​ساعی چگونه «مناسک حج اول ماه مه» را بجا آورده است؟ - صفحه 5

توجه، باز شدن در یك پنجره جدید. چاپ

شماره مطلب
​ساعی چگونه «مناسک حج اول ماه مه» را بجا آورده است؟
Page 2
Page 3
Page 4
Page 5
تمام صفحات


مارکس و انگلس در «پیام کمیتۀ مرکزی به ا تحادیۀ کمونیست ها – مارس ۱۸٥۰» می نویسند:
«برادران! ما در سال ۱۸۴۸ گفتیم که بورژوازی لیبرال آلمان به زودی به قدرت خواهد رسید و فوراً قدرت تازه به دست آورده را به ضد کارگران برخواهد گرداند. شما مشاهده کرده اید که چگونه این پیش بینی درست از آب درآمد. در واقع بورژوازی بود که قدرت دولتی را پس از جنبش مارس ۱۸۴۸ تصاحب کرد و این قدرت را به کار بست تا کارگران، یعنی متحدانش در مبارزه را، به موقعیت تحت ستم گذشته برگرداند. گرچه بورژوازی توانست این کار را تنها از راه ائتلاف با حزب فئودالی، که در مارس شکست خورده بود، انجام دهد و حتی پس از آن بار دیگر مجبور به تسلیم قدرت به حزب فئودالیِ خواهان قدرت مطلقه شد، با این همه شرایط مساعدی برای خود تضمین نمود. این شرایط مساعد، با توجه به مشکلات مالی حکومت، بازگشت قدرت به دست بورژوازی را در درازمدت تأمین خواهند کرد و اگر جنبش انقلابی از هم اکنون سیرِ به اصطلاح مسالمت آمیزی در پیش گیرد، تمام منافع بورژوازی تضمین خواهد شد.» (منبع: سایت آذرخش)
بدین سان طبق تحلیل مارکس و انگلس در انقلاب ۱۸۴٩-۱۸۴۸ آلمان، بورژوازی لیبرال قدرت سیاسی را در اتحاد با حزب فئودالی و سلطنت (در مقابل کارگران) به دست آورد و از آن تاریخ به بعد، آلمان – به رغم وجود بقایای فئودالی – به یک کشور سرمایه داری تبدیل گردید.
انگلس در مقالۀ «آلمان در آستانۀ انقلاب» (نخستین مقالۀ مندرج در کتاب «انقلاب و ضد انقلاب در آلمان») طبقات مختلف جامعۀ آلمان و عقب ماندگی آن را در سال های پیش از انقلاب ۱٨٤٩-۱٨٤٨ نسبت به انگلستان و فرانسه – بویژه از نظر وجود امتیازات مهم فئودال ها و اشراف، استبداد فئودالی- بوروکراتیک، رشد ناکافی صنعت و تجارت، عدم وحدت سیاسی آن کشور (در آلمان آن زمان ٣٦ دولت محلی وجود داشت) و غیره توضیح می دهد. بورژوازی آلمان و نیز کارگران آن کشور – بویژه کارگران مناطق صنعتی – و نیز خرده بورژوازی وسیع آلمان در انقلاب ۱۸۴٩-۱۸۴۸ شرکت می کنند. همزمان با آن اتریش و مجارستان نیز درگیر انقلاب و قیام هستند. در هیچ یک از این سرزمین ها، همچنان که در فرانسه یا ایتالیا، این انقلاب ها و قیام ها به نتایج مورد نظر توده های کارگر و زحمتکش منجر نمی شود. اما در همۀ آنها – و از جمله در آلمان که مورد بحث ما در اینجاست – این انقلابات زمینۀ رشد و تکامل اقتصادی سرمایه داری و بورژوازی را به شکل تعیین کننده ای فراهم می کنند، حتی اگر از نظر سیاسی بورژوازی یا کل این طبقه در قدرت سیاسی نباشد.
