​ساعی چگونه «مناسک حج اول ماه مه» را بجا آورده است؟ - صفحه 4

توجه، باز شدن در یك پنجره جدید. چاپ

شماره مطلب
​ساعی چگونه «مناسک حج اول ماه مه» را بجا آورده است؟
Page 2
Page 3
Page 4
Page 5
تمام صفحات


در مقدمۀ اساسنامۀ انترناسیونال می خوانیم:   
«نظر به اینکه:
رهایی طبقات کارگر باید به دست خود کارگران صورت گیرد، مبارزه برای رهایی طبقات کارگر نه به معنی مبارزه ای برای امتیازات و انحصارات طبقاتی، بلکه برای حقوق و وظایف برابر و الغای هرگونه نظام طبقاتی است؛
انقیاد اقتصادی انسان کارکن به انحصارگران وسایل کار، یعنی منابع زندگی، بنیاد بردگی در همۀ اشکال آن، سیه روزی های اجتماعی، تباهی فکری و وابستگی سیاسی است؛
بنابراین رهایی اقتصادی طبقات کارگر آن هدف بزرگی است که هر جنبش سیاسی باید همچون وسیله ای به تبعیت آن درآید؛
همۀ تلاش های تاکنونی در جهت این هدف بزرگ، به دلیل نبود همبستگی بین تقسیمات متعدد کار در یک کشور و نبود پیوند برادرانۀ وحدت بین طبقات کارگر کشورهای مختلف، شکست خورده است؛
رهایی کار نه مسأله ای محلی و ملی، بلکه اجتماعی است که همۀ کشورهایی را که در آنها جامعۀ مدرن مستقر شده دربرمی گیرد و حل این مسأله به همکاری نظری و عملی پیشرفته ترین کشورها بستگی دارد؛
تجدید حیات کنونی  طبقات کارگر در صنعتی ترین کشورهای اروپا، در عین بیدار کردن امیدهای تازه، بیانگر هشداری رسمی برای پرهیز از اشتباهات کهن و فراخوانی فوری به منظور متحد کردن جنبش هایی است که هنوز جدا از هم و پراکنده اند؛
بنا به این دلایل:
اتحادیۀ بین المللی کارگران بنا نهاده شده است.»
در اینجا می بینیم که مارکس – که نویسندۀ پیش نویس این سند بوده –  و تصویب کنندگان آن که نماینگان کارگران پیشرو انگلستان، آلمان، فرانسه، ایتالیا، اتریش، مجار، روسیه، آمریکا و غیره بودند، نبود همبستگی میان کارگران یک کشور و عدم پیوند میان کارگران کشورهای گوناگون را علت شکست جنبش های کارگران برای رهائی اقتصادی طبقۀ کارگر می دانستنند. همچنین به روشنی دیده می شود که پراکندگی و عدم وحدت کارگران اجتناب ناپذیر تلقی نشده و از بورژوازی نیز تقاضای «اهدای وحدت » به کارگران نکرده یا کارگران را به ادغام در به اصطلاح «وحدتی» که بنا به ادعای ساعی بورژوازی به آنها «اهدا کرده» فرانخوانده اند! در اینجا ایجاد وحدت و تشکل امری ممکن تلقی شده که به آگاهی و خواست خود کارگران بستگی دارد.
