​ساعی چگونه «مناسک حج اول ماه مه» را بجا آورده است؟ - صفحه 3

توجه، باز شدن در یك پنجره جدید. چاپ

شماره مطلب
​ساعی چگونه «مناسک حج اول ماه مه» را بجا آورده است؟
Page 2
Page 3
Page 4
Page 5
تمام صفحات


٣ - «هویت کارگری»، «ایجاد رابطۀ ایجابی با سرمایه» و «سیالیت تاریخی»
ساعی معتقد است که مارکس با انترناسیونال اول به افق اتحاد کارگران جان بخشید. ولی انترناسیونال اول ساختۀ مارکس نبود و به قول خود مارکس – بی آنکه بخواهد تعارف تکه پاره کند- آفریدۀ پرولتاریا بود: پرولتاریای پیشرو اروپا و آمریکا. این نهاد کمابیش در شرایطی که در بالا گفته شد شکل گرفت – درک وضعیت کارگری، درک شرایط رهائی کارگران، انتقال تجربیات بین المللی و آموزش و غیره.
ساعی می گوید: «این افقِ اتحاد که مارکس با انترناسیونال اول به آن جان می‌بخشد مبنای شکل‌گیری نوعی"هویت کارگری" گشت که زمینه‌ساز جا‌افتادنِ قطعی طبقه در رابطۀ ایجابی خود با سرمایه در قرن بیستم بود. وجود این هویت کارگری و نهادهایی که در آنها عینیت می‌یافت، یعنی واسطه‌های اجتماعیِ طبقه، موجب ادغام هرچه بیشتر بازتولید نیروی کار در سیکل سرمایه گشت به‌ طوری‌ که از انقلاب آلمان (۱۹۱۹) تا مه  ۱۹۶۸ فرانسه ما با دورانی روبرو شدیم که علیرغم افت ‌و‌ خیزها، شورش‌ها و انقلاب‌هایش، طبقۀ کارگر در مدیریت جامعه سهیم بود.»
رابطۀ ایجابی طبقۀ کارگر با سرمایه یعنی چه؟ ادغام هرچه بیشتر بازتولید نیروی کار در سیکل سرمایه یعنی چه؟ بازتولید نیروی کار همواره در سیکل سرمایه وجود دارد و ربطی به مبارزۀ طبقاتی و هویت کارگری ندارد. ببینیم سیکل سرمایه چیست:
فرمول عمومی سیکل سرمایه رابطۀ پول – کالا – پول یاM-C-M’ است (فرمول از چپ به راست خوانده می شود) که در آن M علامت پول یا پول – سرمایه در آغازسیکل است و C علامت کالا و M-C به معنی تبدیل پول به کالا وC-M یا C-M’ بیانگر تبدیل کالا به پول یا تحقق است. حال ببینیم این کالائی که پول سرمایه در آغاز سیکل می خرد چیست. ما در اینجا سیکل را برای سرمایۀ تولیدی توضیح می دهیم. کالائی که سرمایه – پول برای آغاز تولید سرمایه دارانه می خرد دو چیز است یکی وسایل تولید (ابزار کار، مواد خام، انرژی، مواد کمکی و غیره) و دیگری نیروی کار. با خرید این دو، یعنی فراهم شدن شرایط عینی و ذهنی کار (وسایل تولید و نیروی کار)، تولید می تواند صورت گیرد. محصولات این تولید که کالا هستند باید به فروش برسند تا پول یا سرمایه – پول به دست آید که از پول آغاز سیکل بیشتر است چون ارزش اضافی ناشی از استثمار نیروی کار به آن اضافه شده است. حال این پول جدید یا بخشی از آن دوباره به صورت سرمایه – پول سیکل جدیدی را آغاز می کند که معمولا به لحاظ کمّی غنی تر شده است. مارکس گاهی سیکل سرمایه را به صورت زیر نشان می داد:M-C{MP + LP} –C’-M’  در این فرمول MP بیانگر وسایل تولید و LP بیانگر نیروی کار و C’ بیانگر کالای جدیدی است که در مؤسسۀ سرمایه دار تولیدی تولید شده و با پولی برابر M’ که بیش از M است. خوب در این سیکل می بینیم که اصولا حرکت سرمایه جز با بازتولید نیروی کار و نیز جز با بازتولید سرمایۀ ثابت که بیانگر وسایل تولید در شیوۀ تولید سرمایه داری است) امکان پذیر نیست. البته در این روند باید ارزش اضافی ایجاد گردد چون تولید سرمایه داری، تولید ارزش اضافی است. هر گاه این روند دچار اختلال گردد می گوئیم بحران رخ داده است.
