​ساعی چگونه «مناسک حج اول ماه مه» را بجا آورده است؟ - صفحه 2

توجه، باز شدن در یك پنجره جدید. چاپ

شماره مطلب
​ساعی چگونه «مناسک حج اول ماه مه» را بجا آورده است؟
Page 2
Page 3
Page 4
Page 5
تمام صفحات


۱- «اهدای وحدت از سوی بورژوازی به کارگران »
ساعی می گوید: بورژوازی اجباراً بنا به نیازهای رابطۀ استثماریِ خود، وحدت را به کارگران اهدا کرده است. بر خلاف نظر ساعی، بورژوازی وحدتی به کارگران اهدا نکرد. اینکه مناسبات سرمایه داری و تکامل این مناسبات باعث شده اند که جامعه قطبی گردد یعنی در یک سو صاحبان وسایل تولید شکل بگیرند و در سوی دیگر کسانی که چیزی جز نیروی کارشان ندارند، یعنی اینکه بخش وسیع و فزاینده ای از توده های مردم در موقعیتی یکسان به عنوان فروشندۀ نیروی کار شکل بگیرند به معنی وحدت آنها نبود و نیست. کارگران در آغاز برای پیدا کردن کاری به شدت با هم رقابت می کردند (حتی هنوز چنین رقابتی در میان کارگران هست و مورد تأیید و تشویق بورژوازی قرار می گیرد. ایجاد و توسعۀ ارتش ذخیرۀ کار که جزء جدائی ناپذیر روند انباشت سرمایه داری است همواره به رقابت در میان کارگران دست کم میان کارکران شاغل و کارگران بیکار-  دامن می زند). هر کدام در فکر این بودند که گلیم خود را از آب بیرون بکشند. وحدت در امر سلبی نیست بلکه در امر ایجابی است. وحدت معینی بین کارگران از زمانی به وجود آمد که، به قول مارکس در فقر فلسفه، آنها کوشیدند رقابت میان خود را کنار نهند و برای نفع مشترکشان متحداً به مقابله با کارفرمایان بپردازند. زیرا هر یک به تنهائی در مقابل کارفرما و دستگاه دولتی محافظ او ناتوان بودند. بدین طریق بود که جنبش اتحادیه ای پس از شکست جنبش ماشین شکنی (لادیسم) به وجود آمد. پرودن این را نفهمیده بود و به همین جهت هم با سندیکا (اتحادیه) و هم با اعتصاب مخالف بود. مارکس این موضوع را به تفصیل در آخرین بخش فقر فلسفه توضیح داده است. در اینجا بد نیست شرایط و زمینه های شکل گیری وحدت کارگران، بویژه کارگران انگلستان، را از زبان مارکس بشنویم:
«نخستین تلاش های کارگران برای وحدت با یکدیگر همواره در شکل اتحادیه ها [combinations به انگلیسی و coalitions  به فرانسوی، اصطلاحی که در آن زمان برای تشکل یا اتحادیه به کار می رفت] به وقوع پیوسته است.
صنعت بزرگ خیلی از کارگران که یکدیگر را نمی شناسند در یک جا گرد می آورد. رقابت باعث اختلاف و شکاف در منافع آنان می گردد. اما حفظ مزدها، این منفعت مشترک آنها علیه کارفرما (تأکید از ماست)، آنان را در اندیشۀ مشترکی برای مقاومت، در تشکل متحد می کند. بدین سان تشکل همواره هدفی دوگانه دارد، متوقف کردن رقابت در میان خود کارگران به گونه ای که بتوانند رقابتی عمومی با سرمایه دار را به انجام برسانند. اگر هدف نخست مقاومت صرفاً حفظ مزدها بود، به مرور که سرمایه داران به نوبۀ خود برای سرکوب متحد می شوند، تشکل ها که در آغاز منفرد و جدا ازهم بودند، به صورت گروه هائی [از تشکل ها] مستقر می گردند و در مقابل سرمایۀ همواره متحد، حفظ تشکل برای کارگران از حفظ مزدها لزوم بیشتری پیدا می کند. این امر آنقدر حقیقت دارد که اقتصاددانان انگلیس دچار شگفتی می شوند از اینکه می بینند کارگران بخش قابل توجهی از مزدشان را فدای اتحادیه ها می کنند که از دید اقتصاددانان تنها برای مزد تشکیل شده اند. در این مبارزه – که یک جنگ داخلی واقعی است – تمام عناصر لازم برای نبرد آیندۀ متحد، گرد هم می آیند و تکامل می یابند. هنگامی که به این نقطه رسیدند تشکل