على رضا سپاسى: يادى از رفيق - دو نامه خطاب به همسرش

توجه، باز شدن در یك پنجره جدید. چاپ

شماره مطلب
على رضا سپاسى: يادى از رفيق
نامهء انتقادى او به مركزيت سازمان
دو نامه خطاب به همسرش
تمام صفحات
۲ـ دو نامه خطاب به همسرش، خانم فرشته سلطانى، يكى به تاريخ ۱۳۵۴ درباره تغيير ايدئولوژى سازمان و ديگرى به تاريخ ۱۳۵۶ كه هيچكدام به دلايل امنيتى و زندانى بودن همسرش به دست او نرسيد. اين دو نامه را به عنوان سند در زير مى آوريم:
رفيق عزيز ...
با سلام هاى گرم و رفيقانه آرزوهاى پيروزى و موفقعيت تو را دارم.
گو اين كه توضيح من در مورد گرفتارى ها و وظايف سنگينى كه در اين مرحله از جنبش به گرده فرد فرد اعضاى سازمان سنگينى مى كند، براى تو قابل درك باشد؛ با وجود اين احتمالاٌ انتظار داشتى خيلى زودتر نامه اى برايت بنويسم. من نيز رفيق عزيز اين انتظار تو برايم قابل درك است و متاسفم از اين كه اين امكان فراهم نشد كه زودتر برايت نامه اى بنويسم. در اين نامه به نظرم آمد بهترين مطلبى كه مى تواند مفيد باشد پاسخ به همان ابهامات و مشغله هاى ذهنى است كه احياناٌ در اين مرحله در برخورد با جريانات جديد در ذهنت بوجود آمده است. حتماٌ تو هم از گوشه و كنار از چگونگى تغيير و تحولى كه در اين دو سه سال اخير در سازمان رخ داده است با خبر شده اى. دقيقاٌ نمى دانم برخورد تو با اين تغيير و تحولات و همچنين برخورد تو با انعكاسى كه در برخى از قشرهاى مذهبى داشته است چگونه بوده است ولى با توجه [به] نگرانى هائى كه زمانى نشان مى دادى مى توانم حدس بزنم كه براى تو نيز ابهاماتى به وجود آمده باشد كه اميدوارم بتوانم تا آنجا كه در حوصله اين نامه مى گنجد توضيحاتى بدهم و مسلماٌ انتظار ندارم بتوانم در روشن كردن اين ابهامات از اين طريق كاملاٌ موفق شوم. ولى به هر حال مى تواند زمينهء اوليه اى باشد كه در صورتى كه خودت بخواهى و مسئله برايت حياتى باشد و برخورد فعال بنمائى، تو را به درك روشنتر قضيه در آينده رهنمون كند. من هم اكنون قصد ندارم جزئيات و چگونگى تغيير و تحولاتى كه در سازمان رخ داده است و آن ضرورت ها و نيازهاى اساسى اى كه در جامعه مطرح بوده و انعكاس آن در سازمان ما به اين شكل تظاهر مى كرده است براى تو بياورم. تو مى توانى شرح جامع و كامل آن را در كتاب "بيانيه اعلام مواضع ايدئولوژيك سازمان [مجاهدين خلق ايران]" بيابى. آنچه من فعلاٌ مى توانم در اين نامه بياورم پرداختن به برخى از اصول و آموزش هاى عام و كلى براى برخورد علمى و اصولى با اين قبيل ابهامات و همچنين اشاراتى به برخى از آن سلسله مسائل و ضرورت هائى است كه ما در جريان مبارزه با آن برخورد داشتيم و شاهد آن بوديم. نتايج اين آموزش ها مشاهدات و تجربيات، به هرحال براى تو و امثال تو كه كاملاٌ مرا مى شناختيد به گذشته، به روحيات، به خواسته ها و هدفهاى من آشنا بوديد، مى تواند مفيد باشد. تو مى توانى اين تغيير و تحولات را از ديد و تجربهء فردى از اعضاى اين سازمان كه به او اعتماد داشتى، ولو اين كه نتواند تماماٌ تبلور و جوهر چنين تحول عظيمى باشد، ببينى.
در ضمن قبلاٌ از اين كه اين مطالب انسجام كامل نداشته و به هر درى زده باشد و از آنها ضربتى رد شده باشد و نتيجتاٌ ابهامات تازه اى به وجود آورد از تو پوزش مى خواهم. مقدارى از آن را بازهم  با گرفتارى ها و كارهايم بر خودت بقبولان؛ مقدارى از آن را با اين فرض كه بيانيه سازمان به دستت رسيده باشد و بخش ديگر را هم به شتابزدگى ها و برخوردهاى ضربتى خودم كه اين سومى را نمى توانم انكار كنم، برگردان. به هر حال صرف نظر از اينها، اين مسئله هم در صورتى كه اين آمادگى در تو باشد و در راه مبارزه در جستجوى حقيقت باشى مى تواند ابهامات سازنده اى باشد كه ترا وا دارد كه پاسخ هاى آن را جستجو كنى. بگذريم.
و اما تو خودت شاهد سال ها مبارزه ما در قالب تفكر اسلامى، شاهد سال ها دفاع پرشور ما از اسلام و اعتقادات آن بودى. تو و امثال تو كه با آن جريانات از نزديك برخورد داشتيد و نسبت به افرادى كه در اين جريان بودند ديد عينى داشتيد، هرگز نمى توانيد انكار كنيد كه اگر فقط يك جريان مترقيانه و مبارزه جويانه از اسلام بود، پر شورترين افراد آن و كسانى كه صادقانه مى خواستند در قالب آن مبارزه كنند سازمان و افراد اين سازمان بودند. اگر كسانى بودند كه مترقيانه ترين مفاهيم و مبارزه جويانه ترين برداشت را به اسلام نسبت مى دادند، اين ما بوديم؛ اگر كسانى بودند كه از قربانى دادن نهراسيدند و پى گيرانه به اعتقاداتشان عمل كردند و براى حل مسائل مبارزه كنكاش عظيمى در متون مذهبى و غير مذهبى نمودند، ما بوديم. اگر بنا بود اين تفكر چيزى در چنته داشته باشد، در درجه اول اين ما بوديم كه مى بايست دستگيرمان مى شد و اگر خالى و ميان تهى هم بود و نمى توانست معضلات و پيچيدگى هاى مربوط به تغيير و تحولات يك جامعه را حل كند باز اين ما بوديم كه در درجه اول بايد به آن مى رسيديم. اين كه تاكيد مى كنم روى "ما" و "سازمان ما" تصور يك  تعريف از خودِ "خرده بورژوايى" را نكنى. منظور من اينست كه به هرحال اين افراد كسانى هستند كه در پهنهء عمل و مشكلات و معضلات مبارزه (آنجا كه صحت و سقم يك تئورى فقط و فقط در قدرت و توانائى حل مشكلات و جوابگويى به ضرورت هاى مبارزه روشن مى گردد) حضور دارند و طبعاٌ بايد آنها باشند كه در درجه اول به محتواى درونى و به كارآيى آن تفكر و يا به فقر و پوسيدگى آن پى ببرند. تو و امثال تو كه سال ها در جريان مبارزات ما، قربانى دادن هاى ما و اسير دادن هاى ما بوديد و مى ديديد كه پشتوانه همه اينها عمل ما بود، نمى توانيد بگوئيد كه ما اسلام را درك نكرديم و نمى توانستيم آن را بشناسيم؛ نمى توانيد بگوئيد درك ما از اسلام يك درك ناقص و سطحى بود. كدام جريان مذهبى در تاريخ مبارزات ايران و حتى در اين شكل ويژهء خود در تاريخ ديگر كشورها سراغ داريد كه آن مفاهيم و برداشت هائى كه سازمان ارائه مى داد، ارائه داده باشد؟
پس به اين ترتيب اين سئوال مطرح مى شود كه چه شد؟ چرا عليرغم تمام آن برداشت ها و استنباطات كه ارائه مى داديم و عليرغم تمام دفاع پر شورى كه از اسلام مى نموديم، بعد از چند سال شركت در عمل انقلابى و نزديك شدن نسبى ما به توده ها، به نتايجى رسيديم كه تمام آن برداشت ها را نادرست نشان مى داد. آيا ما همه آن برداشت ها و مفاهيم را فراموش كرده بوديم و دچار اختلال حواس [بوديم]، يا مسئله بر سر چيز ديگر بوده است؟ جستجو و برخورد مسئولانه با اين مسئله براى تمام كسانى كه درد مبارزه براى خلق زحمتكش ما را دارند و تمام كسانى كه در مبارزه نه به دنبال باز هم منافع فردى و اقناع گرايشات روشنفكرانه خود، بلكه در جهت پاسخ گويى به منافع و نيازهاى توده هاى زحمتكش و در رأس آن طبقه كارگر هستند مى تواند و بايد آنها را به حل بسيارى از آن ابهاماتى كه در بالا شمرديم رهنمون بكند. پس اگر اين طور است كه اعتقاد ما در ديروز نه يك اعتقاد سطحى عاميانه و دور از عمل بود و بيش از هر كسى هم براى آن مايه گذاشتيم و امروز (كه با گذار از يك دوره مبارزهء سخت و خونين با سرسخت ترين، پيچيده ترين و درنده ترين دشمن كه طبعاٌ مى توانست تمام آنچه را كه تفكر ما در چنته داشت به محك آزمايش بگذارد) به درك نوينى از جامعه، جهان و انقلاب رسيديم بسيار بيشتر و عميق تر از ديروز به دستاوردهايمان و اعتقاداتمان ايمان و اعتقاد داريم. اگر اين درست است كه تمام حرف ها و استدلال هايى كه باز در مورد مذهب و بزك كردن آن مى زنند، ما ديروز زديم، تمام آن مفاهيم و استنباطاتى كه امروز ارائه مى دهند (كه تازه يك درك سطحى و متبلور شده از همان استنباطات است) با كيفيتى به مراتب بالاتر و به ظاهر علمى، خود ما آن را ارائه مى داديم؛ مضافاٌ و خيلى مهمتر به پاى اين اعتقادات عمل مى كرديم، پس به اين ترتيب بايد به اين سادگى ها نباشد. اين امر بايد به خوبى براى شما نشان دهد كه ما بايد هم اكنون به يك تئورى بسيار وسيع و جامعى دست يافته باشيم كه تمام آن مطالب گذشته، تمام آن استنباطات گذشته خودمان را به نقد كشانده و صرف نظر از آن [نشان] دهد كه اصلاً چرا ما داراى آن اعتقادات بوديم (توجه كن من نمى خواهم در اينجا به تمام جوانب اين قضيه بپردازم و نتيجه گيرى كنم. اينها نكاتى است كه من مى گويم، نتيجه و پيگيرى آن را مى گذارم براى خودت). پس به اين ترتيب نبايد مسائل آن طور كه برخى گمان مى كنند به سادگى گذشته باشد. مثلاٌ در مورد همين نگرانى هائى كه گاه از طرف برخى از شما در مورد حمايت توده از ما مى شد، من از تو سئوال مى كنم، [آيا] مى شود گفت كه ما خود عكس العمل برخى از اقشار مذهبى را نمى توانستيم پيش بينى كنيم و در نظر نداشتيم؟ [آيا] مى شود گفت كه ما آن نگرانى ها و داواپسى هايى كه ابراز مى شود در نظر نداشتيم؟ [آيا] مى شود گفت كه ما در نظر نداشتيم كه بخشى از اقشار مذهبى براى مدتى دست از حمايت ما بر خواهند داشت؟ (محتواى بيانه و برخورد قاطع با مذهب هر گونه تصورى از اين قبيل را رد مى كند) نه رفيق، اگر در اينجا هم كسانى در درجه اول نگران سرنوشت خلق و مبارزه باشند، نگران حمايت و يا عدم حمايت توده ها و زحمتكشان از ما باشند نگران نفوذ توده اى و توده اى شدن مبارزه باشند، باز طبعاٌ بايد بيش از هر كسى، ما خودمان باشيم. اگر در اينجا در هر گوشه و كنار جوى خون جارى ست و براى هيچ فردى بقاى حتى فردايش تأمين نيست، اگر در اين شرايطِ خفقان و برخورد با چنين رژيم فاشيست و درنده اى، آن حراف بى عمل، از آن انقلابى و مبارز باز شناخته مى شود و جايى براى مردم فريبى و خود فريبى نيست، اگر اين درست است كه براى آن انقلابى حرفه اى كه مبارزه و انقلاب، [تمام] زندگيش را تشكيل مى دهد و تمام آرزوها و آرمان هايش در ايجاد يك جامعه مستقل دمكراتيك و سوسياليستى، با سرنوشت اين مبارزه در آميخته است و اگر سر انجام براى يك كمونيست مسئله تعيين كنندگى نقش توده ها در مبارزه در ذات تفكرش هست، پس تمام اين ها به اين معنى است كه بايد ما خود به مراتب و خيلى بيشتر (اصلاٌ قابل مقايسه نيست) از كسانى كه در كنار گود نشسته اند، نگران سرنوشت جنبش انقلابى، حركت پيروزمندانهء آن و نفوذ توده اى آن باشيم، به دنبال بررسى علمى و برخورد فعال با مسائل، راه ها و شيوه هاى درست آن باشيم و تمام دقت خود را در راه اين مهم بگذاريم، به اين ترتيب هرگز نمى شود گفت آن دلواپسى هايى كه گاه ديده مى شود و نگرانى هايى كه ابراز مى شود از ديد سازمان از قبل مخفى بود و قابل پيش بينى و محاسبه نبود. نه رفيق عزيز، همان طور كه گفتم اگر بنا باشد كسانى بيش از همه نگران اين گونه مسائل باشند على القائده بايد آنهائى باشند كه در متن جنبش انقلابى قرار دارند. منتهى چيزى كه هست اختلافى است كه ما با آنها بر سر درك اين مطالب، بر سر درك درست توده و حمايت توده، بر سر درك درست مبارزه داريم.
و اما ما چگونه با اين مسائل برخورد مى كنيم و اختلاف ما با اينان چيست؟ به زبان بسيار ساده، مهمترين اختلاف ما با آنها در اين است كه ما مى خواهيم در مبارزه و در راهى كه پيش گرفته ايم جدى باشيم. به نيرويى تكيه كنيم و به سلاحى مجهز شويم و خط مشى اى اتخاذ كنيم كه سرانجام آزادى توده هاى زحمتكش ما و تمام خلق ما را در بر داشته باشد، پيروزى خلق ما و شكست دشمن را در بر داشته باشد (حالا هر موقع كه مى خواهد باشد). خلاصه اينكه فقط خود را به مبارزه دلخوش كنيم اين كه فقط احساس كنيم وظيفه اى را بايد انجام دهيم (چيزى كه براى يك فرد مبارز مذهبى تا همين حدش تكليف را از او ساقط مى كند) دردى از خلق ما را دوا نمى كند و مبارزه خلق ما را هدايت نمى كند. آنچه خيلى مهمتر است اين است كه مبارزات خلق ما پيروز شود و به ثمر برسد.
احتمالاٌ خواهى گفت جدى بودن مبارزه و اتخاذ خط مشى درست و حمايت از منافع زحمتكشان چه ارتباطى با اين تغيير و تحولات اخير و مواضع ايدئولوژيك سازمان دارد و يا بگويى كه مگر آن مذهبى صادقى كه مبارزه مى كند جدى نيست و غيره... همهء اينها ممكن است براى تو مطرح شود و من هم براى همهء اينها جواب هاى زيادى دارم. من در اينجا مجبورم مسائلى را ولو ناقص طرح كنم كه براى روشن تر شدن بيشتر آن خودت پى گيرى كنى. مسئلهء شناخت ضرورت ها، اهميت ها و نيازهاى جنبش وابسته به اين مى شود كه چه ديدگاهى، چه جهان بينى اى، چه تفكرى و چه طبقه اى آن را مى بيند. من هرگز نمى توانم به اين ابهامات جواب دهم بدون اينكه اين آموزش عميق ماركسيستى را مطرح كنم كه شناخت، تفكر و ايدئولوژى را يك امر مستقل ندانسته و وابسته به طبقه اى مى داند كه آن تفكر و آن ايدئولوژى مال آن طبقه است. بر اساس چنين قانونى، تفكر و ايدئولوژى هر طبقه اى جهان را آن طور مى بيند و مى شناسد كه منافع او ايجاب مى كند. استنباط او از مبارزه، انقلاب، ضرورت ها و نيازهاى آن نيز از دريچهء همان تفكر است و بنابراين آنها را تماماٌ از دريچه منافع خود مى بيند. آن جهان بينى و آن ايدئولوژى اى كه جهان را در محدودهء تنگ منافع طبقات استثمارگر مى بيند هرگز نمى تواند تحولات درونى پديده هاى جهان و  پديده پيچيده اى چون جامعه را مستقل از منافع خودش درك كند چرا كه او جهان را با تفكرى و جهان بينى اى كه بر او حاكم است مى بيند و جز اين هم نمى تواند ببيند. به اين ترتيب، بين آن تفكرى كه جهان را بايد از دريچهء منافع استثمارگرانه و توجيه گرانهء مواضع طبقاتى و مالكيت خودش ببيند و آن تفكرى كه چنين منافعى به اين شكل نداشته باشد ( نه اينكه منافع نداشته باشد. در اينجا منافع جنبه حق طلبانه و عادلانه پيدا مى كند) فرق اساسى وجود دارد. اولى نمى تواند جهان را آن طور كه هست ببيند. [اما] دومى خواهد توانست جهان را آن طور كه هست مطابق واقعيت وجوديش درك كند. اولى فكرش وابسته به منافعش، به توجيه روابطش، به توجيه استثمارش بايد باشد. دومى در عين اينكه منافع عادلانه و حق طلبانه اش را توجيه مى كند و هدايت مى كند، از آنجا كه ماهيت تجاوزكارانه و استثمارگرانه ندارد، آزاد از اين وابستگى ها ست.
بنابراين، اختلاف ما بر سر اين مى شود كه ما جهان، جامعه، مردم، انقلاب، مبارزه و توده اى شدن آن را از دريچهء تحول درونى جامعه و قانونمندى علمى آن مى بينيم و براساس چنين دركى، تكيه خود را روى آن عوامل و نيروهائى كه در روند رو به تكامل اين پديده (جامعه) نقش تعيين كننده دارند، مى گذاريم (اين خيلى مهم است) و اهميت ها، ضرورت ها و نيازهاى جنبش را از اين دريچه، يعنى از دريچهء عملكرد قانونى حركت جامعه، مى بينيم، ولى آنها جامعه، انقلاب، مبارزه، توده و همه چيز را يك بعدى و فقط از يك زاويه، از يك گوشه، گوشه اى كه فقط منافع محدود طبقهء آنها اين را توجيه مى كند مى بينند. شعاع فكر آنها اجباراٌ محدود به تمايلات، احساسات و گرايشات آن ها ست. جهان بينى آنها تنگ و محدود به همان ابعادى ست كه بايد اين تمايلات و اين منافع را توجيه كند (اين بحث بسيار جامعى است كه ماركسيسم و علم تحولات جامعه مطرح مى كند و من فقط اشاره كردم).
