بخشی از ویژه نامه آرش

توجه، باز شدن در یك پنجره جدید. چاپ

شماره مطلب
بخشی از ویژه نامه آرش
آن گم شده ای که این همه بحث برانگیخته است - تراب حق شناس
در راه آرمان رهاییِ مردم - ناصر جوهری
نقدی برتجربه گذشته - تقی روزبه
هشیاری سیاسی - اصغر ایزدی
فضائی مالامال از باورهای شیرین - ناصر پایدار
و نگاهی به زمینه های همکاری در تجربه‌ی مبارزاتی آنان نوار گفتگو هاى بين دو سازمان - بهروز جليليان
تمام صفحات
درباره‌‌یِ گفت‌وگوی رهبرانِ چريك هاى فدايى خلق و مجاهدين خلق (بخش م ل) در اسفند 1354

تنها صداست که می ماند
پرواز را به خاطر بسپار
پرنده مردنی است!
(فروغ فرخزاد)
صدای صلابت حمید اشرف، صدای شور تقی شهرام در دیداری بی‌دیدن، از پشت پرده که از زمان‌های دور به امروزِ ما رسید، در حالی که هر دو پرنده دیگر در میان‌مان نیستند؛ اما صدایشان همواره یادآور پرواز است. پرواز برای آرمانی که از منظرِ آنان دست‌ یافتنی می‌نمود؛ اگرچه راهیابی به آن از دره‌های خوف می‌گذشت و از پرواز در آسمانی سیاهِ از ابر. اما اینان پرنده‌هایی بودند که باکشان نبود، نه از سیاهی و نه از دوریِ راه، چرا که بر خواسته‌ای پای می‌کوبیدند که به گمان‌شان برای خلق و مردم‌شان مژده‌ای در پی داشت.

تحلیل از راه‌کارها در نگاه ما تنها به عهده‌ی تاریخ‌پژوهان نیست و همه آن‌ها که بر لزوم برقراری آزادی- برابری در همه‌ی جوامع باور دارند نیز می توانند و باید در حد توان خود نگاهی و اندیشه‌ای مجدانه بر این راه‌کارها بکنند. هم چنین درس‌گیری از تجربه‌ها نیز یاورِ همه‌ی پای در راهان است. در همین راستا بود که با استقبال از ابتکار دوست و همکار ارجمندمان تراب حق شناس مبنی بر عمومی‌کردن این دیالوگ که بعد از گذشت سی و پنج سال و امروز چه بسا بیش از دیروز برای ما درس‌آموزی دارد، بر آن شدیم تا برخورد تنی چند از شاهدان و پای در راهان آن دوران که از سختیِ راه جان به در برده‌اند را به این دیالوگ، منعکس کنیم: ناهید قاجار، تراب حق‌شناس، تقی روزبه، مرضیه تهی‌دست شفیع (شمسی)، اصغر ایزدی، گروهی از کنشگران چپ، مجید عبدالرحیم‌پور، نقی حمیدیان، ناصر جوهری، ناصر پایدار، توکل، فریبرز سنجری ، روبن مارکاریان و ....
این پرونده هم چنان باز است و چشم آرش در انتظار روشنگری های بیشتر در باره‌ی این رویداد مهم چپ ایران.
تحریریه آرش

آن گم شده ای که این همه بحث برانگیخته است
تراب حق شناس

وقتی آرش از من خواست که «احساسات و عواطف» خود را نسبت به این نوارهای تاریخی بنویسم، به نظرم رسید که سطح کار را پایین گرفته و این یک خواست بسیار ساده و حد اقل است، زیرا می توان دربارهء موضوعات مورد گفتگو و جایگاه تاریخی آن تصورات و تفکرات و اقدامات، و نیز دربارهء بررسی انتقادی آنها پرسید و از کسانی اظهار نظر خواست. اما بعد متوجه شدم که تا همین احساس و عاطفه که آرش پیش کشیده وجود نداشته باشد، مصداق آن مثلی می شود که می گوید «بی مایه فطیر است». برای کسانی که با سالها سر در زیر برف فروبردن و پشت کردن به تعهداتشان می پندارند که گذشته را دفن کرده اند و دل خوش دارند که به مدارجی از «درک دموکراتیک و مدرنیته و عدم خشونت» دست یافته اند، البته این اسناد اهمیتی ندارد، می توان با پوزخند از کنار آنها رد شد، می توان بدون نزدیک شدن به محتوای تاریخی آنها، بر سر تقدم و تأخر انتشار آنها، بر سر چیزهایی که اصلاً ربطی به آن اسناد ندارد و یادآور دعواهای بیهودهء حیدری ـ نعمتی ست وقت تلف کرد و کسانی را به فحش و ناسزای ارزان نواخت و معروف شد؛ چرا که «تغاری بشکنه، ماستی بریزه، جهان گردد به کام کاسه لیسان»! کسانی هم مغرضانه با تأکید بر «چرا 35 سال تأخیر؟» بیهوده دست و پا زده اند تا صداقت ما را خدشه دار سازند، اما قبل از هرچیز درک کاسبکارانه و کوته نظرانهء خود را در سیاست نشان داده اند تو گویی «نوار گفتگوهای دو سازمان تخم دو زرده ای بوده که اینهمه سال روی آن خوابیده بودیم تا بلکه طلا شود و آن را به قیمت خوبی به دول امپریالیستی بفروشیم یا در فرصتی طلائی به توده های ستمدیده قالب کنیم!».
اما راستی چرا اینقدر این نوارهای صوتی توجه کسانی را در خارج و داخل ایران به خود جلب کرد؟ چرا هیچیک از فیل هایی که جناح های مختلف «اپوزیسیون» برای جلب توجه مخاطبان، طی 30 سال تبعید، به هوا کرده بودند اینقدر اهتمام (چه به ستایش و تحسین و چه به فحاشی و توهین) به همراه نیاورد؟ در واقع، کمتر کسی از مبارزان درگیر با رژیم های شاه و خمینی توانست در این باره بی طرف بماند. ممکن است حرف نزده باشد ولی در همان سکوت یک دنیا تأمل، تأسف یا احساس شرمندگی و بدهکاری و نیز تعظیم دربرابر آن جان های پاک که در آن «زمانهء دشوار کوشیدند سقف طبقاتی زمانهء خویش را بشکافند و طرحی نو دراندازند» نهفته است.
اهتمام های گاه مبالغه آمیز و حتی عامیانه هم دیده شده که گویا «این اسناد راه حل بحران کنونی را به دست می دهد و ای کاش این آب حیات زودتر به لب تشنگان می رسید! و حالا که نرسیده تقصیر کیست؟ فلانی؟ پس درازش کنیم تا خود پیروز و بی تقصیر سر از آب درآوریم.» حال آنکه محتوای این اسناد و بسیار اسناد دیگر را از ده سال پیش به تدریج منتشر کرده ایم و روی اینترنت هست و حضرات زحمت مطلع شدن از آن را هم به خود نداده اند. همین نوارها و نیز اسناد فراوان دیگر در دست گروه های گوناگون بوده و هست و حاضر به انتشار آنها نبوده و نیستند زیرا باید به حد معینی از تکامل فکری فردی و جمعی رسید تا بتوان گذشتهء خود را خوب یا بد بر عهده گرفت و این امر ساده ای نیست. کلیهء گروه های فعال در دورهء شاه و دورهء خمینی، در داخل و خارج، طی 30 سال تبعید، از چپ و ملی و راست و مجاهد اسنادی دارند که اگر بخواهند و صلاح بدانند می توانند منتشر کنند؛ نه برای اینکه دستور العملی پیش پای نسل امروز بگذارند بلکه راه طی شده را بازگویند و باز نمایند تا شاید نسل جوان اگر خواست از آن راه ـ توشه ای به نفی یا به اثبات برگیرد. می گویند باید از شیوه های کار گذشته انتقاد کرد چون هم اکنون نیز آن شیوه ها ادامه دارد. درست است. باید از آنها انتقاد کرد اما انتقاد و تحلیل از وضع کنونی ست که شهامت می خواهد و گرنه نفس انتقاد از گذشته ای که پشت سر گذاشته ایم، جسارتی نمی طلبد و هیچ تأثیری ندارد.
هدف ما در آغاز، چیزی جز انتشار آرشیو جنبش انقلابی معاصر نبود، اما انتشار این اسناد صوتی «آب در خوابگه مورچگان» ریخت و آن را به درستی به یک اکت (اقدام) سیاسی بدل کرد و از آنجا که محتوای این اسناد کنفورمیسم رایج سال های اخیر را نقش بر آب می کند، مخالفان و موافقان را رو در روی هم قرار داد. وقتی گامی به جلو برمیداری، البته با موافقت و مخالفت روبرو می شوی و این طبیعی ست. حقیقت این است که کسی که مقبولیت عامه دارد یا ریاکار است یا بی اثر. گروه هایی که هویت خود را با نفی دیگران تعریف می کنند و همچون مگس بر زخم های کهنهء ما می نشینند تا خود را محق جلوه دهند و با دیدی غیر تاریخی، افسانهء «اگر چنان نشده بود ما چنان شده بودیم» می بافند و از وقیح ترین دشنام ها رویگردان نیستند بد نیست کارنامه تهی سی سالهء خود را با کارنامه چند ساله ای که در نوارها مورد بحث است مقایسه کنند! آنها با خشم و کینه ای طبقاتی بر مرده و زندهء ما می تازند که خود نشان دهندهء تأثیر کار ما ست. این نوارها نمی توانند بی اثر باشند. چون درست روی خال زده اند و دست حضرات را رو کرده اند. می دانید چرا اینهمه به این سند توجه کردند؟ زیرا از آن نجوای رادیکالیسم، نقد گذشته و حال، تلاش مجدانه و صادقانهء تئوریک و پراتیک برای شکستنِ بن بست به گوش می رسد. این است آن گم شدهء سالهای اخیر. رادیکالیسم یعنی به گفتهء مارکس، دست به ریشه ها بردن. کسانی که صرف نظر از حقانیت و عدم حقانیت مطالب نوارها، صرف نظر از داوری دربارهء آنچه در آن زمانه گفته شده، از شنیدن صدای حمید اشرف و شهرام و رفقای دیگر به وجد آمدند، بوی آن آشنای ضروری گم شده را شنیدند: رادیکالیسم و ملزوماتش. رادیکالیسمِ سازش ناپذیری که 30 سال است از هر طرف با آن می جنگند، تحقیرش می کنند و تی پا می زنند. می دانید چقدر کاغذ سیاه کرده اند برای اینکه هر برخورد جدی، انقلابی و طبقاتی ستمدیدگان و کارد به استخوان رسیده ها را موذیانه فرهنگ شهادت طلبی و مرگ پرستی جلوه دهند؟ می دانید چقدر برای علنی گری تلاش کردند تا این تصور در ذهن های خام شکل بگیرد که گویا مخفی کاری هیچ ضرورت مبارزاتی نداشته و ندارد؟ و مبارزان ضد سرمایه داری باید لخت و عریان دربرابر دوربین های پلیس قرار گیرند؟ کسانی هم که به رفسنجانی نامهء قربانت گردم می نوشتند که «ما حاضریم در ایران سازمان شیشه ای درست کنیم به ما اذن دخول دهید برگردیم به ایران» چگونه می توانند خود را ادامهء حمید اشرف جا بزنند؟ به گفتهء مولوی: «شیر را بچه همی ماند بدو \ تو به پیغمبر چه می مانی بگو»!
از این نوارها زمزمهء انتقاد و انتقاد از خود بلند است. همان که سالها ست یادمان رفته و سازشکاری چنان در ما ریشه دوانده که دیگر هیچ موضعی را از موضع‌گیری دیگر نمی شود تشخیص داد. همه چیز مواج است، مایع است و آبکی. «اپوزیسیون» آزادیخواهی که با التماس از امپریالیستها «آزادی» ایران را گدایی می کند! «کمونیستی» که در بوق برخی خواست های ابتدائی دموکراتیک آنهم در چارچوب نهادهای معلوم الحال بین المللی می دمد و این را دلیل فعالیت «کمونیستی» اش می داند. کسانی که تمام ژست رادیکالشان در این خلاصه می شود که هیچ کاری انجام ندهند، نمی توانند از این نوارها ناراحت نشوند. آنان که این طورآرام به بحث نشسته بوده اند، لای دندان های نهنگ ساواک، موساد و سیا می زیستند و جسورانه خروش بر می داشتند، نه پشت کامپیوترهای امن در اروپا و آمریکا و «افتخارات» صدتا یک غاز!
متأسفانه، سطح جنبش (یعنی سطح مدعیان «رهبری و سخنگویی» آن) چنان نزول کرده است که معدودی از «گروه ها» به این اسناد جز به قصدِ یافتن وصله ای برای رفوی قبای ژندهء خویش نیندیشیدند و پرسش هایی عبث در خیال خود مطرح کردند که اگر ما هم به انحطاطی که آنان در آن غرق اند مبتلا بودیم، این اسناد هرگز منتشر نمی شد و همان سرنوشتی پیدا می کرد که نسخه های پیشین آنها! این اسناد باید بدون سانسور و با احترام به هر دو طرف گفتگو در اختیار جنبش مردمی قرار می گرفت. تنها کسانی می توانند چنین برخوردی، بدون حب و بغض و در کمال فروتنی، با اسناد جنبش انقلابی داشته باشند که شهامت انتقاد از خود داشته، گذشتهء خود و جنبش را بتوانند با همهء زیر و بم هایش بر عهده بگیرند.
می توان خود را در جایگاه تاریخی زمانه ای که گفتگوها در آن صورت گرفته فرض کرد و صمیمانه به نقد و بررسی افکار و اعمال آن سازمانها پرداخت، با آنان موافق بود یا نبود. در عرصه های مختلف یعنی مشی مسلحانه، تغییر مواضع ایدئولوژیک، جایگاه و نقش طبقات مختلف اجتماعی و نقش طبقهء کارگر، پیشنهاد وحدت دو سازمان، سیاست در قبال مبارزان مذهبی، در برخورد به نیروهایی که مشی مسلحانه را قبول نداشتند، دربرخورد به گروه های خارج از کشور یا موضعگیری در قبال دولت های موافق یا مخالف سیاست رژیم شاه، می توان بحث کرد و در پرتو تجارب بیشتری که کسب شده نظری موافق یا مخالف آنان داشت. اما آنچه از نظر من بسیار مهم است و تشنه های فراوان را به سوی این نوارها کشانده همانا جوهر مبارزاتی و رک بودن و جدیت و جسارت آنان در مبارزهء طبقاتی و شور زندگی شرافتمندانه است. این روحیه است که مرا نیز به سوی خود می کشاند و در مقدمهء نوارها، از جمله، به نگارش این دو سطر واداشته است: «با بزرگداشت و احترام به رفقای عزیز هر دو سازمان که از جایگاه و مقدورات خویش، به جان می کوشیدند در آن زمانهء دشوار، سقف سیاه طبقاتی، تاریخی و فرهنگی آن روز ایران را بشکافند و طرحی نو در اندازند و حکایت همچنان باقی...»
 دوم ژانویه 2011


در راه آرمان رهاییِ مردم

ناصر جوهری


نوار مباحثات سازمان چریک‌های فدایی خلق و سازمان مجاهدین خلق، که پس از تحولات ایدئولوژیک درون سازمان مجاهدین انجام گرفته، از این نظر که به طور زنده برخی از مواضع و نگرش کادرهای موثر این دوسازمان را درباره مسایل جامعه و روش‌های مبارزاتی آن دوره بازتاب می‌دهد، هم برای نسل ما که بازماندگان آن دوره رونق مشی مسلحانه هسیتم،  و هم برای نسل جوان کنونی که به دنبال یک انقلاب شکست خورده، در جستجوی راه های تازه  مبارزه برای آزادی و سوسیالیسم است، آموزنده و مفید است. البته برای نسل ما و از جمله خود من، که در دوره‌ای از این مبارزه حضور داشتیم و اکنون صدای زنده چهار تن از رزمندگان آن دوره: حمید اشرف، تقی شهرام، بهروز ارمغانی، جواد قائدی  را می شنویم،  که ازجان خود  در راه آرمان رهایی مردم از سلطه استبداد و سرمایه با جسارت شورانگیز مایه گذاشتند، طنین آوای آن‌ها عواطف را به شدت بر می‌انگیزد، و خاطرات بسیاری از یاران دیده یا ندیده را که توسط دژخیمان شاه و سپس خمینی  به شهادت رسیدند، بار دیگر زنده می‌کند. ایمان تزلزل ناپذیر آنان به مشی مسلحانه پیش آهنگ، برای رهایی کارگران و لگدمال شدگان جامعه،  و عزم راسخ آنان برای جنگ و گریز با دشمن تا دندان مسلح، یادآور مردان و زنانی است که هم در صفوف چریک‌های فدایی خلق و هم در صفوف مجاهدین خلق، در دوره خفقان ستم شاهی علیه استبداد و فلاکت و استثمار انسان از انسان، جنگیدند و جان خود را در راه آرمان انسانی‌شان فدا کردند. 
اما هم‌چنین  برای ما که به طور آشکارو زنده، پیدایی یک موقعیت انقلابی را در سال 57 نظاره کردیم، و در آن شرایط، ناباورانه پایگاه محدود طرف‌داران مشی مسلحانه  پیش‌آهنگ را، در برابر عروج بی همتای خمینی فاشیست،  با اتکا به توهم توده‌های وسیع مردم تجربه کردیم و کمی بعد نظاره گر تراژدی دخیل بستن اکثریت سازمان فدایی در معیت حزب توده به مبارزه به اصطلاح ضد امپریالیستی خمینی بودیم، در عین حال گوش فرا دادن به این نوارها،  فرجام تراژیک مشی مسلحانه جدا از توده را به نحو دردناکی زنده می‌کند.
اما به اعتفاد من نادرستی مشی مسلحانه آن سال‌ها که جدا از سطح واقعی  مبارزه کارگران و زحمت‌کشان جاری شده بود، نباید آرمان‌خواهی نسل جوان کشور ما را در آن دوره تاریخی، که مبارزه مردم ویتنام، جنبش فلسطین، مبارزه مردم کوبا، آمریکای لاتین و حماسه چه گوارا، شور و رزمندگی آنان را برمی‌انگیخت، تحت‌الشعاع قرار دهد. آنچه در این نوارها از این  چهارتن و یارانشان  باید برگزید، پایداری در رزم تا به آخر، برای دنیایی است که در آن نابرابری طبقاتی رخت بربندد و آزادی و سوسیالیسم چهره جهان را دگرگون سازد. اما درخشش آرمان خواهی آنان در عین حال نباید نادرستی تاکتیک مبارزاتی آنان و حتی تصور کج و معوجی که آنها و بسیاری از ما از راه رسیدن به سوسیالیسم در ذهن داشتیم  را بپوشاند. من در این نوشته سعی می‌کنم در حدی که حافظه‌ام یاری می‌دهد و با توجه  به جمع بندی‌هایی که از آن دوره و فعالیت‌های بعدی خود در زندان و بیرون زندان دارم‌، برخی نکات را در رابطه با این مذاکرات طرح کنم، تا  شاید به ویژه  به نسل جوان کنونی، برای ارزیابی دقیق تر از مسایل آن دوره، کمک کند. اما از آنجا که  در مقدمه این نوشته از عواطف خود صحبت کردم، باید در همین جا از تاثیر کلام تقی شهرام و خاطرات تلخ و شیرین که در من برمی انگیزد، یاد کنم. 
من وتقی شهرام از کلاس یازده  دبیرستان همکلاس و دوست صمیمی بودیم. وبه عنوان  بهترین دوست به طور مرتب به خانه یکدیگر رفت و آمد داشتیم. در سال تحصیلی 47 ــ 48 که هر دو دانشجو بودیم به  فاصله کوتاهی از هم از دوکانال متفاوت به عضویت سازمان مجاهدین در آمدیم و در شهریور سال  1350 در یک شب و در یک خانه  تیمی همراه با هم توسط ساواک دستگیر شدیم . من پس از یک سال زندان، آزاد شدم. شهرام  نیز که به 10 سال زندان محکوم شده بود یکسال و نه ماه پس از دستگیری همراه با حسین عزتی، و با همکاری شجاعانه ستوان یکم امیر حسین احمدیان افسر مسئول زندان، از زندان ساری فرار کرد. ما در این دوره نیز چند دیدار با هم داشتیم اما چون دردو شاخه جداگانه سازمان  فعالیت می‌کردیم، به دلیل شرایط امنیتی آن دوران، ارتباط مستقیم کمتر داشتیم. تا این‌که من مجدداٌ در اواخر مرداد 53 دستگیر شدم و به حبس‌ابد محکوم شدم. طبعاٌ من نمی‌توانم خاطرات دوستی دوره جوانی و تلاش نسبتاٌ طولانی مبارزاتی مشترک  با تقی شهرام  را، که تا زمان دستگیری مجدد من در سال 53  با صمیمیت بسیار ادامه داشت، به یاد آورم و آکنده از  احساسات گوناگون نشوم. بویژه آنزمان که دستگیری شهرام را پس از انقلاب توسط نیروی اطلاعاتی رژیم اسلامی، به یاد می آورم که چگونه در شرایطی که از سازمان پیکار مجبور به استعفا شده بود، و تا حد زیادی به دلیل اشتباهات بزرگش منزوی بود، هشیارانه با توطئه گری سازمان اطلاعاتی جمهوری اسلامی، مقابله کرد و بی تزلزل  و بر پایه اعتقاد عمیق و  پایدارش به سوسیالیسم در برابر جوخه اعدام قرار گرفت. اما همزمان اشتباه بزرگ او در جریان تحولات ایدئولوژیک سازمان مجاهدین خلق- که در ادامه بطور مشخص‌تر درباره آن می‌نویسم- و اقدام به تصفیه یارانی که هم‌چنان بر ایدئولوژی مذهبی مجاهدین اصرار داشتند، و بزرگتر از همه، اقدام به ترور بیرحمانه مجید شریف واقفی و مرتضی صمدیه لباف- که بی تردید یک جنایت محسوب می‌شود- روی دیگر و جنبه منفی  احساس  مرا نسبت به این تصمیم جنایتکارانه او تشکیل می‌دهد. به اعتقاد من  آرمان‌های خوب آدم‌ها، هر چند بزرگ باشد، نمی‌تواند ماهیت اقدامات نادرست آنها را بپوشاند. اصولاٌ اگر آرمان آزادی‌خواهانه و برابری طلبانه یک فرد یا سازمان در روش  و راه  رسیدن به هدف منعکس نباشد، بی‌تردید در درک از آن آرمان، حفره‌های تاریک وجود دارد.
اما جدا از بیان این فضای عاطفی که با شنیدن این نوارها هر یک از ما در آن قرار می‌گیریم، در ادامه  سعی می‌کنم که نکاتی را که درباره این نوارها  به نظرم می‌رسد، حتی الامکان  خلاصه وار بنویسم. ترجیحاٌ از مساله تحول ایدئولوژیک سازمان مجاهدین، و ابتدا از تجربه شخصی خودم.
زمانیکه من و شهرام در سازمان مجاهدین خلق  عضوگیری شدیم، با اینکه نسبت به مبارزه مردم ویتنام  و بویژه کوبا و شخصیت چه گوارا سمپاتی داشتیم، اما هنوز از مارکسیسم چیزی نمی‌دانستیم. پس از عضوگیری نیز مسئول من وشهرام که علی میهن دوست بود، قبل از این‌که از مارکسیسم صحبت کند، ابتدا جزواتی از خود مجاهدین ازقبیل: "مبارزه چیست ؟"، " در باره  شناحت"، "اقتصاد به زبان ساده"، و... را  در اختیار
ما گذاشت و سپس به تدریج توسط او و مسئولین بعدی، برخی نوشته های مارکس و انگلس و مائو و لنین واستالین در اختیار ما گذاشته و آموزش داده می‌شد. جلسات علی میهن دوست که در گروه ایدئولوژیک سازمان مجاهدین نیز عضویت داشت، و در تدوین ایدئو لوژی التقاطی مجاهدین نقش فعال، برای من و شهرام که با درک تازه‌ای از مذهب و سیاست، با کتب مارکسیستی  آشنا می‌شدیم، بسیار جذابیت داشت. (علی میهن‌دوست که عضو کمیته مرکزی سازمان مجاهدین خلق بود، همان کسی است که در اولین  دادگاه علنی گروهی از مجاهدین در زمان شاه،  از مارکسیسم به عنوان علم انقلاب نام برد.). هرچند درک سطحی مجاهدین از مارکسیسم موجبات التقاط نظرات مارکس و مذهب را در این سازمان پدید آورده بود، اما به هرحال  وارد کردن مکانیکی مقولاتی از مارکسیسم، نظیر منطق دیالکتیک و مبارزه طبقاتی، توضیح منطق تحولات در مناسبات تولیدی، وسیر تغییرات از کمون‌های اولیه تا برده داری، فئودالیسم و سرمایه داری، توضیح مارکس در باره ارزش و ارزش اضافی (طبعاٌ با درک سطحی از آن )، و ضرورت مبارزه برای نفی نظام سرمایه داری و نفی جامعه مبتنی بر اختلاف طبقاتی، و مطالعه  نوشته‌های لنین و مائو در باره مسایل تاکتیکی مبتنی بر تحلیل  طبقاتی، همه و همه برای جلب جوانان عمدتاٌ دیپلم یا دانشجو که با مجاهدین  تماس می‌گرفتند، نقش موثری داشت. هرچند خود مجاهدین تصور می‌کردند که هم  مارکسیسم را تکامل داده اند و هم مفسرین نوین  و برحق قرآن هستند؛ اما همانطور که بعدها در مورد سازمان مجاهدین خلق اتفاق افتاد، این التقاط شکننده بود و تعداد قابل توجهی از اعضای مجاهدین در جریان مطالعات بیشتر و بویژه پس از برخورد با جریانات مارکسیستی، مذهب را کنار گذاشتند. البته لازم به ذکر است که تا سال 50 که اولین تعرض ساواک به مجاهدین روی داد، مجاهدین که در شرایط  پلیسی آن زمان یک تشکیلات سفت امنیتی و در واقع  یک فرقه در خود بودند، و از عناصر مذهبی مبارز عضو گیری می‌کردند - شاید جز یکی دونفر- کسی هنوز مذهب را کنار نزده بود. اما پس از ضربه ساواک به سازمان  مجاهدین، که در حال تدارک آغاز مبارزه مسلحانه بود و به این منظور تعدادی از اعضا را برای آموزش نظامی به فلسطین فرستاده بود، بخش عمده اعضای سازمان دستگیرو به زندان افتادند. در زندان روبرو شدن با چریک‌های فدایی خلق یک تکان بزرگ برای مجاهدین بود. چرا که این سازمان که خود را عالی‌ترین محصول تکامل مبارزات مردم ایران می‌دید، با کمونیست‌هایی روبرو شد که قبل از آن مبارزه مسلحانه را شروع کرده، و با مقاومت درخشان در زندان، و جزوات تئوریک درباره مبارزه مسلحانه، این فرض  خیالی مجاهدین را به طور عینی باطل می‌کرد، که گویا ایدئولوژی و تاکتیک سازمان مجاهدین خلق است که در نوک پیکان تکامل مبارزاتی ایران قرار دارد. از این رو در همان سال 50 در زندان، با اعلام کنار گذاشتن مذهب توسط بهمن بازرگانی که عضو کمیته مرکزی سازمان مجاهدین بود، اولین ُشک به سازمان مجاهدین وارد آمد. (بهمن بازرگانی تا حدود سه سال به درخواست مسعود رجوی این موضوع را علنا اعلام نکرد). ایدئولوژی التقاطی مجاهدین و اعتقاد مشترک مجاهدین خلق و چریک‌های فدایی خلق به مشی مسلحانه،  موجب  نزدیکی نیروهای آنها  وتشکیل کمون واحد مجاهدین با  مارکسیست‌ها  در زندان شد. من فکر می‌کنم که در آغاز، برجسته بودن مسایل مربوط به جمع بندی تجارب مبارزه مسلحانه و همچنین  وابستگی تنیده در بافت  فرقه‌ای سازمان، از تجزیه زودرس سازمان مجاهدین چه در بیرون  زندان و چه در درون زندان، ممانعت کرد. البته در بیرون از زندان، مسایل امنیتی و کارهای تکنیکی و شناسایی برای اقدامات نظامی نیز، در تعویق این مساله  تاثیر مضاعف داشت.
 من در تابستان سال 51 از زندان آزاد شدم و پس از دوسه ماه  از طریق مادر تقی شهرام که در زمره مادران مبارز و جسور مجاهدین خلق بود، در سر قرار مجاهدین حاضر شدم. بهرام آرام سر قرار آمد و قرار شد که من به شاخه مشهد سازمان منتقل شوم . در آن زمان سازمان مجاهدین پس از یک سری عملیات نظامی و نیز ضرباتی که متحمل شده بود ، در صدد کاهش دامنه عملیات نظامی وارتقا دانش سیاسی و پرداختن به جمع بندی برای روشن کردن خطوط تاکتیکی سازمان بود. این جهت گیری در اوایل سال 51، پس از آمدن  محمود شامخی از خارج به ایران، اتخاذ شده بود. بهرام آرام یک بار در صحبت در باره محمود شامخی با من بر توانایی‌های او در این زمینه تاکید، و دستگیری او را ضربه‌ای مهم به سازمان ارزیابی می‌کرد. در ادامه این جهت‌گیری در اواخر سال 51، قبل از شهادت رضا رضایی،  دو جلسه با شرکت مرکزیت و کادرهای با تجربه‌تر سازمان برگزار شد. این جلسات پس از شهادت رضا رضایی نیز ادامه یافت و  در اواسط سال 52، سازماندهی  جدیدی بوجود آمد، و سازمان به سه شاخه تقسیم شد. در سازماندهی جدید، کمیته مرکزی شامل تقی شهرام، بهرام آرام و مجید شریف واقفی بود. مرکزیت شاخه بهرام، شامل بهرام آرام، لطف الله میثمی و من بود.  مرکزیت شاخه شهرام تا آنجا که من خبر داشتم، شامل  شهرام،علیرضا سپاسی، عبدالله زرین کفش بود. فکر می‌کنم جواد ربیعی نیز که در اصفهان بود، عضو مرکزیت این شاخه بود، اما مطمئن نیستم. از شاخه مجید شریف واقفی، من تنها  از حضور محمد یزدانیان خبر داشتم، و با اعضای دیگرمرکزیت این شاخه در آنزمان آشنایی نداشتم. اما طبق اطلاعاتی که اکنون در اختیار ماست، وحید افراخته نیزعضو سوم مرکزیت این شاخه بود. این تعدادی که با مشخصات  ذکر کردم، همگی  در جلسات  بررسی و جمع بندی که در دوره رضا رضایی و پس از او برگزار می‌شد، حضور داشتند. (به جز لطف الله میثمی که در آنزمان هنوز از زندان آزاد نشده بود و وحید افراخته). نکته قابل توجه این است که، درسال 52 در  زمان ایجاد  این سازماندهی جدید، همه اعضای کمیته مرکزی  وهمه اعضای مرکزیت سه شاخه سازمان، به همان ایدئولوژی سابق معتقد بودند. پس از تجدید سازمان و تمرکز روی کار مطالعاتی و جمع بندی، به دلیل همان زمینه‌هایی که قبلا  برشمردم، مباحث از عرصه شفاف کردن خطوط تاکتیکی به عرصه مسایل فلسفی و ایدئولوژیک کشیده شد، و بخشی از اعضا به تدریج مذهب را کنار گذاشتند و مارکسیست شدند. البته این تحول ایدئولوژیک مجاهدین، هم در بیرون زندان و هم دردرون زندان‌ها، واساساٌ جدا ازهم پیش آمد. یک روال طبیعی، که خاص مجاهدین هم نبود. خیلی از افراد اهل مطالعه در جامعه که مذهبی بودند، قبلا طی کرده و بعدها نیز طی خواهند کرد. اما پدیده قابل تامل این است که، چگونه این قضیه در یک سازمان سیاسی، به یک سرانجام تراژیک منتهی می‌شود. در بیرون زندان پیشگام این تحول تقی شهرام بود. من اطلاع ندارم  زمانی که این موضوع در مرکزیت مطرح شد، عکس العمل بهرام آرام و مجید شریف واقفی چه بود! اما زمانی که بهرام آرام این موضوع را در مرکزیت شاخه ما مطرح کرد، هنوز مذهبی بود و من هم همین‌طور. اما در جریان بحث‌ها، مواضع بهرام و من  تغییر کرد. اما میثمی هم‌چنان از دیدگاه مذهبی دفاع می‌کرد. تا زمان دستگیری من و میثمی وسیمین صالحی در27 مرداد 53، در خانه تیمی، بهرام آرام و من و سیمین صالحی مذهب را کنار گذاشته بودیم و تنها میثمی هم‌چنان بر مواضع مذهبی خود پایداربود. از مرکزیت شاخه شهرام هم، به جز جواد ربیعی که  در اصفهان شهید شد  و با این مساله هنوز روبرو نشده بود، شهرام و سپاسی و زرین کفش مذهب را کنار گذاشته بودند. در شاخه مجید، من از موضع مذهبی مجید خبر داشتم اما درباره محمد یزدانیان به یاد نمی‌آورم که در آن زمان مذهب را کنار گذاشته بود یا کمی بعد کنار گذاشت. از مواضع بقیه مرکزیت شاخه مجید نیز در آن زمان من مطلع نبودم. نکته مهم این که در آنزمان رابطه ما با میثمی بسیار صمیمانه بود و هرسه با توافق کمیته مرکزی و مرکزیت شاخه خودمان، بحث ها را با هسته‌های زیر رابطه خود، طرح  و نتایج را به مرکزیت شاخه گزارش می‌کردیم. در زندان نیز در اوایل سال 54، من و میثمی یک دوره کوتاه با هم در سلول انفرادی اوین، هم سلول بودیم و هم‌چنان رابطه صمیمانه مان به طور کامل برقرار بود. البته تا آنجا که بیاد دارم در آن زمان هنوز مسایل درونی مجاهدین به بیرون درز نکرده بود و ساواک هم خبری از تحولات ایدئولوژیک سازمان مجاهدین نداشت. خود من در تابستان 54 و  زمانیکه از سلول انفرادی  به عمومی زندان اوین منتقل شدم، از جریان ترور مجید شریف واقفی و صمدیه لباف با خبر شدم. پخش این خبر در میان زندانیان سیاسی همه اخبار را تحت الشعاع قرار داده بود. هم مارکسیست‌ها و هم مذهبی‌ها، از این خبر شوکه شده بودند. در آغاز با ناباوری به اخبار مربوط به ترور شریف واقفی، که  طبعاٌ از کانال ساواک پخش می‌شد، گوش می‌دادیم. اما بتدریج روشن شد که این فاجعه حقیقت دارد. من و مارکسیست‌های دیگر سازمان مجاهدین در زندان اوین، اقدام مجاهدین مارکسیست در ترور مجید شریف واقفی و صمدیه لباف را محکوم کردیم، و هم‌چنین  اعلام کردیم که مارکسیست‌ها باید نام سازمان خود را تغییر دهند، و استفاده از نام و آرم سازمان مجاهدین خلق، حق مجاهدین مذهبی است. جریانات دیگر مارکسیست داخل زندان نیز، تا آنجا که من می‌دانم، عمدتاٌ این موضع را داشتند. هم‌چنین ما مارکسیست‌های مجاهد در زندان، رهبری مجاهدین مارکسیست و قبل از همه تقی شهرام را، مسئول درجه اول این  خط انحرافی دانسته، و ابراز امید واری می‌کردیم که یک جریان انتقادی از درون سازمان علیه این انحراف بوجود آید. ما این موضع را در زندان، به همه اعلام می‌کردیم . ازجمله خود من در صحبت با مسعود رجوی و موسی خیابانی، و افراد دیگری از مجاهدین مذهبی در زندان اوین، این موضع را اعلام کردم .   
 پس از این گزارش مختصر از مشاهدات خودم در رابطه با تحولات درونی مجاهدین، چند نکته را در رابطه با مباحثه رفقای فدایی ومجاهد در این نوارها قابل ذکر می‌دانم :
1-  همانطور که در مقدمه توضیح دادم، جریان مبارزه ایدئولوژیک در سازمان مجاهدین خلق، یک جریان اجتناب  ناپذیر بود که هم در بیرون زندان و هم در زندان اتفاق افتاد، و ناشی از نفوذ نیروهای مارکسیست از بیرون سازمان نبود. البته منظور این نیست که تاثیر آثار جریانات مارکسیستی و بویژه سازمان فدایی ـ ونه مداخله مستقیم  آنان ــ  در این روند نادیده گرفته شود. هم‌چنین بطور مشخص  در بیرون زندان، تقی شهرام در این عرصه پیشگام بود، و تحلیلی که از تاریخچه سازمان مجاهدین خلق و شکل گیری ایدئولوژی التقاطی، و  ساختار آموزشی  این سازمان، در بخشی از بیانیه اعلام مواضع ارایه می‌کند، حاکی از کار فشرده و جدی او در این عرصه است. جاری شدن این بحث در سازمان نیز یک امر طبیعی بود، و در واقع زمینه درونی آن بطور طبیعی وجود داشت.  اما اشکال کار در روش پیشبرد این مبارزه ایدئولوژیک بود.
به نظر من، زمانی که تقی شهرام  در مرکزیت اعلام می‌کند که مارکسیست شده، و بحث در مرکزیت شروع می‌شود و بعد از آن به مرکزیت سه شاخه می‌رسد، می باید در این موقع هرچه سریع‌تر، یک نشریه درونی سازمان داده می شد، تا بحث‌ها در سازمان جاری، و همه‌ی صداها برای همه، منعکس شود. 
ضمناٌ،  در شرایطی که اکثریت مرکزیت و مرکزیت سه شاخه سازمان مجاهدین خلق، مذهب را کنار گذاشته بودند، و روشن بود که در سطوح دیگر نیز این تقسیم بندی صورت می‌گیرد، باید این سئوال مهم که  رابطه این دو فراکسیون به چه صورت در می‌آید، طرح و در همان نشریه درونی و همزمان با ادامه مباحثات ایدئولوژیک، به بحث گذاشته می‌شد. به این ترتیب در پایان این مباحثات یا با توافق کامل  دو طرف، و برمبنای حقوق برابر، هر دو بخش مارکسیستی ومذهبی در یک سازمان واحد فعالیت می‌کردند، یا در صورت عدم توافق، به صورت دو سازمان جداگانه، ادامه کار می‌دادند. تصور من این است که اگر سلطه طلبی بخش مارکسیستی سازمان نبود، به شرط آنکه حقوق برابر دو بخش رعایت می‌شد، حداقل برای یک دوره امکان فعالیت مشترک وجود داشت. مثلاٌ به این شکل که مارکسیست‌ها آرم جداگانه‌ای ازجمله حتا همان آرم، اما بدون آیه را، انتخاب می‌کردند و آرم با آیه نیز برای مذهبی‌ها باقی میماند، و در اعلامیه های مشترک، هر دو آرم را چاپ می‌کردند و در انتشارات یا عملیات مستقل هر کدام آرم خود را می‌زدند. این روال را در سطح جامعه نیز به صورت علنی مطرح و توضیح می‌دادند. به نظر من حداقل برای یک دور، این راه حل شاید  کمتر تنش‌زا بود.  سپس در مرحله بعدی بخش مارکسیست می‌توانست با  چشم انداز وحدت، بحث با چریک‌های فدایی خلق  را شروع کند و اگر مباحثات به نتیجه مثبت رسید،  که مشکل نام  و آرم سازمان  مجاهدین خلق  بطور طبیعی حل می‌شد و اگر نه  در مرحله بعد  با گام‌های سنجیده، دو بخش مارکسیست و مذهبی سازمان مجاهدین خلق از هم جدا شده و بخش مارکسیست با نام و آرم جدید، به فعالیت خود ادامه می‌داد. همان کاری که بعدها، پس از به اصطلاح مرگ سهراب، سازمان پیکار انجام داد.
 اما متاسفانه همانطور که در بیانیه اعلام مواضع تشریح شده، و در این نوارها نیز شهرام توضیح میدهد،  از نظر او سازمان مجاهدین خلق جام جمی بود که در گذشته التقاط آن  با مارکسیسم، دارای دستآوردهای مثبت بود واکنون در این مرحله مارکسیست شدن آن  به معنای ضربه قاطع به خرده بورژواری در حال تجزیه،  و اعلان حقانیت مارکسیسم در سطح جامعه، و یک دستاورد تاریخی برای پرولتاریاست !!. علاوه براین  بنا بر تحلیل شهرام، ایدئولوژی التقاطی مجاهدین در آن شرایط، به یک جریان انحرافی و مزاحم تبدیل شده بود. البته  همانطور که من قبلا توضیح دادم، حداقل تا شهریور 53 که من هنوز دستگیر نشده و شاهد قضایا بودم، با این که اکثریت کمیته مرکزی و اکثریت مرکزیت سه شاخه سازمان مارکسیست شده بودند، هنوز هیچ‌گونه  طرحی برای تصفیه مذهبی‌ها وجود نداشت. بالعکس، مناسبات آنها، حداقل در شاخه ما کاملا صمیمانه بود و خوش خیالی چنان حاکم بود که  حتی  این سئوال که  سرانجام مناسبات این دو گرایش در سازمان چه خواهد شد، برای ما مطرح نشده بود. اما بر طبق  اظهارات صریح شهرام در این نوارها، معلوم است که مدتی بعد  مارکسیست‌ها چون اکثریت شده بودند، سازمان را متعلق به خودشان می‌دانستند و با توجه به تحلیل شهرام در این نوار، که ایدئولوژی التقاطی را یک جریان انحرافی معرفی می‌کند، طبعاٌ به هر طریق از متشکل شدن آن بخش سازمان  که بر مذهب خود پای بند بودند، ممانعت می‌کردند. و از آنجا که اهرم‌های تشکیلاتی را در دست داشتند، هر طور که می‌خواستند، اعضا را جا به جا کرده، هرکه را که مقاومت می‌کرد، خلع مسئولیت  و به کار کارگری می‌فرستادند. از این رو، وقتی مجید شریف واقفی بالاجبار برای متشکل کردن مجاهدین مذهبی تماس‌هایی  بدون اطلاع رهبری مارکسیست سازمان  می‌گیرد، آن‌ها به جای آنکه  با آشکار شدن تمایل مجاهدین مذهبی، به ایجاد تشکل جداگانه، این حق را برسمیت بشناسند، با کمال تعجب اقدام او را خیانت می‌نامند، و تصمیم به اعدام او می‌گیرند. تقی شهرام در بیانیه اعلام مواضع ایدئولوژیک در بخش "مبارزه ایدئولوژیک و مراحل مختلف آن " صفحه 6،  در سه پاراگراف، به اصطلاح  موارد  جرم مجید شریف واقفی  را برشمرده است. هسته این کیفر خواست علیه مجید  در پاراگراف2 چنین بیان شده است: " او که تا دیروز چون ماری افسرده از زخم‌های شمشیر تیز مبارزه ایدئولوژیک نیش‌های مسموم و زهر آگین خود را در پس ده‌ها انتقاد از خود و .....پنهان کرده بود، یکباره به تکاپو افتاد. با چند تن از عناصر متزلزل و کسانی که در همان مراحل اول مبارزه ایدئولوژیک تصفیه شده بودند، تماس برقرار کرد و در صدد بر آمد برای خود دار و دسته ای  تهیه ببیند ....... ". هر آدم منصفی از این گزارش صریح خود شهرام  به روشنی می فهمد، که از نگاه رهبری بخش مارکسیست سازمان،  گناه بزرگ مجید شریف واقفی و برخی دیگر از مجاهدین مذهبی، این بود که هم‌چنان بر ایدئولوژی مذهبی مجاهدین پای بند بوده و  می‌خواستند  سازمان مستقل خودشان را داشته باشند. طبعاٌ مجاهدین مارکسیست که هم در این نوارها  و هم در بیانیه اعلام مواضع، مدعی هستند که به نیروهای مبارز مذهبی کمک هم می‌کنند، وقتی این گرایش را در مجید  و یاران قدیمی دیگر خود می‌بینند، اگر دراین گفتار صادق بودند، باید به مذهبی‌های مجاهد امکان می‌دادند که صدای خود را به همه اعضای تشکیلات برسانند و دیگران نیز از وجود آنها مطلع شده وهر کس که می‌خواهد، در کنار آنها قرار گیرد.
اما چه چیز باعث می‌شود که چشمان آنها در برابردیدن این حقیقت ساده نابینا شود، و حق بدیهی و دموکراتیک مجاهدین مذهبی برای تشکل مستقل نادیده گرفته شود؟ به نظر من، پاسخ روشن است : مصادره سازمان!  همه آن داستان سرایی‌ها در باره تحول تاریخی سازمان مجاهدین خلق، با هر اهمیتی که برای خود این مارکسیست ها داشته باشد، تجربه محدودی است که تنها در قامت واقعی آن باید اندازه گیری شود، نه این که حجابی برای پوشاندن انگیزه غیر دموکراتیک و غیر کمونیستی  مصادره سازمان مجاهدین خلق باشد.  اما از آنجا که شهرام این انگیزه اصلی ــ یعنی مصادره سازمان ــ  را پنهان می‌کند مرتب به تناقض گویی می‌افتد. از یک‌سو سازمان را از مجموعه اعضای آن انتزاع می‌کند، و50 در صد اعضای آن را  که عمدتاٌ به دلیل مذهبی ماندن - یا به هر دلیل دیگر- تصفیه کرده‌اند، نادیده می‌گیرد و به اعتبار50 درصد دیگر که مارکسیست شده‌اند برای سازمان، ماهیت مارکسیستی قایل می‌شود. در این باره از شهرام باید پرسید، اگر نه حتی  50 درصد  بلکه  اقلیتی کمتر از 50 درصد در این سازمان، هنوز مذهبی مانده باشند، در کجای این ماهیت به اصطلاح  مارکسیستی، حق  احراز هویت  دارند؟ یا باز تناقض دیگر: شهرام در این نوارها از یکسو می‌گوید که ما به نیروهای مبارز مذهبی کمک می‌کنیم، اما از سوی دیگر می‌گوید، که آنها کار درستی کردند که  با مارکسیست کردن سازمان مجاهدین، به حیات این ایدئولوژی التقاطی انحرافی پایان دادند. و مثال می‌آورد که چگونه نیروهای جدید مذهبی، مثل گروه مهدویون، دیگر دنبال ایدئولوژی التقاطی نیستند و خالص مذهبی هستند. اجرای عملی این سخن این است که باید از امثال مجید شریف واقفی که طبق همان ایدئولوژی التقاطی، معتقد به همکاری با مارکسیست‌ها هستند، حق تشکل ــ و بالاتر از آن حق حیات ــ را گرفت اما به گروه‌های مذهبی خالص نظیر مهدویون، که دنباله طبیعی جریاناتی نظیر فدائیان اسلام هستند، به صرف مبارزه با رژیم شاه،  و صرف نظر از اهداف ارتجاعی آنها، کمک کرد. این درحالی است که در واقع  هیچ زمینه‌ای برای همکاری با این نیروهای مذهبی ضد کمونیست،  وجود ندارد و خود شهرام هم چنین قصدی ندارد. پس در عمل، نیروهای مذهبی که شهرام در این نوار اظهار می‌کند که سازمانش به آنها کمک می‌کند، چه کسانی هستند؟ اکنون روشن است که آنها  عناصری از مجاهدین مذهبی نظیر محمد اکبری بودند که در ضربه سال50 سازمان مجاهدین خلق دستگیر، و در اواخر 53 از زندان آزاد شده، و با آنکه به همان ایدئولوژی التقاطی باور داشتند، ولی ساده دلانه گزارش نادرست مارکسیست‌ها را درباره خیانت مجید شریف واقفی پذیرفته و ادعایی هم در باره نام سازمان نداشتند. پس از نظر شهرام کمک به این دسته از مذهبی‌ها که ایدئولوژی التقاطی دارند اما مدعی  نام مجاهدین نیستند، خطری ندارد. به این ترتیب در عمل همه بافته‌های قبلی درباره خطر ایدئولوژی التقاطی مجاهدین، فراموش می‌شود. بنابراین کاملا روشن است که همه آن کراماتی که شهرام با همه تناقض گوئی‌ها، برای مارکسیست کردن سازمان مجاهدین بر می‌شمارد، برای پوشاندن اقدام غیر کمونیستی مصادره  سازمان مجاهدین است. انگیزه این مصادره غیر انسانی نیز، ریشه در بت واره گی سازمان دارد. یک بیماری پایدار و خطرناک که در فرقه‌های ایدئولوژیک، چه مذهبی، چه مدعی مارکسیست، موجود است و در شرایط مساعد، فاجعه می آفریند. همه ما که کار سازمانی کرده‌ایم، اگر درک  تشکیلاتی آن دوره‌مان را جدا نقد کرده باشیم، به روشنی می‌دانیم که در درک نادرست از کار جمعی که در آن بر فراز مناسبات انسانی، و در برابر اعضا و مقدم
برآن، طلسم بت واره گی سازمان خدایی می‌کند، چگونه دستور سازمانی یا دستور حزبی هم‌چون آیه آسمانی، جلوه گر می‌شود. فرد، جدا از آنکه چه اعتقادی دارد، باید طوطی وار، یا بهتر است بگویم، بنده وار، نظر سازمان را بپذیرد و حتی آنچه را که قبول ندارد، تبلیغ و اجرا کند. ما بعدها شکل افراطی و تراژیک‌تر این پدیده را، در سازمان مجاهدین خلق مذهبی در دوره پس از انقلاب، و به رهبری مسعود رجوی در زمانی که به اصطلاح ارتش آزادی بخش مجاهدین در عراق مستقر بود، در انقلاب ایدئولوژیک مجاهدین، که  با ازدواج مسعود رجوی با مریم عضدانلو، همسر مهدی ابریشم‌چی آغاز شد، دیدیم که چگونه همه اعضا یا باید این به اصطلاح انقلاب ایدئولوژک را تایید و در برابر نبوغ رهبرکرنش می‌کردند، یا  خلع مسئولیت می‌شدند. و باز همین‌طور درانقلاب ایدئولوژیک بعدی مسعود رجوی، که همه اعضا، وادار به طلاق همسرانشان شدند. به این ترتیب در  فرقه مجاهدین رجوی، دیگر حتا ازدواج وطلاق نیز، در ردیف مناسک تشکیلاتی در آمده بود.  و باز نمونه دیگری از قدرت مخرب این بت وارگی سازمان را در رویداد فاجعه 4 بهمن سال 1364در سازمان اقلیت در منطقه کردستان عراق شاهد بودیم، که چگونه دو بخش سازمان اقلیت که به ایدئولوژی واحدی نیز خود را پای بند می‌دانستند، به دلیل پاره‌ای از اختلافات که در یک سازمان حقیقتاٌ  کمونیستی کاملا طبیعی است، برای آنکه تنها خود بنام سازمان سخن گویند، به سوی هم  شلیک می‌کنند و در این فاجعه خونین 11 نفر کشته و زخمی می‌شوند.
 