در قطعنامۀ انترناسیونال در کنفرانس لندن (۱۸٧۱) در مورد «عمل سیاسی طبقۀ کارگر» نخست بر نکات زیر تأکید می شود:
- رهائی اقتصادی طبقۀ کارگر هدف بزرگی است که هر جنبش سیاسی باید همچون وسیله ای در خدمت آن باشد،
- اربابان زمین و اربابان سرمایه همواره امتیازات سیاسی خود را برای دفاع از انحصار اقتصادی خود و جاودانه کردن آن به کار خواهند بست.... از این رو فتح قدرت سیاسی به وظیفۀ بزرگ طبقۀ کارگر تبدیل شده است،
-  رهائی اجتماعی طبقات کارگر از رهائی سیاسی آنها جدائی ناپذیر است،
- اینکه طبق مفاد اساسنامۀ انترناسیونال تمام شاخه های آن در انگلستان، در اروپای قاره ای و در آمریکا وظیفه دارند نه تنها همچون مراکزی برای سازماندهی رزمندۀ طبقۀ کارگر عمل کنند بلکه در کشورهای مربوط خود از هر جنبش سیاسی که گرایش به  تحقق هدف نهائی طبقۀ کارگر یعنی رهائی اقتصادی این طبقه دارد پشتیبانی نمایند،
- با توجه به حضور ارتجاع افسار گسیخته ای که با خشونت هر تلاش برای رهائی از جانب کارکران را درهم می شکند و با فهر وحشیانه خواهان حفظ امتیازات طبقاتی طبقات دارا و سلطۀ سیاسی ناشی از آن است،
- اینکه با توجه به قدرت جمعی طبقات دارا، طبقۀ کارگر نمی تواند به مثابۀ یک طبقه عمل کند مگر اینکه خود را در یک حزب سیاسی متمایز از و مخالف با همۀ احزابی که طبقات دارا نشکیل داده اند، متشکل کند،
- اینکه تشکل پرولتاریا در یک حزب سیاسی برای تضمین انقلاب اجتناعی پرولتاریا یعنی الغای طبقات اجتناب ناپذیر است،  
- اینکه تشکل نیروهائی که طبقۀ کارگر تاکنون توسط مبارزات اقتصادی خود ایجاد کرده باید در عین حال همجون اهرمی در مبارزۀ او علیه قدرت سیاسی زمینداران و سرمایه داران به خدمت گرفته شوند،
[بر اساس موارد بالا] کنفرانس [انترناسیونال در لندن] به همۀ اعضای انترناسیونال خاطر نشان می کند:
در حالت رزمندگی طبقۀ کارگر، جنبش اقتصادی و عمل سیاسی او به گونۀ جدائی ناپذیری متحدند.
سرانجام به اصلاحیۀ مادۀ ٧ اساسنامه که در کنگرۀ انترناسیونال در لاهه در سال ۱۸٧٢ به تصویب رسید توجه می کنیم. در اینجا ماده ٧ در اساسنامۀ ۱۸٦۴ و تغییر یافتۀ آن در ۱۸٧٢ را می آوریم:
«مادۀ ٧– [۱۸٦۴]
 از آنجا که پیروزی جنبش کارگران در هر کشور تنها از طریق نیروی اتحاد و تشکل تضمین می گردد و از سوی دیگر نظر به اینکه مؤثر بودن شورای عمومی انترناسیونال بستگی زیادی به این دارد که آیا این شورا با تعداد کمی مرکزهای ملی اتحادیه های کارگری در ارتباط است یا با تعداد زیادی از جمعیت های کوچک و نامرتبط، اعضای اتحادیۀ بین الملل حداکثر کوشش خود را به عمل خواهند آورد که جمعیت های پراکندۀ کارگری را در کشورهای خود، در اتحادیه های ملی، که از طریق ارگان های مرکزی ملی نمایندگی می شوند، متشکل سازند.
بدیهی است که کاربست این رهنمود به قوانین ویژۀ هر کشور، و جدا از موانع قانونی، به اینکه هر جمعیت محلیِ مستقل حق دارد به طور مستقیم با شورای عمومی ارتباط برقرار کند، بستگی دارد.»
مادۀ بالا در کنگرۀ لاهه ۱۸٧٢ انترناسیونال به صورت زیر اصلاح گردید:
«طبقۀ کارگر در مبارزه اش به ضد قدرت مشترک طبقات دارا نمی تواند به مثابۀ طبقه عمل کند مگر اینکه خود را در یک حزب سیاسی، متمایز از و مخالف با احزاب کهنی که طبقات دارا تشکیل داده اند متشکل سازد. این تشکل طبقۀ کارگر در یک حزب سیاسی برای تضمین پیروزی انقلاب اجتماعی و هدف نهائی آن یعنی الغای طبقات، اجتناب ناپذیر است. ترکیب [اتحاد یا ائتلاف] نیروهائی که طبقۀ کارگر تاکنون با مبارزات اقتصادی خود به وجود آورده است باید در عین حال همچون اهرمی برای مبارزۀ او به ضد قدرت سیاسی زمینداران و سرمایه داران به خدمت گرفته شوند. اربابان زمین و اربابان سرمایه همواره امتیازات سیاسی خود را برای دفاع از انحصار اقتصادی خود و جاودانه کردن آن و به بردگی کشاندن کار به کار خواهند بست. از این رو فتح قدرت سیاسی به وظیفۀ بزرگ طبقۀ کارگر تبدیل شده است.»