نكته اى كه در اينجا قابل توجه است اين است كه اين آموزش هاى ماركسيسم براى همه قابل درك نمى شود. نه اينكه تصور كنى امر پيچيده و معضلى است كه فقط دانشمندان آن را درك مى كنند نه؛ منظور اين است كه اين درك باز هم با منافع هر كسى جور در نمى آيد و وابستگى هاى طبقاتى مانع درك آن مى شود؛ حال مى خواهد دانشمند باشد و يا عامى. به همين دليل است كه تو مى بينى يك كارگر زحمتكش مطالبى را متوجه مى شود كه براى يك دانشمند بورژوا قابل درك نيست چرا كه منافعشان در مقابل هم قرار دارد. جالب است زمانى من با موردى برخورد داشتم كه مطرح مى كرد "من نمى خواهم جلوى اين مطالب بروم مبادا درست باشد و خداى من فرو بريزد." اين ها به خوبى نشان مى دهد كه چطور تفكر با منافع و تمايلات ارتباط مستقيم پيدا مى كند. وقتى مى گوئيم منافع مانع از درك مى شود، ضرورتاٌ لازم نيست تو يك ارتباط ساده مثلاٌ بين زر و زيور و وابستگى هاى رنگارنگ با تفكر و ايدئولوژى خرده بورژوايى بر قرار كنى، و سپس اين ابهام براى تو به وجود بيايد كه پس منافع آن فرد مذهبى كه با گذشتن از همه چيز خود مبارزه مى كند چيست؟ ماهيت خرده بورژوائى آن از كجا در مى آيد؟ چرا نتواند ماركسيسم را درك كند و چه وابستگى هائى مانع از آن مى شود؟ و مگر فرق او با آن ماركسيست كه جانش را از دست داده است چيست و چه منافعى دارد؟ خيلى ساده، تو لحظه اى تصور خدا و بهشت و قيامت و آن دنيا را از او بگير، بعد به راحتى براى تو توضيح خواهد داد، مگر ديوانه است كه وقتى خدا نباشد يعنى اينكه حساب و كتابى براى فداكارهاى او نباشد و به  فداكارى ها و از جان گذشتگى هايش ثوابى نرسد و به جنايات دشمنانش عِقابى، براى چه براى ديگران مبارزه كند.  مگر خُل است كه براى مردم مبارزه كند؟ مى بينى كه فداكارى و مبارزه از ديدگاه او فقط يك معامله است و بس. تازه اگر فرض را بر اين بگذاريم كه از بسيارى از وابستگى هاى ظاهريش دست بكشد (البته او شايد به تو به اين شكل توضيح نخواهد داد). توضيح او به گونه ايست كه در عين حال هم خودش را راضى كند و هم اين كه جواب قانع كننده اى داشته باشد. توضيح او به اين صورت در مى آيد كه جهان ديگر با نبودن خدا مفهوم ندارد و زندگى ديگر ارزش پيدا نمى كند و در صورت نبودن خدا ديگر دنيا پوچ و بى معنى مى شود و آن وقت هر چه مبارزه و هرچه مردم و هرچه توده و انقلاب است مى شود برايش كشك.
اتفاقاٌ اين پديده در سازمان ما، كه چنين تحولى را از سر گذرانده و به هر حال افرادى با چنان انگيزه هايى طبعاً بايد در آن مى بودند، موارد مشخصى داشت. بودند بين افراد سازمان كسانى كه در اين جريان دچار پوچى شدند. اين پوچى، جالب اينجاست در برخى از اين موارد وقتى گفته مى شد اگر يك زندگى خرده بورژوايى تشكيل دهى و از ميدان خطر دور شوى و در معرض ضربات قرار نگيرى، چه احساسى به تو دست مى دهد؟ آيا جهان در آن صورت معنايى به خود مى گيرد؟ صادقانه مطرح مى شد [كه] در آن صورت حرفى نيست. مثل اينكه در آن صورت جهان از پوچى در مى آيد و يك معنى به خود مى گيرد، تو خود حديث مفصل بخوان از اين مجمل.
گفتم كه اگر بنا بود كسانى بيش از همه نگران جنبش انقلابى و مسئلهء توده اى شدن آن باشند، نه كسانى اند كه در كنار گود هستند و نه كسانى كه در كنار برخوردارى از زندگى مبتذل خرده بورژوايى، با مبارزه در واقع تفنن مى كنند و نه كسانى كه از مردم، جامعه، تحول و انقلاب فقط يك جانب آن، يك بعد آن (آن بعدى كه فقط تضاد آنها را با رژيم تشكيل مى دهد) و يك زاويه را مى بينند و در رابطه با آن [است كه] ضرورت ها، اهميت ها،  نيازها و اقدامات و جهت گيرى ها را توجيه مى كنند،  بلكه كسانى [اند] كه در متن جنبش انقلابى هستند، كسانى كه تا به آخر در جنش انقلابى هستند، كسانى كه هيچ منافع شخصى از مقولاتى كه بر شمرديم نمى توانند داشته باشند. بنابراين، [هيچ] وابستگى و موانعى نمى تواند آنها را از درك هر آن چيزى كه به نفع جنبش باشد باز دارد. و بنابراين، بر عكسِ [دستهء اول]، ضرورت ها، اهميت ها و نيازهاى جنبش را كه انعكاس جوانب مختلف پديده و در اينجا جامعه است، از درون قانونمندى تحول پديده در مى آورند، نه اين كه يك جنبه يك بعد و يك ضرورت فرعى را به تمام جنبه ها و تمام ابعاد و ضرورت هاى اساسى تعميم دهند و به جاى آن ببينند و همواره روى آن تكيه كنند. نمى دانم توانستم آن چيزى را كه مى خواهم بگويم، برسانم يا نه؟
خلاصه رفيق عزيز، نه آن طبقات متوسط و استثمارگر در اين مبارزه اساساٌ قابل تكيه بودند و نه طبعاٌ تفكر "وابسته"ء آنها مى توانست كوچكترين مسائل و معضلات جنبش انقلابى ما را حل كند. ما عملكرد اين وابستگى را در صدها نمونه و موارد، در ضعف ها و نارسائى ها، در پهنهء كار تشكيلاتى خودمان ديديم. تظاهر اين وابستگى هاى فكرى در سازمان به اين صورت بروز مى كرد كه لنگى ها، نارسائى ها، اشتباهات، انحرافات، ضربات خرده كارى، بن بست ها، عدم قدرت ارزيابى و شناخت مسائل جنبش، [شناخت] دشمن، جامعه و مردم در كار ما آشكار مى شد. من خود به عنوان يك عضو سازمان كه در جريان تحول آن بودم در طى چند سال حيات سازمانى به موارد بسيار مشخصى از اين لنگى هاى ايدئولوژيك و اثرات منفى و مخرب آن در كارها و پيش برد مسائل بودم و ديدم كه چگونه اين تفكر هرگز نمى تواند بار مسائل سازمانى و سياسى ما را بكشد و نارساتر از آن است كه حتى كوچكترين مسئله اى را براى سازمان حل كند، بلكه بر عكس بسيارى از نارسائى ها و عوارض منفى كه مشاهده مى شد در جمع بندى آن ها، ريشه هايش عمدتاٌ به همان تفكر و روبناهاى مذهبى بر مى گشت. *
* البته اين رو بناها اگر چه در يك مرحله از مبارزه ايدئولوژيك در درون سازمان مورد حمله قرار مى گرفت و مبارزه عليه آن شكل محورى به خود مى گرفت وليكن اين روبناها در حقيقت چيزى نبود جز توجيه كننده برخى گرايشات و منافع خرده بورژوائى ما كه در جريان مبارزه عليه اين گرايشات و در پروسهء رشد اين مبارزه طبعاٌ عليه اين رو بناها نيز ناگزير مبارزه سختى را شروع كرده، ادامه داده  و به پايان رسانديم.
حال اگر اين مسئله را دركنار آن مطلب بگذارى كه ما در عين حال در يك مبارزهء جدى با دشمن بوديم و شوخى هم نداشتيم، طبيعى  بود به محض اينكه ريشه اين ضعف ها شناخته شود كوچكترين ترديدى در برخورد اصولى و قاطع با آن نشود و البته اين رابطهء مستقيمى با همان جهت گيرى سازمان به سمت منافع طبقات زحمتكش و بريدن از وابستگى هاى خرده بورژوايى داشت؛ چرا كه محال بود بدون وجود چنين زمينهء مادى، يعنى بريدن از بسيارى از وابستگى هاى مادى و طبقاتى، بتوانيم از وابستگى هاى فكرى و ايدئولوژيك آن درآييم. شركت در پراتيك انقلابى خود شرايط و زمينه ذهنى بسيار مساعدى را فراهم كرده بود كه در صورتى كه ما صادقانه با قضايا برخورد مى كرديم و قبل از هر چيزى به منافع توده هاى زحمتكش و مبارزهء پيروز و نيازهاى آن توجه مى داشتيم، تمام آنچه [را كه] در چنته داشتيم به محك تجربه و آزمايش قرار دهد و اينطور هم شد. همان طور كه گفتم نه تنها تفكر مذهبى كوچكترين كمكى [نمى داد]، كوچكترين مسئله سازمان و مبارزه را حل نمى كرد بلكه خود بزرگترين مانعى شده بود كه سد شكوفا شدن استعدادها، سد برخورد سالم با قضايا، سد برخورد علمى و مادى با جريانات سياسى و اجتماعى، باعث هرز روى نيروها، استنباط غلط ما از خط و كار مرحله اى و هزاران عوارض مخرب ديگر شده بود. در اين صورت اگر مرتجعين مذهبى و حتى مبارزين مذهبى جزء و فرعش هم بلند مى شد ما را مرتد مى خواند و تكفير مى كرد، فحش و بد و بيراه مى داد، كوچكترين خللى نمى توانست در تصميم راسخ سازمان به وجود بياورد كه بر عكس، سازمان با مسلح شدن به انديشه ماركسيسم لنينيسم و پيوستن به صفوف جنبش كمونيستى ميهن مان، هم اكنون قادر مى شد كه در همكارى و اتحاد اصولى خرده بورژوازى مذهبى و انقلابى، در اين مرحله از جنبش ما نقش مثبت و فعالى ايفا نمايد و اتخاذ مواضع صريح و قاطع ايد ئولوژيك ما هم نمى توانست اساساٌ در اين كار خللى وارد آورد.
