مصاحبه اى با تراب حق شناس: از گذشته تا آينده - قسمت سوم

توجه، باز شدن در یك پنجره جدید. چاپ

شماره مطلب
مصاحبه اى با تراب حق شناس: از گذشته تا آينده
قسمت دوم
قسمت سوم
قسمت چهارم
قسمت پنجم
تمام صفحات

مصاحبه كننده اول: البته حتما به اين نكته توجه داريد كه برخى سخنرانى خمينى عليه كاپيتولاسيون را با ترور مستشاران امريكايى كنار هم مى گذارند. آيا بين اين دو ارتباطى بوده؟

ت.ح: آيا به راستى اين دو رويداد كنار هم گذاشته مى شود؟ من اولين بار است كه مى شنوم اين دو واقعه (ترور مستشاران آمريكايى در سال هاى ۵۰ و نطق خمينى در اغاز دهه ۴۰) را با يكديگر پيوند مى دهند! چون ما با يكديگر بسيار فاصله داشتيم. مى گويند كه طرح ترور نخست وزير حسن على منصور برسر لايحه ى كاپيتولاسيون (توسط بقاياى فدائيان اسلام) را خمينى تأييد كرده بوده. ولى هيچ ارتباطى بين فعاليت هاى ما و كار آنان نبود. قصدم اين است كه بگويم مذهبى ها همه يكدست نبودند. من يك بازارى مذهبى را كه طرفدار خمينى و مصدق هر دو بود مى شناختم به نام حاجى بهادران كه بعد از انقلاب هم با آيت الله منتظرى ارتباط داشت و از سوى او مأمور سفرى به كردستان شد (رك. پيكار ۲۶ و ۲۷). اين آقاى بهادران در سال ۱۳۴۲ كه من با او ارتباط داشتم مى گفت: "مصدق مى خواست دنياى ما را درست كند. حالا آقاى خمينى هم دنياى مان را درست مى كند هم آخرت مان را". در همان سال او به دنبال خريد اسلحه هم بود و از من در اين مورد اطلاع و كمك مى خواست. ما در حالى كه هنوز جمع مجاهدين شكل درستى به خود نگرفته بود با دست زدن به ترور مخالف بوديم و مستقيم و غير مستقيم كوشيديم او و برخى دوستانش را كه احتمال مى داديم چنين طرحى در سر داشته باشند از پيگيرى آن طرح منصرف كنيم زيرا فكر مى كرديم با چنين كارى جو جامعه از اين هم كه هست پليسى تر خواهد شد و زدن منصور هيچ چيزى را حل نخواهد كرد. يك سال بعد بود يعنى در سال ۱۳۴۳ همان افراد بازارى كه مى شناختيم به عنوان بقاياى فداييان اسلام منصور را ترور كردند. نكته اى كه در سؤال شما برايم عجيب است اينكه قبلا از ارتباط ترور مستشاران آمريكايى با منافع شوروى صحبت شد و در سؤال اخير از ارتباط آن با موضع گيرى خمينى عليه كاپيتولاسيون. به هر حال عمليات نظامى سازمان چه در دوره مذهبى يا ماركسيستى ربطى نه با فرض اول داشته نه با فرض دوم.

مصاحبه كننده اول: انشعاب ميثمى چه سالى بود؟

ت.ح: خود ميثمى معتقد است كه رجوى در زندان او را از سازمان اخراج كرده است.

مصاحبه كننده اول: يعنى سال ۵۰؟

ت.ح: دقيقا نمى دانم. ميثمى بعد از تحمل دو سال محكوميت در سال ۵۲ از زندان آزاد شد. پس از چند ماه كه صرف بازگشتن به كار و خانواده كرد و گم شده خود را نيافت، با شوق تمام خواستار پيوستن مجدد به سازمان شد. پس از ملاقاتى كه درميدان تجريش با تقى شهرام داشت صميمانه تصميم به مخفى شدن و پيوستن كامل به سازمان گرفت.

مصاحبه كننده دوم: دستگيرى اول يا دوم او؟

ت.ح: نمى دانم. شايد دستگيرى اول او به عنوان مجاهد. دستگيرى دوم او زمانى ست كه سازمان در مسير تغيير ايدئولوژى ست. ميثمى در ۲۷ مرداد سال ۵۳ در يك خانه پايگاهى واقع در خيابان شيخ هادى (تهران) در جريان آزمايش يك بمب صوتى كه قرار بوده به مناسبت ۲۸ مرداد در ميدان مخبرالدوله منفجر شود زخمى و دستگير مى شود. آن هنگام آموزش سازمان كاملا تغيير كرده بود و او تحت مسئوليت بهرام آرام قرار داشت.

مصاحبه كننده اول: و كسانى مانند صمديه لباف و شريف واقفى در ارتباط با ميثمى نيستند؟

ت.ح: به لحاظ تشكيلاتى نمى دانم ولى ميثمى حدود هفت، هشت ماه زودتر از ماجراى شريف واقفى و صمديه (ارديبهشت ۵۴) دستگير شد.

مصاحبه كننده اول: اين موضوع را مى دانم منظورم از نظر فكرى ست. از اين نظر كه ميثمى در سال ۵۴ هنوز بر همان اعتقادات مذهبى پايدار مانده است .

ت.ح: اين مسائل تا حد زيادى وارونه شده است. اجازه بدهيد در اين مورد توضيح مى دهم كه تا  جايى كه من مى دانم شريف واقفى به عنوان دفاع از اسلام در مقابل جريان ماركسيستى مقاومت نكرد. شريف واقفى از نظر سياسى و تشكيلاتى مخالف اعلام تغيير ايدئولوژى بوده.

مصاحبه كننده اول: به عبارت ديگر در درون سازمان هيچ گاه اهميت سياسى اتخاذ تغيير ايدئولوژى مورد بحث قرار نگرفته است؟ يعنى اين كه در واقع هيچ گاه تغيير ايدئولوژى به بحث و گفتگو گذاشته نشده است؟

ت. ح: چرا، البته بحث صورت گرفته است. در جلسات آموزشى اين گفتگوها انجام شده است. شريف واقفى معتقد نبوده كه بايد كل سازمان ماركسيستى اعلام شود. او معتقد بوده است كه ما بايد همچنان رابطه ى خود را با ايدئولوژى گذشته حفظ كنيم نه به اين معنى كه بايد فقط با مسلمانان كار كنيم و با غير مسلمانان رابطه اى نداشته باشيم. شريف واقفى كاملا در جريان آموزش هاى ماركسيستى سازمان بوده است و فرد ضدماركسسيستى نبوده چنان كه هيچ مجاهدى ضد ماركسيست نبوده است.

مصاحبه كننده اول: با اين حال مقاومت كرده است.

