فوروم اجتماعی جهانی

پنجشنبه ، ۱ مرداد ۱۳۸۳؛ ۲۲ ژوئیه ۲۰۰۴

چاپ

اشکال نوین مبارازتی ؛ کدام آلترناتیو؟

‏ درفاصله برلاس اول فوروم درپورتوالگره تا فوروم بمبئی شرایط بین‌المللی وصحنه جهانی دیگرهمان صحنه‌ای نیست ‏که قبلآ بود. شرایط کاملآ جدید ومتفاوتی سربرآورده است. تغییرات عمده رویدادهای ۱۱ سپتامبر، اشغال نظامی افغانستان وعراق است. ‏اشغال نظامی  خاک عراق تآثیرات خاص خود را برروی جنبش "ضدجهانی شدن لیبرالت. این جنبش به مرحله کاملاً ‏جدیدی وارد شد وافق های تازه ای دربرابر‎ ‎آن پدیدارگشت. تأثیرات این رویدادها برساختارمتشنج این جنبش را می توان به وضوح ‏مشاهده کرد.  هم‌چنین صداهای اعتراضی و‎ ‎انتقادی حول فوروم ازجانب برخی ازجریانات آشکارتر چهره نمود.‏‎ ‎شعار‎ ‎‏"دنیای دیگری ‏ممکن است" به چالش گرفته شد. این دنیای دیگری که وعده داده می‌شود چگونه تحقق می یابد و‎ ‎دارای کدام ویژگی‎ ‎ها و‎ ‎خصلت هاست؟ ‏این جنبش با چه تهدید هایی روبرو‎ ‎است ؟ نقش گرایش های رفرمیستی درون جنبش بویژه سازمان های غیردولتی که ازحمایت های مالی ‏دولتها و‎ ‎نهادهای سرمایه داری برخوردارند چه می باشد؟ برخی ازنظریه پردازان این جنبش پیامدهای این رویدادها را ناچیز‎ ‎و‎ ‎برخی ‏دیگر تا حد بسیار زیادی چشمگیر می دانند. موضوع دیگری که نشان می دهد شکاف های درون جنبش تا چه حد  چشم گیر است رابطه ‏متقابل جنبش "ضد جهانی شدن لیبرالی" و جنبش ضد جنگ است. مسأله این است که آیا این دو جنبش در تقابل با یک دیگر قرار می ‏گیرند یا این که از هم جدایی ناپذیرند؟ و یا اساسأ هر دو یک جنبش اند: به گونه ای که این جنبش تعریف می شود "جنبشی درجنبش" .‏‎ ‎‏                                                            ‏‎                
‎‏ ‏ نخستین اجلاس فوروم اجتماعی جهانی در ژانویه ۲۰۰۱ درشهر پورتو الگره برزیل برگزارشد.‏
‏  در این اجلاس نمایندگان بیش از ۵۰۰ سازمان ملی و بین المللی ۱۰۰ کشور از اقصی نقاط جهان   دورهم گرد آمدند.‏ دومین اجلاس فوروم در ژانویه ـ فوریه ۲۰۰۲ از اجلاس نخست بسیار گسترده تر بود و بیش از ۶۵ هزار نفر از ۱۳۱ کشور در ‏آن شرکت جستند.‏
متعاقب گردهمایی پورتوالگره، فوروم های منطقه ای نیز در این یا آن کشور یا قاره برگزار گردید. فوروم اجتماعی اروپا در ‏فلورانس و سپس در پاریس، فوروم اجتماعی آسیا در حیدرآباد هند از آن جمله اند.‏
ازسال ۱۹۷۱ فوروم اقتصادی ـ سیاسی سران کشورهای صنعتی ، رؤسای مؤسسات جهانی سرمایه داری مثل بانک جهانی ـ ‏سازمان تجارت جهانی‌، صندوق بین المللی پول هرساله در داوس سویس برگزار می شود. جلسات این فوروم درسالهای اخیر تظاهرات ‏وسیع مخالفین روند کنونی جهانی شدن را به همراه داشته است. اغلب گفته می شود که فوروم اجتماعی جهانی یک آنتی داوس است. "اگر ‏پورتو الگره یک آنتی داوس است چرا همزمان با برپایی این اجلاس، تعدادی از چهره های سرشناس اپوزیسیون دریک ÇدیالوگÈ دقیقأ ‏در همین داوس شرکت می کنند؟". این سؤالی است که نااومی کلاین ( ۱ درسخنرانی اش درفوروم) پورتوالگره طرح می کند.‏
فوروم اجتماعی جهانی محل گردهمایی جنبش های مختلف اجتماعی است. فعالین محیط زیست، سندیکالیست ها، سازمان های غیر ‏دولتی، چپ افراطی، فعالین کلیساها دورهم گرد می آیند تا اشکال مبارزه علیه نولیبرالیسم، علیه سرمایه داری و امپریالیسم را مورد بحث ‏قرار دهند و سازماندهی کنند و حول اشکال مختلف ارائه بدیل به گفتگو بپردازند.‏
با این حال فوروم اجتماعی جهانی یک سازمان و یا جبهه متحد نیست. "فضای آزادی است به منظور به بحث نهادن اندیشه های ‏کثرت گرا به شکل دمکراتیک، محلی است برای برقراری رابطه و پیوند دادن فعالیت‌های جنبش های اجتماعی که با نولیبرالیسم، سلطه ‏سرمایه دارانه بر جهان و امپریالیسم در تمامی اشکال آن مخالفت می ورزند." ( به نقل ازاصول فوروم ).‏
گرایشات و جریان های متنوع تشکیل دهنده فوروم حول شعار "دنیای دیگری ممکن است" گرد می آیند و عمومآ بر سر این نکته ‏با هم توافق دارند که دشمن واحد سرمایه داری جهانی و امپریالیسم است. اما این جریان ها گاه به شدت در تقابل با یکدیگر قرار ‏می‌گیرند. گرایشات و گروه های رفرمیستی به  نظریه ای اعتقاد دارند که رفرم در ساختارهای نهادهای مالی جهانی را ممکن می داند و ‏ازطریق دیالوگ و گفتگو و مشارکت در فرایند دمکراسی به دنبال اصلاح نظام سرمایه داری است. در مقابل، جریان ها و گرایشات چپ ‏و رادیکال به تغییرات ریشه ای و خروج از چارچوب نظام سرمایه داری می اندیشند و به اقدام مستقیم و رویارویی تمایل دارند.‏
برپایی فوروم اجتماعی جهانی در حقیقت به مثابه پاسخی بود به مرحله جدیدی که جنبش "ضد جهانی شدن لیبرالی"  متعاقب رشد ‏و گسترش اش در برابر آن قرار گرفته بود. این جنبش به مثابه یک جنبش جهانی و شبکه ی سیال و متحرک راه پیمایی های اعتراضی ‏در دهه اخیر گسترش یافت. جنبشی جهانی و شبکه‌ای سیال وبه هم پیوسته از جریانات متنوع ضد سرمایه و مخالفین جهانی شدن لیبرالی ‏و تجارت آزاد جهانی که گردهم آیی و جلسات سران مالی جهانی را در همه جا  تعقیب می کند: درسیاتل، درداوس، در ژنو، در پراگ، ‏کبک، جنوا ..‏
برخی از نظریه پردازان این جنبش منشأ این جنبش را در نشست جهانی "علیه نولیبرا لیسم دردفاع از بشریت" (۲ که در چیاپاس ‏و به دعوت جنبش زاپاتیستی) برگزار گردید جستجو می کنند و بعضی دیگر اعتراضات سیاتل را مبداء این جنبش می دانند.‏
در هر حال این جنبشی است که در نوع خود جدید و جهانی است. قلمرو برآمد جنبش های اجتماعی شرایط و فضای دمکراتیک و ‏یا بالنسبه دمکراتیک است و همزمان این جنبش های اعتراضی خود  عناصر تأسیس دمکراسی را تشکیل می دهند. "تعدد و کثرت ، ‏ساختار شبکه ای و رابطه این جنبش با مسأله قدرت" دلایلی هستند که به منظور اثبات جدید بودن این جنبش ارائه داده می شود. ‏
منشأ رنگین کمان این جنبش و تنوع جریان های آن را باید در تعدد و کثرت داوها، تضادها و چالش‌هایی که جنبش های کنونی با ‏آن درگیرند جستجو کرد. جنبشی که این نوع چالش ها را در سطح جهانی مورد بحث و مناقشه قرارمی دهد، به این دلیل که این داده‌ها ‏دیگر منحصر به منطقه‌ای خاص نیستند بلکه جهانی‌اند و اينكه این جنبش‌ها همزمان‌، فضای عمومی جهانی بسیارعالی به منظور برقراری ‏رابطه در اختیار دارند.‏
جنبش کارگران بی زمین دربرزیل و جنبش های دهقانی در هند پیوندی گسست ناپذیر با هم دارند، جنبش های کارگری کره ‏جنوبی در محدوده ملی اش در انزوا قرار ندارد. جنبش های کنونی دیگر برای رسیدن به اهداف خود در انتظار سرنگونی و کسب قدرت ‏باقی نمی مانند. امروز مجبور کردن رژیم های دیکتاتوری به توزیع مواد غذایی و دارو در محله های فقیرنشین از مبارزه علیه فقر و ‏گرسنگی جدا نیست، تحریم خرید کالا هایی که محصول کار کودکان است و کمک های مستقیم به کودکان از مبارزه با برده‌گی کار ‏کودکان متمایز نمی‌گردد. دهقانان بی زمین در انتظار انقلاب روستایی‌ها باقی نمی مانند، مستقیمآ به اشغال زمین ها می پردازند و محدود ‏به سرزمین ملی خود نیستند و خود را در سطح جهانی سازماندهی می‌کنند.‏