خواهى پرسيد چطور؟ در توضيح اين مطلب در اينجا بايد تو را به يك آموزش عميق ماركسيستى رجوع دهم كه مبارزهء هر طبقه و هر قشرى از درون خودش مى جوشد و در رابطه با تضادهايى ست كه دشمن و سيستمى كه او را در معرض تهاجم قرار داده است شكل مى گيرد. اين من و تو، اين يا آن تفكر نيست كه مبارزهء او را تعيين مى كند. مبارزه او همواره در شرايطى وجود دارد و قطع نمى گردد كه دشمن (كه در اينجا در جامعه ما امپرياليسم و رژيم بورژوازى وابسته است) او را در معرض هجوم اقتصادى، سياسى و فرهنگى قرار مى دهد. تمام طبقاتى كه در معرض اين تهاجم دشمن قرار دارند در يك مرحله به هم نزديك بوده و در يك اتحاد طبيعى در [مقابله] با دشمن مشترك قرار دارند. در چنين صورت بندى اى، در صورتيكه مبارزه اين طبقات تحت يك رهبرى انقلابى قرار گيرد و خط مشى سياسى اى اتخاذ گردد كه خواسته ها و منافع تمام طبقات خلقى را به دنبال داشته باشد طبعاٌ اين طبقات و لاجرم، به دنبال چنين خطى به اعتبار همان تضاد اصليشان خواهند رفت.
ولى ضرورت وحدت و همكارى با نيروهاى ديگر به معنى اين نيست كه كمونيست ها كه بر انقلابى ترين نيروها متكى هستند، ايدئولوژى خود را اعلام و يا تبليغ نكنند. هرگز! هرگز نبايد در جبهه ايدئولوژى كوتاه آمد. كوتاه آمدن در جبهه ايدئولوژى به اين معنى است كه از منافع دراز مدت زحمتكش ترين طبقات و انقلابى ترين طبقات يعنى طبقه كارگر دست كشيده و انقلاب در نيمه راه وجه المصالحهء خرده بورژوازى سازشكار [گردد] يا به بن بست و بحران كشيده شود. كوتاه آمدن در تبليغ و ترويج ايدئولوژى براى كمونيست ها در عين حال به اين معنى ست كه اصولاٌ جنبش انقلابى برّا ترين سلاحش را از دست داده، مبارزه طبقه كارگر كه جاى خود دارد حتى مى توانم بگويم مبارزه خرده بورژوازى هم به دليل ضعف و ناتوانى و زبونى سياسى ايدئولوژيك آن در هدايت و حل مسائل اساسى جنبش در شرايط جامعه ما، به جريانات خود بخودى كشانده شده و دائماٌ در معرض ضربات وحشتناك دشمن قرار مى گيرد. به اين ترتيب همواره و در همان حالى كه حول يك خط سياسى و گاه دريك چهارچوب تشكيلاتى، كمونيست ها با ديگر نيروهاى خلقى در يك مرحله وحدت دارند و همكارى مى كنند، در همان حال بايد مرزبندى مشخصى بين نقطه نظرات ايدئولوژيكى ماركسيستى لنينيستى كه تفكر طبقات استثمار شونده است، با نظرات ايدئولوژيكى طبقات ديگر و هم چنين مرزبندى با نظرات غير ماركسيستى كه در لباس ماركسيستى به وجود مى آيد داشته باشيم.
براى چه؟ براى اينكه پيروزى جنبش ما، آزادى خلق ما، منافع دراز مدت و ضرورت هاى استراتژيك راه رهايى بخش خلق ما مرهونِ پرداختن و اهتمام به  چنين امرى ست؛ براى اينكه آن خط سياسى درست هم كه ناظر بر يك رابطه علمى همكارى بين طبقات باشد بر مى گردد به اينكه چقدر اين تفكر علمى در جامعه جا افتاده باشد و خالص گشته باشد. چقدر جنبش كمونيستى ما با اتكاء به طبقه زحمتكش كارگر  به اين علم رهايى بخش خلق ها تسلط پيدا كرده باشد. درباره پيروى طبقات خلقى از سياستى كه منافع و خواسته هاى آنها را در مقابل دشمن بر آورد، توضيح دادم. در اين مورد توجه به يك مثال تاريخى در جامعه خودمان بد نيست. مى بينيم در زمان مصدق از آنجا كه سياست مصدق منافع تمام طبقات خلقى را عليه امپرياليسم و دربار دنبال مى كند همه مشتاقانه و با چه شور و صداقتى از او حمايت مى كنند. در اين حال مذهبى ها هم عليرغم اينكه فدائيان اسلام دوآتشه ترين مذهبى ها را تشكيل مى دادند، نه به دنبال آنان بلكه به دنبال مصدق راه مى افتند. وقتى رهبرى فدائيان اسلام مجبور مى شود به نوعى سازش با مصدق تن در دهد چرا كه اين راه و سياست مصدق است كه در اين زمان به طوركلى توده ها و طبقات خلقى را دنبال مى كند و نه فدائيان اسلام؛ و يا جالب است كه همان حزب توده با وجودى كه واقعاٌ يك حزب كمونيستى نبود چه نفوذ زيادى در مردم و حتى در بخش هائى از مذهبى ها به وجود آورده بود و يا نمونه ها و موارد گوناگون زيادى كه در سرتاسر جهان امروز به چشم مى خورد.
حال نمى دانم روشن است كه چرا آنقدر ما به اين اسلحه و داروى حياتبخش (اگر بشود به دارو تشبيه كرد) براى جنبش انقلابيمان احتياج داريم و اهميت مى دهيم، يا نه. در اين رابطه بد نيست به يك مسئله ديگر هم اشاره كنم و مسئله را از جانب ديگر ببينيم. آيا متوجه شده اى كه دشمن و امپرياليسم چقدر از اين ماركسيسم لنينسم وحشت و نفرت دارد؟ آيا متوجه شده اى كه سرتاسر تبليغات بورژوازى پر است از حمله به ماركسيسم؟ آيا متوجه شده اى كه در همين كشور خودمان چه تبليغات ضد ماركسيستى وسيعى در مطبوعات، راديو و تلويزيون جريان دارد؟ و آيا توجه دارى كه رژيم هم اين مسئله كاملاٌ دستش آمده كه كمونيست ها را خطرناك ترين دشمنان خويش به شمار آورد. [او] مى داند كه ستون فقرات جنبش انقلابى ما را كمونيست ها تشكيل مى دهند و بار عظيم اين جنبش را در اين شرايط فاشيستى كمونيست ها حمل مى كنند، و به همين دليل خط مشى تبليغاتى خويش را عليه آنها متمركز كرده است. آيا متوجه هستى كه براى خدشه دار كردن آن حتى از كسانى كه با او تضادهائى هم دارند مى خواهد استفاده كند (نمونه نقدش [على] شريعتى). آيا هيچ متوجه شده اى كه چرا همواره امپرياليسم و رژيم خونخوار شاه از حمله  به ماركسيسم در سرتاسر جهان از مسئله انكار خداى آن، به دليل برخورد با سنت ها و عقايد كهنه و جا افتاده عوام، استفاده مى كند و همواره كمونيستها را از دريچهء ضد خدا بودن آنها مورد حمله قرار ميدهد؟ آيا براى اين دشمنان خلق ها، خداى مذهبى ها مهم است؟ جواب اينها و ده ها سئوال از اين قبيل، اين است كه امپرياليسم و رژيم ايران به تجربه دريافته اند كه آن چيزى كه سر انجام آنها را مى تواند نابود كند قدرت طبقاتى زحمتكشان و انديشه اى است كه مبارزهء آنها را هدايت و رهبرى مى كند. به اين ترتيب، همان طور كه از هم اكنون هم مى بينيم بايد انتظار روزى را داشت كه رژيم در آينده پوئن بيشترى به مذهبيون داده تا از اين طريق هم، به اصطلاح جلو نفوذ و گسترش ماركسيسم را بگيرد. ولى رفيق، قانون تاريخ چيز ديگرى مى گويد. سرمايه دارى چه بخواهد چه نخواهد سوسياليسم را در درون خودش خواهد پروراند و صرف نظر از اينكه به اراده او نيست، جلو آن را هرگز نمى تواند بگيرد. جلوگيرى از رشد و نضج آن به معناى اين است كه سرمايه دار و رژيم خونخوار، خلق را استثمار نكند كه اين با ماهيت وجودى سرمايه دارى در تضاد است. طبقه كارگر در كشور ما به تدريج دارد تشكل و مبارزه اش را عليرغم وحشتناكترين سيستم سركوب شروع مى كند هر چند كه اين مبارزه هم اكنون در ابتدائى ترين شكلش ودر مبارزات صنفى خلاصه مى شود. سياسى كردن اين مبارزه و بردن تئورى انقلابى به درون اين جنبش، ديگر وظيفه آن كمونيست هاى راستينى ست كه توانسته باشند با درك چنين شرايطى و با درك چنين آيندهء تابناكى خود را آماده براى وظايف بيشمار و فزاينده كرده باشند.
