ابو جهاد

شنبه ، ۳ ارديبهشت ۱۳۹۰؛ ۲۳ آوریل ۲۰۱۱

چاپ

ابو جهاد
از رهبران بزرگ انقلاب فلسطين
و دوستدار انقلاب ما


احساس و خاطره اى از تراب حق شناس
۱۷ آوريل ۱۹۸۸

اين مقاله ۲۳ سال پيش، در پى قتل ابوجهاد به دست تروريستهاى اسرائيلى نوشته شد و در همان زمان، به تعدادى اندك در سيتهء پاريس پخش شد و اكنون كه روى سايت مى رود فكر كردم بنويسم به چه مناسبتى: مثلا ادامهء مبارزهء عادلانهء خلق فلسطين، بمباران مستمر غزه توسط هواپيماهاى اسرائيلى يا طرح هزار و يكم (و تا كنون بيهودهء) مسألهء فلسطين در مجمع عمومى ملل متحد! يا بيست و سومين سالگرد شهادت او. اما براى ما سخن گفتن از فلسطين نيازى به مناسبت ندارد. سخن از ابوجهاد است بدون مناسبت. ت. ح.


 امروز صبح كه رفيقى از راه دور تلفن زد تا احساس خود را نسبت به آن خبر دردناك با من در ميان بگذارد، يك بار ديگر خود را با تمام وجود در بين فلسطينى ها ديدم. از ديروز كه اين جنايت جديد اسرائيل و آمريكا اتفاق افتاده با چندين نفر ديگر از رفقاى دور و نزديك نيز صحبت كرده و همدردى عميق خود را با ملت فلسطين و مبارزهء قهرمانانهء آنان بيان كرده ايم. آخر ما هرگز خود را از مبارزهء اين مردم، و به ويژه زحمتكشان آن، جدا ندانسته ايم. هرگز ارادهء آهنين آنها را در راه احقاق حقوق عادلانه شان از ياد نبرده ايم و هيچ ملاحظه اى موجب نشده است كه از پشتيبانى از حق تعيين سرنوشت اين ملت چشم بپوشيم.
ساعت ۸ صبح ۱۶ آوريل [۱۹۸۸] وقتى خبر را از يك راديو عربى در پاريس شنيدم، بى اختيار اين عبارت به زبانم آمد: "خوشا به حال ابوجهاد كه دشمن او را دشمن خود شناخت". يادم هست كه چنين عبارتى را در سال ۱۹۷۳، زمانى كه غسان كنفانى نويسنده و هنرمند بزرگ فلسطينى را اسرائيلى ها در بيروت ترور كردند، بارها بر زبان آورده بودم.
براى ما انقلابيون دههء ۱۳۴۰  كه بدون تجربهء مبارزاتى، اما با سرى پرشور و پراميد خواستار رهايى ايران از چنگال خونين رژيم شاه بوديم، آرمان فلسطين الهام بخش بود. ما طى چندين سال، از هر طريق ممكن و غالباً از راه هاى مخفى به ادبيات جنبش مقاومت دست مى يافتيم، آنها را جهت آشنايى هرچه بيشتر با روش هاى مبارزاتى آنان ترجمه مى كرديم و مى خوانديم.