معلوم نیست چرا ساعی می گوید «وجود این هویت کارگری و نهادهایی که در آنها عینیت می‌یافت، یعنی واسطه‌های اجتماعیِ طبقه، موجب ادغام هرچه بیشتر بازتولید نیروی کار در سیکل سرمایه گشت». هویت کارگری و نهادهائی که این هویت در آنها عینیت می یابد مثلا اتحادیه ها و احزاب کارگری چه ربطی با ادغام یا ادغام هرچه بیشتر نیروی کار در سیکل سرمایه دارند؟! این احتمال هست که ساعی واژۀ نیروی کار را نه در مفهوم مارکسی آن بلکه در معنی روزنامه ای این کلمه که منظور خود کارگران یا نیروی انسانی جامعه است به کار برده باشد. حتی در این صورت نیز جملۀ او چیز روشنی بیان نمی کند. کارگران در جامعۀ سرمایه داری حتی اگر در مدیریت جامعه سهیم باشند بدین معنی است که در فلان شهرداری یا مجلس نمایندگائی دارند یا در ادارۀ مؤسسات کاریابی، پرداخت مستمری بیکاری، نظارت بر بهداشت و ایمنی کار، دادگاه های مربوط به روابط بین کارگر و کارفرما و غیره نقشی ایفا می کنند. به رغم این موارد کارگران هرگز در جامعۀ سرمایه داری نمی توانند در روند تولید و بازتولید سرمایه، چگونگی انباشت و غیره دخالت کنند مگر اینکه به عنوان عامل و پادوی سرمایه دار این کار را انجام دهند. در آن صورت دیگر نمی توان از «هویت کارگری» سخن گفت! در ضمن موارد به اصطلاح سهیم بودن کارگران در مدیریت جامعۀ سرمایه داری – که ساعی با حسرت از آنها نام می برد -، در جوامع پیشرفتۀ سرمایه داری، بویژه در اروپای غربی و شمالی و بخش مهمی از اروپای مرکزی و جنوبی – از بین نرفته اند و وجود دارند و عمل می کنند.
ساعی در ادامۀ داستان «هویت کارگری» اش می نویسد: «بحران سال‌های ۷۰ که مه ۶۸ نمودی از آن بود، این رابطۀ ایجابی را دستخوش تلاطم کرد و در بازسازی مناسبات سرمایه‌داری پس از آن، هویت کارگری، نهادها و مناسباتی که بیان آن بودند مورد حمله واقع شده و نتایج فجیعی در وضعیت کارگری ایجاد شد. هیچ نوع بازسازی‌ای [منظورش اساساً بازسازی «مناسبات سرمایه‌داری» است] بدون شکست کارگری ممکن نیست.»
این ادعای بزرگی است که بدون تحلیل اقتصادی، اجتماعی و سیاسی طرح شده است آیا این حکم برای ایجاد ارعاب ذهنی در خواننده نیست؟! موضوع روشن است، ساعی مناسبات سرمایه داری را مفروض می داند مناسباتی که از نظر او حدود یک قرن و نیم «بازسازی» شده است و این بازسازی بدون شکست جنبش کارگری ممکن نبوده است. از نظر او این سیر تحول محتوم بازسازی مناسبات سرمایه داری است. آیا این حکم پاشاندن تخم یأس انارشیسم نیست؟! ساعی که احتمالا از تاریخ فرانسه اطلاع دارد باید بداند که بورژوازی به یک باره به قدرت حاکم در فراتسه تبدیل نشد، بلکه این روند حدود یک قرن طول کشید. آن هم با توجه به آنکه بورژوازی مهم ترین مالک وسایل تولید اجتماعی بود در حالی که کارگران فاقد مالکیت هرگونه وسایل تولیدند. چرا روند تحول انقلاب پرولتری باید یکشبه تحقق یابد و یا جنبش کارگری به نفع بازسازی مناسبات سرمایه داری برای همیشه شکست بخورد؟!