 2- موضع رفقا حمید اشرف و بهروز ارمغانی در این رابطه که آیا بهتر نبود رفقای مجاهد که مارکسیست شده‌اند نام سازمان را به مجاهدین مذهبی واگذار می‌کردند وخود نام دیگری بر می‌گزیدند، موضع  درستی بود . اما متاسفانه رفقای فدایی به سادگی از کنار این مساله می‌گذرند. و نکته مهم‌تر این‌که دراین نوار با این‌که رفقا حمید اشرف و بهروز ارمغانی مقاومت ایدئولوژیک مذهبی‌ها را به قول خودشان با توجه به مواضع خرده بورژوایی آنان طبیعی می‌دانند و بطور غیر مستقیم تصفیه آنان را نادرست ارزیابی می‌کنند، روشن نیست که چرا هیچ مکثی روی  ترور مجید شریف واقفی و صمدیه لباف نمی‌کنند. و مهم‌تر این‌که چرا در شرایطی که این جریان در سطح جامعه منعکس است، تصمیم نمی‌گیرند که در باره این جریان، هم نحوه پیشبرد مبارزه ایدئولوژیک و هم تصفیه خونین دو تن از مجاهدین مذهبی، اعلامیه صادر کرده و موضع‌گیری کنند. البته من لزوم موضع‌گیری سازمان چریک‌های فدایی خلق در این باره را از زاویه خوش آمد اقشار خرده بورژوایی نمی‌گویم، بلکه به لحاظ محکوم کردن یک پروسه غیر دموکراتیک برای مصادره حقوق مجاهدین مذهبی و مهم‌تر از آن  ترورجنایت‌کارانه دو تن از مجاهدین مذهبی در انظار عمومی همه مردم می‌گویم . شاید اگر چریک‌های فدایی با این سادگی و سطحی‌نگری از کنار این مساله نمی‌گذشتند، جریان انتقادی در مجاهدین مارکسیست که بعدها توسط پیکار انجام شد، تسریع می‌گردید. متاسفانه به دلیل دیکتاتوری و خفقان، صدای مخالفت مجاهدین مارکسیست داخل زندان و سایر مارکسیست‌های زندان نیز نمی‌توانست به بیرون انتقال یابد و مبارزه با این انحراف زودتر به نتیجه رسد.

3- یک نکته که در جریان بحث حمید اشرف و تقی شهرام مطرح شده، بحث درباره خرده بورژازی سنتی است. حمید اشرف در نوار سوم قسمت اول در جایی چنین می‌گوید :
" خرده بورژوازی به اصطلاح جدید که بر اساس بورژوازی کمپرادور و منافع وابستگی به امپریالیسم به وجود می آید، که اصلا مبارز نیست. خرده بورژوازی مبارز در ایران خرده بورژوازی سنتیه، و اینها هم طبعاٌ پیشگاماشون با توجه به اوضاع و احوال جهانی، نمی تونن دربست نظرات به اصطلاح مخالف و علم مخالفت با مارکسیسم بلند کنند. طبعاٌ به شکلی می‌پذیرند و حتی این یه مقدار پایه‌های عینی طبقه شون هم هست. چون خرده بورژوازی سنتی، بخش‌های پائینی‌اش به پرولتاریا نزدیک میشه و زمینه‌های اجتماعی هم داره ...."
هرچند این توضیح حمید اشرف حتی  به لحاظ نظری هم نادرست است که مبارزه یک بخش از خرده بورژوازی را با دشمن مشترک طبقه کارگر، جدا از شعارها و جهت گیری آن خود بخود مترقی ارزیابی کرده  و آن را متحد بالفعل طبقه کارگر می بیند، اما، علاوه براین، اکنون که پس از 35 سال به این نظرات رجوع می‌کنیم و  در کشور خودمان، استفاده ولایت فقیه را از سنت گرایی بخش‌های از خرده بورژوازی و ایجاد یک جنبش توده‌ای ارتجاعی را با تکیه  بر سازماندهی این بخش از خرده بورژوازی و بخش‌های گسترده‌ای از نیرو‌های حاشیه تولید جامعه را به یاد می‌آوریم، آسان‌تر می‌توانیم ساده‌انگاری جنبش چریکی را در این باره نظاره کنیم. ساده‌انگاری که، در زمانِ روبرو شدن با جنبش ارتجاعی خمینی، مورد بهره برداری حزب توده  در تزریق استراتژی تسلیم طلبانه‌اش به بخش بزرگی از سازمان فدایی قرار گرفت.  همین‌طور در این بخش از سخنان حمید اشرف هر چند که به طور مشخص از اقشار خرده بورژوازی جدید که مورد نظر است، صحبت نمی‌شود، اما با توجه به این‌که در نظررایج آن موقع میان مارکسیست‌های کشور ما، بخش گسترده ای از طبقه کارگر که در بخش خدمات مشغول به کار بود، نظیر معلمان، پرستاران، کارکنان بخش‌های رو به گسترش خدمات شهری و روستایی، که با گسترش مناسبات سرمایه‌داری به سرعت افزایش می‌یافت، به غلط در ردیف خرده بورژوازی جدید رده بندی میشد. این حکم حمید اشرف که "خرده بورژوازی به اصطلاح جدید که بر اساس بورژوازی کمپرادور و منافع وابستگی به امپریالیسم به وجود میاد که  اصلاٌ مبارز نیست"، نشان می‌دهد که چگونه هردو سازمان چریکی نه تنها از درک کار کمونیستی سازمان‌گرانه در میان کارگران کارخانه‌ای بر اساس جنبش‌های خودانگیخته آنان دور بودند، بلکه از توجه به مبارزات  بخش‌های جدید طبقه کارگر که در بیرون از کارخانه‌ها رو به گسترش بود نیز غافل بودند.
4 ــ موضوع وحدت دو سازمان و در کنار آن مقوله جبهه، موضوع  مهم دیگری است که در بحث دو سازمان مطرح است و به یک لحاظ  هدف مرکزی این مباحثات است. به نظر من روش پیش‌برد بحث وحدت دو سازمان و درک آنها از وحدت، درس‌های خوبی برای ما دارد. نکته اول اینکه  متاسفانه پس از حدود چهار سال و نیم  بعد از آغاز مبارزه مسلحانه، در این نوارها، هیچ نقدی از این تاکتیک و صحبتی از مبارزه خود کارگران  و ارتباط این تاکتیک با مبارزه واقعی کارگران دیده نمیشود.  نکته دوم اینکه دو سازمان، بحث وحدت را به شکل درونی دنبال می‌کنند. در حالیکه  جدا ازجنبه‌های امنیتی، وجه سیاسی وحدت، می‌توانست در سطح علنی مطرح شود و مشارکت نیروهای دیگر را نیز در این بحث جلب کند. جالب این‌که گویا در همان زمان سازمان فدایی با گروه اتحاد کمونیستی که بعدها به سازمان وحدت کمونیستی تبدیل شد نیز درحال مباحثه بود تا در صورت توافق، این گروه در سازمان فدایی ادغام شود. اما این مذاکره نیز نه تنها علنی نیست بلکه حتی با سازمان مجاهدین هم در این نوارها مطرح نمی‌شود. تنها حمید اشرف در آنجا که در باره نیروهای خارج کشور بحث می‌شود نقد خود را درباره گروه اتحاد کمونیستی که در جبهه ملی بخش خاورمیانه فعالیت می‌کرد ،به اختصار در رابطه با نظرات این گروه درباره نقد از استالین، نقد اندیشه مائوتسه تونگ، و تحلیل از تاریخ ایران خلاصه وار ذکر می‌کند و البته بدون آنکه به مذاکرات جدی دو طرف اشاره کند.
اما درباره جوهر بحث وحدت، گره اصلی که در این مذاکرات موجود است این درک عمیقاٌ فرقه‌گرایانه از وحدت است که پایه وحدت را بر سه پایه: طبقه، نظریه پیش آهنگ و یک سازمان پیش آهنگ، قرار میدهد. اندیشه‌ای که در نهایت هم‌چون  کشورهای سوسیالیستی واقعاٌ موجود  به شکل حزب واحد طبقه کارگر، مخالف پلورآلیزم  و مبتنی بر تک صدایی بروز پیدا می‌کند. جالب این جاست که در هر دو سازمان نیز، اولا در رهبری هر یک از آنها تنها یک نظر وجود دارد، ثانیا در سطوح بعدی دو تشکیلات نیز گویا همه دارای نظری واحدند. با این درک از وحدت قابل پیش بینی است که یا باید یکی از دو سازمان نظر دیگری را بپذیرد و دوباره سازمان تک صدایی احیا شود و یا اینکه دو سازمان از هم فاصله می‌گیرند و به مبارزه ایدئولوژیک غیر رفیقانه با یکدیگر می پردازند. که در رابطه با این دو سازمان چنین شد و در مهر ماه سال 57  که در درون مجاهدین مارکسیست، جریان انتقادی درباره مشی مسلحانه و نیز نقد برخورد نادرست با مجاهدین مذهبی و تصمیم به تغییر نام سازمان غالب شد، در اطلاعیه بخش مارکسیستی سازمان مجاهدین خلق با اشاره به موضوع مناسبات با سازمان فدایی چنین آمده است  : 
 " ما مسئوليت تيرگی، به بن بست رسيدن و بحرانی شدن روابط دو سازمان را، بخصوص بعد از ضربات وارد بر رفقای فدائی در سال ۵۵ ، بطور عمده بعهده می گيريم ، در عين حال که تاثير انحرافات سکتاريستی ناشی از مشی غير پرولتری خود اين رفقا را هم مشخصا در پروسه روابط دو سازمان در نظر گرفته و بررسی تحليلی و بيشتر اين مساله را وظيفه هر دو سازمان مي‌دانيم".
همین پدیده اما به شکل خفیف‌تر در جریان مباحثه سازمان فدایی با گروه اتحادیه کمونیستی پیش آمد که پروسه ادغام به بن‌بست رسید واسناد آن در سایت وحدت کمونیستی موجود است.
حال که به همت سردبیر نشریه آرش، پس از گذشت 35 سال از این مذاکرات، که به دلیل شرایط دیکتاتوری شاهانه، در پشت پرده و تحت پیگردهای شدید ساواک انجام می‌گرفت، جمعی متنوع از کسانی که به شکلی در آن سال‌ها در مبارزات آن دوره مشارکت داشتند به یادآوری مبارزه دشوار این رزمندگان راه آزادی و سوسیالیسم می پردازند، مفید می دانم که بر این نکته تاکید کنم: اولاٌ وحدت نیروهای  چپ بدون بستر جنبش خودانگیخته  نیروی کار و زحمت و پاسخ گویی به الزامات سیاسی و تئوریک که این مبارزه واقعی مطرح می‌کند و طبعاٌ با مشارکت جمعی همین نیرو پاسخ می‌گیرد، معنایی ندارد. پراتیک پیش آهنگ جدا و مستفل از جنبش‌های اجتماعی، کمونیست‌ها را به بیراهه می‌برد و میدان را برای پیروزی گفتمان‌های غیر سوسیالیستی باز می‌گذارد. همانطور که در انقلاب بهمن شاهد بودیم، سازمان های مسلح چپ که خود را  پیش آهنگ خلق می پنداشتند، در دریای جنبش میلیونی خلق که زیر پرچم خمینی گرد آمده بودند، تنها  از ارتباطی ناچیز و شکننده با کارگران و زحمتکشان جامعه برخوردار شدند.
 خالق اشکال مبارزه و تشکل، جنبش واقعی، خود کارگران و زحمتکشان است و کمونیست‌ها با مشارکت در این جنبش است که می‌توانند و باید نقش خود را در همبستگی با فعالین جنبش برای تقویت همبستگی، تقویت آگاهی، تقویت تشکل وگسترش مشارکت توده فعال در جنبش، ایفا کنند. پذیرش تنوع و پلورالیزم در مسیر مبارزه برای آزادی و سوسیالیسم، شرط تقویت همبستگی و وحدت در این مبارزه گسترده است.        
 ژانویه 2011


نقدی برتجربه گذشته:
پیرامون نوارمذاکرات دوسازمان
تقی روزبه

انتشار نوار مذاکرات سازمان چریکهای فدائی خلق و مجاهدین خلق( م- ل)، از این نظرکه بخشی از اسناد تاریخی چپ بخصوص دردهه 50 محسوب می شود، بویژه برای علاقمندان نسل جدید وپژوهشگران در این حوزه جهت آشنائی ملموس تر با مواضع وعملکرد بخش مهمی ازچپ‌های آن دوره واجد اهمیت است. چراکه آنها، چه خوب و چه بد، در هرحال بخشی از تاریخچه، پراتیک و واقعیت وجودی نیروهای چپ هستند. بی شک بازخوانی تاریخ اگر با نقد ریشه ها همراه باشد، برای امروز هم حاوی نکات و درسهای مفیدی خواهد بود. از قضا صرفنظر از مصادیق و اشکال خود ویژه ای که رویدادها به خود می گیرند، بخشی از نارسائی‌های امروزی چپ ریشه در باورها و میراث  گذشته دارد. فقط کافی است ازپدیده ها بااشکال وشمایل معین فاصله گرفت، ازسطح به رژفا وماهیت مشترک پدیده ها رفت، تا معلوم شود بازخوانی تاریخ گذشته نه فقط بازخوانی دیروز ما بلکه هم چنین بازخوانی امروزمان نیز هست. پویائی امروز می تواند برنقد گذشته و آن چه تجربه شده استوار باشد وگرنه جز حاکمیت گذشته بر ذهن زندگان نخواهد بود. ما از بیرون به نقد نمی نشینیم بلکه با نقد گذشته خودمان را نیز نقد می کنیم و مورد انتقاد قرار می‌دهیم، برای فراتر رفتن از آنچه که بوده ایم و هستیم. از این منظر هر نقد واقعی به معنای تلاشی برای تغییر و بهنگام کردن خود با واقعیت‌های تاریخی روبه جلو و درحال تحول است. سنت ما را تعریف نمی کند بلکه این ما هستیم، یعنی زندگی، گرایش ها و واقعیت های نوین که سنت را نقد می کند برای گشودن راهی به جلو. 
موضوع اخص این نوشته ارزیابی از محتوای نوار است در بستر نگاهی به وضعیت عمومی چپ در آن دوره  و در حاشیه آن بیان تجربه شخصی‌ام از رویدادهای فوق. باین ترتیب مجموعا شامل دو بخش است: بخش اصلی به نقدوبررسی برخی از مواضع و رویکرد های چپ مدافع مشی مبارزه مسلحانه دردهه قبل ازانقلاب بهمن57 اختصاص دارد، و بخش فرعی‌تر به گوشه هائی از مشاهدات و تجربه های شخصی خودم مربوط می شود دربرخورد با تحولات یکی ازاین دو جریان در آن مقطع معین (تحولات مجاهدین م.ل).