آنچه در مبارزهء آنان از همه بارزتر بود، شرايط بسيار پيچيدهء سياسى و اجتماعى و نظامى جنبش فلسطين بود و اين نكتهء مهم كه رهبرى اين جنبش مى كوشيد (و مى كوشد) تجربهء ويژهء خود را بيافريند و چه بسيار تجربه هاى ويژه و كپى نشده و غير قابل كپى شدن كه آفريده است. بعدها سازمان مخفى اى كه ما افتخار عضويت آنرا داشتيم، سازمان مجاهدين (دورهء اول)، ما را براى آموزش نظامى و كسب تجارب مبارزاتى نزد فلسطينى ها فرستاد. از خطرات و راههايى كه پيموديم تا به آن سرمنزل مقصود برسيم چيزى نمى گويم. پيوند ما با انقلاب فلسطين روز به روز بيشتر شد. انقلاب يك ملت كه دستمايهء اصلى آنرا احقاق حقوق انسانى غصب شدهء آنان تشكيل مى داد با همهء زير و بم ها و با همهء نقاط قوت و ضعف، در نظر ما از يك پديدهء خيالى و "آسمانى" به امرى واقعى و زمينى تحول و تكامل يافت. ما با توده هاى به جان آمده از آوارگى از نزديك آشنا شديم، در بين آنان زندگى كرديم، عقيم بودن برخوردهاى روشنفكرانه و ذهنى با مبارزهء يك ملت را به چشم ديديم. از دردها و رنج هاشان رنج برديم، در شاديهاشان با آنها پاى كوبيديم، در بحث هاشان شركت جستيم و در خوب و بدشان با آنها شريك گشتيم و از آنها بسيار آموختيم و رفتيم كه تجربهء ويژهء خود را بيافرينيم. تجربهء ما در دوره اى كه گذشت با موفقيت همراه نبود. مبارزهء ما در جامعهء ويژهء خودمان، با آرايش طبقاتى و فرهنگ خاص خودمان قدم هايى به جلو و مثبت را مسلماً به همراه داشت، اما نصيب ما از يك مرحله از مبارزه شكست بود. شكست در يك مرحله از مبارزه به معنى شكست نهايى نيست. مگر قرار است كه در نبرد سرنوشت، آنطور كه كوته نفسان و ذهن هاى ساده مى پندارند، هر كوششى ــ هرچند ده يا دهها سال طول بكشد ــ الزاماً با موفقيت نهايى همراه باشد؟ مبارزه جوهر و منطق زندگى ست و در هر مرحله كه باشيم با ابعاد و اشكال ديگر ادامه خواهد يافت. فلسطينى ها نيز تجربه اى مشابه، از اين لحاظ، دارند. آنها موفقيت هاى زياد داشته اند و هم شكست هاى زياد. نه آنها و نه ما هرگز در جاى ديروز خود نيستيم. حركت تكاملى و مارپيچى زندگىِ مبارزاتىِ جامعه هاى ما ادامه داشته و دارد. مهم اين است كه هرگز نوميد نشويم، هرگز شكست ها و علل آنها را فراموش نكنيم. هرگز پيروزى ها را ــ هرچند اندك باشند ــ دست كم نگيريم. از پيروزى ها نردبانى براى قدم بالاتر و از شكست ها وسيله اى براى نيل به آگاهى بيشتر بسازيم. بسيارى از فلسطينى ها چنين اند و رهبرى آنان كه در ميدان مبارزه آبديده شده، در همانجا محك خورده و مورد قبول و انتخاب مردم قرار مى گيرد چنين است و ابوجهاد چنين بود.

لوموند مورخ ۱۷ آوريل ۱۹۸۸ در شرح حال او به درستى چنين نوشته است:
"ابوجهاد با نام حقيقى خليل الوزير، كه از ديگر رهبران تاريخى (مؤسس) مقاومت فلسطين جوانتر بود، در ۱۰ اكتبر ۱۹۳۵ در شهر رمله [فلسطين] متولد گشت. ابوجهاد در مقايسه با همرزمان خود ناشناخته ترين آنها نيز بود. به استثناى جنگجويانى كه مكرراً او را در صحنهء عمليات ملاقات مى كردند و مى شناختند، كمتر كسى او را مى شناخت. او كه از مصاحبه و تماس با خارج گريزان بود، تمام وقتش را وقف فعاليت هاى فدائيان مى كرد. ابوجهاد مرد غرفهء عمليات و شبكه هاى زير زمينى بود. با رفتار خودمانى و درعين حال جدى اش، بيش از ديگر رهبران فلسطينى با جنگجويان پايهء جنبش تماس نزديك داشت و به همين دليل بدون آنكه نفوذ ياسر عرفات را داشته باشد، از ديگران محبوبتر بود.
"همراه با عضويت در كميتهء مركزى الفتح كه بالاترين ارگان اين سازمان است، ابوجهاد رهبرى شاخهء نظامى اين سازمان (العاصفه) و معاونت فرماندهى كل قواى سازمان آزاديبخش فلسطين (ساف) را به عهده داشت. مسؤوليت دفتر سرزمين هاى اشغالى وابسته به الفتح را ــ كه به خصوص فعاليت هاى نظامى عليه اسرائيل را رهيرى مى كند ــ او عهده دار بود. اشتباه نشود، اين بدين معنى نيست كه او مستقيماً جنگ ها را رهبرى مى كرد يا اينكه نقشهء آنها را به طور كامل او مى ريخت. او بيشتر سازمانده نيروهاى مسلح فلسطينى و شبكه هاى مخفى آن بود.