در پايان اين قسمت بد نيست اين را صادقانه بگويم كه خود ما و سازمان ما امروز بيش از هر روز ديگر و بيش از هر زمان ديگر با باز گشوده شدن چشم اندازهاى روشن و اميد بخشى از آيندهء جنبش انقلابى، كوچكترين ترديدى از صحت راهى و خطى كه در پيش گرفته ايم نداريم. واقعاٌ به تو مژده بدهم و براى تمام كسانى كه صادقانه خواستار آزادى خلق ما از زير ستم وحشيانهء امپرياليسم و رژيم درنده شاه هستند و در اين راه به مقتضاى امكانات خويش پا جلو مى گذارند، مژده بدهيم كه اگر تا ديروز جنبش انقلابى دوران نطفگى اش را از هر جهت مى گذراند و ابهامات زيادى بر رشد و حركتش حاكم بود، امروز عليرغم اينكه دشمن همچنان با تمام قدرت هيولائيش بر خلق ما مى تازد و او را مرگ باران مى كند و عليرغم اينكه ظاهراٌ كوچكترين خللى بر اركان او وارد نيامده است ولى ما امروز راه را روشن تر از هر زمان ديگر مى بينيم. سازمان با مسلح شدن با انديشه ماركسيسم لنينيسم و با بكار بردن اين تئورى توانسته قوايش را در جهت توده ها يعنى نيروئى كه سر انجام اين غول را به زير مى كشد و به زباله دان تاريخ مى سپارد، جهت گيرى كرده و متمركز كند. سازمان ما در همين مدت كوتاه به دست آوردهاى بسيار ذى قيمتى در كار تشكيلاتى و سازمانى نائل آمده است كه اگر واقعاٌ بگويم در تاريخ جنبش انقلابى ايران در ۷۰ - ۶۰  سال گذشته واقعاٌ كم نظير بوده است سخنى به اغراق نگفته ام. اين دستاوردها و نتايج كه به پايمردى و تلاش صادقترين، پرشورترين، با احساس مسئوليت ترين و سازش ناپذيرترين رفقاى ما و به اعتبار وجود شراط بسيار مساعد اجتماعى كه انعكاس گوشه اى از آن در سازمان ما موجود بود، به دست آمده است با هيچيك از نتايج و دستاوردهاى ديگر و با ده ها عمليات نظامى و ساير فعاليت هاى ديگر كه در سطح خارجى انعكاس داشته است قابل مقايسه نيست. اين دستاوردها و نتايج هم اكنون به روشنى هسته آن چيزى را در آينده نويد مى دهد كه رشد و اعتلايش ــ كه مسلماٌ مجرد از فعاليت تمام نيروهاى واقعاٌ كمونيست نيست – به تشكيل ارگان رهبرى سالم در سطح جنبش (كه بتواند جوابگوى نياز مبارزاتى خلق ما باشد يعنى چيزى كه سال ها جنبش ما واقعاٌ از آن محروم بود) مى انجامد. ولى آيا اين حرف من به اين معنى است كه تمام  مسائل حل شده است و ما هم اكنون با مشكلات و مسائلى سرو كار نداريم؟ نه بر عكس، ما تازه در جريان رشد خودمان با مشكلات و مسائل اصلى تر برخورد مى كنيم. ما از اين مشكلات استقبال مى كنيم. اين مشكلات نه تنها چيزهاى بد و نا گوارى نمى تواند باشد بلكه بر عكس برخورد با همين مشكلات و مسائل است كه دوباره چشم اندازهاى ديگرى از راه رهايى بخش و دراز مدت خلق ما را روشن مى كند.
رفيق عزيز، نمى دانم آيا اين مطالبى كه آمد توانست حداقل زمينه هائى فراهم آورد تا در صورتى كه اين آمادگى در تو باشد به حل و رفع ابهامات احتمالى تو بينجامد يا نه. البته وقتى دوباره اين نامه را خواندم متوجه شدم كه واقعاٌ از بسيارى از مسائل ــ و همان طورى كه در ابتدا گفتم ــ ضربتى رد شده ام كه هر مطلبش از جوانب مختلف جاى بحث و بررسى داشت.  آيا اين بحث ها جايش در اين نامه بود؟ و آيا صحيح بود كه من به اين مطالب بدون توجه به اينكه هم اكنون تو در چه دنيائى هستى و [اينكه] آيا مى تواند براى تو مفيد باشد يا نه، به اين شكل ناخنك بزنم. به هر صورت حداقل اين هست كه اينها حقايقى هستند كه نه تنها نمى توانند ضررى داشته باشند بلكه بر عكس، از آنجا كه حقيقت هستند و حقيقت به اعتبار همان حقيقت بودنش بالاخره مى تواند جايش را به نوعى باز كند، مى تواند نتيجه مثبت داشته باشد. آينده تابناك و پرشور است.

با بهترين آرزوهاى رفيقانه
... و رفيق تو رضا
اسفند ۱۳۵۴
نامهء دوم به تاريخ مرداد ۱۳۵۶
رفيق و همسر عزيزم فرشته
با بهترين درودهاى گرم و رفيقانه آرزوى موفقعيت و پيروزيت را دارم
از زمانيكه اولين نامه ام را برايت فرستادم هم اكنون بيش از يك سال و نيم مى گذرد. تا همين اواخر نمى دانستم نامه ام به دستت رسيده است يا نه، ولى اخيراً شنيدم كه متاسفانه نامه اول من هنوز به دستت نرسيده و هم اكنون نيز با دستگيرى تو معلوم نيست اين نامه ها هرگز به دستت برسد. اين كه تو اين نامه ها را ببينى يا نه و يا احياناً زمانى كه اين نامه ها به دستت برسد من باشم يا نه، به هرحال من به اميد روزى مى نويسم كه تو اين نامه ها را بخوانى و اما دستگيرى تو گرچه به عنوان نيروى ديگرى از نيروهاى مبارز خلقمان برايم تاسف آور بود، از جهاتى نيز غرور انگيز بود. اين دستگيرى بيان اين بود كه زندگى تو مضمون مشخص و بارزى از مبارزه با دشمن داشته است واين نمى توانست براى من غرورانگيز نباشد. بنابراين، اين بار مخاطب نامهء من كسى است كه هم اكنون به دست دژخيمان ساواك و رژيم شاه خائن دستگير و زير شكنجه است و نمونه اى از مبارزه و مقاومت پايان ناپذير خلق مبارز ما را به نمايش مى گذارد. مقاومت و پايدارى را در اين راه برايت آرزو مى كنم.
و اما در اين نامه قصد دارم مختصرى درباره نتايج و دستاوردهاى مثبتى كه تحول ايدئولوژيك سازمان ما به بار آورده است، برايت بنويسم. در نامهء قبلى، من [به] توضيحاتى بسيار كلى در مورد برخى از ضرورت ها و مسائل اساسى اى كه در جامعه و جنبش ما، ضرورت سمت گيرى ما [را] به سمت زحمتكشان و مسلح شدن به تئورى انقلابى ماركسيسم لنينيسم مطرح مى كرد، اشاره كردم و گفتم كه عملكرد اين مسائل و ضرورت ها چگونه وقتى با لنگى و زبونى تفكر مذهبى ما در گذشته برخورد مى كرد، به نارسائى هاى عميق، خرده كارى ها، بن بست ها و انحرافات منجر مى شد و توضيح دادم كه براى ما، كه جهت گيرى طبقاتى مان به سمت زحمتكش ترين طبقات بود، هيچ گونه مانعى نمى توانست ما را [از] برخورد قاطع و مبارزه با تمام آن چيزهائى كه [مى توانست] سد پيشبرد مبارزه جدى ما بشود، باز دارد. هم اكنون قريب دو سال از اعلام مواضع ايدئولوژيك سازمان ما در سطح جنبش مى گذرد. دو سال در تغيير و تحولات سياسى يك جامعه و يك جنبش زمان بسيار كمى است ولى وقتى من به عقب نگاه مى كنم احساس مى كنم، گوئى ما سال ها حوادث و رويدادهاى پر تحولى گذرانده ايم. اين احساس چندان هم بى پايه نيست. واقعاٌ در شرايط انقلابى، اين يك حقيقت است كه زمان پر بار است. ما اين را با تمام وجودمان لمس مى كنيم. در اين مدت خلق ما، جنبش ما، سازمان ما در زير منگنهء سنگين ديكتاتورى، حوادث و جريانات زياد و قابل اهميتى را [از سر] گذرانده است. عليرغم  اينكه ما همچنان در زير بارانى از سنگين ترين ضربات دشمن قرار داشتيم وعليرغم اينكه دشمن باز هم بيش از گذشته، هارتر و درنده تر شده بود و با تمام نيرو و امكاناتش در پى نابودى ما و خفه كردن جنبش نوين انقلابى بود، ما و جنبش كمونيستى ميهن ما، دستاوردهاى با ارزشى را در سطح جنبش به ثبت رسانديم. با توشهء عظيمى كه ما در طى دو سال مبارزه ايدئولوژيك  درون سازمانى اندوخته بوديم توانستيم حركت ايدئولوژيك خويش را در سطح جنبش ادامه داده و اثرات مثبت و مشخصى بر آن بگذاريم. شايد براى برخى كه به ظاهر قضايا نگاه مى كنند و همواره در پى پيروزى هاى آسان و دفعتى و سهل الوصول هستند، دشمن را مى بينند كه همچنان مى تازد و ظاهراٌ خللى بر اركانش وارد نشده است، مردم را نگاه مى كنند كه جنبششان در زير فشار ديكتاتورى سركوب مى شود، جنبش انقلابى را مى بينند كه همچنان ضربه مى خورد و ظاهراٌ راه به جائى نبرده است، اين پيروزى ها و دستاوردها جلوه اى نداشته باشد. در اينجا لازم  مى دانم توضيح بيشترى بدهم.
رفيق عزيز، براى يك كمونيست شكست و پيروزى هيچگاه يك امر دفعتى نبوده و نيست. او مى داند كه قوانين خلل ناپذير زندگى مبارزاتى، نه با كم طاقتى و كم ظرفيتى روشنفكران عجول سازگارى دارد و نه هيچ معادله متافيزيكى سرش مى شود. انقلاب همواره در فرا راه رشدش با كش و قوس ها، فراز و نشيب ها، شكست و پيروزى هاى فراوانى روبروست كه در هر مقطع از حركت آن، معنى خاص و ويژه اى را در كل حركتش دارا ست. در هر مرحله اى از اين حركت وظايف ويژه اى – چه در زمينه تئوريك و چه عملى – در مقابل كمونيست ها قرار مى گيرد كه با هدف نهائى شان كه همان كسب قدرت سياسى پرولترى باشد رابطهء ارگانيك و جدايى ناپذير دارد كه تحقق اين وظايف براى او پيروزى و هموار كردن راه آينده و پيشبرد انقلاب است.