دهۀ ۱۸٥۰ برای آلمان به گفتۀ دانشنامۀ بریتانیکا «ارتجاع سیاسی و رشد اقتصادی» به بار آورد. در آنجا گفته می شود: «سال های دهۀ ۱۸٥۰ که از نظر سیاسی بی بار و سترون بودند، به لحاظ اقتصادی بالاترین درجۀ اهمیت را داشتند زیرا در این دوره بود که جهش های بزرگ سرمایه داری صنعتی در آلمان رخ داد. انرژی های ملی که از تلاش برای اصلاحات مدنی نومید شده بودند به سمت پیشرفت مادی چرخیدند. در پی پیروزی ارتجاع توسعۀ اقتصادی رخ داد زیرا جماعت کسب و کار [سرمایه داران] بر ترسی که از خشونت و آشوب توده ای و برآمد [جنبش] اجتماعی داشتند به تدریج غلبه کردند.» در ادامۀ این توضیح آمده است: «آلمان [پس از حباب مالی سال ۱۸٥٧] مرز بین اقتصاد پیشاصنعتی و اقتصادی صنعتی را در نوردید. هرچند هنوز جمعیت روستائی بر جمعیت شهری می چربید اما گرایش به صنعتی شدن و به شهری شدن برگشت ناپذیر بود. این به نوبۀ خود اثری عمیق بر سمت گیری سیاسی نهاد. با ادامۀ انتقال ثروت از کشاورزی به صنعت، از روستا به شهر و از اشرافیت به بورژوازی، فشار برای توزیع مجدد قدرت سیاسی نیز قوت گرفت.» (دانشنامۀ بریتانیکا، «دهۀ ۱۸٥۰: سال های ارتجاع سیاسی و رشد اقتصادی»). متن کامل این نوشته در نشانی زیر در دسترس است:
https://www.britannica.com/place/Germany/The-1850s-years-of-political-reaction-and-economic-growth
روند وحدت آلمان پشت سر بورژوازی و اشراف نظامی پروس با رهبری بیسمارک در  دهۀ ۱۸٦۰ و آغاز دهۀ ۱۸٧۰ را نیز باید به آنچه از دانشنامۀ بریتانیکا آوردیم، افزود. آلمان با پیروزی در سه جنگ: با دانمارک (۱۸٦۴)، با اتریش (۱۸٦٦)، و با امپراتوری دوم فرانسه (۱۸٧۱-۱۸٧۰) موقعیت خود را به عنوان یک دولت قدرتمند ترازِ اول در اروپا تثبیت کرد که به نوبۀ خود به رشد و تکامل صنعتی و اقتصادی آلمان و ثروت و قدرت بورژوازی آن که با سرعت فزاینده به توسعه و تمرکز خود ادامه می داد، شتاب بخشید.
در واقع آلمان در فاصلۀ سال های ۱۸٥۰ تا ۱۸٧۱به بزرگترین قدرت اقتصادی و صنعتی اروپای قاره ای تبدیل شد، و اگر کل اروپا را در نظر بگیریم، آلمان در این فاصله به قدرت دوم صنعتی، اقتصادی و نظامی پس از انگلستان تبدیل شد. انگلستان در سال ۱٨٧۰ بزرگترین قدرت اقتصادی، صنعتی، نظامی، تجاری و مستعمراتی جهان بود.
در فاصلۀ سال های۱٨٥۰ تا ۱٨٧۰ یعنی طی بیست سال که حزب سوسیال دموکرات آلمان تنها در یکی دو سال آخر آن تازه شکل می گرفت، آلمان، فرانسه را از لحاظ صنعتی و اقتصادی پشت سر گذاشت و در سال ۱۸٧۱ امپراتوری لوئی بناپارت را که بزرگترین قدرت نظامی اروپای قاره ای بود به سختی شکست داد و آلزاس و لورن را به امپراتوری آلمان ملحق کرد. پیشرفت صنعتی و اقتصادی آلمان در دهه های بعد تا سال ۱٩۱۴ ادامه داشت. در پایان سدۀ نوزدهم و آغاز سدۀ بیستم آلمان بر بریتانیا نیز از لحاظ اقتصادی و صنعتی پیشی گرفت و در آستانۀ جنگ اول جهانی به قدرت دوم اقتصادی جهان – پس از ایالات متحده – تبدیل شد.
هدف این نوشته بررسی تحول و تکامل اقتصادی آلمان نیست. با این حال به ذکر چند آمار در تأیید آنچه در بالا گفته شد می پردازیم و از این مبحث نتیچه گیری می کنیم.
در سال ۱۸٧۰سهم انگلستان، آلمان و فرانسه از کل تولید ناخالص داخلی اروپا و از کل صنعت اروپا در جدول زیرملاحظه می شود:
    کل تولید ناخالص داخلی اروپا = 100%    کل تولیدات صنعتی اروپا = 100%
انگلستان    25.5%    30.3%
آلمان    20%    19.8%
فرانسه   15.8%   18.9%

در همان سال۱۸٧۰ سهم انگلستان از کل تولیدات صنعتی (ساخت) جهان، ٨/۳۱% (سی و یک و هشت دهم درصد)،  سهم فرانسه ۳/۱۰% (ده و سه دهم درصد) و سهم آلمان ۲/۱۳% (سیزده و دو دهم درصد) بود. یعنی آلمان بین انگلستان و فرانسه قرار داشت. در سال ۱٩۱٣ سهم انگلستان از کل تولیدات صنعتی جهان ۱۴%، (چهارده درصد) سهم فرانسه ٤/٦% (شش و چهار دهم درصد) و سهم آلمان  ٧/۱٥% (پانزده و هفت دهم درصد) بود. یعنی در سال ۱٩۱۳ آلمان بزرگترین قدرت صنعتی اروپا محسوب می شد و تولیدات صنعتی آن تقریبا ٥/ ۲ برابر تولیدات صنعتی فرانسه بود.
