جنگهای اخير امپرياليستی و مقاومت عليه آنها

توجه، باز شدن در یك پنجره جدید. چاپ

شماره مطلب
جنگهای اخير امپرياليستی و مقاومت عليه آنها
Page 2
تمام صفحات

و بحثی در اشکال گوناگون مقاومت

جهان پس از فروپاشی «سوسياليسم واقعأ موجود» شاهد بازگشت جنگی ايالات متحده آمريکا است که در صدد است تا خود را به نيروی هژمونيک سرمايه داری جهانی منصوب کند و يا دست کم اين آخرين تلاش اين قدرت امپرياليستی است به منظور حفظ جايگاه رهبری اش در سيستم جهانی. امپرياليسم آمريکا که در دوران جنبشهای آزاديبخش و انقلابهای دمکراتيک دراينجا و آنجا شکستهايی را متحمل شده بود و از برخی مناطق، به اجبار تن به عقب نشينی داده بود امروز احساس می کند که زخمهايش التيام يافته و تفنگداران دريايی اش از کابوس دريا زدگی رهيده اند. از طرف ديگر جهان دوران پسا - اردوگاهی شاهد سر برآوردن ائتلاف های جنگی، گسترش و افزايش جنگها و منازعات قومی بوده است، در يوگوسلاوی، کوسوو، چچن، تيمور شرقی، سومالی و رواندا و برخی مناطق ديگر آفريقا. کشمکشهايی که از طريق به کارگيری نيروی نظامی شدت يافته و از طريق مداخله نظامی نيز موقتاً پايان گرفته اند. يورش جنگ افروزانه امپرياليستی و جنگهايی که ايالات متحده آمريکا به راه انداخته است، جنگهايی که البته با پشتيبانی و حمايت دستجمعی سرمايه داری جهانی نيز همراه بوده است نشان می دهد که از يک طرف نبايد نقش منحصر به فرد دولت آمريکا را در به کاربردن خشونت افراطی بعد از فروپاشی اتحاد جماهير شوروی و به منظور سلطه برجهان ناديده گرفت و از طرف ديگر بيرون آمدن قطبهای مسأله برانگيز قدرت در سطح جهانی.
حکومت آمريکا در نقش نيروی تهاجمی سرمايه داری جهانی عمل می کند، در اينجا و آنجا جنگهايی راه می اندازد، جبهه هايی را می گشايد، مناطقی را اشغال می کند و بعد تلاش می کند تا مجموعه قدرتهای بزرگ و کوچک و نيروهای مخالف و موافق را درگير اين جنگها کند. در برخی جاها موفق می شود که جبهه ای را که فتح کرده و يا منطقه ای را که به اشغال در آورده به نيروی دفاعی سرمايه داری جهانی واگذار کند و حفاظت از اين مناطق را به عهده ديگر دولتهای سرمايه داری جهانی بگذارد، در کوسوو جای خود را به اتحاديه اروپا می دهد وناتو را در آنجا مستقر می کند و در افغانستان نيز ائتلافی را تحت فرماندهی ناتو سرهم بندی کرده و مأموريت جنگی اين اتحاديه را به مناطق ديگر کره زمين گسترش می دهد.
ايالات متحده آمريکا به منظور پيش بردن استراتژی سلطه گرانه اش، چه در شکل جنگی آن و چه به شکل انقلابات مخملين به همدستان و متحدين کوچک و بزرگ نياز دارد و از همين رو به نحوی برنامه ريزی شده می کوشد تا به منظور ساقط کردن و يا تغيير دادن اين يا آن رژيم، با دامن زدن به اغتشاش در اينجا و آنجا نيروی هايی را به عنوان اپوزيسيون سرهم بندی کند، آلترناتيو بتراشد و آنها را به زير فرمان خود درآورد و يا اونيفرم مخملين به تن برخی ديگر از اين جريانات کند. بنابراين آلترناتيو سازی و به مزدوری گرفتن برخی از جريان ها بخشی جدايی ناپذير از پروژه جنگی اين دولت است. از همين روست که دوران پس از فروپاشی شوروی سابق، دوران بازگشت امواج ضدانقلابی، تراشيدن آلترناتيو، فعال شدن نيروها و جريان های وابسته و در يک کلام دوران برآمد کنتراهاست.