ساعی از یک سو می نویسد: «مارکس مشخصاً به آنان [کارگران] یادآوری می‌کرد که دیگر نباید خود را براساس سیستم اصنافِ فئودالی و مناسبات استاد شاگردی متکی بر نظام فئودالی تصور کنند بلکه باید بر موج خروشان صنعتی نیمۀ قرن نوزده تکیه زده و وحدتی را که بورژوازی اجباراً بنا به نیازهای رابطۀ استثماریِ خود، به آنها اهدا کرده، مبنای سرنگونی او قرار دهند.» (تکیه بر کلمات از ماست) و از سوی دیگر مبنای وحدت کارگران و «افق فرارفت از سرمایه» را چنین ترسیم می کند:
«مارکس، در مانیفست، مصلحین اجتماعی و موعظه‌گرانی را که سیالیت تاریخی را نمی‌بینند و زحمتکشان را به دنیایی متصاعد شده از ذهنشان فرا‌می‌خوانند به تمسخر می‌گیرد. او به ‌وضوح می‌بیند که این سیالیت تاریخی، پایه و مبنای وحدت آتی پرولتاریا و لحظه‌ای تاریخی است که افق فرارفت از سرمایه را محتمل می‌سازد.
این افقِ اتحاد که مارکس با انترناسیونال اول به آن جان می بخشد، مبنای شکل‌گیری نوعی"هویت کارگری" گشت که زمینه‌ساز جا‌افتادنِ قطعی طبقه در رابطۀ ایجابی خود با سرمایه در قرن بیستم بود. وجود این هویت کارگری و نهادهایی که در آنها عینیت می‌یافت، یعنی واسطه‌های اجتماعیِ طبقه، موجب ادغام هرچه بیشتر بازتولید نیروی کار در سیکل سرمایه گشت.» (تکیه بر کلمات از ماست)
بدین سان از یک سو طبق دیدگاه ساعی وحدت کارگران را بورژوازی اجباراً به آنها اهدا کرده و از سوی دیگر طبق توصیۀ مارکس (البته از قول ساعی) «سیالیت تاریخی» باید مبنای وحدت آتی پرولتاریا قرار گیرد. خواننده ای که می خواهد معنی کلمات ساعی را بفهمد از خود می پرسد اگر بورژوازی وحدت به کارگران اهدا کرده دیگر لازم نیست کارگران زحمتی برای وحدت بکشند، پس چرا ساعی دوباره از نقش «سیالیت تاریخی» برای ایجاد «وحدت آتی» پرولتاریا حرف می زند؟! شاید در این فاصله وحدت ذی قیمت اهدائی بورژوازی را گم کرده و حالا باید دست به دامن «سیالیت تاریخی» برای کسب مجدد آن شود!
ساعی اصطلاح «سیالیت تاریخی» را به کار می برد بی آنکه آن را تعریف کند. او بر آن است که این سیالیت تاریخی، که آن را  نوعی «فرشتۀ نگهبان» یا «خداوندگار تاریخ مدرن» تصور می کند، موجب اتحاد می شود یا «افق اتحاد» ایجاد می کند و اما عملکرد این وحدت و هویت طبقۀ کارگر (که قبلا بورژوازی هدیه کرده بود و حالا سیالیت تاریخی آن را موجب گردیده) چیست؟ پاسخ را از ساعی بشنویم: «این افقِ اتحاد ... مبنای شکل‌گیری نوعی"هویت کارگری" گشت که زمینه‌ساز جا‌افتادنِ قطعی طبقه در رابطۀ ایجابی خود با سرمایه در قرن بیستم بود وجود این هویت کارگری و نهادهایی که در آنها عینیت می‌یافت، یعنی واسطه‌های اجتماعیِ طبقه، موجب ادغام هرچه بیشتر بازتولید نیروی کار در سیکل سرمایه گشت به ‌طوری که از انقلاب آلمان (۱۹۱۹) تا مه  ۱۹۶۸ فرانسه ما با دورانی روبرو شدیم که علیرغم افت ‌و‌ خیزها، شورش‌ها و انقلاب‌هایش، طبقۀ کارگر در مدیریت جامعه سهیم بود.»