جدول زیر تولید ناخالص داخلی سرانه (به دلار ثابت سال ۱٩٩۰) و جمعیت (به میلیون نفر) انگلستان، آلمان و فرانسه را در سال های ۱۸٢۰، ۱۸٧۰ و ۱٩۱٣ نشان می دهد:
    1820        1870        1913    
    تولید سرانه    جمعیت    تولید سرانه    جمعیت    تولید سرانه    جمعیت
انگلستان    1707    20.9    3191    31.5    4921    41.7
آلمان    1057    22.4    1821    41.1    3648    68
فرانسه    1230    30.5    1876    36.1    3485    41.6

منبع (برای تولید ناخالص داخلی سرانه): ریچارد تیلی، «صنعتی شدن به مثابۀ یک روند تاریخی» - این نوشته روی اینترنت قابل دسترسی است.
ملاحظه می شود که در سال ۱۸٧۰، کل تولید ناخالص داخلی آلمان از کل تولید ناخالص داخلی فرانسه بیشتر بوده است، به رغم آنکه تولید سرانۀ فرانسه در آن سال اندکی از تولید سرانۀ آلمان بیشتر بود:
 ([image.png]41.1). به همین ترتیب کل تولید ناخالص داخلی آلمان در سال ۱٩۱٣ از کل تولید ناخالص انگلستان بیشتر بود.
روشن است که رشد سریع اقتصاد آلمان در فاصلۀ سال های ۱۸٥۰ تا ۱۸٧۰ و از ۱۸٧۰ تا ۱٩۱٣ به معنی بارآوری بالای کار در این کشور و رشد بالای بارآوری بوده است.
در جدول زیر رشد متوسط بارآوری کار چهار کشور بزرگ صنعتی را از ۱۸٢۰ تا ۱۸٧۰ و از ۱۸٧۰ تا ۱٩۱٣ ملاحظه می کنیم:
دوره    1870- 1820    1913 - 1870   
انگلستان    1.53%    1.19%
فرانسه    1.02%    1.53%
آلمان    1.10%    1.72%
آمریکا    1.45%    1.77%

دیده می شود که هم در فاصلۀ سال های ۱۸٢۰ تا ۱۸٧۰ و هم در فاصلۀ ۱۸٧۰ تا ۱٩۱٣ رشد بارآوری کار در آلمان بیش از فرانسه بوده است. در فاصلۀ ۱۸٧۰ تا ۱٩۱٣ رشد بارآوری کار در آلمان از انگلستان هم بیشتر و نزدیک رشد بارآوری کار در آمریکا (بالاترین رشد بارآوری کشورهای بزرگ سرمایه داری در آن زمان) بوده است.
یک معیار دیگر صنعتی بودن، بویژه در سدۀ نوزدهم، طول خطوط راه آهن است. در سال ۱۸٧۰ طول خطوط راه آهن انگلستان ٣٩۴٢٩ کیلومتر، طول خطوط راه آهن فرانسه ٢۸۱٦٣ کیلومتر و طول خطوط راه آهن آلمان ٣۱٣۸٢ کیلومتر بود. یعنی آلمان جلوتر از فرانسه و پشت سر انگلستان بود. در همان سال ۱۸٧۰ طول کل راه های آهن ایالات متحده به حدود ۸٥۱٣۰ کیلومتر می رسید.
در سال ۱۸٥۰ جمعیت کارگران شاغل در راه آهن آلمان ٧۸٧۰۰ نفر بود که در سال ۱۸٧٣ به  ٣٩٦٩۰۰ نفر افزایش یافت.
یک نکتۀ مهم دیگر سطح بالاتر میانگین سواد عمومی مردم و بویژه آموزش فنی کارگران، تکنیسین ها و مهندسان در آلمان در مقایسه با انگلستان و فرانسه در فاصلۀ سال های ۱۸٥۰ تا ۱٩۱٣ است.
مجموع داده های بالا (و بسیاری دیگر که ذکر نکرده ایم) رشد بسیار سریع نیروهای مولد را در آلمان در فاصلۀ سال های ۱۸٥۰ تا ۱۸٧۰نشان می دهند. سرعت این رشد در بسیاری موارد از سرعت انگلستان و فرانسه بیشتر بود و در دنیای آن روز تنها با سرعت رشد آمریکا قابل مقایسه بود. چنین سطحی از تکامل نیروهای مولد و چنین رشدی هرگز نمی توانست در شرایط انقیاد صوری کار به سرمایه تحقق یابد و با قاطعیت می توان گفت که در فاصلۀ سال های ۱۸٥۰ تا ۱۸٧۰ در آلمان نه انقیاد صوری بلکه انقیاد واقعی کار به سرمایه حاکم بوده است.
دیدیم که ساعی از چرخش انقیاد صوری به انقیاد واقعی در آلمان در طول حیات حزب سوسیال دموکرات آلمان و بویژه در حوالی سال هائی حرف می زند که به گفتۀ او اندیشۀ مارکس به صورت ایدئولوژی جامدی در آن حزب درآمده بود، .یعنی ساعی این چرخش را در حدود سال های ۱٩۰۰ فرض می کند که با توجه به مجموع آنچه در مورد وضعیت اقتصادی آلمان در فاصلۀ سال های ۱۸٥۰ تا ۱۸٧۰  گفته شد نادرستی ادعای ساعی محرز است.