ت.ح: در برابر اعلام تغيير ايدئولوژى مقاومت كرده و دست به يارگيرى زده و برخى امكانات كه در اختيارش بوده بدون موافقت جمعى به نفع گروه خود مصادره كرده است. شايد نظر مركزيت را بشود اينطور بيان كرد: همانطور كه يك فرد در نتيجه گذشت زمان مى تواند نظرات خود را عوض كند و نام خود را حفظ نمايد سازمان هم كه زاده شرايط تاريخى معينى است با گذشت زمان و تجربه، نظر و ديدگاه خود را عوض مى كند و به همان نام مى ماند. به عبارت ديگر سازمان كه در كليت خود نتيجه ى تحولى تاريخى بوده و در نتيجه شرايط تاريخى معينى تحول پيدا كرده است در كليت خود است كه ماركسيست مى شود و چنين است كه تحول ايدئولوژيك سازمان معناى اجتماعى و تاريخى مى يابد يعنى طرد ايده آليسم از ايدئولوژى سازمان و كنار گذاردن دين از انديشه سياسى تشكلى كه مى خواهد خود را وقف مبارزه كارگران و زحمتكشان نمايد. شهرام در گفتگوهايى كه با حميد اشرف دارد اين را مطرح مى كند و در برابر اين گفته ى حميد اشرف كه مى گويد بهتر بود كسانى كه ماركسيست شده اند جدا مى شدند و سازمان خود را ايجاد مى كردند مخالفت مى كند و مى گويد اگر اين گروه از سازمان جدا مى شدند و مى رفتند، چه اهميتى پيدا مى كرد؟ خيلى جاها اين كار را كرده اند. اين فرايند ديگر اهميت و معناى ويژه ى فلسفى و اجتماعى نداشت. كليت سازمان از تشكلى كه در چارچوب ايده آليستى مسائل را بررسى مى كرده به سازمانى بدل مى شود كه با بينش ماترياليسم ديالكتيك به مسائل برخورد مى كند. در سازمان طرح هاى ديگرى هم جز آنچه به وقوع پيوست وجود داشته است...

مصاحبه كننده اول: علت اين اصرار بيش از حد كه همين سازمان، با تمام كليتش، بايد اعلام تغيير ايدئولوژى كند چه بوده؟ چرا حتى وقتى كه در گفتگو بين حميد اشرف و تقى شهرام (همانطور كه خود فرموديد) حميد اشرف به شهرام اعتراض مى كند كه "شما كه مى خواستيد تغيير ايدئولوژى دهيد مناسب آن بود كه سازمان خودتان را با هويت و اسم جديد بنيان مى گذاشتيد" شهرام مقاومت مى كند؟ آيا اين درست نيست كه برخى مى گويند مديران اين تغيير ايدئولوژى ذهنيت و انگاره اى در مخيله داشتند مبنى براين كه خرده بورژوازى نمى تواند در عرصه واقعى عمل راه را ادامه دهد مگر اينكه در تماميت به علم مبارزه (يعنى ماركسيسم) مسلح شود و اين اصرار بيش از حد به منظور اثبات و اعلام حقانيت اين نظريه بوده؟ يا به نوعى، به جاى اينكه براى ديدن دنيا به منظر برويم منظر را بياورند به ديدن ما؟

ت.ح: نظر رهبرى سازمان در آن سال همانطور كه عرض كردم اين بود كه سازمان مانند يك شخصيت حقيقى ست كه بنابر تجربه خود مى تواند نظراتش را عوض كند بى آنكه نامش را تغيير دهد. سازمان در كليت خود تجربه اى داشته و نظرش را عوض كرده و لزومى به تغيير نامش نيست. شايد فرصت اين باشد كه توضيح بيشترى هم بعدا بدهم ولى اشاره مى كنم كه اين استدلال مركزيت در سال ۱۳۵۷ مورد انتقاد كادرها و پايه سازمان قرار گرفت، سازمان از خود انتقاد كرد و عملا بخش ماركسيست شده سازمان مجاهدين نام ديگرى به خود داد (پيكار يا نبرد يا آرمان) و نام مجاهدين براى بخشى كه ماركسيست نشده بود به رسميت شناخته شد، يعنى همانكه حميد اشرف مطرح كرده بود.
بارى برگرديم به ادامه صحبت خودمان. شهرام شايد در اين نظر مبالغه مى كرده است ولى همانطور كه گفتم نظرش اين بود كه اين سازمان در نتيجه ى تحولاتى كه رخ داده است درست مانند هر انسانى كه سير تحولى را مى  پيمايد، مبانى قبلى را زير سؤال برده است و كل اين سازمان كه براى مصالح خرده بورژوايى، براى مصالح ايده آليستى يا بهتر بگويم با تفسيرى ايده آليستى از مسائل و موضوعات فعاليت مى كرده به سازمانى بدل شده است كه از ديدگاه ماترياليسم ديالكتيك مسائل را بررسى مى كند. شهرام به اين روش كار معتقد بوده است. اما طرح هاى ديگرى هم در سازمان وجود داشته است. به عنوان مثال طرح جبهه مجاهدين يعنى همكارى مجاهدينى كه ماركسيست اند با مجاهدينى كه ماركسيست نيستند در يك جبهه.

مصاحبه كننده اول: يعنى گرايش هاى مختلف در سازمان وجود داشته باشد.

ت.ح: بله همين طور است.

مصاحبه كننده اول: خوب چرا چنين نشد؟
ت.ح: نمى دانم. چنين نشد.

مصاحبه كننده اول: و آنگاه مشكلى كه با امثال شريف واقفى ايجاد مى شود و دست آخر منجر به تصفيه ى فيزيكى او مى شود. اين موضوع كه ديگر تحريف نشده است؟

ت.ح: نه. تحريف نشده است. بله شريف واقفى تصفيه شد و اين كار متاسفانه فقط به شريف واقفى محدود نشد بلكه صمديه لباف هم در معرض تصفيه ى سازمانى قرار گرفت. او زخمى، دستگير و سپس به دست رژيم شاه اعدام شد. چقدر از ياد اين قضايا متاسفم!

مصاحبه كننده اول:
به نظر شما اين كار اجتناب ناپذير بود؟

ت.ح: اين موضوع سه سال بعد در درون سازمان مورد نقد و ارزيابى قرار گرفت و خود رفيق شهرام هم در يادداشت هاى زندان از شريف واقفى به عنوان شهيد ياد مى كند. شهرام خود اذعان مى كند كه اگر مى دانستيم كه چنين عكس العمل هايى در جامعه به وجود مى آيد ممكن بود ما به اين كار دست نزنيم.

