نفی ضرورت تئوری و تشکیلات و نفی امکان وحدت کارگران: پیام حبیب ساعی در مقالۀ «مناسک حج اول ماه مه ...»

نویسنده: بهزاد مالکی پنجشنبه ، ۹ خرداد ۱۳۹۸؛ ۳۰ مه ۲۰۱۹

چاپ


در روزهای گذشته در نقد مقاله‌ای از رفیق‌مان حبیب ساعی ( "مناسک حج اول مه...") در سایت اندیشه و پیکار، دو متن انتقادی در سایت آذرخش منتشر شده است. جمع اندیشه و پیکار از این برخورد استقبال کرده، آنها را عیناً منتشر می‌کند  تا خوانندگان بتوانند در یک جا به خود مقاله و نقد آن دسترسی یابند. به امید آنکه درک مباحث مطروحه سهل تر گردد.

(اندیشه و پیکار)

نفی ضرورت تئوری و تشکیلات و نفی امکان وحدت کارگران:
پیام حبیب ساعی در مقالۀ «مناسک حج اول ماه مه ...»

بهزاد مالکی – خرداد ۱۳۹۸

نوشتۀ ساعی («مناسک حج اول ماه مه را بجا بیاوریم!» گذشته از لحنی تحقیرآمیز با چاشنی تنفر و اشتباهات تاریخی که برای ساختن پشتوانه نظراتش بکار گرفته شده دارای دو محور انحرافی است که می توان از ورای آسمان و ریسمان بافی هایش استخراج کرد.

 

۱- ساعی درک درستی از رابطۀ تئوری و عمل ندارد. مرتب جای این دو را عوض می کند و در نتیجه یکسره پروسۀ شناخت را که امروزه به مثابۀ علم در گنجینۀ دانش بشر ثبت شده نفی می کند. ۲– نگاه ساعی به تشکیلات کارگری اعم از سندیکا و یا شورا و حزب نگاهی تقلیل گرایانه و انحلال طلبانه است و تا حد نفی ضرورت آنها در مبارزۀ طبقۀ کارگر علیه بورژوازی پیش می رود. به این دو محور باز می گردم.
حبیب ساعی دنیائی ذهنی برای خود ساخته که در آن از یک سو «در هر کشوری فراخور رشد مناسبات سرمایه‌داری و مبارزۀ طبقات»، کارگران تلاش دارند که با مبارزۀ خویش جای تعیین کنندۀ خود را در جامعۀ امروزی تأکید کنند و از سوی دیگر نیروهای چپ قرار دارند که جدا از آنها سعی دارند برای آنها رهنمود و برنامه بدهند. توجه کنیم که در ذهن ساعی  این نیروها شامل أحزاب، سندیکاها یا اتحادیه های کارگری، روشنفکران چپ و کمونیست و تمام کنشگران اجتماعی طرفدار کارگران می شوند. اما دیوار چین این دو را از هم جدا نمی کند. کارگران در مبارزات اقتصادی و سیاسی خویش در هر مرحله از کمک و پشتیبانی تشکل ها و أحزاب و روشنفکران چپ بی نیاز نیستند. برخلاف نظر حبیب ساعی هر کجا در کشورهای سرمایه داری، این مبارزات به دستاوردی رسیده نتیجۀ این وحدت و همراهی بوده است. کمی واقع بینی و نگرش عینی لازم است تا این نکته را ببینیم. اتفاقاً هر جا این چپ و تشکل های سندیکائی به واسطۀ رفرمیسم و سازشکاری با قدرت های حاکم و یا تسلط بوروکراسی از کارگران دور شده اند و آنها را رها کرده اند جنبش کارگری دچار افول شده و یا همچنان که در فرانسه و بسیاری از کشورهای اروپائی شاهدیم گروه های راست افراطی جای خالی آنها را پر کرده اند. همین اثر را به وجهی دیگر گروه های آنارشیست و ماجراجوی چپ که مدعی سوسیالیسم و کمونسیم هستند، با اَعمال سازمان شکنانه و ماجراجویانه شان، بر روی جنبش کارگری می گذارند. ما در واقعیت از تصویر فرشته سانی که حبیب ساعی