(خواننده برای مطالعۀ متن کامل اسناد فوق و برخی اسناد دیگر انترناسیونال اول می تواند به سایت آذرخش مراجعه کند.)
به روشنی دیده می شود که قرابتی بین آنچه ساعی در مورد انترناسیونال اول می گوید (ادعاهای مربوط به ادغام نیروی کار در سیکل سرمایه، اینکه بورژوازی وحدت به کارگران اهدا کرده، رابطۀ ایجابی کارگر با سرمایه و غیره) با اهداف و عملکرد انترناسیونال وجود ندارد. مفاد اسناد انترناسیونال، که آنها را به تفصیل نقل کردیم، نقطۀ مقابل اظهارات ساعی در این مواردند. همچنین به روشنی دیده می شود که «چپ حزبی»  و «برنامه گرایان» و غیره – که ساعی از آنها گریزان است و با پیگیری علیه آنها مبارزه می کند – یعنی سازمان ها و جریاناتی که ضرورت تشکل و وحدت کارگران در حزب سیاسی و انقلابی کارگری را مطرح می کنند، تا آنجا که از ضرورت حزب و ضرورت برنامه و ضرورت عمل سیاسی طبقۀ کارگر برای فتح سیاسی سخن می گویند همان پیام های انترناسیونال اول را مطرح می سازند در حالی که ساعی در جهت مخالف آن گام بر می دارد و تأسف بارتر اینکه این مواضع خود را به انترناسیونال اول و به مارکس نسبت می دهد.
 ممکن است دید ساعی این باشد که آموزه های انترناسیونال که در بالا برخی از مهم ترین آنها را آوردیم اکنون دیگر کهنه شده و کاربردی در مبارزۀ طبقاتی امروز ندارند. اگر چنین باشد، درست این است که ساعی به صراحت کهنه شدن اصول و آموزه های انترناسیونال را اعلام و آلترناتیو خود را بیان کند نه اینکه مواضع و دیدگاه هائی مخالف لفظ و روح انترناسیونال را به انترناسیونال و به مارکس نسبت دهد.
۴- ادعای ساعی در مورد تبدیل شدن اندیشۀ مارکس به یک ایدئولوژی جامد در سوسیال‌ دموکراسی آلمان با چرخش انقیاد صوری به انقیاد واقعی و تبعات آن در جامعۀ سرمایه‌داری
ساعی مدعی است که: «اندیشۀ مارکس در سوسیال ‌دموکراسی آلمان با چرخش انقیاد صوری به انقیاد واقعی و تبعات آن در جامعۀ سرمایه‌داری، به یک ایدئولوژی جامد تبدیل شد» تبدیل انقیاد صوری به انقیاد واقعی – که در آلمان از نیمۀ اول سدۀ نوزدهم و یا دست کم از زمان بیسمارک وجود داشت. انقیاد واقعی به سرمایه به معنی تکامل سرمایۀ صنعتی است که در سه دهۀ آخر سدۀ نوزدهم در آلمان سریع بود طوری که در آغاز سدۀ بیستم  و در سال های پیش از جنگ جهانی اول آلمان به لحاظ صنعتی هم از فرانسه و هم از انگلستان پیشرفته تر بود. آیا اندیشۀ مارکس با انقیاد واقعی به سرمایه که ملازم سرمایه داری پیشرفته است انطباق ندارد و با انقیاد صوری به سرمایه بیشتر خوانائی دارد؟!