شهرام در دفتر دوم خاطرات زندان مى نويسد: "بارى، اما البته اين موضوع هيچ اين اشتباه غير قابل اجتناب ما ــ غير قابل اجتناب از نظر اولا شيوه هاى عمل در خط مشى چريكى و ثانيا از نظر موقعيت ويژهء انتقالى سازمان ما و از خيلى نظرات ديگر كه شرحش در اينجا امكان پذير نيست ــ را نبايد بپوشاند كه ما بايست اين واقعيت ديالكتيكى را درك مى كرديم كه به هر حال شكسته شدن هسته اين التقاط – التقاط ايدئولوژيكى سازمان ما ــ تكه و پوسته اى هم، هرچند جزئى و با مدد و كوشش و رهبرى مجدانه ما ضعيف و بسيار مغلوب، در آن طرف ايجاد خواهد كرد. و درست همين زمينهء مادى هر چند جزئى است كه به شريف اجازه داد افرادى مانند صمديه و چند نفر ديگر را در خفا در درون تشكيلات دورهم جمع نمايد. اگر چنين درك و تحليلى از مسئله مى داشتيم به سرعت متوجه مى شديم كه چگونه اين شيوه برخورد حاد ما با نقض قوانين انضباطى يك سازمان مسلح انقلابى، چقدر امكان دارد كه به معناى با تفنگ به جنگ انديشهء مخالف رفتن و يا پيروزى بر مخالفين فكرى از طريق تفنگ تعبير گردد. تعبيرى كه بالاخره به دليل ضعف نيروى طبقاتى ما و متقابلا قدرت عظيم و وسيع طبقاتى حريف در جامعه، در نزد بسيارى از نيروها جا افتاد و از شريف يك قدّيس و كسى كه بر سر عقيده و فكرش تا پاى جان ايستادگى كرده و به اصطلاح پرچم توحيد و اسلام را تسليم نكرده به وجود آورد. البته اين كه مى گويم در جامعه چنين تعبيرى از مسئله شده اين طور نيست كه حتى هيچيك از نيروهاى مذهبى هم به اين حقيقت واقف نباشند – مثلاً خود مجاهدين و يا كسى كه عصر همين ديروز با او صحبت مى كردم، و از مبارزين زندان كشيده سال هاى ۱۳۵۰ به بعد بوده كه حالا بازجو و هم مسؤول زندان ساواكى ها است. خير؛ منتهى آنها مى بايد و بقول معروف حقشان هم هست كه از اين واقعه استفاده تبليغاتى كنند، چرا كه ديگر شريف زنده نيست تا بتوان نادرستى ادعاها و نسبت هاى كاذبى را كه هركدام از آنها براى پيشبرد تبليغات ضد كمونيستى- ضد ماركسيستى خود به او نسبت مى دهند اثبات كرد".(۱۸)
(۱۸)  http://peykarandeesh.org/free/566-daftarzendantaghi2.html

مصاحبه كننده اول: گفتگو را از منظرگاهى اخلاقى شروع كرديد. دومين امرى كه خيلى بر آن تأكيد مى كنيد اين است كه پروژه ى سياسى پالايش يافته اى به آن معنا وجود نداشته است و در واقع در جريان عمل يا به اصطلاح پراكسيس چنين صورت بندى رخ مى دهد. مراد من اين نيست كه سه سال بعد از اتفاق، با توجه به عواقب سياسى كار، به اين نتيجه برسند كه اين عمل درستى نبوده است. انتظار ذهنى من چيز ديگرى است همانطور كه خودتان هم به آن اشاره كرديد دو گزينه  مطرح است گزينه ى جنبش يا جبهه مجاهدين مانند الفتح و نمونه هاى ديگرى كه در خارج از كشور هم معمول بوده است و گزينهء ديگرى كه مى خواهد بگويد تحول انقلابى رخ داده است و هويت سازمان مجاهدين دچار دگرديسى شده است يعنى از هويت اسلامى خود (كه تعاريف آن در اين جا چندان مورد بحث نيست مثلا اسلام سنتى تر يا مدرن تر) به هويت ماركسيستى تغيير يافته است. اصرار بر اين گزينه ى دوم با اصول اوليه ى سازمان كه مبتنى بر اخلاق است مباينت و تناقض دارد.

ت. ح: نمى دانم كه مى توان بطور كلى گفت كه همه ى فعاليت هاى سازمان مجاهدين بر اخلاق استوار بوده است يا خير؟ زيرا اخلاق معناى واحدى ندارد و به طبقه يا انديشه اى بستگى دارد كه اين واژه را به كار مى برد. در اين باره مى توان رجوع كرد به ضميمه چهارم از كتاب بيانيه اعلام مواضع ايدئولوژيك: اخلاق ايده آليستى و اخلاق كمونيستى.(۱۹)
(۱۹)  http://peykar.info/PeykarArchive/Mojahedin-ML/pdf/Bayaniyeh-1354-6.pdf


به هر حال جواب خيلى دقيق و سنجيده اى براى پرسش شما ندارم اما اين كه رفيق شهرام چنين چيزى را مى گويد تا حدود زيادى برداشت شخصى خود او يا چند تن ديگر مى باشد احتمالا نظر برخى ديگر از اعضا نبوده است. ولى اطلاع دقيقى ندارم. متاسفانه برخى از كسانى كه از من در اين موارد اطلاع بيشترى داشتند و مؤثرتر بودند يا كشته شده اند يا آنقدر از گذشته خود فاصله گرفته اند كه هيچ نوع كمكى براى روشن شدن مسائل تاريخى آن زمان نمى توان از آن ها انتظار داشت. خوشبختانه اسناد مكتوب موجود است و پيشنهاد مى كنم براى پاسخ هاى بهتر به مسائل مورد نظر، به مطالعه آن ها توجه شود. روى سايت انديشه و پيكار.

مصاحبه كننده اول: آن گفتگوهاى سه سال بعد كه به آن اشاره كرديد به چه نتيجه اى مى رسد؟

ت.ح: آن گفتگوها منجر به استعفاى مركزيت مى شود و سپس انشعاب. يك گروه به نام نبرد و گروه ديگرى به نام آرمان انشعاب مى كنند و اكثريت اعضا در سازمان پيكار متشكل ميشوند. اساس اين گفتگوها نقد و ارزيابى كل مسائلى بوده كه از سال ۵۲ تا ۵۷ در سازمان روى داده است طبعا از مثبت ها و منفى ها. همگان تغيير ايدئولوژى را دستاورد مبارزه انقلابى سازمان مى دانستند هر چند به كيفيت اجراى آن انتقاد داشتند. درست است كه تغيير ايدئولوژى در سال ۵۴ بوده است ولى از سال ۵۲ پس از شهادت رضا رضايى و آمدن شهرام به مركزيت سازمان است كه به تدريج تغيير در جوانب مختلف شكل مى گيرد. لازم است اين را مجددا تكرار كنم كه چنانچه شهرام نبود باز هم سازمان چنين مسيرى را طى مى كرد.