خصلتی سیاسی می یابد. شرایط اقتصادی، نخست توده های کشور را به کارگر تبدیل کرده بود. سلطۀ سرمایه برای این توده وضعیت مشترک و منافع مشترکی ایجاد کرد. بدین سان این توده، هم اکنون طبقه ای در مقابل سرمایه دار است اما هنوز طبقه ای برای خود نیست. در مبارزه، که تنها برخی مراحلش را خاطر نشان کردم، این توده متحد می شود، و به صورت طبقه برای خود متشکل می گردد. منافعی که از آنها دفاع می کند به منافع طبقاتی مبدل می گردند. اما مبارزۀ طبقه با طبقه مبارزۀ سیاسی است.» مارکس این بحث و کتاب فقر فلسفه را چنین به پایان می رساند:
«... درگیری بین پرولتاریا و بورژوازی مبارزۀ طبقاتی است، مبارزه ای که در عالی ترین بیان خود [تجلی خود]، انقلابی تام و تمام [totale, total] است. از سوی دیگر آیا شگفت آور است که جامعه ای که مبتنی بر مقابلۀ طبقات است به تضادی خشن، به برخوردی تن به تن همچون آخرین راه حل منجرگردد؟ نگوئید که جنبش اجتماعی نافی جنبش سیاسی است. هیج جنبش سیاسی وجود ندارد که در همان حال جنبشی اجتماعی نباشد. تنها در نظمی از امور که دیگر طبقات و تضاد طبقاتی وجود نداشته باشند است که تحولات اجتماعی دیگر انقلابات سیاسی نخواهند بود. تا آن زمان، در آغاز هر تغییر عمومی جامعه آخرین کلام علم اجتماعی همواره چنین خواهد بود: «نبرد یا مرگ، مبارزۀ خونین یا نابودی. مسأله ناگزیر چنین مطرح خواهد شد» (ژرژ ساند)»
به روشنی دیده می شود که برخلاف تصور ساعی، از نظر مارکس وحدت را بورژوازی به کارگران هدیه نکرد بلکه علت وحدت کارگران نفع مشترک آنها در مبارزه با کارفرمایان بود که به ایجاد اتحادیه ها، نخستین شکل سازمان یابی کارگران منجر گردید.
ساعی می نویسد: «مارکس مشخصاً به آنان [کارگران] یادآوری می‌کرد که دیگر نباید خود را براساس سیستم اصنافِ فئودالی و مناسبات استاد شاگردی متکی بر نظام فئودالی تصور کنند بلکه باید بر موج خروشان صنعتی نیمۀ قرن نوزده تکیه زده و وحدتی را که بورژوازی اجباراً بنا به نیازهای رابطۀ استثماریِ خود، به آنها اهدا کرده، مبنای سرنگونی او قرار دهند.»
درست است که مارکس سیستم صنفی و سیستم استاد شاگردی را که جزئی از نظام فئودالی اند نسبت به تولید کارگاهی (مانوفاکتور) و کارخانه ای، نظامی عقب مانده و ارتجاعی می داند و کارگر صنعتی مدرن و سازماندهی سرمایه دارانۀ کار را دارای پتانسیل حرکت مستقل و انقلابی کارگران ارزیابی می کند اما واقعیت این است که مارکس هرگز نگفته که بورژوازی به کارگران وحدت اهدا کرده است. بورژوازی تنها کارگران را به گرد یکدیگر جمع کرده چون این کار باعث افزایش حجم تولید، افزایش بارآوری کار به خاطر تقسیم کار و کاهش هزینه ها، بهره برداری بیشتر و بهتر از بارآوری اجتماعی کار (یا تصاحب بارآوری کار جمعی علاوه بر کارهای انفرادی یا به عبارت دیگر بهره برداری از سینرژی [(بزرگ تر بودن کل از جمع سادۀ اجزا)] و غیره می گردد. تکرار می کنیم: آنچه باعث وحدت کارگران می شود منافع مشترک آنها در مقابل بورژوازی و به ضد بورژوازی است نه صرفا گردآمدن شان در زیر یک سقف و کار مشترکشان در روند اجتماعی واحدی که رابطۀ بین کار و سرمایه ایجاد می کند. اینها زمینه اند اما نه بیانگر وحدت اند و نه موجد آن. انسان ها همواره در زمینۀ موجود و شرایط موجود فعالیت می کنند، در شرایط عینی ای که در ایجاد آن دخالت نداشته اند یا مستقیما و آگاهانه دخالت نداشته اند. آنچه موجد وحدت است وجود منافع مشترک کارگران در مقابل سرمایه داران و درک این موضوع از سوی کارگران است.