از کارگران می سازد دور هستیم. جنبش خود بخودی کارگران بدون پیوند با آگاهی سوسیالیستی - که مانند هر علم دیگر نتیجۀ یک سری طولانی از تجرید و تعمیم و گذر از مشخص به مجرد و بازگشت به آزمایشگاه پراتیک اجتماعی است- نمی تواند به جنبشی آگاهانه و برای خود جهت کسب قدرت سیاسی و تغییر بنیادی جامعۀ سرمایه داری تبدیل شود. حال حبیب ساعی و هم فکرانش هرچه می خواهند «سرافکنده و شرمناک باشند» و سر تعطیم در مقابل مبارزات خود بخودی کارگران فرود آورند و حتی با کسانی که «صادقانه» در راه پیمائی ها برای حمایت از کارگران شرکت می کنند، همراه شوند و به جای «مرگز و ساندویج»، آبگوشت بخورند، سر سورنی به ارتقای این مبارزات کمک نمی کنند (مطالب داخل گیومه اصطلاحات خود ساعی اند). من فکر می کنم که او حتی به این مسأله فکر نمی کند. چرا که معتقد است امر وحدت کارگران را خود سرمایه داران جامۀ عمل می پوشانند و آگاهی سوسیالیستی هم از درون جنبش خود بخودی کارگران می جوشد و فوران می کند. در نتیجه کارگران به «حزب» و« برنامه» هم نیاز ندارند. چرا نگوئیم آنها آموزه های تئوریک و دستاوردهای ایدئولوژیک را هم  خودشان از مبارزاتشان «استخراج» می کنند. بهتر از این نمی شود انفعال را تئوریزه کرد. ایده های آنارشیستی نفی تشکیلات و حزب و نفی قدرت و دولت در دوران گذار، به دو نتیجۀ ظاهراً متضاد ختم می شود: انفعال و سر فرودآوردن  در مقابل جنبش خود بخودی و یا تشکیل گروهبندی های زیر زمینی و توطئه گرانه وغیر شفاف، آنچنان که در تاریخ جنبش کارگری کم نبوده اند. از آنجا که تا اطلاع ثانوی حبیب ساعی مارکسیسم را نفی نکرده، من بخود اجازه می دهم به نقل قولی از مارکس استناد کنم که جوهر اندیشۀ او را نسبت به رابطۀ کارگران و دانش مبارزه طبقاتی شرح می دهد:
 مارکس در «مقدمۀ نقد فلسفۀ حقوق هگل» می گوید: «البته سلاح نقد نمی تواند جای انتقاد با اسلحه را بگیرد. قدرت مادی را باید با قهر مادی سرنگون کرد. اما نظریه نیز همین که توده گیر شود، به قهر مادی مبدل می گردد. نظریه زمانی توده گیر خواهد شد که محمل مبارزه توده ها باشد و برای اینکه محمل اعتراض و مبارزه توده ها شود باید رادیکال باشد. رادیکال بودن یعنی دست بر ریشه نهادن و ریشه برای انسان چیزی نیست جز خود انسان همان گونه که فلسفه سلاح مادی خود را در پرولتاریا می یابد، پرولتاریا نیز سلاح فکری خود را در فلسفه پیدا می کند و همین که آذرخش فکر عمیقاً در خاک بکر توده ها اثر بگذارد، رهائی آلمانی ها و تبدیل آنان به موجوداتی انسانی تحقق خواهد یافت.»
مبارزۀ طبقاتی کارگران در وهلۀ نخست مبارزه‌ای جمعی و اجتماعی‌ست. پرولتاریا با مسلح شدن به آگاهی طبقاتی به جنگ بزرگ و تاریخی برای بنیاد نهادن جامعه‌ای نوین به مصاف چالش‌های سیاسی – طبقاتی خواهد رفت. نظر به اینکه «رهایی طبقۀ کارگر باید به دست خود کارگران انجام گیرد.»(کارل مارکس، مقررات عمومی انجمن بین المللی کارگران، ۱۸۶۴) - در این راه او نیاز به قهرمان ندارد همه قهرمان خودشان هستند.    