مصاحبه كننده اول: حتى اگر رضايى ها هم بودند؟

ت.ح: درست تر اين است كه بگوييم رضا رضايى نه رضايى ها. او تا خرداد ۵۲ در مركزيت سازمان قرار داشت. مسئله فراتر از بودن اين يا آن است. يا بايد سازمان كاملا مذهبى مى شد يعنى تجربه ماركسيسم را از انديشه سياسى خود حذف مى كرد مانند رجوى و ميثمى، يا مى شد سازمانى غير مذهبى. ما در عمل و مسير مبارزه است كه به ناكارآمد بودن ايدئولوژى مذهبى رسيديم. مثلا خود من در خارج از كشور تجربه اى داشتم كه در ضمن اشاره به وظايفى كه داشتيم برايتان شرح خواهم داد. بارى ما كارهاى زيادى انجام مى داديم، ارتباط با داخل و دريافت و ارسال اخبار و اطلاعات و نيازهاى تكنيكى، آموزش هاى سياسى، نظامى و فنى. ما نشريات سازمان را چاپ و به زبان هاى ديگر مثل عربى،‌ انگليسى، فرانسه منتشر مى كرديم، با كنفدراسيون ارتباط داشتيم و طى چند سال سه راديو در بغداد و يكى در عدن با همكارى نيروهاى مبارز ديگر راه اندازى كرديم، با روزنامه ها در بيروت ارتباط داشتيم، با جبهه آزادى بخش عمان (ظفار)، با سازمان آزاديبخش فلسطين رابطه سياسى و نظامى و غيره برقرار كرديم. در سال ۵۰ براى حضور در دادگاه مجاهدين در حدود سى وكيل از خاورميانه به اضافه چند وكيل از فرانسه آماده كرديم و اين كار با توجه به تعداد اندكمان، كار كمى نبود. بعد از مدتى فعاليت و اينكه به جاى واژه ماركسيسم بگوييم "علم زمان" و در همان حال بالاى اعلاميه ها آيه اى از قرآن بياوريم و مبارزه خود را منطبق با آن بدانيم كه اعتقادمان بود، حق داشتيم افكار خود را زير سؤال ببريم تا آگاهانه قدم برداريم. با آن كه من از لحاظ خانوادگى و آموزش و تربيت، كاملا مذهبى بودم و بسيارى از آيات قرآن را از حفظ داشتم كه هنوز هم چنين است، حتى يك بارهم نشد كه براى پيشبرد فعاليت هاى سياسى و فهم وظايفمان لازم باشد كه به قرآن مراجعه كنم. به نظر ما تاريخ مصرف آن به سر آمده  بود و نيازى به آن احساس نمى شد. چرا بايد همه جا نعل وارونه بزنيم؟ همين بنيان و اصل ماجرا بود. مجاهد شهيد باقر عباسى در سال ۵۱ در زندان با صداى بلند اعلام مى كرد كه "من ماركسيستم". من با آنكه در اين جريان فرد پيشروى نبودم واگر سازمان تغيير ايدئولوژى نداده و آن را  اعلام نكرده بود شايد من هم تا مدتى ديگر بر سر همان اعتقادات سابق (كه گفتم تاثير چندانى نداشت) مى ماندم ولى از اين تغيير استقبال كردم. فقط يادآورى مى كنم كه اين تحول به هيچ رو امر ساده اى نمى توانست باشد.

نكته ى جالبى كه بد نيست در حاشيه اشاره كنم اين است كه من به دلايل شغلى به نقاط مختلف ايران مانند شيراز، اصفهان، لار، رشت، تبريز و شهرهاى ديگر سفر كرده بودم. در فاصله ى بين شهرها در بيشتر قهوه خانه ها اتاقكى را به نمازخانه اختصاص ميدادند ولى دين در كشورهاى عرب با ايران يكسان نيست در كشورهاى عرب دين صرفا جزو شناسنامه افراد است يعنى مسلمان بودن بخشى از هويت شناسنامه اى فرد است. اما در ايران چنين نيست در كشورهاى عربى من حتى به يك نمازخانه هم مانند نمازخانه هاى بين راه برنخوردم. به هر حال من نمازخوان بودم و در همان نمازخانه ها  و حتى در اتوبوس هم نماز خوانده بودم. رها كردن مذهب كار ساده اى نيست. آخرين چيزى را كه بر اساس عادت ترك مى كنى نماز است. پيش از آن بسيارى از اعتقادات را در عمل از دست داده اى.

مصاحبه كننده اول: خسرو گلسرخى با وجود اينكه كمونيست است در دادگاه از مولا على‌ صحبت مى‌كند؛ اين با استفاده از فرصت اجتماعى مذهبى‌ براى بيدار كردن توده نيست؟

ت. ح: نمى دانم منظور آن مبارز شجاع از اين عبارت چه بوده. ما در تجربه خودمان بسيار جلوتر رفته بوديم و به دلايل خاص خودمان به نتيجه ديگرى رسيديم.

مصاحبه كننده اول: اهتمام به بسيج توده اى شايد از همان اعتقاد به ماوراء الطبيعه در سازمان مجاهدين ريشه بگيرد.

ت. ح: خير ربطى به ماوراء الطبيعه ندارد. اعتقاد به كار توده اى است كه دست آخر ما را به نفى مشى چريكى مى رساند و اين امرى تصادفى نيست كه مشى چريكى به نفع مشى توده اى نقد، و كنار گذاشته مى شود.

مصاحبه كننده دوم: آيا چريك هاى فدائى هم همين مسير را طى كردند؟

ت. ح: نه چنين نيست. آنها همگى درعمل پس از انقلاب مشى مسلحانه را كنار گذاشتند ولى هيچگاه آن را نقد نكردند فقط اكثريت مشى چريكى را، آن هم از موضع حزب توده، نقد كرد.

مصاحبه كننده اول: گفتگوى امروز براى من جالب و مفيد بود و در همين ارتباط كتابى بود كه مى خواستم به شما نشان بدهم به نام "مقاومت در زندان". اين كتاب مربوط به خاطرات زندان بخشى از اعضاى نهضت آزادى در سال ۴۲ در زندان است كه آقاى يزدى آن را  جمع آورى كرده است. اين خاطرات را افرادى گفته اند كه بعد از راهپيمايى هاى سال ۴۲ در زندان هستند و البته خود اين اشخاص با آن راهپيمايى ها ارتباطى ندارند. دوباره مى خواهم از دريچه ى سياسى به ماجرا نگاه  كنم. نهضت آزادى با جبهه ى ملى تفاوت هايى داشته است از جمله موضوع دين و اعتقاد به جدا نبودن دين از سياست. گو اينكه الان نهضت آزادى هم به اين جدايى دين از سياست اذعان دارد. در سال ۴۲ اين تفكر مطرح است كه مگر مى شود دين از سياست جدا باشد؟ درست است كه از مصدق و جنبش ملى الهام مى گيرند ولى وجه تمايز نهضت آزادى با جبهه ى ملى دين و جدا نبودن آن از سياست است. شما جوانان تحصيل كرده و مسلمانى بوديد كه به مبارزات پارلمانتاريستى قائل نبوديد در حالى كه آنها اين نوع فعاليت سياسى را مى پذيرفتند. شما هم به در هم آميزى دين و سياست قائل بوديد گيرم بار سياسى آن سنگين تر از بار دينى بوده است.

ت. ح: اعتقاد دينى ساده را ما در سازمان مجاهدين به ايدئولوژى تبديل كرديم و به همين دليل موقع جدايى دردسر زيادى را متحمل شديم.