براى يك كمونيست، در هر شرايطى از اين حركت، چه در فرازها و دوران رشد و بالندگى جنبش و چه در نشيب ها و دوران فروكش آن، چنين معنايى از پيروزى وجود دارد. در رابطه با چنين معنايى ست كه در هر مرحله در مقابل كمونيست ها وظايف پر شورى قرار مى گيرد كه تحقق آن ها برايشان پيروزى ست؛ در رابطه با چنين معنايى ست كه در هر مرحله وظايف پرشور، هدف هاى قابل پيروزى و راه هاى قابل عبورى در مقابل آنها قرار مى گيرد. جامعهء ما و انقلاب ما هم از اين امر مستثنى نيست. انقلاب ما نيز در روند رو به رشدش بنا به مقتضيات تحولات اقتصادى، اجتماعى، سياسى جامعه و تغيير و تحولاتى كه در جبههء دشمن و خلق روى مى دهد، هم با تلاطمات و دگرگونيهاى پر شتاب و هم با آرامش و كندى روبرو بوده و [روبرو] مى شود و حركتش همواره با كش و قوس ها و شكست ها و پيروزى ها توام بوده است. واقعيت اينست كه دشمنان ما به اين سادگى ها از اين خوان يغمائى كه ده ها سال است چپاول مى كنند دست نمى كشند و واقعاٌ معلوم نيست سرانجام، آنچه كه خلق ما از دست آنان بيرون خواهد كشيد به چه گورستان عظيمى تبديل شده باشد. از اين ديدگاه در اين انقلاب براى تمام كسانى كه دل خويش را به يك پيروزى سهل الوصول خوش كرده اند، جايى نيست. عجله و شتاب آنان دير يا زود جاى خويش را به يك سازشكارى هولناك و يا به پاسيفيسمى عظيم و خرد كننده خواهد داد. حركت جنبش انقلابى و كمونيستى ميهن ما در گذشته از اين نظر بسيار درس آموز است. جنبش انقلابى و كمونيستى ميهن ما و دوره هاى مختلفى كه گذرانده است نمونه بارزى از حركت سخت و پرمخاطره، پر فراز و نشيب انقلابى است كه سرسختانه عليرغم بدترين شرايط فاشيستى كه اغلب بر آن حاكم بوده است توانسته است به زندگى خويش ادامه بدهد. حركتى كه لاجرم بسيار سنگين، پر بها و سرشار از فداكارى ها و مبارزه آتشين كمونيست ها و ديگر انقلابيون بوده است. اين جنبش به خصوص جنبش كمونيستى ميهن ما در جريان حركتش از يك طرف همواره در معرض ضربات وحشتناك و كمرشكن دشمن بوده است و به راستى مى توانم بگويم  جنبش كمونيستىِ كمتر خلقى را سراغ دارم كه تا اينقدر از رژيم ديكتاتورى ضربه و لطمه خورده باشد، و از طرف ديگر و در همين حال، دستاوردها و پيروزهاى بزرگى به دست آورده است. از يك طرف بار سنگين ديكتاتورى تمام فشارش را براى خرد كردن و نابود كردن هسته ها و عناصر كمونيستى و جلوگيرى از هر گونه ارتباط آنان با توده ها و طبقه كارگر نموده است و از طرف ديگر كمونيست هاى ما هم سرسختانه مقاومت و مبارزه كرده اند واز هيچ گونه كوششى فرو گذار نكرده اند. روزبه ها، ارانى ها، وارطان ها، احمدزاده ها و بهرام آرام ها همگى اين ها و هزاران كمونيست گمنام ديگر. اين ها واقعاٌ سمبل هاى درخشانى از همبستگى كمونيست هاى ما با توده هاى زحمتكش و طبقه كارگر ميهن ما به شمار مى روند و افتخار آور جنبش كمونيستى ميهن ما هستند. آرى راه رهايبخش خلق ما، راهى پر فراز و نشيب، سخت و ناهموار است و مبارزه انقلابى بخصوص در شرايط جامعه ما كار سهل و ساده اى نيست ولى همان طور كه گفتم هيچ مرحله اى نيست و هيچ شرايطى نيست كه وظايف پر شور، هدف هاى قابل پيروزى و راه هاى قابل عبورى در مقابل كمونيست ها قرار نداشته باشد. دشمن تلاش مى كند ما را نابود كند، تلاش مى كند ما را از نزديك شدن به توده ها باز دارد، تلاش مى كند جلو هرگونه فعاليت ما را بگيرد. ولى وظيفه ما متقابلاٌ اينست كه با سماجت تمام، با روحيه اى سرشار از اميد به پيروزى به اشكال مختلف سعى در نزديك شدن به توده ها، سعى در بسيج و تشكل آنان سعى در بردن ايده هاى انقلابى خودمان به درون آنان، سعى در سازماندهى نيروها، سعى در مبارزه ايدئولوژيك براى طرد افكار غير پرولترى در جنبش كمونيستى، سعى در كشف و تدوين آن تئورى و تاكتيك هاى انقلابى اى كه سرانجام پيروزى خلق ما و شكست دشمن را در بر داشته باشد، سعى در .... بكنيم و مى كنيم. مهم نيست كه در چه زمانى اين تلاش ها نهايتاً بارور مى شود، مهم اينست كه اين فعاليت ها و تلاش هاى صادقانه با چشم اندازى روشن در شرايطى مرگبار انجام مى گيرد.
آرى رفيق عزيز، ما با درك كامل اينكه جنبش كمونيستى ميهن ما در عين حال دچار ضعف است، دچار تشتت و پراكندگى است، با طبقه و توده ها تماس دائم را ندارد، با شور و شوقى بس بيشتر بايد كار كنيم و كار مى كنيم. با درك كامل بر اين كه  چگونه دشمن مى خواهد ما را نابود كند و با توده ها فاصله بيندازد، فعاليت هاى وسيع تر، وظايف بيشمارتر و برنامه هاى پرشورترى را در مقابل و در دستور كارمان قرار مى دهيم و اين مبارزه همواره به ما روح و جان تازه مى بخشد.
پيمودن هر قدم از اين راه براى ما پيروزى ست. يك جهت گيرى به ظاهر ساده، و در معنى استراتژيك، به سمت زحمتكشان براى ما پيروزى و دستاورد بس عظيمى است. مسلح شدن به يك بينش درست، تثبيت يك فكر درست، مبارزه با يك فكر نادرست، مرزبندى با يك مشى و فكر نادرست براى ما پيروزى ست. افشاء تئورى هاى تسليم طلبانه و روزيونيستى، بيرون ريختن نمايندگان بورژوازى از صفوف جنبش كمونيستى براى ما پيروزى ست. مسلماٌ اين ها نه هدف اصلى و نهائى ما را تشكيل مى دهد و نه مبارزهء ما اساساٌ در اين ابعاد خلاصه مى شود. سرنگونى رژيم وابسته به امپرياليسم شاه و كسب قدرت سياسى هدف نهائى جنبش انقلابى ما را تشكيل مى دهد و همه نوع مبارزات و مقاومت ما اساساٌ در يك چنين جهت گيرى معنى مى دهد و متقابلاٌ پيروزى در هر زمينه، فتح هر سنگرى و كسب وسايلى كه ما را به چنين هدفى برساند براى ما پيروزى ست. آرى رفيق عزيز براى كمونيست ها پيروزى هرگز يك امر دفعتى نيست.  
با اين توضيحات، آيا به من حق مى دهى كه به دستاوردهاى بزرگ جنبش كمونيستى ميهن مان در همين دو سال اخير ببالم و آنها را به عنوان پيروزى هاى بزرگى كه در [زير] فشار سنگينى از ديكتاتورى به ثمر رسيده است ياد كنم. نزديكى فكرى و بينش ما به درك عميق [از] منبع اصلى قدرت انقلاب يعنى توده ها، پيوستن سازمان ما به صفوف جنبش كمونيستى ميهن مان، تمركز فعاليت و وظايف سازمان به سمت وظايف تئوريك و عملى اى كه چنين سمت گيرى در مقابلش قرار مى داد، ارتباط سياسى تشكيلاتى با طبقه كارگر، اتتشار "قيام كارگر" و ايجاد هسته هاى كارگرى ــ درك عميق و پياده كردن خلاق "مبارزه ايدئولوژيك" چه در سطح تشكيلات و چه در جنبش كمونيستى به عنوان يكى از زمينه هاى اساسى مبارزه با سرمايه دارى، مرزبندى ايدئولوژيك سياسى با ايدئولوژى خرده بورژوايى و سياست آنارشى گرى فدائيان در جنبش كمونيستى و مبارزه با انحرافات آنان، جلب حمايت پيشروترين نيروهاى انقلابى از سازمان و... اين ها هركدام براى هر كمونيست صادقى، مفاهيم عميقى از پيروزى و موفقيت را در بر دارد كه زير بناى پيروزى هاى باز هم بيشتر آينده را تشكيل مى دهد.