معنی ادعای فوق، که نظر ساعی است، این است که در آغاز تشکیل حزب سوسیال دموکرات آلمان یعنی در سال ۱۸٦٩ (سال تشکیل حزب کارگری سوسیال دموکرات آلمان - آیزناخرها) در جامعۀ آلمان انقیاد صوری کار به سرمایه حاکم بود و بعدها یعنی مثلا از پایان سدۀ نوزدهم و آغاز سدۀ بیستم و یا مثلا از حدود سال ۱٩۱٢ یا ۱٩۱۴ که مشی بورژوائی کاملا بر این حزب حاکم شد در آلمان از نظر اقتصادی انقیاد واقعی کار به سرمایه برقرارگردید و این حاکمیت مشی بورژوائی بر حزب سوسیال دموکرات آلمان ظاهرا ناشی از «تبعات انقیاد واقعی کار [به سرمایه]» بوده است. این ادعا متکی بر پیش فرض هائی است که نه از نظر تاریخ تحول اقتصادی و اجتماعی با واقعیات انطباق دارند و نه تحولات نظری و ایدئولوژیک در حزب سوسیال دموکرات آلمان یا زمینه های مادی آن را توضیح می دهند.
ساعی مفهوم انقیاد صوری و انقیاد واقعی کار به سرمایه را روشن نمی کند و نمی گوید «تبعات» انقیاد واقعی چه هستند و چگونه بر یک حزب سیاسی اثر و آن هم اثر تعیین کننده می گذارند. افزون بر آن، از حکم ساعی می توان به این نتیجه هم رسید که در زمانی که به گمان او انقیاد صوری کار به سرمایه حاکم بوده (یعنی آلمان کشوری عقب مانده بوده – چون انقیاد صوری کار به سرمایه به معنی عقب ماندگی جامعه است)، حزب سوسیال دموکرات کمابیش حزبی سوسیالیستی بوده و از وقتی که در آلمان انقیاد صوری کار به سرمایه به انقیاد واقعی تحول یافته به عبارت دیگر هنگامی که آلمان به کشوری پیشرفته از لحاظ سرمایه داری مبدل  شده حزب سوسیال دموکرات به حزبی بورژوائی مبدل گشته است!
ما در این قسمت از نوشته با توضیحات تئوریک اقتصادی و تاریخی نشان خواهیم داد که در زمان تشکیل حزب سوسیال دموکرات آلمان، در آن کشور نه انقیاد صوری بلکه انقیاد واقعی کار به سرمایه حاکم بوده است و چنین تحولی در سه یا چهار دهۀ بعدی صورت نگرفته تا دراثر تبعات آن یا مقارن با تبعات آن، اندیشۀ مارکس به ایدئولوژی جامدی در حزب سوسیال دموکرات آلمان تبدیل شده باشد! اما نخست به توضیح انقیاد صوری و انقیاد واقعی کار به سرمایه می پردازیم تا برای خوانندگانی که احتمالا با این مفاهیم آشنا نیستند یا نسبت به آنها حضور ذهن ندارند، دیدگاه ساعی در این مورد و برخورد ما به آن دیدگاه روشن تر و دقیق تر گردد.
انقیاد صوری و انقیاد واقعی کار به سرمایه چیستند؟ اینها اصطلاحاتی در اقتصاد سیاسی مارکسی هستند و خوب است که توضیح شان را از زبان خود مارکس بشنویم. پیش از این کار به طور گذرا خاطر نشان می کنیم اصطلاحات انقیاد صوری و انقیاد واقعی کار به سرمایه که از سوی برخی مترجمان به تبعیت صوری و تبعیت واقعی کار از سرمایه نیز ترجمه شده اند، ترجمه های دقیقی نیستند (به پانوشت (2) نگاه کنید.). اما ما برای پرهیز از بحث لفظی فعلا همین دو اصطلاح را به کار می بریم.