مصاحبه كننده اول: به هر حال وقتى ايدئولوژى سياسى هم مى شود خود به خود مشكل آفرين و دردسر ساز مى شود. پيشنهاد من اين است كه در جلسه ى بعد در باره ى دين و سياست يعنى دو مفهومى كه در آن زمان در هم آميخته بودند و منجر به كنش هايى سياسى شدند و گرايش هايى هم مانند جناح ميثمى، رجوى و گروه  شما از آن منشعب شدند در حوادث آتى چه تأثيرى داشتند، چون احتمالا بى تأثير نبود زيرا بعد از آن در كشور ما اتفاقى سياسى يعنى انقلابى سياسى رخ داد. مى توان صحبت را بر تأثيراتى متمركز كرد كه اين جريانات بر اين رويداد سياسى داشته اند. پس از ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ شما جوانانى بوديد كه داراى گفتمان سياسى به نوعى افراطى بوديد گروهى با مخالفت با دين و گروه ديگر با تبديل دين به ايدئولوژى درگير مبارزه ى سياسى مى شدند و نتيجه ى آن همان مى شود كه اكنون هست.
ت. ح: ولى فقط توجه داشته باشيد كه آن فضاى ملتهبى كه در ميان جوانان آن دوره بوده و اكنون صحبت آن مطرح است فقط بخش كوچكى از جامعه ايران را تشكيل مى دهد. بسيار كوچك و كم وزن در برابر وضعيت ارتجاعى اى كه در داخل كشور وجود داشته است. امكان نداشت در ايران تحولى رخ بدهد و آن مايه ى اصلى يعنى عقب ماندگى هاى  اجتماعى بر آن بى تأثير باشد. انقلاب مشروطيت رخ مى دهد و به جاى آن كه انجمن غيبى تبريز يا ستار خان پيروز اين صحنه باشند عين الدوله برنده ى اين گيرودار مى شود.  يا در اواخر دهه بيست مصدق سركار مى آيد ولى دست آخر آنطور كه من از خود مهندس بازرگان شنيده ام (در جلسه آموزش سياسى نهضت در ۱۳۴۱ در منزل ابوالفضل بازرگان) كه "مصدق بعد از ملى شدن صنعت نفت، ديگر حرفى براى گفتن و برنامه اى نداشت. مهندس بازرگان مى گفت خوب شد كودتا شد و مصدق با آبرو رفت. در غير اين صورت كار به رسوايى مى كشيد." (نقل به مضمون). چطور ممكن است انقلاب ۵۷ در كشورى با اين ميزان عقب ماندگى اجتماعى سرانجامى بهتر پيدا كند؟ كشورى كه تا اين اندازه درگير استبداد بوده است. همين سركوب متداول پايين دست توسط بالادست، پدرسالارى، مردسالارى رايج در ايران را در نظر بگيريد. مفهوم دمكراسى در ايران وجود خارجى نداشت. شما دوره ى ناصرالدين شاه در قرن ۱۹ را با آنچه در فرانسه مى گذشته است مقايسه كنيد مايه ى رسوايى است. كشورى محروم از اتحاديه هاى كارگرى و صنفى و بدون آزادى بيان و اجتماعات. حالا چطور ممكن است قورباغه گوساله بزايد؟ اين امرى ناممكن است. حال اگر ما چند نفر صدايى مخالف هم مى داشتيم به جايى نمى رسيد، نقش ما بسيار كم رنگ بود. مختصر مى گويم بخشى از حمايتگران سازمان مجاهدين در بازار و جاهاى ديگر بودند. مخالفت اين  دسته  از افراد با شاه دليل مادى داشت زيرا  منافع آنان با رژيم شاه تأمين نمى شد. شاه نماينده تمام بورژوازى ايران نبود. بخشى از بورژوازى ليبرال ايران با او مخالف بود. اين گروه از حمايتگران سازمان مجاهدين به شدت با تغيير ايدئولوژى سازمان مجاهدين مخالف بودند مثلا به ياد مى آورم كه  من خودم دو بار به فاصله چندين ماه در دمشق با آقاى رفسنجانى ديدار و گفتگو داشتم. او به شدت  اصرار داشت كه ما تغيير ايدئولوژى ندهيم. يا دكتر ابراهيم يزدى در نيمه دوم سال ۱۳۵۳ از آمريكا به بيروت آمد تا با من به عنوان نماينده مجاهدين ملاقات كند، مصطفى چمران اين ملاقات را  ترتيب داده بود. دكتر يزدى، پس از علنى شدن فعاليت مجاهدين، ابتدا در آمريكا نشريه اى به نام "مجاهد" منتشر كرد و طورى وانمود مى شد كه مجاهدين در شمار نيروهاى نهضت آزادى هستند كه من طى نامه اى به اين كار اعتراض كردم كه حق نداريد به جاى ما و به نام ما نشريه سياسى منتشر كنيد. مى توانيد تراكت پخش كنيد يا از ما پشتيبانى  كنيد. در نتيجه او نام نشريه را "پيام مجاهد" گذاشت. خود دكتر يزدى هم بنابر آنچه در كتاب  ۲۵ سال تاريخ سياسى ايران نوشته سرهنگ غلامرضا نجاتى نقل شده، اين موضوع را گفته است. هدف دكتر يزدى در آن موقع اين بود كه مجاهدين را به عنوان بخشى از نهضت آزادى قلمداد كنند. اين گروه از حاميان سازمان مجاهدين به شدت با برداشت هاى ماركسيستى سازمان مخالف و از آن در هراس بودند. يكى از دغدغه هاى آنان اين بود كه مبادا مجاهدين به دام  كمونيست ها بيفتند. انتشار كتاب "اقتصاد به زبان ساده" با آن كه جملاتى از نهج البلاغه هم در آن آورده شده بود مشخصا ملهم از كتاب "مزد، بها، سود" اثر ماركس بود. در همان كتاب كه پيش از سال ۵۰ يعنى سال ۴۷ نوشته شده بود عنوان شده بود كه كارگران و زحمتكشان ايران روزى آزاد خواهند شد كه حكومت خاص خود را تشكيل دهند. (۲۰)
(۲۰) http://peykar.info/PeykarArchive/Mojahedin/Eghtesad-be-zabane-sadeh.pdf

به خاطر مى آورم كه  آقاى احمد على بابايى كه مردى ثروتمند و از مؤسسان نهضت آزادى بود و من از زمان تشكيل نهضت ۱۳۴۰ با ايشان آشنا بودم با ديدن اين كتاب نگران شده بود. با آن كه به مجاهدين كمك مالى مى كرد. برخى از دوستان مى گفتند كه اين كتاب را به آخوندهاى نجف نشان ندهيد ولى من مى گفتم كه نه آنها هم بايد بدانند. منظورم اين است كه ما عليرغم تمام مشكلات، اين راه را انتخاب كرديم و هميشه هم  آماده هستيم كه نقد و بررسى كنيم. در مقدمه كتاب بيانيه اعلام مواضع مشكلات كار تشريح شده و خواندنى است.