"خليل الوزير يك پناهندهء ساكن غزه بود. سيزده سال داشت كه مجبور شد پس از جنگ فلسطين در ۱۹۴۸ و برپايى دولت اسرائيل، همراه با خانوادهء خود از ساحل غربى رود اردن به غزه مهاجرت كند. از دوران جوانى احساسات ميهن پرستانه اش موجب شد كه به گروه هايى كه از غزه عليه اسرائيل دست به مبارزهء مسلحانه مى زدند بپيوندد. در ۱۹ سالگى رئيس اتحاديهء دانشجويان اين ناحيه بود و فعاليت هايش به حدى بود كه مقامات مصرى ــ كه در آن زمان ادارهء غزه را به عهده داشتند ــ او را توقيف كردند. يك سال بعد، سازمان مخفى اى كه او به وجود آورده بود دست به حمله اى عليه اسرائيل زد كه تا آن زمان مهم ترين حمله عليه مناطق تحت سلطهء اسرائيل محسوب مى شد: مخزن آب منطقهء بيت حانون با ديناميت منفجر گرديد و اسرائيل به حمله اى انتقامجويانه عليه غزه مبادرت نمود. دربرابر اين حملهء انتقامى بود كه عبد الناصر خود را ضعيف ديد و سرانجام براى به دست آوردن اسلحه از كشورهاى سوسياليستى به سوى آنها روى آورد.
"پس از نامنويسى در دانشگاه اسكندريه در سال ۱۹۵۶، درس را رها كرد و در جستجوى كار راهى عربستان سعودى و كويت گرديد. در اينجاست كه عرفات را ملاقات كرد و همراه با او در تأسيس الفتح شركت جست (۱۹۵۹). مسؤوليت نشريهء "فلسطيننا" (فلسطين ما) به او واگذار شد و همين نشريه بود كه زمينه ساز ايجاد سازمان هاى مخفى فلسطينى در سراسر دنيا گرديد. او در نوامبر ۱۹۶۳ در الجزاير (در زمان رياست جمهورى بن بلا) در الجزاير مستقر شد و نخستين دفتر الفتح را گشود و از آنجا به تماس با اردوگاه سوسياليستى پرداخت و بعد يك بار همراه با عرفات به پكن و سپس به تنهايى به ويتنام شمالى و كرهء شمالى مسافرت كرد.
"به محض آغاز مبارزهء مسلحانه توسط الفتح در اول ژانويه ۱۹۶۵، ابوجهاد دوباره اسلحه به دست گرفت و براى اينكه به صحنهء نبرد نزديكتر باشد، الجزاير را ترك كرده راهى دمشق شد. او در ماه مه ۱۹۶۶ همزمان با ديگر رهبران الفتح توسط مقامات سوريه دستگير شد. مقامات سورى نسبت به اين جوانان فلسطينى نظر خوبى نداشتند زيرا معتقد بودند كه آنها با عمليات "ماجراجويانه و حتى مشكوكِ" خود، موجب انتقامجويى اسرائيل از سوريه مى گردند.
"ابوجهاد پس از يك ماه و نيم آزاد مى شود و دوباره به فعاليت نظامى باز مى گردد و شخصاً طى جنگ ژوئن ۱۹۶۷ در اجراى عمليات ايذائى در پشت جبههء ارتش اسرائيل در "جليله عليا" (شمال اسرائيل و چسبيده به جنوب لبنان) شركت مى كند. شكست اعراب موجب آغاز واقعى (آغاز دوم) مقاومت فلسطين مى شود. ابوجهاد از همان آغاز، مسؤوليت كليدى رهبرى عمليات نظامى در اسرائيل از خاك اردن، سوريه يا لبنان را به عهده مى گيرد ولى در خارج از ساف هيچكس او را در اين مرحله نمى شناسد در حالى كه عرفات، حبش و حواتمه نامشان در مطبوعات جهانى دائماً تكرار مى شود.
"در سال ۷۱ـ۱۹۷۰ در جنگ اردن [سپتامبر سياه و ...]، بى آنكه خود تمايلى داشته باشد شركت مى كند و همين جنگ است كه به حضور ساف در اردن پايان مى دهد. او همراه با آنچه از نيروهاى مقاومت فلسطين باقى مانده بود به دمشق مى رود. پس از يك مرحله كار بى فرجام، با آغاز جنگ لبنان و درگير شدن الفتح با رژيم سوريه (۱۹۷۶) نقش او اهميت بيشترى يافته و او مركز فرماندهى خود را از دمشق به لبنان منتقل مى نمايد.