از دیدگاه تاریخ تکامل سرمایه داری، مارکس انقیاد صوری کار به سرمایه را ملازم با آغاز شکل گیری این شیوۀ تولید در جامعه می داند که در تکامل بیشتر سرمایه داری به انقیاد واقعی کار به سرمایه تبدیل می شود. او در جلد اول سرمایه، فصل ۱۳(تعاون)، می نویسد:
«... در آغاز، انقیاد کار به سرمایه صرفاً نتیجۀ صوری این واقعیت بود که کارگر بجای آنکه برای خود کار کند برای سرمایه دار و در نتیجه زیر فرمان او کار می کند. با همکاری میان شماری از کارگران مزدی [یعنی با اجتماعی تر شدن کار و اینکه شمار زیادی کارگر در روند واحدی کار کنند]، فرماندهی سرمایه همچون یک ضرورت برای انجام روند کار، همچون شرطی واقعی برای تولید، تکامل می یابد. از آن زمان به بعد، فرمان های سرمایه دار در میدان تولید آنچنان اجتناب ناپذیر می گردند که فرمان های سردار در میدان جنگ. هرگونه کار مستقماً اجتماعی یا مشترک، در مقیاس بزرگ، کمابیش نیازمند یک اتوریتۀ سمت دهنده [اداره کننده] است تا عملکرد هماهنگ فعالیت های افراد را تضمین کند و وظایف یا عملکرد های عامی را که منشأ آنها حرکت یک ارگانیسم کلی تولید در تمایز با حرکت اعضای جداگانۀ آن است به اجرا درآورد. یک ویولن نواز رهبر خودش است اما ارکستر به رهبری جداگانه نیاز دارد. از لحظه ای که کار زیر کنترل سرمایه به کار تعاونی تبدیل می شود، مدیریت، سرپرستی و هماهنگ سازی به یکی از عملکردهای سرمایه تبدیل می گردد و هنگامی که چنین شد ویژگی های خاصی پیدا می کند.»
مارکس سپس می گوید کنترلی که از سوی سرمایه دار بر کار و کارگر اعمال می شود دو جنبه دارد یکی  هماهنگ سازی روند تولید به عنوان یگ ارگانیسم یعنی هماهنگ کردن فعالیت فردی اعضا با عملکرد هیأت مولد به طور کلی و دیگری مقابله با مقاومت کارگران و اعمال فشار برای استثمار بیشتر (چون هدف تولید سرمایه داری استثمار حداکثر ارزش اضافی است).
بدین سان انقیاد صوری کار به سرمایه و انقیاد واقعی کار به سرمایه رابطۀ نزدیکی با تولید ارزش اضافی و چگونگی استثمار آن، یعنی تولید ارزش اضافی مطلق و ارزش اضافی نسبی دارند. از این رو توضیحات مارکس در مورد انقیاد صوری و انقیاد واقعی کار به سرمایه در کنار یا بهتر بگوئیم در متن بحث او دربارۀ تولید ارزش اضافی مطلق و نسبی صورت می گیرند که بخشی از آنها را در اینجا می آوریم. مارکس در فصل ۱٦ کتاب سرمایه، تولید ارزش اضافی مطلق و ارزش اضافی نسبی و رابطۀ میان آنها را چنین توضیح می دهد:
«طولانی کردن زمان کار روزانه فراتر از نقطه ای که در آن  کارگر درست به اندازۀ ارزش نیروی کار خودش تولید کرده و تصاحب این کار اضافی توسط سرمایه، تولید ارزش اضافی مطلق نامیده می شود. تولید ارزش اضافی مطلق، شالودۀ عمومی نظام سرمایه داری و نقطۀ عزیمت تولید ارزش اضافی نسبی را تشکیل می دهد. این آخری، تقسیم زمان کار روزانه به دو بخش کار لازم و کار اضافی را مفروض می دارد. [در تولید ارزش اضافی نسبی] برای افزایش زمان کار اضافی، زمان کار لازم با کاربست روش هائی کوتاه تر می گردد به طوری که معادل مزد کارگر در زمان کمتری تولید شود. تولید ارزش اضافیِ مطلق منحصراً به گرد طولانی بودن زمان کار روزانه می چرخد؛ در تمایز با آن، تولید ارزش اضافی نسبی روندهای فنی کار و ترکیب [گروه بندی] جامعه را  کاملا دگرگون می سازد. بنابراین ارزش اضافی نسبی شیوه ای خاص، شیوۀ تولید سرمایه داری، شیوه ای را طلب می کند که همراه با روش ها، وسایل و شرایطش به طور خودبخودی بر پایه ای که انقیاد صوری کار به سرمایه فراهم ساخته قد علم کند و تکامل یابد. در سیر این تکامل، انقیاد صوری جای خود را به انقیاد واقعی کار به سرمایه  می دهد. [کار از زیر مجموعۀ صوری یا رسمی سرمایه به زیرمجموعۀ واقعی آن تبدیل می شود.]