شیوۀ برخورد ما «اثبات» گفته های خود با تکیه برنقل قول نیست. با این حال نقل جمله ای در مورد عامل وحدت کارگران از مقدمۀ «ائتلاف دموکراسی سوسیالیستی و اتحادیۀ بین المللی کارگران، گزارش و اسناد منتشر شده طبق تصمیم کنگرۀ لاهه انترناسیونال - ۱۸٧٢» - اثر مارکس و انگلس، در اینجا مفید به نظر می رسد:
«اتحادیۀ بین المللی کارگران [انترناسیونال اول] با هدف گرد آوردن نیروهای پراکندۀ پرولتاریای جهان در مجموعه ای واحد و بدین سان برای تبدیل شدن به نمایندۀ زندۀ اشتراک منافعی که کارگران را وحدت می بخشد می بایست درِ خود را به روی سوسیالیست های گوناگون باز گذارد.» (تکیه بر کلمات از ماست. سند منبع در سایت آذرخش قابل دسترسی است.)
یک بار دیگر دیده می شود که از دید بینیانگذاران انترناسیونال از جمله مارکس و انگلس، عامل وحدت بخش کارگران اشتراک منافع آنهاست، منافعی که نقطۀ مقابل منافع بورژوازی و نظام سرمایه داری به طور کلی است. بدین سان بورژوازی نمی تواند اهدا کنندۀ وحدت به کارگران باشد. متأسفیم از اینکه در مقابل اظهارات ساعی مبنی بر اینکه بورژوازی وحدت به کارگران اهدا کرده، مجبوریم این نکتۀ بدیهی را که وحدت کارگران محصول اشتراک منافع آنهاست و در تقابل با سرمایه داران شکل می گیرد، چند بار در این نوشته تکرار کنیم. (1)
ساعی درکی مکانیکی از وحدت ارائه می دهد. در بهترین حالت برخی شرایط عینی را می بیند اما به عوامل ذهنی (آگاهی و درک ضرورت تشکل از سوی کارگران و حرکت آنان در این زمینه) بی اعتناست و حتی با بدگمانی و نفرت به آن نگاه می کند. کارگران در برخورد ساعی بیشتر ابژه اند و نه سوژه. حداقل چیزی که می توان گفت این است که به کارگران به عنوان فاعل و آگاه و خلاق شرایط جدید (گیریم به صورت بالقوه) نگاه نمی کند. گفتیم که در مورد شرایط عینی هم تنها برخی از آنها را می بیند (مانند گردآمدن کارگران در پروسۀ اجتماعی تولید سرمایه دارانه) و به جنیۀ دیگر این شرایط که عبارتند از استثمار و بیگانه سازی و تشدید اتمیزه کردن کارگران در رابطه با سرمایه داران (به رغم اجتماعی شدن روند تولید) توجه ندارد.
وحدت کارگران، مانند هر پدیدۀ دیگر، نیازمند یک رشته شرایط عینی و ذهنی است. شرایط عینی در این مورد عبارت است از منافع مشترک که ناشی از وضعیت مشترک کارگران است (اینکه زیر ستم و استثمار و غیره قرار دارند). این منافع با وضعیت حاکم یعنی سلطۀ سرمایه ناسازگارند و رابطۀ سلبی بین آنها برقرار است و نه ایجابی.
شرایط ذهنی وحدت عبارتند از درک کارگران از وضعیت مشترک و علل آن، از منافع مشترکشان، درک این موضوع که با عمل مشترک (با کسان دیگری که همان درد و همان منافع را دارند) دستیابی به منافع مشترک ممکن است. همچنین درک ضرورت سازمان یابی و حرکت در آن سمت که برای هر عمل مشترک لازم است. برخی از این سازمان ها موردی و موقتی ad hoc هستند که پس از انجام عملی دیگر ضرورت خود را از دست می دهند و برخی دیگر می توانند سازمانی دائمی یا با افق زمانی دراز مدت باشند.