"ابتدا در "بر الياس" (واقع در دشت بقاع ـ شرق لبنان) و سپس در كيفون (جبل لبنان) در نزديكى "عاليه (منطقهء درزى ها) مستقر مى شود و از همينجا ست كه وى نبرد اصلى فلسطينى ها را با ارتش سوريه رهبرى مى كند.
"از اين زمان است كه او به تدريج شناخته مى شود. گسترش استقرار فلسطينى ها در لبنان به نقش او اهميت جديدى مى بخشد. همان اندازه كه او نسبت به حفظ امتيازاتى كه فلسطينى ها بدين ترتيب در لبنان به دست آورده اند حساسيت دارد، همان قدر نيز مى كوشد از سوء استفاده از اين قدرت عليه لبنانى ها جلوگيرى كند. براى مثال فرمان مى دهد كه عليه برخى گروه هاى كوچك اقدامات تنبيهى به اجرا گذارده شود. ابوجهاد كه يكى از نزديكترين همكاران ياسر عرفات، يك ميهن پرست قاطع و بيشتر يك پراگماتيست بود تا تئوريسين دگم، جزو اولين كسانى ست كه در رهبرى ساف مورد سوء قصد قرار گرفتند. او چند بار از سوء قصد جان سالم به در برده بود. به ويژه او در سال ۱۹۷۸ در جنوب لبنان، در سال ۸۰ در تهران و در سال ۸۲ در بعلبك (كه زير كنترل سوريه بود و بعداً مركز افراطيون شيعه طرفدار ايران گشت) مورد سوء قصد قرار گرفت.
"از او همسر و چهار فرزند باقى مانده است. همسر وى ام جهاد كه خود مبارز بوده در رابطه با شبكه هاى مخفى سرزمبن هاى اشغالى فعاليت مى كند" (پايان نوشتهء لوموند ۱۷ آوريل ۱۹۸۸).

*** ***
اولين بار كه نام او را شنيدم سپتامبر ۱۹۷۰ در اردن بود (ما جمعى از اعضاى سازمان مجاهدين در آن زمان، در يك پايگاه نظامى الفتح در نزديكى امان بوديم با اصغر بديع زادگان، محمد بازرگانى، مسعود رجوى، رضا رضائى، رسول مشكين فام، فتح الله خامنه ئى، محمد سيدى كاشانى و...). ملك حسين كه در تلاش خود براى محدود كردن نفوذ و قدرت مقاومت فلسطين به جايى نرسيده بود و تخت و تاج خود را در خطر مى ديد، در اجراى يك توطئهء اسرائيلى ـ آمريكايى و با همكارى برخى از رژيم هاى عربى، كمر به نابودى مقاومت فلسطين بست. جنبش در برابر او ايستادگى كرد و كار به دستگيرى فدائيان، جنگ و بمباران اردوگاههاى فلسطينى با بمب هاى آتش زا كشيد. فدائيان كاخ ملك حسين را به خمپاره بستند اما ارتش ارتجاع با محاصرهء پايتخت و قطع آب و برق و كشتار فلسطينى ها و نيز اردنى هاى موافق آنان، سركوب را ادامه داد. در آن زمان برخى از رهبران مقاومت منجمله ابواياد و نايف حواتمه دستگير شدند. اينها در زندان تحت تأثير اخبار نادرستى كه به آنها داده مى شد، جهت جلوگيرى از خونريزى بيشتر، با پيشنهاد آتش بس موافقت كردند، اما ابوجهاد كه مقاومت فدائيان عليه ارتش ملك حسين را رهبرى مى كرد، طى يك اطلاعيهء كوتاه كه از راديو مخفى الفتح پخش شد، اعلام نمود كه سخنى از سازش و آتش بس در ميان نيست و حرف آخر از آنِ آخرين كسى ست كه سلاح به دست دارد. اين موضع گيرى قاطعانه كه از توانايى او در رهبرى جنگ و حفظ خونسردى و آرامش اعصاب در شرايط سخت بر مى خاست، جان تازه اى در مقاومت جنگجويان دميد. رهبرى، جنگ را به رغم همهء ددمنشى دشمن چنان به پيش برد كه به تصديق كارشناسان نظامى، فدائيان به لحاظ نظامى شكست نخوردند و دو لشكر از ارتش به جنبش پيوست. اما سرانجام، فشار سران عرب در كنفرانس قاهره در اواخر سپتامبر ۷۰ و برخى از شرايط جامعهء اردن، ساف را ناگزير به ترك اين كشور ساخت.