با این همه‌، اشکال پیشین مبارزاتی هنوز در برخی از مناطق ناپدید نگشته و به حیات خود ادامه می دهد: جنبش چریکی کلمبیا به ‏لحاظ نظامی قدرتمندترین جنبش چریکی امریکای لاتین است، ببرهای تامیل و جنبش مائوئیستی نپال و گاه گاه جنبش چریکی پرو هم ‏چنان فعالند. اما این جنبش ها ظرفیت آن را نداشته اند که از محدوده چریکی فراتر رفته و به جنبشی اجتماعی، سیاسی و بین المللی تبدیل ‏گردند. به این معنا که این جنبش ها در محدوده چریکی خود به دام افتاده‌اند و اسیر ساختارها و شرایط چریکی خوداند. به این ترتیب باید ‏دید که رابطه جنبش "ضد جهانی  شدن لیبرالی" با اشکال پیشین مبارزاتی چگونه است و یا دست کم تا چه اندازه بر آن تأثیر به جا می ‏گذارد؟                                                      ‏
نخستین فوروم اجتماعی اروپا که درماه نوامبر۲۰۰۲ درفلورانس ایتالیا برگزارگردید ۱۵ فوریه سال بعد را روز جهانی اعتراض ‏به جنگ اعلام کرد. شرایط حاکم بر این تصمیم البته خالی از تنش نبود و یا به مقدار زیادی با محدودیت هایی همراه بود. اما جنبش با ‏آگاهی دقیق، مبارزه و اعتراض علیه  جنگ را برگزید و با جسارت به امر سازماندهی جنبش ضد جنگ پرداخت. جنبش "ضد جهانی ‏شدن لیبرالی" به منظور گام نهادن در مبارزه ضد جنگ با دو محدودیت همراه بود: نخست در درون جنبش یعنی درصفوف خود و ‏دیگری از بیرون.‏
در درون جنبش‌، گرایشات و جریان هایی بر این باور بودند که در اولویت قراردادن جنبش ضد جنگ‌، مبارزه با نولیبرالیسم، ‏مبارزه با فقر و مبارزات اجتماعی را به حاشیه می راند. طرفداران این نظریه را برنارد کاسن(۳ و تا حدودی نیز دو تن از فعالین چپ ‏رادیکال یعنی نااومی کلاین و میکائیل هاردت() ۴) تشکیل می دهند. اگر چه میکائیل هاردت و برنارد کاسن حول مسأله حاکمیت ملی به ‏نحوی متعارض در مقابل هم قرار می گیرند. هاردت نسبت به شدت گرفتن روحیه ضد امریکایی هشدار می دهد و معتقد است که "ما باید ‏علیه این جنگ اعتراض کنیم اما جای تأسف است که دست کم به طور موقت، بخش عمده انرژی جنبش‌ها برای جهانی شدن از پایین، به ‏سمت جنبش ضد جنگ کانالیزه شده است. در واشنگتن یک رشته گرایش ضد اروپایی درجریان است، اختلاف ایالات متحده با اروپا امر ‏تازه ای نیست، در جنگ با عراق‌، امریکا حمایت اروپا را پشت سرندارد. دستگاه دولتی امریکا آن دسته از دولت های اروپایی را که ‏پروژه جنگی این کشور را زیر سئوال می برند اروپای پیر می نامد. در مقابل ، در اروپا و بخش های دیگری ازدنیا نیز یک روحیه ضد ‏امریکایی درحال رشد است. به ویژه دردرون جنبش ضد جنگ. امری که اجتناب ناپذیراست، برای اینکه اعتراض علیه جنگ اعتراض ‏علیه امریکاست. اما این ضد امریکائي‌گرائي به همان اندازه که مشروع است یک دام نیز می باشد"(۵ واقعآ نمی توان مطمئن بود که ‏هاردت تفاوت بین گرایش ضد اروپایی دستگاه دولتی امریکا و "ضد امریکائي‌گرائي" موجود در جنبش ضد جنگ). را تشخیص داده باشد. ‏او در یک خلط مبحث آشکار‌، روحیه ضد امپریالیستی جنبش ضد جنگ را با گرایش ضد اروپایی دولت امریکا یکسان نشان می دهد. ‏توضیح دادن اغتشاش حاکم بر اندیشه هاردت امرپیچیده ای نیست. این تحلیل نتیجه منطقی نظریه ای است که درتئوری "امپراتوری" منشأ ‏دارد، که معتقد است شکل نظم نوین جهانی امپراتوری است، دوره امپریالیسم به سر رسیده است، دوران دولت ـ ملت ها سپری شده است ‏و این امپراتوری فاقد یک مرکز جغرافیایی است. ‏
برنارد کاسن دغدغه های فکری خود را در مصاحبه ای با نیولفت ریویو چنین بیان می دارد: "موضوع جنگ خیلی مهم است اما ‏نه بدان اندازه که در فوروم اجتماعی اروپا در فلورانس ایتالیا غالب بود و بر تمامی مسائل سایه انداخت. جنگ مهمترین مسأله نیست. در ‏ایتالیا مسأله جنگ به دغدغه فکری مردم تبدیل شده است. با آگاهی به برگزار شدن فوروم در ایتالیا و این که حزب احیاء کمونیستی ايتاليا ‏‏ ‏Ç Rifondazione‏È(۶) حول قضیه جنگ حرکت خواهد کرد، ما بر سر موضوع جنگ‌، در فلورانس‌، در کنارمسأله اصلی یعنی Çما ‏نیازمند اروپای دیگری هستیمÈ به توافق رسیدیم. اما بعد دریافتیم که تمامی پوسترهای تظاهرات بدون اشاره ای به موضوع اروپا، فقط به ‏مسأله جنگ می پرداخت. نمی توانم بگویم که کاملآ غافلگیرشدم اما اگر فوروم در فرانسه برگزار می گردید، اینطور نمی شد. مخالفت با ‏جنگ در بیانیه گنجانده می شد اما نه به شکل دغدغه ای فکری. برای این که چه جنگ روی دهد چه نه، ب ـ ۵۲ ها و نیروهای ویژه  ‏فقر در برزیل و گرسنگی در آرژانتین را تغییر نخواهد داد." (۷ ‏)
بعید به نظرمی رسد که برنارد کاسن رابطه بین جهانی شدن سرمایه دارانه و نظامی کردن جهانی شدن را درک نکند همین طور ‏هاردت. با این حال او برقطع رابطه این دو اصرار می ورزد. این که مسأله اصلی از نظر او اروپای دیگری است از آنجا ناشی می شود ‏که او به جریان طرفدار حاکمیت ملی تعلق دارد. به این ترتیب باید دید که رابطه "اروپای دیگری" که او رؤیایش را درسر می پروراند ‏با موضوع جنگ چگونه شکل می‌گیرد؟ بی شک اروپایی عادلانه تر و اروپایی متفاوت‌، اروپایی است که نه فقط از جنگ فاصله می ‏گیرد بلکه با جنگ به مخالفت می پردازد. مبارزه در جهت ایجاد یک اروپای عادلانه تر دست کم در وضعیت کنونی دقیقآ از درون ‏پروسه مبارزه با سیاست های جنگی اتحادیه اروپا ممکن می گردد. حال باید دید که مسأله جنگ و موضوع عراق تا چه حد به مسأله ‏اروپا مربوط می شود ؟ ازچشم اندازی سه بعدی اگر به قضیه جنگ نگاه اندازیم، جنگ مسأله اروپاست: جنبش ضد جنگ ـ لفاظی های ‏برخی از رهبران اروپایی در مخالفت با جنگ‌، که این مخالفت خود‌، از جمله  ناشی از جنبش ضد جنگ است ـ و از زاویه دول اروپایی ‏دیگری که در جنگ درگیرند. همچنین اروپا در کادر پیمان ناتو به عنوان نیروی اشغالگر در افغانستان حضور دارد. برخلاف دیدگاه ‏برنارد کاسن اگر قرار باشد در جایی با جهانی شدن سرمایه دارانه مبارزه کرد این نقطه عراق خواهد بود به این دلیل که عراق نقطه ‏تلاقی جهانی شدن سرمایه دارانه در همه اشکال آن است، چه در شکل نولیبرالیستی آن و چه در شکل نظامی و امپریالیستی آن.‏
بیش از یک دهه تحریم اقتصادی که باعث شده است  بیش از نیم میلیون کودک در‎ ‎این کشور‎ ‎جان بسپارند سازمان ملل وشورای ‏امنیت مرتکب جنایت هایی شده اند که حکم نسل کشی و جنایت جنگی را دارد. شرکت های بزرگ چند ملیتی که موضوع مبارزه جنبش ‏است در راه اندازی این جنگ دخالت مستقیم دارند چه به منظور فتح بازارهای عراق، چه به منظورکنترل بر منابع نفتی و چه به لحاظ ‏تولید و آزمایش سلاح های کشتار جمعی. دقیقآ براساس چنین منطقی است که جنبش ضد جنگ شعار "برای نفت‌، خون نه" را با شعار ‏‏"برای قاتلان‌، غذا نه" ترکیب می‌کند. از سوی دیگر از طریق جنبش ضد جنگ است که جنبش های اجتماعی و نیروهای شکل دهنده ‏جنبش "ضد جهانی شدن لیبرالی" امکان خواهند یافت ارتباط و سازمان یابی خود را گسترده تر کنند و جاپای این جنبش را که در برخی ‏از مناطق ضعیف است، تثبیت کنند.‏