مصاحبه كننده دوم: از لابلاى گفته هاى شما مى توان چنين استنتاج كرد كه انقلاب سال ۵۷ در واقع ناشى از تناسب قوا بوده است و بايد همين مسير طى مى شده است؟

ت.ح: صد در صد. اصلا نابهنگام نبوده است. بعضى افراد گفته اند كه آمدن خمينى رويدادى نابهنگام بوده است. به نظر من چنين نبوده و او بايد مى آمد .در اين باره به دفتر پنجم از يادداشتها و تاملات تقى شهرام در زندانهاى جمهورى اسلامى ميتوان مراجعه كرد.(۲۱)
(۲۱)  http://www.peykarandeesh.org/free/580-taghi5.html

مصاحبه كننده دوم: بله من مجددا به گفتگوها گوش كردم و علاوه بر آن برخى مطالبى را كه شما به ضميمه زحمت ارسال آنها را كشيده بوديد نيز مطالعه كردم. مسلما مطالب خوبى بوده است و نظر اصلى ما يعنى روشن كردن و بيان شدن بخشى از تاريخ ما كه مغفول بوده است تاحدى تأمين كرده. يعنى دست كم تا جايى كه بتوان و بشود آن را بيان كرد. همانطور كه در جلسه اول خدمتتان عرض كردم من شاهد بوده ام كه نوارهاى گفتگوى مجاهدين و فدايى ها، چون از اهميتى فوق العاده برخورداربودند، در بين مخاطبين آن در ايران تا چه  اندازه مورداستقبال قرار گرفته. به گمان من اين گفتگوها هم اگر در همان حد نباشد دست كم در ميان همان آدم هايى كه اين مطالب  را دنبال مى كنند، در همان مسير است و مى تواند بخشى از تاريخ را  برايمان روشن كند و طبيعى است كه مايليم مطالب هر چه بيشتر شفاف باشد، و اگر وقت بيشترى داشته باشيم موضوعات احيانا پوشيده ترى را باز كنيم. من تصور مى كنم روند كار تا كنون خيلى خوب بوده است و شخصا گمان اين برخورد باز را از جانب شما نداشتم.

مصاحبه كننده اول: من هم اين مطالب را تأييد ميكنم. به نظر من هم اين گفتگوها از اين جهت مهم است كه در اين بخش از تاريخ ما ناگفته هايى وجود دارد كه برخى از آن ها آگاهانه مكتوم مانده است به دلايل شرايط امنيتى و غيره. من شخصا بر اين باورم كه برخى حقايق صرفا از راه گفتگو آشكار مى شود. البته ابتكار شما كه پس از هر گفتگو مطالبى را نيز به صورت متن براى ما ارسال كرده بوديد نيز جالب بود. اكنون اين گفتگوها مانند تنه ى درختى است كه مى توانيم شاخ و برگ آن را نيز ترسيم كنيم. در اين متون دو مجموعه مطالب وجود دارند كه عبارتند از مطالب تاريخى و انسانى  و از اين رو كه ما پيش از اين كه ايرانى باشيم يا مسلمان يا كمونيست، ابناء بشريم و شايد بر اساس همان گزاره كه انسان مقدم است بر همه چيز، من پيشنهاد مى كنم محور گفتگوها را همين بخش دوم يعنى بخش انسانى قرار دهيم چون باور بسيارى از ما دگرگون شده است. حال اگر شما موافقيد كه بحث بر اين محور متمركز باشد كه مى توانيم آن را دنبال كنيم. نظر جنابعالى در اين باره چيست؟

ت. ح: من در وهله نخست مى خواستم مطمئن شوم كه آيا اين گفتگوها براى شما مفيد بوده است؟ من هم از همان ابتدا به اين دليل به اين گفتگوها تمايل داشتم كه مى دانستم افراد و گروه هايى هستند كه به اين مسائل كه بخشى از تاريخ ما را تشكيل مى دهد علاقه مندند و همچنين آشنا كردن مردم به  عقايد، باورها و آرمان ها و آرزوهاى ما. زيرا اين بخش نيز براى بيشتر مردم ناشناخته مانده است. به  هر حال ما در شمار سازمان ها و گروه هاى ممنوعه اى بوديم كه بخش اعظم عمرمان را چه در رژيم پهلوى و چه در جمهورى اسلامى در اختفا و پنهانى به سر برديم و همچنين شيوه هاى جديد ما مانند مبارزه مسلحانه، درگيرى با رژيم، و درافتادن با سنت هاى ديرپا، براى عموم مردم ناآشناست و فقط جنبه هاى بارز آن مانند كشته ها، زندانى ها و موضوعاتى كه حول آن سروصدايى به پا شده براى مردم آشناست و در واقع بسيارى نمى دانند كه خاستگاه اين تحركات و فعاليت ها چيست و اساسا چرا اين وقايع روى داده است. در ضمن در سال هاى اخير، جمهورى اسلامى آثارى در باره ى مجاهدين و فدايى ها و ديگران منتشر كرده است كه برخى از آن ها خاطرات افراد مختلف است يا بازجويى هاى زيرشكنجه و بعضى ديگر به قلم كسانى نگاشته شده است كه عضو نهادهاى اطلاعاتى و امنيتى رژيم هستند. به هر حال وقتى در اين كتاب ها دقت مى شود مملو از فاكت ها و جزئياتى از زندگى شخصى افراد است اما در هيچ يك از اين كتاب ها مطلبى در باره ى چرايى فعاليت اين گروه ها و اينكه آن ها به چه دليل به اين روش مبارزه روى آورده اند، چه انديشه ها و اهدافى داشته اند، محتواى نظر و عمل آنها براى رهائى جامعه چه بوده و با چه فداكاريها و رنجها تا پاى جان براى تحقق آن ها كوشيده اند. در اين موارد مطلبى به رشته تحرير درنيامده است زيرا اساسا نوشتن در اين باره هنوز هم در شمار موضوعات ممنوعه است. نتيجه اين مى شود كه تاريخ سى چهل سال مبارزه بخشى از مردم كه زندگى خود را وقف كرده بودند تا احتمالا و شايد بتوانند زندگى اكثريت مردم را از طريق بسيج خود آنان دگرگون كنند به داستان پرماجرايى تبديل مى شود مملو از حوادث بيشمارى از برآمدن فلان كس و رفتن آن يكى و از اين قبيل حوادث و دست آخر چيزى براى مردم روشن نمى شود و سود اين جهل و غفلت عمومى به حاكمان مى رسد. بنابراين من اين فرصت را مغتنم شمردم تا بتوانم از راه گفتگو برخى مطالب را روشن كنم.

