مانند صدر اول اسلام وارد عمل می شدند و مملکت با دست واحد و قوه روحانی و دل گرم از خود دفاع می کرد یا دیگران را به رنگ خود در می آورد. این یکی از خطا های دولت بود و هست".
حرف آیت الله روشنتر از آن است که به تفسیری احتیاج داشته باشد. او روحانیت را در واقع برای مرهم گذاشتن بر "دل جریحه دار مردم" و سازش دادن آنها با رژیم ــ که چیزی جز به معنای تحمیق آنها نیست ــ می داند. در زمان تألیف  کتاب (۱۳۲۲ تا ۲۳) رژیم ایران چگونه رژیمی است؟ آن روزها و امروز مردم می دانستند و می دانند و خود آیت الله بارها گفته است که انگلیسى ها خود اعتراف کردند که رضا شاه را بردند و پسرش را بجای او گذاشتند. در چنین شرایطی  آیت الله خمینی در صفحه ۲۰۸ کتاب می نویسد:
"تجزیه روحانیت از دولت (کدام دولت؟) مثل جدا کردن سر از بدن است. هم دولت با این تجزبه استقلال (؟!) و امنیت خارجی (جالب اینکه در آن روزها متفقین کشور را تحت اشغال نیز داشتند!) و داخلی را از دست می دهد و هم روحانیت تحلیل میرود..."
آیت الله خمینی در صفحه ۲۰۹ کتاب، شدیداٌ به این نظر که می گوید "روحانیون چون خرج خود را از اقشار معینی می گیرند ناگزیر بنا به میل آنان صحبت می کنند و تابع آنها هستند" می تازد و می گوید:
"کتاب های ملا ها از هزار سال پیش... در دسترس مردم است. خوبست بررسی کنید از اول آنها تا آخر. اگر یک کلمه پیدا کردید که ملا در آن با میل عوام حرفی زده باشد ما تمام حرف هایی که تاکنون زدیم پس می گیریم..."
در صورتی که عمده قوانین و احکامی که مجتهدین در رساله های عملیه خود نوشته اند، به نحوی مصالح و منافع طبقاتی را تأمین  می کند که آن مجتهدین از لحاظ اقتصادی و طبقاتی بدان ها وابسته بوده اند.
برای نمونه احکام متعدد مربوط به روابط مالک و زارع که در خدمت فئودال ها و زمینداران است (مثل مزارعه و مساقات و...) یا آنچه مربوط به روابط برده دار و برده است که همان طور که گفتم هنوز هم  در رساله ها  وجود دارد. همین طور است قوانینی که در دوره های دیگر به نفع تجار و سرمایه داران وضع یا به نحوی جرح و تعدیل شده است مثل مواردی که در برابر یک کله قند، پنج هزار تومان نزول پول را "حلال" می سازند و به اصطلاح مصالحه می کنند. البته در این مورد آیت الله خمینی نظر موافق ندارد ولی بقیه "علما" منجمله آیت الله [محمد رضا] گلپایگانی و [محمد حسينى] میلانی و بسیاری دیگر چنین نظری را تأیید می نمایند. [مرتضى] مطهری در کتاب "مرجعیت و روحانیت" که در اوائل سال های ۱۳۴۰ همزمان با ضربه خوردن فئودالیسم، با بینشی بورژوايی به مسئله مرجعیت شیعه، نظر کرده همین موضوع تبعیت دستگاه روحانیت  از "کسانی که خرج آنان را تأمین  می کنند" به تفصیل ذکر کرده که آن را از روی کتاب برای شما می خوانم:
"مهمترین نقصی که در دستگاه رهبری دینی ما... بوجود آمده مربوط به بودجه و معاش و نظام مالی و طرز ارتزاق روحانیون است" (صفحه ۱۷۶). و در جای دیگری می گوید:
"روحانیت عوام زده ما چاره ای ندارد از این که همواره سکوت را بر منطق و سکون را بر تحرک و نفی را بر اثبات ترجیح دهد زیرا موافق طبیعت عوام است. حکومت عوام منشاء رواج بی حد و حصر ریا و مجامله و تظاهر و کتمان حقایق و آرایش قیافه و پرداختن به هیکل و شیوع عناوین و القاب بالا بلند در جامعه روحانیت ما شده که در دنیا بی نظیر است". (صفحه ۱۸۵)
جالب است که سکوت بسیاری از روحانیون به ویژه مراجع طی آن سال ها را امروز دستگاه های تبلیغاتی رژیم جمهوری اسلامی به عنوان زیرکی ها "و موقع سنجی های معجزه آسا" جا می زنند که بله، وقتش نبود! آری، تا سال ۱۳۴۱ که روحانیون بزرگ و مراجع، عمدتاٌ متکی به فئودال ها بودند و البته آنها با رژیم تضادی نداشتند، وقت مبارزه هم نبود. آیا به همین دلیل نیست که تاریخ مبارزاتی میهن ما از نظر رژیم جمهوری اسلامی از همان سال ۱۳۴۲ شروع می شود که آقایان "مبارزه" را "جایز" شمرده اند؟ و همان حرکت خودشان را مبدأ تاریخ ساخته اند؟!