​​

اگر منظور از آگاهی تئوریک، درک امروز ما از قانونمندی های حاکم بر جامعه و فرماسیون های تاریخی است. مقولاتی چون نیروهای مولد و روابط تولیدی، زیربنا و روبنا و تضاد بین آنها و قانونمندی حرکت و تغییر و تحول و انقلاب اجتماعی و یا مقولاتی چون کالا و ارزش و ارزش اضافی و غیره نتیجۀ فعالیت آگاهانۀ اندیشمندانی است که در یک پروسۀ طولانی پایه های علومی چون اقتصاد، تاریخ و علوم اجتماعی را ریخته اند. صحت و سقم این مقولات و قوانین از همان منطق و قواعدی تبعیت می کنند که علوم فیزیک و شیمی و بیولوژی و حتی علوم ریاضی که مجردترین آنهاست. گذر از شناخت حسی و مشخص و پراتیک انسانی به شناخت عقلی و انتزاعی و مجرد و در هر مرحله از این انتزاع، برگشت به واقعیت است که اجازه می دهد انتزاعات بالاتر و تعمیم علمی بدست آید. تمام تاریخ علم تا آنجا که بر پایه های مادی استوار باشند با پیروی از این پروسه به بخشی از حقایق حاکم بر طبیعت و جامعه بشری، دست می یابد و بر این روش صحه می گذارد. بشر فقط و فقط از این طریق است که به قوانین حاکم بر طبیعت و نه تنها بر طبیعت بلکه بر اجتماع انسانی دست می یابد. همان طور که فیزیسین ها و شیمیست ها و بیولوژیست ها و ریاضی دانان و برنامه نویسان کامپوتری برای پراتیک روزمره شان نمی روند خودشان از اول همۀ تجربیات گذشته را بیازمایند. (آیا حبیب ساعی قبول ندارد که این کار عبث و بیهوده ای است) بلکه این دستاوردها را در مدرسه می آموزند و به نوبه خود در مکتب آزمایش و زندگی آنها را محک زده و هر از گاهی بنا به حکم ضرورتهای عینی آنها را ارتقا می دهند. کارگران و کنشگران اجتماعی نیز برخلاف نظر ساعی به این دستاوردهای علوم اقتصادی و سیاسی احتیاج دارند تا بتوانند به عمل مبارزۀ اقتصادی و سیاسی شان جهتی آگاهانه بدهند و جنبش خود علیه سرمایه داری را از حالت خود بخودی به حالت آگاهانه در آورند. بدون این تلفیق تئوری و عمل، هیچ تغییر انقلابی و آگاهانه ای که لازمۀ نابودی سرمایه داری و به ویژه استقرار سوسیالیسم است، ممکن نیست. این تلفیق، تزریق شیمیائی آگاهی طبقاتی به کارگران نیست در عین حال کارگران برخلاف نظر ساعی این آگاهی را صرفاً از درون مبارزات روزمره شان بدست نمی آورند (به مثال فیزیسین مان توجه کنید). کارگران چه در سیستم صنفی و فئودالی، چه در کارخانه و صنایع بزرگ، بنا بر تجربیات روزانه و شناخت حسی به تصور درستی از موقعیت خود و شرایط کار و مناسبات بالا و پائین و شرایط نابرابر سهم بری پی می برند و برخلاف نظر ساعی برای اینکار احتیاجی به مارکس و امثال او ندارند. بدون شک کارگران مثل همۀ مردم  در مکتب زندگی  بسیار چیزها می آموزند. آنها سهم خود در ارزش آفرینی محصولاتی که تولید میکنند را درخواهند یافت و از مقایسۀ وضع خود با سرمایه داران و مدیران به درکی مشخص از مقولۀ استثمار پی خواهند برد.  