گزارشی از مراسم اهدا جايزه به محمود درويش

توجه، باز شدن در یك پنجره جدید. چاپ

شاعر فلسطينی در هلند
نسيم خاکسار

قرار نيست کسی برقصد. قرار است ما که از کشورهای مختلف دعوت شده ايم، برويم به کاخ قديمی سلطنتی هلند در آمستردام و در يکی ازسالن های بزرگ آن جا بنشينيم تا پسر ملکه بيايد و به محمود درويش شاعر بزرگ عرب و فلسطين جايزه بدهد. آن وقت ما کف بزنيم و محمود درويش شعر بخواند. از پيش آماده اجرای اين برنامه ايم.
وقتی توی راه فکر ميکنم به فلسطين و فکر می کنم به شعرهای محمود درويش به ياد ميآورم جمله ای از او را که ميگفت ما آواره ها در فرودگاه ها لو ميرويم. در فرودگاه ها پناهنده سياسی با نشان دادن گذرنامه ای که در دست دارد وجود غير قانونی و معترض و شرورش لو ميرود. گذرنامه پناهنده سياسی او، وجود او را برای ماموران بازرسی مشکوک ميکند. محمود درويش در جائی ديگر نيز گفته بود من شاعر آواره ای هستم که برای روياهای مردمم مينويسم. ميدانستم درويش بعد از مدتی آوارگی مدتی است در رام اله زندگی ميکند. در خاکی که دوست دارد.
توی راه به اين ها فکر ميکنم و به آخرين مقاله اش که درباره عرفات نوشته بود. وقتی هم سر جايم نشسته ام به همين ها فکر می کنم. در يک سمتم هلندی عرب شناسی نشسته است که کارهای محمود درويش را خوانده است و او را بزرگترين شاعر عرب می داند و در طرف ديگرم روشنفکری عراقی است که دوازده سال است در تبعيد است. در رديف جلويم زنی نشسته است که سربرگردانده و با اشتياق من را نگاه می کند و در صورتم آشنائی را ميجويد. زنی که بعد از صحبت با او درمييابم وجودش از مهر به مردم عرب سرشار است و چه زيبا و دلنشين عربی حرف می زند.
با نگاه به کارتی که به يقه کتم سنجاق شده است اسمم را ميخواند. و باز توی فکر می رود. و می گويد مطمئنم ما جائی يکديگر را ديده ايم. يادم نميآيد. ناچار هر دو کوتاه ميآئيم و می گوئيم از آشنائی با هم خوشحاليم. تبعيدی عراقی را او به من معرفی می کند. رنج کشيده ای دور از وطن که از حرف هايش می فهمم بعد از سقوط صدام سه بار به عراق رفته است. سه بار می گويد: « آن جا کسی زندگی نميکند.» چيزی شبيه به اين که مردم در آن جا همه هرروز منتظر مرگ اند. وقتی بعد با خانم جلويی به عربی سر صحبت را باز می کند من هم از سر کنجکاوی و ميل ديدن بيشتر با چشم می چرخم روی سرها تا شايد محمود درويش را پيدا کنم. گفته بودند ده دقيقه پيش در سالن بوده است. نيست. و اگر هم هست پيدا کردن اش بين چهار صد يا پانصد نفر، وقتی همه در صندلی هاشان نشسته اند مشکل است. پنج دقيقه به ساعت سه با برخاستن همه می فهمم برنامه شروع شده و خانواده سلطنتی هلند، تقريباً همه شان، وارد سالن شدهاند. ملکه پيشاپيش است و همراه است با محمود درويش که شانه به شانه اش می رود تا در رديف جلو بنشينند. محمود درويش همان قيافه ای را دارد که در عکس هايش ديده ام. شناختنش خيلی راحت است. ميروند و در سمت راست سالن، در همان سمتی که من نشستهام مينشينند. رديف جلو سمت چپ نخست وزير هلند نشسته است و جمعی از کابينه. پيشتر، کوهن، شهردار نيک خصلت آمستردام، را در بين جمعيت ديده بودم. او هم همان جاها در همان سمت نشسته است. فضا خيلی رسمی نيست. کسانی که يکديگر را می شناسند بلند می شوند و برای هم دست تکان ميدهند. از همان بدو ورود به سالن، اين حس که در اين برنامه قرار است به شعر و يا شاعری بزرگ ارج بگذارند که از سرزمين درد و رنج برخاسته، تاثير عاطفی خودش را بر آن فضای جدی و رسمی گذاشته است. با اين همه فضا