قبل از اين كه وارد بحث اصلى شوم اين نكته را بگويم: نخست اين كه در پايان گفتگوى اول قسمتى از آن نامفهوم و مخدوش به نظر مى رسد، گاه به سياق سخن و تداعى معانى به نكاتى اشاره كرده ام كه از محور بحث كمى خارج مى شود. دوم اين كه در بخشى از سخنانم در جوى خودمانى، به اهمال از واژگان بيگانه استفاده كرده ام كه بهتر است فارسى به كار ميبردم. سوم هنگام نقل قول ميثمى از حنيف نژاد، مبنى بر اين كه حنيف نژاد ديگران را به نماز اول وقت سفارش مى كرده است بايد بگويم كه اين گفته به نظرم كاملا جعلى است ولى در پاسخ از كلمه ى تندى استفاده كرده ام كه مايل نيستم گفته شود زيرا در باره ى افراد انصاف را شرط لازم مى دانم گو اين كه مجددا تأكيد مى كنم كه اين حرف حنيف نژاد نيست. لازم مى دانم نكته اى ديگر را نيز در باب انشعاب روشن كنم: وقتى گفتم كه سازمان سه انشعاب را از سرگذرانده كه يك انشعاب به چپ بوده است يعنى همان جريانى كه من عضو آن هستم و دو انشعاب به راست يكى از سوى رجوى و ديگرى از سوى ميثمى، شما از تاريخ دقيق آنها سؤال كرديد. شايد بهتر بود در پاسخ مى گفتم كه انشعاب يك فرايند است و تاريخ دقيق ندارد. شايد بتوان براى ردگيرى آن به گذشته نقب زد و به عنوان مثال گفته هاى رجوى را در دادگاه در برابر سخنان ناصر صادق قرار داد ولى بهتر است آن را همچون يك فرايند مورد بررسى دقيق قرار دهيم و البته در همان اول هم گفتم كه تحقق انشعاب هنگامى است كه رجوى پس از انقلاب به بازسازى سازمان مجاهدين پرداخت و حتى رجوى سه كتاب شناخت، تكامل و راه انبيا يعنى سه كتابى را كه سال هاى قبل از ۵۰ براى آموزش ايدئولوژى مورد استفاده قرار مى گرفت طى يك رشته سخنرانى ها كه در دانشگاه پلى تكنيك (يا شريف) برگزار مى شد به نحوى تغيير داد كه با آموزش هاى گذشته سازمان متفاوت بود بخصوص در سازمان مجاهدين كه فقط آن بخش از اسلام يا قرآن مورد بهره بردارى قرار مى گرفت كه از آن امكان تفسيرهاى مبارزه جويانه اى وجود داشت به ويژه سوره توبه  يا سوره محمد كه صرفا از همين نظر براى ما ارزنده بود و بخش هايى مانند  اقتربت الساعه و انشق القمر به اين معنا كه ماه به دو قسمت تقسيم شد يا اين كه جهان از هفت آسمان و زمين تشكيل شده است يا وجود اجنه و از اين قبيل براى ما اساسا فاقد اهميت بود. فقط بخشى از آن كه امكان بسيج عمومى در راه تحقق آزادى و عدالت اجتماعى را فراهم مى آورد مورد توجه ما بود به ويژه آن گاه كه قرآن مى پرسيد "چرا در راه خدا و در راه كسانى كه به زور و از سر ستم از خانه هاى خود رانده شده اند، نمى جنگيد؟" كه البته اين مفاهيم مربوط به زمان خود محمد بود ولى براى ما مثلا به مسئله فلسطينيان يا حتى بسيارى از ايرانيان قابل اطلاق بود، به اين معنا كه اين مفاهيم براى ما عملى و كاربردى بودند. براى اين كه رشته ى بحث گسسته نشود بايد ذكر كنم كه براى تحليل مسائل اقتصادى و سياسى و حتى براى تحليل مسائل جهانى ما از گنجينه ى آثار چپ استفاده مى كرديم ولى چون هنوز در آن زمان به لحاظ فلسفى به ماترياليسم معتقد نبوديم بيشتر از كتب و تجاربى استفاده مى كرديم كه اين جنبه را عمده نمى كرد مانند مسائلى كه جنبش چين تا آن زمان درگيرش بود و به خوبى در آثار مائوتسه تونگ انعكاس داشت و مستقيماٌ به مسائل زنده ى روز مانند ضديت با اشغال و يا مبارزه بر ضد ژاپنى ها مى پرداخت. مائو در جزوه ى "تضاد" يا "در باره ى عمل" با نظريه هايى كه هر چند علمى و منطقى به نظر مى رسيد ولى به عمل منتج نمى شد مخالفت مى كرد يعنى همان اصولى كه خود ما نيز به آن رسيده و باور داشتيم. آثار سياسى لنين مانند "چه بايد كرد" يا "دو تاكتيك سوسيال دمكراسى"، "چپ روى" يا نوشته هاى ماركس مانند "مزد، بها، سود" نيز در شمار مطالبى بود كه ما مى آموختيم و به آن رجوع مى كرديم يا كتاب اقتصاد به زبان ساده نوشته ى محمود عسكرى زاده كه در كلاس هاى آموزشى سازمان تدريس مى شد. به هر حال اين ها ادبيات سازمان تا سال هاى قبل از ۵۰  بود گو اينكه در همان موقع نيز بحث بر اين بود كه تا چه اندازه بايد به چاشنى مذهبى برنامه هاى آموزشى سازمان افزوده شود تا رفقا "منحرف" نشوند (بد نيست بگويم كه استفاده از واژه رفقا هم محدود به كمونيست ها نبود و اين  اصطلاح به سادگى در ميان ما نيز رد و بدل مى شد، نمونه آن را مى توان در آخرين پيام حنيف نژاد نيز يافت و كلمه برادران بيشتر بعد از علنى شدن سازمان باب شد). روشن تر بگويم هميشه در بين اعضاء مجاهدين براى مطالعه آثار ساير جريان ها تمايل وجود داشت و از اين جهت ذهنيت اعضاء مجاهدين واقعا آزاد و باز بود. بايد بگويم از ابتداى تشكيل سازمان، گرايش براى مطالعه و بررسى آثار جريان هاى ديگر از جمله ماركسيستى وجود داشت، ولى اين امر از اين واقعيت ناشى مى شد كه ما معتقد بوديم سازمان فاقد ايدئولوژى مبارزه انقلابى است و اين ايدئولوژى بايد به دست خود ما تدوين و فراهم گردد. به طور كلى مى خواهم به اين نكته اشاره كنم كه براى نمونه گفته ى ميثمى كه مى گويد ما از روحانيونى مانند بهشتى كمك فكرى مى گرفتيم، صحت ندارد. من حتى به ياد مى آورم هنگامى كه مطلبى تحت عنوان  "چگونه قرآن را مطالعه كنيم" نوشته بودم به همراه سعيد محسن نزد آقاى مطهرى برديم و از طرف ايشان بسيار تشويق شديم ولى از همان هنگام يعنى تقريبا سال ۴۴ مى دانستيم كه آن روحانيون در اين باره چيزى نداشتند كه به ما بياموزند. ما درصدد بوديم كه براى تدوين ايدئولوژى انقلابى سازمان مستقلا با استفاده از قرآن ونهج البلاغه، متون سياسى، تاريخى، علمى و ماركسيستى تلاش كنيم. ما مدرسه اى نداشتيم كه در آن علم مبارزه انقلابى زمان را بياموزيم. زيرا وضعيت سازمان مجاهدين اساسا با سازمان چريك هاى فدايى متفاوت بود كه با وجود استعداد شگرفى كه در افرادى مانند پويان يا احمدزاده يافت مى شد انديشه هاى چپ را در اختيار داشتند و حتى رفيق احمدزاده، تا آنجا كه به ياد دارم خود معترف است كه انديشه و آراء چپ در دسترس است و فقط جنبه عملى آن به عهده ماست. به هرحال نكته  مهم اين است كه همين تلاش مستقل براى تدوين يك ايدئولوژى مستلزم زمانى به درازاى چندين سال بود كه اين دوره آموزشى را كه اعضاء در طى آن بسيار كوشيدند مى توان به مدرسه  يا حتى دانشگاه تشبيه كرد يعنى دوره اى كه در آن كسانى كه مثلا در رشته ى فنى تحصيل كرده بودند و متون فلسفى، اقتصادى يا ادبى هيچ  مشابهتى با تحصيلات آنان نداشت در اين دوره به خوبى در اين زمينه ها مطالعه كردند. اين شيوه ى كار و مطالعه كه ناظر به مصالح طبقات فرودست جامعه بود، پس از انقلاب از دستور كار سازمان مجاهدين حذف شد و در واقع همان انشعابى كه به آن اشاره كردم در چنين بسترى روى مى دهد. انشعاب رجوى تمام توجه و تمركز خود را بر امر سياسى روز معطوف مى كند و كسب قدرت سياسى به هر قيمت است كه در دستور كار قرار مى گيرد و فعاليت هايى مانند نزديك شدن به شوراى انقلاب و در جريان امور اين شورا قرار گرفتن در صدر برنامه اين سازمان قرار مى گيرد يعنى  اينكه اگر بشود با رژيم همراه مى شويم، اگر اين امكان وجود نداشته باشد برضد رژيم فعاليت مى كنيم، اگر بتوانيم نمايندگانى به مجلس مى فرستيم... موسى خيابانى در سال ۵۸ زمان انتخابات مجلس شوراى ملى مى گفت اگر مجاهدين بتوانند به مجلس راه يابند مسير تاريخ ايران تغيير خواهد كرد، در صورتى كه ما به عنوان سازمان پيكار عليرغم شركت در انتخابات مجلس چنين اعتقادى نداشتيم و اين نهاد براى ما تريبونى براى بيان اعتقاداتمان بود. به هر حال تغييرى كه در سازمان مجاهدين با بازسازى مجدد آن همراه بود و من با عنوان انشعاب از آن نام مى برم در سال ۵۷ اتفاق افتاد. تغيير ايدئولوژى به رهبرى رجوى به معناى حذف انديشه هاى چپ در سازمان مجاهدين است به طور تدريجى و نه بلافاصله. به همين دليل در سال ۵۹ كه حسين روحانى و من در باره ملاقات خود با خمينى در نجف از سال ۴۹ تا ۵۳، با نشريه پيكار مصاحبه هايى داشتيم از سازمان مجاهدين به عنوان نيرويى دمكرات ياد كرده ايم. به اين معنا كه هنوز فكر ميكرديم سازمان مجاهدين كاملا عقايد سال هاى پيش از سال ۵۰ يعنى گرايش هاى چپ و سوسياليستى خود را از دست نداده است ولى به تدريج به اندازه اى از آن فاصله گرفت كه به سازمان كنونى بدل گشت.