اولين دستاوردهاى جهت گيرى عظيم سازمان به سمت زحمت كشان و طبقه كارگر، هم اكنون ذخيره هاى تئوريك با ارزشى در زمينه هاى ايدئولوژيك، سياسى و تشكيلاتى به بار آورده است كه به سهم خود نقش مثبتى در حركت جنبش كمونيستى ميهن ما به جاى گذارده است در حالى كه ما با اشتياق تمام اميد تدقيق و گسترش آن را در آينده داريم. ما مسلماٌ به اين پيروزى هاى خود ارج مى نهيم، در حالى كه مى دانيم بايد باز هم جدى تر با ضعف ها، نارسائى ها و اشتباهات خود و ديگران برخورد بكنيم و از آنها درس بگيريم. ما هرگز مدعى نيستيم كه اشتباه نمى كنيم. اشتباه كسى نمى كند كه مبارزه نمى كند. بقول لنين "عاقل آن كسى نيست كه اشتباه نمى كند چنين كسانى يافت نمى شوند و ممكن نيست يافت شوند. عاقل كسى است كه اشتباهاتى را كه چندان مهم نيست مرتكب مى شود و مى تواند آنها را به آسانى و به سرعت رفع نمايد".
اما آيا پيروزى ها و دستاوردهاى ما به آسانى بدست آمده است؟ همان طور كه  قبلاٌ گفتم اين ها به سادگى و به آسانى به دست نيامده است و متاسفانه و يا خوشبختانه در آينده نيز پيروزى هاى ما به آسانى و به ارزانى به دست نخواهد آمد. گويا سرنوشت جنبش ما چنين مقدر كرده است كه هر گامى كه برداشته مى شود هر سنگرى كه پيروز مى شود، هر دستاوردى كه تثبيت مى شود و هر چشم اندازى كه روشن مى شود به بهاى بسيار زيادى براى خلق ما تمام مى شود. در همين مدت علاوه بر اين كه دشمن با تمام نيروى سركوبگر خويش سعى در نابودى جنبش ما مى نمود و به هر حال تلفات سنگينى بر كل جنبش ما وارد نمود، جنبش كمونيستى ما  و به خصوص سازمان ما از جوانب ديگرى نيز مورد حمله  قرار گرفت. ما از جانب تمام آن جريانات ارتجاعى و جرياناتى كه پيروزى و دستاوردهاى پرولترى سازمان ما در زمينهء ايدئولوژى و تشكيلات مستقيماٌ با منافع ارتجاعى آنان برخورد مى كرد، مورد حمله  قرار گرفتيم. ما از جانب آن جريانات ارتجاعى كه رفرميسم سازشكارانهء سياست هاى شان ماهيت بورژوا ليبرالى مواضع سياسى ايدئولوژيكشان، بارها و بارها نتايج ناميمون ضد خلقى تلخ اما درس آموز خويش را در تاريخ مبارزاتِ به راستى پر محنت گذشتهء ما به بار آورده است بارها انقلاب را در نيمه راه به سازش كشانيده است، بارها نتايج مبارزهء توده هاى زحمتكش خلق ما را در طبق اخلاص به بورژوازى [تقديم كرده] است مورد حمله قرار گرفتيم. البته اگر ما با تفكرات و ايدئولوژى ها و سياست هاى آنان و هم چنين منافع مشخص آنان  كه در مقابل منافع دراز مدت توده هاى زحمتكش قرار دارد كارى نمى داشتيم، آنها را نيز با ما كارى نبود. مقاومت هاى ارتجاعى آنان دقيقاٌ در مقابل حركت پيشرو جنبش كمونيستى بروز مى كند. آنها خواستار رسوب، ايستادگى و انجماد هستند و از ما هم انتظار سازش را دارند. آنها خواستار اين هستند كه ما با ماهيت ارتجاعى آن تفكرات و بينش هائى (چه غير ماركسيستى و چه ظاهراٌ ماركسيستى) كه مبانى ايدئولوژيكى چنين سازشكارى هائى هستند مسالمت كنيم. آرى همهء اين ها در مقابل حركت پيشرو ايستادگى و مقاومت به خرج مى دهند، بر آن مى تازند، به آن دشنام مى دهند، فرياد وامصيبتا سر مى دهند، به اشكال مختلف سعى در بى اعتبار كردن سازمان ما و دستاوردهاى آن مى نمايند و البته اين امر ناشناخته اى در تاريخ مبارزات خلق ها نيست. ما در همين دو سال اخير شاهد اين بوديم كه چگونه از مرتجع ترين بخش هاى مذهبى تا منحط ترين و عقب مانده ترين جريانات بورژوا ليبرالى، حملات تبليغاتى خود را توامان با رژيم متوجه ما و جنبش كمونيستى ميهنمان نمودند. از بيشرمانه ترين تحريفات و استناد عمليات سازمان ما به خودشان و ديگران و جعل و تزوير هويت ايدئولوژيك رفقاى شهيد ما گرفته تا ايراد تهمت و افترا به سازمان و شهداى ما فرو گذار نكردند. تبليغات اينان به راستى كار ساواك و رژيم خونخوار شاه را خيلى ساده تر و بهتر انجام مى داد. در واقع همان طور كه گفتم اين امر عجيب و غريبى نيست. بورژوازى وحشتش از انقلاب به مراتب بيشتر از ديكتاتورى شاه است. او هيچگاه براى انقلاب مبارزه نمى كند، او همواره در تلاش تبديل انقلاب به رفرميسم سازشكارانه است و مى خواهد انقلاب را به سقط جنين بكشاند. رشد پرولتاريا، مواضع انقلابى و سازش ناپذير آن هرگز با منافع او خوانائى ندارد و بايد هم با آن مبارزه كند.
اين جريانات به خصوص در خارج از كشور كه منفعت طلب ترين جريانات بورژوا ليبرالى در اشكال گوناگونش امكان بروز و ظهور دارد نمودار شد. آنها در حالى كه ما در آتش و خون بسر مى برديم، در زير حملات و ضربات مرگبار دشمن مصمانه و با روحيه اى سرشار از اميد به راه گشائى جنبش انقلابى خلقمان پيكار مى كرديم، در حالى كه با پيگيرى و تلاشى خستگى ناپذير در كشف و تدوين قوانين بقاى رشد يابنده جنبش نوين انقلابى خلقمان در شرايط حاكميت فاشيسم بسر مى برديم و متحمل ضربات كمرشكنى نيز مى شديم و در اين رابطه طبعاٌ امكانات بسيار محدودى در روشن كردن بسيارى از حقايق مربوط به جنبش انقلابى را داشتيم، از اين موقعيت ها به راستى سوء استفاده هاى كثيف و نفرت انگيزى بردند. بيشتر آنان در مأوايى امن و امان آشكارا دروغ گفتند، حقايق را تحريف مى كردند و سعى در بى اعتبار كردن دستاوردهاى جنبش كمونيستى و سازمان ما مى نمودند. آنها تلاش كردند از خون رفقاى شهيد ما از قِبلِ هويت ايدئولوژيك آنها ... براى خود آبرو و اعتبار كسب كنند. براى نمونه به موارد گوناگونى از جعل هويت ايدئولوژيك رفقاى شهيد ما كه آخرين آنها مهدى موسوى [قمى]، جمال شريف زاده [شيرازى]، حسن آلادپوش و محبوبه آلادپوش (متحدين) بود مراجعه كن. اين ها همگى از رفقاى بسيار صادق و انقلابى سازمان ما بودند كه در جريان تحول ايدئولوژيك سازمان به حقيقت ماركسيسم لنينيسم دست يافتند. همين طور [ليلا] زمرديان، او در ادامه مبارزه ايدئولوژيك سازمان توانست نقطه نظرات ايده آليستى مذهبى گذشته اش را به كلى نقد كند و به درك ماركسيسم لنينيسم نائل آيد و يا در شكل و نوع ديگرش به تشبثات و سوء استفاده هاى مشمئز كننده اى كه در مورد [محمد] مفيدى شد توجه كن. *
اين از يك طرف، از طرف ديگر – كه اين خيلى مهم تر است – جنبش كمونيستى ما با اشكال ديگر جريان هاى بورژوايى، جريان هايى كه نمايندگى بورژوازى را در جنبش كمونيستى بعهده دارند مواجه است. اين ها هم بنابر همان ماهيت طبقاتيشان بشدت از مواضع ما هراسناك و وحشت زده هستند. آنها به اصطلاح از مواضع "ماركسيستى"، ما و جنبش كمونيستى ميهن ما را مورد حمله قرار مى دهند. آنها هرگز تحمل رشد يك جريان پرولترى، تحمل مواضع ايدئولوژيك انقلابى آن، تحمل ماركسيسم لنينيسم انقلابى را ندارند. تحمل سياست هائى كه از نظر آنها انعطاف لازم را به خرج نمى دهند و يكدندگى مى كنند ندارند، تحمل عملكرد انضباط آهنين در تشكيلات و حاكميت ضوابط، اصول و پرنسيب هاى پرولترى را در سطح جنبش ندارند. آنها از مواضع ليبرالى خود بر ما فرياد مى زنند كه در كجاى ماركسيسم اينقدر ديكتاتورى، اينقدر سخت گيرى، اينقدر حساب كشى، اينقدر سرسختى و بى انعطافى و اينقدر چپ روى وجود دارد؟ و ما هم به آنها جواب خواهيم گفت: آقايان اين تازه ابتداى كار است. هنوز جنبش كمونيستى ميهن ما عليرغم كوشش هاى لازم كمونيست هاى راستين ما در مبارزه  با روزيونيسم و ليبراليسم شما، به اندازه لازم حساب هايش را با شما – كه تلاش داشته و داريد اين جنبش را از درون بپوسانيد، قاطعيت و سازش ناپذيرى پرولترى آن را بگيريد، تئورى هاى روزيونيستى و ليبرالى خود را به جاى ماركسيسم لنينيسم جا بزنيد و مبارزه طبقه كارگر را به انحراف بكشانيد و خود با گرفتن امتيازات شاهانه و يا وحدت با جناح ديگر بورژوازى در مرحله ديگر در سركوب خلق مبارز و طبقه كارگر با آنها شريك شويد ــ تصفيه نكرده است. هنوز به اندازه لازم ماهيت رفرميستى و ضد خلقى سياست هاى عوامفريبانهء  شما و ماهيت ارتجاعى و ضد انقلابى مواضع ايدئولوژيك شما براى مردم ما افشا نشده است.