جدی هم است. خانمی که مدير بنياد پرنس کلاوس است برای گشايش برنامه روی صحنه می رود و بعد از خوشامد به ملکه و خانواده سلطنتی و مهمانان حاضر برنامه را آغاز می کند. در سخنان اوست که درمييابم جايزه امسال بنياد پرنس کلاوس در پيوند با موضوع مهاجرت و تبعيد است. و معلومم ميشود جدا از محمود درويش که جايزه اصلی ادبيات نصيب او شده است، روشنفکران و هنرمندانی نيز از کشورهای افغانستان، تاجيکستان، عراق، برمه،برزيل،بهوتان (بين تبت و چين)،ترکيه،آرژانتين و مالی نيز برنده جوايزی شده اند.[۱]

بعد از صحبت ايشان، خانم ليليان گونشلاو- هو کانگ يو، رئيس هيات مديره بنياد روی صحنه ميرود و از چرائی انتخاب موضوع تبعيد و مهاجرت برای جوايز امسال صحبت ميکند. و موضوع صحبت خود را نتايج مثبت تبعيد و مهاجرت می نامد. بنا به نظر او وقتی از هر سو مردم در محاصره ی بحث های منفی درباره مهاجرين و تبعيديان هستند هيات داوری بر آن شده که تلاشش را روی تاثير مثبتی بگذارد که تبعيد و مهاجرت روی فرهنگ جوامع ديگر ميگذارند. می گويد: «امروز ما می خواهيم بر جنبه های مثبت زندگی در تبعيد و مهاجرت تاکيد کنيم. هرساله عده زيادی از کشورهای مختلف به جاهای ديگری می روند. و همين کوچ باعث ميشود دريچههای تازه ای برای آن ها و از طريق آن ها به سوی جهان گشوده شود.» او از خودش به عنوان يک نمونة تبعيدی و مهاجر که اکنون نقش مثبتی در فعاليت های فرهنگی در هلند دارد نام می برد. در مقدمه کتابی که به همين مناسبت توسط اين بنياد منتشر شده آمده است: ما گاهی فراموش می کنيم که بسياری از کشورها توسعه موفقيت آميزشان متکی بر پديده ای به نام مهاجرت بوده است. و به نقل از همين مقدمه: عصر طلائی هلند هم بدون مهاجرت کمتر طلائی می شد.
وقتی صحبت ايشان پايان می گيرد،آقای نيک بيگمن يکی از اعضای کميته جايزه بنياد روی صحنه می رود تا برندگان را يکی يکی معرفی کند. ايشان بعد از تعارفات معمول ميگويد چون غير از محمود درويش، برندگان ديگر امسال در جلسه حضور ندارند از طريق فيلم های ويديويی که از فعاليت ها شان گرفته شده معرفی آن ها انجام ميگيرد. از آن جا به بعد است که فضای سخنرانی بطور کامل در اختيار هنر و هنرمند قرار ميگيرد. شروع کار تکه ای تئاتری است از اجرای يک نمايشنامه از جوادالاسدی کارگردان برجسته عراقی که بيست و پنج سال است در تبعيد زندگی ميکند. صحنه انتخابی، رقص است. رقصی گروهی با جمعيتی حدود بيست نفر، گاه تک نفره گاهی هم دو و يا سه نفره که با آهنگ های ريتيمک و آئينی همراهی ميشود. الاسدی که در رژيم صدام مثل خيلی از هنرمندان هموطنش بين زندان و مرگ يا زندگی در تبعيد، تبعيد را انتخاب کرده بود، بعد از گريز از وطن مسافری می شود که کارهای نمايشياش را در لبنان و سوريه و اردن روی صحنه ميآورد. منتقدی عراقی در معرفی کارهايش ميگويد:او کارگردانی است که از تئاتر صحنه ای می سازد از يک زندگی واقعی که ترکيبی است از تاريکی روح و پرتوی روشن از مقاومت انسانی. اين حرف در همان تکه کوتاه و از طريق حرکات رقص بازيگران بيانی زنده و تصويری مييابد. بعد از او نوبت به تين مو شاعر برمه ای است. شاعری که چهل سال از زندگيش را در تبعيد گذرانده است. شاعری که معرفی کننده درباره اش می گويد: منبعی از الهام در دفاع از آزادی و مبارزه برای تحقق آن. شاعر می چرخد در اتاقش و پشت ميزش می نشيند تا شعری بنويسد. او شاعری است که در آغاز يکی از شعرهايش می گويد: وقتی جوان بودم لنين را ملاقات کردم اما پير که شدم عاشق اين بودم که لينکلن را ببينم.