پروژه جنگی دولت آمريکا و تهاجم خشونت بار سرمايه داری جهانی متکی است برفرايند جهانی شدن ليبرالی و از درون پروسه ای بيرون می آيد که گفتار مسلط سرمايه و غرب ليبرال آن را روند مدرنيسم قلمداد می کند. فرايندی که ويرانی های اجتماعی، بی عدالتی وفقر، تهديدات زيست محيطی، نقض آزاديها و حقوق بشر را درمقياس سراسری کره زمين توليد و بازتوليد می کند. اما درعين حال ازدرون همين فرايند است که ما شاهد سر برآوردن جنبشهای اعتراضی هستيم و همين شرايط خود شرط شکل گيری مبارزات خلقهای محروم را نيز تشکيل می دهد. به همين دليل ما شاهد شکل گيری مبارزاتی هستيم که بعد از فروپاشی شوروی درسراسر دنيا و به اشکال مختلف عليه نظم حاکم می شورند وجهانی شدن ليبرالی را به چالش می طلبند. از سياتل گرفته تا چياپاس، جنبشهای کارگری در جاهای مختلف، کره جنوبی تا پراگ و جنوا شبکه ای از مقاومت جهانی را می سازند که می کوشند در برابر سرمايه داری جهانی يا مفاسدی که به بار می آورد قد علم کنند. اينها نمونه جنبشهايی اند که در دهه های اخير پديدار گشته اند. اما اين جنبشها خود با چالشهای بزرگی روبرويند. تا چه اندازه ابتکار عمل دردست اين جنبشها است؟ اين جنبشها درکجا از انحراف سر درمی آورند؟ سرنوشت جنبشهايی از نوع سياتل و پراگ به کجا انجاميده است؟ از جريانهای راديکال درون اين جنبش يعنی گروههای نقابدار چه خبر؟ آيا به حاشيه رانده نشده اند؟
در هر حال تا همين جا نيز با نگاهی به کارنامه اخير اين جنبشها می توان گفت که آنها در مبارزه شان عليه سرمايه داری چه چيزهايی کم دارند و يا تا کجا توفيق يافته اند. اين نوع جنبشها با وجود داشتن دشمن در نهايت مشترک، به دليل اين که از طبيعت مختلفی هستند، امکان ايجاد يک وحدت واقعی در ميان آنها با مانع روبرو است. هرچند که ايجاد وحدت درون اين جنبش تنها مشکل آن نيست. مطمئنأ بحث بر سر پيروزی ها و يا شکستهای مقطعی و يا کوتاه مدت هم نيست بلکه آنچه مورد نظر است خطوط کلی ای است که حداقل، افقها و چشم اندازهای روشن تری را ترسيم می کند.
مسلم است که سرمايه داری جهانی به فروپاشی اردوگاه شرق بسنده نکرده و نخواهد کرد بلکه تلاش دارد تا به شکل کامل، آن را و مناطق ديگر را ببلعد تا سلطه خود را بر کره زمين کامل کند.
