دو ارمغان جديد از دو زن مبارز: سودابه اردوان - فریبا ثابت

يكشنبه ، ۴ مرداد ۱۳۸۳؛ ۲۵ ژوئیه ۲۰۰۴

چاپ

سودابه اردوان: یادنگاره های زندان، ویراستار علی حصوری، سوئد ‏ ۱۳۸۲
فریبا ثابت: یادهای زندان، انتشارات خاوران، پاری‏ ۱۳۸۳‏

کتاب نخست خاطرات نویسنده ی هنرمند آن، سودابه ی اردوان، از سالهای زندان در جمهوری ‏اسلامی ست. کتاب دوم هم جلد دوم از خاطرات فریبا ثابت است از سالهای زندان. هر دو نویسنده در عمل ‏و با همت خویش نشان می دهند که آنچه در سنت مردسالارانه به «همت مردانه» تعبیر می شد حقیقت ‏ندارد و «همت زنانه» در موارد بسیار، از جمله در زنده نگه داشتن آنچه موضوع این دو کتاب است، ‏قطعاً از همت زندانیان مرد سبقت گرفته است. برای ثبت این وقایع و سپردن آنها به تاریخ، برای شهادت ‏دادن از آنچه به گفته ی شاملو «وهنی که بر انسان میرود» باید زن بود. زن که نگهبان و ناقل و آموزگار ‏زبان و فرهنگ و شخصیت نسلها ست. باید زن بود تا بتوان جزئیات و مویرگهای احساسات انسانی را ‏درک کرد و بر زبان و قلم جاری ساخت. کتاب سودابه ی اردوان در نوع خود بی نظیر است. همه چیز را ‏از کوچک و بزرگ از زاویه ی نگاه یک هنرمند نقاش دیده و ماجراهای درونی و برونی زندان و ‏زندانیان را مانند فیلم از پیش چشم خواننده میگذراند و نشان میدهد که چقدر زندان زنان زنانه است، ‏سراسر زندگی ست و شور و احساس مسئولیت و غم و امید. زندگی با جزئیات و تفاصیل ریز و در عین ‏حال مهم اش: مهر، قهر، تنهایی، حضور جمعی، ریز بینی و ابتکار، غمخواری و کمک و عواطف والای ‏زنانه. اگر دل به نویسنده ی هنرمندش بسپاری بارها اشک در چشمانت حلقه می زند...‏‎.‎
در نگارش کتاب هم با ترکیب های گاه شاعرانه برخورد میکنی، آرمانخواهی او گاه ترا به اوج ‏میبرد و گاه نفرت از جنایت و سرکوبی که حاکم است قلبت را میفشارد. گاه روایت خاطرات به تحلیل ‏روانی شباهت پیدا می کند «همه باید تظاهر به چیزی کنند که نیستند».‏
به جای برخی کتمان های گذشته، صراحت نشسته است و آنچه در گذشته غالباً از گفتن اش امتناع ‏میشد به عمد به زبان می آید که «بعضی وقتها نماز میخوانیم و تنها مرز زندگیمان قاطی نشدن با توابها ‏ست». یا «سوالاتم پایانی ندارد. حقیقت تلخی ست که قبولش مشکل است. کسانی بریده اند که برای من ‏سمبل مقاومت بوده اند، خشم و ترسم به هم آمیخته است». یا «نقاشی میکنم چون دوست دارم، ستاره ی ‏سرخ میکشم چون زیبا ست، زندان و زندانی میکشم چون تنها محیط زندگی من است، تعهد هم نمی دهم ‏چون کارم است و میخواهم دوباره نقاشی کنم» (این عبارات ترا به یاد هنرمندانی می اندا۱۲۹ ه جانشان را ‏بر سر موضع خویش گذاشتند). ص 129 تا 131 چقدر متأثر کننده است. ص 115 و داستان سنگ بسیار ‏عالی ست. ‏ ‏
‏ این کتاب علاوه بر روایت تکان دهنده اش با دهها تابلو از نقاشی و مجسمه که ارائه داده از چاپ ‏خوب و باسلیقه ای برخوردار است که از نظر شکل هم آن را در ردیف اول کتابهای چاپ خارج قرار ‏میدهد.‏ ‏
‏ کتاب فریبا ثابت یک اثر زیبای ادبی ست. او توانسته است پس از سالها دشواری بازسازی آن ‏خاطرات را تاب بیاورد و آن را با ذوق و هنر نویسندگی اش درآمیزد و چنان ترا در شیرینی بیان خود ‏غرق می کند که در متن گزارش حوادث تلخ و مرگبار می توانی همراه با او آن سالها را مجدداً زیست ‏کنی] بیاموزی و نسبت به رژیمی که صدها و هزاران تن از این گونه استعدادها را به خاک و خون کشیده ‏و جامعه ی ایران را از اینهمه سرمایه ی معنوی (و البته مادی و انسانی) محروم کرده نفرتی غیر قابل ‏اغماض در خود احساس کنی:‏
‏«روز اول مهر است و من زودتر از هر روز بیدار میشوم. دیشب را نتوانستم خوب بخوابم. ‏دخترم شش ساله شده و امروز به مدرسه میرود. دیشب تا صبح خواب او را دیدم که میخواهم او را به ‏مدرسه ببرم و نمی توانم. از خواب پریدم. دومرتبه به زحمت به خواب رفتم. این بار می بینم که بر بلندی ‏ای ایستاده ام و نازنینم با لباس مدرسه، کیف به دست، در پائین است و دستهایش را دراز کرده می گوید ‏مامان، دیر شد! دستهایم را دراز میکنم ولی از خواب می پرم. هوا گرگ و میش است. ترجیح میدهم از ‏بستر بیرون آیم. آرام بر می خیزم تا دیگران را بیدار نکنم. بغض گلویم را میفشرد. چه لحظه ی دشواری! ‏هرگز تا این اندازه دلتنگ نبوده ام. حتی در روز عید».‏
اخبار و تحلیل سیاسی، جمعبندی تجربه فعالیت سیاسی گذشته، برخی نقدها، بازتاب مسائل جمعی و ‏فردی، همه طبعاً به اشاره، و همه جا احساسات زیبای انسانی را فراوان می توان یافت. ‏
قدر کار هردو نویسنده را با خواندن کتابشان بهتر میتوان دریافت. دست مریزاد و به امید کارهای ‏ارزنده ی آنان در آینده. ‏

‏(منتشر شده در آرش شماره 87)‏