با همین تحلیل، به سال های پس از ۱۳۴۲ نگاه کنیم. آیت الله خمینی با مجموعه مواضع طبقاتی و بینش فکری خود، نمایندگی خرده بورژوازی مرفه سنتی را به عهده می گیرد. این قشر در زیر فشار  نظام کمپرادوری، زندگی خود را در خطر می بیند و به مخالفت با هیئت حاکمه بر می خیزد و از آمریکا که امپریالیسم مسلط است شدیدا آزرده است اما آنقدر پیگیر نیست (و نمی تواند باشد) که به طور انقلابی، کل رژیم وابسته به امپریالیسم شاه خائن را زیر سئوال ببرد. ترور حسنعلی منصور (نخست وزیر) در سال ۱۳۴۳ و سخنرانی مؤثر و مبارزه جویانه آیت الله خمینی علیه نفوذ روز افزون آمریکا و لایحه کاپیتولاسیون، برجسته ترین تلاش سیاسی این قشر در آن سال های خفقان و سرکوب است ودر سال های بعد که به تدریج در اثر سرمایه گذاری های خارجی و افزایش پول نفت از خوان یغمای سرمایه داری وابسته به خرده بورژوازی مرفه سنتی و به ویژه تجار بازار سهمی از آن بساط می رسد و رژیم می تواند در همان قالب سرمایه داری وابسته تناقضات اقتصادی و سیاسی خود را – هر چند بطور موقت – حل کند و هنوز به بن بست سیاسی ـ اقتصادی دچار نشده است، تغییراتی در بین این قشر رخ می دهد. مدت زمان کوتاهی این قشر از مجاهدین خلق پشتیبانی محدود می نماید و عناصری پیشرو از آن در همین رابطه دستگیر و زندانی می گردند. عناصر عقب مانده تری نیز در روابط محفلی و فعالیت های مبارزاتی نظیر تکثیر اعلامیه ها و کتاب های آیت الله خمینی و غیره دستگیر می شوند. اما به طور عمده و اساسا آنچه هست يا مبارزهء پراكنده کارگران است که به دلیل ضعف تشکل و عدم رهبری انقلابی، سریعاً و شدیداً سرکوب می شود و یا به صورت مبارزه گروه های روشنفکری است که با نفی رفرمیسم به مبارزه مسلحانه چریکی روی آور شده اند، چه با گرایش مارکسیستی یا گرایش رادیکال مذهبی (مثل مجاهدین) و این وضع تا حدود سال ۱۳۵۶ که جنبش توده ای در مبارزات "خارج از محدوده" شروع شد، ادامه دارد. آیت الله خمینی از سال ۱۳۴۳ تا پاییز ۱۳۵۷ در عراق بسر برد. او تنها از اوائل سال ۱۳۵۷ تحرک قابل توجهی در مبارزه از خود نشان می داد و گرنه در مدت قریب ۱۳- ۱۴ سال به همان دلایلی که اشاره کردم، مبارزه آیت الله با رژیم شاه نیز در حد اعلامیه ای هر چند ماه، آن هم به مناسبتی خاص، تجاوز نمی کرد.
در اینجا ضروری است به موضع او در مخالفت با سلطنت و استبداد شاه که طی آن سال های سیاه مترقیانه بوده و بالطبع کمونیست ها از آن حمایت می کردند نیز اشاره کنم. این بود نکاتی که در این فرصت کوتاه در معرفی کتاب کشف الاسرار نوشته آیت الله خمینی و مطالبی در حول و حوش آن، در جواب شما می توانستم بگویم.