روشن است! از نظر ساعی عملکرد این سیالیت تاریخی که به کارگران وحدت و هویت بخشیده (هرچند بورژوازی قبلا وحدت اهدا کرده بود) این است یا این بوده که «رابطۀ ایجابی بین کارگران و سرمایه» ایجاد کند  و موجب «ادغام هرچه بیشتر باز تولید نیروی کار در سیکل سرمایه» گردد و « علیرغم افت ‌و ‌خیزها، شورش‌ها و انقلاب‌هایش، طبقۀ کارگر در مدیریت جامعه سهیم » شوند. البته تا مه ۱۹۶۸!
ساعی «سیالیت تاریخی» را تعریف نمی کند. ظاهراً مقالۀ او و گفتمان او ایجاب می کنند که این اصطلاح بی تعریف و گنگ باقی بماند. ما تلاش می کنیم مفهوم «سیالیت» و «سیالیت تاریخی» را باز کنیم. از نظر لغوی این مفهوم با حرکت و تداوم آن، تغییر شکل، پویائی، انطباق با شرایط، انعطاف و غیره ارتباط دارد. مفهوم حرکت در همۀ این معادل ها وجود دارد و بدون حرکت نمی توان از سیالیت، آن هم سیالیت تاریخی سخن گفت. اما واژۀ سیالیت – دست کم در نخستین تصاویری که در ذهن ایجاد می کند –، تمامی مفهوم تغییر و حرکت را انتقال نمی دهد. حال ببینیم حرکتی که در آن اتحاد کارگری شکل گرفته یا می تواند شکل بگیرد چیست و عناصر و ویژگی های آن کدام اند. برخی عناصر یا مؤلفه های این روند که مورد تإیید ساعی هم هستند از این قرارند: کارگر مزدی، سرمایه، بورژوازی، استثمار، اجتماعی شدن کار یا تشدید این روند و غیره. ما هم همین روندها را بررسی می کنیم. یعنی روند ایجاد کارگر مزدی، سرمایه، بورژوازی و غیره و تأثیر متقابل آنها بر هم. این روند در متن وجود تولید کالائی با سلب مالکیت از تولید کنندگان خرد شهر و روستا، تمرکز مالکیت وسایل تولید در دست عده ای قلیل، به وجود آمدن کارگران مزدی که فاقد وسایل تولید و مجبور به فروش نیروی کار خود به صاحبان وسایل تولیدند، با تحول روند تولید و سازماندهی کار، تشدید و تکامل تقسیم کار، اجتماعی شدن هرچه بیشتر تولید و گردهم آمدن توده های کارگران مزدی در زیر یک سقف، با تمرکز هرچه بیشتر تولید و سرمایه و غیره تشخص و تعین می یابد. کارگر مدرن و سرمایه دارمدرن در این روند به عنوان کارگزاران اقتصادی تعین و هویت می یابند. استثمار کار توسط سرمایه در این روند صورت می گیرد. اما چنانکه دیدیم، این روند، و به طور مشخص گردهم آمدن کارگران در زیر یک سقف و اینکه همگی توسط سرمایه استثمار می شوند یا حتی سازمان یابی اجتماعی آنها در روند تولید سرمایه دارانه بخودی خود موجب وحدت آنها نمی شوند و به طریق اولی موجب هویت مستقل دادن به آنها نیز نمی گردند. کارگر در این روند مانند ابزار تولید است گیریم ابزار زنده و نه بیجان. کارگر یا نیروی کار او در روند تولید سرمایه داری جزئی از سرمایه است: آن چیزی است که در اصطلاح اقتصاد سیاسی مارکسی سرمایۀ متغیر نامیده می شود. هویت کارگر تنها از زمانی معنی و تعین پیدا می کند که کارگر نه به عنوان جزئی منفعل از این روند، نه به عنوان «سرمایۀ متغیر»، نه به عنوان صرفا کارگزار اقتصادی یا دقیق تر بگوئیم همچون جزئی از سرمایه، بلکه همچون سوژه ای در مقابل این روند قد علم کند. درک کارگر از موقعیت خود، درک شرایط و منافع مشترکی که با همگنان خود دارد، مبارزۀ مشترک او و دیگر هم سرنوشتانش برای دستیابی به منافع مشترک به ضد دشمن مشترک و مبارزه برای تغییر شرایط است که به کارگر هویت مستقل می دهد نه حل شدن او در روندهائی که سرمایه و بورژوازی به وجود آورده اند و می آورند، نه ادغام او در سیکل بازتولید سرمایه که نه تنها پس از استقرار سرمایه داری تحصیل حاصل است، بلکه سرچشمۀ بردگی کارگر است. بی گمان کارگر در شرایطی که بورژوازی و سرمایه به وجود آورده اند عمل می کند اما هویت او در تلاش برای مقابله با این شرایط معنی می یابد.