ممکن است گفته شود که سرمایه از زمانی که شمار قابل توجهی از کارگران را در کار تعاونی (یعنی کار مشترک در یک کارگاه، کارخانه، مزرعه، معدن و غیره) گرد هم می آورد – و گرایش عمومی تکامل سرمایه چنین است – به هر حال نوعی وحدت در میان آنها برقرار می کند. واقعیت این است که چنین «وحدتی» که سرمایه برای بهره کشی بیشتر از کار به وجود آورده، وحدت کارگری نیست و کارگران نسبت به چنین وحدتی بیگانه اند همان گونه که نسبت به وسایل تولید و روند کاری که آنها را به هم پیوند می دهد بیگانه اند. مارکس در فصل ۱٣ جلد اول کتاب سرمایه (تعاون) می نویسد:
«... همکاری [تعاون] کارگران مزدی صرفا معلول سرمایه ای است که آنها را به طور همزمان در اشتغال دارد. پیوند میان عملکردهای انفرادی آنها و وحدت شان به مثابۀ یک هیأت مولد در بیرون از آنها قرار دارد ، در سرمایه که آنها را گرد هم می آورد و در دست خود نگه می دارد. پیوستگی زنجیروار کارهایشان بر آنان به لحاظ ایده همچون نقشۀ سرمایه دار جلوه می کند و وحدت هیأت مشترکشان در عمل همچون اتوریتۀ [آمریت، اقتدار] او، همچون قدرت اراده ای بیگانه که عمل آنان را تابع ارادۀ خود می سازد.» (تکیه بر کلمات از ماست). مارکس کمی بعد می افزاید: «[کارگران] هنگامی که همکاری می کنند، هنگامی که اعضای یک هیأت مولد فعال را تشکیل می دهند، صرفاً شیوۀ خاصی از هستی سرمایه اند.»
ساعی گرد هم آوردن نیروی کار و به زنجیر کشیدن آن توسط سرمایه برای استثمار بیشتر و مسخ شدن کارگر به شکلی از هستی سرمایه را «وحدتی» می داند که سرمایه دار به کارگر «اهدا» کرده است و افسوس می خورد که کارگران و نیروهای چپ قدر این وحدت و ادغامی از این نوع را ندانسته اند!
٢- درک ساعی از کار مجرد و فرمول استعاری او «پرواز تجریدی کار مشخص به کار مجرد»
ساعی می نویسد: «مارکس مشخصاً به آنان یادآوری می‌کرد که دیگر نباید خود را براساس سیستم اصنافِ فئودالی و مناسبات استاد شاگردی متکی بر نظام فئودالی تصور کنند بلکه باید بر موج خروشان صنعتی نیمۀ قرن نوزده تکیه زده و وحدتی را که بورژوازی اجباراً بنا به نیازهای رابطۀ استثماریِ خود، به آنها اهدا کرده، مبنای سرنگونی او قرار دهند. مارکس سیالیت این تاریخ، تاریخ مبارزۀ طبقات را احساس می‌کرد و به ‌خوبی نشان می‌داد که در آن لحظه از رشد مبارزۀ طبقاتی، پروازِ تجریدِ کارِ مشخص به کار مجرد ممکن گشته سیالیت مبارزه و رشد مناسبات سرمایه‌داری امکان داده است که معدن‌چیان و فلزکاران، نجاران و ریسندگان، دوزندگان و قالی‌باف‌ها، درودگران و کوزه‌گران، خیاطان و نساجان و دباغان و رنگرزان و عمله‌ها و دست‌فروشان و سنگ‌تراشان و آهنگران و...  با صنعتی‌شدنِ هرچه بیشتر تولیدِ اجتماعی و تشدید تقسیم کار و رابطۀ استثماری، دیگر چیزی جز جوهرِ حرفه‌هایشان، یعنی کارگر نباشند؛ سرمایه عصارۀ حرفه‌های آنان را مکیده و در نیروهای جدید تولیدی دمیده و متجسم کرده و در نتیجهْ آنها را به نیروی کاری خالص، بی‌اصل و نسب‌، به پرولتاریایی همه کاره و هیچ کاره تبدیل کرده است؛ دیگر آنها سوبژکتیویتۀ محض هستند، انسانِ "از دو سو آزادی" که در این موقعیت، در این پرواز تجرید، امکان فتح قلل مرتفع بشری را به کف آورده است.»