اما استخراج قانون ارزش و ارزش اضافی و نتایج سیاسی – تئوریکی که از آن متابعت می کند را باید در مکتب سوسیالیسم علمی بیاموزند. آنها برای  درک ماهیت روابطی که در آن استثمار می شوند و برای رهائی از این وضعیت و تغییر انقلابی آن  به اندیشۀ مارکس و سایر معلمان طبقۀ کارگر نیاز دارند. زمانی که آنها بخواهند از شناخت حسی به شناخت علمی و عقلانی برسند به علم، تاریخ، اقتصاد سیاسی، فلسفه، سیاست و غیره نیاز پیدا می کنند. نظریاتی که در این قالبها تدوین گردیده اند، در راستای مبارزات کارگران در پهنۀ گیتی به محک آزمون و خطا گذاشته شده و پیروزی و شکست های آنان، آن را پالایش داده و می دهد. تمام احتجاجات تئوریک و ایدئولوزیک یک قرنِ نظریه پردازان مارکسیست نیز بر سر چگونگی تطبیق و تکامل این نظرات با تحولات و تغییرات مشخص سرمایه داری و جوامع گوناگون سرمایه داری بوده است. مارکس، انگلس، لنین و غیره، با ضعف ها و قوتهایشان در ساختن این بنا سهم دارند - این آگاهی تئوریک خود بخودی بدست نیامده و تحول آن نیز خود بخودی نیست و تا در راستای پراتیک طبقۀ کارگر در پهنۀ گیتی با توجه به شکستها و پیروزی های جنبش سوسیالیستی، اصلاح و متحول نشود نمی تواند راهنمای عمل قرار گیرد. گسترش و پیروزی مبارزه کارگران در پیوند ارگانیک بین مبارزات اقتصادی- سیاسی آنان و این آگاهی است. پیوند بین حاملین این آگاهی (روشنفکران انقلابی و پیشروان کارگری) و توده های کارگر است. حبیب ساعی، روشنفکری که خود را در یک جنگ صلیبی با روشنفکران می بیند، تا آنجا پیش می رود که مجبور می شود به قلب ماهیت نقش روشنفکران انقلابی در رابطه با کارگران بپردازد.
حبیب ساعی با نفی این پیوند، با نفی وحدت یابی آگاهانۀ کارگران، (توجه کنیم او وحدت یابی کارگران را امری خود بخودی و نتیجۀ رشد اقتصادی سرمایه داری می داند)  با نفی برنامه، با تعظیم به جنبش خود بخودی، پیشروان جنبش کارگری و روشنفکران انقلابی و کنشگران اجتماعی طرفدار کارگران را به نظاره گری دعوت می کند و سرانجام اینها باید شرمساری خویش را در مقابل رنج و مبارزۀ کارگران ابراز کرده و برایشان هورا بکشند. البته ما از اینکه روشنفکران، کادرهای سندیکائی و حزبی، تکنوکراتها و بوروکراتها و مدیران واحد های صنعتی و تجاری و خدماتی دست بالا داشته باشند و یواش یواش کارگران و کارکنان واحدهای تولیدی و خدماتی را از کنترل و ادارۀ این واحدها دور نمایند، در بیم و هراسیم. ما می دانیم دانش و آگاهی و تخصص در دست روشنفکران و کادرها، "سرمایه" ای است که می تواند برای خودفروشی به سرمایۀ واقعی و یا دزدیدن قدرت از کارگران و زحمتکشان به کار رود. تاریخ سوسیالیسم قرن بیستم و تغییر ماهیت حزب و دولت شوروی و چین و غیره در مقابل ما قرار دارد و تمام کمونیستهای صادق را به پاسخگوئی در برابر این شکستها دعوت می کند. جواب عوامفریبانۀ آنارشیستهای شرمگین اینست: کارگران را به حال خود رها کنید. حزب و سندیکا را رها کنید. شعارهای وحدت طلبانه را رها کنید. تئوری و برنامه را رها کنید. خود سرمایه در کارگران وحدت ایجاد می کند و آگاهی از درون تضاد کار و سرمایه می جوشد که امری است حسی و مشخص – تجربه و عمل خود بخودی به کارگران می آموزد که چه می خواهند و چگونه آن را بدست آورند.