نخستين بارى كه او را ديدم و دورهء جديد ارتباط ما با جنبش فلسطين رسماً از طريق وى تعيين شد، پاييز سال ۱۳۵۰ بود. اول شهريور آن سال، دهها نفر از اعضا و كادرهاى سازمان مجاهدين در ايران دستگير شده بودند و من در كنار چند تن ديگر مأموريت داشتم كه براى افشاگرى و جهت جلب حمايت افكار عمومى از مبارزه اى كه در ايران جريان داشت فعاليت كنم. بايد براى تماس با اتحاديهء وكلاى مدافع عرب كه مركز آن در قاهره بود به مصر مى رفتم. نامهء ابوجهاد به دفتر الفتح در قاهره و معرفى نامهء او موجب شد كه مأموريت من در جوى صميمانه و انقلابى انجام شود. مصاحبهء مطبوعاتى من راجع به دستگيرى سعيد محسن و يارانش (سازمان مجاهدين هنوز اسمى نداشت) توسط چند خبرگزارى مخابره شد و روزنامه هاى عرب و راديو فلسطين در قاهره نيز آن را پخش كردند. ديدار با ابوجهاد مبنائى براى فعاليت بعدى ما با وى گشت.
از آن به بعد، آموزش نظامى رفقاى ما تا سال ۱۳۵۶ توسط دفتر ابوجهاد صورت مى گرفت. طى اين سالها از برخوردهاى صميمانه و انقلابى و صبورانه او فراوان به ياد دارم كه فقط به معدودى از آنها اشاره خواهم كرد. در نظر ابوجهاد به عنوان يكى از رهبران مقاومت فلسطين، مبارزهء ما عليه رژيم شاه و نفوذ آمريكا و اسرائيل در ايران بخشى جدايى ناپذير از مبارزهء خودشان بود. ابوجهاد از استقلال عمل و نظر ما به خوبى اطلاع داشت. براى او مهم بود كه ما به عنوان يك سازمان ــ كه در شرايط حاكميت سراسر خفقان شاه، امكان فعاليت گستردهء توده اى نداشتيم ــ بتوانيم به سوى يك حركت انقلابى توده اى نقب بزنيم. او هرگز در كار و نظر ما دخالت نكرد. او با مشغله هاى بيشمارش و به رغم اولويت هايى كه در كارش وجود داشت، ما را نزد خود مى پذيرفت، به نظر و مشكلات ما گوش مى داد و هر كمكى كه از دستش بر مى آمد انجام مى داد و گاهى تجارب خودشان را بسيار فشرده و بدون اتلاف وقت و بدون محافظه كارى به ما مى گفت. براى مثال، يكى از روش هايى كه ما در آن زمان در فعاليت مخفى خود عليه ساواك بكار مى برديم استفاده از كپسول هاى سم سيانور بود. مبارزين ما در داخل، هميشه با خود، قرص يا كپسول سم به همراه داشتند كه به محض احساس خطر دستگيرى، آن را در دهان مى گذاشتند تا اگر دستگير شدند ببلعند و با خودكشى، اطلاعاتشان زير شكنجه به دست رژيم نيفتد. ما اين روش را از تجربهء مبارزاتى خود عليه جنايتكاران ساواك و شهربانى آموخته بوديم ولى ابوجهاد، وقتى از اين روش ما مطلع شد، نظرش اين بود كه نبايد قرص سم به كار برد. در عوض بايد اطلاعات افراد هرچه محدودتر باشد و مقاومت دربرابر شكنجه هرچه بيشتر توصيه شود. او مى گفت علاوه بر اينها وجود زندانى در زندان، خود يك مسأله و انگيزه است كه خانواده ها و مردم مى توانند روى آن بسيج شوند. اين يك امكان فعاليت توده اى و افشاگرانه است. نبايد با خودكشى، جان مبارزين و نيز چنين امكانى را از دست داد. تجارب بعدى به ما ثابت كرد كه اين درس ارزشمندى بود.