«قرن بيستم با پيروزی چشمگير و شايد با آغاز پايان اين بالکانيزه کردن ملی و جهانی رقم خورده است. اين بالکانيزه کردن از طريق جنگها عملی شده است. بالکانيزه کردن اروپا به دنبال جنگ جهانی اول صورت گرفت که تقسيم استعماری را نيز از نو به انجام رساند. بالکانيزه کردن پس ازجنگ جهانی دوم (۱۹۴۵) با مبارزات رهايی بخش و استعمار زدايی گسترش می يابد. تلاشی بلوک سوسياليستی و اتحاد شوروی و تجزيه فدراسيون يوگوسلاوی نيز می تواند به عنوان بالکانيزاسيون ملی تحليل شود...».(۱)
درحالی که جهان هنوز از دوران دو قطبی و جنگ سرد به در نيامده بود جنگ کويت شکل گرفت. اشغال کويت در حقيقت قبل از اين که به نفت مربوط شود، ضربه ای بود سياسی بر هژمونی ايالات متحده آمريکا. به همين خاطر اين جنگ و جنگهای بالکان سرآغاز عصر جديد ژئوپليتيکی ای بود که ايالات متحده آمريکا از طريق آنها درصدد نظم دادن و سازماندهی مجدد سيستم مناسبات جهانی برآمد. اما آنچه ما امروز شاهد آن ايم ديگر تقسيم مجدد جهان نيست، چرا که اردوگاههای متخاصم وجود ندارند، ما شاهد انتقال مناطقی هستيم به درون نظام سرمايه داری جهانی، مناطقی که زمانی «خارج از اين سيستم» قرار داشتند. بنابراين به نظر می رسد که بيشتر يک نوع تقسيم قدرت درون اردوگاه سرمايه داری در جريان است اما اين نوع تقسيم قدرت که درسطح جهانی به تعادل نرسيده است به اين معنی است که قدرت ها و بازيگران ديگری هم درصحنه جهانی وجود دارند که حرفی برای گفتن دارند. بازيگرانی که گرايشهای ژئوپليتيکی متفاوتی دارند و همين امر باعث می شود که در روابط بين اين قدرت های اصلی و حرکت به سمت همگرايی و همکاری، تنش و رويارويی نيز پيدا شود. در همين رابطه است که ما شاهد بالکانيزاسيونی هستيم که ريشه در فروپاشی کشورهای کثير المله همچون شوروی و يوگوسلاوی سابق و سربرآوردن دولتهای جديد اما کوچکتر و تغيير نظامهايی که «باب طبع نيستند» دارد.
«نظم جنگی يا امپراتوری هرج و مرج»
به دنبال فروپاشی اتحاد جماهير شوروی و رويدادهای پس از آن برخی از نظريه پردازان و پژوهشگران که به تحليل نظام جهان می پردازند اعتقاد دارند که آمريکا به منظور گسترش سلطه خود برجهان و کنترل نظامی کره زمين يک رشته جنگهای منطقه ای از جنگ کويت، بالکان، کوسوو گرفته تا اشغال افغانستان وعراق به راه انداخته است. تونی نگری(۲) آنچه را که جريان دارد نظم جنگی درسطح امپراتوری می نامد، رمی هره را(۳) از آن به عنوان تلاش هايی که برای تنظيم سيستم جهانی سرمايه داری از طريق جنگ صورت می گيرد نام می برد و سميرامين(۴) آن را پروژه جنگی آمريکا به منظور کنترل نظامی کره زمين می داند. با اين حال در ابتدا به جا خواهد بود اين سؤال مطرح شود و يا به دنبال پاسخ به اين سؤال باشيم که نقش حکومت آمريکا در راه اندازی اين نوع جنگها تا چه اندازه منحصر به فرد است و آيا آمريکا بدون حمايت ديگر رهبران سرمايه داری جهانی اين جنگها را راه انداخته است يا با پشتوانه و همدستی آنها؟ آيا آمريکا و اروپا در اين جنگها برسر منافع تضاد دارند يا وحدت؟ اوضاع در عراق به چه شکلی پيش می رود، نقش و ميزان مداخله ناتو و شرکای ثالث چگونه توضيح داده می شود؟ با طرح اين سؤالها و انديشيدن به ماهيت اين نوع جنگها و آنچه جاری است می توان گفت اگر چه ماهيت جنگهای بالکان، بوسنی، کوسوو و جنگ در افغانستان و اشغال عراق يکسان است و مشابه اما اين نوع جنگها چه در شکل و چه در شيوه ها و استراتژيهای جنگی و نيز وضعيت نيروهای درگير و همچنين آرايش ارتشهای اشغالگر و نيروهای ائتلاف از يکديگر متمايز می گردند.