نکتۀ دیگر، بحث ساعی در مورد «جمود ایدئولوژیک در حزب سوسیال دموکرات آلمان» است که او آن را به چرخش انقیاد صوری به انقیاد واقعی کار به سرمایه نسبت می دهد. اگر بخواهیم این «جمود» و یا دقیق تر بگوئیم سلطۀ ایدئولوژی بورژوائی بر آن حزب (مثلا نفوذ برنشتاینیسم و سپس سلطۀ دیدگاه های ابرت، شایدمان، هاسه، نوسکه و جریان سانتریستی به رهبری کائوتسکی و غیره) را با تحولی اقتصادی - اجتماعی در جامعۀ آلمان مربوط کنیم درست تر این خواهد بود که پیوند این دگرگونی را با ورود سرمایه داری آلمان به مرحلۀ سرمایه داری انحصاری یا امپریالیسم، شکل گیری اشرافیت کارگری در آن کشور که پایگاه مهمی هم برای حزب سوسیال دموکرات و هم سندیکاهای عظیم آن کشور را تشکیل می داد و نیز کسب فوق سود امپریالیستی را که امکان رشوه دهی بورژوازی به اشرافیت کارگری یا بخشی از آن را فراهم می سازد تجزیه و تحلیل کنیم. تبدیل انقیاد صوری به انقیاد واقعی کار به سرمایه در آلمان، نه تنها به صورتی که ساعی مطرح می کند رخ نداد (چون در سال ۱۸٧۰ این روند کامل شده بود) بلکه ادعای او مبنی بر اینکه انقیاد واقعی کار به سرمایه باعث تبدیل اندیشۀ مارکس به یک ایدئولوژی جامد در حزب سوسیال دموکرات آلمان گردید یا با آن مقارن بود نیز نادرست است. در واقع انقیاد واقعی کار به سرمایه که به معنی سلطۀ مستقیم بورژوازی بر روند تولید و بیانگر تشدید استثمار و تشدید تضاد بین پرولتاریا و بورژوازی است عرصۀ واقعی نبرد بین کار و سرمایه را فراهم می سازد. بزرگترین نبردهای پرولتاریا با بورژوازی از نظر تاریخی پس از انقیاد واقعی کار به سرمایه رخ داد و بینش سوسیالیسم علمی تنها پس از این انقیاد می توانست به وجود آید و تنها پس از آن به وجود آمد. ساعی از امپریالیسم و تأثیرات متضاد آن بر مبارزۀ طبقاتی پرولتاریا – یعنی  اینکه از یک سو امپریالیسم عصر انقلابات پرولتری است و از سوی دیگر اینکه درعصر امپریالیسم نفوذ بورژوائی بر جنبش کارگری برای تخریب و فاسد کردن و تجزیۀ آن تشدید می شود – سخنی نمی گوید. شاید به این خاطر که چنین تحلیلی، که درست طی صد سال گذشته بارها در عمل مشاهده شده است، اساساً از سوی لنین به صورتی پیگیر مطرح گردید که ظاهراً ساعی نسبت به این تحلیل لنینی و هر آنچه ملهم از اوست حساسیت دارد!
٥ - مسألۀ آگاهی و عینیت – آگاهی و جنبش خود انگیخته – نفی «چپ حزبی» و «برنامه گرائی»
ساعی می گوید: «شکست انقلاب آلمان و تغییر ماهیت حزب و قدرت بلشویکی در روسیه زیر فشار ضرورت‌های "رشد نیروهای مولده"، اندیشۀ رهبران بلشویک را در قالبی ایدئولوژیکی بلعید که "لنینیسم" نام گرفت و برنامه‌گرایی برای زمانی طولانی خط ‌و ‌مشی کمونیست‌هایی شد که آن‌ را در کشورهای خود ترجمه‌ کردند.»
«فشار ضرورت‌های "رشد نیروهای مولده"» آن فرمولبندی یکجانبه گرایانه ای است که اتفاقاً ساعی آن را از تفکر متقابل آنارشیستی خود یعنی از رفرمیسم به وام گرفته است. اینجا می بینیم چگونه آنارشیست ها وضع واقعی مبارزۀ طبقاتی و بویژه مبارزۀ سیاسی را کنار می گذارند و به فرمولبندی رفرمیست ها متوسل می شوند.