اما این مسائل دغدغه فکری برنارد کاسن را تشکیل نمی دهد. برای او جنگ مسأله اصلی نیست. پس قضیه از چه قرار است؟ ‏کاسن و نو سوسیال دمکرات ها و پسا ـ استالینیست هایی که حول ماهنامه لوموند دیپلماتیک گرد آمده اند تا کنون توفیق یافته اند که ‏سیاست های رسمی اتک را به راست متمایل کنند. جنبش ضد جنگ ظرفیت آن را دارد که جنبش جهانی علیه سرمایه را به سمت رادیکال ‏تری سوق دهد و این رادیکالیسم به نوبه خود می تواند باعث شورش پایه های آتک گردد. کاسن در مورد ب ـ۵۲ ها و نیروهای ویژه که ‏باعث تغییر فقر در برزیل و آرژانتین نخواهند شد دچار اشتباه گردیده است، ب ـ ۵۲ ها پیام روشن تری دارند : "ما همه فقرا را نابود ‏خواهیم کرد، فقر نیز از بین خواهد رفت".‏
محدودیت بعدی که جنبش با آن درگیر بود عاملی بیرونی بود. گفتارمسلط در جوی انباشته از لفاظی‌های رسوا در صدد مشروعیت ‏بخشیدن به جنگ با عراق بود. تلاش هایی که به منظور توجیه راه اندازی جنگ با عراق صورت می گرفت متعدد‌اند: "جنگ با ‏تروریسم، مبارزه با دیکتاتوری ها، نابود کردن سلاح‌های کشتار جمعی و برقراری دمکراسی". براساس این لفاظی ها دیکتاتوری صدام ‏حسین تهدیدی علیه صلح و امنیت جهانی به شمارمی آمد که باید سرنگون می شد تا از این طریق استقرار دمکراسی در عراق ممکن ‏گردد. آلمان و ژاپن بعد از جنگ جهانی دوم دو نمونه کلاسیک و دو تجربه موفق تاریخی قلمداد می شوند که ازطریق اشغال، جنگ و ‏استفاده از  سلاح هسته ای، تأ سیس دمکراسی در این دو کشور به تحقق پیوسته است، یعنی ابتدا باید هیروشیما و ناکازاکی با بمب اتم با ‏خاک یکسان می شدند تا بر فراز ویرانه های آن دو شهر دمکراسی برقرار گردد. گفتار رسمی گفتار دنباله داری است که بی وقفه جاری ‏است. براساس این گفتار اگر هم اکنون فرایند  برقراری دمکراسی در عراق با مشکل روبرو گردیده است به دلایل تفاوت های فرهنگی ‏است، تقابل بین فرهنگ نیروهای اشغالگر و فرهنگ بومی سرزمین اشغال شده. مقاومت در برابر اشغال خرابکاری بر سر راه بازسازی ‏قلمداد می شود. تعفن حاکم بر این منطق که فضای گفتمان رسمی را اشغال کرده است هنوز هم نیازمند بررسی است.‏
گزینش نظامی امریکا در کادر تئوری "جنگ پیشگیرانه" رژیم های دیکتاتوری و یا تروریسم بنیادگرا است، یعنی رژیم ها و ‏دستجاتی که قابل دفاع نیستند و فاقد مشروعیت مردمی اند. در این چشم انداز استراتژیک باید به سرنگون کردن آن نوع از دیکتاتوری ‏های خشن و یا دست نشانده پرداخت که در قلمرو امپریالیسم یاغی می شوند و یا به نابود کردن آن نوع از تروریسم بنیادگرا دست زد که ‏خود زمانی سربازان جیره خوار و کهنه کار امپریالیسم بوده اند و اینک در برابر فرمانده نظامی اشان سربه شورش برداشته اند.‏
در یک چنین جوی است که جنبش "ضد جهانی شدن لیبرا لی" باید موضعی اتخاذ می کرد که به حمایت از دیکتا توری ها متهم ‏نشود و مرزبندی خود را با تروریسم بنیادگرا حفظ کند، یعنی به گونه ای رفتار کند که طرفداران جنگ قادر نباشند که جنبش ضد جنگ ‏را در کنار بنیادگرایی و رژیم های دیکتاتوری قرار دهد. برای رویارویی با اشغال امپریالیستی، جنبش ضد جنگ طبعاً نمی‌تواند که ‏نیروی رزمنده برای جنگیدن در کنار مردم عراق به این کشور اعزام کند ـ نمونه بریگارد های بین‌المللی درجریان جنگ داخلی اسپانیا. با ‏وجود اين بخش هایی از این جنبش به عنوان سپرهای انسانی به عراق نیرو گسیل کردند. با این حال به نظر می رسد حداقل تا مقطع ‏کنونی جنبش ضد جنگ به رغم آگاهی و هشیاری ای که درظرفیت این جنبش نهفته است و علی رغم حجم و گستردگی آن، هنوز این ‏جنبش فاقد رادیکالیسم جنبش علیه جنگ ویتنام است. جنبش ضد جنگ در آن دوران باعث شد که شورش هایی سر برآورد با چنان آگاهی ‏و ظرفیتی که قادر باشند ثبات حکومت های سرمایه داری را تهدید کنند. صرف نظر از قیام‌های دهه ۶۰ دراروپا، اگر جامعه امریکا را ‏در نظر بگیریم در آنجا گروه هایی رادیکال ، آتونومیست و شورشی شکل گرفتند که به اشغال مراکز دولتی، حمله به ساختمان کنگره ‏امریکا، منفجر کردن پایگاه های پلیس، حمله با بمب به پنتاگون می پرداختند. برای نمونه گروه ‏Weather Underground‏ (۸) حول ‏شعار "جنگ را به خانه بیاوریم" به سازماندهی اعتراضات ضد جنگ می پرداخت.‏
در هر حال جنبش ضد جنگ (‌با عراق ) در  برخی مناطق به حرکت های اعتراضی رادیکال و نافرمانی اجتماعی (نه مدنی) ‏عملی دست زده است که می‌توان به این نوع اقدامات در ایتالیا اشاره کرد. در این کشور جنبش نافرمانی اجتماعی ـ ‏Disobedienti‏ ـ که ‏عمدتآ متأثر از گروه سفید جامگان ‏Tute Bianchi‏ یا ‏White Overralls ‎‏ است از همان روزهای آغازجنگ به یک رشته اقدامات ‏مستقیم علیه ماشین جنگی نیروهای اشغال گر دست زده است : "بلوکه کردن خطوط راه آهن و جلوگیری از حرکت قطارهای ـ مرگ ـ ‏حامل اسلحه و مهمات برای نیروهای اشغالگر. این اقدام به کمک کارگران خطوط راه آهن صورت گرفت. اشغال شعبه ایتالیایی شرکت ‏چندملیتی ‏Exxon‏ . که سوخت و بنزین نیروهای اشغالگر را تأمین می‌کند، نفوذ به پایگاه های نظامی و دست زدن به کارشکنی حمله به ‏بانک هایی که محل سرمایه گذاری شرکت های تولید کننده اسلحه اند ـ بانک های مسلح ـ. حمله به شرکت هایی که مواد غذایی، میوه و ‏سبزیجات برای سربازان امریکایی ارسال می کنند. فراری دادن مهاجرین زندانی در انتظار اخراج از بازداشتگاه های اجباری. و موارد ‏بسیاردیگر." (  ۹ ‏)
همه اینها نشان می دهد که به رغم تلاشهایی که به منظور جنایی قلمداد کردن این جنبش صورت می گیرد و موجی از اقدامات ‏امنیتی و حتی سرکوب، جنبش ضد جهانی شدن لیبرالی" با گام گذاشتن در مرحله اعتراض علیه جنگ زنده است، راه خود را می کوبد و ‏مسیرش را ادامه می دهد" . ‏                                                   
جنبش "ضد جهانی شدن لیبرالی" مبارزه و مقاومتی است جهانی، ترکیبی از جنبش هایی است پر از تحرک. فوروم اجتماعی ‏جهانی به دنبال آن است که از سطح اعتراض و مخالفت فرا تر رود و در جست جوی راه های دیگری باشد جهت بنای مناسبات بدیل. در ‏حالی که ممکن است سئوال هایی طرح شود حول این که این جنبش تا چه حد جهانی است، آیا اثر پذیری منطقه ای از آن یکسان و مشابه ‏خواهد بود یا نه، آیا این جنبش دارای یک مرکز جغرافیایی است و مرکز ثقل آن کجاست ؟ حول مسأله حاکمیت ملی تضاد های آشکاری ‏در درون جنبش وجود دارد، مخالفین و طرفداران حاکمیت ملی در رابطه با اشکال مبارزاتی و هم چنین پیرامون ارائه بدیل درک یکسانی ‏ندارند. سرنوشت این جنبش در مناطقی که دیکتاتوری های خشن نولیبرال و یا دیکتاتوری های وحشی حاکم اند به کجا می انجامد؟ ‏وضعیت این جنبش در کره جنوبی، افریقا، آسیای جنوب غربی، اروپای غربی، امریکای لاتین چگونه است؟ اینها یک رشته چالش هایی ‏است که این جنبش و فوروم اجتماعی جهانی با آن روبروست. ‏