بوش پدر در رابطه با جنگ کويت در سخنرانی اش در کنگره آمريکا می گويد: «پيروزی بر عراق به عنوان جنگی برای پايان دادن به همه جنگها انجام نشد. نظم جهانی جديد نمی تواند تضمين يک عصر جديد مملو از صلح جاودانی باشد.»(۵)
در سند معروف به «استراتژی امنيت ملی ايالات متحده» که در ۲۰ سپتامبر ۲۰۰۲ انتشار يافت، دکترين نظامی جديد آمريکا به خوبی توضيح داده شده است. منطق ژئوپليتيکی حاکم بر اين دکترين، سلطه کامل بر جهان از طريق بکارگيری قدرت نظامی و دست زدن به جنگ پيشگيرانه است. در کادر اين استراتژی، آمريکا به خود اين حق را می دهد که عليه هر «منبع تهديد» ی، واقعی يا موهوم ، به اقدام نظامی دست زند و به بهانه های مختلف از جمله مبارزه با «تروريسم» و يا دفاع از «صلح جهانی» اين جنگها را نيز توجيه کند. اما اگر به جهت گيری های اصلی و پيامدهای اين استراتژی يعنی استراتژی جنگ پيشگيرانه نگاهی بيندازيم اين سؤال مطرح می شود که راه اندازی اين نوع جنگها تا چه اندازه حکومت آمريکا را به سياستهای سلطه گرانه و هژمونی طلبانه اش نزديک کرده است؟ آيا عملکرد جنگی اين دولت به بن بست برخورد کرده و به نحوی نبوده است که بتواند در آينده نيز ادامه يابد؟ آيا توقف توسعه طلبی وتجاوز جنگی اين دولت ممکن است؟ آيا استراتژی جنگ پيشگيرانه به هرج ومرج جهانی دامن زده است يا همه چيز تحت کنترل نظامی است؟ به عبارتی ديگر رابطه جنگ پيشگيرانه و يا پيوند مفصلی اين جنگ با عناصر زير نياز به توضيح دارد:
۱- کنترل نظامی کره زمين
۲- ايجاد بی نظمی های منطقه ای و جهانی يا آن طور که گفته می شود ژئوپليتيک هرج و مرج
۳- مبارزه با «محور شرارت» يا «تروريسم بين المللی» و «ديکتاتوريهائی» که باب طبع نيستند.
نخست بايد ديد در کادر کدام يک از اين استراتژيها رسيدن به اهداف امپرياليستی امکان پذيراست؟ آيا آمريکا از طريق راه اندازی جنگهای نيمه تمام و ايجاد هرج و مرج دنباله دار و بی نظمی و دامن زدن به بی ثباتی در سراسر جهان قادر است منافع و مصالح خود را تأمين کند يا اين که از طريق برقراری حداقل ثبات و ايجاد يک نوع آرامش و امنيت نسبی مورد نظر اين دولت؟
تجزيه و بالکانيزه کردن جهان طبعأ به معنای ژئوپليتيک هرج ومرج و بحران سازی نيست. منظور از ژئوپليتيک هرج و مرج اين است که آمريکا در اينجا و آنجا جنگهايی راه می اندازد و آنها را نيمه تمام به حال خود رها می سازد و يا با نيمه تمام گذاشتن اشغال يا عمليات جنگی به دنبال اين باشد که با ايجاد اوضاعی که منجربه هرج و مرج و آشوب شود ديگران را درگير و خود را از آن اوضاع بيرون بکشد و با انتقال و جابجايی اين هرج ومرج به مکانهای ديگر يک بی نظمی جهانی ايجاد کند. البته دامن زدن به بی ثباتی، راه اندازی جنگهای قومی و منطقه ای با اين هدف صورت می گيرد که ايالات متحده زمينه های دخالت نظامی اش را ايجاد کند تا از اين طريق به استقرار پايگاههای نظامی اش بپردازد و حضور جنگی خود را تقويت کند تا جايی که اين مناطق از سوی آمريکا قابل هدايت باشند. ايجاد هرج و مرج که از دل آن نظم مورد نظر حکومت آمريکا بيرون نيايد درجهت استراتژی سلطه گرانه اين کشور نمی تواند باشد. آنچه آمريکا به آن نيازدارد، بويژه در مناطق منابع نفتی و دالانها و جغرافيای لوله های گاز و نفت نه هرج و مرج بلکه برقراری امنيت است، به نحوی که اين مناطق تحت کنترل اين دولت قرار بگيرد.