ساعی در مورد آگاهی می نویسد: «دوستان درک نمی‌کنند که آگاهی چیزی جز هستیِ آگاه نیست و به نحوی خود ‌به‌ خودی بر بستر مبارزۀ طبقات متولد می‌شود، اما این آگاهی از آنجا که به واسطۀ تقابل کارگران با سرمایه بوجود می‌آید، یک آگاهی بلافصل نیست، بلکه یک آگاهی تئوریک است، یعنی در یک کلام تئوری‌ست.» (تأکید از ماست)
اهمیت تاریخی و فلسفی این نظر مارکس که «آگاهی چیزی جز هستی آگاه نیست» این بود و هست که آگاهی مقدم بر انسان زنده وجود ندارد بلکه اگاهی همیشه آگاهی انسان زنده است، انسانی که در شرایط اجتماعی معینی زندگی می کند. یعنی نقش معینی در تقسیم کار و سازمان اجتماعی کار دارد. مفهوم اینکه آگاهی چیزی جز هستی آگاه نیست این نیست که این امر «به نحوی خود ‌به ‌خودی بر بستر مبارزۀ طبقات متولد می‌شود» درست است که آگاهی طبقاتی بر بستر مبارزۀ طبقاتی بوجود می آید ولی نه «به نحوی خود ‌به‌ خودی»، بلکه این آگاهی به نحو تئوریک شکل می گیرد، یعنی آگاهی طبقاتی همواره به مدد آگاهی تئوریک بشر که دارای خاصه های تاریخی – جهانی است شکل می گیرد و به پیش می رود. ساعی با قبول اینکه آگاهی هم خود به خودی و هم تئوریک است تناقض گویی می کند. سوسیالیسم علمی در ماهیت خود نوعی آگاهی است، نه آگاهی کاذب بلکه آگاهی علمی. بنابراین مانند همۀ علوم چیزی آموختی است و از این جهت باید اساساً توسط کارگران آموخته شود و به کار آید.
ساعی در ادامه می گوید: «آگاهی کارگران ... فرآیندی عینی است» آگاهی کارگران مانند هر آگاهی دیگر برخلاف نظر ساعی یک فرایند عینی نیست. آگاهی، هر آگاهی ای که می خواهد باشد، محصول ذهنی فرایند عینی است. آگاهی طبقاتی کارگران محصول ذهنی فرایند مبارزۀ طبقاتی آنان با سرمایه داران است. این آگاهی مبتنی بر تقابل و مبارزه با سرمایه داری است و بنابراین محصول ذهنی فرایند عینی تضاد کار و سرمایه است.
تبدیل انسان به کارگر مزدی، به کسی که چیزی جز نیروی کار ندارد به خودی خود امکان «فتح قلل بشری» نمی دهد! کارگر باید به قدرتی که بالقوده دارد – به رغم ضعف کنونی اش - و به ضعفی که دشمن طبقاتی اش دارد – به رغم قدرت کنونی اش - و به امکان اقتصادی – اجتماعی و سیاسی تغییر، محتوای این تغییر، راه دستیابی به وضعیتی که مطلوب اوست و روش های درخور مبارزه برای دست یابی به آن وضعیت پی ببرد. یعنی آگاهی پیدا کند. بخشی از این آگاهی از تجربۀ مستقیم کارگران و یا تجربه های جمعی بلاواسطۀ آنان به دست می آید. اما نه تمامی آن. بخش دیگری از آگاهی از پراتیک در معنی وسیع تاریخی – جهانی اش حاصل می شود: یعنی تجارب گذشتگان و تجارب دیگران؛ تجارب جهانی، زیرا مبارزۀ طبقۀ کارگر برای رهائی مبارزه ای جهانی است و تجارب جهانی کارآئی دارند. ضمن اینکه باید توجه داشت که بخش قابل توجهی از این تجربیات به صورت نتایج عام و تئوریک درآمده اند و قابل یادگرفتن و انتقال هستند. پراتیک هم منشأ تئوری است و هم برای پیشرفت خود به تئوری نیازمند است. این تئوری هم شامل تئوری های موجود است و هم تئوری جدیدی که مبارزۀ جدید و شرایط جدید می طلبند. تنها در چنین روندی است که موقعیت عینی کارگر، وضعیت او به مثابۀ کسی که چیزی جز نیروی کار ندارد که دستخوش استثمار فزاینده و ستم های گوناگون است و غیره، می تواند زمینه ای برای تبدیل کارگر یا بهتر بگوئیم تبدیل طبقۀ کارگر به عنصر فعال تاریخی به سوژۀ آگاه و دگرگون ساز، به پرولتاریای انقلابی به وجود آورد.