وقتى مسألهء گرايش سازمان به ماركسيسم را در سال ۱۳۵۴ به او گفتيم، او كه از اينگونه تجربه ها در سازمان هاى مبارز عرب ديده بود، با تبسم گفت: "مهم اين است كه اين تلاش فكرى چقدر به پيشبرد مبارزهء انقلابى شما كمك مى كند". رابطهء ما با جنبش فلسطين از طريق او محكمتر ادامه يافت. او كه از تلاش صميمانهء رفقاى ما چه در طرح مسائل جنبش (در كتابهاى متعدد) و چه در آموزش و كاربرد روش هاى مبارزاتى، به طور كلى باخبر بود و نسخه اى از آنها را از ما مى خواست، در كمك به ما دستور داد كه چاپ مطبوعات ما به هزينهء الفتح انجام شود و ما چندين كتاب (از جمله ترجمهء عربى كتاب اعلام مواضع ايدئولوژيك سازمان، تحليلى از روابط ايران و عراق و...) و چند شماره از مجلهء عربى زبان خودمان را كه به نام "ايران الجماهير" منتشر مى شد، از همين راه انجام داديم. او به ما در گسترش روابط خارجى نيز يارى مى داد.
او كه مى دانست پيوند ما با جنبش فلسطين كاملاً اطمينان بخش است در چند نوبت از رفقاى ما كه در امور تكنيكى و علمى مواد انفجارى تخصص داشتند خواست كه براى آموزش رزمندگان سرزمين هاى اشغالى به اردوگاه هاى نزديك مرز اسرائيل بروند تا به آنان شيوه هاى كار را آموزش دهند (اين تجربه نصيب محسن نجات حسينى و محسن فاضل شد). ما از اين نوع همكارى ها در موارد متعدد با جنبش فلسطين داشته ايم. او از اقدامات مسلحانهء سازمان ما (چه در دورهء مذهبى و چه در دورهء م ل) عليه دهها شركت اسرائيلى كه در ايران يكه تاز بودند و چه در اعدام مستشاران نظامى آمريكايى (در هر دو دوره) استقبال مى كرد و جالب اينكه هرگز (برخلاف روش معمول سازمان ها و دولت ها كه براى تحقق برنامه هاى خود چشمداشت متقابل معينى از دوستان خويش دارند) از ما مطالبه اى نميكرد. سعهء صدر او ممتاز بود. معامله گر نبود.
در سال ۱۳۵۵ (۱۹۷۶) ارتش سوريه براى سركوب مقاومت فلسطين و جنبش ملى لبنان وارد اين كشور شد. ابوجهاد رهبرى جنگ عليه سوريه در كوههاى لبنان (عاليه) را به عهده داشت. يادم هست يك بار همراه با سامى (رفيق شهيد محسن فاضل) پيش او رفتيم. ما را به گرمى پذيرفت. تحليل سياسى خودشان را از اوضاع، لشكركشى سوريه ــ در حالى كه تانك هاى سورى را با دست به ما نشان مى داد ــ از روى نقشهء نظامى براى ما گفت و توضيح داد كه چگونه بايد محاصرهء تل زعتر را در هر هفته چند بار بشكنند و مهمات و مواد غذائى به چند هزار نفر كه در آنجا محاصره شده بودند برسانند. وقتى چشم انداز اوضاع و به خصوص بحثى را با او مطرح كرديم كه آن روزها در برخى از محافل سياسى منطقه جريان داشت و آن اينكه ممكن است با توجه به قدرتى كه فلسطينى ها و نيروهاى ملى لبنان دارند حكومتى متشكل از اين دو دسته در لبنان تشكيل شود، گفت: "ما از مبارزهء خود براى آزادى فلسطين و حفظ استقلال عمل خود دست نمى كشيم ولى لبنان مال لبنانى ها ست. وطن ما فلسطين است. امروز هم كه نباشد فردا لبنانى ها به ما خواهند گفت از اينجا برويد." (امرى كه در سال ۱۹۸۲ متأسفانه صورت گرفت).