بخش اول:
محتوای نوارهای انتشار یافته شامل حوزه ها وزوایای گوناگونی از مسائل مبتلا به  ریز و درشت مربوط به بخش مهمی از چپ در آن دوره زمانی است. از جمله مهم ترین آنها می‌توان به چالش های مربوط به همکاری دو سازمان و مناسبات کمابیش آمیخته با رقابت و کسب هژمونی، جبهه متحد توده ای ضد استبدادی-ضد امپریالیستی و رویکرد طرفین به آن، مشی چریکی و نقش و وزن مبارزه مسلحانه، چگونگی برخورد درون تشکیلاتی با مخالفان اتوریته و مواضع حاکم وبویژه تصفیه های سیاسی-ایدئولوژیک و خشونت آمیز مجاهدین خلق مارکسیست شده، جایگاه موازین دموکراسی در مناسبات درونی این سازمانها، نظر سازمان فدائی نسبت به تحول ایدئولوژیک و پی آمدهای آن در درون سازمان مجاهدین، و هم چنین درک خود مجاهدین چپ نسبت به این تحولات، درک از طبقه و نمایندگی آن وجایگاه مبارزه طبقاتی در نگرش آنها، نگاه جبرباورانه نسبت به تاریخ و تحولات آن، و مهمتر از همه درک آنها از سمت و سوی تحولات و واقعیت‌های در حال عروج جامعه و از ماهیت این تحولات (اینکه کدام گفتمان و پایگاه اجتماعی متعلق به آن در حال عروج بود و دارای چه ماهیتی بود و چه تاکتیک و سیاستی در برابر آن  وجود داشت). شاید بتوان به این لیست  نکات  دیگری را هم اضافه کرد. اما بدیهی است که برخورد به همه آنها در یک نوشته بهر حال محدود ممکن  نیست و تنها می توان حول پاره ای از مسائل و گره‌گاه های مهم آن مکث کرد. ناگفته نماند که نوارها دارای اشکالات فنی نیز هستند و کیفیت صدا و فهم دقیق آن در مواردی دشوار می گردد و گفتگوها نیز دارای روال طبیعی نیست و تداخل های بیش از حد دارد. با این همه تلاش می کنم که بطور فشرده نگاهی به مهمترین مسائل مطرح شده درآن داشته باشم:
علیرغم آنکه هر دو جریان در حال مبارزه جانفشانانه علیه استبداد حاکم بودند، و علیرغم آنکه هردوی آنها به استراتژیک بودن مبارزه مسلحانه تأکید داشتند، و هر دو زیر فشار شدید دشمن مشترک قرارداشتند و ضربات سنگینی هم در مقاطع گوناگون خورده بودند، و بیش از پیش نیاز به همکاری مؤثرتر با یکدیگر داشتند، و حتی علیرغم آنکه هر دو (دراین زمان) خود را چپ می دانستند و مدافع مارکسیسم- لنینیسم بودند، با این همه بدلیل برخی سوء تفاهمات انباشته شده و حل نشده، که موارد متعددی از این گونه سوء تفاهمات تقریبا در سرتاسر نوارها مشهود است، وجود برخی اختلافات و نیز رقابت پیرامون نقش و هژمونی هرکدام از آنها درپیشتاز بودن و در مناسبات فی مابین، روی هم‌رفته همکاری دو جریان در سطح مطلوبی نبود. انتقاد و شکایت طرفین نسبت به عدم همکاری لازم نظیر مبادله نظر و یا مبادله کتب و اسناد مورد نیاز و یا تنظیم یک جانبه اطلاعیه های عملیاتی و یا بعضاٌ سر قرار نیامدن ها و.... علیرغم وجود برخی همکاری های موردی، از جمله آنهاست. در این مورد تقی شهرام سازمان فدائیان را مورد انتقاد قرار می دهد که چرا نتوانسته است سمت وسوی تحولات درونی سازمان مجاهدین بسوی چپ و مارکسیست شدن را علیرغم- به ادعای او- درجریان قرارداشتن فدائی‌ها در چندوچون تحولات دریابند و اینکه چرا نتوانسته اند نقش مثبتی از موضع مارکسیستی در تقویت چنین روندی  داشته باشند. در حالی که حمید اشرف بطورکلی چنین ادعائی را رد می کند و پاسخ به برخی موارد مشخص از این نوع انتقادها را به مراجعه به فاکت‌های مشخص، موکول می کند. این مسأله درمورد طرف دیگرهم نسبت به برخی انتقادهای متقابل نیز صادق است. بی اعتمادی و اختلاف در این حوزه ها چنان است که حتی تقی شهرام می‌گوید که ما با مشاهده چنین نمونه هائی نسبت به شما (حسن نیت شما) دچار بی اعتمادی شده بودیم و مدعی می‌شودکه گویا سازمان فدائی از سمت وسوی تحولات درونی ما به سمت چپ، چندان هم خشنود نیست. حمید اشرف و فدائیان نیز متقابلا مدعی هستندکه در جریان چندوچون وقایع نبوده اند و علاوه براین نسبت به شیوه  برخورد مجاهدین م- ل با مجاهدین مذهبی (چنانکه در سطور بعدی خواهد آمد) انتقاد داشته و بر این نظربوده اند که به مناسبات (طبیعی) چپ ها وخرده بورژوازی ضربه زده است. البته این نیز واقعیت دارد که تحولات سازمان مجاهدین و سمت و سوی چپ شدن آنها، صرفنظر از انتقاداتی که به چگونگی آن وارد است، رابطه  کلاسیک بین خرده بورژوازی و طبقه کارگر و نگاه جاافتاده فدائیان خلق پیرامون مناسبات درونی صفوف خلق را بهم ریخته بود. طبق این نگاه سازمان مجاهدین در سیمای مذهبی خود نماینده خرده بورژوازی (سنتی) محسوب می شد که البته چنین رویکردی هیچگاه مورد قبول مجاهدین مذهبی نبود و چه بسا موجب حساسیت آنها نیز می گردید. چرا که آنها کمتر از فدائیان خلق خود را نماینده طبقه کارگر به عنوان بخشی از خلق نمی دانستند. حمید اشرف برای اثبات این ادعای خود در مورد مجاهدین، علاوه برخود جهان بینی آنها، به شواهدی هم چون وابستگی مادی آنها به خرده بورژوازی سنتی و بازار و عضوگیریشان از آنها وحتی نوع عملیات نظامی آنها نظایر حمله به بانکها (ازجمله بانک عمران) و ترور طاهری و شعبان بی مخ و... اشاره می کند. اواین نوع عملیات را درانطباق با روانشناسی و خوش آیند طبع خرده بورژوازی سنتی می داند و درعین حال مدعی می شود که عملیات چریک های فدائی علیه سرمایه بزرگ و کمپرادور، به گونه ای است که  طبقه کارگر آن را حس کند و در انطباق با روانشناسی آن است.
جبهه متحدتوده ای ازجمله  پیشنهادات مجاهدین م-ل دراین مذاکرات است که  توسط تقی شهرام مطرح می شود که به نوبه خود چالش برانگیزاست: اولا ادعاهای مطرح شده درآن که شامل نیروهای دموکرات و نیروهای مذهبی و.. هم است، دوگانگی داشته و با عمل و شیوه برخورد شان با مذهبی های درون سازمان خوانائی نداشته است. ثانیا شامل نیروهای باصطلاح سیاسی کار نیز بود که مورد قبول طرف فدائی نبود. از نظرفدائی ها جبهه ضداستبدادی و دیکتاتوری باید شامل نیروهای موافق و حامی مبارزه مسلحانه و در افشاء حزب توده می بود. بی جهت نیست که در نوار شاهدیم که از یکسو مجاهدین را مورد پرسش قرار می دهد که مگر در مورد مشی مسلحانه تردید دارید؟و از سوی دیگرآنها را تشویق می کندکه علیه حزب توده که نسبت به تغییرایدئولوژی مجاهدین نظر مثبت ابراز داشته و در مورد مشی چریکی نیز ابراز امیدواری کرده اند که چنین تحولی صورت پذیرد، موضع قاطعی بگیرند. توضیحات تقی شهرام مبنی بر اینکه آنها در بیانیه خود با حزب توده مرزبندی کرده اند، برای آنها کافی نبود.
بنظر من علیرغم چنین رویکردی به حزب توده، بخشی از پیش زمینه ها و دلائل گیج سری و آچمز شدن اکثریت بزرگی از سازمان فدائی و بطورکلی بخش مهمی ازچپ ها پس از انقلاب بهمن را که با تغییر شرایط سیاسی و صف آرائی های پیشین صحنه سیاسی همراه بود، می توان در این گفتگوها بخوبی مشاهده کرد که عبارتنداز:
حمید اشرف در ارزیابی از مجاهدین آنها را نماینده خرده بورژوازی سنتی می داند. ازنظر او در ایران برخلاف خرده بورژوازی جدید که گویا بدلیل وابسته بودن به بورژوازی کمپرادور، اصلا مبارز (وانقلابی) نیست، این خرده بورژوازی سنتی است که انقلابی است (حمیداشرف:خرده بورژوای انقلابی درایران خرده بورژوازی سنتی است. خرده بورژوازی جدید وابسته است و اصلا مبارز نیست). واقعیت آن است که ایده انقلابی بودن خرده بورژوازی سنتی بی توجه به اینکه آنها از موضع ارتجاعی علیه امپریالیسم و یا سرمایه داری [کمپرادور] و دست آوردهای جوامع نوین مبارزه می کنند، مورد بی اعتنائی چپ آن زمان بود. بدیهی است که با توجه به برآمد نیروهای سنتی در جامعه و غفلت از خطر عروج آنها، این نگرش تاچه اندازه می توانست و چنانکه دیدیم توانست، چپ را در برابر این جریان مافوق ارتجاعی آن زمان که در حال تدارک برای کسب هژمونی جنبش و کنترل آن درچهارچوب بینش و منافع واپسگرایانه خود بود خلع سلاح کند. درمبارزه یک وجهی علیه "بورژوازی کمپرادور"، خطر بروز یک استبداد مذهبی بجای استبداد سلطنتی بسیار دست کم گرفته می شد. درواقع در این جا معیار و ملاک اتحاد و خلقی دانستن، صرفا ضدیت ظاهری با "امپریالیسم وسرمایه بزرگ" و همخوانی بیشتر با تاکتیک یا استراتژی مبارزه مسلحانه است، بی توجه به آنکه چنین چالشی از کدام منظر تاریخی صورت می گیرد. بدیهی است که با چنین رویکرد و ذهنیتی، پس از سرنگونی رژیم شاه و "پیروزی انقلاب" که همراه بود با فرادستی و تسلط روحانیت و حمایت فعال خرده بورژوازی و سایرلایه های سنتی از آن، و با توجه به تداوم ستیز آنها با استکبار (امپریالیسم) و لیبرالها از همان مواضع واپسگرایانه، و با عنایت به این که مبارزه مسلحانه در شرایط جدید دیگر آن نقش گذشته خود را هم از دست داده بود، عملا آن شاخصه ها و مرزبندی های گذشته در برابرن ظام استبدادی سلطنتی که با صف آرائی های جدید مترادف با حاکمیت استبداد مذهبی بود،کاملا بی خاصیت شده بود. بدیهی است که برپایه آن مقولات و مفاهیم شالوده، ممکن نبود تا لحظه سرنگونی همراه و همسو با جریانی واپسگرا وسنتی به عنوان یک جریان خلقی و متحدکارگران قرارگرفت و پس از پیروزی بلافاصله علیه آن به مبارزه قاطع پرداخت. شتر بحران هویت که سالها بود پشت در خوابیده بود، با پیروزی قیام به پاخواست و امکان کنشگری دقیق و به موقع را سلب کرد. درحقیقت لازم بود که پیش از انقلاب مبارزه علیه استبداد و امپریالیسم بطور تنگاتنگی با مبارزه طبقاتی و مبارزه برای آزادی بی قید و شرط گره می خورد، و با حفظ تمرکز اصلی مبارزه علیه استبداد حاکم (سلطنت)، همزمان علیه آن جنبه های ارتجاعی و نیرومند اقشار و لایه های سنتی و مذهبی موجود در صف اپوزیسیون و علیه مصادیق ارتجاعی مشخص آن (ازجمله تلفیق دین و دولت و مدینه فاضله آن) به سیاست افشاگری و منزوی کردن پرداخته می شد و از نظر پایگاه اجتماعی هم به سازمان یابی وگسترش آگاهی طبقه کارگر و زحمتکشان اهمیت لازم داده می شد، و در کنار آن توجه لازم را به همکاری با سایر لایه‌ها و جریانات و دموکرات های مبارز حول اشتراکات در عرصه های سیاسی و اجتماعی (که لااقل مستلزم مطلق نکردن مبارزه مسلحانه بود) می داد. و گرنه به همان اندازه شاهد رسوخ هژمونی گفتمان لایه های سنتی در سپهر جامعه و حتی صفوف انقلابیون چپ و رادیکال می بودیم (مثل انقلابی و... معرفی کردن آن). در عین حال چنین رویکردی به معنی بذل توجه به اقشار موسوم به خرده بورژوازی جدید بود (که البته مفهومی است کشدار و در نگاه سنتی شامل مزدبگیران و کارگران غیر یدی و باصطلاح یقه سفید و باصطلاح طبقه متوسط نیز می شد). همانطورکه ملاحظه می شود این یک استراتژی و جهت گیری کاملا متفاوتی می بود با نتایج متفاوت از آنچه که صورت گرفت. بنظر من نطفه ها و عناصر رویکرد درست در آن دوره هم (چه درلابلای مواضع خود این جریانات و چه در بیرون از آنها) وجود داشت که تحت الشعاع فضای دوقطبی خلق و امپریالیسم و یک وجهی شدن مبارزه علیه استبداد حاکم قرارگرفت.
ناگفته نماند که در انتقاد به نقد از گذشته، گاهی ایرادگرفته می شودکه باید شرایط آن زمان را در نظر گرفت. چنین ایرادی نادرست است.چرا که اولا نقد اساسا با به پرسش گرفتن واقعیت های تجربه شده شروع می شود و در پرتو تجارب و نتایج حاصل از پراتیک، از آنچه که هست فراتر می رود و گرنه نه نقد که توصیف وقایع خواهد بود (که البته توصیف هم جای خود را دارد) و در این صورت حاصلش نیز جز حقیقت پنداشتن واقعیت و اجتناب ناپذیری آن چه که اتفاق افتاده نخواهد بود. و ثانیا به معنی نادیده گرفتن همه جنبه های واقعیت و ازجمله برخی گرایشهای دیگری است که گرچه وجه غالب نبودند، اما بهرحال وجود داشتند و باتوجه به پی آمدهای پراتیک جنبش مسلحانه می توانستند نیرومندتر بشوند. گرایش هائی که ضمن مرزبندی قاطع بامواضع و عملکرد سازشکارانه حزب توده و وابستگی آن، یعنی در اشتراک با دو نقطه قوت جنبش چپ مسلحانه، درعین حال پای بندی خود را به مبارزه و سازمان یابی جنبش طبقاتی واهمیت آزادی های کامل سیاسی به نمایش می گذاشتند.
نکته دیگرآن که علائق "خرده بورژوازی جدید" (ومن آن را مسامحتا بکارمی گیرم) وکشش آن به مدرنیسم و جامعه مدنی و دموکراسی و... به معنی مبارز نبودن آن نبود. بلکه حداکثر به معنی زاویه داشتن با نوع معینی ازمبارزه (مسلحانه) و در تمایز با علائق خرده بورژوازی و بورژوازی سنتی در مقابله با استبداد سلطنتی و دورنمای ناکجاآباد آن بود. هم چنان که علائق بخش های پیشرفته تر پرولتاریا نیز در همین راستا بود. بگذریم  از اینکه چنین تصوری حتی قادربه تبیین واقعیت وجودی این گروه ها و پایگاه اجتماعی آنها (در حدی که وجود داشت) نبود: از قضا پایگاه اجتماعی بالفعل سازمانهای چپ چریکی و بطور مشخص سازمان فدائی اکثرا در همان لایه‌های باصطلاح جدید و غیرسنتی (موسوم به خرده بورژوازی جدید) ریشه داشتند. تعبیر پایگاه اجتماعی سازمان مجاهدین مذهبی آن زمان به خرده بورژوازی سنتی، نیز چندان دقیق  نیست. چرا که  این جریان چه بدلایل خاستگاه و ریشه های پیدائی خود که از درون جنبش ملی و نهضت آزادی  نشأت می گرفت و چه به لحاظ بافت ایدئولوژیک و جهان بینی التقاطی و قرائت‌شان از قران و سایر متون مذهبی، چندان قرابتی با ایدئولوژی بسته و واپسگرای خرده بورژوازی سنتی نداشت و از نظر عضوگیری هم اساسا از آنها تغذیه نمی کرد. گرچه در آن زمان بدلیل فضای سرکوب و ضعف گردش اطلاعات، نفس رنگ و بوی مذهبی مجاهدین، تصورات و توهماتی را  در میان اقشار سنتی و برخی روحانیون برانگیخت، اما میدانیم که  حتی در همان زمان خمینی حاضر نشد از آنها حمایت رسمی بکند و بدبینی خود را نسبت به آنها ابراز داشت. پدیده مجاهدین مذهبی همواره برای لایه ها و اقشارسنتی- مذهبی مسأله برانگیز بود و به محض برخورد و آشنائی بیشتر جاذبه خود را از دست می داد.گرچه بحران و تغییر ایدئولوژیک و برخورد آنچنانی با عناصر مذهبی در آن مقطع به این حساسیت ها و فاصله گیری ها شتاب بخشید، اما تنها عامل آن نبود. خلاصه آنکه اساسا بین مذهب به روایت  سنتی و مذهب به روایت مجاهدین (که رژیم سلطنتی آنها را مارکسیسم اسلامی می نامید) تفاوت اشکاری وجود داشت که اقشارخرده بورژوازی سنتی با مشاهده آن روی ترش می کردند. بگذریم از این نکته نیز که نفس این گونه گذار از یک سازمان مذهبی به سازمان مارکسیستی خود بی اشکال نبود. چرا که بیشتر مبین حرکت در سپهر ایدئولوژی توسط یک سازمان است بجای آنکه به مثابه یک جنبش سیاسی- طبقاتی با برنامه و تاکتیک و سازمان یابی طبقاتی متولد شود.گوئی ایدئولوژی مذهبی را بر می‌داریم و جایش ایدئولوژی مارکسیستی را می گذاریم. اما کمونیسم در ماهیت خود ایدئولوژی نیست بلکه یک جنبش طبقاتی- سیاسی است. بسیاری از عملکردهای نادرست مجاهدین م- ل و از جمله تلاش برای تسخیر و کنترل کامل سازمانی با پیشینه مذهبی و تصفیه ها و نظایر آن، ریشه در همین نوع دگردیسی دارد. 
گرچه حمید اشرف در این گفتگوها بطور مشخص‌تری نسبت به خرده بورژوازی سنتی وانقلابی بودن آن موضعگیری می‌کند، اما واقعیت آن است که مواضع تقی شهرام نیز در این مورد دچار تناقض و دوگانگی است. او از یکسو خرده بورژوازی و از جمله نیروهای مذهبی را مترقی و انقلابی و خلقی عنوان کرده و مدعی است که باید با آنها در یک جبهه استراتژیک همکاری کرد و تقویتشان نمود (اساسا مذهب مبارز- اسلام سیاسی- باور به تشیع انقلابی و عنصر ترقی خواهانه و مراسم و سنن مذهبی از باورهای آن دوره این جریان است)، و از جانب دیگر در همین گفتگوها او تحول ایدئولوژیک سازمان را نشانه تجزیه و تلاشی آن می شمردکه کمر خرده بورژوازی را شکسته و دیگر آینده ای برایش متصور نیست! خرده بورژوازی چنان ضعیف و پراکنده شده که دیگر فاقد شرایط عینی است که بتواند خودش را تحمیل کند (دراین رویکرد هردوجریان اشتراک نظردارند.چنانکه حمید اشرف هم می گوید: خرده بورژوازی در حال تجزیه و اضمحلال است و شرایط عینی که مبارزه را رهبری کند ندارد.)، که مبین قراردادن اصول ومواضع  تئوریک عمومی بجای واقعیت ها و تحلیل مشخص است.
صرفنظر از نادرستی چنین نظری در برابر واقعیت عروج گفتمان واپسگرایانه و ارتجاعی متعلق به این لایه های سنتی (که ریشه درشیوه آمرانه و سرکوبگرانه پیش برد سرمایه داری از یکسو و خلاء حضور اجتماعی چپ از سوی دیگر داشت)، و امروزه بانگاه به پشت سر تردیدی در مورد ماهیت ارتجاعی گفتمان آن نمانده، چنین رویکردی بازتاب دهنده نوعی نگاه جبرباورانه  نسبت به تاریخ و روند خطی آن نیزهست. بینشی که خود را در برقراری رابطه خطی بین طبقه (خلق) و سازمان و این که گویا حامل اراده تاریخی آن است و مبعوث شده تا با جان فشانی و فداکردن خود، طبقه وخلق را بیدار کند و اراده تاریخی آنها را متحقق کند، نیز نمایان می شود. در این رویکرد خود طبقه به مثابه کنشگر اصلی وجود ندارد، بلکه این اراده تاریخی و حلول کرده در این یا آن سازمان و این یا آن رهبر رسالت زده است که به نیابت از آن سخن می گوید، و در شناخت شناسی نیز متناظر با نشاندن "اصول واحکام" به جای تحلیل مشخص از واقعیت های مشخص است.ریشه بسیاری از برخوردهای تمامیت گرایانه و آمرانه را  باید در همین نوع رسالت زدگی ها دانست.
این واقعیت دارد و نوارها نیز مؤید آنست که تا چه حد مبارزه ضد استبدای- ضد امپریالیستی صرفنظر از تفاسیر مختلف، درون مایه و وجه مشترک نیروها و سازمانهای رزمنده  آن زمان، برغم ایدئولوژی های مختلف را تشکیل می داده است وآنها اساسا با این مشخصات قابل تعریف بوده اند.تضاد کاروسرمایه تحت الشعاع سرمایه وابسته به امپریالیسم(سرمایه کمپرادور) قرارداشت ودرقالب تضادبین خلق ونئو کلونیالیزم درنظرگرفته می شد ونه درمناسبات فراگیر سرمایه داری. گوئی که سرمایه  ملی وناوابسته هم وجود داشت.گسست بین مبارزه ضداستبدادی ازمبارزه طبقاتی  ومعطوف به سوسیالیسم وگسست بین نان وآزادی،آشکارا وجود داشت.مقوله کلیدی درهردوجریان کمابیش کلمه"خلق" بود ونه طبقات ومبارزه طبقاتی.امپریالیسم واستبداد بیش ازآنکه تبلورسرمایه باشند، فراطبقاتی تصورمی شدند. البته  تأکید به مبارزه طبقاتی ومطالبات مشخص،جداناپذیری نان وآزادی، به معنی نفی همسوئی وحتی همکاری های ممکن و لازم درحوزه های مشترک ومشخص معطوف به مطالبات آزادی خواهانه ومطالبات معیشتی دربرابردشمن مشترک نیست.اما این مرزیندی ها ویا همکاری های مشخص با چک سفیددادن تحت عنوان خلقی بودن و اتحاد خلق ها ونیروهای انقلابی بالکل متفاوت است.رویکردی است که هویت ها واهداف متفاوت(ویا حتی متضاد) را درسایه نمی بردوجهت گیری های استراتژیک و متفاوت را درتبلیغ وترویج مستمر کمرنگ نمی کند و مچ نیروهای ضددموکراتیک را درعمل  وتجربه مشخص برای آزادی وعلیه سرمایه داری وامپریالیسم بازمی کند.اماخلقی گرائی مانع شفاف شدن سیمای واقعی درسپهرسیاست می شود.بیهوده نبود هردوسازمان پسوند خلق را درعناوین خود داشتند که حاکی از فداشدن ویا مجاهدت آنها برای خلق بود.گوئی که "خلق" نباید بدست خود و با مبارزه وآگاهی خود، رهائی خویش را بدست بیاورد و اینکه سازمان ها نمی توانند ونباید جایگزین آن بشوند، چه با فداکردن خود  وچه درتصمیم گیری به نیابت از آن ها. وحال آنکه نقش سازمان ها و نیروهای پیشرووآگاه ترمی توانست(ومی تواند) در دامن زدن به بیداری ویافتن افق های روشن وتقویت توان سازمان یابی وخود رهائی آنها باشد.واکنون خوب می دانیم درشرایطی که تئوری مافوق ارتجاعی ولایت فقیه و صغیرانگاری مردم درحال تکوین برای خیزش آتی بود،چنین رویکردی  درمقابله با فاجعه درحال تکوین، برای تقویت روح خودباوری وخوداتکائی وتوهم زدائی درجامعه تاچه حد دارای اهمیت بود.چنان رویکردی حتی اگربرای نسلی که درگیرآزمون وخطای خودهستند قابل درک باشد،برای آنها که پس ازاین تجارب به گذشته می نگرنداصلا قابل درک نیست. بهرحال باچنان ذهنیت وپراتیکی عجیب نیست که  باسرنگونی استبداد سلطنتی وتداوم مبارزه "ضدامپریالیستی" با فرادستی روحانیت وبنیادگرایان، این چپ-علیرغم داشتن حضورونفوذدرمیان جوانان ولایه های ازجامعه عملا مات شده بود و چیزی برای گفتن نداشت وحتی  نمی توانست، دادگاه های فرمایشی واعدام ها را قاطعانه محکوم کند ویا ازمقاومت زنان علیه حجاب تحمیلی وحق پوشش آزاد و... حمایت فعال نماید. لاجرم بخشی ازچپ وسازمان فدائی دنباله روی ارتجاع حاکم و حزب توده شدند و بخش دیگرآن درصفوف پراکنده تنها به مدد احساسات وسرشت انقلابی وباالهام ازسنت رزمندگی دربرابروضعیت جدید پایداری کردند،اما بدون داشتن افق وتاکتیک واستراتژی متناسب با وضعیت.ودراین میان مبارزات ماجراجویانه وسکتاریستی مجاهدین خلق مذهبی پس ازانقلاب از جمله بدلیل ارزیابی نادرست ازتوازن نیرو رویکردسکتاریستی، بامبادرت به نبرد مسلحانه(آنهم ازبدترین نوع آن)،بیش ازپیش زمینه یکه تازی حاکمیت ضدانقلابی جدید را هموارساخ.بگذریم ازاین که خودنیز درکوران این تنازع بقاء بیش ازپیش مسخ شد وتبدیل به المثنای حاکمیت گردید.

درک نادرست ازتحولات دهه 50
وازآنچه که درزیرپوست جامعه می گذشت
درک جبرگرایانه وخطی ازتاریخ به شکل گریزناپذیرجائی برای درنظرگرفتن خطرصعود نیروهای نابهنگام وغیرتاریخی،که می تواندتحت شرایط معینی صورت پذیرد، باقی نمی گذاشت. بطورکلی  چپ و سایرنیروهای مترقی علیرغم رخداد شورش 15 خرداد 42(رخدادی که به روشنی می شد درآن نقش ووزن روحانیون واقشارسنتی را که نادیده گرفتنش توسط نیروهای بالنده تاریخی،نقش مهمی در فاجعه شکست انقلاب بهمن 57 را درپی داشت،ردیابی کرد)،نتوانست برانگیختگی لایه های سنتی بورژوازی وخرده بورژوازی و نقش مراجع و"حزب  سراسری روحانیت" وعمق مواضع ارتجاعی  آن را-که برخلاف سایرگروه های اپوزیسیون ازقضا ازسرکوب گزنده استبدادسلطنتی کمابیش درامان بودند- دریابد وسؤال تاریخی و راهگشای مبارزه ضداستبدادی(وضدامپریالیستی) ازکدام سو را برای خود ودرسطح جامعه مطرح نماید.نتوانست بدلیل تمرکزمطلق ویک جانبه اش علیه استبدادحاکم افشاگری های لازم علیه گفتمان وماهیت این نیروهای واپسگرا وحاضردرصفوف جنبش وهژمونی طلب وتمامیت خواه را دردستورکارخود قراردهد. بی تردید ندیدن چنین روندی یک خطای مهم و استراتژیکی محسوب شود. آنچه هم  که مجاهدین م-ل درجریان تغییرایدئولوژی وتصفیه های درونی انجام دادند،صرفنظرازتوجیه وتفساسیر خود آنان، عملا جزریختن نفت به روی آتش وتقویت مواضع ارتجاعی موجود درصفوف جنبش  نبود.
- درنگاه حاکم برهردوجریان، پیرامون نقش استراتژیک وتعیین کننده مبارزه مسلحانه دررهائی وآگاهی وگشودن راه ورود خلق به متن مبارزه،اشتراک نظر وحتی فراترازآن رقابت وجود داشت. مبارزه مسلحانه درتئوری به عنوان یک استراتژی براساس داده ها وتجارب تاریخی، وبدورازارزش گذاری های ذات گرایانه اعم از مثبت ومنفی، تنها یک شکل از مبارزه بوده است  که تحت شرایطی  که راه های دیگربسته می شد و آگاهی و تجربه  ملموس کارگران وزحمتکشان و(یادهقانان) زمینه توده ای شدن آن را فراهم می ساخت وتعادل قوا اجازه می داد،دردستورکارجنبش های رهائی بخش قرارمی گرفت.ازهمین روهیچگاه نمی توانست جایگزین نقش بی بدیل کارگران وزحمتکشان، اشکال سیاسی مبارزه وبطریق اولی مبارزه طبقاتی بشود،گرچه می توانست تحت شرایط معینی(وبه گمان من باهدف دفع خشونت حاکم ونهادی شده وبدورازکیش تقدیس خشونت)درپیوند ارگانیک باسایراشکال قرارگرفته وبخشی ازمبارزه طبقاتی باشد.چرا که مبارزه طبقاتی اساسا یک مبارزه چندوجهی درهمه سطوح اقتصادی،سیاسی وفرهنگی ومبتنی برآگاهی طبقاتی وسازمان یابی طبقاتی است واشکال گوناگون مبارزاتی نیزدرخدمت بالیدن آن است.نفس مشی مسلحانه توسط شماری ازروشنفکران انقلابی، صرفنظرازبرانگیختن احساس همدردی و تحسین ازخود گذشتگی، نمیتوانست برسازمان یابی وآگاهی طبقاتی کارگران وجنبش انقلابی درطی این سالهای  آکنده از جانفشانی (اگراز تأثیرمنفی آن برتشدید فضای خفقان و سرکوب سخن نگوئیم)تأثیرشتاب دهنده بگذارد.ودرمقابل موجب ازدست دادن شمار کثیری از نیروهای ارزنده وانقلابی وباتجربه وآگاه درمصافی نابرابرمی گشت(همان عمرشش ماهه ای که برای یک چریک درنظرگرفته میشد!).این سخن حمید اشرف درنوار که مدعی است جنبش مسلحانه تثبیت شده است،چندان سخن دقیقی نیست.چراکه شواهدی ازتوده ای شدن آن درمیان صفوف کارگران وزحمتکشان(ونه عناصری منفک ازآنها) وجود نداشت. مشکل آن بودکه  برای مدافعان دوآتشه، مشی مسلحانه فی نفسه تبدیل به یک ارزش انقلابی شده بود واستراتژی مبارزه سیاسی-طبقاتی مترادف با تسلیم طلبی وهم سنخ شدن با حزب توده بود وهمین مسأله راه نقد رادیکال آن حتی پی آمدهای تجربه مستقیم خود را مسدودمی ساخت(گرچه درسخنان تقی شهرام واسناد مجاهدین م-ل کورسوها و نشانه هائی دراهمیت قائل شدن به وجوده دیگرمبارزه نیزوجود داشت، اما روح عملکرد عمومی برای مدت طولانی همان بود).البته عجیب هم نبودکه این چپ پس ازسرنگونی استبداد سلطنتی ودربرابرتغییر  اساسی شرایط سیاسی وصف آرائی ها که درآن اشکال مبارزه بالکل تغییرپیداکرده بود،غافلگیرگشت و ازنفس افتاد. بخش مهمی ازسرگشتگی وآشفتگی سازمان فدائیان به مثابه مهمترین نیروی چپ و غلبه اپورتونیسم راست برآن، ازاین سرگشتگی تغذیه می کرد. بذرهائی که طی یک دهه با آنهمه جانفشانی وفداکاری پاشیده شده بود،محصول لازم ومورد نظررا ببارنیاورده بود.البته این ارزیابی نافی رشد وحضورقابل توجه چپ وسازمان فدائی(ونیزمجاهدین) درجامعه آن روز وبخصوص پس از پیروزی انقلاب نبود.بی شک چنین نفوذی وجود داشت،اما شکننده بود.سخن ازیک چپ اجتماعی-طبقاتی وسنگرگرفته درپایگاه اجتماعی معین ودارای استراتژی وجهت گیری مشخص است.
- البته بررسی عملکرد چپ انقلابی ایران واستراتژی( ویاتاکتیک) مبارزه مسلحانه درآن زمان رانمی توان صرفا براساس شرایط  داخلی وبه عنوان واکنشی نسبت به فضا وشرایط پس ازکودتای 28 مرداد32  وازجمله به عملکرد حزب توده به عنوان مهمترین نیروی چپ وحتی نیرومندترین حزب کشوردرآن دوره تبیین کرد. بلکه درعین حال درمقیاس بین المللی ودردوره جنگ سرد متأثراز "پارادایم" استراتژی مبارزه مسلحانه بویژه درکشورهای آمریکای لاتین نیزبود که ورود به این خرده پارادایم ازحوصله این نوشته خارج است.