شکست سوسیالیسم موجود، محکی تجربی و عینی در مقابل ما و کارگران گذاشته که باید مورد تجزیه و تحلیل تئوریک قرار گیرد و از آن تئوری انقلابی سوسیالیسم قرن ۲۱  بدست آید. این یک کار عظیم علمی است و از همان منطقی پیروی می کند که هر کار تئوریک و علمی بزرگ باید آن را انجام دهد. برای این کار، اصول پایه ای اندیشمندان مارکسیست به ما کمک می کنند. مارکس در جدال تئوریک – سیاسی اش با بلانکیستها برای اولین بار با به کار بردن اصطلاح «دیکتاتوری پرولتاریا» [اصطلاحی که بلانکیستها برای توصیف حکومت پیشروان بکار می بردند] برای  توصیف حاکمیت کارگران، به مقابله با این تز بلانکیستی پرداخت که گویا می توان با تکیه بر گروههای نخبه و پیشرو و با اعمال دیکتاتوری قدرت را از بورژواری به نفع پرولتاریا بگیرند. این درک مارکسیستی که  پیروزی کارگران بر سرمایه داران در گروی «ایجاد جنبش مستقل و خود آگاه اکثریت وسیع» و «اعتلای ذهنی طبفۀ کارگر» است ما را مستقیماً به بحثمان با ساعی می کشاند. استقلال طبقاتی و اعتلای ذهنی به این معناست که هیج سازمان سیاسی و حزب سیاسی جای طبقه را نمی گیرد. سازمان کمونی و تجربۀ شورائی آن شکل از دولت کارگری را که باید جانشین دولت بورژوائی شود به ما  نشان می دهد. نه در روسیه شوروی و نه در چین و سایر کشورهائی که پا در راه نفی سرمایه داری و ساختمان سوسیالیسم نهادند، این جنبش مستقل و خودآگاه و اعتلای ذهنی طبقه کارگر که لازمۀ قدرت گیری واقعی شوراهای کارگران و زحمتکشان است به سرانجام نرسید و به جای دولت کارگری، دولتهای حزبی شکل گرفتند. ما به سهم خود در نوشته ها و طرح برنامه مان سعی کرده ایم به این معضل بپردازیم و فکر می کنیم که با کوششی همگانی و مبارزۀ ایدئولوژیک سالم و سازنده، پاسخ های سؤالاتمان را پیدا خواهیم کرد. به پاره ای از این پرسش و پاسخ ها توجه کنیم:
«زمینۀ ذهنی و فکری انقلاب اجتماعی طبقۀ کارگر، شناخت علمی و انقلابی این طبقه از نظام سرمایه داری و تکامل آن، شناخت موقعیت خود در این نظام، شناخت ضرورت و امکان سرنگونی انقلابی سرمایه داری و استقرار نظامی عاری از بهره کشی و امتیاز و ستم طبقاتی، بیزاری از تحمل وضع موجود، عزم و اراده برای تغییرات انقلابی و تحمل خطر و تلفاتی است که انجام هر عمل بزرگ تاریخی دربر دارد. با درک ضرورت و امکان انقلاب اجتماعی و تقویت اراده و عزم تغییر، چگونگی سازمان یابی درخور آن نیز بر بستر وضعیت عینی و تجارب مبارزات طبقۀ کارگر – چه در سطح داخلی و چه بین المللی – اهمیت و ضرورت حیاتی می یابد. بدین سان تئوری و سیاست انقلابی پرولتری و سازمان های انقلابی طبقۀ کارگر جزء شرایط ذهنی بسیار مهم و تعیین کنندۀ پیروزی انقلاب های پرولتری اند.»
-«استقرار قدرت دولتیِ انقلابی پرولتاریا تنها هنگامی می تواند به دگرگونی بنیادی جامعه منجر شود که به عنوان ابزار مهمی در مبارزۀ طبقاتی کارگران، زمینه های سیاسی، اجتماعی و فرهنگی را برای استقرار سوسیالیسم فراهم سازد.»