فرایند جهانی شدن به مثابه گرایش مسلط کنونی مرحله تاریخی سرمایه داری تأثیرات یکسانی بر همه مناطق جهان ندارد. جهانی ‏شدن در ذات خود موجب قطبی شدن دنیا و به حاشیه راندن برخی مناطق می شود. جنبش "ضد جهانی شدن لیبرالی" به لحاظ جغرافیایی ‏به همان اندازه جهانی است که فرایند جهانی شدن. در مناطقی که در فرایند جهانی شدن جذب نشده اند، ریشه های این جنبش ضعیف ‏است. در عین حال چپ اروپایی توانسته است از محدوده ملی فراتر رفته و مسائلی را که به بخش اعظم بشریت مربوط می شود مسأله ‏خود بداند، یعنی موضوعاتی که عمدتآ به "جنوب" مربوط می شوند مثل فقر و فلاکت، جنگ و گرسنگی و نابرابری های اجتماعی. از ‏سوی دیگر  برگزار کردن فوروم های منطقه ای متعاقب فوروم اجتماعی جهانی به این موضوع اشاره دارد که این جنبش دارای روحیه ‏های منطقه ای نیز می باشد. فوروم اجتماعی جهانی در پورتوالگره دارای روحیه امریکای لاتینی است در اروپا این فوروم متأثر از ‏روحیه اروپایی است و درهند تحت تآثیر روحیه آسیایی. این امر از آنجا ناشی می شود که تضاد آشکاری درسطوح مختلف حول اشکال ‏مبارزاتی بین "شمال" و "جنوب" وجود دارد. ‏
تا آنجا که به تحلیل جهانی شدن نئولیبرالی مربوط می شود تفاوت ها به شدت عمیق است. این تضادها در واقع از انجا ناشی می ‏شود که در"جنوب" مجموعه ای ازجنبش های نیرومند وجود دارد که در تلاش است تا جا پای خود را دردرون رنگین کمان جنبشی ‏جهانی تثبیت کند، یک جنبش کارگری رزمنده و رادیکال، جنبش های مسلح، جنبش نیرومند زنان، جنبش های دهقانی، قیام های مردمی و ‏شورش های شهری. برای مثال، از نقطه نظر اتحادیه های کارگری "شمال" سیاست های سازمان تجارت جهانی در مجموع مثبت است، ‏ضعف هایی در سیستم وجود دارد که می تواند تصحیح شود اما اتحادیه های کارگری "جنوب" این نهاد را ابزار شرکت های فراملیتی می ‏دانند در جهت استثمار کارگران و دهقانان. در مقابل اصلاحات و رفرم در ساختار نهادهای مالی بین المللی که جریان های رفرمیست ‏درون جنبش از آن طرفداری می کنند جنبش های دهقانی "جنوب" به اشغال زمین هایی می پردازند که شرکت های چند ملیتی در صدد ‏خرید آنها هستند. همین‌طور است اشغال ترمینال های نفتی نیجریه توسط زنان. در ژوئیه سال ۲۰۰۲ زنان روستاهای نیجریه در اعتراض ‏به ویرانی های اجتماعی ترمینال های نفتی شرکت شورون ـ تکزاکو را به اشغال درآوردند و خواستار ایجاد درمانگاه، مدارس، جاده ‏سازی و مزرعه‌های دام پروری شدند‌(۱۰ آنچه برای این جنبش). ها اهمیت دارد حق داشتن زمین، آب، حق کار و حق زیستن است نه ‏تنظیم و رگولاسیون بازار و سرمایه مالی. هم چنین اتحادیه های کارگری "جنوب" (‏ACTU‏ درکره ـ ‏Cosatu‏ در افریقای جنوبی ـ ‏CUT‏ در برزیل) مخالفت خود را با اعمال سلطه طلبی اتحادیه های کارگری   "شمال" در سطح جنبش کارگری جهانی پنهان نمی کنند.‏
مجموعه این شرایط باعث شده است که برخی ها به نادرست اینگونه تحلیل کنند که مرکز ثقل این جنبش در جنوب قرار دارد و یا ‏به آنجا نقل مکان خواهد کرد. امری که به خودی خود در تضاد با ساختار شبکه ای این جنبش قرار می گیرد. "خصوصی سازی را ‏متوقف کنید، جنگ نه! حقوق کاست‌ها را رعايت كنيد، قدرت بايد به مردم سپرده شود، فلسطین آزاد، دنیای دیگری ممکن است، همه ‏حکومت ها دشمن مردم‌اند" رکوردی از شعارهایی است که تعدد و کثرت مبارزات علیه دشمن واحد را نشان می دهد. نااومی کلاین معتقد ‏است که از سانحه قطار در انگستان گرفته تا بیماری‌های کشنده در افریقای جنوبی همه ناشی از غارت و چپاول کاپیتالیستی است. ‏براساس نظریه های تونی نگری و میکائیل هاردت اعتراض های میدان صلح آسمانی درسال ۸۹ شورش سیاه پوست ها در لوس، آنجلس ‏سال ۹۲ اعتصابات نشسته کارگران کره جنوبی، جنبش زاپاتیستی، انتفاضه فلسطین، اعتراض های جنوا، پراگ، کبک، شاید رویدادهایی ‏منفرد و، جداگانه به نظرمی رسند اما در واقع امر همه اینها یورش مستقیمی است علیه روند کنونی جهانی شدن. ‏
به این ترتیب ساختار شبکه ای جنبش فاقد مرکز است و اساسأ شبکه نمی تواند دارای مرکز باشد. اما نباید دچار ساده لوحی شد. ‏برخی ازگرایشات درون جنبش در تلاش اند که سلطه و نفوذ خود را بر جنبش اعمال کنند بویژه برفوروم اجتماعی جهانی. اگر چه این ‏مسأله دشوار به نظرمی رسد ولی نباید آن را نادیده گرفت. به دلیل اینکه براساس اصول فوروم اجتماعی جنبش های مسلح و احزاب ‏سیاسی نمی توانند به عنوان نمایندگان جنبش ها یا احزاب خود در فوروم حضور یابند و هم چنین امکان تحرک و سیالیت نیروهای شکل ‏دهنده جنبش یکسان نیست برخی از جریانات فرصت می یابند تا بر فرایند تصمیم گیریها تأثیر بیشتری بگذارند. زاپاتیست ها که بخش ‏عمده فعالیت هایشان غیرخشونت آمیز است و آمادگی این را دارند که از خود به شکل نظامی نیز دفاع کنند حضورشان در فوروم نمی ‏تواند سازمانی باشد. حتی مادران میدان مایا قادر نیستند که جنبش شان را نمایندگی کنند. جنبش دهقانی هند( ‏KRSS‏)  که درسال ‏‏۱۹۹۳ یک راه پیمایی نیم میلیونی را علیه سازمان تجارت جهانی در شهر بنگلور سازماندهی کرد و همراه با زاپاتیست ها درسال ‏‏ ‏۱۹۹۸ PeopleÕs Global Action‏ را تشکیل دادند در عمل جای خود را به سازمان های غیر دولتی رفرمیستی داده است که تجارت ‏پر سودی حول آنها شکل گرفته و با دریافت کمک مالی از شرکت های فرا ملیتی در اکثر گردهمایی ها شرکت می کنند. در برزیل نیز ‏اوضاع  به همین شکل پیش می رود. جنبش "اکولوژی فقرا" (۱۱ نخستین جنبشی بود که از طریق) بسیج دهقانان به مصادره زمین ها ‏پرداخت و توفیق یافت که پروژه نابودی جنگل ها را که از سوی بانک جهانی حمایت مالی می شد متوقف کند اما گروه های غیردولتی هم ‏چون ‏IBASE‏  با حمایت های مالی شرکت های فرا ملیتی تلاش نمودند تا با کار شکنی بر سر راه این جنبش آن را در انزوا قرار دهند. ‏تلاش های گروه های رفرمیستی جهت در انزوا قرار دادن نیروهای رادیکال جنبش باعث شده است تا در حاشیه فوروم های اجتماعی ‏گردهمایی های دیگری نیزتشکیل شود. به عنوان مثال در یونان درجریان نشست سران اروپا مقاومت ‏Thessaloniki‏ برگزارشد، در ‏حاشیه دومین فوروم اجتماعی اروپا در پاریس کنفرانس "چپ ضد سرمایه داری اروپا" ـ  که عمدتآ تشکلی است از گروه‌های ‏تروتسکیست پارلمانی ـ تشکیل شد و در حاشیه اجلاس فوروم اجتماعی جهانی در بمبئی هند نیز مقاومت بمبئی" برگزار گردید که عمدتآ ‏گروه های مائوئیستی، جنبش های دهقانی از جمله ‏ " KRSS‏ و قریب به ۳۱۰ جنبش مردمی و احزاب چپ  را در بر می گرفت. ‏Via ‎Campesina‏ در هر دو  گردهمایی شرکت کرد.‏
درست است که تضادهایی وجود دارد و شیوه های متفاوت مبارزاتی در درون جنبش یا در فوروم اجتماعی جهانی قد علم می کند ‏اما امکان همکاری وجود دارد و این خیلی مهم است که جنبشی هست که فرصتی ایجاد می کند تا جنبش های متعدد اجتماعی صدای خود ‏را قابل شنیدن کنند ، با هم کار کنند،  هم دیگر را بشناسند و اعتمادی متقابل بین آنها ایجاد گردد. به این ترتیب تعدد و کثرت مشکل این ‏جنبش نیست، مسأله این است که این نیروها به چه شکلی با هم رابطه برقرارمی کنند و دیالوگ بین آنها چگونه است. از درون همین ‏تبادل تجارب است که پایه های بدیل های اجتماعی و دمکراتیک ممکن است بیرون آید.‏