سومين هنرمند ايوالدو برتزاو از برزيل است. او طراح رقص و درمانگری است که به جوانان رقصنده می آموزد چگونه هويت خودشان را در رقص کشف کنند. صحنه هائی از کارهايش نشان داده می شود. رقص و حرکاتی که در شکل های متنوعش پيکره های سنگی انسان ها را در رقص های بدوی تداعی می کند. صدا و شکل و رنگ و حرکات ما را احاطه می کند. سکوت جلسه ديگر سکوت يک جلسه رسمی نيست. معرفی کننده هم چرخيده و پشت به تماشاچيان صحنه را تماشا ميکند. جوانان، پسر و دختر در دسته های مجزا و گاه مختلط با ساختن زنجيری از وجود خود، مدام جا عوض می کنند و به زنجير لغزانی که از خود ساخته اند با کمک حلقههای پيوندی مدام شکل های تازه می دهند. صحنه تاريک می شود و معرفی کننده سراغ برنده ديگر می رود. برنده ديگر سازمان خدنگ اندازان يا کمان کشان بوتانی است. خدنگ اندازانی متعلق به سرزمينی کوچک بين هند و چين که با کارهای خود به جامعه شان غرور و شادی ميبخشند. و کار آن ها با اين که ريشه در تاريخ اين قوم در دفاع از خود دارد اما برای آن ها اکنون بيشتر به يک بازی شبيه است. يک بازی که آن ها را به تاريخ کهن شان و مذهب قديم شان بوديسم می پيوندد. جوانان، دختر و پسر تير و کمان در دست می رقصند و بعد در لحظاتی می ايستند و نشانه می گيرند و تيرهاشان را پرتاب ميکنند. در حرکات آن ها ما انگار تداوم کار نمايش کارگردان عراقی و رقص های جوانان برزيلی را می بينيم.
چهارمين نفر،حالت چامبل، بانوی سالخورده هشتاد و هشت ساله ای است از ترکيه که در آلمان زاده شده است و بخش عمده ای از زندگی تحقيقی اش را در خدمت اکتشافات باستان شناسی دوره پيش از تاريخ ترکيه و کمک به آن گذاشته است. او نه تنها بنيان گذار دانشکده باستان شناسی استانبول در ترکيه است بلکه آموزگاری است که در الهام بخشيدن به يکی دو نسل دانشجوی باستان شناسی نقش موثری داشته است. مسئول کميته بنياد پرنس کلاوس در معرفی او ميگويد که کميته با احترام به نقش يکتای او در ايجاد امکان تعامل بين مردم و ميراث فرهنگی شان او را شايسته اين توجه دانسته و فداکاری هائی او را در اين راه تحسين می کند. تصوير خندان او با موهای سپيد روی پرده ميافتد و سپس او را ميبينيم که دلسوزانه چمباتمه زده است پای مجسمه ای سنگی تا غبار از آن بزدايد. نفر بعدی عمرخان مسعودی از افغانستان است. مردی که در هنگام بمباران موزه کابل در سال ۱۹۹۳ و هجوم لات و لوت ها به موزه ها، يک تنه با کمک چند تن از همکاران اش بسياری از يادگارهای تاريخی را از دستبرد سارقين و غارتگران نجات داد. شب ها مخفيانه به موزه می رفت تا با مرمت خرابی هائی که در بعضی نقاط موزه پديد آمده بود از غارت شدن اشيا کهن موزه جلوگيری کند. سه