-«سوسیالیسم از لحاظ اقتصادی به معنی برقراری مالکیت اجتماعی بر وسایل تولید، برنامه ریزی تولید و توزیع در سطح جامعه، توسط ارگانی که از سوی کارگران و زحمتکشان تعیین می شود و مدیریت تولید توسط مولدان مستقیم در واحدهای مختلف تولید و کار است. هدف تولید در نظام سرمایه داری کسب سود حداکثر برای صاحبان وسایل تولید و مبادله است اما هدف سوسیالیسم، و از جمله تولید سوسیالیستی، نه سود خصوصی بلکه تکامل آزاد و بی وقفۀ تمام استعدادهای بدنی و ذهنی همۀ افراد جامعه و فراهم ساختن زمینه های سیاسی (از طریق پیشبرد و تکامل مبارزۀ طبقاتی پرولتاریا در جامعۀ سوسیالیستی)، و پیش شرط های اقتصادی و فرهنگی برای گذار به کمونیسم است که در آن هرکس به اندازۀ توانائی اش به جامعه خدمت می کند و به اندازۀ نیازش از محصولات و خدمات اجتماعی بهره می گیرد.»
- «سوسیالیسم به لحاظ سیاسی متکی بر دموکراسی پرولتری است که متضمن شرکت واقعی کارگران و زحمتکشان جامعه در طرح ریزی و اجرای تمام امور سیاسی، اقتصادی و فرهنگی جامعه است. مبنا و سرچشمۀ همۀ قوانین مدنی، سیاسی، اجتماعی و جزائی در جامعۀ سوسیالیستی، مالکیت اجتماعی وسایل تولید، نفی استثمار و هر گونه تبعیض و ستم در جامعه است. در جامعۀ سوسیالیستی حق و تکلیف به هم وابسته اند: هیچ تکلیفی بدون حق و هیچ حقی بدون تکلیف در این جامعه وجود نخواهد داشت.»
- «مبارزۀ طبقاتی، نیروی محرک مستقیم دگرگونی اجتماعی بنیادی در جوامع طبقاتی است. طبقۀ کارگر برای پیشبرد این مبارزه و انجام انقلاب اجتماعی نیازمند وحدت و تشکیلات است. مهم ترین سازمان هائی که پرولتاریا در طول تاریخ مبارزات طبقاتی خود به وجود آورده عبارتند از سندیکا یا اتحادیۀ کارگری، حزب سیاسی مستقل و انقلابی طبقۀ کارگر، شوراهای کارگری، کمیته های کارخانه و محل کار و سازمان سراسری برنامه ریزی اجتماعی - اقتصادی (پس از تسخیر قدرت سیاسی توسط این طبقه).» (طرح برنامۀ کارگران انقلابی متحد ایران - اصول نظری و مبانی سیاسی- آذرخش- شهریور ١٣٩٧)
در این میان روی مسألۀ حزب اندکی مکث کنیم: برای اینکار اصلاحیه ای را که در کنگرۀ لاهه-۱۸۷۲- انترناسیونال به تصویب رسید، بخوانیم:
«طبقۀ کارگر در مبارزه اش به ضد قدرت مشترک طبقات دارا نمی تواند به مثابۀ طبقه عمل کند مگر اینکه خود را در یک حزب سیاسی، متمایز از و مخالف با احزاب کهنی که طبقات دارا تشکیل داده اند متشکل سازد. این تشکل طبقۀ کارگر در یک حزب سیاسی برای تضمین پیروزی انقلاب اجتماعی و هدف نهائی آن یعنی الغای طبقات، اجتناب ناپذیر است. ترکیب [اتحاد یا ائتلاف] نیروهائی که طبقۀ کارگر تا کنون با مبارزات اقتصادی خود به وجود آورده است باید در عین حال همچون اهرمی برای مبارزۀ او به ضد قدرت سیاسی زمینداران و سرمایه داران به خدمت گرفته شوند. اربابان زمین و اربابان سرمایه همواره  امتیازات سیاسی خود را برای دفاع از انحصار اقتصادی خود و جاودانه کردن آن و به بردگی کشاندن کار به کار خواهند بست. از این رو فتح قدرت سیاسی به وظیفۀ بزرگ طبقۀ کارگر تبدیل شده است.»