آرى رفيق عزيز، تمام اين جريان ها در مقابل جنبش كمونيستى مى ايستند و تلاش همه جانبه اى را براى خارج كردن رهبرى انقلاب از دست پرولتاريا مى نمايند. ولى جنبش كمونيستى ما از اين مبارزه هم استقبال مى كند. جنبش ما در كورهء اين مبارزات  آبديده مى شود. به اين ترتيب مى بينى كه چطور جنبش انقلابى ما، چطور در هر قدمش، در كوبيدن و شكافتن هر سنگرش، هموار كردن هر گامش، با چه مقاومت هاى ارتجاعى روبروست. چگونه بايد در عين حال با جريان هائى كه مى خواهند "مضمون ومحتواى انقلابى جنبش ضد امپرياليستى خلق ما را در محدودهء تنگ مطالبات دمكراتيك قشرهاى ليبرال ، خرده بورژوازى روشنفكر و بورژوازى ليبرال به بند بكشند"، مبارزه ايدئولوژيك بنمايد.
جنبش كمونيستى ما و كمونيست هاى ما از اين حركت در گذشته استقبال كرده و در آينده نيز حتى بيشتر استقبال خواهند كرد.  آنها صبورانه و مجدانه و سرسختانه راه پر فراز و نشيب، سخت و نا هموار جنبش انقلابى ميهن ما را با چنگ و دندان مى شكافند و پيش مى روند. از قربانى دادن نمى هراسند و دستاوردهاى خود را عليرغم حاكميت بدترين نوع شرايط فاشيستى به ثبت مى رسانند و ذخيرهء تئوريك و ايدئولوژيك فرداى متلاطم جنبش مى نمايند. [جنبش كمونيستى] حركتش كند و سنگين اما مصمم است. به راستى اين چنين حركتى براى هر كمونيستى براى هر انقلابى صادقى و براى هر مبارزى كه رگه هائى از عناصر ضد رژيمى در وجودش باشد بايد شورانگيز، افتخارانگيز و غرور انگيز باشد. همان طور كه گفتم در هر مرحله از اين حركت، وظايف و هدف هاى قابل وصولى در مقابل كمونيست ها قرار دارد و دست هاى پر توان كمونيست هائى هم هست كه با روحيه اى سرشار از اميد به پيروزى، چنين وظايفى را به عهده بگيرد.
به اين ترتيب به من حق مى دهى، در شرايطى كه دشمن فاشيست، رژيم وحشى شاه خائن و اربابان امپرياليستش، ديوانه وار خلق ما را مى كوبد و مى درد، بسيارى از عوامل، ظاهراٌ بر ضد پرولتاريا و توده هاى زحمتكش عمل مى كند، در عين حال، به دستاوردهاى با ارزشى كه در همين چند سال، جنبش كمونيستى ميهن ما با سرسختى تمام و به بهاى از دست دادن خون هاى فراوان كسب كرده است، افتخار كنم. آيا اينك به من حق مى دهى كه در عين حال در چنين شرايطى به آن نهال هاى جوانى بينديشم كه از دل خارا سر بيرون كشيده و در مقابل طوفان هاى سهمگينى كه از هر طرف بر آن مى تازند سرسختانه  مقاومت كرده و رشد مى كند، به نهرها و باريكه هاى پر جوش و خروش بينديشيم كه در ادامه خود در بستر خلق تبديل به درياى خروشان و كوبنده اى شود كه ديگر هيچ مانعى نمى تواند جلو حركت مصمم و كوبنده آن در نابود كردن دنياى كهنه و سازندگى دنيايى نو را بگيرد. آينده تابناك و پر شور است.     
با بهترين آرزوهاى رفيقانه
همسر و رفيق تو رضا
مرداد ۱۳۵۶
پاورقى نامه دوم:
*من در اينجا به خصوص لازم مى دانم از [محمد] مفيدى در قبال تبليغات سوئى كه برايش شده است دفاع كنم. همان طور كه مى دانى من از آن عده افراد بسيار معدوى بودم كه بيش از هر كسى مفيدى را از نزديك مى شناخت. ما سال ها در كش و قوس مبارزات مخفى ـ علنى اواخر سال هاى ۱۳۴۰ و اوايل سال هاى ۱۳۵۰ شب و روزمان يكى بود. اين را هم گويا مى دانى كه قبل از اين كه به سازمان ملحق شويم خود در يك جريان مذهبى فعاليت مى نموديم. اين جريان مذهبى كه بعدها در سال ۱۳۵۰ با انحلال خود به سازمان [مجاهدين] پيوست در سال ۱۳۴۶ يعنى بعد از آزاد شدن من از زندان شكل گرفت. مفيدى از آن افرادى بود كه در اين جريان فعاليت داشت ودر سال ۱۳۴۹ به جمع ما در مسئوليت گروه پيوست (باقر عباسى رفيق شهيد ما هم كه با شخصيت والاى انقلابى او از نزديك آشنا بودى در آن موقع در جمع ما بود. باقر همان طورى كه مى دانى خيلى زودتر ماركسيست شده بود و در همان زمان يعنى سال ۱۳۴۹ يك عنصر ماركسيست لنينيست بود كه با ما و سپس با سازمان همكارى مى كرد. ما متاسفانه در شناساندن شخصيت والاى انقلابى باقر و به خصوص مواضع ايدئولوژيك او تا به حال مشخصاً كوتاهى داشتيم كه مطمئناً در آينده حق او را ادا خواهيم كرد. به خصوص اين كه خود باقر در آخرين روزهاى قبل از شهادتش در زندان، اصرار فراوان داشته است و حتى اين مسئله را گويا روى سقف زندان هم نوشته است كه همه بدانند كه او يك عنصر ماركسيست لنينيست بوده و بعنوان يك ماركسيست لنينيست شهيد مى شود). از اين پس ديگر تا اواخر سال ۱۳۵۰ و سپس تا دستگيرى اش ما فعالترين ارتباط سازمانى را با هم داشتيم به طورى كه در اين چند ساله ما اغلب با هم زندگى مى كرديم. آنچه مذهب  وعقايد مفيدى و بسيارى از ما را در نهايت از عقايد و نظرات مذهب رايج و بخصوص افراد بى عمل و پرگو و همين كسانى كه امروز از عقايد مفيدى وسيله اى براى حفظ و بقاى  منافع ناميمون خود مى سازند، ممىّز مى كرد، همان عناصر مبارزه جويانه و ضد طبقاتى اى بود كه در "مفيدى" وجود داشت و به اعتبار آن او اين آمادگى را داشت كه محتواى عقايدش را نسبت به مبارزه براى زحمتكشان كه براى او اصل بود تطبيق دهد. ما در آن وقت گمان مى برديم كه صرف عشق به سوسياليسم و تنفر از روابط استثمارگرانهء سرمايه دارى و مبارزه با آن بدون مجهز [شدن] به  انديشه و ايدئولوژى ماركسيسم لنينيسم، خواهيم توانست به نيات خير خواهانه و دنياى بى طبقه مورد نظرمان جامهء عمل بپوشانيم. ما در واقع تلاش مى كرديم ايده آل ها و آرمان هاى خود را به اسلام منتسب كنيم. مبارزه در راه اين آرمان ها را هم در پوشش تفكر اسلامى عملى  مى دانستيم. اين ديگر پراتيك انقلابى و قوانين دو دو تا چهارتاى زندگى مبارزاتى ما و مهمتر از آن باز هم صداقت و آمادگى ما براى بريدن از بقاياى منافع طبقاتى گذشته – كه در وجود تفكر و انديشهء اين طبقات در ما تظاهر مى كرد – بود كه  مى بايست تصورات ذهنى و نادرست ما را روشن مى كرد. خوشبختانه هسته اصلى و مادى رسيدن به اين اشتباه و نائل شدن به ماركسيسم لنينيسم به عنوان تنها ايدئولوژى نجات بخش پرولتاريا و توده هاى زحمتكش، يعنى تنفر از نظام طبقاتى و آمادگى عملى ما براى مبارزهء جدى با آن در ما وجود داشت كه به اعتبار آن ما مى توانستيم به چنين انديشه اى رهنمون شويم. با اين ترتيب من در اينجا به جرأت مى توانم بگويم كه با شناختى كه از مفيدى دارم و به خصوص با مقايسه اى كه بين او و بسيارى از رفقايى كه در جريان تحول ايدئولوژيك سازمان به جهان بينى علمى و ماترياليسم ديالكتيك دست يافتند مى نمايم، كه مفيدى هم حتماٌ به اعتبار همان هسته هاى سالم مبارزه جويانه در وجودش و تنفرش از نظام طبقاتى همچنان مى توانست حركت رو به بالاى خود را حفظ كند و به درك ايدئولوژى پرولتاريا نائل آيد. از اين جهت مسلماً برخورد فرصت طلبانه با عقايد مفيدى و چسبيدن به آن و آلوده كردن آن از طرف كسانى كه هيچ گاه همگام و همراه مفيدى نبودند معنايى جز تنزل دادن شخصيت انقلابى او و توهين به عقايد و نظرات رو به رشدش نمى توانست داشته باشد. عقايد و نظرات او هيچ و واقعاً هيچ ارتباطى با نظرات اين چنين افراد نداشت، همان طور كه  عقايد و نظرات ما در آن موقع هيچ ارتباطى با نظرات اينان نداشت.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
يادآورى:
۱ـ عنوان اين يادنامه اقتباسى ست از مقاله اى نوشتهء دكتر محمود صناعى: "هارولد لسكى يادى از استاد" كه در مجلهء سخن در دههء ۱۳۴۰ خوانده بودم. هارولد لسكى يكى از چهره هاى بارز چپ انگلستان بود.
۲ـ سپاسگزارم از رفقاى قديم و جديد كه اين اداى دين را برايم ميسر ساختند.                            ت. ح. آبان ۱۳۹۰