حال ببینیم این حرکت را می توان با «سیالیت» یا «سیالیت تاریخی» توصیف کرد؟ اگر سیالیت را به معنی حرکت بی وقفه – مانند حرکت مایعات –، انطباق با شرایط و انعطاف، تغییر شکل مداوم مثلا تبدیل شدن به سیل بنیان کن یا جویبار آرام، گرداب پیچان یا استخر، تگرگ یا بخار و غیره در نظر بگیریم آری، می توان در مواردی از این اصطلاح یا استعاره استفاده کرد. اما نخستین درکی که از واژۀ سیالیت در ذهن ایجاد می شود حرکت آرام و انعطاف و انطباق با شرایط است و نه برخورد و درهم شکستن و پیشروی قهرآمیز. حرکت کارگران و دیگر طبقات زیر ستم و استثمار و به طور کلی حرکت تاریخ همواره توأم با جهش، بر خورد، درهم شکستن یا شکسته شدن، خشونت، گسست و غیره بوده است و حرکت کارگری را نمی توان حرکتی همواره ملایم و منعطف و پیوسته و با تحول آرام فرض کرد (چیزی که معمولا در وهلۀ نخست از واژۀ سیالیت به ذهن متبادر می شود). حرکت اجتماعی، همچنان که حرکت در طبیعت، هم آرام است هم تند، هم پیوسته است هم توأم با گسست، هم سازنده است و هم ویرانگر. تکیۀ یک جانبه بر هر وجه آن به نتیجه گیری های نادرست نظری و عملی می انجامد. به همین جهت از دید ما بجای سیالیت یا سیالیت تاریخی مناسب تر این است که از اصطلاحات حرکت، پویائی، تغییر و غیره استفاده شود که معنی و اَشکال مختلف آن برای همه روشن است. اما حتی اگر اصطلاح سیالیت را به کار می بریم درست این است که آن را در معنی کامل آن به کار بریم: سیالیت علاوه بر توضیحات و معانی ای که در بالا ذکر شد به معنی تغییر خود حرکت هم هست (البته این معنی در نگاه اول دیده نمی شود)، یعنی مثلا تبدیل  حرکت مسالمت آمیز به قهر آمیز، تبدیل تغییرات کمّی به تغییرات کیفی و غیره.
آنچه هرگز نباید از نظر دور نگاه داشته شود این است که هویت طبقۀ کارگر اساساً در تقابل با بورژوازی و با سرمایه می تواند هویتی حقیقی باشد. یعنی در رابطۀ سلبی و نفی سرمایه و بورژوازی و نه در رابطۀ ایجابی با سرمایه و ادغام در جامعۀ سرمایه داری چنانکه ساعی با نوستالژی بیان می کند. او می نویسد: «[هویت کارگری] ... زمینه ساز جا افتادن قطعی طبقه [کارگر] در رابطۀ ایجابی خود با سرمایه در قرن بیستم بود. وجود این هویت کارگری و نهادهایی که در آنها عینیت می‌یافت، یعنی واسطه‌های اجتماعیِ طبقه، موجب ادغام هرچه بیشتر بازتولید نیروی کار در سیکل سرمایه گشت.»