مواضع ساعی براساس خطوط نظری او چیست؟
ساعی می گوید: «چپ سنتی ... صرفنظر از وضعيت خاص مبارزه، فراخوان می‌دهد که "وحدت کنید"، "مبارزات اقتصادی‌تان را سیاسی کنید"... و فکر می‌کند باید این را به طبقه آموزش دهد! فکر می‌کند که اگر به طبقه یاد بدهد که ارزش اضافی چیست، که او خالق همه چیز است، دست به این مبارزۀ سیاسی خواهد زد. گویا کارگران به تمام این آموزش های ارزنده واقف نیستند». مارکسیست ها چنین چیزی نمی گویند. این اکونومیست ها هستند که به کارگران می گویند "مبارزات اقتصادی‌تان را سیاسی کنید". مارکسیست ها به کارگران می گویند مبارزۀ اقتصادی کافی نیست، بلکه باید مبارزۀ سیاسی هم در دستور کارتان قرار گیرد. بسیار دیده شده است کارگرانی که آموزش ندیده اند مفهوم مقولات اقتصادی را نمی دانند. ظاهراً در نظر ساعی تفاوتی بین کارگرانی که اقتصادی سیاسی را می فهمند با دیگر کارگرانی که آن را نمی دانند فرقی وجود ندارد. هیچ کسی تاکنون مدعی نشده است کارگری که از مقولات اقتصادی سردر می آورد لزوماً مبارزۀ سیاسی خواهد کرد. این نسبت دادن دروغین موضوع ها به مارکسیست هاست. هر مارکسیستی می داند که برای سیاسی و انقلابی شدن یک انسان عوامل بسیاری با هم عمل می کنند. انگار به زعم ساعی همۀ کارگران از شکم مادر «به تمام این آموزش های ارزنده» واقفند، حتی کارگرانی که به تازگی از روستا به شهر آمده اند!؟ جملۀ آخر ساعی در مورد مدعیان کمونیسم این است که این مدعیان یا باید سطح آگاهی بالاترشان را در کوزه بگذارند و یا جایشان زندان است. این است نصیحت ساعی به فعالان جنبش کارگری!
ساعی مدعی است «هر مبارزه‌ای در تطور مبارزۀ طبقات بدیع است» آیا باید از برخورد به این نوع کلمات قصار بگذریم؟ اگر ما با انسان معمولی و نه با مدعی ای مانند ساعی رو به رو بودیم چه بسا باید چنین می کردیم. اما این کار با آدمی مثل ساعی درست نیست زیرا او می تواند منشآ انحراف باشد. این حکم که «هر مبارزه‌ای در تطور مبارزۀ طبقات بدیع است» درست نیست. مثلا در مبارزه برای برقراری ۸ ساعت کار روزانه در برخی از کشورها و یا مبارزه برای افزایش حداقل مزد و یا مبارزه برای ممنوعیت کار کودکان و یا مبارزه برای برقراری برخی حقوق دموکراتیک، بداعتی وجود ندارد، ولی باید انجام شوند.
ساعی می گوید:«امروز در شرایط سرمایه‌داری بازسازی‌شده و جهانی‌شدۀ قرن بیست ‌و ‌یکم، زمانی ‌که مبارزۀ طبقات و رشد سرمایه، آن هویت کارگری‌ای را که مارکس نوید دهندۀ آن بود در بازسازی سال‌های ۱۹۸۰ خود، زیر و رو کرد و مختصات اساسی طبقه را با تغییرات ساختاری خود برهم‌ زد، روشن‌فکران عزیز ما می‌خواهند وحدت‌شان را بر چه اساس بنا سازند؟ اصلاً منظورشان از این "وحدت" چیست؟ از این وحدت، امروز، در سرمایه چه مانده است و چگونه سرمایه قطعه‌قطعه‌شدگی طبقۀ کارگر و مطالبات او را به رویش بازپس‌می‌فرستد؟ ... این وحدتِ پیشینی به گل نشست»
آری ساعی به این نتیجه می رسد که «این وحدتِ پیشینی به گل نشست». از نظر ساعی این «وحدت پیشینی» چیزی جز آن هویت کارگری ای که مارکس نوید دهندۀ آن بود نیست. در سخنان بالای ساعی  با یک مشت ادعای بدون فاکت و بدون استدلال مواجه هستیم. ساعی بسیار زیرکانه شکاف عظیم طبقاتی کارگران و سرمایه داران را با سنگ اندازی های تئوریک خود پر می کند.