سال بعد، در تمام دوره سلطه طالبان ها در افغانستان در خفا از اشيائی که در اختيارش بود نگهداری ميکرد. برای من که داستان نويسم زندگی و کار او به طرحی برای نوشتن يک رمان ميماند. گوينده می گويد از آن جا که افغانستان کهن در دنيای تجارت و ارتباطات بين کشورها ، نقش چهار راهی را داشته که مسافرين کشورهای مختلفی از آن می گذشتند، اشياءگران بهائی از روم قديم،مصر،آسيای مرکزی، چين و هند در اين سرزمين به جا مانده که معادلی از آن ها در موزه ها و جاهای ديگر پيدا نمی شود. و عمر خان با تشويق دوستانی چند برای همکاری با خود همه آن ها را در آن دوره های غارت در محلی مخفی نگه داری ميکرد. روی پرده تصوير چند مجسمهشکسته و سيمای بودای زخم خورده در باميان ميافتد. و بعد دست های عمر خان و دوستانش که پاره های شکسته مجسمه هايی را کنار هم ميگذارند.
برنده بعدی اتحاديه ای است به نام « باز کردن يادها» يا «از خاطراتت بگو» که از اتحاد هشت سازمان دفاع از حقوق بشر آرژانتينی به وجود آمده است. کار اين اتحاديه کمک کردن به قربانيان دوره ترور و وحشت در سال های بين ۱۹۷۴ تا ۱۹۸۳ در آرژانيتن است. دوره ای که در تاريخ معاصر آرژانيتن به نام دوره «نابودکردن و يا محو سازی انسان » ثبت شده است. اين اتحاديه با اين نظر که گفتکو از خاطرات به قربانيان و آسيب ديدگان روحی از شکنجه و زندان و بازداشتگاه ها و تبعيد کمک می کند تا پيوند مجدد با جامعه برقرار کند کارش را شروع کرد و هم اکنون در بايگانی فعاليت های خود بيست هزار سند مهم از قربانيان و دويست و شصت آزمايش شفاهی از آن ها دارد. اين اتحاديه وظيفه اش را تنها به اين امر خلاصه نکرده است بلکه با افشای حقايق برای مردم جهان و بايگانی کردن اسناد به دست آورده در موزه های اسناد تاريخی، قصد آن دارد که نگذارد اين واقعيات تلخ در حافظه جمعی به فراموشی سپرده شود. و جامعه انسانی از نو شاهد چنان وقايع وحشتناکی شوند. روی پرده صحنه هائی از تظاهرات مادران در آرژانتين می افتد. من و روشنفکر تبعيدی عراقی نگاهی کوتاه به هم ميکنيم. من ياد خاوران خودمان افتاده ام. و عکس هايی که از آن ديده بودم. بعد يادم به شبی به ميافتد که در آخن بودم در برنامه ای در بزرگداشت ياد قربانيان قتل عام زندانيان سياسی سال شصت و هفت در ايران. مادری که پسرش تيرباران شده بود روی صحنه رفته است. دلم ميگيرد.
ماشين جنايت تا کجاها می رود. آيا همين نهادهای فقير و کوچکی که ما در شهرهای مختلف در کوشش برای حفظ ياد قربانيان آزادی وطن مان ايجاد کرده ايم روزی اتحاديه ای بزرگ خواهد شد به نام باز کردن خاطرات؟ به خودم ميگويم: پس بنويسيم . تا می توانيم بنويسيم. نگذاريم چيزی به فراموشی سپرده شود.