منظور ساعی از «سیالیت تاریخ مبارزۀ طبقات» چیست؟ آیا معنی آن پویائی و حرکت است یا انعطاف یا چیز دیگر؟ به نظر می رسد که او عمداً اصطلاح مبهمی برای پرهیز از صراحت و بیان روشن نظرات خود به کار می برد! آیا این مقوله ای برای ایجاد ارعاب در ذهن خوانده نیست؟! ساعی همچنین روشن نمی کند که تقلیل سیالیت و تطور تاریخی به مشتی مواضع برنامه‌ای یعنی چه؟ سیالیت و تطور تاریخی چیست و چگونه به مشتی مواضع برنامه‌ای تقلیل یافته است؟ این مواضع برنامه ای که تقلیل یافتۀ سیالیت تاریخی است چه چیز است؟
معنی گفته های ساعی در بالا چیست؟ آیا کار مارکس این بوده که به کارگران بگوید نباید خود را در سیستم صنفی و فئودالی تصور کنند و باید بر امواج خروشان صنعتی نیمۀ سدۀ نوزدهم تکیه کنند و وحدت اهدائی بورژوازی را مبنای سرنگونی او قرار دهند؟ ما نشان دادیم این گفتۀ ساعی که بورژوازی به کارگران وحدت اهدا کرده کاملا نادرست است و مبنای وحدت و هویت کارگران درک منافع مشترک آنها و تقابلشان با بورژوازی است و نه «ادغام در سیکل بازتولید سرمایه» و یا شرکت در مدیریت جامعۀ بورژوائئ. حال به آنچه از نظر ساعی مارکس با «احساس سیالیت تاریخی و تاریخ مبارزۀ طبقات» به کارگران «نشان داده» بپردازیم. ساعی می گوید مارکس به کارگران نشان داد نباید خود را در سیستم صنفی و فئودالی تصور کنند. باید گفت اگر کارگران به طور عینی در درون «سیستم اصناف و  مناسبات استاد شاگردی متکی بر نظام فئودالی» نباشند یعنی اگر شاگرد و یا کارکن در این نظام نباشند با احتمال زیاد خود را براساس سیستم صنفی تصور نمی کنند و به راهنمائی مارکس در این زمینه که خود را در چه مناسباتی تصور کنند نیازی ندارند! (بی گمان در میان کارگران هم مانند دیگر طبقات، و البته کمتر از آنها، افرادی وجود دارند و وجود خواهند داشت که دُن کیشوت وار تغییر شرایط زندگی را درنیابند و در توهمات گذشته زندگی کنند.) تصور درست از وضعیت کارگر را تجربیات روزانه و شناخت حسی به آنها می دهد. اگر کارگر در کارخانه و صنعت بزرگ کار کند به طور روزانه تفاوت میان روش کار و شرایط کار و مناسبات با بالادست و سهم از تولیدات و غیره را با کسی که در شرایط صنفی کار می کند می بیند (این دومی می تواند یک دوست، یک همسایه، یکی از بستگان و یا خود او در زمان گذشته باشد) و برای این مشاهدات روزانه و شناخت حسی – که مبنای تصور است – کارگری که در کارخانه کار می کند نیازی به مارکس یا کس دیگری ندارد. نیاز او به اندیشۀ مارکس و به طور دقیق تر نیازش به علم، تاریخ، اقتصاد سیاسی، فلسفه، سیاست و غیره از زمانی مطرح می شود که بخواهد شناخت عقلانی و علمی از وضعیت خود به دست آورد، یعنی به ماهیت روابط موجودی که در آن به سر می برد پی ببرد و برای تغییر انقلابی آنها تلاش ورزد. ساعی برای اینکه یک گام به جلو بردارد و مارکس را صرفا توصیف کنندۀ وضع موجود تصویر نکند استعاره ای به کار می برد که در واقع هیج ربطی به موضوع ندارد. او از« پروازِ تجریدِ کارِ مشخص به کار مجرد» حرف می زند که گویا باعث شده سرمایه، تمام حرفه ها و تخصص های گوناگون، یعنی هرگونه کار مشخص را به کار مجرد و همۀ کارگران را صرفاً به مجری کار مجرد و «همه کاره و هیچ کاره» و «سوبژکتیویتۀ محض» (؟)  تبدیل کند و اینکه چنین وضعیتی در این «پرواز تجرید»، «امکان فتح قلل مرتفع بشری» را برای کارگر به وجود آورده است!