مسأله دیگری که این جنبش با آن درگیر است رابطه اش با جنبش طبقه کارگراست. در یکی دو سال اخیر موجی از مبارزات طبقه ‏کارگر سراسر اروپا را فرا گرفت. در ایتالیا بیش از ۱۳ میلیون نفر در اعتصاب سراسری کارگران درسال ۲۰۰۲ شرکت کردند. جنبش ‏‏"‏No global‏" و فوروم اجتماعی ایتالیا با شرکت خود در این اعتصابات از آن حمایت کردند.‏‎ ‎‏ با وجود این نه فوروم اجتماعی جهانی و ‏نه فوروم اجتماعی اروپا تا کنون قادر نبوده‌اند که حول "یک روز اعتصاب سراسری دراروپا" به یک توافق دست یابند. برآمد جنبش‌های ‏اجتماعی و جنبش های بیرون پارلمانی شاید تعبیری باشد از ضعف جنبش طبقه کارگر. دلایل این ضعف را می‌توان در تشتت و پراکندگی ‏این طبقه، رابطه اتحادیه های کارگری با احزاب رسمی ـ اتحادیه هایی که تحت انقیاد این احزاب اند ـ وسازش با قدرت جستجو کرد. ‏‏"تاریخ مبارزه طبقاتی تاریخ پیروزی های طبقه کارگرنیست. تاریخ پیروزی ها، شکست ها و سازش های آن است". (۱۲ ‏) شاید این چنین به نظر رسد که جنبش طبقه کارگر هنوز مرحله سازش با قدرت را سپری نکرده باشد. اما در سال های اخیرجنبشی ‏از اتحادیه های کارگری تود‌ه‌ای مبارز در عرصه جنبش کارگری و خارج از حیطه فعالیت های اتحادیه‌های رسمی سر بر آورده است که ‏به امر سازماندهی کارگران در مناطق "آزاد کارگری" که در اشغال این اتحادیه هاست، می پردازند. به عنوان مثال می توان در ایتالیا به ‏Cobas‏ ،‏Uonicobas‏ و تا حدودی بخش هایی از ‏ ‏CGIL اشاره کرد. این اتحادیه ها درفوروم اجتماعی ایتالیا حضور دارند و در عین ‏حال فاصله خود را نیز با احزاب رسمی حفظ کرده اند. از سوی دیگر فابیو آماتو‎ (FabioAmato)‎یکی از فعالین جنبش نافرمانی ‏اجتماعی ایتالیا چنین می گوید: "ما یک اپوزیسیون اجتماعی هستیم، یک آلترناتیو چپ ضد سرمایه داری را نمایندگی می کنیم که هم در ‏طبقه کارگر و هم در جنبش‌های اجتماعی منشأ دارد"(۱۳ ‏). Giacomo Barbieri‏ مسئول روابط بین المللی ‏CGIL‏ می گوید: ‏‏"درمبارزه ما با دولت برلسکونی انگیزه های کارگری وجود دارد، واضح است اگر اتحادیه ای در امر ایجاد یک ائتلاف قوی از نیروهای ‏اجتماعی توفیق یابد به نوبه خود می تواند امری مثبت باشد برای نیروهای سیاسی چپ ، اما ما مدعی رهبری چپ نیستیم" (۱۴ ‏موضوع اصلی کنگره پنجم حزب احیاء کمونیستی (‏). PRC‏ ) به رابطه این حزب با جنبش جهانی ضد سرمایه داری می پرداخت. ‏Marco Consolo‏ یکی از مسئولین این حزب چنین توضیح می دهد: "برای تغییر جامعه باید خودمان را تغییر دهیم . حزب ما تلاش ‏می کند استقلال خود را زنده نگه دارد. و هم زمان در درون جنبش و به عنوان جزئی از ترکیب آن حضور داشته باشد. هیچ راه خروجی ‏از این جنبش برای ما وجود ندارد. ما قبل از رویدادهای جنوا به این جنبش وارد شده بودیم. ما تلاش می کنیم همه جا حضور داشته ‏باشیم. بدون شرکت در مبارزات اجتماعی ما نمی توانستیم هیچ توفیقی حاصل کنیم" (۱۵ جنبش های اجتماعی و اتحادیه های کارگری ‏در جریان اعتراض های). علیه جهانی شدن لیبرالی بازیگران عمده صحنه درگیری ها بوده اند. در ایتالیا به ویژه در دوران حکومت ‏برلسکونی این جنبش ها بسیار به هم نزدیک شده اند و بعد از اعتصاب های  سراسری ائتلاف های متعددی بین نیروهای چپ شکل ‏گرفته است. تجربه هایی از این نوع در ایتالیا در جریان است. شکل گرفتن ائتلاف های سیاسی حول مبارزات اجتماعی روی می‌دهد. ‏فوروم اجتماعی جهانی نیز ظرفیت آن را دارد که حول مبارزه علیه دشمن واحد در این مسیرگام بردارد اما شناخت دشمن واحد از چشم ‏انداز جنبشی که از تعدد و کثرت شکل گرفته  مسأله ی ساده‌ای نیست. میکائیل هاردت به منظور توضیح این تعدد‌، "‌داستان فیل" مولوی ‏در اتاق تاریک را مثال می آورد: هر کسی بخش هایی از اندام فیل را حس می کند اما هیچ کس تمامیت فیل را نمی بیند. ‏
قدر مسلم این که قیام مردم آرژانتین در فوروم اجتماعی جهانی منشأ ندارد و شورش های توده ای بولیوی ـ  که بازیگران اصلی ‏آن قصد خود را که مبتنی بر سرنگونی و کسب قدرت است پنهان نمی کنند ـ از دل فوروم اجتماعی جهانی بیرون نیامده است. این امر به ‏وضوح نشان می دهد که هر استراتژی مبارزاتی و یا ارائه هر نوع بدیل تا زمانی که تعادل قوا علیه نظم موجود را بر هم نمی زند و یا ‏تهدیدی علیه قدرت سیاسی ایجاد نمی کند قرین به توفیق نبوده و در درون نظام سرمایه داری  قابل  تحمل خواهد بود‌. تلاش هایی که به ‏منظور ارائه آلترناتیو صورت می گیرد متعدداند. این تلاش ها بدیلی واحد ارائه نمی‌دهند بلکه طرح هایی است که به موازات هم حرکت ‏می کنند و یا درتقاطع با یکدیگر قرارمی گیرند. "دنیای دیگری ممکن است" دنیای زیبایی است. دنیایی تا این حد زیبا در هیچ کتاب ‏مقدسی یافت نمی شود و در ذهن هیچ شاعری نمی گنجد. این دنیا از یک روحیه ی آرمانی ناشی می شود، آرمانی نه به معنای تخیلی آن، ‏آن چیزی که در دسترس نیست بلکه آرمانی که حقیقتآ امکان پذیر است و فقدان آن ـ روحیه آرمانی ـ در دوره یورش وحشیانه سرمایه ‏دارانه، در بین گرایشات و جریان های چپ به روشنی احساس می شود. منشأ این روحیه آرمانی را باید درتاریخ مبارزاتی جستجو کرد، ‏در سابقه تاریخی فعالیت‌های رزمجويانه که دائمآ همراه بوده است با شکنجه و قربانی، مبارزه و شکست و تداوم مسیری با محتوای ‏عدالتجویانه. درست است که مبارزه بدون روحیه آرمانی پیش نمی رود اما مبارزه واقعیتی است که در رؤیا جریان ندارد. چرا که نظام ‏سرمایه داری و طبقه سرمایه دار تنها نظام و طبقه ای است که هیچ گاه در رؤیا نزیسته است و بی وفقه فاقد چهره انسانی و اخلاقی بوده ‏است. اما ضعف عمده فوروم اجتماعی جهانی ارائه آلترناتیو نیست بلکه استراتژی هایی ست که در جهت تحقق آن به کار گرفته می شود. ‏عمده ترین طرح‌های بدیلی که تا کنون به صورت پیش نهاد مطرح شده است و یا براساس درک این یا آن جریان از شرایط حاکم بر ‏جنبش تدوین گردیده است، مهم و بجا خواهد بود که موضوع  بحث و گفتگو قرار بگیرند. ‏
طرفداران رفرم دست کم بر سر بدیلی که اتک ارائه می دهد با هم توافق دارند. اتک "اجماع پورتوالگره" را درمقابل "اجماع ‏واشنگتن" قرار می دهد. آنچه اتک از آن به عنوان اجماع پورتوالگره نام می برد لغو بدهی کشورهای فقیر، برقراری عوارض بر ‏معاملات مالی بین المللی و توقف خصوصی سازی های خدمات عمومی است. این راه حل ها از تحلیل این جریان حول بحران های ‏اقتصادی نظام سرمایه داری ناشی می شود. در تحلیل اتک  سلطه سرمایه مالی باعث بی ثباتی بازار، نابرابری و طرد اجتماعی و ‏بیکاری می شود و فقر را درمناطق پیرامونی افزایش می دهد. اتک بحران های نظام سرمایه داری را در سیاست های نولیبرالیستی ‏خلاصه می کند و در این تحلیل رابطه بین طبقات تحت سلطه و طبقات مسلط جایی ندارد بنابراین راه حل های این جریان از محدوده ‏تنظیم بازار و برقراری مالیات تابین‎ (Tobin)‎‏ فراتر نمی‌رود و این در شرایطی است که فرایند جهانی شدن هر نوع فضائی به منظور ‏انجام رفرم در نظام سرمایه داری را از بین برده است. در مورد لغو بدهی های کشورهای فقیر به نظرمی رسد اتک هنوز به طور کلی ‏نا امید نشده است و نمونه جالبی را در برابر خود می بیند. دست و دل بازی رئیس جمهوری امریکا  ذوق زدگی برنارد کاسن را به ‏خوبی لو می دهد.‏