برنده هشتم فرخ قاسم است. عکسش که روی پرده می افتد می شناسمش. در سفری که در سال ۱۹۹۲ به تاجيکستان داشتم با او ديدار و مصاحبه ای داشتم. و نمايشنامه رستم و اسفنديارش را ديده بودم. فرخ قاسم هنرمند خودساخته ای است. قبل از آن که به کار تئاتری رويآورد در رشته فيزيک تحصيل می کرد ولی بعد روی به آکادمی تئاتر آورد و سال های زيادی را بازيگری کرد تا بالاخره به کارگرانی در تئاتر چون کار اصلی و هميشگی اش مشغول شد. او از جمله کارگردان هائی است که عميقا فلسفی و انديشمندانه به تئاتر فکر می کند. انتخاب های او چه وقتی از کارهای نمايش نويسان کهن يونان استفاده می کند و چه وقتی اقتباس هائی از داستان های شاهنامه می کند و يا از کارهای عطار، همه در راستای نوع انديشه و نگاه او به جهان و انسان است. وقتی تکه ای از آخرين کار او را روی پرده می بينم ديدار و گفتگوئی را که با هم در شهر دوشنبه داشتيم برايم زنده می شود. فرخ قاسم در آن گفتگو گفته بود: «برای من هر آدمی که دلی حساس دارد مثلا شاعر يا هنرپيشه و يا هنرمند است بايد پيش از آن که تراژدی اتفاق بيافتد آن را در فضا احساس کند و پيشکی آن را بانگ بزند که های مردم احتياط کنيد، زيرا چيزی به وقوع خواهد پيوست. و فقط در اين صورت است که تئاتر و هنر معنی پيدا ميکند.»[۲] بعد از او به عنوان آخرين برنده از اين گروه نه نفری نوبت می رسد به آميناتا ترااوره، بانوی خيرخواهی از مالی که بيشترين تلاشش را در دادن طرح و ايجاد امکاناتی در جامعه برای رشد استعداد مردم محله های فقير نشين آفريقا گذاشته است. آميناتا تراروره ، نويسنده، پژوهشگر و سازمانده فعاليت های زنان، معتقد است که آفريقا برای حفظ آينده خود نياز به افراد با استعداد و پرورش فکر و قابليت های آن ها دارد. در اذهان مردم مالی با نام او چهره ی زنی پرکار و خستگی ناپذير تداعی می شود که درعرصه مسائل زنان و جوانان فعال است،زنی که وجودش گرما دهنده به اين گونه فعاليت های انسانی است. وقتی چهره اين زن پرشور از روی پرده محو می شود گوينده اعلام می کند اکنون نوبت به مهمان برجسته اين نشست است.
و ما نخست چهره محمود درويش را روی پرده می بينيم و بعد يک فيلم کوتاه چند دقيقه ای از روزهای او در رام اله. درويش بر تپه ای ايستاده و نظاره گر خاکی است که قطعه ای از سرزمنيش است. نگاه او را دنبال می کنيم که روی تپه ها، خانه های قديمی و کاه گلی و زيتون زارهامی گردد و بعد همراه او به اتاق کارش می رويم. با پايان گرفتن فيلم، محمود درويش و پرنس يوهان فريسو، پسر جوان ملکه از جا برميخيزند و روی صحنه می روند. پرنس فريسو بعد از خواندن متن کوتاهی جايزه صد هزار اورئی را به محمود درويش اهدا می کند. ما کف می زنيم و آن وقت محمود درويش بر پشت ميز خطابه می ايستد و متنی را که به زبان انگليسی فراهم کرده است می خواند. او در اين متن از شعرش حرف می زند و ارتباطی که از طريق شعر با مردمش می گيرد. سرزمينش فلسطين چنان در جان او ريشه دارد که از هر راهی که می رود به آن می رسد. تکه شعری را که درباره مادرش نوشته بود به انگليسی می خواند:
دلم هوای نان مادرم می کند
قهوه ای که دم ميکرد
و لمس دست هايش
سپس می گويد با اين که اين شعر را من واقعا برای مادرم نوشته ام اما مردم وقتی آن را ميخوانند، در آن مويه های من را برای فلسطين می شنوند. و مادرم برای آن ها فلسطين ميشود. درويش محمود می گويد:من در شعرم استعاره و صور خيال نمی سازم برای من چشم انداز مهم است. می گويد شعر و زيبائی هميشه آفرينندگان صلح اند. و با خواندن هر چيز زيبا، انسان ها به درک همزيستی با يکديگر می رسند و سپس ديوارها فرو می ريزند.