این «پرواز تجرید کار مشخص به کار مجرد» به چه معنی است؟ آیا ساعی تصور می کند که شیوۀ تولید سرمایه داری کار مشخص را از میان برده است یا خواهد برد؟ آیا با سلطۀ روابط سرمایه داری دیگر برق کار، مونتاژکار، رفتگر، برنامه نویس، آرایشگر، بتون ریز، قالب بند، مهندسٍ، خیاط، ریسنده، راننده، سیمکش، فروشنده، انباردار، معلم، پرستار، پزشک، نجار، فیزیکدان، خدمتکار هتل، ریاضی دان، زیست شناس، سرایدار، نگهبان شب، ستاره شناس، جوشکار و غیره... وجود ندارند یا نخواهند داشت؟ آیا همه «کار مجرد» خواهند کرد و «کالا یا خدمت مجرد» تولید خواهند کرد؟ هیچ آدم عاقلی چنین تصوری نمی کند. همان گونه که اگر مثلا ساعی به فروشگاهی برود و خواستار خرید «کالا»، صرفاً کالا، یعنی کالای مجرد باشد و نه مثلا شکر، کفش، سیب زمینی، دستمال کاغذی، حافظۀ کامپیوتر، صفحۀ موسیقی یا مایع ظرف شوئی و غیره، مجبور می شود دست خالی از فروشگاه برگردد، چون صرفاً کالا یا کالای مجردی نمی تواند پیدا کند، به همین طریق سرمایه دار هم نمی تواند «نیروی کار مجرد» بخرد یا کارگری که «کار مجرد» انجام دهد استخدام کند. سرمایه دار تراشکار، برقکار، متخصص ماشین های ریسندگی و بافندگی، برنامه نویس، نظافت چی، رانندۀ لودر، ماشین نویس، پرسکار، بنا و معمار، فروشنده، مسئول خرید، حسابدار، مهندس شیمی، نگهبان شب و غیره استخدام می کند. یعنی کارگرانی که کار مشخص انجام می دهند حتی «کارگر ساده» نیز، هم در عمل و هم در تحلیل ها و ارزیابی های اقتصادی و آمارها و غیره، بیانگر کار مشخص و معین است.  کارگری هم که به دنبال کار است هرچند ممکن است مهارت ها و تخصص های قبلی اش خریدار نداشته باشند اما باید بتواند نوعی کار مشخص مورد تقاضای بازار کار انجام دهد و گرنه بیکار خواهد ماند. چون کار مشخص از بین نرفته است و نخواهد رفت. کار مشخص موجد ارزش مصرف است و ارزش مصرف برای رفع این یا آن نیاز. بدین سان کار مشخص از بین رفتنی نیست. ساعی می گوید سرمایه دار آنها [کارگران یا پیشه وران و صنعتگران] را به «نیروی کاری خالص، بی‌اصل و نسب‌، به پرولتاریایی همه کاره و هیچ کاره تبدیل کرده است.» به عبارت دیگر ساعی در واقع می گوید که کار مشخص از بین رفته است! روشن است که یک رشته کارهای مشخص قدیمی از بین رفته اند و یک رشته کارهای مشخص کنونی هم از بین خواهند رفت. تکنیسین های مسئول کارت های سوراخ دار که در کامپیوترهای قدیمی کاربرد داشتند با تغییرات عظیمی که درفناوری کامپیوتر به وجود آمده اکنون دیگر وجود ندارند. همچنین حرفۀ عکاسی (غیر از عکاسی های هنری یا بسیار تخصصی) یا دباغی به شکل سابق یا درشکه رانی به صورت قدیم تقریبا از میان رفته اند. محصولات و روندهای تولید دائما تغییر می کنند و محصولات و روندهای تولید جدید جایگزین محصولات و روندهای قدیمی می شوند، یک رشته مهارت ها از بین می روند، اما کارهای مشخص جدید و مهارت های جدید – و به میزانی بیشتر و متنوع تر از گذشته – به وجود می آیند.
با تکامل ماشینیسم و بویژه  در سیستم تیلوری یک رشته مهارت های فردی کارگران کاربرد فردی خود را ازدست دادند. یا این مهارت ها به صورت عملیات مکانیکی و غیره به ماشین ها منتقل شدند، یا به صورت «متد» (در معنی تیلوری آن) در آمدند یعنی روش های استاندارد شدۀ کار که معمولا با وسایل تولید جدید و در چارچوب تقسیم کار و  تولید کارخانه ای قابل اجرا هستند و بدین طریق از اختیار کارگران خارج می شوند و به مالکیت سرمایه یا زیر کنترل آن در می آیند. اگر تیلوریسم را در نظر بگیریم حرف ساعی می تواند بیانگر بخشی از واقعیت باشد. اما او چند چیز را از نظر دور می دارد که باعث می شوند گفتۀ او اساسا نادرست از آب درآید: یکی اینکه همواره مهارت های جدید و کارهای مشخص جدید به وجود می آیند که در گذشته وجود نداشتند، یعنی اگر کار مشخصی از میان می رود کار مشخص دیگری جای آن را می گیرد یا جذب کار مشخص جدیدی می شود.. دوم اینکه روش های تیلور تنها در یک رشته تولیدات معین عملی هستند (اساسا در تولید انبوه محصولات و روندهای ناپیوسته) و نه در همۀ روندها. افزون برآن، تیلوریسم حتی در مواردی هم که کاربرد دارد به خاطرات نتایج منفی اش (برای سرمایه دار) تا حدود زیادی تغییر کرده یا کنار گذاشته شده است. به هر حال تیلوریسم هرگز به دنبال آن نبود که کار مشخص را از میان بردارد بلکه آن را تکه تکه، استانداردی، قابل سنجش دقیق و قابل کنترل می کرد و کارهای مشخص جدید هم به وجود می آورد مانند انواع کنترلگران، مهندسان و تکنیسین های «متد » و غیره.