برنارد کاسن در جریان اجلاسیه پایه گذاری اتک آلمان (۱۹-۲۱ اکتبر۲۰۰۱ اشاره می‌کند كه: "رئیس جمهور بوش بعد از) ۱۱ ‏سپتامبر به این طرف گام   هایی در راستای طرح های اتک برداشته است. روشن است که ما هنوز راه درازی در پیش رو داریم اما مهم ‏است که بگویم بوش به سیاست های ما حول نقش دولت نزدیک شده است. او از سیاست الغاء دیون استقبال می کند هر چند او انگیزه های ‏خاص خود را دارد. به عنوان مثال لغو بدهی های پاکستان از جانب ایالات متحده ثابت می کند که لغو بدهی های خارجی امکان‌پذیر است ‏‏"(۱۶). قرار لغو بدهی های پاکستان هم زمان بود با بمباران افغانستان. رئیس جمهوری ایالات متحده به منظور جلب حمایت پاکستان و ‏یک ژنرال کودتاچی در"جنگ علیه تروریسم"‌، مسأله لغو بدهی این کشور را پیش کشید. پاکستان در سال های اخیر در مرکز استراتژی ‏نظامی ایالات متحده در منطقه قرار داشته است. به نظرمی رسد که بدهی های پاکستان با یک رشته جنگ های متعدد در افغانستان در هم ‏تنیده شده است. لغو این بدهی ها نیز با راه اندازی یک جنگ جدید دیگر  و اشغال نظامی افغانستان در ارتباط با هم قرارمی گیرند. اما ‏اینکه این اقدام بوش به چه شکلی اتک را یک گام به "دنیای دیگری ممکن است" نزدیک می کند، جواب آن را می توان در بدیلی یافت ‏که این جریان تحقق آن را وعده می دهد، بدیلی که هیچ چیز نیست جزبازگشت به سرمایه داری ماقبل نولیبرالیسم ، سرمایه داری با ‏‏"چهره انسانی" بازاری که تنظیم گشته است و مالیات بر بازار بورس. ‏
بدیل دیگری که مطرح می شود پیشنهادهایی هستند که فوروم جهانی بدیل ها و سمیرامین مشهورترین چهره ضد امپریالیست ‏جنبش ارائه می دهند. ازنظر سمیرامین این پیشنهادها ارزش بحث و گفت وگو را دارند. این " بدیل " مبتنی است برپروژه های گردآورنده ‏و ائتلافی. " با اتکاء به پیشرفت اجتماعی ، دموکراتیزه کردن ، وابستگی متقابل براساس مذاکره ، بدیل سیستم نولیبرالی را پایه ریزی ‏کنیم " ۱۷ سمیرامین معتقد است" باید درسه بعد این آلترناتیو که یکی از دیگری. جدایی ناپذیرند پیشروی کرد. بهتراست کمتر ولی ‏بهترباشد. باید استراتژی های مرحله ای که راه را  برای  تحکیم پیشروی ها می گشاید بسط داد، هرچند  دراین جا وآن جا و در اوضاع ‏کنونی ، این پیشروی ها ناچیز باشد تا بعد بتوان  با کم کردن احتمال شکست، انحراف و عقبگرد، گام های بلندتری برداشت ".‏
مشکل این نظریه، نظریه ای که از جانب سمیرامین توصیه میشود و مبتنی است برطرح های ائتلافی، این است که او مبارزات ‏خلقها، شورش های توده ای ومبارزه علیه دیکتاتوری ها را ازیک سو، با سیستم های سلسله مراتب و شکل نوین اعمال قدرت سرمایه ‏داری جهانی ازسوی دیگر، به نوعی درپیوند مفصلی با یکدیگر قرار می دهد. به این معنا که درکادر" پروژه های ائتلافی " گسترش ‏جنبش های اجتماعی طبقات و مبارزه طبقاتی، مبارزه برای دموکراسی درامتداد یا به موازات شکل بندی قطب های چندگانه ودرارتباط با ‏آنها حرکت می کند وگسترش می یابد. اما آنچه جنبش جهانی ضد سرمایه باید بدان بپردازد دقیقآ مبارزه با همین سیستم های سلسله مراتب ‏است. براساس نظریه  سمیرامین "خلق ها خصم واحدی دارند که عبارت است ازسرمایه انحصاری چند قطبی محدود جهانی شده ‏وامپریالیستی مسلط ومجموعه قدرت های سیاسی که درشرایط حاضردرخدمت آنند یعنی دولت‌های قدرت مثلث (‌امریکا، اروپا، ژاپن) ‏ونیزدولت های طبقات حاکمه کمپرادوردرکشورهای جنوب و مجموعه ای ازنهادهای مالی و نظامی بین المللی ازقبیل بانک جهانی، ‏صندوق بین المللی پول، سازمان تجارت جهانی، ناتو وغیره ". سمیرامین درمقابل استراتژی این خصم واحد، گسترش جنبش های ‏اجتماعی ویک استراتژی متقابل توده ای را قرار می دهد. عناصری که این استراتژی متقابل توده ای را می سازند درسه پیشنهاد ‏سمیرامین تبلورمی یابد: " اول اروپایی پسا امپریالیستی. دوم نزدیکی طرف های مهم جهان اروپایی ـ آسیایی یعنی عمدتآ اروپا، روسیه، ‏چین وهند. سوم احیای همبستگی خلق های جنوب ( روحیه باندوگ، کنفرانس سه قاره ـ آسیا، آفریقا وامریکای لاتین )".‏
سربرآوردن قطب های دیگر به عنوان مثال قطب روسیه، چین، هند یا کره ازیک سو واروپا و ژاپن ازسوی دیگردر برابر ‏هژمونی ایالات متحده به خودی خود نمی‌تواند حامل تحولی باشد که به نفع طبقات زحمتکش قلمداد شود. عمده دولت های حاکم درمناطق ‏پیرامونی، دولت هایی به غایت ضد دمکراتیک ورژیم هایی دیکتاتوری اند که سیاست‌های نولیبرالی را دنبال می‌کنند. مسأله این است که ‏موضوع مبارزه با دیکتاتوری های نولیبرال سرنگونی این نوع رژیم هاست. به این ترتیب طرح هایی که بر پایه فاصله گرفتن ازمدیریت ‏امپریالیسم جمعی استوار است ودرچنین شرایط مفروضی نزدیکی طرف های مهم جهان اروپایی ـ آسیایی را توصیه می کند، گسست ‏درسیستم جهانی نیست بلکه درحد یک نوع تغییرفاز می‌تواند متوقف شود. البته این امر نباید باعث شود که از تضادها و شکاف‌های بلوک ‏امپریالیستی ـ سرمایه داری، رقابت و سازش بین این دولت‌ها غفلت کرد اما این امر باید با این آگاهی همراه باشد که این نظام انباشته از ‏تضاد و تناقض است چه در شکل امپریالیسم جمعی مثلث و چه در شکل سیستمی چند ـ مرکزی و یا چه به صورت نولیبرال آن. ‏
‏ بنابراین عناصرتشکیل دهنده این پروژه ائتلافی نه فقط ظرفیت آن را ندارد که یکدیگر را به شکل نسبی تکمیل کنند یا به موازات ‏یکدیگر به حرکت درآیند بلکه همدیگر را حذف و خنثی می نمایند. به عبارتی دیگراین عناصرقبل از اینکه یکدیگر را تقویت کنند به ‏تضعیف کل پروسه جنبش های  مقاومت و یا دست کم به سکون نسبی آن می‌انجامد. اگرجنبش " تا کنون وهمواره دنباله رو بوده وباید ‏خود را ازموضع گیری‌های تدافعی و واکنشی آزاد کند وشکل تهاجمی به خود بگیرد دقیقآ به این دلیل بوده که این"پروژه‌های ائتلافی" ‏امکان تحرک و سیالیت را از این جنبش می‌گیرد و جنبش باید خود را ازچسبیدن به این نوع  پروژه های" ائتلافی رها کند وازاین حلقه ‏بیرون آید. آنچه که می تواند برد و تأثیراین جنبش را افزایش دهد تعدد و کثرتی است دردرون ساختارشبکه ای آن که  خود را ازکنترل ‏سیستم سلسله مراتب قدرت آزاد کرده باشد.‏
شکست پنجمین اجلاس سازمان تجارت جهانی درکانکون مکزیک را درنظربگیریم. این شکست برخی را به آنجا کشاند که آن را ‏پیروزی خلق های جنوب بدانند وازسربرآوردن یک " مرکزقدرت بدیل " براساس همکاری‌های جنوب ـ جنوب یعنی گروه ‏G- ۲۰‎‏ سخن ‏بگویند. مرکزقدرت بدیلی که قادراست دربرابرسلطه ایالات متحده امریکا برسازمان تجارت جهانی مقاومت کند. طبعآ جنبش جهانی علیه ‏سرمایه به عنوان  نخستین عامل مؤثرتعادل قوا باعث این شکست شد واین امربرای خلق های جنوب یک پیروزی است. یک پیروزی ‏آمیخته با اندوه ناشی ازخودکشی یک کشاورزکره‌ای. خونی که با خون شورشی جنوا، کارلوگیلیانی درهم می‌آمیزد. واین خون ها بهایی ‏است که خلق های فقیربه طور بی وفقه در مبارزات روزمره شان برای ساختن "دنیای دیگری ممکن است" پرداخت می‌کنند. اما آنچه ‏گروه ‏G-۲۰‎‏ درتلاش ساختن آن است فضایی است بسیار تنگ به منظور رقابتی غیر ممکن  در بازار های جهانی. تلاشی است به ‏منظور"پذیرفته شدن به محفل جادویی ملت‌های خوشبخت ... ورود به بازار...آنچه با ایجاد قحطی موجب قتل عام سیستماتیک مردم شده ‏است برای اولین بار در تاریخ ، نه طبیعت بلکه بازار است"(۱۸ ‏).