و بعد به عربی اين شعر را می خواند:
نشانی های روح، بيرون از اين مکان
نشانی های روح بيرون از اين مکان است. من عاشق سفرم
سفر به دهکده ای که هرگز آخرين غروبم بر سروهايش نميافتد
من عاشق درختانم
که شاهد بودند چگونه جوجه گنجشکان را با دست هايمان عذاب می داديم،چگونه ما آن سنگ ها را آماده ميکرديم.
آيا بهتر نبود که روزهای مان را می پرورانديم
تا آهسته آهسته قد کشند و اين سبزی را در آغوش بگيرند؟
من باريدن باران را دوست دارم
بربانوان چمن های دور دست. و عاشق تلالو آبم و رايحه سنگ.
آيا بهتر نبود به مصاف عمرمان ميرفتيم
و کمی بيشتر به اين آخرين آسمان قبل ازافول ماه نگاه ميکرديم؟
نشانی های روح بيرون از اين مکان است
من عاشق سفرم
با هر بادی که می وزد، اما رسيدن را هرگز دوست ندارم.

محمود درويش يکی دو شعر ديگر می خواند و بعد در کف زدن حضار پائين می آيد. شعر درويش فضا را برای هنرنمائی هنرمندان برزيلی آماده کرده است. گروه چهارنفری آن ها به شکل يک نيم دايره و با حرکتی نمايشی از گوشه راست صحنه، هنگام که هرکدام ساز مخصوص به خودشان را در دست گرفته و می زنند بالا ميآيند. خواننده و رهبر گروه، کارلين هوس، با شلواری که از زانو به پائين گشاد می شود و مثل دامن زنان لاله لايه تا روی کفش هايش که ديده نمی شود چين ميخورد و پيراهنی بی آستين که بازوهای عريان او را بيرون انداخته است پيشاپيش آن هاست. وقتی هرچهارنفرروی سن می روند، کارلين هوس به جمع و خانواده سلطنتی تعظيمی می کند و بی مقدمه برنامه اش را شروع ميکند. می خوانند و آهنگ می زنند و مجلس را به شورمياندازند. او در هنگام آواز خوانياش يکباره، با سر تکان دادن به اين سو و آن سو و بلند گو را جلو تماشاچيان گرفتن، از مردم می خواهد که در تکرار بند آوازی با او همراهی کنند. تقاضای او در وهله اول از طرف جمع با کمی تعجب روبرو می شود. و تعداد کمی همراهی می کنند و با او زير لب دم می گيرند. به نظر می آيد حضور ملکه و مهمانان رسمی و نوع مراسم برای چنين کاری آمادگی ندارد. کارلين هوس اما دست بردار نيست. و با اصرار از جمع می خواهد که با او همراهی کنند. وقتی به تعداد همسرايان افزوده ميشود. او يکباره و ناگهانی از همان روی سن می رود جلو خانواده سلطنتی و از آن ها ميخواهد به همان صورت که او می خواهد همراه با ديگران کف بزنند. در اين نوع کف زدن که علامتی برای اتحاد و همبستگی است و برای همه آشناست، دست ها از دو بر باز می شود و در بالای سر به هم می خورد و درهم می شوند. با لبخندی که از خواهش او بر روی لب ها می آيد فضای رسمی شکسته می شود. ملکه و بقيه بعد از کمی تامل و ترديد به همراهی با او دست می زنند. خواننده بعد از آن که موفق شده است فضا را بشکند، آوازش را قطع ميکند و با انگليسی ساده و با کلماتی خيلی خودمانی از خانواده سلطنتی تشکر می کند و خانواده آن ها را يک خانواده واقعی مينامد و چند بار آن را تکرار می کند. انگليسی غلط غلوط او و نوع حرف زدن بی شيله پيله اش تاثير خاصی در جمع ميگذارد. او دوباره آواز خوانی اش را از سر ميگيرد. و بعد از خواندن يکی دو آواز فضا را چنان گرم و صميمی می