بار ديگرى كه او را ديديم پس از شهادت رفيق بهرام آرام (مهر۱۳۵۵) بود. جريان را كه گفتيم صميمانه گفت هرچه از ما در تجليل از او ساخته است انجام مى دهيم و پرسيد آيا مايليد پوسترى در تجليل از او از طرف ساف منتشر شود؟
برخورد او نه فقط با ما بلكه با ديگر مبارزين ايرانى و نيز با ديگر مبارزان غير عرب يا غير فلسطينى نيز چنين بود. يادم هست كه يك گروه از مبارزين تركيه پس از يك دورهء چندين ماهه آموزش و همراه با تداركات نظامى كافى عليه نفوذ آمريكا و پايگاه هاى نظامى آن در تركيه روانهء كشور خود شده بودند. اما در روزهاى اول استقرار در درون كشور، محاصره و دستگير شدند. تنها يكى از افراد آن گروه براى حفظ تماس باقى مانده بود. اين فرد كه زبان خارجى نمى دانست روزى به من گفت كه به او كمك بدهم برويم پيش ابوجهاد و من قضيه را براى او بگويم. من در واقع، به عنوان مترجم و در حالى كه از رابطهء سرى بين گروه آنها و ابوجهاد اطلاع نداشتم همراه با او نزد ابوجهاد رفتيم. وى از قضيه خبر داشت. وقتى اطلاعات ديگرى در اين باره داديم تنها حرف ابوجهاد به او اين بود كه "الآن چه كارى بايد بكنيم؟ چه كمكى از ما ساخته است؟" اين برخورد با گروهى كه ضربه خورده و ديگر قدرتش را از دست داده چنان صميمانه و بلندنظرانه و با سعهء صدر بود كه آن دوست در خود روحى تازه يافت. هيچ گمان نمى كرد كه پس از ضربه و شكست نيز با او چنين رفتار شود. چه بسيارند كسان و نيروهايى با ادعاهاى انقلابى گرى غليظ  كه اگر در تو ضعفى يا قوتى سراغ كنند جواب سلامت را بر اساس آن، كوتاه يا بلند مى دهند!
خاطرهء ديگرى كه از او دارم مربوط به ملاقات رسمى ما با او در سال ۱۳۵۶ در بيروت مى شود. سه نفر از ما (از كميتهء روابط خارجى بخش منشعب) رفقاى شهيد عليرضا سپاسى و محسن فاضل و من پيش او رفتيم. جلسه اى كه سه ساعت طول كشيد و در آن ما نظر خود را راجع به اوضاع ايران گفتيم و او با دقت تمام گوش داد و يادداشت برداشت. نكات ناروشن را توضيح خواست و خود، استراتژى و تاكتيك آن روزى ساف را توضيح داد و به ويژه به اين نكته اشاره كرد كه فعاليت هاى ديپلوماتيك و مطرح شدن حق فلسطينى ها در عرصهء جهانى ثمرهء مبارزهء مستمر توده اى، سياسى و نظامى داخل و خارج است و بايد هرجا كه سخن از فلسطين مى رود و در هر كنفرانس بين المللى، خود فلسطينى ها حضور داشته باشند. در مورد ديگرى مى گفت: هركس تا هر كجا كه با ما بيايد ما مغتنم مى شماريم بدون اينكه ارادهء مستقل خود را به او بسپاريم. از شيوه هاى رهبرى و سازماندهى شان هم (كه به ويژه مورد توجه رفيق سپاسى بود) سؤالاتى كرديم كه بحث كرد و در اينجا به آن نمى پردازم.
در اين باره استنباط خودم اين است كه رهبرى فلسطين مثل خود جنبش و شرايطى كه آن را احاطه كرده كاملاً پيچيده است. از مناسبات كدخدامنشى تا قواعد سانتراليسم دموكراتيك و انتخابات و شورا همه در آن به چشم مى خورد. هم تمركز، هم عدم تمركز و استقلال نسبى واحدها. من فكر مى كنم كه هيچ سيستم تحميلى و واحدى در سازماندهى آنها نيست. هرچه هست تجربه و تلاش براى انطباق با واقعيت است بى آنكه دچار هرج و مرج باشد. اگر اين وضع را در تنوع جوامعى كه فلسطينى ها در آن بسر مى برند، در شرايط طبقاتى، اقتصادى و فرهنگى آنان، در تضاد جوامع عربى كه به درون اين ملت سرايت مى كند و به ويژه در عمل مخفى و علنى، توده اى و چريكى ضرب كنيم، حالات پرشمارى از سازماندهى و انواع فعاليت به دست مى آيد و رهبرى اين جنبش بايد بتواند روى چنين "پل صراطى" ظريف و صعب العبور و هر لحظه قابل لغزش و سقوط حركت كند و بديهى ست كه گرايش هاى طبقاتى و ايدئولوژيك و غيره عناصر رهبرى نيز در انتخاب راه هاى مختلف تأثير مى گذارد.