براساس دیدگاه های سمیرامین "سوسیالیسم جهانی تنها پاسخ انسانی به یورش جهانی سرمایه داری وحشی ، امر امروز و فردا ‏نیست و افقی است متحرک و باید انترناسیونالیسم خلق‌ها را درمقابل انترناسیونالیسم سرمایه بنا کرد". که حق با او است. از همین رو فهم ‏استراتژی‌هایی که ازجانب او تدوین می‌شوند دراین راستا قراردارند. با این همه آثار مفاهیمی که از دوران اردوگاهی به میراث مانده ‏است در تحلیل‌های او دیده می‌شود. راه حل‌های سمیرامین عمدتآ به سیاست‌های دوران اردوگاهی شباهت دارند. اما دوران اردوگاه‌ها به ‏پایان رسیده است و دیگر نمی‌توان برآمد قطب‌های دولتی و بلوک‌های چندگانه را جایگزین مبارزات خلقها نمود. در حقیقت انحلال ‏انترناسیونالیسم‌های کارگری‌، انحراف جنبش‌های طبقه کارگر و به عکس‌، برآمد جنبش‌های اجتماعی تا حدود بسیار زیادی همزمان است ‏با شکل‌گیری قطب‌ها و اردوگاه‌های جهانی. اما قطع رابطه با دوران اردوگاهی و مارکسیسم سنتی طبعآ به معنای نفی و نادیده انگاشتن ‏میراث تاریخی و مبارزاتی مارکسیسم و نفی سنت‌های انقلابی و انباشت دستاوردهای مبارزاتی خلقها نیست. سلطه مارکسیسم سنتی و یا ‏جنبش‌های آزادی‌بخش  به مثابه گرایش  مسلط از شرایط تاریخی خود نشأت گرفته‌اند. تأثیرات عمیقی که جنبش‌های آزادی بخش بر دیگر ‏جنبش‌های ملهم از مارکسیسم در سایر نقاط جهان بر جای گذاشتند قابل انکار نیست . این امر همبستگی جهانی چپ را تقویت کرد. برآمد ‏‏"موج چپ جدید" در اروپا و جنبش های دانشجویی دهه ۶۰ بی تأثیر از جنبش های آزادی بخش ملی نبود، اما مسأله‌ای که امروز جریان ‏های چپ با آن درگیرند فضایی جدید و مرحله تاریخی جدیدی است که هیچ شباهتی به دوره های گذشته ندارد. جنبشی که امروز در برابر ‏سرمایه داری جهانی قد علم کرده است جنبشی است مستقل که روی پا های خود ایستاده است و با چالش هایی روبروست که حقیقتآ دیگر ‏امکان برخورد و رو دررو شدن با آنها از طریق راه حل های سنتی به کلی منتفی است و رابطه با این داوها از طریق اشکال مبارزاتی ‏که متعلق به گذشته است دیگر ناممکن به نظر می رسد و باز گشت به دوران اردوگاه ها نه بنای انترناسیونالیسم خلقها که یک انحراف ‏است. اما نباید فقط از این چشم انداز به مطالعه تئوری‌های سمیر امین پرداخت. طرح های بدیلی که او ارائه می دهد از محتوای ‏گسترده‌ای برخوردار است که طبعآ نقطه ضعف هایی نیز دارد. او تعریف منسجم‌تر و کامل‌تری از امپریالیسم و دشمن واحد ارائه می‌دهد ‏و با آگاهی دقیق استراتژی‌های اقتصادی، سیاسی، ایدئولوژیک و نظامی خصم واحد را تشریح می‌کند و درمقابل آن وظایف فوری جنبش ‏را به طورعینی و کنکرت پیشنهاد می کند. و نیز از همین روست که تدوین یک پروژه ائتلافی بدیل و ارائه پاسخ های نظری و عملی ‏حول آن، در متن رنگین کمانی از جنبش های اجتماعی به ناگزیر می تواند حامل عناصری از ابهام نیز باشد. ‏
در این میان دیدگاه های تونی نگری و میکائیل هاردت حول جنبش "ضد جهانی شدن لیبرالی" و هم چنین ارائه بدیل یکی از بحث ‏برانگیزترین دیدگاه هاست. برخورد انتقادی با اندیشه های این دو نظریه پرداز و نظریه "امپراتوری" بحث مستقلی ست که بجا خواهد بود ‏به آن پرداخته شود. اینجا حتی المقدور به بدیلی که مبتنی براندیشه های آنهاست اشاره می شود. بر اساس نظریه های هاردت این جنبش ‏در صدد است "تحلیلی ازفرایند جهانی شدن ارائه دهد، نهادهای مالی بین المللی را ازچشم اندازی انتقادی بررسی کند و به یک درک ‏عمومی از اشکال سلطه قدرت جهانی نائل آید. به این معنا که این جنبش تلاش دارد از یک سو نظام ÇامپراتوریÈ را تحلیل کند و از ‏سوی دیگر تلاشی‌ست به منظور بنای یک ضد امپراتوری ـ تكثر (مولتی تیود) یا پرولتاریای جهانی". ازنظرتونی نگری "چپ جدید تنها ‏می‌تواند ازدرون این جنبش ضد لیبرالی بیرون آید". اما میکائیل هاردت در این مورد درک محتاطانه‌تری دارد. او براین اعتقاد است که ‏‏"دست کم در اروپا و امریکا این جنبش امکانی است که می تواند به احیاء چپ درحال احتضار مدد رساند. بسیاری از احزاب سنتی ‏نیروی خلاق این جنبش را می بینند و از این طریق قادرند موقعیت قدیمی شان را بازسازی کنند. هم چنین این فرایند دمیدن روح تازه ای ‏است درکارکرد های بسیار مؤثر چپ دهه ۶۰ از نظر میکائیل هاردت". آنچه که حقیقتآ در این جنبش جدید است این است که اشکال ‏‏"سازماندهی، مفهوم رهبری، نقش سخنگو، در یک ساختار  شبکه‌ای" به چه معنایی است.‏
مفاهیمي چون دولت ـ ملت‌ها، حاکمیت ملی، "امپراتوری"، کار مادی و غیرمادی، پرولتاریای جهانی یا تكثر (مولتی تیود)، ‏خروج، قرار دادن انقیاد در مرکز دیالکتیک سرمایه به جای پروسه انباشت، در مرکز اندیشه های تونی نگری و میکائیل هاردت قرار ‏می‌گیرند. اما آنها خود ادعا ندارند که تئوری های جدیدی را کشف کرده باشند. هاردت و نگری به یک جمع بندی از روند جاری جهانی ‏شدن نائل آمده اند، فرایندی که هنوز شکل کامل به خود نگرفته و ناتمام است، نظامی که در حال شکل گیری ست. این دو نظریه پرداز ‏خود تأیید می‌کنند که اندیشه ها وتئوری هایشان تا حد بسیار زیادی از مفاهیم حاکم برجنبش های فمنیستی و هم چنین جنبش هم‌جنس گرایان ‏و جنبش های نوین اجتماعی اقتباس گردیده است.‏
‏ شکل نوین اعمال قدرت در سطح امپراتوری به رابطه بین "امپراتوری" و ضد ـ قدرت یا تكثر (مولتی تیود) وابسته است. ‏میکائیل هاردت می گوید: "دراین مرحله گذار نقش دولت ـ ملت‌ها پایان نیافته بلکه عمل‌کرد آنها تغییر کرده است. اعمال قدرت از طریق ‏نهادهای فراملیتی، ساختارشبکه‌ای آن  ، مجموعه ای از قراردادها، و نرم‌ها صورت می‌گیرد. تفکر حاکم بر دولت‌ها نه براساس منطق ‏ملی بلکه براساس منطق جهانی است. وزیران مالی، رؤسای مؤسسات سرمایه داری جهانی در داوس به دورهم گرد می آیند و در تصمیم ‏گیری ها منطق ملی و جهانی درهم گره می خورد".‏
براساس این دیدگاه جنگ هایی که درسطح "امپراتوری" به وقوع می پیوندد فقط جنگ داخلی است. "امپراتوری" دشمن درونی‌اش ‏را مورد تهاجم قرار می دهد، یعنی علیه "دولت های یاغی" ، "تروریست‌ها"، فعالین جنبش ضد جهانی شدن لیبرالی و یا مهاجرین ـ ‏مهاجرینی که تفنگ داران دریایی در تعقيب و شکار آنهایند ـ می‌جنگد. هاردت ادامه می دهد: "آنچه ما امروز شاهد آن هستیم منازعات ‏نظامی بین دولت‌های مستقل ملی نیست، بلکه کشمکش‌های درونی و جنگ داخلی است. مداخله های نظامی براساس قطعنامه های سازمان ‏ملل ، ناتو و یا ائتلاف های نظامی بین اروپا و امریکا علیه دولت‌های مستقل ملی نیست بلکه علیه‎ ‎نیروهای مخالفی است که در درون ‏قلمرو این دولت‌ها وجود دارند. آنچه بمباران علیه القاعده در افعانستان را با طرح امریکایی کلمبیا علیه ‏FARC‏ به هم مرتبط می سازد ‏این است که این حملات برضد Çنیروهای فاقد حاکمیت ملیÈ است درقلمرو ملی".‏
به منظوردست یافتن به تعریف کامل‌تری از تئوری "امپراتوری" عناصر دیگری مورد نیاز است. امپراتوری فاقد یک مرکز ‏جغرافیایی است. دوران امپریالیسم نیز سپری گردیده است، بنابراین مداخله‌های نظامی ایالات متحده امریکا از این چشم‌انداز چگونه ‏توضیح داده می شود؟ میکائیل هاردت چنین استدلال می کند: مداخله های نظامی امریکا در دو یا سه دهه اخیر همیشه دوسویه بوده ‏است. وجه نخست آن براساس منافع ملی امریکا توضیح داده می شود، همزمان تفسیر" دیگری نیز وجود دارد، دخالت بشردوستانه به ‏منظورحمایت از حقوق بشر. به عنوان مثال مداخله درکوسوو نه براساس منافع ملی که مداخله نظامی امپراتوری است. این دو وجه ‏براساس دو منطق متفاوت مبتنی است که باید هر دو را جدی گرفت".‏