اما برای نمونه برخلاف نظر ساعی می بینیم که در مبارزات کارگران راه آهن فرانسه هیچگاه سندیکاهای سنتی پشت سر گذاشته نشدند. انشعاب هائی صورت گرفت ولی همواره ث. ژ. ت سندیکای غالب بود و هنوز هم هست خواه با آن موافق باشیم و خواه مخالف آن. هیج حرکت بزرگی در راه آهن فرانسه در دهه های اخیر وجود نداشته که در آن ث. ژ. ت نقش مهم و گاه تعیین کننده ای نداشته باشد: اعتصاب طولانی ای که به سقوط کابینۀ ژوپه منجر شد، اعتصابات در مورد تأمین اجتماعی بازنشستگی اعتصاب بسیار طولانی اخیر و غیره نمونه هائی از نفوذ ث. ژ. ت است. مارک تواین در مورد خبر مرگ خود می گفت که اندکی مبالغه آمیز است خبر مرگ ث. ژ. ت و دیگر «سندیکاهای سنتی» هم «اندکی» مبالغه آمیز است! اما قطعه قطعه شدن طبقۀ کارگر ناظر بر چیست؟ آیا این ناظر بر تقسیمات نیروی کار برحسب تحولات و تخصیص های سرمایه است یا چیز دیگر و اگر اولی باشد چه ربطی به مبارزۀ طبقاتی کارگران دارد؟
ساعی در ادامه می گوید: «ما شاهد بودیم که چگونه در این قطعه‌قطعه‌شدگی، بی‌ثباتی و ناپایداری وضعیت کارگری، هرگونه امکان وحدتِ پیشینی "طبقه" برای انقلاب از میان رفته است؛ وحدت طبقۀ کارگر را همیشه سرمایه ایجاد کرده؛ هرگز کارگران به‌ واسطۀ یک جهش سوبژکتیو، به ‌واسطۀ یک شعار یا تبلیغ‌ و ‌ترویج به وحدت با یکدیگر دست نیافته‌اند؛»
«قطعه قطعه شدن کارگران» یعنی چه؟ وحدت کارگران را منافع مشترک به وجود می آورد و نه سرمایه. منافع سرمایه در اتمیزه شدن کارگران به لحاظ سیاسی است هرچند به لحاظ اقتصادی غالبا تجمع و تمرکز آنها می تواند به معنی باراوری بیشتر کار و سود بیشتر سرمایه باشد. قبلا نشان داده شد که ادعای ساعی در مورد وضعیت کارگران در سدۀ نوزدهم نادرست است.
ساعی ادامه می دهد که: «وحدت به مفهومی که مورد نظر چپ سنتی‌ست دیگر در شرایط فعلی نا‌ممکن است زیرا خلاف جهت رشد مبارزۀ طبقاتی‌ست. شعار وحدت را نباید جدا از سمت و سوی حرکت مبارزۀ طبقاتی و سرمایه، به نحوی ایستا مثل یک شئیِ مستقل دید؛ وحدتی که در خدمت انقلاب است، در جهتی دیگر می‌رود چرا که جامعۀ امروز به جهت دیگری می‌رود.» حال که از نظر ساعی به خاطر قطعه قطعه شدن طبقۀ کارگر وحدت پیشینی این طبقه از بین رفته است و دیگر نمی توان از آن به عنوان طبقه یاد کرد او بر مبنای چه چیزی از مبارزۀ طبقاتی کارگران سخن می گوید و مفهوم این مبارزۀ طبقاتی در دیدگاه او چیست؟!
ساعی یا باید نشان دهد که علت عاملی که باعث وحدت کارگران می شود منافع مشترک نیست و در این حالت باید عامل وحدت را از نظر خودش توصیح دهد و یا اینکه بگوید کارگران منافع مشترک ندارند و «قطعه قطعه شدن آنها – که توصیح نمی دهد چیست – باعث شده که وحدت منافع نداشته باشند»
خلاصۀ کلام ساعی این است که دیگر طبقۀ کارگر منسجمی وجود ندارد که وحدت او ممکن باشد و به طریق اولی چیزی به نام انقلاب منتفی است. به نظر ساعی «در زمان مارکس، کارگران در هستی روزمره خود می‌دیدند که "کارگر" شده‌اند زیرا از شرایط کارشان جدا شده بودند.» آیا در شرایط کنونی این وضع برای کارگران تغییر کرده است؟! آیا کارگران در شرایط کنونی با شرایط کارشان پیوسته اند؟ آیا ساعی می فهمد چه می گوید؟!
ساعی در پایان مقالۀ خود می گوید: «ساخت سرمایه‌داری پس از بازسازی سال‌های ۱۹۸۰ با تغییرات ساختاری خویش، امکان هر وحدتی "در طبقه" را از میان برده یعنی دیگر سمت ‌و ‌سوی حرکت مبارزۀ طبقاتی واژگون شده است؛ امروز طبقۀ کارگر در مبارزاتش نه با وحدت طبقاتی بلکه با واقعیت قطعه ‌قطعه شدگی، بی‌ثباتی و ناپایداری خویش طرف است. ما به سمت شرایطی در سرمایه‌داری می‌رویم - و این جنبۀ پیشروی رسالتِ تاریخی سرمایه است - که این وضعیتِ واقعیِ کارگران، مفهوم "تعلق طبقاتی" آنان را از ضرورت تاریخی، تثبیت‌شده و مُقدر گذشته، به مرور خارج کرده و آن ‌را به ‌سوی "حادث شدن" سوق می‌دهد. پس به ‌خصوص نباید از این قطعات انتظار "طبقه بودن" و اتحاد طبقاتی داشت؛ آنها همان ‌طور که در تمام مبارزات سال‌های۱۹۹۰ در اروپا دیده‌ایم، حد‌اکثر به ‌عنوان قطعاتی کنار هم چیده‌شده، قادر به "همبستگی" با یکدیگر خواهند بود و مطالباتِ همبستگی هرگز از فضای جامعۀ مدنی فراتر نمی‌رود.»