بدین سان، ساعی ایجاد «رابطۀ ایجابی با سرمایه» را محصول هویت کارگری می داند که از طریق نهادهای کارگری موجب ادغام نیروی کار در سیکل سرمایه گردید! این گزاره چه به شکل توصیفی گفته شده باشد یعنی منظور بیان یک امر واقع تاریخی باشد و چه به صورت تجویزی و یا به عنوان یک  رهنمود مطرح گشته باشد، گزاره ای کاملا نادرست است!  بویژه که این روند «ادغام» به مارکس و انترناسیونال اول هم نسبت داده شده است! نگاهی به اساسنامۀ انترناسیونال اول (۱۸٦۴) و اصلاحیه های کنفرانس لندن (۱۸٧۱) و کنگرۀ لاهه (۱۸٧٢) مغایرت کامل روح و لفظ اسناد پایه ای انترناسیونال را با چیزی که ساعی به آنها نسبت می دهد آشکار می سازد. بد نیست نگاهی به پیام گشایش انترناسیونال اول (۱۸٦۴)، اساسنامۀ آن، قطعنامۀ کنفرانس لندن و اصلاحیه هائی که در کنگرۀ لاهه به تصویب رسیدند بیاندازیم.
مارکس در «پیام گشایش اتحایۀ بین المللی کارگران (انترناسیونال اول)» گفت: « اربابان زمین و اربابان سرمایه همواره  امتیازات سیاسی شان را برای دفاع از انحصار اقتصادی خود و جاودانه کردن آن و به بردگی کشاندن کار به کار خواهند بست. بنابراین به دور از پیشبرد رهائی کار هر مانعی را که ممکن است برای سد کردن راه آن قرار خواهند داد. ... از این رو فتح قدرت سیاسی به وظیفۀ بزرگ طبقات کارگر تبدیل شده است. به نظر می رسد که آنان [طبقات کارگر] این  موضوع را درک کرده اند زیرا در انگلستان، آلمان، ایتالیا و فرانسه تجدید حیاتی در این زمینه رخ داده و تلاش های همزمانی برای سازماندهی سیاسی حزب کارگران در حال انجام یافتن است.»
بدین سان ضرورت متشکل شدن کارگران در حزب سیاسی انقلابی خود و ضرورت مبارزۀ سیاسی برای برانداختن سرمایه داران و زمینداران و تسخیر قدرت سیاسی توسط طبقۀ کارگر از آغاز تشکیل انترناسیونال مطرح بوده و تصریح گردیده است. در اسناد انترناسیونال از «ادغام کارگران در سیکل سرمایه» و ایجاد «رابطۀ ایجابی» با سرمایه سخنی در میان نیست، بلکه برانداختن انقلابی قدرت سیاسی سرمایه داران و زمینداران همچون وظیفۀ بزرگ تاریخی پرولتاریا مطرح است. یک نکتۀ مهم تاریخی نیز در جملات بالا وجود دارد و آن اینکه برخلاف نظرات آنارشیست ها و پیروان آنها در درون جنبش کارگری و کمونیستی، و به طور کلی برخلاف دیدگاه همۀ کسانی که با تشکل سیاسی و اتحادیه ای کارگران مخالفند، احزاب سیاسی کارگران – همچنان که اتحادیه ها – به لحاظ تاریخی نخست توسط خود کارگران تأسیس شدند و نه از سوی روشنفکرانی که چنین سازمان هائی را به اسم کارگران ایجاد و آن را به کارگران تحمیل کرده باشند و یا کارگران را به چنین احزاب یا اتحادیه هائی برای پیشبرد منافع ویژۀ روشنفکران و غیره جلب کرده باشند. بی تردید چنین پدیده هائی وجود داشته اند و می توانند وجود داشته باشند، اما نخستین احزاب کارگری در اروپا و آمریکا و در بسیاری کشورهای دیگر توسط خود کارگران پیشرو تأسیس گردیدند. مسئولیت کارهای خوب یا بد این احزاب و خدمت یا خیانت آنها نیز برعهدۀ هم کارگران و هم روشنفکران انقلابی ای است که در تأسیس و در روند پراتیک سیاسی این احزاب همراه و همرزم کارگران بوده اند و در واقع روشنفکران طبقۀ کارگر به شمار می روند.