برقراری رابطه خطی بین سازمان با تحولات جامعه
بی شک سازمان وتحولات جامعه بی ارتباط باهم  نیستند، اما برقراری یک رابطه مستقیم وخطی جزدرک مکانیکی میان طبقه وسازمان ویا سیاست واقتصاد نیست.این رویکرد بدرجات متفاوتی دردیدگاه رفقای هردوطرف موجوداست اما بویژه درمواضع تقی شهرام ملموس تراست.او دربخشی  ازنوارها،تحولات درونی خودشان وشیوه رفتار با مخالفین را(که به تصدیق خودش ونیزسندبیانیه تغییرایدلوژی با تصفیه 50 درصدی همراه بود) عینا بازتاب غلیان جامعه و برآمد پرولتاریا،اضمحلال وشقه شقه شدن خرده بورژوازی می بیند.حتی درجائی اسب توهم را تازانده ودرپاسخ انتقاد حمید اشرف نسبت به استفاده ازامکانات خرده بورژوازی می گوید،ما خرده بورژازی را خلع مالکیت می کنیم، پول و خونه را... می گیریم و(آنها) رالات وآش وپاس می کنیم.درجائی دیگردرهمین رابطه می گوید"منافع خرده بورژوازی را خدشه دارکردیم. رفیق!پدرخرده بورژوازی درآمده، ضربه خورده کمرنمی تواند راست کند!مشخصا ازنظرایدئولوژیک داغون شده وطرف الآن نمی تونه متشکل بشه ازنظرایدئولوژیک، (تا)بخواهد ازموضع انحرافی درجنبش ادامه بدهد".واقعیت این است که همه این فلسفه بافی ها درتوجیه ودفاع ازتصفیه  ایدئولوژیکی،توجیه ترورو خذف فیزیکی و اساسا حفظ منافع فرقه ای وکسب فرادستی صورت می گیرد.آنچه هم که درحال پوست اندازی بود،تولد فرقه جدیدی بود بدون درنظرگرفتن منافع عمومی جنبش.او درپاسخ به انتقادات حمید اشرف نسبت به آن می افزاید "میخواستیم نشان بدهیم که مارکسیسم حقانیت دارد ودرجریان انقلابی خودش را تحمیل می کند.مامنافع طبقه اشان را خدشه دارکردیم.". بی تردید بیرون کشیدن حقانیت تاریخی مارکسیسم ازدل چنین پراتیکی-اگربتوان اسمش را پراتیک نهاد- متأسفانه چیزی جزآسیب زدن به همان حقانیت و تجلی تنگ ترین منافع فرقه ای که می کوشد لباس اصول ورسالت تاریخی برتن کند نیست.
- بنظرمن یکی از مهمترین پروبلماتیک های  آن زمان که به نام چپ هم صورت گرفت، همانا نحوه برخورد جریان م-ل با جریان مذهبی ومبادرت به تصفیه های ایدئولوژیکی وفیزیکی بود که باید درکانون توجه ونقد همه نیروهای چپ وهمه دموکراتها قرارمی گرفت که آنچنان که باید قرار نگرفت. انتقاد به  چنین فاجعه ای باید بیش ازاین ها، برجسته می شدوبشدت محکوم می گردید،ریشه یابی می شد وحتی به بحث ایدئولوژیک علنی گذاشته می شد.بی شک اگرچنین میشد چپ را درنقد منش های  تمامیت خواهانه وآمرانه  یک گام مهم  به جلومی برد. ای کاش مباحثات درونی سازمان فدائی دراین رابطه باهمه کاستی ها یش علنی می شد. البته دربرخورد با این فاجعه ازحق نباید گذشت که فدائیان وحمید اشرف، همانطورکه درهمین نوارگفتگوها نیزدیده می شود، موضعی کمابیش انتقادی(اما درونی) دارند. چنانکه مطرح می کند که رفقای آنها دربحث درون سازمانی پیرامون آن موضع انتقادی دارند واین سؤال برایشان مطرح است که آیا این حرکت جدید، بنیادا اصولی است  وآیا طرق بهتری برای اعلام مواضع وجود نداشت؟ودرپاسخ پرسش تقی شهرام که چطور؟، می گوید که جناح م-ل، سازمان جدیدی را اعلام می داشت و به قطع پیوند خویش با گذشته غیرمارکسیستی اش می پرداخت که انتقادهای بسیاری بهش وارد بود.تقی شهرام درپاسخ می گوید حفظ همان اسم حقانیتی می شود برای نقطه نظر مارکسیستی که بجزاین، مطلوب همان عناصرخرده بورژوائی می شد که منکرنارسائی وتناقضات تاریخی خودش است.بزعم وی  تأثیرتاریخی تغییرمواضع ،بدون نشان دادن پوست اندازی خوداین سازمان به سمت گیری مارکسیستی ناممکن بود.ومهم هم نبودکه این تحول چه گونه وبه چه قیمتی صورت می گیرد واینکه50% ویابیش ازآن با مخالفند(اودرجائی ازنوارمی گوید:تصفیه ها عمدتا روی خصلت های ابدئولوژیکشان بود،روی خصلت های منفی اشان، یعنی نتوانستند مارکسیست بشوند.همین دلیل برای تصفیه ونیزصدورحکم اعدام دوتن  دربیانیه آنها نیزآمده است). باچنین باوری برای  نشان دادن حقانیت تاریخی مارکسیسم است که او،باشنیدن نظر فدائیان برانگیخته شده و آن را  لوث شدن حقانیت مارکسسیم می داند ومی گوید شماهمان حرفی را می زنید که عاصرخرده بورژوازی بازارمی زنند. پاسخ  حمید به وی که آنها حق دارند رفیق!قاعدتا باید او را شوکه کرده باشد.
دراینجا ماشاهد این نگرش هستیم که چگونه یک جریان کوچک بطورخود خوانده،عملکرد خود را معادل پراتیک طبقه کارگروبازتاب اراده تاریخی و نماینده مطلق(وتام الاختیار)آن می پندارد وبخود اجازه می دهد درمتن یک بینش جبرگرایانه،آئینی وایدئولوژیک ازسوسیالیسم، حقانیت مارکسیسم را باثبات برساند وکمرخرده بورژوازی رادرهم بشکند.درچنین نگرشی اگرهرکس ایدئولوژی مارکسیستی، آن هم به روایت وی را نپذیرفت بخاطر ضعف های خصلتی است(ونه حتی باورو تعلق اش به طبقه ای دیگر) ولاجرم ضدانقلابی وخائن است.واین درحالی است که براساس همان پیش فرضهای خوداین چپ، خرده بورژوازی جزو نیروهای خلق محسوب می شد وتضادهای درونی خلق را نمی توان ونباید به شیوه قهرآمیزحل وفصل کرد.اما دروراء این حجاب ایدئولوژیک واقعیت ها به نحو دیگری درجریان بود: نه فقط  کمرخرده بورژوازی نشکسته بودبلکه موجب تقویت آن هم شده بود. دراینجا ما با نمونه برجسته ای ازعملکرد بینشی مواجهیم که گرایش تمامیت خواهانه خود را بنام مارکسیسم ودرلفافه آن بیان می کند وآزادی نظروآزادی گرایش را تحمل نمی کند. والبته نشان دادن حقانیت مارکسیسم با توسل به شیوه های استالینیستی، سترون و ناممکن بود. تصورش دشوارنیست که پی آمدهای این رویکرد درصورت وجود آب بیشتربرای شناکردن،فاجعه بارترمی شد وچه خوب که چنین آبی نصیب امان نشد!
گرچه همانطورکه اشاره کردم مواضع حمید اشرف وسازمان فدائی نسبت به فاجعه صورت گرفته، انتقادآمیزوتاحدی محکوم کننده است،اما متاسفانه آنگونه که لازمه برخورد با چنین فاجعه ای بود نیست.دلایل آن را بشرح زیرمی توان برشمرد:
اولا صرفنظراز پی آمدهای اجتناب ناپذیراستراتژی مسلحانه وپیش بردآن توسط گروه های کوچک وسازمان های بسته که اعمال خشونت و انضباط سربازخانه ای واطاعت آمیزرا بناگزیرتحمیل می کرد و خارج ازبحث این نوشته است،ووجود برخی مواضع نظری-تئوریک توجیه کننده آن، بطورمشخص تصفیه فیزیکی،اگرنه الزاما بخاطر نظرمخالف بلکه به دلایلی همچون خطرلودادن ویانفوذ پلیسی و... امری فراگیرترازیک سازمان بود و متأسفانه خود جریان فدائی هم  به درجاتی آغشته به آن بوده است. وثانیا این انتقاد نه ازمنظردفاع ازدمکراسی و سوسیالیسمی که دموکراسی ازعناصر ذاتی آن است، ودرآن حق گرایش وآزادی نظروبیان سرکوب نمی شود ودرصورت بروزاختلافات پایه ای هم موازین دموکراتیک مبنای جدائی متمدنانه قرارمی گیرد، صورت نمی گیرد. بلکه اساسا خدشه دارنشدن مناسبات فی ما بین خرده بورژوازی  وپرولتاریا درمدنظراست وسؤال حمید اشرف هم برهمین اساس مطرح می شود(چنانکه او درنوارمی گوید:همکاری خرده بورژوازی بانیروهای مارکسیستی را برعلیه دشمن مشترک دچار اختلال می کند).وسومین دلیل هم که حتی دامن  چپ های دیگر وچپ های زندان را هم دربرمی گرفت، بیم از سوء استفاده رژیم درصورت انتقاد علنی وقاطع به این تصفیه ها بود.درهرحال گفتن ندارد که هیچ کدام ازاین دلایل  نمی توانستند توجیه کننده  بی اعتنائی به موازین پایه ای دموکراسی باشند.موازینی که درسازمانهای آن دوره-ونه فقط آن دوره- جایگاه لازم را نداشته است. گرچه انکارنمی توان کردکه انتقاد به این گونه تصفیه ها وبطوراخص تصفیه های درونی مجاهدین خلق م-ل توسط چپها ویا برخی نیروهای غیرچپ درخارج کشور وبعدها درداخل کشورتوسط برخی افراد و گروه ها وازجمله پس ازتبدیل سازمان مجاهدین به سازمان پیکارتوسط خود این جریان صورت گرفت،اما بهرحال به موقع  و درتناسب باعمق فاجعه وآنگونه که لازمه برخورد با تک تک همه موارد آن و ریشه های آن باشد، نبوده وهنوزهم نیست.
نظرحمید اشرف(درنوار)مبنی براینکه سازمان مجاهدین مذهبی چون نماینده خرده بورژوازی (سنتی) است،نمی تواند به یک سازمان پرولتری تبدیل شود نیزچندان دقیق ودرست نیست وآن روی سکه ای است که باکشیدن خط مستقیم بین طبقه و"سازمان"(آنهم سازمان های کوچک ومحدود بابافت روشنفکری ودرشرایط سرکوب و...وبااستناد مثلا به چند سمپات ویاعضو بازاری ) نافی استقلال نسبی ورابطه پیچیده"سازمان" وطبقه است.واین آنسوی سکه ومنطقی است که  تقی شهرام برهمان اساس خود وهمراهانش  را نماینده تاریخی طبقه کارگرومبین حقانیت آن میداند، گوئی که تحولات یک جزعینا همان تحولات کل است. به نظر من مسأله اصلی  نه ساده سازی رابطه طبقه وسازمان و نه انکارامکان تحولات درونی این نوع  سازمانها ازمذهب بقول نوار به مارکسیسم-لنینیسم  ویا هرایسم  دیگری، که درموردمجاهدین آن زمان احتمال وقوعش به دلیل التقاط نظری وجود داشت،بلکه نکته اصلی نقد مناسبات درونی و فقدان مناسبات مبتنی  برموازین دموکراتیک وعدم برسمیت شناختن حق گرایش ونظروحق تشکل بود. کسی نمی تواند ازتحول فکری و ایدئولوژیک دردرون این یا آن سازمان جلوگیری کند. ناف یک سازمان را برای همیشه با یک طبقه پیوند نزده اند بخصوص اگرالتقاطی هم باشد وبخصوص اگرکوچک ودرفضای سرکوب هم باشد وهیچ قرابتی با یک سازمان جایگیردرطبقه نداشته باشد وصرفا با استناد به مواضع ایدئولوژیک خود را تعریف نماید. بجای نقد وانتقاد به تصفیه ها بااستناد تعلق سازمان به این یا آن طبقه، درست ترآن بود که این نقد براساس نقض موازین دموکراتیک وبکارگیری شیوه های متمدنانه وقتی که انشعاب بهردلیل اجتناب ناپذیرگردد،وتقسیم امکانات وتوافق مشترک حول نام ونظایرآن صورت می گرفت.درعین حال که پیشنهاد مشخص حمید اشرف مبنی بر ترک سازمانی که با پیشینه مذهبی شناخته می شد وایجاد سازمانی جداگانه وجدید نیز امرنادرستی نبود.
گرچه من درسطوربالا ازویژگی روحیه رزمنده وانقلابی چپ درمبارزه بااستبداد وامپریالیسم سخن گفتم، اما نباید پنداشت که بین چپ انقلابی پیش ازانقلاب بهمن وسازش بخش مهی ازآن پس ازسرنگونی سلطنت وپیروزی قیام، دیوارچینی وجود داشت. درواقع همانطورکه اشاره شد گسل ها وحفره ها دراندیشه ورویکرد(ازجمله درمورد ماهیت "سوسیالیسم موجود" ومواضع شوروی وماهیت مرزبندی با آن که درهمین نوارهم مطرح شده ) همواره وجود داشتند.اما در فضای دوقطبی واستبدادی قبل ازانقلاب، گسل های مزبورفعال نبودند.باتغییرشرایط پس ازانقلاب وتوهم سنگینی که نسبت به خمینی وروحانیت وماهیت نظام جدید وجود داشت زمینه مناسبی برای فعال شدن آن فراهم گشت. دراین زمان این چپ بجای ایفای نقش روشنگرانه،اسیرامواج توهم توده ای وسلطه مقولاتی چون تضاد خلق و امپریالیسم  وکم بها دادن به دموکراسی و آزادی وافسون حزب توده گردید.لاجرم  خلقی گرائی و پوپولیسم انقلابی پس ازانقلاب بهمن 57، به  پیروی ازتوهم خلقی رنگ باخت وتدریجا سرگشته و شقه شقه شد وازرمق افتاد.
 خصوصیت ها ضعف ها واحیانا خیانت های افراد نیزباید دربسترچنان فرایندی موردتوجه قرارگیرد.
تحلیل تحولات مهم را -چه پیش ازانقلاب وچه پس ازآن - نمی توان صرفا به خصوصیات مثبت ومنفی افراد نسبت داد. گرچه نمی توان انکارکرد که این خصلت ها و رویکردها نیزبسهم خود مهم اند وبویژه درشرایط فقدان دموکراسی درجامعه و در درون سازمان ها وفقدان ابزارهای نظارتی ویا بدلیل خلأهای ناشی ازسرکوب وجابحائی هائی که بطوراجتناب ناپذیر دررهبری این گونه جریانات-درمقطع استبداد- صورت می گرفت،تأثیرات وپی آمدهای ناشی از ویژگی ها ویا ضعف های فردی بازهم بیشترمی شد. بنابراین بدون آنکه نقش مثبت یا منفی هرکس را متناسب با جایگاه ومسؤلیتش نادیده بگیریم،همیشه این سؤال مطرح است که پس نقش دیگران چه؟ وچه عوامل سیستمی موجب می شودکه مشخصات ورویکرد یک فرد(که درهرحال هموارچنین افرادی وجود خواهند داشت)تااین حد تعیین کننده شود؟ برای یافتن ریشه نهائی باید ازافراد فراتررفت وبه مشخصات شرایط تاریخی و مناسبات حاکم برافرادیک سازمان ونقش سیستم پرداخت که  چه بسا یکدیگررا بازتولید می کنند. ازاین رو درنقد  عملکرد چپ (ازجمله دراین دوره مشخص)،هم باید شرایط داخلی وبین المللی گفتمان آن دوره را درمدنظرداشت وهم گسست های موجوددرمواضع نظری-تئوریکی، وهم مختصات سیستم و مناسبات درون سیستمی را و هم البته دراین بسترنقش افراد وخصلت های مثبت ومنفی آنها را درتناسب با مسؤلیت ها یشان درنظرگرفت. به عنوان مثال اگرسیستمی براطاعت محض بدنه وتشکیلات ازرهبری استوارباشد(نظم سربازخانه ای)،وچنین اطاعتی را ارزش بداند وتقدیس کند، آنهم درشرایطی که ابزارهای کنترل نظارتی و مجامع عمومی تصمیم گیری بهردلیل وجود نداشته باشند،طبعا نقش آفرینی ویژگی های  فردی رهبران بیشترمی گردد.دراین گونه سیستم ها رهبری وتبعیت کردن مکمل وبازتولید کننده یکدیگرهستند. اما ازآنجاکه رهبران خطاناپذیروجود خارجی ندارند،درعمل سرنوشت یک سازمان وبسیاری امیدهای بیرون ازسازمان به آن گره می خورد.آنها که ازتبعیت بدنه ازرهبری سخن می گویند، درواقع پیشفرض خود را برامرموهومی بنام رهبران خطاناپذیر و ذاتا انقلابی می گذارند.بدیهی است درچنین سیستمی، سازمان هم چون ماشینی خواهد بودکه برسرنشینان خودمسلط است ونه عکس آن.سازمان خود به هدف تبدیل می گردد وطبعاهرکسی ولو انسانهای شریف وخوب وقتی  بررأس چنین ماشینی  قرارگیرند به تدریج به همان رهبران خطاناپذیر تبدیل می گردند.فقط فریاد اعتراض است که می تواند آنها را بخود بیاورد و این که درآن زمان فریادبلند اعتراض ازسوی قاطبه نیروهای چپ صورت نگرفت،وآن مقدارهم که صورت گرفت بازتاب وسیعی پیدانکرد،مسأله درخورتأملی است.
به گمان من یکی ازدرسهای مهم  دربررسی گذشته آن است که ماهمواره به دنبال نوعی ازروابط جمعی وهمکاری باشیم که تحت هیچ شرایطی کنش آزاد و آگاهانه را ازاعضاء خود نگیرد وسازمان هم چون نیرو و اراده ای بیرون ازآنها وبرفرازآنها عمل نکند.تبعیت واطاعت آگاهانه مفهومی متناقض است.اگرآگاهانه باشد دیگراطاعت نیست وممکن است حتی "نه اطاعت" باشد.مهم آن است که به جستجوی مناسباتی باشیم که درآن هیچ کس نتواند به نام اراده جمع،بدون آنکه چنین اراده ای واقعا بیان شده باشد،سخن بگوید.

بخش دوم
سابقه آشنائی من با تقی شهرام

فازاول-آشنائی من باوی ازطریق قرارگرفتن دریک حوزه مشترک بود.هردوازعضوهای سال 1348مجاهدین بودیم.هم چنین  گاهی درکوه پیمائی های هفتگی باهم همراه می شدیم. اودرهمان موج اول ضربات  سال 50 دستگیرشد و به اوین وسپس به زندان قصرشماره 3انتقال یافت.من درموج بعدی دستگیرشده ودرسال 51 پس ازیک بازجوئی ازکمیته مشترک به زندان قصرمنتقل شدم که تقی شهرام هم درآنجابود.درآن زمان تقرییا اکثریت بسیاربزرگی ازاعضاء باقی مانده هردوسازمان فدائی ومجاهدین از کمیته مرکزی وکادرها واعضاء وسمپات ها ومحافل نردیک به آنها درزندان قصرجمع شده بودند و زندان ازکثرت جمعیت درحال ترکیدن بود.البته این وضع پایدارنماند و پس ازمدتی آنها را عمدتا درزندان شیرازومشهد ودرسطح محدودتری در شهرهای کوچکتر تقسیم کردند. تقی شهرام به زندان ساری منتقل شد وتعدادی هم درتهران ماندگارشدند. تازمانی که درقصربودیم درادامه همان آشنائی قبلی باهم حشرونشرداشتیم. درکل تقی شهرام فردی بود علاقمند به بحث وگفتگو واهل ورق زدن کتاب (درآن زمان ورق زدن هم خود نعمتی بود،چون درآن  فضای  پرهیجان ومتراکم،مجال وحوصله خواندن کامل ودقیق یک کتاب کمترنصیب کسی می شد).تبیین ضربات وعلل ناکامی سازمان ها وبروزبرخی ضعف ها دربازجوئی ها وگسترش ضربات(باتوجه به جمع شدن دریک جا وامکان مبادله بیشتراطلاعات ونظرات) مسأله روزبود وذهن همه را بخودمشغول می کرد.بدیهی است که تبیین ها نیزمتفاوت بودند.دراین میان تقی شهرام تلاش می کرد که درعلت یابی ضربات وارده به سازمان ونارسائی هایش،ریشه وعلت اصلی را درنفوذ ایدئولوژی وبافت خرده بورژوائی آن توضیح دهد وتبیین های دیگر را نیزبهمین دلیل مورد انتقاد قراردهد(البته نفس مذهبی بودن سازمان  را درآن زمان موردانتقاد قرارنمی داد). او درمحیط خانوادگی غیرمذهبی بزرگ شده بودودرنتیجه مذهب دروی چندان ریشه عمیقی نداشت وازاین حیث با تیپ هائی که ازسنین کوچکی مذهبی بارآمده بودند تفاوت داشت. البته این تیپ اعضاء درمجاهدین کم نبودند.می توان گفت که درنزد او وزن عنصرطبقاتی (صرفنظرازدرک وی ازطبقه وسازمان)نسبت به عنصر خلق-واژه کلیدی آن دوره- وزن بیشتری داشت. اینکه چرا چنین افرادی مجذوب یک سازمان مذهبی می شدند را باید درشرایط عمومی آن زمان جستجوکرد.درواقع تقی شهرام مثل بسیاری ازفعالین آن زمان ضمن داشتن انگیزه های قوی مبارزاتی، بهنگام عضوگیری فاقدآگاهی واطلاعات تئوریک اولیه بود.فقرآگاهی وتئوریک درنسل تازه به میدان آمده (منظور نسل مبارزه است ونه الزاما نسل سنی) وسیع بود.درشرایط سرکوب ودیکتاتوری بین نسل پیشین مبارزان(وازجمله چپ) ونسل جدید  گسست وجود داشت.درآن فضای سرکوب واختناق، کمتر امکان انتخاب وجود نداشت.ازسوی دیگرسازمان مجاهدین درآن زمان یک سازمان مذهبی سنتی وفاناتیک وباآموزه های یک جانبه مذهبی نبود.بلکه بیش ازآن به لحاظ عملی ونظری ازمطالب وادبیات مارکسیستی وتجربه مبارزاتی آنها تغذیه می کرد ومتون مذهبی را نیز درهمان راستاها تأویل وتفسیروتألیف می نمود وطبعا خواندن همین کتب مارکسیستی وپیوند باتجارب پیشین درشرایطی که امکان دسترسی آسان به آنها وجود نداشت، برای بسیاری جذاب و ارضاء کننده بود.می توان گفت برای این تیپ ها،دلیل اصلی جذب شدن بیشترانگیزه های  مبارزاتی وسیاسی  بود تامذهبی.
درهرحال ازنظرمن تقی شهرام فردی بود پویا و خوش استعداد و علاقمند به مباحث نظری و البته مثل بسیاری از اعضاء جوانتر مجاهدین از نظرآگاهی مبتدی بود و دارای انگیزه قوی مبارزاتی و علاقمند به تحلیل رویدادها از منظرطبقاتی و یا بهتراست بگوئیم از وجه ایدئولوژیک تا طبقاتی. رگه‌هائی از درک خطی از مبارزه طبقاتی و رابطه فرد و طبقه، و سازمان وطبقه (بزعم من رویکرد مکانیکی به آن) از همان زمان در وی وجود داشت. این رویکرد وی را می‌توان به لحاظی هم نقطه قوت و هم نقطه ضعفش دانست. تأکید نسبی برعنصر طبقاتی در مقابل عنصر تمام خلقی مثبت بود، اما در همان حال برقراری رابطه خطی و مکانیکی می توانست به بیراهه و نتیجه گیری‌های نادرست منجر شود. مثلا گاهی تلاش می کرد که کیفیت و میزان مقاومت افراد در بازجوئی‌ها را نیز براساس پایگاه و یا ایدئولوژی طبقاتی توضیح دهد، اما توضیح و تبیین وی در مورد اینکه چرا فلانی بهتر مقاومت کرده است و بهمانی نه (علیرغم آنکه ممکن بود پایگاه طبقاتیشان یک سان باشد و یا حتی پایگاه بهمانی کارگری تر باشد)، نمی توانست قانع کننده باشد. با این وجود باید اضافه کنم که بین وجود یک گرایش نظری، و تصور پیش برد یک اراده و رسالت تاریخی ، فاصله بلندی  وجود دارد که قاعدتا باید با حلقات دیگری پرشود وگرنه بخودی خود هرنظری به توهم داشتن رسالت تاریخی تبدیل نمی شود.
در بار اول دستگیری، من به سه سال زندان محکوم شدم که  درقیاس با معیارهای آن زمان کم بود. البته کابوس برملاشدن اطلاعات رونشده مثل بمب منفجرنشده‌ای همواره با من بود. بهر حال بدون این که این بمب منفجرشده باشد در پایانه سال 53 از زندان آزاد شدم.

فازدوم
پس از رهائی اززندان:

این مقطع چنانکه اشاره خواهم یکی از دشوارترین لحظات زندگی من بود. چرا که می بایست در شرایطی سخت و پیچیده، در حالی که زمان تنگ می شد، باید تصمیم مهم و نهائی خود را نسبت به پیوستن یا نه پیوستن به سازمان و مخفی شدن می‌گرفتم. این درحالی بودکه  روند رویدادها براساس تصورات قبلی پیش نرفته بود و در این فاصله رویدادهای مهمی در سازمان اتفاق افتاده بود. تصور بدیهی و اولیه در میان رفقای زندان آن بود که من با کوله باری از تجربه تماس با صدها عضو و کادر سازمان‌ها و آشنا به چم وخم بازجوئی و چند سال کار درون تشکیلاتی در زندان و با سابقه آشنائی با رفقای بیرون، از جهت پیوستن  مشکلی در پیش نخواهم داشت. تشکیلات بیرون هم زودتر از آنچه تصورش می رفت و با عجله  تماسش را بامن برقرار کرد و خواهان مخفی شدن سریعم شد. چرا که خطر لورفتن  و دستگیری مجدد را در فضای آن موقع جدی می‌دانست. آنچه که این روند طبیعی را مختل کرد چه بود؟ البته درآن زمان تغییر مواضع ابدئولوژیکی دیگر فی نفسه برای من مسأله‌ای نبود، چرا که درزندان هم کمابیش محتوای چنین روندی ولو با شکل و آهنگی متفاوت، درجریان بود. در مورد مشی مسلحانه هم گرچه سؤالات و ابهامات و انتقاداتی جدی مطرح بودند، اما می شد آن ها را به بحث وگفتگوی پس از پیوستن موکول کرد. اما آنچه عامل اصلی و بازدارنده محسوب می شد و حکم پیش شرط را پیدامی کرد، همراه شدن تغییرایدئولوژی با تصفیه‌ها و خشونت‌های درونی و در آن زمان بطور مشخص ترور شریف واقفی و صمدیه لباف بود که از قضا درست در همان مقطع، یعنی پس از بیرون آمدن من از زندان و برقراری تماس های اولیه، بوقوع پیوسته بود و در روزنامه ها و رسانه های  آن زمان هم  با آب وتاب منعکس گشته بود. واقعه ای که بسیاری و ازج مله مرا که دارای پیوند هائی با این جریان بودم بهت زده و خشمگین ساخت. برآن شدم که قبل ازهرگونه قضاوت نهائی چندوچون واقعه را اززبان خود رفقا بشنوم.رابط اصلی بهرام بود.اطلاع ازنظرمحمد اکبری آهنگران هم باتوجه به اینکه تپپ مذهبی بود و زودترازمن ،ازهمان زندان شیراز آزادشدبودوباآنها ارتباط داشت وضمنا روابط نزدیک وصمیمی باهم داشتیم، وفردی بسیارپرشور وخالص بود،نیز برایم مهم بود.توضیحات مستقیم ومبسوطی که دراین رابطه بویژه توسط بهرام آرام داده شد،وقوع حادثه را(وبزعم من فاجعه را) مورد تأیید قرارمی داد.والبته می کوشید که با ارائه توضیحات وذکردلایل اجتناب ناپذیرشدن آن، به سؤالات وانتقادهای من جواب بدهد ومرا اقناع نماید. بارها وساعت های طولانی به گفتگو نشستیم.اما آنچه که گفته شد نه فقط برایم قانع کننده نبود،بلکه حتی برانتقاداتم هم افزود.دراین گفتگوها بهرام تلاش می کردکه علت اصلی را فعالیت تؤطئه گرانه آنها (سازماندهی روابط ودرواقع ایجاد یک سازمان مخفی ازچشم آنها،مصادره امکانات وسلاح و...) و ضعف های خصلتی آنهاعنوان کند ونه دلایلی چون نپذیرفتن مارکسیسم.اومدعی بودکه مسأله اصلی شریف واقفی تغییرایدئولوژی سازمان نبوده وانگیزه های دیگری درکاراست وحتی به ادعای او دراوائل با این تحولات همراهی نیزکرده است. او حتی برقراری رابطه ومناسبات حسنه با محمد آهنگران  به عنوان یک فردمذهبی که مشغول جمع آوری ومتشکل کردن افرادمذهبی باهمکاری خود سازمان( م.ل) است وسازمان ازهرنوع کمک به آنها دریغ نمی ورزد را مورد استناد قرار می داد. تصورشان این بود که شکل گیری  یک جریان مذهبی توسط مجید وصمدیه لباف و...  باچنان انگیزه هائی،درضدیت ودشمنی با بخش چپ مجاهدین خواهد بود که مورد سوء استفاده رژیم قرارگرفته ودارای عواقب پلیسی وامنیتی وخیمی نظیردرزاطلاعات ونظایرآن خواهد بود. آنها به موازات این تصفیه ها،درعین حال درتلاش برای ایجاد یک جریان مذهبی وهمسو باخودشان نیز بودند.    
ناگفته نماند که قبل ازشروع گفتگوها،تمایل داشتند که ارائه توضیحات خود را به پس از مخفی شدن من موکول نمایند.اما با امتناع من واینکه قبل ازپیوستن خود نیازبه تصمیم گیری و حل وفصل این موضوع دارم،این گفتگوها (وبدیهی است بادرنظرگرفتن یک سری ضوابط امنیتی) ادامه یافت. درخلال آن بهرام بارها به تلویح ویا تصریح پیشنهاد دیدار با تقی شهرام را نیزمطرح ساخت.من که بطورکامل درجریان ماوقع قرارگرفته وابهامی درمورد آن ها نداشتم،این دیدار وهم چنین پیوستن خود راغیرضروری دانسته ومشروط به پذیرش انتقاد ازخود سازمان کردم.
اما ازسوی دیگرباید مخفی می شدم! در آن فضای سرکوب و بگیرو به بند، شمارش معکوس برای دستگیری من و برخی زندانیان آزاد شده، شروع شده بود. زمان به سرعت درحال سپری شدن بود و روشن بود که آزادی من (و امثال من) دیگر مدت درازی نمی پاید. شاه حتی تحمل احزاب فرمایشی خودساخته را نداشت و آنها را منحل اعلام کرد و درن طقی تهدید آمیز نسبت به مخالفان و مبارزان، ایجاد حزب واحد رستاخیز را اعلام داشت. معلوم بودکه دوره ای یخ بندان و سرشار از سرکوب درپیش رو داریم. در فروردین همان سال 9 نفر از زندانیان قدیمی و جدید را به جرم فرار از زندان تیرباران کردند. با بسیاری ازآنها درزندان شیرازآشنا بودم وبابیژن جزنی هم ازنزدیک،به هنگام احضارم اززندان شیرازبه کمیته مشترک در تهران واقامت نسبتاکوتاهی که درزندان قصر پیش ازبازگشت به شیراز داشتم،آشناشده بودم. پیرامون کشمکش ها وبعضا درگیری نیروی رژیم با زندانیان قصر که آن موقع جریان داشت، وهم چنین درباره درگیری معروف زندان شیراز-تاحدی که درجریان آن بودم- گفتگو داشتیم ودربازگشت هم بیژن نوشته ریزشده وجاسازی شده ای برای  رفقای فدائی در شیراز را به من داد. دونفرازآن 9 تن ازمجاهدین بودند.کاظم ذوالانوار ومصطفی خوشدل.مصطفی ازدوستان دیرین،هم دانشکده ای وبسیارنزدیک بهم  بودیم وتا هنگام دستگیری هم ارتباط داشتیم و او بخانه امن من نیزرفت وآمدداشت(ودرواقع اتاق سکونت من ازامکانات وی بود). خبرهائی ازآزادنشدن برخی از زندانیانی که زندانشان تمام شده بود به گوش می رسید وپدیده "ملی کشی" مطرح شده بود.هم چنین جسته گریخته خبرهائی ازدستگیری وبازداشت مجدد زندانیان آزادشده شنیده می شد.خطرروشدن اطلاعات برملانشده من هرلحظه می رفت(هم چنانکه درمورد کاظم ذوالانوار و مصطفی خوشدل چنین شد).روشن بودکه خطردستگیری مجدد بالاست ورفقا نیزدایما آن را گوشزد می کردند.باید هرچه زودترمخفی می شدم. ولی تناقض پیش شرط انتقاد ازخود ومخفی شدن چگونه باید حل می شد؟.البته درحوزه تجرید بین مخفی شدن وپیوستن می شد تفاوت گذاشت. اما آنقدرتجربه داشتم که بدانم پیوستن به یک سازمان زیرزمینی مورد انتقاد بامحدودیتها وتنگناها والزامات واجبارهای شاخته شده آن،بابسته بودن گردش اطلاعات ودیدارها وده ها عوامل محدودکننده دیگر،عملا به معنی مسدود شدن گزینه انتخاب بود وچه بساموجب انطباق فرد با جریان حاکم وحل شدن تدریجی درسیستم می گردید.سرانجام باطرح این معضل(ضرورت مخفی شدن وپیش شرط انتقاد ازخود) با محمدآهنگران،ضمن آنکه اومی دانست با گرایش وجمع او هم نظرنیستم، راهی یافته شد.او باطیب خاطر(وحتما پس ازصحبت با بهرام) پذیرفت که امکانات مخفی شدنم را درارتباط فردی خودش- تا هر زمانی که مایل باشم- برایم فراهم کند. باین ترتیب ولو برای مدتی تناقض بین مخفی شدن و پیوستن حل شده بود، تا من بتوانم درشرایط جدید و آسوده ازدستگیری به ادامه گفتگو وطرح انتقادات وتصمیم  گیری نهائی- و نه شتاب زده- ادامه دهم.