 حال که دیدیم کار مشخص از میان نمی رود پس این «پرواز تجرید کار مشخص به کار مجرد» چیست؟ پرواز مورد نظر ساعی در عالم واقع صورت نمی گیرد، چون کار مشخص هرگز از میان نخواهد رفت. پس چنین پرواز تجریدی در عالم واقع، عالم مادی، وجود نخواهد داشت و صرفا تصویری ذهنی است.
 پرسشی که می تواند مطرح شود این است که پس کار مجرد چیست و چرا از آن سخن گفته می شود؟ پاسخ این است که کار مجرد نخست در توضیح ارزش کالا مطرح شده است. منظور از کالا محصولی است که برای مبادله یا فروش تولید می شود. هر کالائی واجد دو نوع ارزش است یکی ارزش مصرف کالاست که بیانگر توانائی آن در رفع یک نیاز انسانی است. هر کالا در همان حال دارای ارزش مبادله است که بیانگر امکان مبادلۀ آن با کالای دیگر است. همان گونه که مارکس در جلد اول سرمایه – بویژه در فصل نخست – توضیح داده مبادلۀ کالاهای مختلف با یکدیگر بیان یک نوع  برابری میان آنهاست. اما مبنای این برابری نمی تواند خواص فیزیکی یا شمیائی یا اندازه و شکل کالاهائی که با هم مبادله می شوند باشد. چون محصولاتی با خواص کاملا متفاوت فیزیکی و شیمیائی و غیره با هم مبادله می شوند. به علاوه دو محصول عینا یکسان به لحاظ خواص فیزیکی و شمیمیائی و شکل و اندازه با هم مبادله نمی شوند. پس چه چیز مشترکی در کالاهای کاملا مختلف به لحاظ خواص فیزیکی و شیمیائی و شکل و اندازه شان وجود دارد که باعث می شود با هم «برابر» باشند و در نتیجه با یکدیگر مبادله شوند؟ وجه مشترک بین کالاهائی که با هم مبادله می شوند این است که همۀ آنها محصول کارند. اما محصولات متفاوتی که با هم مباله می شوند محصول کارهای مشخص متفاوتند، مقداری گندم با مقداری آهن مبادله می شود کار مشخص یا نوع کاری که برای تولید گندم انجام شده با کار مشخص یا نوع کاری که برای تولید آهن صورت گرفته فرق دارد. پس کار مشخص نمی تواند مبنای مبادلۀ بین دو کالا باشد. بنابراین مبنای مبادلۀ دو کالا با هم، کار مشخص نیست، بلکه این است که هر دو محصول کار به طور کلی اند یعنی محصول ِصرف کار یا  کار مجرد هستند. یعنی به صرف اینکه هر دو محصول فعالیت انسانی، مصرف توانائی های جسمی و ذهنی انسان – برای تولید هستند. طبیعتاً در رابطۀ برابری ارزش دو کالا که با هم مبادله می شوند، معیار و اندازه ای کمّی هم برای سنجش ارزش وجود دارد و آن زمان کار است. از آنجا که برای تولید یک کالا، تولید کنندگان زیادی می توانند وجود داشته باشند که بازده کارهایشان متفاوت است و بنابراین زمان های متفاوتی برای تولید یک کالا صرف می کنند، معیار ارزش نه کار فردی برای تولید یک کالا، بلکه کار اجتماعاً لازم یا متوسط اجتماعی کار لازم برای تولید آن کالاست. به عبارت دیگر ارزش هر کالا را کار مجرد اجتماعاً لازم برای تولید آن تعیین می کند. کار مجرد وجود خارجی ندارد. کار مجرد تنها به صورت صرف فعالیت جسمی و ذهنی انسان برای تولید – مستقل از اینکه چه تولید می کند – تعریف می شود. آنچه بالا تر در مورد ارزش و کار مجرد و کار مشخص و زمان کار و غیره گفتیم الزاما و صرفاً برای جامعۀ سرمایه داری نیست، بلکه برای جامعه ای است که در آن تولید کالائی یعنی تولید برای فروش حاکم است. به همین جهت است که در بحث ارزش هنوز از استثمار سخنی در میان نیست. کار مجرد ربط مستقیمی به استثمار ندارد.