ساعی یک آنارشیست ضد تشکلی است که مُبلغ رفرمیسم و ایجاد «فضای جامعۀ مدنی» شده است و امکان هرگونه انقلابی را نفی می کند. این برای اولین بار نیست که آنارشیست به رفرمیست تبدیل می شود. اکنون روشن است چرا ساعی عنوان مقالۀ خود را به تمسخر «مناسک حج اول ماه مه را بجا بیاوریم! (قُربةً إلى البرولتاریا(» گذاشته است. از سرخی پرچم آنارشیستی او چیزی باقی نمانده است، آن را فقط سیاهی پوشانده است. او در واقع به گونه ای سیاه معتقد است برگزاری اول ماه مه از هر گونه واقعیتی تهی و به یک توهم مذهبی تبدیل شده است. از این روست که او به گونه ای تحریک آمیز و تحقیرکننده از برگزاری اول ماه مه به عنوان «مناسک حج» یاد می کند.


پانوشت ها
 (1)  این نکته که وحدت کارگران محصول اشتراک منافع آنها و برای مبارزۀ مشترکشان به ضد طبقۀ سرمایه دار است سال ها پیش ازانترناسیونال اول وپیش از مارکس از سوی کارگران پیشرو و مبارز مطرح شده بود. مثلا در یک قطعنامۀ گردهمائی توده های کارگر در اُلدهام انگلستان در سال ۱۸٣۸ (هنگامی که مارکس تنها ٢۰ سال داشت و هنوز به اندیشه و عمل کمونیسم نرسیده و با جنبش کارگری پیوندی برقرار نکرده بود و احتمالا از قطعنامۀ یادشده هم بی خبر بود) گفته می شود:
«کار سرچشمۀ هرگونه مالکیت است؛ بدون اینکه کاراضافی انجام شده باشد و بدون مالکیتی که در اثر تولید ایجاد گشته باشد هیچ انباشت مالکیتی نمی تواند صورت گیرد... هدف نخستین هرگونه قانون گذاری باید تضمین تمام ثمرات کار برای کارگر باشد.... تنها طبقات گوناگون سرمایه داران قدرت وضع و ادارۀ قوانین را در دست دارند که تقریبا همگی برای منافع خود آنهاست... تا هنگامی که زحمتکشان دست ها و دل هایشان را یکی نکنند شرایط آنها (که بد است) به تدریج بدتر خواهد شد تا آنجا که واقعاً دچار قحطی شوند و از هستی ساقط گردند.» (از یک قطعنامۀ تودۀ کارگران اُلدهام انگلستان در مارس ۱۸٣۸ – نشریۀ نورترن استار ۱۸ مارس ۱۸٣۸)
منبع: جان فاستر، «مبارزۀ طبقاتی و انقلاب صنعتی در آغاز سرمایه داری صنعتی در سه شهر انگلستان»، چاپ اول ، ۱٩٧٣، ویدنفلد و نیکلسون، لندن، ص ٧۰.
(2)مارکس در متن آلمانی سرمایه، عبارت  das Kapitalformellen Subsumtion der Arbeit unter  را برای آنچه به «انقیاد صوری کار به سرمایه» ترجمه شده، و عبارت relle Subsumtion der Arbeit unter das Kapital را برای آنچه معادل«انقیاد واقعی کار به سرمایه» فرض شده به کار برده است. اما معنی دقیق وازۀ Subsumtion آلمانی و واژۀ ُsubsumption  انگلیسی انقیاد یا تبعیت نیست. معنی این واژه جزئی از چیز دیگر بودن، مشمول چیز دیگری بودن است و در منطق معادل «صغری» است. مثلا در قیاس منطقی زیر:
همۀ انسان ها فانی اند، سقراط انسان است، پس سقراط فانی است.
گزارۀ نخست «کبری» یا «مقدمۀ کبریmajor premise » و گزارۀ دوم «صغری» یا «مقدمۀ صغری minor premise» یا همان subsumption  انگلیسی و Subsumtion آلماتی و گزارۀ سوم نتیجه conclusion  است. می توان واژۀ subsumption را به «زیرمجموعه» هم ترجمه کرد.
 در ترجمه انگلیسی کتاب سرمایه جلد اول، چاپ پنگوئن، واژه Subsumtion آلمانی به subsumption  و در ترجمۀ ساموئل مور و آولینگ به subjection  که معادل انقیاد یا تبعیت است ترجمه شده که ترجمۀ پنگوئن در این مورد دقیق نر است.
قابل توجه است که واژۀ subsumption  با آنکه مستقیما مفهوم قهر و سلطه را دربر ندارد ازsubjection  که مفهوم به انقیاد در آوردن یا به زیر تبعیت در آوردن را القا می کند قوی تر است چون وقتی چیزی جزء یا زیر مجموعۀ چیز دیگری باشد وابستگی اش به آن چیز از هنگامی که زیر انقیاد یا سلطۀ آن چیز قرار می گیرد بیشتر خواهد بود و این دقیقا آن چیزی است که مارکس می خواهد در رابطۀ بین کار و سرمایه، بویژه درروند زیر مجموعه شدن واقعی کار نسبت به سرمایه بگوید.