دستگیری مجدد
گرچه مدتی پس از مخفی شدنم، مأموران ساواک با تدارک گسترده ای برای دستگیری به در منزل خانوادگی  به سراغم رفتند و من از اینکه به موقع ازچنگشان در رفته بودم مسرور بودم، اما بدبختانه دیری نپائید درحالی که گفتگوهای انتقادی بهمراه اسنادکتبی و مطالعه آنها توسط من ادامه داشت، محل امن من که در واقع یک اتاق کوچک، یک آلونک واقعی دریکی ازگودهای جنوب شهرآن زمان تهران بود، بدلایلی که دقیقا روشن نشد لورفت و من دستگیر شدم و خوشبختانه بخاطر وجود علامت سلامتی فرد دیگری دیگر لونرفت.گرچه گریز و تیراندازی در حول وحوش آن صورت گرفت که کسی دستگیرنشد.
اما آنچه که این بار در کمیته مشترک رژیم در انتظارم بود بک جهنم واقعی بود که بازجوئی های دفعه  قبل در برابرآن شاهانه بود. آن چه را که سالها چون کابوسی مرا همراهی می‌کرد، اینک به واقعیت پیوسته بود. آنچه ناگفتنی بود تماماٌ توسط وحید افراخته و در خلال بازجوئی افرادی که در همین بازه زمانی صورت گرفته بود، برملا شدند. و باحتمال قوی ریختن به منزل خانوادگی باچنان تدارک وسیعی هم بخاطر همین بازجوئی ها بوده باشد. این بار بازجویان (که شماری آز آنها همان بازجویان پیشین بودند) به کمتر از آدرس شهرام و بهرام و... و کروکی تشکیلات راضی نبودند و گوششان هم به هیچ چیزی بدهکار نبود. می‌گفتند دوتا بازجوئی باید پس بدهی. بازجوئی دفعه قبل همه‌اش باطل شده است،که باید آن را هم ازنو پس بدهی!.کینه ها وخشم وجنون درزدن وکشتن در بیرون وشکنجه در زندان دراوج بود.وحید افراخته هم(که من حضورا او را نمی شناختم) سعی می کرد ازطریق مورس به من پیام بدهدکه همه چیزروشده ومقاومت بی فایده است! ازاینجا به بعد خود داستان درازی دارد که ربط مستقیمی به تغییرایدئولوژی وتصفیه ها، به جز برخ کشیدن دایمی آنها برای درهم شکستن روحیه، ندارد. درخلاصه ترین کلام آنکه، می‌گفتند همه چیز را می‌دانیم ولی خودت باید اقرارکنی و با برخ کشیدن سرنوشت آن 9 تن، تکرار می‌کردند این بار فکر زنده رفتن از این جا را از مغزت بیرون کن. تاکتیک این دفعه فشار فرسایشی و درازمدت بود، برخلاف فشار فشرده  دفعه قبل.
درآن زمان رژیم و ساواک، در سودای تهیه لیست ترورهای تازه ای ازمیان زندانیان به خیال بیمه کردن عمر استبداد بودند و این را بارها من بهمراه برخی از اسامی آنها می شنیدم. اما غافل از آن که "موش کور" تاریخ دور از چشم شکنجه گران و مستبدین حاکم، ریشه های پوسیده استبداد را می جوید و نقب می زد. بقیه داستان راهمه می دانیم. مسأله حقوق بشر و گشوده شدن درِ زندان ها به روی بازرسان صلیب سرخ جهانی و سرانجام، رعدی که درآسمان غرید و رهائی زندانیان باقی مانده  و قیام و بهار کوتاه و خاطره فراموش نشدنی یارانی که چه در استبداد سلطنتی در زندانها و شکنجه گاه ها و در نبردهای نابرابرخیابانی از جان شیفته و عزیز خود گذشتند و چه پس از سرنگونی آن که با داسِ مرگِ هیولای استبداد مذهبی برآمده از یک انقلاب شکست خورده، از تقی شهرام و آن صدها و هزاران رزمنده ای که دلیرانه یک به یک درو شدند. آشتی ناپذیری و مقاومت اشان را ستایش می‌کنیم و با نقد تجربیات، خطاهایشان و خطاهایمان آرمان‌های مشترکمان را زنده نگه می داریم.
راستی آیا "موش کور" تاریخ هم چنان مشغول نقب زدن است؟! از کجا، چگونه و تا کجا؟، و ما کجای کاریم؟! 
24 ژانویه 2011
  4 بهمن 1389

هشیاری سیاسی
اصغر ایزدی
ری‌را ...!
                    به کوری چشمِ کلاغ
                         عقاب‌ها هرگز نمی‌ميرن
(سید علی صالی)

فایل های صوتی گفت وگوهای میان رهبران سازمان چریک های فدائی خلق ایران و سازمان مجاهدین خلق ایران که پس از ۳۵ سال انتشار یافته، آئینه تمام نمایی است از ظرفیت فکری سیاسی و نحوه مباحثه میان رهبران این دو سازمان در آن مقطع زمانی معین. انتشار این گفت وگوها از طرف سایت اندیشه و پیکار قدم مثبتی است و به نقد و بررسی ما از گذشته کمک بزرگی می کند. هر چند که انتظار می رفت چنین سند مهمی زودتر انتشار می یافت. با یک فاصله زمانی ۳۵ سال ضمن اظهار نظر و نقدی درباره مضمون این فایل ها آئینه را جلوی خودم هم قرار می دهم.
در تابستان  سال ۵۰، که در زندان قصر تقی شهرام را شناختم، با شخصیت و شیوه خود محوربین او در بحث هم آشنا شدم. با این همه شیوه صحبت پرخاشگرانه او در مقابل متانت حمید اشرف در این فایل های صوتی برایم آزاردهنده بود. و امروز از خودم می پرسم که تا چه اندازه برخورد های تقی شهرام در درون سازمان خودش و از جایگاه یک رهبر بلامنازع می توانست ارعاب انگیز و سرکوبگرانه باشد؟
انقلاب سال ۵۷ و جمهوری اسلامی برآمده از آن، پاسخ روشنی برای نادرستی درک رهبران هر دو سازمان از تحلیل طبقات اجتماعی ایران و جایگاه سیاسی آنها داد. کافی است یک لحظه به ارتجاع نهفته در انقلاب ۵۷ و «خرده بورژوازی سنتی» که حمید اشرف آن را انقلابی می دانست، نگاهی بیاندازیم تا دریابیم که مبارزه رادیکال خرده بورژوازی سنتی و یا هر طبقه اجتماعی دیگر با ایدئولوژی تاریک اندیشانه، که از منظر تحول تاریخی، ارتجاعی محسوب می شود، بر علیه دیکتاتوری شاه و سلطه امپریالیستی نمی بایست مورد پشتیبانی قرار می گرفت.
حمید اشرف هرگز به فکرش خطور نمی کرد که همین خرده بورژوازی سنتی هم می تواند سهمی در هژمونی انقلاب داشته باشد و تقی شهرام بر این باور بود که کمر آن شکسته است. با تعمق بر این نظرات در می یابیم که تحلیل عمومی تئوریک و تاریخی از طبقات اجتماعی را به جای تحلیل مشخص از شرایط معین نشاندن، می تواند به چه نتایجی بیانجامد. در نگاه نسل ما انقلاب "تقدس" یافت و ما در نیافتیم که از درون یک انقلاب توده ای هم می تواند یک ارتجاع ناب زاده شود و به قدرت برسد؛ و در نیافتیم که تنها مبارزه برای آزادی و برابری شایسته تقدس است.
 آشفتگی در بحث نمایندگی طبقاتی
در این گفتگوها اما، مسائل دیگری هستند که نظر من را بخود جلب کرده اند. مسائل جان سختی که همچنان پابرجا هستند و هنوز پاسخ نگرفته اند. هر دو رهبر، سازمان خود را نماینده پرولتاریا و طبقه کارگر ایران می دانستند. یکی از محورهای اصلی این گفت و گوها تحولات ایدئولوژیک درون سازمان مجاهدین خلق است، که مستقیما و بلاواسطه به تحولات طبقاتی و سرنوشت تاریخی خرده بورژوازی سنتی ایران گره زده می شود. این در حالی است که در سال ۵۴ زمان این گفت و گوها ما با دو سازمان سیاسی- نظامی و کاملا مخفی و کوچک با تعداد چند ده کادر و عضو وهوادار مواجه هستیم. تحولات فکری و درگیری های تشکیلاتی و سازمانی را به منافع خرده بورژوازی و پرولتاریا و بورژوازی نسبت دادن همان بختکی است که در ۴۰ سال گذشته نسل ما از آن رهائی نیافته است.
در سال ۵۰ و در زندان، چریک های فدائی خلق خود را نماینده پرولتاریا و مجاهدین خلق را نماینده خرده بورژوازی سنتی می دانستند و البته مجاهدین خلق این نگاه چریک ها را توهین بخود تلقی می کردند. آنها هم خود را نماینده پرولتاریا دانسته و برای اثبات نظر خود از جمله به عضو خود عباس داوری که خیاط بود استناد می کردند. در سال های ۵۳-۵۴ که عده ای از اعضای سازمان مجاهدین خلق به مارکسیسم روآوردند و عقیده و ایمان خود را به خدا و مذهب از دست دادند، دچار این توهم گشتند که سازمان مجاهدین خلق را از نماینده خرده بورژوازی سنتی به  نماینده پرولتاریا "بالا" کشیده اند. پس از این تغییر ایدئولوژی تقی شهرام و دیگر همفکران او خود را نماینده پرولتاریا و رسالت تاریخی دفاع  از منافع این طبقه را برای خویش قائل بودند. با چنین تفکری بود که اقدام شریف واقفی و کسان دیگری را که در صدد بازسازی سازمان مجاهدین خلق بر مبنای ایدئولوژی اسلامی بودند، حمله خرده بورژوازی به پرولتاریا تلقی کردند و با قتل او و چند نفر دیگر مرتکب جنایت شدند. این کج اندیشی تنها به شهرام و رفقایش محدود نبود. در چهل سال گذشته در ایران تمامی انشعاباتی که در سازمانهای بزرگ و کوچک چپ و مارکسیستی اتفاق افتاده، عمدتا با انگ اختلاف میان بورژوازی و پرولتاریا مشخص شده است.  و زمانی هم که مساله از بعد فکری فراتر رفته و به امکانات مالی و تدارکاتی و نظیر اینها مربوط می شده، به جنگ میان بورژوازی و پرولتاریا تعبیرشده است. یادمان باشد که درگیری مسلحانه در درون سازمان چریک های فدائی خلق(اقلیت) در روستای گاپیلون کردستان در بهمن ۱۳۶۴ با عنوان "حمله بورژوازی برای تصاحب رادیوی پرولتاریا" توجیه شد. در این درگیری چند فدائی خلق جان باختند. و جنگ میان کومله و حزب دمکرات کردستان، که در آن ده ها کرد پیشمرگه کشته شدند، به عنوان جنگ میان بورژوازی و پرولتاریای کرد مورد تبلیغ قرار گرفت. و فراموش نکنیم که همواره انشعابات فرقه گرایانه درون سازمان های مارکسیستی به عنوان جنگ ایدئولوژی میان پرولتاریا و بورژوازی جار زده شده است.
اگر نسل ما در سازمان های چپ و مارکسیستی دچار این کژاندیشی نمی شد که سازمان های خود را نماینده پرولتاریا و تحولات فکری درونی خود را بازتاب مستقیم  تحولات و منافع طبقات اجتماعی بداند، شاید تحولات نیروی چپ و مارکسیستی ایران جز این می بود که هست؟

بی اعتمادی قابل فهم
تغییرات تشکیلاتی، افزون م ل به سازمان مجاهدین خلق و سر انجام  تغییر نام به "سازمان پیکار در راه آزادی طبقه کارگر" و از طرف دیگر بازسازی سازمان مجاهدین خلق به رهبری مسعود رجوی مهر تائیدی است بر موضع گیری به موقع و اصولی حمید اشرف و سازمان چریک های فدائی خلق در قبال آن تحولات. حمید اشرف حق داشت نسبت به تحول ایدئولوژیک یک سازمان مذهبی به یک سازمان مارکسیستی به آن گونه که در سازمان مجاهدین خلق صورت گرفت، بی اعتماد باشد. او نمی پذیرفت که سازمان مجاهدین خلق در کلیت خود به یک سازمان مارکسیستی تحول یافته باشد و از اثرات زیانبار نحوه این تحول بر نگاه جامعه بر مناسبات میان نیروهای سیاسی مذهبی و مارکسیستی نگران بود. او سازمان مجاهدین خلق را به عنوان یک سازمان مارکسیستی به رسمیت نشناخت و با کنکاش در حوادثی که در سازمان مجاهدین خلق رخ داده بود و نیز با کنکاش در صحبت ها و استدلالات تقی شهرام به کالبد شکافی سازمانی که اکنون خود را مارکسیست اعلام کرده بود، پرداخت و شیوه های توطئه گرانه این تحول را باز نمایاند.
حمید اشرف حق داشت نسبت به آن تحول که با تصفیه ۵۰ درصد اعضا و جابجایی کادرها و تصفیه های خونین صورت گرفت، به دیده تردید بنگردد. برای حمید اشرف حفظ نام مجاهدین خلق برای سازمانی که خود را مارکسیست می دانست، نمی توانست صرفا حفظ یک نام باشد بلکه او آن را همچون منشوری می دانست که در پرتو آن همه آنچه را که در سوال آغازین او نهفته بود، " جان کلام آن است که این حرکت جدید یک حرکت بنیادین اصولی بوده یا نه؟" بازتاب می یافت. بنظر می رسد برای حمید اشرف نام مجاهدین خلق نشانه هویت تاریخی و در هم تنیدگی آنها با ایدئولوژی اسلامی بود و بنابراین حفظ این نام برای سازمانی که خود را مارکسیست می دانست نشانه یک اپورتونیسم بود.
حمید اشرف بدرستی دریافته بود که حفظ نام هم سرپوشی است بر شیوه های توطئه گرانه، سرکوب و حذف فیزیکی و هم حربه ای مهم برای حفظ امکانات و منابعی که پشتوانه نیازهای مالی و انسانی این سازمان بودند. این هوشیاری سیاسی حمید اشرف بود که با انتقاد از حفظ نام مجاهدین خلق به مثابه حلقه کلیدی در اشتباهات تقی شهرام و هم فکرانش از یک سو و قائل شدن حق این نام برای کسانی که همچنان سازمان مجاهدین را با ایدئولوژی اسلامی اش نمایندگی می کردند از سوی دیگر، یک موضع گیری سیاسی درست و یک برتری اخلاقی برای مارکسیستها از خود بجا گذاشت. با این هوشیاری سیاسی او به طرح های سیاسی تقی شهرام مبنی بر ضرورت و تشکیل "جبهه واحد توده ای" با بی اعتمادی می نگریست.(1)

سازمان سیاسی و نمایندگی طبقه اجتماعی
اما حمید اشرف در نگاه به رابطه بین یک سازمان سیاسی با طبقات اجتماعی دچار یک آشفتگی فکری بود. او در این گفتگوها یک موضوع صرفا سازمانی را بی واسطه به مسئله طبقاتی گسترش می دهد. در نگاه او ایدئولوژی یک سازمان سیاسی به او حق می دهد که خود را به عنوان نماینده یک طبقه اجتماعی تلقی کند.
 می گوید: " یک سازمان مذهبی می تواند مارکسیست شود ولی یک سازمان خرده بورژوازی نمی تواند مارکسیست شود". برای حمید اشرف سازمان مجاهدین خلق تنها یک سازمان سیاسی با ایدئولوژی مذهبی نبود، بلکه در عین حال او آن را نماینده مستقیم و بلاواسطه خرده بورژوازی سنتی ایران می دانست. همانطور که سازمان چریک های فدائی خلق را نماینده پرولتاریا می فهمید. او فکر می کرد که صفوف مجاهدین خلق را خرده بورژواهای سنتی و بازاری ها تشکیل می دهند.
 واقعیت آن است که در تمام دوره چریکی ترکیب "طبقاتی" هردو سازمان عمدتا از دانشجویان و فارغ التحصیلان دانشگاهی و از خانواده های متوسط شهری بوده است. با این تفاوت که چریک های فدائی عمدتا از خانواده های"غیر مذهبی" می آمدند و مجاهدین خلق عمدتا و عموما از خانواده های مذهبی و سنتی بر خاسته بودند. هر دو سازمان با شیوه مبارزه مسلحانه خود را به جامعه شناسانده بودند یکی با رنگی از مذهب و دیگری با مارکسیسم. بنابراین وقتی که حمید اشرف به ترکیب "طبقاتی" خرده بورژوازی سنتی و بازاری ها در سازمان مجاهدین خلق اشاره می کند با اعتراض تقی شهرام مواجه می شود. او انگشت می گذارد به ترکیب "طبقاتی" تقریبا یکسان هردو سازمان، که عموما از دانشجوها و روشنفکران تشکیل می یافت. حمید اشرف پاسخی به این اعتراض ندارد. اما امروز که به گذشته می نگریم، متوجه می شویم که مهم نبود که چریک ها و مجاهدین چه تصوری از خود داشتند بلکه مهم آن بود که تلقی جامعه از هویت سازمان مجاهدین خلق چه بود؟ فرزندان مسلمان در یک سازمان سیاسی – نظامی اسلامی.

" اصلاح و آموزش" یا جنایت؟
حمید اشرف با اشاره به تاریخ زمستان ۵۳، یعنی زمانی که طبق گفته شهرام و قائدی جریان مارکسیستی در درون سازمان تثبیت شده بود، انتقاد می کند که چرا آنها سازمان چریک های فدائی خلق را از تحولات ایدئولوژیکی که در درون سازمان مجاهدین خلق جریان داشته، مطلع نکرده اند. تقی شهرام در پاسخ می گوید که آنها نسبت به چریک ها بی اعتماد بوده و مطمئن نبودند که چریک ها از مارکسیست شدن مجاهدین استقبال کنند. حمید اشرف با اشاره به شریف واقفی و دیگرانی که به  گفته آنها با تغییرات ایدئولوژیکی بطور کامل همراه نشده و به کارخانه ها "تبعید" شده بودند، می پرسد که دیگر نگرانی آنها از مطلع نکردن چریک های فدائی از چه بود. تقی شهرام می گوید: تبعید نه؛ تنبیه. و جواد قائدی: تنبیه هم نه، برای آموزش سازمانی.
برای رهبران مارکسیست شده مجاهدین کافی نبود که افراد مارکسیسم را بپذیرند. ادعای آنها باید ثابت می شد، باید امتحان پس می دادند و پروسه «اصلاح و آموزش» را از سرمی گذراندند. در واقعیت این پروسه چیزی نبود جز تائید بی چون و چرای رهبری. و ناگفته نماند که در سوی دیگر «امتحان» ممتحن قرار دارد. ممتحن کسی است که تنها تفسیر خود را ملاک حقیقت قرار می دهد.
و اما نکته ای که برای من در این گفتگوها مبهم مانده، این است که چرا بحث در حد «تنبیه» و «تبعید» باقی می ماند و به قتل شریف واقفی اشاره نمی شود. زمان این گفت و گوها در نیمه دوم سال ۵۴ بوده است، یعنی زمانی که بیانیه تغییر مواضع ایدئولوژیک سازمان مجاهدین خلق در مهر ماه ۵۴ انتشار یافته بود و درآن به اعدام شریف واقفی و دیگران اشاره شده بود. و ضمنا در مرداد ۵۴ ساواک با پخش مصاحبه تلویزیونی خلیل فقیه دزفولی، که از چگونگی قتل شریف واقفی پرده برمی داشت، این حادثه را مورد تبلیغات وسیع قرار داده بود. حال این سوال پیش می آید که آیا حمید اشرف در گفت وگوها به این جنایت اشاره کرده و بهر دلیلی این صحبت ها ضبط نشده اند. یا اینکه این موضوع اصلا به میان نیامده است؟
 متاسفانه ما از موضع حمید اشرف و رهبری سازمان چریک های فدائی خلق درباره این جنایت و اصولا نظر آنها نسبت به حذف فیزیکی اعضا در یک سازمان بی اطلاع می مانیم. و نیز نمی دانیم که زمان تصفیه های فیزیکی درون سازمان چریکهای فدائی خلق صرفا محدود به بعداز شهادت حمید اشرف بوده است؟
۱۲ ژانویه ۲۰۱۱
*****
1- تا آنجا که بخاطر می آورم در سال ۵۴-۵۵ در زندان اوین ۳ نظر درباره تحول ایدئولوژیک در سازمان مجاهدین خلق بوجود آمد. همه نیروهای چپ بر این باور بودند که ایدئولوژی التقاطی مجاهدین نمی تواند دوام بیاورد و دیر یا زود شاهد پیدایش و شکل گیری یک جریان مارکسیستی در درون این سازمان خواهیم بود اما نحوه و دامنه این تحول برای کسی روشن نبود. بر طبق اخباری که به زندان می رسید تقریبا هیچ کس باور نمی کرد که که این تحول با تصفیه های فیزیکی همراه بوده باشد.  آن چه هم که در مصاحبه های تلویزیونی عنوان می شد، غیرقابل قبول و بیشتر به تبلیغات ساواک نسبت داده می شد. اما نسبت به خود تحول ایدئولوژیک یک نظر شبیه استدلال تقی شهرام بود؛ نظر دیگر به استدلال حمید اشرف نزدیک بود و نظر سوم، در مجموع این تحول را منفی ارزیابی می کرد و بیشتر بر این عقیده بود که کسانی هم که مارکسیست می شدند، بهتر می بود که آن را اعلام و علنی نکنند.