پس ربط ارزش یا مبنای آن که کار مجرد است با چامعۀ سرمایه داری چیست؟ جامعۀ سرمایه داری جامعه ای است که در آن نه تنها تولید کالائی حاکم است بلکه نیروی کار – یعنی توانائی های جسمی و ذهنی  انسان برای تولید – هم به کالا تبدیل شده است. در این جامعه کسانی وجود دارند که تنها صاحب نیروی کار و فاقد وسایل تولید و وسایل معیشت اند و کسان دیگری که صاحب وسایل تولید و قادر به خرید نیروی کار هستند. دستۀ دوم با خرید نیروی کار دستۀ اول و مصرف آن در تولید، ارزشی به دست می اورند که از ارزشی که برای نیروی کار پرداخته اند بیشتر است و این مازاد ارزش اضافی نام دارد.
دستاورد مهم و اساسی مارکس در اقتصاد سیاسی نه قانون ارزش و تجزیه و تحلیل کار مجرد، بلکه کشف ارزش اضافی است. قانون ارزش – کار پیش از مارکس نیز توسط اقتصاددانان کلاسیک، اسمیت، ریکاردو و دیگران بیان شده بود. البته مارکس قانون ارزش را کامل تر و دقیق تر از اقتصاد دانان پیش از خود بیان کرده است اما کار اساسی مارکس در اقتصاد سیاسی کشف ارزش اضافی و قانونمندی های آن است. اینکه کارگر نه کار خود بلکه نیروی کار خود را به سرمایه دار می فروشد و سرمایه دار با مصرف نیروی کار در روند تولید ارزشی بیش از ارزشی که برای خرید نیروی کار پرداخته به دست می آورد. اساس جامعۀ سرمایه داری و استثمار کار توسط سرمایه، قانون ارزش اضافی است و نه «پرواز تجرید کار مشخص به کار مجرد» که دیدیم بی معنی است.
کار مجرد علاوه بر کاربردی که در توضیح قانون ارزش دارد به درک این موضوع نیز کمک می کند که تمامی محصولات نتیجۀ کارند، همۀ ثروت های جامعه، غیر از منابع طبیعی، محصول کارند. حتی خودِ سرمایه محصول کار است، سرمایه بیان کار فشردۀ گذشته، کار مرده است که در رابطۀ اجتماعی معینی به صورت وسایل تولید در مقابل کار زنده – کارگر مولد – قرار می گیرد. سرمایه به عنوان رابطۀ اجتماعی بیان کار بیگانه شده است.
ما مجبور بودیم نکات بالا را که در هر کتاب اقتصاد سیاسی مارکسی وجود دارد در اینجا تکرار کنیم تا نشان دهیم استعارۀ «پرواز تجرید کار مشخص به کار مجرد» که ساعی همچون شاه کلیدی در دست گرفته و با آن می خواهد قفل مبارزۀ طبقاتی را بگشاید، در واقع هیچ چیزی را در این رابطه توضیح نمی دهد. کار مجرد چنانکه گفته شد مختص سرمایه داری نیست، بلکه بیانگر ارزش کالا در جامعه ای است که در آن تولید کالائی حاکم است. کار مجرد به خودی خود بیانگر استثمار نیست و افزون بر آن محصول مبارزۀ طبقاتی نیست (دست کم محصول مبارزۀ طبقاتی بین پرئلتاریا و بورژوازی نیست). سرمایه داری کار مشخص را از میان برنمی دارد. بی گمان با رشد تولید، بویژه ماشینیسم، و رشد نیازها و تغییرات روش تولید کارهای مشخص نسبت به گذشته تغییر می کنند. برخی از کارهای مشخص از بین می روند، برخی از آنها با هم ترکیب می شوند و به صورت کار مشخص جدیدی در می آیند، برخی تجزیه می شوند و فعالیت ها و کارهای مشخص تازه ای ایجاد می کنند. به طور کلی در سیر تکامل جامعۀ سرمایه داری، تنوع کار مشخص و مهارت های مربوط به آن بیشتر و بیشتر می شود.