کافی است صرفاً به برخی اشکال دورگه Zweitterformen  [دو جنسیتی - بینابینی] رجوع کنیم که در آنها گرچه کار اضافی از طریق اجبار مستقیم از تولید کننده استثمار نمی شود، [ولی] تولید کنندۀ مستقیم هنوز رسماً به تبعیت سرمایه درنیامده است. در چنین اَشکالی سرمایه هنوز کنترل مستقیم بر روند کار را به دست نیاورده است. در کنار تولید کنندگان مستقلی که صنایع دستی و کشاورزی خود را به شیوۀ کهن به پیش می برند، رباخوار و تاجر با سرمایۀ ربائی یا سرمایۀ تجاری پرسه می زنند و مانند انگل از آنان تغذیه می کنند. سلطه [غلبه] این شکل از استثمار در یک جامعه با شیوۀ تولید سرمایه داری منافات دارد، گرچه این شکل می تواند نقش یک گذار به سرمایه داری را ایفا کند همان گونه که در پایان سده های میانه کرد. سرانجام همان گونه که «صنعتِ خانگی» مدرن نشان داده است برخی از اشکال بینابینی در اینجا و آنجا در پس زمینۀ صنعت مدرن بازتولید می شوند هرچند چهرۀ آنها کاملا تغییر کرده است.
انقیاد صوری کار به سرمایه [زیر مجموعه بودن صوری کار نسبت به سرمایه]، برای تولید ارزش اضافی کفایت می کند، یعنی مثلا کافی است که پیشه ورانی که قبلا به حساب خود کار می کردند یا شاگرد یک استاد کار بودند، به عنوان کارگر مزدی زیر کنترل مستقیم یک سرمایه دار درآیند. از سوی دیگر دیدیم که چگونه روش های تولید ارزش اضافی نسبی در همان حال روش های ارزش اضافی مطلق اند. از این بالاتر، طولانی کردن مفرط [نامحدود] زمان کار روزانه به محصول ویژۀ صنعت بزرگ تبدیل شده است. به طور کلی می توان گفت که شیوۀ خاص تولید سرمایه داری از زمانی که این شیوه تمامی یک شاخۀ صنعتی و از این بیشتر از هنگامی که همۀ شاخه های مهم صنعتی را تسخیر کرده باشد دیگر صرفا تولید ارزش اضافی نسبی نیست. در آن زمان شیوۀ خاص تولید سرمایه داری به شکل عام، شکل غالب اجتماعی روند تولید تبدیل می گردد. شیوۀ خاص تولید سرمایه داری به مثابۀ روش تولید ارزش اضافی نسبی تنها در دو حالت عمل می کند، نخست در ابتدا یعنی تا آنجا که صنایعی را که قبلا به طور صوری به تبعیت سرمایه درآمده بودند تسخیر می کند و دوم  تا آنجا که صنایع  تسخیر شده از طریق تغییر روش های تولید به انقلابی شدن ادامه دهند.»
بدین سان روشن است که از نظر مارکس انقیاد صوری کار به سرمایه زمانی است که روند تولید به زیر سلطۀ سرمایه یعنی شکل خاص تولید سرمایه داری درنیامده باشد؛ البته این منافی روند تصاحب ارزش اضافی نیست. شکل خاص تولید سرمایه داری با اجتماعی شدن روند تولید، گسترش و سلطۀ روش تولید ارزش اضافی نسبی مشخص می شود. درست است که پس از سلطۀ ارزش اضافی نسبی در یک شاخه یا شاخه های مهم تولید دوباره استثمار به صورت تولید ارزش اضافی مطلق یعنی طولانی کردن زمان کار می تواند رخ دهد و رخ می دهد (بویژه در مستعمرات یا کشورهای زیر سلطه و نیز در شرایط بحران در کشورهای پیشرفته و یا همان گونه که مارکس می گوید مثلا استثمار کار کودکان و غیره) اما این حالت با عقب ماندگی تولید در آغاز تولید سرمایه داری که تولید ارزش اضافی مطلق را تحمیل می کرد تفاوت دارد. انقیاد واقعی کار به سرمایه هنگامی است که شیوۀ خاص تولید سرمایه داری (تکنیک های خاص این شیوه، تقسیم کار این شیوه، مدیریت مستقیم سرمایه دار بر تولید – یا ادارۀ بنگاه های سرمایه داری توسط مدیران حرفه ای حقوق بگیر مدرن که بیانگر روند جدائی مدیریت از مالکیت در سرمایه داری پیشرفته است) مستقر شده باشد.