فضائی مالامال از باورهای شیرین
ناصر پایدار

بار دوم است که نوارها را گوش می دهم. بار اول تابستان 1354، در همان روزهای بعد از برگزاری نشست مذاکرات فیمابین دو سازمان بود و بار دوم 35 سال بعدتر، سال 1389، چند روز پس از آنکه رفیق عزیزم، مبارز نستوه، تراب حق شناس، آن ها را در سایت اندیشه و پیکار در معرض شنود همگان قرار داد. سؤال مجله محترم آرش این است که با شنیدن نوارها چه احساسی دارم و جمله نخست پاسخ من این است که در این دو بار، دو احساس عمیقاً متفاوت داشته ام و دارم. بار نخست عضوی از « سازمان مجاهدین خلق- م. ل » بودم. چند سال از شروع فعالیت من در آن تشکیلات گذشته بود. فرایند حوادث سال های 1352 تا 1354، موسوم به « تحولات ایدئولوژیک و سیاسی درون سازمان» را پشت سر خویش داشتم. وقوع این تحولات را رخدادی مهم در دل مبارزه طبقاتی جاری جامعه می دیدم. سلسله جنبان واقعی رویداد را معجونی از خمیرمایه های کارگری افراد سازمان، عروج جنبش اعتصابی توده های کارگر در آن سال ها و پاسخ صادقانه خودمان به نیازهای روز جنبش کارگری می پنداشتم. از سرمایه و نظام سرمایه داری، امپریالیسم و شرائط امپرپالیستی تولید سرمایه داری، اردوگاه شوروی، چین و احزاب پروروس و پروچینی، صف بندی های طبقاتی و نیروهای مختلف درون این صف بندی ها، همان روایتی را داشتم که چپ خلقی میلیتانت و سرنگونی طلب آن روز ایران و دنیا داشت. مبارزه مسلحانه را محور اساسی همه اشکال مبارزه برای آگاه شدن، سازمانیابی، به صف شدن و به میدان آمدن توده های کارگر علیه رژیم شاه و نظام سرمایه داری تلقی می کردم، وحدت « دو سازمان مسلح چریکی، مجاهدین م. ل» و چریک های فدائی خلق و سپس تشکیل جبهه واحدی از همه نیروهای مبارز هوادار جنبش مسلحانه را مسأله ضروری و مبرم کل جنبش انقلابی، به حساب می آوردم. من در آن روزها مسائل مختلف مبارزه طبقاتی را چنین می دیدم و در چنین وضعی پیداست که همه گفته های رفیق عضو مرکزیت تشکیلات در نشست مشترک با رفقای کمیته مرکزی چریک های فدائی خلق را عین افکار، نظریات و دریافت های خود می یافتم. در همین جا این را هم اضافه کنم که شخصاً و شاید خیلی از افراد دیگر «مجاهدین م. ل» در آن روز، سازمان حاصل پروسه تحولات دو ساله را یک سر و گردن، از رادیکال ترین نیروهای دیگر چپ هم چپ تر برآورد می کردیم. برای این برآورد دلائلی هم داشتیم. در زمره معدود نیروهائی بودیم که با همان  نوع نگاه آن روزی، بر سرمایه داری بودن ایران اصرار می ورزیدیم. قدرت سیاسی مسلط در شوروی را یک قدرت امپریالیستی یا به تعبیر آن زمان سوسیال امپریالیستی می دانستیم. انقلاب دموکراتیک و جمهوری دموکراتیک و مانند این ها را نفی می نمودیم و بر سوسیالیستی بودن انقلاب تأکید می کردیم. انقلاب را نه کار این یا آن نیروی پیشتاز که محصول آمادگی و عروج طبقه کارگر می دیدم و نقش خود یا هر سازمان چریکی چپ را در هموارسازی راه این عروج ارزیابی می نمودیم. کل بورژوازی را یک طبقه ارتجاعی و ضد انقلابی قلمداد می کردیم و هر نوع مماشات با هر بخش آن را توهم پراکنی و سازش طلبی می دانستیم. مذهب را در هر شکل و قیافه و قواره اش ایدئولوژی ارتجاع بورژوازی می خواندیم و انفصال خود از آن را گواه بارز غلیان و سرکشی صداقت کارگری می دیدیم. ما با این نظرات، باورها و تحلیل ها به خود حق می دادیم که سازمان روز خود را پیشروترین بخش جنبش چپ بدانیم، نوع نگاه و نگرشی که در تار و پود موضع گیری ها و پلمیک های رفیق ما ( شهرام) در روند طولانی مذاکرات به چشم می خورد و شنونده کنجکاو نوارها آن را خوب در می یابد. بار نخست که نوارها را گوش دادم در پیچ و خم چنین تصوراتی سیر می کردم اما داستان هنوز کامل نیست. روزگار برگزاری نشست ها و گفتگوها، روزگار طغیان پرشکوه ترین فداکاری ها، سر دادن سرودها و حماسه ها، روزهای سرکشی امیدواری ها، احساس بیکران قدرت، یقین استوار به پیروزی بود. حالت ها، تلقیات، کنش ها و میدان داری هائی که با همه اهمیت و ارج خود،  تجلی آگاهی و شعور و شناخت ضد کار مزدی طبقه کارگر نبودند. این حرف مطلقا به این معنی نیست که جماعتی از ما، برخاستگان متن زندگی و درد و رنج و استثمار طبقه بردگان مزدی سرمایه نبودیم، بلکه فقط متضمن این حقیقت است که جنگ و ستیزهای روز ما عملاً، خارج از شعاع از نیت ها و در کنه پراکسیس خود، رهائی پرولتاریا را دنبال نمی کرد و محتوای طبقاتی مبارزه، افق و اهداف این طبقه را انعکاس نمی داد. آنچه ما می کردیم تبخیرات زندگی طیفی از لایه ها و نیروهای اجتماعی روز بود که از دیرباز تا آن زمان، فرایند انکشاف و سپس تسلط جامع الاطراف شیوه تولید سرمایه داری را، آن گونه که بخشی از بورژوازی ایران و قطب مسلط سرمایه بین المللی  می خواست، بر نمی تابید، برای وقوع این انکشاف، استیلا و انجام آن تحولات، نسخه ای دیگر می پیچید، در همان حال که این نسخه دیگر را سوسیالیسم تلقی می کرد!! از رژیم درنده شاه و فشار دیکتاتوری هار  و بی مهار سکاندار تحقق توسعه امپریالیستی سرمایه داری عاصی بود و آن را سد راه دخالتگری، نسخه پیچی اجتماعی و ابراز حیات سیاسی خود می دید. ما همگی کوله باری از اعتماد به نفس را با خود حمل می کردیم، زیرا که در فداکاری، پاکباختگی و جسارت انقلابی سنگ تمام می گذاشتیم. برای خود رسالتی سترگ قائل بودیم و دلیل آن را درهم دریدن طومار تعلقات شخصی و اشتیاق کافی برای قبول هر خطر در راستای تحقق آرمان های اجتماعی خویش می دیدیم. سرشار از امید بودیم زیرا افق انتظارمان نهایتا از استقرار یک شکل سرمایه داری به جای شکل دیگر آن فراتر نمی رفت. شکلی که در شرائط روز، با معیارهای عاریتی بورژوازی، آن را نه سرمایه داری بلکه «سوسیالیسم» تصور می کردیم!! مشت قدرت بر آسمان می کوبیدم زیرا که پیروزی جنبش هائی از نوع کوبا و ویتنام را الگوی واقعی اعمال قدرت پرولتاریا و حصول پیروزی واقعی این طبقه می پنداشتیم!! خیال می کردیم که فاتح بی چون و چرای همه سنگرهای مقاومت رفرمیسم هستیم، زیرا که صرف سلاح و سیانور و جنگیدن را نشانه های کافی رادیکالیسم کارگری قلمداد می نمودیم. آنچه انجام می دادیم ما را به حقانیت راهمان متقاعد و مباهی می ساخت و پویه گسست مستمر از گذشته های فکری و اعتقادی و سیاسی خود را سند معتبر درستی این باور و مباهات می یافتیم. « نقد» روز خود بر مذهب را بمباران کارساز همه سنگرهای توهم بافی، گمراهه آفرینی و عوامفریبی ضد کارگری ارتجاع دینی بورژوازی اعلام می نمودیم زیرا به طور واقعی، نقد پراکسیس مارکسی، کارگری و ضد کار مزدی مذهب در ظرفیت ما یا هیچ نیروی دیگر چپ آن روز ایران نبود. وضع ما در آن زمان از پاره ای جهات به افسانه « آدم ابوالبشر» در روزهای پیش از « چشیدن طعم سیب» می مانست. هنوز هیچ غباری از معصیت عظمای کمونیسم لغو کار مزدی، روایت درست ماتریالیسم انقلابی مارکس و دنیای مصائب و معضلات جنبش الغاء کار مزدی طبقه کارگر بر هیچ کجای دامن کبریائی ما ننشسته بود. غباری که بعدها نیز بر دامن اکثریت غالب همراهان و همرزمان و همدلان آن روزی ننشست و به احتمال زیاد هیچ زمانی هم نخواهد نشست.
شنود نخست نوارها در دل چنین فضا و اوضاعی روی می داد، فضائی مالامال از باورهای شیرین، امیدهای بزرگ، تحلیل های غیرواقعی، افق پردازی های وارونه، نقدهای ناقص، کمونیسم سالاری فاقد بار طبقاتی ضد سرمایه داری، رفرم ستیزی های عمیقاً رفرمیستی و اوضاعی که از همه سو، همه این ها را از همه لحاظ مهر فضیلت می کوبید و مظهر عالی عروج ایثارگری انسانی و کارگری و کمونیستی اعلام می کرد. شاید لازم شود که بعداً به شرح این فضا و اوضاع باز گردم اما عجالتاً به سراغ  واکنش و احساسی می روم که  بعدها، از جمله، در روزهای اخیر به گاه گوش دادن نوار گفتگوها برای بار دوم داشته ام و اکنون دارم. آنچه گفتم حدیث فکر و باور و امید و برداشت من در سال های نیمه نخست دهه پنجاه بود. اگر از فاصله 50 تا 54 و سیر رخدادهای منتهی به صدور «بیانیه اعلام مواضع ایدئولوژیک» مجاهدین م.ل چشم پوشیم و فقط مقطع برگزاری نشست ها و ضبط مذاکرات را در نظر گیریم، باز هم حدود 35 سال و چند ماه از آن تاریخ می گذرد. سی و پنج سالی که هر سال و ماه و روز آن ، چه در جامعه ایران و چه در سطح جهانی شاهد وسیع ترین و درس آموزترین تحولات اجتماعی و تاریخی بوده است. روزگار دوام تحلیل ها، افکار، افق ها، مبانی باور و راهبردهائی که بالاتر گفتم بسیار زود به سر رسید. مبارزه مسلحانه چریکی که در بند بند گفتگوها، ملاک پایه ای تشخیص انقلاب سالاری از رفرمیسم!! آشتی ناپذیری از سازش طلبی!! « کمونیسم» از «لیبرالیسم»!!، « مارکسیسم» از « رویزیونیسم»!! « اصول گرائی» از « اپورتونیسم»!! و در یک کلام معیار تمیز تمامی سره ها از ناسره ها بود، کمتر از دو سال بعد، آماج موج های متوالی کیفرخواست و انتقاد ما شد. آنچه پیش تر و مخصوصاً در سرتاسر نوار بحث ها صف انقلاب را از هر شکل غیرانقلابی بودن تفکیک می کرد!! خیلی سریع مهر عصیان کور و خشم سردرگم اقشار واپسگرای رو به مرگ تاریخ خورد. یک بار دیگر همه گذشته از جانب ما به زیر سؤال رفت و خانه تکانی راهبردها و راهکارهای نادرست همه فکر و عمل و هوش و حواس و زندگی ما را به خود مشغول ساخت. نقد آوانتوریسم چریکی برای ما مهم و آن را نقطه عطف دیگری در سیر صادقانه خود برای پاسخ کارساز کمونیستی به نیازهای روز جنبش کارگری می دیدیم. به گذشته سازمان از پایان نیمه اول دهه 40 خورشیدی و به ویژه از سال شروع مبارزه مسلحانه تا آغاز نیمه دوم دهه پنجاه نظر می انداختیم. همه مدت بالاخص دوره اخیر را سرشار از پویائی، گسستن و پیوستن، نفی و اثبات، نقد و جایگزینی می یافتیم. برش از مذهب، قبول «مارکسیسم»! تلاش فعال برای ادغام ارگانیک در زندگی، کار و پیکار طبقه کارگر، بریدن از میلیتانت سالاری چریکی و کوشش برای گشایش دروازه های کار آگاهگرانه و دخالت پراتیک در مبارزات روز توده های کارگر، همه و همه رویدادهائی بودند که ما را از کارنامه حیات سیاسی خویش راضی می ساخت. احساس این رضایت بیشتر می شد زمانی که تصور می کردیم همه این گسست ها و جایگزینی ها از آمیختن هر چه ارگانیک تر و ژرف تر ما با زندگی و درد و رنج و مبارزه توده های کارگر، تأثیرپذیری فعال طبقاتی از انتظارات و ملزومات جنبش کارگری و پاسخ مساعد ما به این انتظارات ناشی می گردد.
فراموش نکنیم که محور بحث حاضر توضیح احساسی است که از شنیدن نوار مذاکرات دو سازمان دارم. احساسی که برای خود تاریخی دارد، تشریح آن لاجرم در گرو رجوع به این تاریخ است و من نیز مشغول کاوش این تاریخ هستم. با نقد مشی چریکی و کشیدن شلاق بر گذشته ای که باز هم آماج انتقاد بود، محتوای مذاکرات نشست های مشترک دیگر نمی توانست کانون پمپاژ همان احساس ها، پیام ها و شور و هیجان هائی باشد که دو سال پیش از آن در دل ها و در فضای اذهان ایجاد می کرد. نشست ها و گفتگوها اگر چه جوهر گزارش انجام آن ها هنوز خشک نشده بود اما به گذشته تعلق داشتند. گذشته ای که در بخش مهمی از خود مهر مردودی می خوردند. با همه این ها، ماجرا تازه شروع می شد. آناتومی انتقادی باورها و راهبردهای سابق و بخش قابل توجهی از آنچه در نوارها شاخص هویت ما بود، لحظه به لحظه، شاخ و برگ تازه می کشید و ما هنوز به نیمه راه نرسیده بودیم که گرد و خاک « انقلاب» از دور پیدا شد. در نوارها سخن از آن بود که ضربات کوبنده ما بر مذهب همراه با تثبیت نقش جنبش مسلحانه به عنوان یگانه راه مبارزه کارساز علیه بورژوازی و «امپریالیسم»، شیرازه تلاش اپوزیسون های ارتجاعی و رفرمیستی برای سازماندهی خویش را از هم پاشانده است!! اما اینک با چشم باز مشاهده می کردیم که هیچ کاره ترین نیرو در سیر حوادث روز مائیم، هارترین و درنده ترین بخش اپوزیسون دینی سرمایه همه کاره است و طبقه ای که به فاجعه بارترین شکل ممکن اسیر میدان داری ارتجاع هار دینی بورژوازی است طبقه کارگر است. دو سازمان ما و رفقای چریک های فدائی خلق که به گاه برگزاری اجلاس ها، انجام مذاکرات و پر کردن نوارها خود را مظهر شعور و شناخت «مارکسیستی»، نیروی مهم اثرگذار و ذی نقش در سیر رخدادهای مبارزه طبقاتی و تعیین کننده بلامعارض همه ملاک ها و مبانی تشکیل صف پیکار می دیدیم، اکنون با دنیائی از تلخ ترین و زمخت ترین واقعیت های مادی رو به رو بودیم. موج انقلاب ما را در خود می پیچاند، بدون اینکه هیچ نشانه ای از احتمال رخداد آن را رؤیت کرده باشیم. تحلیل اقتصادی و اجتماعی پیش زمینه های عروج جنبش توده ای یا وقوع انقلاب پیشکش! رفیق سخنگوی سازمان ما در آن مذاکرات، حدود دو سال بعد، با انتشار مقاله ای مبسوط، بسیار مصر و مطمئن بر « بازگشت موج انقلاب» و آغاز یک دوره رکود سیاسی 20 تا 25 ساله پای فشرده بود. بر اساس آنچه او در این نوشته مطرح می کرد، سال های تدارک و آغاز و توسعه و تثبیت جنبش مسلحانه چریکی دوران سرکشی موج انقلاب و « شرائط انقلابی» برآورد می شد، رونق اقتصادی اواسط نیمه اول دهه 50 و طغیان سیل انباشت سرمایه به عروج این موج پایان می داد. ضربات کوبنده رژیم شاه بر دو سازمان مسلح چریکی در طول سال های 54 و 55، به سرعت بازگشت موج شتاب می بخشید و دوره رکود جنب و جوش ها و خیزش های انقلابی را به دنبال می آورد!! همه چیز، هر چه جنبش بود به افت و خیز نخبگان پیشاهنگ و میدان داری چریکی پیشتازان ختم می گردید. در این تحلیل نه فقط منفذی برای مشاهده احتمال وقوع خیزش های وسیع اعتراضی و سرنگونی طلبانه وجود نداشت که اساساً اندیشیدن به چنین انتظاری هم رد می شد. هیچ قصد حاشیه روی در میان نیست. سرنوشت گفتگوهای روی نوارها را می گویم. رفیق ما و درست تر بگویم همه ما که در مذاکرات آن روز و در همه تار و پود حیات سیاسی و سازمانی خود از نمایندگی راستین پرولتاریا حرف می زدیم هیچ گوشه چشمی به طغیان بی مهار امواج جنبش اعتصابی توده های کارگر در این سال ها نداشتیم. جالب اینکه حداقل نیمی از ما در قعر کارخانه ها و روابط کار و پیکار طبقه کارگر حضور داشتیم. خانه های تیمی ما مالامال از گزارشات پخته مسائل کارگری و تحلیل مشروح اعتصابات روز کارگران بود. مباحث جمع های مختلف تشکیلاتی حول تدقیق، تعمیق و تصحیح همین گزارشات چرخ می خورد. همه این ها وجود داشت، اما ما با فراغ بال و آسودگی خیال، ضمن کوبیدن شعار نیرومند نمایندگی پرولتاریا بر سقف آسمان، اعتصابات فراگیر کارگری را هیچ می شمردیم. آستان بحران اقتصادی سرمایه داری را نه فقط نمی دیدیم که آن را به رونق دیرپای اقتصادی تعبیر می کردیم، چشم انداز طوفان انقلاب را رؤیت نمی نمودیم.  آسیب پذیری بسیار مهلک و عظیم جنبش کارگری روز را در نظر نمی آوردیم و احتمال تبدیل شدن این جنبش به زانده قدرت هارترین و سفاک ترین بخش ارتجاع بورژوازی را به ذهن خطور نمی دادیم. به جای همه این ها، طول و عرض تشکیلات و ابعاد استقبال یا عدم استقبال درس خواندگان دانشگاهی از سازمان را معیار واقعی اعتلا و رکود جنبش یا بود و نبود شرائط انقلابی در جامعه به حساب می آوردیم.
طغیان جنبش توده ای و فروماندگی و بی نقشی ما حتی پیش از سقوط رژیم شاه و قیام بیست و دوم بهمن شوک بسیار نیرومندی بود که بر کل دار و ندار سیاسی ما و از جمله بر همه مواضع، تحلیل ها، راهبردها و افق پردازی های منعکس در نوار مذاکرات وارد می شد. آنچه زیر نام انقلاب رخ داد عملاً اعتبار اجتماعی هر دو سازمان مدعی نقش سرنوشت ساز در فعل و انفعالات سیاسی جاری جامعه را به زیر گرفت. اما آنچه ما، یا کل دو تشکیلات، در پویه وقوع « انقلاب» انجام دادیم، فشار این له شدن و فرسودگی را باز هم بیشتر کرد. هر چه گفتیم، هر رویکردی که اتخاذ کردیم، هر اقدامی که به عمل آوردیم به هر چه ربط داشت به تلاش برای کمترین کمک ممکن به سازماندهی ضد سرمایه داری طبقه کارگر، تشکیل صف مستقل طبقاتی توده های کارگر، بالا بردن آگاهی و شناخت ضد کار مزدی کارگران یا چه باید کردن و چه نباید کردن جنبش کارگری در دل آن شرائط هیچ ربط نداشت. ما به گونه ای فاجعه بار در لا به لای وقوع حوادث غلت خوردیم. اشتباه نشود، منظور از فاجعه، فقط شکست انقلاب، ما و طبقه ما نیست. شکست در پاره ای شرائط می تواند اجتناب ناپذیر باشد. منظور فروماندگی از تحلیل سیر حوادث و پیش بینی رویدادها هم نیست. اهمیت آموزش های مارکس مسلماً در ظرفیت پیشگوئی آن ها جستجو نمی شود!! سخن از شکستی است که ما خود نیز آتش بیار معرکه آن بودیم، زیرا در طول چند سال غرق در رؤیاها و آرمانگرائی های فراطبقاتی خویش، هیچ کمکی در هیچ سطح به تشکیل صف مستقل ضد سرمایه داری و طبقاتی کارگران نکرده بودیم، هیچ ضربه اساسی بر کوه توهم طبقه کارگر به این یا آن بخش ارتجاع بورژوازی وارد نساخته بودیم. گفتگو از استیصال و عجزی است که ابعاد نجومی فاصله ما از حداقل شناخت مارکسی مسائل مبارزه طبقاتی و جنبش ضد سرمایه داری طبقه کارگر را بسیار رسا حکایت می کرد. شکست « انقلاب» برای طبقه ما سرآغاز دوره ای جدید از تاریخ توحش سرمایه علیه شیرازه حیات و هر گام پیکارش بود اما برای ما، سوای این و به طور خاص، زلزله ای در ساختمان باورها و شعور و شناخت را می مانست. شعور و فکر و نگاه و شناختی که هر چه بود نه بیان اندیشوار زندگی و پیکار و انتظار و افق طبقه کارگر بلکه جزء ارگانیک و لایتجزائی از فرارسته های اعتقادی و فکری نظام سرمایه داری و افکار و باورهای طبقه حاکم را تشکیل  می داد. با وقوع انقلاب، هارترین و درنده ترین بخش بورژوازی، سکاندار سفینه قدرت سیاسی سرمایه داری گردید، همان بخش از طبقه سرمایه دار که در محاسبات پیشین ما، از جمله در نوارها، حتی تا روزها و ماه ها بعد و برای بعضی ها تا یکی دو سال بعدتر « خرده بورژوازی» انقلابی ارزیابی می شد!!! بزرگترین بخش یکی از دو سازمان حاضر در نشست ها و گفتگوها و تعیین شاخص رفرم و انقلاب و صف بندی ها و مین گذار مرزهای طبقاتی، یکراست با دولت جدید درنده و سفاک سرمایه همداستان شد. نیروئی که در روایت نوارها بار رسالت رهائی پرولتاریا بر دوش می کشید!!! در حدیث واقعی تاریخ مبارزه طبقاتی، عمله و اکره بسیار سفله سرمایه برای برگزاری مراسم حمام خون توده های کارگر شد. جمعیت کثیری از اعضای سابق دو سازمان دو سوی مذاکرات به دنبال خروج از زندان دست به کار ساختن تشکیلاتی گردیدند که در نهایت سربلندی و سرافرازی، جهنم گند و خون و دهشت سرمایه داری اردوگاهی را قبله مقدس کمونیسم و بهشت موعود رهائی سوسیالیستی طبقه کارگر می خواند!!! نیروها و محافل اجتماعی انبوهی از نوع حزب توده و سایرین که لایه های اندرونی و ارگانیک طبقه هار سرمایه دار را تشکیل می داند در نوارها، در بدترین حالت، فقط مارک رفرمیسم می خوردند، همان احزاب و نیروهائی که با وقوع انقلاب در کنار قداره بندان دژخیم سرمایه برای قتل عام جنبش کارگری صف بستند. سخن کوتاه، شکست انقلاب طشت رسوائی و واهی بودن همه دعاوی چندین ساله ما در باره حمل پرچم واقعی پیکار آگاه طبقاتی و کمونیسم و رهائی طبقه  کارگر را سخت بر زمین انداخت، نشان داد که آنچه انجام داده ایم نه در راستای گذاشتن سنگی بر روی سنگ برای معماری بنای قدرت طبقاتی توده های کارگر که فقط هموارساز راه جلوس بخشی از بورژوازی به جای بخشی دیگر بر اریکه نظم و برنامه ریزی و قدرت و اعمال قهر سرمایه بوده است. 
از زمان برگزاری نشست ها، انجام مذاکرات و پرشدن نوارها حتی چهار سال هم نمی گذشت که همه این حوادث روی می داد، اما این نیز فقط آغاز کار را گزارش می کرد. شرائط جدیدی پیش آمده بود. شرائطی که هر نیروی چپ میلیتانت پیش از وقوع «انقلاب» باید تکلیف خود را با گذشته مشخص می ساخت. این تعیین تکلیف برای خیلی ها آنسان بود که قبلاً دیدیم. این ها محتوای مذاکرات روی نوارها را چپ روی افراطی روزگاران گمراهی و ایام فرار از خانه پدری حزب توده ای می دیدند، راه جبران آن را نیز اعاده همخونی ارگانیک با قطب اردوگاه و ایفای نقش ناب مزدوری برای تحکیم پایه های قدرت سفاک ترین وحوش سرمایه می یافتند. جماعتی با همان باورها، تحلیل ها، شعور و شناخت پیشین به حیات سیاسی خود ادامه دادند، حتی در شرائط فروریزی قبله سابق سوسیالیستی باز هم نمازگزار وفادار همان قبله باقی ماندند. گروهی « انقلابی تر» گردیدند!! و به دستکاری برخی الفاظ پرداختند. عده ای بیشتر پیش تاختند و دامنه نقد و اصلاحات را پیش تر بردند. محتوای نوارها برای غالب این ها شاید هنوز هم سند افتخار و یادمان انقلاب سالاری ها باشد. سرانجام افرادی هم به هیچ کدام این حالت ها تن ندادند و از ژرفنای هستی اجتماعی خود این فریاد را سر دادند که «خانه از پای بست ویران است» و باید همه چیز را از شالوده تا سقف شکافت و از نو ساخت و همه این کارها را باید در نقش بردگان مزدی و به عنوان آحاد آگاه جنبش ضد کار مزدی طبقه کارگر انجام داد. من خود را از جمله این افراد می بینم. نوارها برای من یادمان دوره ای است که همه ما همه چیز را با سر بورژوازی رؤیت می کردیم. روایت ما از سرمایه داری روایتی بود که سرمایه القاء می کرد و هیچ تشابه و سنخیتی با شناخت مارکسی و مبانی نقد اقتصاد سیاسی مارکس نداشت. در باره «امپریالیسم» بسیار جنجال می کردیم اما آنچه زیر این نام تصویر می شد، موجودی از همه لحاظ بیگانه با شرائط امپریالیستی تولید سرمایه داری بود. در رکاب خلق شمشیر می زدیم و خلق مورد رجوع ما فقط نام رمزی برای بخشی از بورژوازی بود. از مبارزه ضد امپریالیستی سخن می گفتیم و محتوای این جدال سوای تضمین تسلط سرمایه داری با نسخه پیچی ویژه ناسیونالیستی و اردوگاهی هیچ چیز دیگری نداشت. گسست خود از مذهب را تجلی نقد مارکسی و طبقاتی مذهب می پنداشتیم و بر این باور بودیم که نقد ما به راستی « نقد واقعی جهانی است که مذهب رایحه معنوی آن است»، اما چنین نبود و صدر و ذیل جنگ ما با ارتجاع دینی در جایگزینی مشتی خرافه های متافیزیک با پاره ای کلیشه های اعتقادی جدید خلاصه می گردید. آموزش های مارکس برای ما نه مشعل پرفروغ جستجوی راه مبارزه طبقاتی توده های کارگر علیه موجودیت سرمایه داری که مذهبی به جای مذهب پیشین و چراغ راه امپریالیسم ستیزی ناسیونالیستی بود. کشیدن شلاق انتقاد بر راهبرد چریکی پیکار را نقد طبقاتی و کارگری هر نوع جدائی از سنگر جنگ توده های کارگر علیه سرمایه داری می دیدم، اما آنچه جای مشی چریکی قرار می دادیم در هیچ بند خود هیچ نشانی از هیچ سطح تلاش برای سازمانیابی آگاه ضد کار مزدی طبقه کارگر بر پیشانی خود نداشت. هدف واقعی پیکار خویش را سوسیالیسم می خواندیم و سوسیالیسم ما در همه تار و پود خود همان سرمایه داری دولتی نوع اردوگاه بود. از پرولتاریا  حرف می زدیم و رهائی پرولتاریا را افق نهائی جنگ و ستیز خود می دانستیم اما این افق فقط آدرس دیگری برای تداوم فاجعه بار رابطه خرید و فروش نیروی کار را نشان می داد و آن رهائی تنها ادامه بردگی مزدی به شکلی رقت بارتر را حکایت می کرد. می گفتیم که کمونیستیم و صادق ترین کمونیست ها هستیم اما کمونیسم ما در خارج از مدار اتوپی، نه جنبش ضد کار مزدی طبقه کارگر و نه جامعه انسان های آزاد از وجود رابطه سرمایه و « فارغ از هر قید حتی قید کار» که نوع دیگری از نظم و برنامه ریزی و سازماندهی کار مزدی بود. در باره اهمیت متشکل شدن کارگران داد سخن می دادیم اما مسیر بسط عینی این حرف ها را در شکار فعالین کارگری و پیوستن آنان به سازمان مسلح و مخفی چریکی جستجو می کردیم. ساختن حزب را شکل عالی سازمانیابی کارگران می خواندیم و معماری این بنا را در سکت «انقلابیون حرفه ای» و بالای سر توده های کارگر سراغ می گرفتیم. شعار می دادیم که کلید رهائی طبقه کارگر فقط در دست جنبش کارگری است اما در عالم عمل همه بار این رسالت را به دوش حزب نخبگان دانشور محول می نمودیم. بر اهمیت آگاهی کارگران پای می فشردیم، اما این آگاهی را نه هستی آگاه ضد کار مزدی توده های کارگر که بارقه های کشف و کرامات و دانش افاضل طبقات بالا می پنداشتیم. در این میان کار درست و بسیار درستی هم می کردیم این که به هر حال، با رژیم شاه و با دیکتاتوری هار و درنده سرمایه داری، بسیار استوار، مصمم و سرسخت مبارزه می نمودیم.
زمان برگزاری نشست ها، انجام مذاکرات و پرشدن نوارها و حتی تا چند سال بعد آن، وضع همه ما اینسان بود، چپ در میلیتانت ترین حالت خود
در اسارت همه این باژگونه پنداری ها می چرخید. وضعیتی که اکثریت غالب چپ هنوز هم با همه وجود خود در آن اسیر است. شنود بار دوم نوار گفتگوها، برای من یادآور دورانی است که همه ما و کل چپ، سرمایه داری را، مبارزه طبقاتی را، جنبش کارگری را، سازمانیابی و راهکارهای مبارزه این جنبش را، آموزش های مارکس را، کمونیسم را، انقلاب را، آزادی را، نابودی سرمایه داری، افق رهائی طبقه کارگر را، همه و همه چیز را با سر بورژوازی فکر می کردیم. با نگاه زشت بورژوازی بود که تسویه حساب کور فیزیکی با چند عنصر مذهبی مخالف پروسه « تحولات ایدئولوژیک» را دفاع از حریم سازمان پرولتاریا و بستن راه بر تلاش ارتجاع برای تشکل خود قلمداد می نمودیم!! با راهبردهای بورژوائی در تدارک تغییر وضع موجود بودیم. درست به همین دلیل روشن، آنچه کاشتیم نه توسط پرولتاریا که کاملاً بالعکس توسط بورژوازی درو گردید، ما در آن سال ها با اسارت در این وارونه بینی ها، هیچ راهی برای هیچ سطح پیکار آگاهانه ضد سرمایه داری در پیش روی کارگران باز نکردیم، به کارخانه ها و به میان کارگران می رفتیم، اما هیچ مشارکتی در هیچ شکل مبارزات توده های کارگر نداشتیم، سازمانیابی ضد کار مزدی طبقه کارگر موضوع مبارزه و زندگی ما نبود، برای جنبش کارگری موجودی از همه لحاظ بیگانه بودیم. ما با این کمبودها و کاستی های اساسی خود، به هارترین و خونخوارترین بخش ارتجاع دینی بورژوازی فرصت دادیم تا جنبش توده های کارگر را نردبان قدرت خود کند و بر جای بخش دیگر بورژوازی و رژیم درنده شاه بنشیند. ما به طور واقعی در شکست انقلاب سهم داشتیم و نمی توانیم خود را در تحمیل عوارض بسیار فاجعه بار و دردناک این شکست بر توده های کارگر در طول این سی و یک سال سهیم ندانیم. معنای دو جمله اخیز مطلقاً این نیست که می توانستیم مانع شکست انقلاب شویم و یا طبقه کارگر را در آستانه تسخیر قدرت قرار دهیم، نه، بحث بر سر صدور هیچ حکمی نیست. اما هیچ چیز هم مقدر نیست. آنچه ما در طول آن سال ها کردیم و بخش غالب چپ تا همین امروز می کند، حلقه ای از زنجیره طولانی میدان داری رفرمیسم راست و چپ در مدت بیش از یک قرن است. استیلای سوسیال دموکراسی، رفرمیسم اتحادیه ای، کمونیسم بورژوائی اردوگاهی، ناسیونالیسم چپ، امپریالیسم ستیزی خلقی و نوع این ها به طور قطع سرنوشت مقدر جنبش کارگری نبوده است و ما نیز ممکن بود که به جای آنچه می کردیم کارهای دیگری انجام دهیم و در این صورت جنبش کارگری ایران نیز در آستانه قیام بهمن شاید این امکان را می یافت که نردبان قدرت ارتجاع هار دینی سرمایه نگردد. شنود دوم نوار گفتگوها یادآور ایامی است که برای عده زیادی از همراهان آن روز می تواند همچنان به صورت بی قید و شرط یا با قید و شرط، مایه غرور و مباهات باشد اما برای من موجد احساسی است که توضیح دادم. تمامی تلاش من از سال 1360 به بعد این بوده است که گذشته بالا را با ایفای نقشی اثرگذار در کمک به بالندگی و بلوغ و سازمانیابی جنبش ضد کار مزدی و برای لغو کار مزدوری طبقه کارگر جایگزین سازم. بحث بر سر میزان پیش رفتن یا نرفتن در این کار نیست. سخن از شرکت در مبارزه واقعی طبقاتی علیه اساس سرمایه داری است. یک نکته دیگر را هم اضافه کنم. در سال برگزاری نشست ها و سال های پیش و پس آن، شمار کثیری از ما فعالین دو سازمان (مجاهدین م. ل) و چریک های فدائی خلق، همه اشکالات اساسی بالا را داشتیم، اما در دنیای آرمان ها و باورهای خود به زندگی هر چه بهتر انسان ها و جهانی مالامال از آزادی، رفاه، برابری و کرامت انسانی برای همه آحاد بشر می اندیشیدیم. حصول این اهداف را در مسیر پراکسیس مبارزه ضد کار مزدی طبقه کارگر پی نمی گرفتیم، اما برای تحقق آن ها، به هر کار ممکن دست می زدیم، از هر نوع خطری استقبال می نمودیم. هر شکل مرگ را تحقیر می کردیم. هر نفع محقر شخصی را به سینه دیوار می کوبیدیم. از این لحاظ یک سر و گردن از طیف وسیع احزاب چپ کنونی بالاتر بودیم. بخش اعظم این احزاب در همان حال که چپ ضد کار مزدی طبقه کارگر نیستند به صورت بسیار رقت باری اسیر دکانداری ها، سودجوئی ها و محاسبات زشت بازاری نیز هستند.
هشتم دسامبر 2010

نوار گفتگو هاى بين دو سازمان
و نگاهی به زمینه های همکاری در تجربه‌ی مبارزاتی آنان
 