کند که با هر اشاره ای از جانب او همه انگار در يک مهمانی خودمانی شرکت دارند، بند آوازی را با او دم می گيرند. در اين هنگامه است که يکباره او از روی سن پائين می آيد و می رود روبروی ملکه هلند می ايستد و دستش را به نشانه دعوت به رقص به طرف او دراز می کند. چشم ها همه به سوی رديف جلو خيره می شود. بازی شيرين و دلنشينی آغاز شده است. يک دقيقه پيشش وقتی ملکه و همراهانش مشغول کف زدن بودند يکی از افراد گارد رفته بود جلو ملکه و خم شده بود و به نجوا چيزی به او گفته بود. عرب شناس پهلوی من به گفته بود که به احتمال زياد خبر مردن پرنس برنارد نود و سه ساله را به او داده است. آوازه خوان اما در دنيای خودش است. به نظر ميآيد از همان دم که آن ها را تشويق به کف زدن با مردم کرده بود تصميم گرفته است که فضای بی مرز هنر را بر فضای حد و مرز دار رسمی مسلط سازد. انگار ميخواهد بگويد در جائی که شعر خوانده می شود و شاعری بزرگ ارج گذاشته می شود جائی برای تشريفات نيست و نمی توان حصاری دور جهان بی قرار حس و هنر کشيد. ما حالا مانده ايم. با لبخند و انتظار. همه گردن کشيده اند ببينند در جلو چه رخ می دهد. دقيقه ای نمی گذرد که ملکه بر می خيزد و دست می گذارد روی شانه خواننده و هر دونفر رقص آرامی را در برابر ما شروع می کنند. تصوير جفت شان در حال رقص، بزرگ روی پرده می افتد. مردم يکباره از دل کف می زنند. لورکا ، جائی، در ستايش از آنی که در هنر هست گفته بود، آن، در هنر آن لحظه ای ست که يکباره غريو جان را در برخورد با آن می شنوی. و به رقص کولی پيری اشاره کرده بود که در برابر جمعی روی صحنه پريده بود و با يک حرکت سريع همه را به وجد آورده بود و سر جای شان ميخکوب کرده بود. اکنون، در توضيح اين رقص دونفری در برابر ما چه می توان گفت جز آن که انگار در تکه تکه از تن هر کاری که در طول اين دو ساعت نشان داده شده بود، روح بيتاب هنر يا آن لحظه اوج و عروج جان،فرصتی ميجست تا خود را از قيد و بندهای آن فضای رسمی رها کند. کارلين هوس،آوازه خوان برزيلی با دست دور کمر ملکه هلند می رقصد و ما، همه ما، برخاسته ايم و کف می زنيم. نه برای فردخاصی، بلکه تنها به احترام شعر و هنر. به احترام آن نيروی پُرتوانی که به گفته محمود درويش هميشه آفريننده صلح و آشتی است.
پديده ای که به گفته او در حضورش ديوارها فرو ميريزند.
[۱] ـ جوايز بنياد پرنس کلاوس هر ساله در ماه دسامبر در کاخ سلطنتی در آمستردام به برندگانش اهدا می شود. اين جايزه به افراد. گروه ها، سازمان ها و نهادهائی که به فرهنگ و توسعه در راستای اهداف اين بنياد کمک می کنند و در تعالی آن ها نقش سازنده ای دارند اهدا می شود. جاپزه اصلی آن معادل صدهزار اورو است که به ادبيات تعلق دارد و در حضور خانواده سلطنتی و جمعی بين المللی حدود ۴۰۰ نفر به فرد برنده اهدا می شود. و بقيه جوايز معادل بيست و پنج هزار اورو است.
[۲] - گفتگوی نسيم خاکسار و فرخ قاسموف در «فاخته فصلنامه هنر و ادبيات» به سردبيری عدنان غريفی دوره اول شماره پنجم و ششم بهار ۱۳۷۳ هلند
اول دسامبر ۲۰۰۴
هلند‏

به نقل از «کتاب شعر»
http://ketabeshear.com