مصاحبه كننده اول: در واقع تماس دوباره شما با رجوى پس از انقلاب بود؟

ت. ح: خير. هرگز تماسى بين ما رخ نداد.

مصاحبه كننده اول: يعنى ايشان هم با شما تماسى نداشت؟

ت. ح: خير.

مصاحبه كننده اول: يعنى هر كس مسير خود را پيمود و راه خود را رفت؟

ت. ح: بله.

مصاحبه كننده اول: اين امر چگونه اتفاق مى افتد؟ به اين معنا شما كه خاستگاه و منشاء مشتركى داشتيد و در آخرين مطلبى كه براى من فرستاديد به خوبى توضيح داده ايد كه چگونه با حفظ سازمان، اين تغيير ايدئولوژيك اتفاق مى افتد چگونه به قطع رابطه با يك شاخه مهم از دوستانتان كه در زندان بودند، منجر مى شود؟

ت. ح: معمولا در هنگام انشعاب، كسانى كه مانند خويشاوند در كنار هم زندگى مى كرده اند، به رقيب يا دشمن يكديگر بدل مى شوند.

مصاحبه كننده اول: چرا؟ قبل از انقلاب چه رويدادى سبب  اين دورى شد؟

ت. ح: قبل از انقلاب موضوع تغيير ايدئولوژى بود.

مصاحبه كننده اول: يعنى رجوى اين تغيير ايدئولوژى را برنمى تابد و بر مواضع قبلى خود پافشارى مى كند؟

ت. ح: بله همين طور است. آن ها  اين تغيير ايدئولوژى را كودتا و خيانت تلقى كردند. ما سازمان مجاهدين را در چارچوب دمكراتيك، سياسى و مخالفت با رژيم جمهورى اسلامى همپيمان خود مى دانستيم و آن ها هم همين موضع را داشتند. نكته جالب اين است كه رجوى در يك گفتگو با روزنامه مجاهد در نوروز سال ۶۰، كه در ۳۲ صفحه با تيتر "پيرامون چپ گرايى و چپ نمايى" به چاپ رسيد (و البته اين عنوانى بود كه معمولا از طرف سازمان مجاهدين به سازمان پيكار اطلاق مى شد) پيكار را در صف اول نيروهاى انقلاب نام برد. اين موضع آنان در قبال ما بود. اين راديكاليسمى بود كه ما به عنوان كمونيست در مبارزه با جمهورى اسلامى وظيفه خود مى دانستيم كه پى بگيريم. آنها در آن زمان درصدد بودند كه با بخشى از نيروهاى رژيم جمهورى اسلامى مثلا بنى صدر برضد حزب جمهورى اسلامى ائتلاف كنند و چنين كردند. اما شعار ما اين بود كه هيچ يك از دو جناح جمهورى اسلامى يعنى ليبرال هايى مانند بازرگان و بنى صدر از يك سو و حزب جمهورى  اسلامى از سوى ديگر بديل دمكراتيكى براى آينده ى ايران نيستند. بديل ما تاكتيكى نبود بلكه استراتژيك بود و در اين شعار تبلور مى يافت: "عليه حزب جمهورى اسلامى، عليه ليبرال ها، زنده باد پيكار توده ها". پيكار توده ها شعارى استراتژيك است به اين دليل كه تناسب قوا در آن زمان در ايران  به گونه اى نبود كه امكان تاكتيك براى ما وجود داشته باشد و اتفاقاٌ در خرداد سال ۶۰ سازمان پيكار درصدد ارائه ى تاكتيكى برآمد كه در نشريه شماره ۱۱۰ سازمان مطرح شد مبنى بر اينكه فشار را روى حزب جمهورى اسلامى متمركز كنيم و از برخى آزادى هايى دمكراتيك كه ليبرال ها خواهان آن هستند، دفاع كنيم اما اين تاكتيك با مخالفت سخت اكثريت بدنه ى سازمان مواجه شد و سازمان با چالشى جدى روبرو گرديد كه شش ماه به طول انجاميد و دست آخر با ضربه ى رژيم به مركزيت مجالى براى بحث پيرامون آن باقى نماند.