بهروز جليليان


قبل از هرچیز باید توجه داشت که نزدیک شدن گروه ها و نیروهای اجتماعی به یکدیگر بیش از آنکه به خواست آنان مربوط باشد، حاصل فعل وانفعالات درونی مبارزه‌ی طبقاتی و سیاسی جامعه است. آنها بنا بر نیاز مشترکی که در ائتلاف، اتحاد یا وحدت علیه دشمن مشترک دارند همگرایی به یکدیگر نشان می دهند. امری که گاه خودشان نیز به همهء جوانب آن آگاه نیستند.
گفتگو هاى بين رهبران دو سازمان چريك هاى فدايى خلق ايران و مجاهدين خلق ايران [بخش م ل] در اسفند 1354، شاخص اساسى عمل سياسى و مهمترين ارتباطات بين دو سازمان بوده است. در واقع اين گفتگو ها نتيجه و اوج همكارى هاى اين دو سازمان در جهت وحدت بود. پيش از اين گفتگوها و نيز پس از آنها، ارتباطات و نشست هايى صورت گرفته است، كه در اين نوشته سعى مى شود بصورت مختصر روشنايى بر آنها انداخته شود.
تقريبا هر دو سازمان بصورت جداگانه از 1342 به بعد، دست به تشكيل گروه هاى متشكل خود زده بودند. اعضاى گروهى كه بعدها، سازمان مجاهدين خلق ايران ناميده شد از شهريور 1344 عملا به كار منظم تشكيلاتى پرداختند. دو گروه تشكيل دهنده اصلى سازمان چريك هاى فدايى خلق ايران یعنی گروه شهر (احمد زاده و ...) و گروه کوه (صفائی فراهانی و ...) نيز در همين دوران متشكل شده بودند. گروه کوه بازماندگان گروه جزنی ـ ضیاء ظریفی بودند که در زمستان 1346، ضربه خورده و برخی از آنها دستگیر شده بودند.
مسٸولين گروهى كه بعدها سازمان مجاهدين خلق ايران ناميده شد، پس از نشست زمستان 1347  در تبريز و انتخاب مبارزه مسلحانه به عنوان راه عمده‌ی مبارزه با رژيم شاه و امپریالیسم به عرصه مبارزه مسلحانه آمدند. همزمان با آنها، گروه كوه (یاد شده) براى عمليات مسلحانه در سياهكل دست به تدارک زده بود. با حمله به پاسگاه نظامى سياهكل در 19 بهمن 1349 و پيش از آن، حمله به بانك ملى شعبه وزرا و مصادره اموال آن در مهر ماه 1349، عملا جنبش چريكى، با پیشگامی جریانی که س. چ. ف. خ. نام گرفت، وارد مرحله مهم و اساسى خود شد.
پس از دستگيرى هاى گسترده در اوخر سال 1349 و اوايل سال 1350 به چريك هاى فدايى خلق و همچنين ضربه بزرگ به سازمان مجاهدين خلق در شهريور 1350، لطمات جبران ناپذيرى به هر دو سازمان از نظر نيرو و امكانات وارد آمد، اما باعث كسب تجربه، شناسانده شدن در جامعه و همچنين بلوغ فكرى و سياسى هر دو گرديد. هر دو سازمان دست به تجديد قوا زدند و پس از اعدام هاى اواخر سال 1350 و اوايل 1351 از اعضاى هر دو سازمان توسط رژيم، ضرورت فعاليت و عمليات مشترك بين دو سازمان بيش از پيش درك و احساس مى شد.
از اوايل سال 1351، ارتباط هفتگى و دو هفتگى منظم بين دو سازمان برقرار شد، كه بيشتر در تبادل اخبار، اطلاعات و يا برخى نيازهاى تکنیکی و تسليحاتى در صورت امكان بود. اين ارتباطات گاه منجر به گفتگو هاى كوتاه مدت در خيابان و يا مكان هاى عمومى مى گرديد. كه در نوار گفتگو ها نيز حميد اشرف به يكى از اين موارد اشاره مى كند. در جريان ترور ژنرال هارولد پرايس در خرداد ماه 1351، توسط سازمان مجاهدين خلق، حمله به پاسگاه هاى راهنمايى و رانندگى و همچنين سلسله انفجارهايى در مسير ريچارد نيكسون رييس جمهور آمريكا، از دانشگاه تهران تا مقبره رضا شاه، كه در نوارها نيز به ان اشاره شده است، همكارى و توافق هايى صورت گرفته بود.
لازم به يادآورى است كه بخاطر اعتقادات مذهبی و مبارزاتى سازمان مجاهدين خلق و يا به گفتهء مجاهد شهيد رضا رضايى، "فرهنگ مجاهدين خلق"، مسئله‌ی ايجاد جبهه واحد مبارزاتى عليه رژيم و امپرياليسم از همان اوان تشكيل اين سازمان وجود داشته است. در تمام اين دوران و در بسيارى از منابع باقى مانده از آن دوران به طرح  فعالیت مجاهدين به صورت جبهه یا جنبش، و نیز طرح "جبهه واحد توده اى" برمى خوريم. اين گونه خواسته و هدف حتى تا دوره سازمان مجاهدين خلق (فعلی) و سازمان پيكار در پس از انقلاب نيز قابل مشاهده است، كه در اين مقاله جاى پرداختن به آن نيست.
عمليات فرارى دادن سمبليك يك زن از مجاهدين و يك زن از فداييان از زندان قصر توسط خانواده های مجاهدين كه تنها منجر به فرار اشرف دهقانى از سازمان فداييان در فروردين 1352 شد، از موارد قابل يادآورى است، چنان که چندین نفر از خانواده‌ی رضائی ها به همین اتهام دست داشتن در فرار وی، مدتی زندانی بودند. مجاهدین فدائی خلق اشرف دهقانی را به یکی از امن ترین خانه های خود می برند ولی بخاطر دشواری ارتباط و رعایت مسائل امنيتى امكان وصل كردن او به سازمان فداييان تا مدتى وجود نداشت و او مدتى در خانه هاى امن مجاهدین بسر برد. یک ماه بعد از آن، با فرار محمد تقى شهرام، يكى از کادرهای سازمان مجاهدين خلق از زندان ساری، به همراه افسر پليس زندان، ستوان امیر حسین احمدیان كه به سازمان پيوست و همچنين ترور سرهنگ " لوييس هاوكينز" مستشار نظامى آمريكا در خرداد 52 و استفاده‌ی مجاهدین از سلاح هايى كه از زندان سارى مصادره شده بود در این عملیات، سازمان مجاهدين مجبور به رعايت شديدتر مسایل امنيتى و قطع هر گونه ارتباطات خارج از سازمانى براى مدت كوتاهى شد.
در اين مدت اشرف دهقانى در خانه تيمى مركزيت سازمان مجاهدين بسر مى برد. بايستى يادآورى كرد كه يكبار ديگر نيز با قطع ارتباط تشكيلاتى وى با سازمان چريك هاى فدايى خلق در سال 1353، وى مجددا با كمك سازمان مجاهدين به سازمان خودش وصل شد. با گسترش يورش بى سابقه ساواك براى دستگيرى اعضاى سازمان مجاهدين و بويژه برای دستگیری افسر پليس زندان ساری كه به مجاهدین پيوسته بود، هر گونه عمليات سياسى و نظامى موجب خطرات جبران ناپذيرى مى گشت. متاسفانه در پى خانه گردى هاى بسيار، فرد شاخص سازمان، رضا رضايى، در 25 خرداد 1352 توسط نیروهای امنیتی رژِیم کشته شد.
در مرداد 1352، سازمان مجاهدين، اطلاعيه جزوه مانندى به نام " در پاسخ به اتهامات اخير رژيم"، در رد ادعا هاى پليس شاه، مبنى بر اين كه آنها ماركسيست اسلامى هستند، منتشر مى كند و در آن خاطره شهداى جنبش مسلحانه را كه در واقع شامل هر دو سازمان مى گردد گرامى مى دارد. اين اعلاميه زير نظر مستقيم شهيد رضا رضايى تهيه شده بود.
" بيش از دو سال از شروع جنبش مسلحانه در ميهن ما مى گذرد كه با شكست ها، محروميت ها، موفقيت ها و پيشرفت هاى چشمگير در بسيج مردم بسوى نبرد مسلحانه توام بوده است. .... شهدايى كه جنبش در راه داده است، والاترين و فداكارترين فرزندان خلق بوده اند. حركت سيل آساى جوانانى را كه بر راه گلگون نبرد قدم بر مى دارند و در پرتو درخشان بيش از 100 شهيد قهرمان آن را روشن ساخته مصممانه، حركت مى كنند، ارزنده ترين ضامن بقا و پيروزى جنبش عادلانه خلق است. ص 28"
با ورود محمد تقی شهرام به مركزيت سازمان مجاهدين خلق كه پيشتر متشكل از رضا رضایی و بهرام آرام و مجيد شريف واقفى بود، سازمان مجاهدين وارد مرحله جديدى شد. پس از نشست مسئولین سازمان مجاهدين در پاييز 1352 در خانه اى در كرج و تدوين راهكار نوينى بر اساس نتايج آن، سازمان در سه شاخه سياسى (با مسئولیت محمد تقى شهرام)، نظامى (با مسئولیت بهرام آرام) و كارگرى (با مسئولیت شهيد مجيد شريف واقفى) سازماندهی شد. اين سه شاخه شدن سازمان عملا موجب جلوگيرى از ضربات امنيتى توسط پليس رژيم شد. در پى اين نشست، مسئله وحدت و يا تشكيل جبهه واحد توده ای مجددا در دستور كار قرار گرفت.
از اين پس ارتباطات با سازمان چريك هاى فدايى خلق مجددا برقرارشد كه در متن نوارها نيز به آن اشاره مى شود. با تثبيت نسبى سازمان مجاهدين خلق در اين دوره، زمينه گفتگوهاى جدى تر بين دو سازمان بوجود آمد. با فرار شهرام و افسر زندان، آنها علاوه بر سلاح، راديو- بيسيم مورد استفاده نيروهاى پليس كه با ساواك مشترك بود را با خود به سازمان آوردند و با دست يابى به طول موج هاى مورد استفاده ساواك و پليس و همچنين كدهاى ويژه آنها، مسئولین تكنيكى اين سازمان بويژه شهيد مجيد شريف واقفى، از راديوترانزیستوری ساده، وسیله‌ای برای شنود ارتباطات ساواکی ها که در تعقیب انقلابیون و مخالفین بودند فراهم آوردند. با استفاده از این وسیله، سازمان مجاهدين تقريبا تمام مكالمات و گفتگو هاى نيروهاى ساواك را شنود مى كرد. از نمونه اين راديوها به چريك هاى فدايى خلق نيز داده شد.
يكى از افراد شاخص براى ايجاد وحدت و يا تشكيل جبهه بين نيروهاى مخالف رژيم شاه، شهيد مصطفى شعاعيان بود، كه ارتباط نزديكى با شهيد رضا رضايى و به تبع آن با سازمان مجاهدين داشت. در اواخر سال 1352 اين ارتباطات منجر به معرفى و وصل وى به سازمان چريك هاى فدايى شد كه كمى بعد وى به همراه گروهش (از جمله نادر شایگان شام اسبی) به سازمان چريك ها پيوستند.
اولين گفتگو ها براى ايجاد وحدت بين دو سازمان در اواخر سال 1351 تا اوايل سال 1352، به همت مصطفى شعاعيان روى مى دهد. در اين گفتگو ها شهيد بهرام آرام و حميد اشرف حضور دارند. در اين گفتگوها براى انتشار نشريه مشترك و عمليات مشترك گفتگو هاى مفصلى انجام شد. اين مسئله نيز در نوار گفتگو هاى اخير نيز بدان اشاره مى گردد. بخاطر عدم توافق بر سر مسائل ايدئولوژیک و عملا امكان ناپذير بودن، انتشار اعلاميه مشترك با " به نام خدا" و مسائل جانبى ديگر، به جايى نمى رسد و صرفا در حد همان همكارى و رد و بدل كردن اطلاعات مى ماند. اما مهمترين دليل و عامل اختلاف دو گروه بر سر مسائل استراتژيك جنبش بود. سازمان چريك هاى فدايى بر اساس اعتقادات سازمانى خود در نبرد با رژيم شاه، از اين كه سازمان مجاهدين هدف را ترور مستشاران آمريكايى و نه عوامل رژيم شاه قرار دهند را نقد مى كند، از سوى ديگر سازمان مجاهدين، بر اساس اين كه خود را يك سازمان مبارز علیه استعمار و امپريالسيم مى داند، معتقد است كه نبرد با عوامل امپرياليسم، مهمترين مرحله مبارزه با رژيم دست نشانده شاه است.
همان گونه كه در نوارها، حميد اشرف به شكست آن گفتگو ها اشاره مى كند، تقى شهرام، آن را مربوط به دوران رهبرى رضا رضايى مى داند. شهيد رضايى در باره اين اتحاد، معتقد بود كه براى انتشار یک نشریه‌ی مشترك مى بايست "فرهنگ مشترك داشت كه فعلاً نیست". از سوى ديگر معتقد بود، كه وحدت پيشتاز با خلق مهمتر از وحدت با پيشتاز ديگر است. در هر حال، در اين مرحله، كار جبهه اى (پیشنهادی شعاعیان) بين دو سازمان بجايى نمى رسد. اين گفتگو ها ضبط نمى شد.
لو رفتن راديو- شنود در پی حمله به یکی از خانه های امن سازمان چ. ف. در اوايل سال 1353 باعث از دست رفتن امكانات امنيتى قابل توجهی براى هر دو سازمان شد. ساواك با تغيير طول موج راديوى خود و استفاده از كدهاى ويژه، تا مدتى هر دو سازمان را از شنود راديو محروم كرد. اعضاى تكنيكى سازمان مجاهدين خلق در اين دوران، علاوه بر شهيد مجيد شريف واقفى با همكارى شهيد عبالرضا منيرى جاويد موفق به شكستن اين كد ها شده و مجددا از شنود استفاده مى كنند و باز هم نمونه‌هايى در اختيار همرزمان فدايى قرار مى دهند.
در همين حال سير تغيير و تحول ايدئولوژيك سازمان مجاهدين خلق ايران كه در طى سال 1352 تا 1354، ادامه داشت در آذر ماه 1353 با انتشار جزوه، "پرچم مبارزه ايدئولوژيك را برافراشته داريم"  وارد مرحله مهمى مى شود. از اين تاريخ به بعد برخى از اعضا سازمان به ماركسيسم تغيير ايدئولوژى مى دهند و عملا سازمان تا زمان اعلام رسمى آن در مهر 1354، دوران گذار را طى مى كند. سازمان چريك هاى فدايى خلق از چند و چون اين تغيير و تحولات اطلاعى نداشتند و همان گونه كه يكى از مشاجرات اصلى در نوار گفتگو هاى بين دو سازمان است، صرفا از برخى علائم بيرونى مانند نبود " آيه" قرآنى در آرم در برخى اعلاميه ها و غيره در اين مورد حدس مى زنند و گله مندند كه چرا آن ها را در جريان قرار نداده اند.
اين مسئله در واقع با انتشارسرمقاله نشريه نبرد خلق شماره 6، ارگان سازمان چريك هاى فدايى خلق در ارديبهشت 1354، با عنوان " شعارهاى وحدت"، آب سردى بر تلاش مجدد سازمان مجاهدين براى ايجاد وحدت ريخته مى شود. اين سرمقاله بارها در متن گفتگو هاى مورد اشاره اين نوشتار، مورد نقد تقى شهرام قرار مى گيرد.
" مبارزه درونى در آن ( جبهه)، براى طرد ايدٸولوژى اين يا آن طبقه نيست، بلكه به منظور يافتن خطوات (گام های) مشتركى است كه بتواند نيروهاى تمام طبقات انقلابى را به خود جذب كند و در عين حال هژمونى يك طبقه مشخص را بر آنها اعمال نمايد، تحميل خصلت هاى حزب به جبهه چپ روى است و تحميل خصلت هاى جبهه به حزب راست روى است و اين هر دو انحراف اگر منجر به عواقب هلاكت بار نشوند، لااقل به كارآيى نيروهاى انقلاب آسيب مى رساند. سرمقاله نبرد خلق شماره 6، به نقل از نشريه ويژه، شماره يك، ص 71." 
متاسفانه جستجوى من براى دستيابى به متن كامل نشريهء نبرد خلق شماره 6 به جايى نرسيد، با وجودى كه در سايت هاى متعدد، سازمان هاى فدايى، فهرست كامل 7 نشريه نبرد خلق، منتشر شده و خبر از وجود آنها نزد اين سايت ها مى دهد، اما هيچكدام، اقدام به انتشار اين اسناد نكرده اند. كل نوار ششم گفتگو ها درباره اين سر مقاله است. يكى از نكات، كنايه آميز در انتقاداتى كه به چرايى عدم انتشار اين نوارها در اين سال مى شود، عدم انتشار بسيارى ديگر از اسناد سازمان چريك هاى فدايى خلق توسط سازمان هايى است كه نام فدايى را بر خود دارند.
در درون زندان نيز اختلافات بين کسانی که می توانستند در سطح رهبری دو سازمان باشند، یعنی از يك سو مسعود رجوى و از سوى ديگر بيژن جزنى بالا مى گيرد، كه در نهايت با نگارش و سپس انتشار بيرونى جزوه، "ماركسيست اسلامى يا اسلام ماركسيستى" توسط جزنى، شدت يافت. اين مقاله گویا باعث انتقادات سازمان مجاهدين نسبت به سازمان چريك ها شده، در همكارى سازمان مجاهدين با آنها تاثير منفى مى‌گذارد. در نوار گفتگو ها اشاره كوتاهى از تقی شهرام، به اين مسئله مى شود.
" مذهبى هاى ماركسيست نمى توانند منشا طبقاتى جريان خود را ناديده بگيرند و صرف نظر از اين كه اين جريان نيز بخشى از خرده بورژوازى است، از نظر توليد سياسى نيز درون جريان سياسى بورژوازى ملى پرورش يافته و علایق جدى خود را با اين جريان قطع نكرده است. .... سازمان مجاهدين خلق طى دو سال اخير بنابر همه گير شدن ماركسيسم و شكست ايدئولوژى هاى ناسيوناليسم و مذهبى بورژوازى ملى در ميدان هاى مهم جنبش ضد امپرياليستى جهان به ماركسيسم روى آورد، بى آن كه ايدئولوژى قديمى خود را كه ناسيوناليسم مذهبى است ترك كرده باشد و آنها بى آن كه توجهى به تناقضات تئوريك و عملى اين دو ايدئولوژى داشته باشند، سعى كرده اند شناخت ماركسيستى از جامعه را اساس كار خود قرار دهند." بيژن جزنى، اسلام ماركسيستى يا ماركسيسم اسلامى، ص 11."
مسئله پايگاه طبقاتى سازمان مجاهدين خلق كه در بسيارى از ادبيات سازمان چريك ها و همچنين در نوار گفتگو ها توسط حميد اشرف بارها به عنوان "خرده بورژوازى" و وابستگى آنها به بازارى ها بازگو مى شود، در اين مقاله آمده است.
" ... سومين مسئله در نظر نگرفتن امكانات واقعى قشرهاى مذهبى در جنبش است. آن ها توجه نمى كنند كه قشرهاى مذهبى مثل بازارى‌ها و كسبه شهرى در جنبش مسلحانه كمتر از ديگر قشرهاى خرده بورژوازى و طبقه كارگر نيروى بالفعل به حساب مى آيند. همان، ص 12"
اما، اين مسئله در گفته هاى حميد اشرف كه خرده بورژوازى سنتى را جانبدار جنبش مسلحانه مى پندارد در تناقض مى افتد. براى نگارنده اشاره به تاثير ادبيات سازمان چريك ها در جنبش و بويژه تاثير متقابل بر سازمان مجاهدين حائز اهميت است. در تمام مدت گفتگو هاى اسفند 1354، كه در نوارهاى اخير قابل پيگيرى است، هر دو سازمان با احتياط و با درك قابل توجه از نارسايى هاى جنبش براى اتحاد پا پيش گذاشته اند. آنها با احترام متقابل بسيار به يكديگر به بررسى راهكارهاى مشترك مى پردازند، متاسفانه در پايان اين گفتگو ها هنوز يخ‌های عدم اعتماد به يكديگر، آب نشده است، در همان مقاله جزنى مى خوانيم:
" اين تاکيد به اين خاطر است كه کسانی که به اين مقاله دست می يابند در عمل نقض غرض نکرده ، به جای تحکيم مبانی جنبش انقلابی به تضعيف آن نپردازند . همان طوری که قبلا نيز تذکر داده شد اين مقاله تماس ابتدايى با مارکسيسم و مذهب است و در شرايط حاضر به مثابه هشداری به کادرهای کمونيست جنبش مسلحانه و به منزله تذکری به مبارزان مذهبی سازمان مجاهدين خلق خواهد بود. همان، ص 16"
تقريبا تمام مفاد اين مقاله در نوار گفتگوهاى توسط حميد اشرف بكار برده مى شود. در سال 1353، بويژه از پاييز همين سال با خانه گردى هاى ساواك كه بصورت سيستماتيك و گسترده پيگيرى مى شد، هر دو سازمان دچار افت عمليات نظامى و فعاليت سياسى مى شوند. تغيير و جابجايى خانه ها براى فرار از حلقه محاصره‌ی ساواك، مجالى به هيچ كدام براى گفتگو و نشست مشترك نمى دهد، اين مورد را تقى شهرام در متن گفتگو ها اشاره مى كند. در اواخر سال 1353، سازمان چريك ها به ترور عباسعلى شهريارى مرد هزار چهره ساواك اقدام می کند و سازمان مجاهدين به ترور سرتيپ رضا زندى پور، رييس كميته مشترك ساواک ـ شهربانی و محافظش دست مى زند. سازمان مجاهدين اعلاميه اين ترور را بدون "بنام خدا" و آرم سازمان بدون "آيه" مربوط را منتشر مى كنند. در 30 فروردين سال 1354، ساواك زبونانه در برنامه اى از پيش تعيين شده، بيژن جزنى و يارانش را به همراه دو مجاهد خلق در تپه هاى اوين به بهانه فرار به گلوله مى بندند.
چند هفته بعد در 21 ارديبهشت، سازمان مجاهدين در پاسخ به رژیم و انتقام از اين اعدام ها، دو سرهنگ مستشار نظامى آمريكايى در نيروى هوايى، به نام هاى سرهنگ پل شيفر و سرهنگ جك ترنر، را در تهران ترور مى كنند و طى يك اعلاميه دلايل اين عمليات را توضيح مى‌دهند، اين مورد نيز در متن گفتگو ها توسط شهرام به آن اشاره شده است. در همين ماه متاسفانه برخوردهاى درون سازمانى نيز منجر به شهادت مجيد شريف واقفى مى گردد، امری که پس از چندی مورد انتقاد اعضای سازمان قرار می گیرد و سرانجام همراه با انتقاداتی دیگر باعث تغییر رهبری سازمان در تابستان 57 می گردد.
در خرداد 1354، اولين نشست براى گفتگوهاى مجدد دو سازمان در يك خانه تيمى توسط، محمد جواد قائدی و بهروز ارمغانى صورت مى گيرد. اين گفتگو نيز در نوار هاى منتشر شده به آن اشاره شده است. در تيرماه 1354، سازمان مجاهدين اقدام به ترور كاردار سفارت آمريكا مى كند كه ناموفق مى ماند. در مرداد 1354، مهمترين ضربه امنيتى به سازمان وارد مى شود و محسن سيد خاموشى و رحمان ( وحيد) افراخته در تور ساواك افتاده و دستگير مى شوند. باوجود بلعيدن قرص سيانور توسط اين افراد، ساواك دوبار خون وحيد افراخته را عوض مى‌كند تا آنها را زنده نگاه دارد. متاسفانه وحيد افراخته زیر شكنجه، ضعف نشان مى دهد و به همكارى با ساواك مى پردازد و عملا انتشار بيانيه تغيير مواضع ايدئولوژيك سازمان چند ماه به عقب مى افتد.
سازمان مجاهدين خلق ايران با انتشار "بيانيه اعلام مواضع ايدئولوژيك ..." در مهر 1354، رسما و عملا به ماركسيسم- لنينيسم تغيير ايدئولوژى داده و با آرم جديدى خود را معرفى مى كند. در مقدمهء اين بيانيه، طرح تشكيل "جبهه واحد توده اى" است که پیشنهاد می شود. در آذر ماه همان سال يك جلسه گفتگو ديگر بين افراد رابط دوسازمان و همچنين حميد اشرف انجام مى گيرد، كه باز هم در همين گفتگو ها به آن اشاره شده است، همچنين در نشريه شماره 2 بحث ويژه دو سازمان آمده است.
"همان طور كه گفته شد در جلسه آذر ماه 1354، انتشار يك نشريه مشترك كه در آن موقع قرار بود نام "بحث وحدت" داشته باشد، مورد توافق طرفين قرار گرفت. بدنبال اين توافق و در واقع براى تكميل و تثبيت و هدايت صحيح آن ما لزوم تشكيل يك جمع مشترك از دو سازمان را براى رهبرى و هدايت اين ارگان مورد تاكيد قرار داديم. مساٸل حاد جنبش ما، ص 22"
 پس از آن دو نامه براى تدارك برگزارى نشست رهبران دو سازمان بين آن ها رد و بدل مى شود و سرانجام در اوايل اسفند ماه 1354، اين ملاقات و گفتگو در بيش از 12 ساعت صورت مى گيرد. متن اين نامه ها در نشريه شماره دو ويژه بحث دو سازمان منتشر شده است. در اين مرحله و از همان نشست خرداد 1354، اختلافات ايدئولوژيك اساسا به ميان نمى آيد و صرفا بحث و گفتگو پيرامون اختلافات سياسى براى به سرانجام رساندنِ وحدت دو سازمان و يا حداقل تشكيل جبهه واحد برقرار مى شود. اين گفتگو ها سرانجام در انتشار نشريه ويژه بحث درون دو سازمان، با همكارى هاى متقابل بيشتر و همچنين تداوم اين گفتگو ها به پايان مى رسد. درواقع اگر اين جلسات و گفتگو ها بصورت منظم ادامه مى يافت، چشم انداز وحدت و يا تشكيل جبهه واحد دور از دسترس نبود، اگر چه با مطالعه ادبيات هر دو سازمان پس از اين گفتگو ها همچنان شاهد، عدم اعتماد و كدورت هاى قابل توجه اى بين آنها مى شويم.
اولين نشريه ويژه بحث درونی دو سازمان در فروردين 1355، توسط ى فدايى [ابتدا به صورت درونی] منتشر مى شود كه در سايت انديشه و پيكار نيز موجود است. متاسفانه در ارديبهشت همان سال ضربه بزرگى به سازمان فداييان وارد مى آيد و بسيارى به شهادت مى رسند. از سوى ديگر ادامه پروسه‌ی وحدت بين سازمان فدايى از یک طرف و یک گروه مارکسیستی که در درون "جبههء ملی ایران در خاورمیانه" و به همین نام فعالیت می کرد از طرف دیگر (كه باز هم در متن نوارها به آن پرداخته شده)، به عنوان يكى از موارد اختلاف دو سازمان، همچنان ادامه دارد. در واقع سازمان چريك هاى فدايى خلق با نام بردن از آن ها به عنوان پای سوم در اين گفتگو براى وحدت، موجب به هم خوردن روند گفتگو ها مى گردد. در اين باره در نشريه اول كه كمى پس از گفتگو هاى رهبران دو سازمان منتشر شد، فداييان نوشته اند:
" نظر سازمان ما درباره مسئله وحدت و تشكيل جبهه در سرمقاله نبرد خلق شماره 6، ارگان سازمان ما به روشنى آمده است. همان طور كه در اين سرمقاله بخوبى تشريح شده، به اعتقاد ما امروز وحدت نيروهاى مختلف انقلابى در چارچوب جبهه واحد مشروط و منوط به امر وحدت بين نيروهاى مختلف ماركسيستى – لنينيستى است. با اين توضيحات، ما شعار جبهه واحد توده اى را در شرايط حاضر جنبش شعارى پيش رس و نامنطبق با شرايط كنونى جنبش نوين خلق مى دانيم. نشريه ويژه، شماره يك، ص 61."
در نشريه دوم ويژه بحث بين دو سازمان كه سازمان مجاهدين در حجم بيشتر با عنوان، " مساٸل حاد جنبش ما"  منتشر مى كند، سازمان چريك هاى فدايى خلق را به تخطى از توافقات اوليه متهم مى نمايد. اين نشريه در اواخر سال 1355، در سطح محدود بين دو سازمان منتشر مى گردد. اين نشريه در سال 1356، بصورت علنى در واحد خارج از كشور سازمان مجاهدين مجددا و اين بار بصورت علنى منتشر مى گردد، كه در سايت انديشه و پيكار موجود است. نگارنده در اينجا براى درك بهتر وقايع آن دوره مجبور به آوردن نقل قول هاى طولانى از نشريات آن دوره هستم. در اين باره آنها نوشته اند:
" متاسفانه مدت كوتاهى بعد از انتشار اولين شماره نشريه بحث و درست در حالى كه ما خودمان را آماده مى كرديم تا دومين نشريه را در اختيار  قرار بدهيم، ضربات ماه هاى ارديبهشت تا تير [1355]، همه چيز را به حال تعليق و توقف درآورد. در اين فاصله، بسيارى از رفقاى فدايى و كادرهاى مسئولی كه در جريان روابط دو سازمان قرار داشتند، از جمله رفقاى رابط در جلسات مذاكرات حضورى به شهادت رسيده بودند. ارتباط دو سازمان بالكل قطع شده بود. همه چشم ها و فكرها در جستجوى علل و نتايج تاكتيكى، سياسى و سازمانى اين ضربات بود.
به هر صورت مدتى بعد تماس با رفقاى فدايى حاصل گشت. در اين تماس ما با كمال حيرت مشاهده كرديم كه رفقاى رابط جديد (افرادى كه در اولين جلسه مذاكرات حضورى بعد از ضربات اين دوره شركت داشتند) كه از عناصر مركزى سازمان چریکهای فدايى به شمار مى آمدند، تقريبا هيچ چيز از روابط و مذاكرات دو سازمان نمى دانند. اينها حتى نوار مذاكرات دوازده ساعته ما بين دو سازمان را گوش نكرده بودند و از مضمون نامه هاى متبادله و بحث هاى گذشته بين رهبرى دو سازمان هيچ اطلاعى نداشتند. اين وضع البته خاص رفقای رابط جديد نبود. بلكه ما در همين جريانات (جريان تماس هاى اضطرارى با برخى رفقاى فدايى كه ارتباطشان قطع شده بود و يا تماس هاى ديگرى كه به علت حوادث اين ماه ها با رفقاى ديگر دست داده بود) با قريب بيش از 10 نفر از اعضاى سازمان شما برخورد داشتيم كه آنان نيز هيچگونه اطلاعى از چگونگى اين روابط و مذاكرات دو سازمان نداشتند. در عوض ما مشاهده كرديم كه اين  به نحو واقعا تعجب آور و در عين حال اسف بارى نسبت به سازمان ما، نسبت به نقطه نظرهاى سياسى- استراتژيك ما بدبين هستند. ما در برخورد با اين  رفقا مواجه با يك جريان سيستماتيك " ضد مجاهدى" شديم. جريانى كه بر باژگونه جلوه دادن واقعيات سازمانى ما، بر تحريف نقطه نظرها، اقوال، اعتقادات و اعمال ما دلالت داشت و بخوبى معلوم بود كه بطور منظمى در سطح سازمان شما هدايت شده است. ... باز هم ما به رفقايى از سازمان شما برخورد مى كرديم كه به ما مى گفتند، منظورتان از جبهه چيست؟ مگر نه اين كه شما مى خواهيد با حزب توده تشكيل جبهه بدهيد؟! و جالب توجه تر از همه، اينجا بود كه اين  درست همان موقعى، ناآگاهانه و تحت تاثير همان تبليغات منظم ضد مجاهدى، چنين تهمتى را به ما مى زدند كه
رهبرى سازمان خودشان، از طريق جنهه ملى خارج به تماس هاى گسترده اى با حزب توده دست زده بود و از اين طريق در صدد كسب حمايت هاى مالى و تسليحاتى بود!!  ( مساٸل حاد جنبش ما، نشريه دوم، ص ص 30)
در نشريه نبرد خلق شماره 7  منتشره در خرداد 1355، سازمان چريك هاى فدايى خلق در خارج از كشور با انتقاد از عمليات مسلحانه سازمان مجاهدين علیه منافع امپرياليست ها و حمله به تاسيسات يا مراكز تجارى و صنعتى آنها که به نظرسازمان مجاهدين تحريف وقايع و رونويسى از روى دست ديگران در نقد سازمان مجاهدين بوده، كدورت بيشتری بین دو طرف فراهم می آید، با اين كه اين شماره از نشريه مزبور پس از مذاكرات بین رهبران دو سازمان منتشر شده بود.
" لازم است خاطر نشان سازيم كه هر گاه بدون توجه به اصول و موازين جنبش مسلحانه ايران دست به عمل بزنيم و يا به عبارت ديگر اگر عمليات مسلحانه را بدون تحليل درست از شرايط عينى و ذهنى توده ها و بدون توجه به مسائل توده ها برگزينيم، آن وقت است كه مضمون عمليات نظامى ما از مضمون مبارزات توده ها جدايى مى گيرد و عمليات مسلحانه صرفا جنبه اعتراضى و يا صرفا جنبه نظامى به خود گرفته و از محتواى سياسى و توده اى تهى مى گردد. و يا اين كه ممكن است فقط بر اقشار محدودى از نيروهاى خلق اثر بگذارد. مثلا حملات بى رويه به تاسيسات دشمن، فقط به صرف اين كه جزو تاسيسات دشمن مى باشند يك اقدام صرفا نظامى مى باشد كه مفهوم سياسى نداشته و در شرايط كنونى ما كه عمليات بايد خصلت تبليغى داشته باشند، موثر نمى باشند. منفجر كردن بانك ها، آتش زدن سينما ها و ايجاد انفجار در ادارات دولتى كه به طور مشخص با توده ها سرو كارى ندارند و عملياتى نظير اينها طبعا در چارچوب عمليات تبليغى نمى گنجند و محتواى غير توده اى و آوانتوريستى دارند. ص 14 نبرد خلق، شماره 7، خرداد 1355)
مجاهدين دراين باره، در نشريه شماره دو بحث هاى درونى چنين مى‌نويسند:
" انتشار اين مقاله ( مقاله در نبرد خلق شماره 7) كه از نظر محتوا مخالف تمام واقعيات و حقايق موجود بود و از نظر شكل و شيوه طرح، براى اولين بار به تبليغات مغرضانه اى عليه ما شكل علنى مى داد كه اين موضوع- حمله علنى به ما در مطبوعات خارج سازمانى- كه خود مخالف روح همه توافقات و تفاهمات موجود بين دو سازمان بود، مجموعا به ما نشان مى دهد كه عليرغم تمام قول و قرارها و تفاهمات رسمى و تاكيد شده از طرف دو سازمان در جلسات مذاكرات حضورى و غيره، شما حاضر به رعايت اين توافقات نيستيد يا لااقل هنوز به تصميم قاطعى درباره چگونگى برخورد دو سازمان و مضمون و محتواى روابط آنها نرسيديم. مساٸل حاد جنبش ما ص 32"
در تيرماه 1355، حميد اشرف و مركزيت سازمان چريك هاى فدايى خلق در خانه تيمى مهرآباد مورد حمله ساواك قرار مى گيرند و همگى شهيد مى شوند  با اين ضربه بزرگ به سازمان چريك هاى فدايى خلق، اين سازمان از نظر رهبرى و سازماندهى عملا دچار بحران مى گردد و ادامه گفتگو ها نيز به تعويق مى افتد. سازمان مجاهدين خلق در انتقام اين ضربه، بزرگترين و آخرين عمليات نظامى خود را در شهريور سال 1355، به ترور سه مستشار عالى رتبه آمريكايى در نيروى هوايى ايران و كارمندان شركت راكول اينترنشنال، دست مى زنند. عمليات نظامى براى اين ترور كه تيمى گسترده و سازماندهى بسيارى مى طلبيد با ترور، دونالد جى اسميت، رابرت ر كرونگارد و ويليام سى كوترل با موفقيت پايان مى گيرد. ساواك در اقدامى شتابزده، فدايى شهيد اعظم روحى آهنگران و مجاهد شهيد محمد صفرى لنگرودى را كه پيشتر با اتهامات ديگرى زندانى بودند، با انتشار آن در روزنامه ها، به عنوان عاملين اين ترورها، اعدام مى كند.
پس از اين عمليات كل سازمان مجاهدين به تغيير و تحولات امنيتى شديد دست مى زنند تا از حملات ديوانه وار ساواك براى تلافى اين ترورها كه از سوى دولت آمريكا نيز به رژیم شاه فشار آورده می شد، خارج شوند. باوجودى كه تقريبا همه اعضا به تغيير خانه هاى خود دست مى زنند و حتى براى مدتى به شهرستان ها مى روند، اما باز هم تعدادی از اعضا در اين سال به شهادت مى رسند كه چند تن از آنها از دختران بودند. سازمان مجاهدين بالاخره در اواخر تابستان 1355، موفق به ارتباط مجدد با رفقاى فدايى مى شود و ادامه گفتگو ها را در ميان مى گذارد:
"بعد از وصل ارتباط، در اولين جلسه كه با حضور دو تن از عناصر مركزى ى فدايى تشكيل شد، اين رفقا، به دليل شرايط اضطرارى ناشى از اين ضربات، خواستار محدود كردن بحث صرفا به مسائل و همكارى هاى تاكتيكى شدند. ما نيز طبيعتاٌ به دليل وجود همان شرايط، فورا موافقت خودمان را اعلام كرديم. و بدين ترتيب طرح همه اين قضايا تا فرصت مناسب ديگرى به تعويق افتاد. [در پانويس آمده است: اين فرصت مناسب از نظر ما عبارت بود از فرصتى كه امر سازماندهى مجدد  به انجام رسيده و  از نظر شرايط امنيتى و اوضاع سازماني به حالت استقرار رسيده باشند. خوشبختانه هم اكنون به نظر مى رسد كه بعد از گذشت سه ماه از آخرين موج ضربات، اين نتايج حاصل شده اند.]  از آن هنگام تا كنون هيچ تماس ديگرى (غير از ارتباط علامتى روزانه) بين دو سازمان وجود نداشته است. حتى نامه هايى كه ما تا كنون براى سازمان شما نوشته ايم همگى بلا جواب مانده اند. ( مجموعا چهار نامه). ص 35" متن كامل نامه آخر در اين نشريه منتشر شده است.
مسئله وحدت دو سازمان در سال 1356 با انتشار اين بار بيرونى نشريه شماره اول توسط سازمان چريك هاى فدايى به اضافه مقدمه اى در انتقاد به سازمان مجاهدين وارد مرحله اى شد كه وحدت دو سازمان را امكان ناپذير مى ساخت. در اين مقدمه سازمان چريك ها در انتقاد به انتشار بيرونى نشريه شماره دو توسط مجاهدين، كه آنها هم در آن نشريه دلايل خود را براى اين كار آورده بودند نوشتند:
" با توجه به مسائل امنيتى بى شمارى كه در نشريه فوق مطرح شده بود، به نظر ما حتى انتشار درون سازمانى آن نيز اقدامى غير اصولى و غير مسئولانه بود. ... ما در اينجا به سازمان مجاهدين خلق ايران هشدار مى دهيم كه چنين برخوردهاى غير اصولى و نسنجيده، نه تنها ضربه اساسى به حيثيت خود سازمان مجاهدين وارد مى سازد، بلكه شديدا به اعتبار جنبش نوين انقلابى خلق ما لطمه خواهد زد و لازم است كه سازمان مجاهدين خلق ايران، بطور صريح و قاطع در اين باره از خود انتقاد كند." مقدمه چاپ بيرونى نشريه شماره يك، سازمان چريك هاى فدايى خلق ايران، ارديبهشت ماه 1356، خورشيدى"
با وجود عدم وحدت دو سازمان مجاهدين و چريك هاى فدايى، ارتباط دو سازمان و همكارى متقابل تا مقطع انقلاب وجود داشت. ضربات بسيار به سازمان چريك هاى فدايى خلق، به حدى بود كه انها از نظر تسليحات و مهمات بشدت در مضيقه بودند و اگر برای مجاهدین امکان داشت البته از کمک دریغ نبود. ازجمله در پایان سال 55 اسلحه اى به شهيد صبا بيژن زاده (از مرکزیت سازمان فدائی) داده مى شود. بخاطر لطماتى كه در اين دوران به سازمان فدايى وارد آمده بود، سازمان مجاهدين خلق تا مقطع انقلاب چند بار برای ارتباط فدائیان با خارج از كشور کوشید.
در پايان لازم است كه اشاره كنم، در نوارها در جايى كه به تصفيه (یعنی تغییرات در موضع سازمانی) اعضاى سازمان مجاهدين خلق در تشكيلات خارج از كشور اشاره مى شود. شهرام با توجه به اشكالاتى كه اين تغيير و تحولات براى سازمان بوجود آورده بود، يادآورى مى كند كه در خارج از كشور همه چيز با نظرات سازمان اداره مى گردد. در اينجا حمید اشرف نه تنها مخالفتى با اين تصفيه ها ندارد، بلكه از چگونگى كنترل " كمال" مى پرسد. كمال نام مستعار حسين روحانى بود و همان طور هم كه شهرام اشاره مى كند وى به ايران رفته بوده و ضمن قبول مواضع سازمان به فعاليت خود مشغول است. در پى همين گفتگو ها حمید اشرف به رفيق مسنى اشاره مى كند كه ممكن است باعث دردسرهايى براى سازمان بخاطر سابقه و تجربه تشكيلاتى اش شود و از او در بين رد و بدل كردن حرف ها به "جهرمى" اشاره مى شود كه منظور تراب حق شناس است. در همين قسمت بحث ها اگر دقت شود، مسٸله كنترل تشكيلات و نحوه برخورد به مساٸل تغيير ايدٸولوژى در سازمان مجاهدين به هيچ وجه مسٸله اختلاف اين دو نيست.
به اعتقاد نگارنده، مسئله وحدت و يا تشكيل جبهه واحد توده اى با توجه به اين همه بى اعتمادى و نگرانى بسيار از موقعيت اين دو سازمان نسبت به هم، نيازمند زمان بيشترى مى بود. همچنين شرايط بسيار اسفناك مبارزه مخفى و مسلحانه كه محدوديت هاى امنيتى بسيارى را براى اعضاى اين دو سازمان به همراه مى آورد، با وجود نياز بيش از پيش به يكديگر، آنها را در اقدام به وحدت بسيار محتاط مى كرد. متاسفانه با ضربات پليسى بسيارى كه به هر دو سازمان وارد آمد و رهبرى نظامى و امنيتى هر دو سازمان، يعنى حميد اشرف در تيرماه و بهرام آرام در آبان ماه به خاك افتادند، موجب زير زمينى شدن بيشتر اين دو سازمان گرديد و عملا مسٸله وحدت به محاق افتاد. اندکی كمتر از دو سال پس از اين اتفاقات، موج انقلاب و خيزش بزرگ مردم براى سرنگونى رژيم شاه رخ داد و مسائل دو سازمان در پرتو تحولات عظیم و تاریخی قیام بهمن 1357 به کلی با گذشته تغییر کرد.
همکاری بین دو سازمان در خارج کشور نیز در عرصه های مختلف وجود داشته که مجال طرح آنها نیست از جمله تشکیل هیئت مشترک دو سازمان در سال 1355 برای ملاقات با رهبران دو کشور جمهوری دمکراتیک یمن جنوبی و نیز لیبی، که با موفقیت انجام شد.
در نوارهاى منتشر شده توسط سايت انديشه و پيكار همان گونه كه در مقدمه آن آمده است، بخاطر طول زمان و تكثير و كپى بردارى متعدد در طول سال ها و يا نقص در نسخه ارسالى سازمان به خارج از كشور، چند اشكال تكنيكى بوجود آمده است:
نوار شماره سه – قسمت اول ( همان نوار شماره 2، قسمت سوم از دقيقه 2.17 تا انتهاى آن است، سپس از دقيقه، 11.53 در نوار شماره سه- قسمت اول ادامه پيدا مى كند.
نوار شماره سه – قسمت دوم ( همان نوار شماره 2 قسمت چهارم از دقيقه 5.52 تا انتهاى آن است، سپس از دقيقه 9.52 در نوار شماره سه- قسمت دوم ادامه مى يابد.