هرچند حزب سیاسی طبقۀ کارگر باید نقش بسیار مهمی در تدوین، اشاعه و پیشبرد عملی سیاست انقلابی پرولتاریا و آموزش و آگاه کردن کارگران ایفا کند، هرچند حزب سیاسی انقلابی طبقۀ کارگر باید در مبارزه برای برانداختن قدرت سیاسی بورژوازی در صف مقدم نیروهای انقلاب قرار گیرد و مبارزۀ انقلابی را رهبری کند، اما دولت انقلابی کارگری نمی تواند دولت حزبی به معنی متعارف کلمه باشد. به عبارت روشن تر فرمانروائی طبقۀ کارگر معادل فرمانروائی حزب او نیست. دولت کارگری از نمایندگان شوراهای کارگری و نمایندگان شوراهای زحمتکشان غیر پرولتری تشکیل می شود. دولت شورائی باید در مقابل انتخاب کنندگان پاسخگو باشد. مسئولان این دولت در هر رده و جایگاهی باید به خواست انتخاب کنندگان قابل عزل و تعویض باشند. در تمام ارگان های این دولت که همان شوراها هستند تصمیمات عملی پس از بحث و مشورت کافی با رأی و براساس تبعیتاقلیتازاکثریتاتخاذ می شوند، مسئولان دولت کارگری یا به عبارت دیگر مسئولان شوراها نباید از هیچ امتیاز خاصی بهره مند باشند و حقوق آنها نباید از میانگین حقوق یک کارگر ماهر بیشتر باشد.»
ساعی و مدعیان به اصطلاح استقلال کارگران، باید به این نکته اذعان کنند که لازمۀ استقلال طبقاتی
کارگران و اعتلای ذهنی این طبقه، مسلح شدنشان به تئوری انقلابی و ایجاد سازمانهائ مستقل برای اعمال قدرت است. باید مکانیزمی که حزب و دستگاه اداری و فنی را از طبقه جدا می کند و از دل این جدائی منافع ویژه و ساختار طبقاتی جدید را بوجود می آورد، شناخت و راه های مبارزه با آن را جستجو کرد. وگرنه نفی حزب و دولت گذار، خود ساختمان سوسیالیسم را زیر سؤال می برد. حالا ما می دانیم که با نفی مالکیت خصوصی و تمرکز آن در دست دولت، هنوز با مالکیت اجتماعی سوسیالیستی فاصلۀ زیادی داریم. مالکیت دولتی و خصوصی اشکال حقوقی متفاوتی هستند که در اولی تصرف، اداره و کنترل توسط سازمان اداری و فنی اجرا می شود و در دومی توسط کارفرما و مدیران بخش خصوصی. حاصل هر دو تصاحب ارزش اصافی به نفع هیرارشی دولتی یا خصوصی است. از این رو مالکیت اجتماعی تا زمانی که اداره و کنترل وسایل تولید، برنامه ریزی تولید و توزیع در سطح جامعه، توسط ارگانی که از سوی کارگران و زحمتکشان تعیین نشود و مدیریت تولید توسط مولدان مستقیم در واحدهای مختلف تولید صورت نگیرد، تحقق نمی پذیرد. این مستلزم درهم شکستن سازمان اجتماعی کار بورژوائی در همۀ جنبه های فنی و اداری آنست. در این صورت هم به نگرانی حبیب ساعی پاسخ داده ایم (البته ما حق داریم از خودمان این سؤال را بپرسیم که آیا واقعاً حبیب ساعی نگران است؟) و هم به تعریف لنینی طبقۀ اجتماعی نزدیک می شویم. لنین در مقالۀ «آغاز بزرگ [ابتکارعظیم، ژوئن [۱۹۱۹» طبقۀ اجتماعی را چنین تعریف می کند:
«طبقات، گروه ھای بزرگی از مردم اند که برحسب جایگاھشان در نظام تاریخاً تعیین شدۀ تولید اجتماعی، برحسب روابط شان با وسایل تولید (که در غالب موارد در قانون تثبیت و فرمول بندی شده)، برحسب نقش شان در سازمان اجتماعی کار، و درنتیجه برحسب ابعاد سھم شان از ثروت اجتماعی و نحوۀ تصاحب آن، از یکدیگر متمایز می شوند. طبقات، گروه ھائی از مردم اند، که به خاطر جایگاه ھای متفاوتی که در نظام معین اقتصاد اجتماعی دارند، یکی از آنھا می تواند [ثمرۀ] کار دیگری را تصاحب کند.»