به این ترتیب به نظر می رسد که وضعیت " امپراتوری " تا حدود زیادی روشن است و تا آنجا که به امپراتوری بر می‌گردد ‏آرایش صحنه سیاسی و نظامی، مداخله ها و جنگ های آن فرموله شده باشد. اما در سوی دیگر، یعنی در سمت ضد ـ قدرت و یا تكثر ‏‏(مولتی تیود) اوضاع و احوال به چه شکلی پیش می رود،  تکلیف تكثر (مولتی تیود) در این کار‌زار چه می‌شود؟ در کدام نقطه ساختار ‏شبکه ای امپراتوری و درچه لحظه ای ، مولتی تیود باید به شورش دست زند؟ به عبارتی زمان و مکان نبرد را چه کسی تعیین می‌کند؟ ‏کجای شبکه را باید مورد تهاجم قرارداد و لحظه شورش چه زمانی فرا می‌رسد؟  نخست پاسخ تونی نگری و میکائیل هاردت را ‏مرورکنیم. این دو در مقاله "موش کورمارکس مرده است"(۱۹ می گویند : "برد و تأثیر هر نوع  مخالفتی وقتی تعیین کننده خواهد بود ‏که قلب) امپراتوری  یعنی قدرت آن، مورد تهاجم قرارگیرد. این امر به معنای تهاجم به یک منطقه جغرافیایی هم چون واشنگتن یا ژنو و ‏توکیو نیست، به این دلیل که در سطح امپراتوری دیگرحلقه ضعیف وجود ندارد،  بعکس ساختار امپراتوری و رابطه جهانی شدن با ‏اقتصاد و فرهنگ به این معنا است که آن مکانی که  از هر نقطه ای می تواند مورد تهاجم قرارگیرد مرکز بحرانی امپراتوری است ". ‏
براساس دیدگاه های سمیرامین "نظام جهانی امپریالیستی است و در برخی از ویژگی های  اساسی و دائمی خود با سیستم های ‏امپریالیستی پیشین گسترش سرمایه دارانه‌ی جهانی شریک است، با وجود این از بسیاری جهات وارد مرحله ای ازگسترش نوین خود شده ‏است". اما تئوری تونی نگری و میکائیل هاردت ظرفیت آن را ندارد که هویت دشمن واحد ـ  یعنی وابستگان به امپراتوری ـ را تعیین کند ‏و در ارائه یک تعریف ازاین دشمن واحد شکاف های عمیقی درتئوری آنها نهفته است. مفهوم وابستگان به امپراتوری نه فقط دشمن را ‏مخفی و پنهان می کند بلکه به تکثیر و قطعه قطعه کردن آن نیز می پردازد به طوری که این  سیستم های سلسله مراتب فاقد هر نوع ‏نیروی هژمونیک به ویژه شکل نظامی آن، قلمداد می شود. تاریخ مداخله امپریالیستی همیشه با اشغال نظامی ، جنگ و حمایت از ‏دیکتاتوری ها همراه بوده است. مداخله های نظامی ایالات متحده دریکی دو دهه اخیر (که از صدها مورد تجاوزمی کند) نشانه گسست  با ‏سیاست هایی که منشأ در جنگ ویتنام دارد نیست بلکه دقیقاً ادامه آن در اشکال نوینی است. تهاجم به نیروهای فاقد حاکمیت ملی نه ‏مشخصه "امپراتوری" که ب۰ عکس از ویژگی های امپریالیسم است. سوابق تاریخی ـ که هنوز زود خواهد بود تا از حافظه تاریخی ‏انقلابیون ناپدید شود ـ تأیید می‌کند که این جنگ‌ها درحمایت از دیکتاتوری‌ها و دفاع ازقلمرو اشغالی حاکمیت ملی و علیه جنبش های ‏مقاومت وبرضد بخش آزاد شده یعنی قلمرو شورش می باشد. این امر نیز‎ ‎صحت دارد که مفاهیمی هم‎ ‎چون دولت ـ ملت ها ، جنگ ، " ‏تروریسم" ‏‎ ‎و جنبش های مقاومت و همچنین رابطه آنها با خاک ، قلمرو ملی و مشخصه ها و ساختارهای آن دستخوش تحولات عظیمی ‏گردیده است اما جنگ های بالکان و‎ ‎اشغال نظامی عراق را با هیچ تئوری "پسا امپریالیستی" نمی‎ ‎توان توضیح داد. جنگ کوسوو ادامه ‏یک رشته از‎ ‎جنگ‎ ‎هایی است که تجزیه و فروپاشی یک دولت مستقل ملی را به دنبال دا شت و پیامدهای آن سر‎ ‎برآوردن دولت ـ ملت ‏های کوچک‌تري بود که منشأ در تجزیه یوگوسلاوی دارند. این امر تا حدودی شباهت دارد به آنچه که در شوروی سابق اتفاق افتاد البته به ‏شکل غیر نظامی آن. جنگ های بالکان آغاز یک رشته جنگ هایی بود در چارچوب استراتژی نظامی ایالات متحده به منظور کنترل ‏نظامی کره زمین، که سمیرامین به آنها اشاره می کند. اشغال عراق اما شکاف هایی را در اندیشه های تونی نگری و میکائیل هاردت ‏باعث شد تا جایی که این دو نظریه پردازبه نوعی از هژمونی سرمایه امریکایی البته در پیوند با سرمایه جهانی و یا ترکیبی ازمنافع ملی ‏با منافع امپراتوری به شکل بسیار مبهم اشاره کنند. اما لوکا کاسارینی از طرفداران پروپا قرص تئوری "امپراتوری" در این سردرگمی ‏پاسخ صریح تری حول اشغال عراق ارائه می دهد. او می گوید: " امریکا دردرون نظام امپراتوری به کودتا دست زده است ". در هرحال ‏این نوع استدلال  و پاسخ ها نتیجه منطقی پشت کردن به تئوری امپریالیسم است. براساس نظریه های تونی نگری و میکائیل هاردت آن ‏چه شرایط پایان امپریالیسم را فراهم کرده است سپری شدن دوران دولت ـ ملت‌ها‌ست. دیدگاه غلط این دو نظریه پرداز از آنجا ناشی می ‏شود که آنها منشأ امپریالیسم را در دولت ـ ملت‌ها جستجو می کنند نه در ماهیت و ذات سرمایه. بنابراین وقتی که دوران دولت ـ ملت‌ها ‏پایان یافته است امپریالیسم نیز امری پايان يافته است. اما امپریالیسم ذاتی سرمایه و حتی مستقل از مرحله تاریخی آن می باشد. ‏
در هر حال به دنبال فروپاشی شوروی سابق، که باعث شد تا بسیاری از جریان‌های چپ به سمت سوسیال دمکراسی و یا حمایت ‏از دولت رفاه گرایش پیدا کنند، تونی نگری  و میکائیل هاردت در تلاش‌اند تا با بر هم زدن این قطب بندی ایجاد شده به مسیر دیگری ‏اشاره کنند: ایجاد یک ضد ـ قدرت و بنای یک ضد امپراتوری. آنچه در این راستا باید انجام گیرد سازمان دهی مهاجران، کارگران ‏غیررسمی، و همه استثمار شدگان در سطح جهانی است. حق برخورداری از حقوق اجتماعی و اقتصادی در چارچوب یک شهروندی ‏جهانی است که حرکت آزاد انسان‌ها را ممکن می سازد. مفاهیمی که روحیه سیاسی و شورشی حاکم بر آن خیره کننده است.‏
‏    به رغم اینکه این ضد ـ قدرت یا بدیلی که تونی نگری و میکائیل هاردت ارائه می دهند حامل عناصری از رادیکالیسم و ‏اشکالی از مبارزه رزمجويانه است که با بسیج پرولتاریای جهانی و با جنبش های نوین اجتماعی در سطح جهانی تلفیق می شوند اما تا ‏آنجا که به ارائه تعریفی ازدشمن واحد یعنی "امپراتوری" مربوط می شود این ضد ـ قدرت می تواند از آنجا سر درآورد که هدف‌اش را ‏نابجا انتخاب کند و حکم یک بدیل پر تحرک خنثی را به خود بگیرد. از همین رو بنای این ضد امپراتوری و یا ضد ـ قدرت به ساختن ‏کشتی نوح (تعدد و کثرت) شباهت دارد و روانه توفان کردن آن بدون قطب نما و بدون کبوتر راهنما به سمت هدفی نامعلوم. ‏
بنابراین به نظرمی رسد که فوروم اجتماعی جهانی نقطه عطف مهمی را در برقراری رابطه بین جنبش‌های اجتماعی، فضایی به ‏منظورگفت و گو و هم چنین سازمان دهی اقدامات و فعالیت های مشترک ترسیم کرده باشد اما اگر به راه حل نهایی در جهت ارائه یک ‏بدیل واحد منجرشود غیرمنتظره خواهد بود.‏
یادداشت: براي آگاهی از نظریه های سمیرامین ، تونی نگری و میکائیل هاردت به مجموعه مقاله‌ها ومصاحبه های این ‏نظریه‌پردازان به سایت ‏www.peykarandeesh.org‏ مراجعه كنيد..‏
پاورقی ها:‏
‏۱ Ð خبرنگار و نگارنده کتاب ‏ No Logo‏ (‌به گزارش جشن لوموند ديپلوماتيك در همين شماره مراجعه شود)‏
‏۲ Ð مجله آرش شماره‏   ‎ ‎‏ ‎‏۶۱ - ‎‏ صفحه‏ ‏‎  ‎ ۳۳‏‎ ‎
‏۳ Ð برنارد کاسن یکی ازسخنگویان اتک فرانسه ‏
‏۴ Ð میکائیل هاردت  نویسنده امریکایی که با همکاری تونی نگری کتاب امپراتوری را نوشته اند.‏
‏۵ سایت گروه اتونومیست اقدام ضد فاشیستی( ‏- AFA‏ ) ‏www.motkraft.net
۶‏  حزب احیاء کمونیستی ایتالیا‏- ‏۷ Ð الکس‌کالینیکوس درمقاله‌ای تحت عنوان ‏ War Under Attack‏ درسایت ‏www.socialistreview.org‏ ازبرنارد کاسن نقل می ‏کند.‏
‏۸ Ð یک سازمان چپ افراطی که درجریان جنگ ویتنام درامریکا فعال بود.‏
‏۹  مقاله سراسرایتالیا : مولتی تیود علیه امپراتوری نوشته لوکا کاسارینی ‏-
‏ ‏Ð۱۰ Drillbits&Tailings‏ شماره ۶-۷، ۳۱ جولای ۲۰۰۲ ‏ www.moles.org/ProjectUnderground ‎
‏ ‏۱۱ ‎ ‎‏-  مقاله دیالکتیک مارکسیستی پیشرفت و داو کنونی جنبش های اجتماعی از میکائیل لووی  صفحه ۱۷۳ کنگره بین المللی مارکس ‏جلد اول  انتشارات انديشه و پيكار ‏۱۹۹۶
۱۲‏ -  مقاله ملاحظاتی درباره مبارزات طبقاتی ازژاک کرگوات صفحه ۱۹۱ هماهنجا ‏
‏ ۱۳ -   ‏۱۴ ‎ ‎‏ - ۱۵ نشریه ‏Arbetaren‏ شماره ۱۹/۱۴، ۸ ماه مه ‏۲۰۰۲
۱۶‏ Ð نامه سرگشاده فعالین اتحادیه های کارگری برزیل خطاب به شرکت کنندگان درفوروم دوم اجتماعی جهانی در پورتوالگره ‏www.antiimperialista.com
۱۷‏ -  مقاله سمیرامین  مجله آرش شماره ۸۴ ‏
‏۱۸ Ð مقاله فقرملت ها ازآلن فریمن صفحه ۱۱۵ کنگره بین المللی مارکس جلد اول ياد شده.‏
‏۱۹ Ð ‏ http://info.interactivist.net
‏(منتشر شده در آرش شماره ۸۷ ‏)