به طور کلی تولید ویژۀ سرمایه دارانه با تولید ارزش اضافی نسبی و یا برقراری همزمان تولید ارزش اضافی نسبی و تولید ارزش اضافی مطلق در سطح جامعه زیر مدیریت سرمایه داری – مدیریت شخص سرمایه دار یا مدیر منصوب او – مشخص می شود و این بیانگر انقیاد واقعی کار به سرمایه است. تولید ویژۀ سرمایه داری یا انقیاد واقعی کار به سرمایه با بالا بودن بارآوری کار و رشد بالای آن – دست کم در دوره های معینی – از انقیاد صوری کار به سرمایه متمایز می گردد. در واقع یک معیار کمّی برای بررسی اینکه آیا انقیاد صوری کار به سرمایه در یک جامعۀ معین غالب است یا انقیاد واقعی کار به سرمایه، بررسی بارآوری کار و تغییرات آن در آن جامعه است. بارآوری بالا و بویژه رشد مداوم آن – دست کم در دوره های طولانی – به معنی غلبۀ انقیاد واقعی کار به سرمایه است. در انقیاد صوری کار به سرمایه، بارآوری کار کم و رشد آن اندک است. رشد تولید، رشد بارآوری کار و رشد نرخ ارزش اضافی و رشد انباشت سرمایه در انقیاد صوری کار به سرمایه، با رشد این متغیرها در شرایط تولید ویژۀ سرمایه دارانه یعنی انقیاد واقعی کار به سرمایه قابل مقایسه نیست. در واقع چه از نظر رشد نیروهای تولید و چه روابط تولیدی و به طور مشخص روند کار، سرمایه داری با پشت سر گذاشتن انقیاد صوری کار به سرمایه و استقرار انقیاد واقعی کار به سرمایه یا دقیق تر بگوئیم تبدیل شدن کار به زیر مجموعۀ سرمایه مشخص می شود. به همین دلیل است که مارکس هم در جلد اول سرمایه که بالاتر نقل کردیم و هم در جلد سوم می گوید سلطه یا غلبۀ انقیاد صوری کار به سرمایه در یک جامعه با شیوۀ تولید سرمایه داری منافات دارد.
غلبۀ انقیاد صوری کار به سرمایه از نظر تاریخی مربوط به دوره های پیشاسرمایه داری است. مارکس در کتاب سرمایه جلد اول فصل ٢۸، می نویسد: «طبقۀ کارگران مزدی که در نیمۀ دوم سدۀ چهاردهم سر برآورد در آن هنگام و در سدۀ بعد بخش بسیار کوچکی از جمعیت را تشکیل می داد، بخشی که در موقعیت خود توسط مالکیت دهقانی مستقل در روستاها و سازمان صنفی در شهرها به خوبی حفاظت می شد. در شهر و روستا استادکار و کارگر از نظر اجتماعی به یکدیگر نزدیک بودند. انقیاد کار به سرمایه صرفا صوری بود، یعنی خودِ شیوۀ تولید هیچ خصلت ویژۀ سرمایه دارانه نداشت. سرمایۀ متغیر بر سرمایۀ ثابت کاملا غالب بود.» (تکیه بر کلمات از ماست). بدین سان انقیاد صوری کار به سرمایه مقارن با عقب ماندگی تولید و عدم برقراری شیوۀ تولید یا روند کار خاص سرمایه دارانه است و این دو چنانکه گفته شد در میزان بارآوری کار و رشد آن خود را نشان می دهند.