با استناد به این تعریف و استنتاج هائی که از تجربۀ شکست ساختمان سوسیالیسم در شوروی و چین و... بدست می آید می توانیم بگوییم که سازمان اجتماعی کار چه در عرصۀ فنی و خدماتی و چه در بخشهای اداری، نقش مهمی را همراه مالکیت ابزار و وسایل تولید و مبادله در ساختار طبقاتی جامعه بازی می کنند به ویژه هنگامی که در جامعه ای چون روسیه شوروی، مالکیت خصوصی لغو می شود و عمدۀ ابزار و وسائل تولید و مبادله تحت مالکیت دولتی درمی آید، درهم شکستن سازمان اجتماعی کار که هنوز بر معیارهای بورژوائی استوار است به اولویتی مهم بدل می شود. تا زمانی که کنترل و ادارۀ تولید کنندگان مستقیم بر روند تولید و مبادله، و مدیریت کارگری بر نقشه و برنامه مسلط نشود و تولید و توزیع با اصل هرکس به اندازۀ توانائی اش و به هرکس به اندازۀ کارش، منطبق نشده باشد نمی توان از مالکیت اجتماعی و گذار سوسیالیستی سخن گفت. واضح است که در این مرحله از گذار جامعه، کارگران بیش از هر موقعی دیگر به سیاسی شدن و دستیابی به آگاهی و فرهنگ برای ایفای نقش جدیدشان احتیاج دارند و در این راه سازمانهای طبقۀ کارگر از حزب و سندیکا و اتحادیه های کارگری تا شوراها و کمیته های کارخانه و سازمان مدیریت و برنامه ابزارهای مهمی در دست آنها برای تحقق این امر هستند. با سرنگونی سرمایه داری، نه هنوز بورژوازی و ریشه هایش از بین رفته و نه عادات و فرهنگ جامعۀ کهن که بسی دیرپاتر از خود سرمایه داریند. کارگران نه تنها با این دشمنان قدیمی هنوز مواجه اند، بلکه بوروکراسی و تکنوکراسی حزبی و دولتیِ برخاسته از درون قدرت حاکمۀ جدید، تهدیدی است برای قبضه کردن قدرت به نفع نوکیسه هائی که خبر از یک بورژوازی نوین می دهند. این مبارزه نیز همانند مبارزه برای سرنگونی سرمایه داری به وحدت، آگاهی و تشکل نیاز دارد. توده ای شدن وسائل ارتباط جمعی، زمینۀ مناسبی را فراهم آورده که کارگران و زحمتکشان راحت تر به آگاهی های سیاسی دسترسی پیدا نمایند. کم شدن فاصلۀ کار فکری و یدی که طلیعه های آن را در پیشرفت های تکنولوژی اتوماتیسم و روبوتیسم و تکنولوژی دیجیتالی می بینیم که قاعدتاً با سقوط سرمایه داری سرعت می گیرد، ابزارهای مهمی اند که اگردر دسترسی کارگران قرار بگیرند می تواند قدرت آنها را در حل تضاد کارفکری و یدی به نفع دنیای کار به طور کلی افزایش دهد. از هم اکنون، کارگران همراه با مبارزه با جلوه های گوناگون تسلط سرمایه، باید بیاموزند که چگونه با جلوه های گوناگون تسلط بوروکراسی و تکنوکراسی در درون جنبش کارگری و سازمانهای کارگری با مداخله گری آگاهانه مبارزه کنند.