من از دورهء بعد از قيام  ۱۳۵۷، ديگر حرفى نمى زنم. بى شك تجربهء خمينى براى آنها مأيوس كننده بود. آنها كه خواستار گشودن جبهه اى عليه اسرائيل و در حمايت از حقوق خودشان بودند، با روى كار آمدن خمينى، به رغم همهء تلاشى كه گاه با توهم و گاه طبق يك سياست پراگماتيك در رابطه با ايران به پيش بردند، موفقيتى به دست نياوردند. رژيم جمهورى اسلامى برخلاف ميل مردم، گرهى تازه به مسألهء فلسطين زد، گرهى كه همانا صدور انقلاب اسلامى و دامن زدن به جنگ هاى فرقه اى ست و نوعى تأييد رژيم اسرائيل به لحاظ امكان برپا كردن حكومتى مبتنى بر مذهب. امروز نيز رژيم ايران وقيحانه عليه مبارزهء انقلابى و دموكراتيك مردم فلسطين، عليه لائيك بودن ساف، عليه شعار "ايجاد فلسطين دموكراتيك [دولتى واحد با همزيستى يهوديان و مسيحيان و مسلمانان]" (كه الفتح آن را در سال ۱۹۶۸ مطرح ساخت و اسرائيل نپذيرفت) توطئه چينى مى كند. رژيم ايران كه تا كنون از هيچ كوششى جهت تحميل ارادهء خود بر فلسطينى ها فروگذار نكرده، امروز عليه ساف كه در اين مرحله از مبارزهء مردم فلسطين تنها نمايندهء قانونى آنها ست دست به تخريب و توطئه مى زند و ساف را از مبارزهء داخل فلسطين جدا مى داند. اين امر از رژيم ايران غيرمنتظره نيست، اما از سازمان هاى مدعى مبارزهء انقلابى، از كسانى كه به لحاظ فلسفى معتقد به تقدم عين بر ذهن هستند و شعار برخورد مشخص با شرايط مشخص را تكرار مى كنند انتظار نمى رود كه نسبت به اين جنبش قضاوت هاى غيرواقع بينانه كنند. هستند كسانى كه غيب گويى مى كنند كه هيچ ربطى بين ساف و مبارزهء داخل سرزمين هاى اشغالى وجود ندارد ولى مى بينيم كه اسرائيل ناگزير است با چه برنامهء حساب شده اى "مغز متفكر" (به تعبير ۸ نفر از فعالين جنبش كه اخيراً از فلسطين اخراج شده اند) اين مبارزهء توده اى يا كاتاليزور آن يعنى ابوجهاد را ترور كند.
راستى قضيه چيست كه اگر در ايران اعتصاب كوچكى رخ دهد تحت رهبرى خردمندانهء اين يا آن گروه صورت مى گيرد ولى چنين مبارزهء سازمان يافته، طولانى و عظيمى بدون رهبرى ست؟
ابوجهاد يك انقلابى دموكرات، يك مبارز آبديده، يك رهبر برگزيده شده در ميدان نبرد، يك مبارز با ديدى انترناسيوناليستى بود. زندگى او به ما درس استقامت بر آرمان هاى والاى انقلابى و به ويژه داشتن سعهء صدر در اتخاذ تاكتيك هاى مشخص براى آفريدن تجربه هاى نوين را مى دهد.
شهادت ابوجهاد ضربه اى سخت بر پيكر جنبش فلسطين است اما مسلماً به رغم اين ضربه، رهبران ديگرى چه بسا برتر و منطبق با شرايط نوين مبارزه اش كه ابعاد طبقاتى آن هرچه بارزتر خواهد گشت، خواهد پرورد. ابوجهاد در فرداى روشن و پيروز فلسطين حضور برجسته خواهد داشت. شعار مردم سرزمين هاى اشغالى در تظاهرات امروز چنين بود: "اگر ابوجهاد مرده است، اما انقلاب نخواهد مرد".
۱۷ آوريل ۱۹۸۸