منبع:
1-    نوار گفتگوهاى بين دو سازمان، انتشارات انديشه و پيكار: http://peykarandeesh.org/PeykarArchive/Mojahedin-ML/mojahed_fadaii.html
2-    نشريه ويژه بحث درون دو سازمان، شماره اول ( درون گروهى)، سچفخا، فروردين 1355، چاپ دوم ( انتشار بيرونى) تيرماه 1356. متن اين نشريه نيز در سايت انديشه و پيكار موجود است.
3-    مساٸل حاد جنبش ما، نشريه ويژه بحث درون دو سازمان، شماره دو ( انتشار داخلى) زمستان 1355، چاپ دوم، (انتشار بيرونى) خرداد 1356. سايت انديشه و پيكار.
4-    نبرد خلق، شماره 7، ارگان سازمان چريك هاى فدايى خلق.، خرداد 1355.
5-    ماركسيسم اسلامى يا اسلام ماركسيستى، بيژن جزنى، سازمان چريك هاى فدايى خلق، بر گرفته از سايت اتحاد فداييان خلق ايران، http://www.etehadefedaian.org/archive/bargiaztarikh/Bijan-eslam.pdf
6-    در سایت آرشیو سازمان وحدت کمونیستی کتابها و نوشته هایی هست در پاسخ به انتقاداتی که از سوی مجاهدین به همکاری فدائیان با جبههء ملی خاورمیانه مطرح شده است: http://www.vahdatcommunisti.com/ 
آدرس ایمیل جهت جلوگیری از رباتهای هرزنامه محافظت شده اند، جهت مشاهده آنها شما نیاز به فعال ساختن جاوا اسكریپت دارید                   

 

 

 


نوار مباحثات سازمان چریک‌های فدایی خلق و سازمان مجاهدین خلق، که پس از تحولات ایدئولوژیک درون سازمان مجاهدین انجام گرفته، از این نظر که به طور زنده برخی از مواضع و نگرش کادرهای موثر این دوسازمان را درباره مسایل جامعه و روش‌های مبارزاتی آن دوره بازتاب می‌دهد، هم برای نسل ما که بازماندگان آن دوره رونق مشی مسلحانه هسیتم،  و هم برای نسل جوان کنونی که به دنبال یک انقلاب شکست خورده، در جستجوی راه های تازه  مبارزه برای آزادی و سوسیالیسم است، آموزنده و مفید است. البته برای نسل ما و از جمله خود من، که در دوره‌ای از این مبارزه حضور داشتیم و اکنون صدای زنده چهار تن از رزمندگان آن دوره: حمید اشرف، تقی شهرام، بهروز ارمغانی، جواد قائدی  را می شنویم،  که ازجان خود  در راه آرمان رهایی مردم از سلطه استبداد و سرمایه با جسارت شورانگیز مایه گذاشتند، طنین آوای آن‌ها عواطف را به شدت بر می‌انگیزد، و خاطرات بسیاری از یاران دیده یا ندیده را که توسط دژخیمان شاه و سپس خمینی  به شهادت رسیدند، بار دیگر زنده می‌کند. ایمان تزلزل ناپذیر آنان به مشی مسلحانه پیش آهنگ، برای رهایی کارگران و لگدمال شدگان جامعه،  و عزم راسخ آنان برای جنگ و گریز با دشمن تا دندان مسلح، یادآور مردان و زنانی است که هم در صفوف چریک‌های فدایی خلق و هم در صفوف مجاهدین خلق، در دوره خفقان ستم شاهی علیه استبداد و فلاکت و استثمار انسان از انسان، جنگیدند و جان خود را در راه آرمان انسانی‌شان فدا کردند.  
اما هم‌چنین  برای ما که به طور آشکارو زنده، پیدایی یک موقعیت انقلابی را در سال 57 نظاره کردیم، و در آن شرایط، ناباورانه پایگاه محدود طرف‌داران مشی مسلحانه  پیش‌آهنگ را، در برابر عروج بی همتای خمینی فاشیست،  با اتکا به توهم توده‌های وسیع مردم تجربه کردیم و کمی بعد نظاره گر تراژدی دخیل بستن اکثریت سازمان فدایی در معیت حزب توده به مبارزه به اصطلاح ضد امپریالیستی خمینی بودیم، در عین حال گوش فرا دادن به این نوارها،  فرجام تراژیک مشی مسلحانه جدا از توده را به نحو دردناکی زنده می‌کند.
اما به اعتفاد من نادرستی مشی مسلحانه آن سال‌ها که جدا از سطح واقعی  مبارزه کارگران و زحمت‌کشان جاری شده بود، نباید آرمان‌خواهی نسل جوان کشور ما را در آن دوره تاریخی، که مبارزه مردم ویتنام، جنبش فلسطین، مبارزه مردم کوبا، آمریکای لاتین و حماسه چه گوارا، شور و رزمندگی آنان را برمی‌انگیخت، تحت‌الشعاع قرار دهد. آنچه در این نوارها از این  چهارتن و یارانشان  باید برگزید، پایداری در رزم تا به آخر، برای دنیایی است که در آن نابرابری طبقاتی رخت بربندد و آزادی و سوسیالیسم چهره جهان را دگرگون سازد. اما درخشش آرمان خواهی آنان در عین حال نباید نادرستی تاکتیک مبارزاتی آنان و حتی تصور کج و معوجی که آنها و بسیاری از ما از راه رسیدن به سوسیالیسم در ذهن داشتیم  را بپوشاند. من در این نوشته سعی می‌کنم در حدی که حافظه‌ام یاری می‌دهد و با توجه  به جمع بندی‌هایی که از آن دوره و فعالیت‌های بعدی خود در زندان و بیرون زندان دارم‌، برخی نکات را در رابطه با این مذاکرات طرح کنم، تا  شاید به ویژه  به نسل جوان کنونی، برای ارزیابی دقیق تر از مسایل آن دوره، کمک کند. اما از آنجا که  در مقدمه این نوشته از عواطف خود صحبت کردم، باید در همین جا از تاثیر کلام تقی شهرام و خاطرات تلخ و شیرین که در من برمی انگیزد، یاد کنم.  
من وتقی شهرام از کلاس یازده  دبیرستان همکلاس و دوست صمیمی بودیم. وبه عنوان  بهترین دوست به طور مرتب به خانه یکدیگر رفت و آمد داشتیم. در سال تحصیلی 47 ــ 48 که هر دو دانشجو بودیم به  فاصله کوتاهی از هم از دوکانال متفاوت به عضویت سازمان مجاهدین در آمدیم و در شهریور سال  1350 در یک شب و در یک خانه  تیمی همراه با هم توسط ساواک دستگیر شدیم . من پس از یک سال زندان، آزاد شدم. شهرام  نیز که به 10 سال زندان محکوم شده بود یکسال و نه ماه پس از دستگیری همراه با حسین عزتی، و با همکاری شجاعانه ستوان یکم امیر حسین احمدیان افسر مسئول زندان، از زندان ساری فرار کرد. ما در این دوره نیز چند دیدار با هم داشتیم اما چون دردو شاخه جداگانه سازمان  فعالیت می‌کردیم، به دلیل شرایط امنیتی آن دوران، ارتباط مستقیم کمتر داشتیم. تا این‌که من مجدداٌ در اواخر مرداد 53 دستگیر شدم و به حبس‌ابد محکوم شدم. طبعاٌ من نمی‌توانم خاطرات دوستی دوره جوانی و تلاش نسبتاٌ طولانی مبارزاتی مشترک  با تقی شهرام  را، که تا زمان دستگیری مجدد من در سال 53  با صمیمیت بسیار ادامه داشت، به یاد آورم و آکنده از  احساسات گوناگون نشوم. بویژه آنزمان که دستگیری شهرام را پس از انقلاب توسط نیروی اطلاعاتی رژیم اسلامی، به یاد می آورم که چگونه در شرایطی که از سازمان پیکار مجبور به استعفا شده بود، و تا حد زیادی به دلیل اشتباهات بزرگش منزوی بود، هشیارانه با توطئه گری سازمان اطلاعاتی جمهوری اسلامی، مقابله کرد و بی تزلزل  و بر پایه اعتقاد عمیق و  پایدارش به سوسیالیسم در برابر جوخه اعدام قرار گرفت. اما همزمان اشتباه بزرگ او در جریان تحولات ایدئولوژیک سازمان مجاهدین خلق- که در ادامه بطور مشخص‌تر درباره آن می‌نویسم- و اقدام به تصفیه یارانی که هم‌چنان بر ایدئولوژی مذهبی مجاهدین اصرار داشتند، و بزرگتر از همه، اقدام به ترور بیرحمانه مجید شریف واقفی و مرتضی صمدیه لباف- که بی تردید یک جنایت محسوب می‌شود- روی دیگر و جنبه منفی  احساس  مرا نسبت به این تصمیم جنایتکارانه او تشکیل می‌دهد. به اعتقاد من  آرمان‌های خوب آدم‌ها، هر چند بزرگ باشد، نمی‌تواند ماهیت اقدامات نادرست آنها را بپوشاند. اصولاٌ اگر آرمان آزادی‌خواهانه و برابری طلبانه یک فرد یا سازمان در روش  و راه  رسیدن به هدف منعکس نباشد، بی‌تردید در درک از آن آرمان، حفره‌های تاریک وجود دارد.
اما جدا از بیان این فضای عاطفی که با شنیدن این نوارها هر یک از ما در آن قرار می‌گیریم، در ادامه  سعی می‌کنم که نکاتی را که درباره این نوارها  به نظرم می‌رسد، حتی الامکان  خلاصه وار بنویسم. ترجیحاٌ از مساله تحول ایدئولوژیک سازمان مجاهدین، و ابتدا از تجربه شخصی خودم.
زمانیکه من و شهرام در سازمان مجاهدین خلق  عضوگیری شدیم، با اینکه نسبت به مبارزه مردم ویتنام  و بویژه کوبا و شخصیت چه گوارا سمپاتی داشتیم، اما هنوز از مارکسیسم چیزی نمی‌دانستیم. پس از عضوگیری نیز مسئول من وشهرام که علی میهن دوست بود، قبل از این‌که از مارکسیسم صحبت کند، ابتدا جزواتی از خود مجاهدین ازقبیل: "مبارزه چیست ؟"، " در باره  شناحت"، "اقتصاد به زبان ساده"، و... را  در اختیار
ما گذاشت و سپس به تدریج توسط او و مسئولین بعدی، برخی نوشته های مارکس و انگلس و مائو و لنین واستالین در اختیار ما گذاشته و آموزش داده می‌شد. جلسات علی میهن دوست که در گروه ایدئولوژیک سازمان مجاهدین نیز عضویت داشت، و در تدوین ایدئو لوژی التقاطی مجاهدین نقش فعال، برای من و شهرام که با درک تازه‌ای از مذهب و سیاست، با کتب مارکسیستی  آشنا می‌شدیم، بسیار جذابیت داشت. (علی میهن‌دوست که عضو کمیته مرکزی سازمان مجاهدین خلق بود، همان کسی است که در اولین  دادگاه علنی گروهی از مجاهدین در زمان شاه،  از مارکسیسم به عنوان علم انقلاب نام برد.). هرچند درک سطحی مجاهدین از مارکسیسم موجبات التقاط نظرات مارکس و مذهب را در این سازمان پدید آورده بود، اما به هرحال  وارد کردن مکانیکی مقولاتی از مارکسیسم، نظیر منطق دیالکتیک و مبارزه طبقاتی، توضیح منطق تحولات در مناسبات تولیدی، وسیر تغییرات از کمون‌های اولیه تا برده داری، فئودالیسم و سرمایه داری، توضیح مارکس در باره ارزش و ارزش اضافی (طبعاٌ با درک سطحی از آن )، و ضرورت مبارزه برای نفی نظام سرمایه داری و نفی جامعه مبتنی بر اختلاف طبقاتی، و مطالعه  نوشته‌های لنین و مائو در باره مسایل تاکتیکی مبتنی بر تحلیل  طبقاتی، همه و همه برای جلب جوانان عمدتاٌ دیپلم یا دانشجو که با مجاهدین  تماس می‌گرفتند، نقش موثری داشت. هرچند خود مجاهدین تصور می‌کردند که هم  مارکسیسم را تکامل داده اند و هم مفسرین نوین  و برحق قرآن هستند؛ اما همانطور که بعدها در مورد سازمان مجاهدین خلق اتفاق افتاد، این التقاط شکننده بود و تعداد قابل توجهی از اعضای مجاهدین در جریان مطالعات بیشتر و بویژه پس از برخورد با جریانات مارکسیستی، مذهب را کنار گذاشتند. البته لازم به ذکر است که تا سال 50 که اولین تعرض ساواک به مجاهدین روی داد، مجاهدین که در شرایط  پلیسی آن زمان یک تشکیلات سفت امنیتی و در واقع  یک فرقه در خود بودند، و از عناصر مذهبی مبارز عضو گیری می‌کردند - شاید جز یکی دونفر- کسی هنوز مذهب را کنار نزده بود. اما پس از ضربه ساواک به سازمان  مجاهدین، که در حال تدارک آغاز مبارزه مسلحانه بود و به این منظور تعدادی از اعضا را برای آموزش نظامی به فلسطین فرستاده بود، بخش عمده اعضای سازمان دستگیرو به زندان افتادند. در زندان روبرو شدن با چریک‌های فدایی خلق یک تکان بزرگ برای مجاهدین بود. چرا که این سازمان که خود را عالی‌ترین محصول تکامل مبارزات مردم ایران می‌دید، با کمونیست‌هایی روبرو شد که قبل از آن مبارزه مسلحانه را شروع کرده، و با مقاومت درخشان در زندان، و جزوات تئوریک درباره مبارزه مسلحانه، این فرض  خیالی مجاهدین را به طور عینی باطل می‌کرد، که گویا ایدئولوژی و تاکتیک سازمان مجاهدین خلق است که در نوک پیکان تکامل مبارزاتی ایران قرار دارد. از این رو در همان سال 50 در زندان، با اعلام کنار گذاشتن مذهب توسط بهمن بازرگانی که عضو کمیته مرکزی سازمان مجاهدین بود، اولین ُشک به سازمان مجاهدین وارد آمد. (بهمن بازرگانی تا حدود سه سال به درخواست مسعود رجوی این موضوع را علنا اعلام نکرد). ایدئولوژی التقاطی مجاهدین و اعتقاد مشترک مجاهدین خلق و چریک‌های فدایی خلق به مشی مسلحانه،  موجب  نزدیکی نیروهای آنها  وتشکیل کمون واحد مجاهدین با  مارکسیست‌ها  در زندان شد. من فکر می‌کنم که در آغاز، برجسته بودن مسایل مربوط به جمع بندی تجارب مبارزه مسلحانه و همچنین  وابستگی تنیده در بافت  فرقه‌ای سازمان، از تجزیه زودرس سازمان مجاهدین چه در بیرون  زندان و چه در درون زندان، ممانعت کرد. البته در بیرون از زندان، مسایل امنیتی و کارهای تکنیکی و شناسایی برای اقدامات نظامی نیز، در تعویق این مساله  تاثیر مضاعف داشت.
 من در تابستان سال 51 از زندان آزاد شدم و پس از دوسه ماه  از طریق مادر تقی شهرام که در زمره مادران مبارز و جسور مجاهدین خلق بود، در سر قرار مجاهدین حاضر شدم. بهرام آرام سر قرار آمد و قرار شد که من به شاخه مشهد سازمان منتقل شوم . در آن زمان سازمان مجاهدین پس از یک سری عملیات نظامی و نیز ضرباتی که متحمل شده بود ، در صدد کاهش دامنه عملیات نظامی وارتقا دانش سیاسی و پرداختن به جمع بندی برای روشن کردن خطوط تاکتیکی سازمان بود. این جهت گیری در اوایل سال 51، پس از آمدن  محمود شامخی از خارج به ایران، اتخاذ شده بود. بهرام آرام یک بار در صحبت در باره محمود شامخی با من بر توانایی‌های او در این زمینه تاکید، و دستگیری او را ضربه‌ای مهم به سازمان ارزیابی می‌کرد. در ادامه این جهت‌گیری در اواخر سال 51، قبل از شهادت رضا رضایی،  دو جلسه با شرکت مرکزیت و کادرهای با تجربه‌تر سازمان برگزار شد. این جلسات پس از شهادت رضا رضایی نیز ادامه یافت و  در اواسط سال 52، سازماندهی  جدیدی بوجود آمد، و سازمان به سه شاخه تقسیم شد. در سازماندهی جدید، کمیته مرکزی شامل تقی شهرام، بهرام آرام و مجید شریف واقفی بود. مرکزیت شاخه بهرام، شامل بهرام آرام، لطف الله میثمی و من بود.  مرکزیت شاخه شهرام تا آنجا که من خبر داشتم، شامل  شهرام،علیرضا سپاسی، عبدالله زرین کفش بود. فکر می‌کنم جواد ربیعی نیز که در اصفهان بود، عضو مرکزیت این شاخه بود، اما مطمئن نیستم. از شاخه مجید شریف واقفی، من تنها  از حضور محمد یزدانیان خبر داشتم، و با اعضای دیگرمرکزیت این شاخه در آنزمان آشنایی نداشتم. اما طبق اطلاعاتی که اکنون در اختیار ماست، وحید افراخته نیزعضو سوم مرکزیت این شاخه بود. این تعدادی که با مشخصات  ذکر کردم، همگی  در جلسات  بررسی و جمع بندی که در دوره رضا رضایی و پس از او برگزار می‌شد، حضور داشتند. (به جز لطف الله میثمی که در آنزمان هنوز از زندان آزاد نشده بود و وحید افراخته). نکته قابل توجه این است که، درسال 52 در  زمان ایجاد  این سازماندهی جدید، همه اعضای کمیته مرکزی  وهمه اعضای مرکزیت سه شاخه سازمان، به همان ایدئولوژی سابق معتقد بودند. پس از تجدید سازمان و تمرکز روی کار مطالعاتی و جمع بندی، به دلیل همان زمینه‌هایی که قبلا  برشمردم، مباحث از عرصه شفاف کردن خطوط تاکتیکی به عرصه مسایل فلسفی و ایدئولوژیک کشیده شد، و بخشی از اعضا به تدریج مذهب را کنار گذاشتند و مارکسیست شدند. البته این تحول ایدئولوژیک مجاهدین، هم در بیرون زندان و هم دردرون زندان‌ها، واساساٌ جدا ازهم پیش آمد. یک روال طبیعی، که خاص مجاهدین هم نبود. خیلی از افراد اهل مطالعه در جامعه که مذهبی بودند، قبلا طی کرده و بعدها نیز طی خواهند کرد. اما پدیده قابل تامل این است که، چگونه این قضیه در یک سازمان سیاسی، به یک سرانجام تراژیک منتهی می‌شود. در بیرون زندان پیشگام این تحول تقی شهرام بود. من اطلاع ندارم  زمانی که این موضوع در مرکزیت مطرح شد، عکس العمل بهرام آرام و مجید شریف واقفی چه بود! اما زمانی که بهرام آرام این موضوع را در مرکزیت شاخه ما مطرح کرد، هنوز مذهبی بود و من هم همین‌طور. اما در جریان بحث‌ها، مواضع بهرام و من  تغییر کرد. اما میثمی هم‌چنان از دیدگاه مذهبی دفاع می‌کرد. تا زمان دستگیری من و میثمی وسیمین صالحی در27 مرداد 53، در خانه تیمی، بهرام آرام و من و سیمین صالحی مذهب را کنار گذاشته بودیم و تنها میثمی هم‌چنان بر مواضع مذهبی خود پایداربود. از مرکزیت شاخه شهرام هم، به جز جواد ربیعی که  در اصفهان شهید شد  و با این مساله هنوز روبرو نشده بود، شهرام و سپاسی و زرین کفش مذهب را کنار گذاشته بودند. در شاخه مجید، من از موضع مذهبی مجید خبر داشتم اما درباره محمد یزدانیان به یاد نمی‌آورم که در آن زمان مذهب را کنار گذاشته بود یا کمی بعد کنار گذاشت. از مواضع بقیه مرکزیت شاخه مجید نیز در آن زمان من مطلع نبودم. نکته مهم این که در آنزمان رابطه ما با میثمی بسیار صمیمانه بود و هرسه با توافق کمیته مرکزی و مرکزیت شاخه خودمان، بحث ها را با هسته‌های زیر رابطه خود، طرح  و نتایج را به مرکزیت شاخه گزارش می‌کردیم. در زندان نیز در اوایل سال 54، من و میثمی یک دوره کوتاه با هم در سلول انفرادی اوین، هم سلول بودیم و هم‌چنان رابطه صمیمانه مان به طور کامل برقرار بود. البته تا آنجا که بیاد دارم در آن زمان هنوز مسایل درونی مجاهدین به بیرون درز نکرده بود و ساواک هم خبری از تحولات ایدئولوژیک سازمان مجاهدین نداشت. خود من در تابستان 54 و  زمانیکه از سلول انفرادی  به عمومی زندان اوین منتقل شدم، از جریان ترور مجید شریف واقفی و صمدیه لباف با خبر شدم. پخش این خبر در میان زندانیان سیاسی همه اخبار را تحت الشعاع قرار داده بود. هم مارکسیست‌ها و هم مذهبی‌ها، از این خبر شوکه شده بودند. در آغاز با ناباوری به اخبار مربوط به ترور شریف واقفی، که  طبعاٌ از کانال ساواک پخش می‌شد، گوش می‌دادیم. اما بتدریج روشن شد که این فاجعه حقیقت دارد. من و مارکسیست‌های دیگر سازمان مجاهدین در زندان اوین، اقدام مجاهدین مارکسیست در ترور مجید شریف واقفی و صمدیه لباف را محکوم کردیم، و هم‌چنین  اعلام کردیم که مارکسیست‌ها باید نام سازمان خود را تغییر دهند، و استفاده از نام و آرم سازمان مجاهدین خلق، حق مجاهدین مذهبی است. جریانات دیگر مارکسیست داخل زندان نیز، تا آنجا که من می‌دانم، عمدتاٌ این موضع را داشتند. هم‌چنین ما مارکسیست‌های مجاهد در زندان، رهبری مجاهدین مارکسیست و قبل از همه تقی شهرام را، مسئول درجه اول این  خط انحرافی دانسته، و ابراز امید واری می‌کردیم که یک جریان انتقادی از درون سازمان علیه این انحراف بوجود آید. ما این موضع را در زندان، به همه اعلام می‌کردیم . ازجمله خود من در صحبت با مسعود رجوی و موسی خیابانی، و افراد دیگری از مجاهدین مذهبی در زندان اوین، این موضع را اعلام کردم .    
 پس از این گزارش مختصر از مشاهدات خودم در رابطه با تحولات درونی مجاهدین، چند نکته را در رابطه با مباحثه رفقای فدایی ومجاهد در این نوارها قابل ذکر می‌دانم :
1-  همانطور که در مقدمه توضیح دادم، جریان مبارزه ایدئولوژیک در سازمان مجاهدین خلق، یک جریان اجتناب  ناپذیر بود که هم در بیرون زندان و هم در زندان اتفاق افتاد، و ناشی از نفوذ نیروهای مارکسیست از بیرون سازمان نبود. البته منظور این نیست که تاثیر آثار جریانات مارکسیستی و بویژه سازمان فدایی ـ ونه مداخله مستقیم  آنان ــ  در این روند نادیده گرفته شود. هم‌چنین بطور مشخص  در بیرون زندان، تقی شهرام در این عرصه پیشگام بود، و تحلیلی که از تاریخچه سازمان مجاهدین خلق و شکل گیری ایدئولوژی التقاطی، و  ساختار آموزشی  این سازمان، در بخشی از بیانیه اعلام مواضع ارایه می‌کند، حاکی از کار فشرده و جدی او در این عرصه است. جاری شدن این بحث در سازمان نیز یک امر طبیعی بود، و در واقع زمینه درونی آن بطور طبیعی وجود داشت.  اما اشکال کار در روش پیشبرد این مبارزه ایدئولوژیک بود.
به نظر من، زمانی که تقی شهرام  در مرکزیت اعلام می‌کند که مارکسیست شده، و بحث در مرکزیت شروع می‌شود و بعد از آن به مرکزیت سه شاخه می‌رسد، می باید در این موقع هرچه سریع‌تر، یک نشریه درونی سازمان داده می شد، تا بحث‌ها در سازمان جاری، و همه‌ی صداها برای همه، منعکس شود.  
ضمناٌ،  در شرایطی که اکثریت مرکزیت و مرکزیت سه شاخه سازمان مجاهدین خلق، مذهب را کنار گذاشته بودند، و روشن بود که در سطوح دیگر نیز این تقسیم بندی صورت می‌گیرد، باید این سئوال مهم که  رابطه این دو فراکسیون به چه صورت در می‌آید، طرح و در همان نشریه درونی و همزمان با ادامه مباحثات ایدئولوژیک، به بحث گذاشته می‌شد. به این ترتیب در پایان این مباحثات یا با توافق کامل  دو طرف، و برمبنای حقوق برابر، هر دو بخش مارکسیستی ومذهبی در یک سازمان واحد فعالیت می‌کردند، یا در صورت عدم توافق، به صورت دو سازمان جداگانه، ادامه کار می‌دادند. تصور من این است که اگر سلطه طلبی بخش مارکسیستی سازمان نبود، به شرط آنکه حقوق برابر دو بخش رعایت می‌شد، حداقل برای یک دوره امکان فعالیت مشترک وجود داشت. مثلاٌ به این شکل که مارکسیست‌ها آرم جداگانه‌ای ازجمله حتا همان آرم، اما بدون آیه را، انتخاب می‌کردند و آرم با آیه نیز برای مذهبی‌ها باقی میماند، و در اعلامیه های مشترک، هر دو آرم را چاپ می‌کردند و در انتشارات یا عملیات مستقل هر کدام آرم خود را می‌زدند. این روال را در سطح جامعه نیز به صورت علنی مطرح و توضیح می‌دادند. به نظر من حداقل برای یک دور، این راه حل شاید  کمتر تنش‌زا بود.  سپس در مرحله بعدی بخش مارکسیست می‌توانست با  چشم انداز وحدت، بحث با چریک‌های فدایی خلق  را شروع کند و اگر مباحثات به نتیجه مثبت رسید،  که مشکل نام  و آرم سازمان  مجاهدین خلق  بطور طبیعی حل می‌شد و اگر نه  در مرحله بعد  با گام‌های سنجیده، دو بخش مارکسیست و مذهبی سازمان مجاهدین خلق از هم جدا شده و بخش مارکسیست با نام و آرم جدید، به فعالیت خود ادامه می‌داد. همان کاری که بعدها، پس از به اصطلاح مرگ سهراب، سازمان پیکار انجام داد.
 اما متاسفانه همانطور که در بیانیه اعلام مواضع تشریح شده، و در این نوارها نیز شهرام توضیح میدهد،  از نظر او سازمان مجاهدین خلق جام جمی بود که در گذشته التقاط آن  با مارکسیسم، دارای دستآوردهای مثبت بود واکنون در این مرحله مارکسیست شدن آن  به معنای ضربه قاطع به خرده بورژواری در حال تجزیه،  و اعلان حقانیت مارکسیسم در سطح جامعه، و یک دستاورد تاریخی برای پرولتاریاست !!. علاوه براین  بنا بر تحلیل شهرام، ایدئولوژی التقاطی مجاهدین در آن شرایط، به یک جریان انحرافی و مزاحم تبدیل شده بود. البته  همانطور که من قبلا توضیح دادم، حداقل تا شهریور 53 که من هنوز دستگیر نشده و شاهد قضایا بودم، با این که اکثریت کمیته مرکزی و اکثریت مرکزیت سه شاخه سازمان مارکسیست شده بودند، هنوز هیچ‌گونه  طرحی برای تصفیه مذهبی‌ها وجود نداشت. بالعکس، مناسبات آنها، حداقل در شاخه ما کاملا صمیمانه بود و خوش خیالی چنان حاکم بود که  حتی  این سئوال که  سرانجام مناسبات این دو گرایش در سازمان چه خواهد شد، برای ما مطرح نشده بود. اما بر طبق  اظهارات صریح شهرام در این نوارها، معلوم است که مدتی بعد  مارکسیست‌ها چون اکثریت شده بودند، سازمان را متعلق به خودشان می‌دانستند و با توجه به تحلیل شهرام در این نوار، که ایدئولوژی التقاطی را یک جریان انحرافی معرفی می‌کند، طبعاٌ به هر طریق از متشکل شدن آن بخش سازمان  که بر مذهب خود پای بند بودند، ممانعت می‌کردند. و از آنجا که اهرم‌های تشکیلاتی را در دست داشتند، هر طور که می‌خواستند، اعضا را جا به جا کرده، هرکه را که مقاومت می‌کرد، خلع مسئولیت  و به کار کارگری می‌فرستادند. از این رو، وقتی مجید شریف واقفی بالاجبار برای متشکل کردن مجاهدین مذهبی تماس‌هایی  بدون اطلاع رهبری مارکسیست سازمان  می‌گیرد، آن‌ها به جای آنکه  با آشکار شدن تمایل مجاهدین مذهبی، به ایجاد تشکل جداگانه، این حق را برسمیت بشناسند، با کمال تعجب اقدام او را خیانت می‌نامند، و تصمیم به اعدام او می‌گیرند. تقی شهرام در بیانیه اعلام مواضع ایدئولوژیک در بخش "مبارزه ایدئولوژیک و مراحل مختلف آن " صفحه 6،  در سه پاراگراف، به اصطلاح  موارد  جرم مجید شریف واقفی  را برشمرده است. هسته این کیفر خواست علیه مجید  در پاراگراف2 چنین بیان شده است: " او که تا دیروز چون ماری افسرده از زخم‌های شمشیر تیز مبارزه ایدئولوژیک نیش‌های مسموم و زهر آگین خود را در پس ده‌ها انتقاد از خود و .....پنهان کرده بود، یکباره به تکاپو افتاد. با چند تن از عناصر متزلزل و کسانی که در همان مراحل اول مبارزه ایدئولوژیک تصفیه شده بودند، تماس برقرار کرد و در صدد بر آمد برای خود دار و دسته ای  تهیه ببیند ....... ". هر آدم منصفی از این گزارش صریح خود شهرام  به روشنی می فهمد، که از نگاه رهبری بخش مارکسیست سازمان،  گناه بزرگ مجید شریف واقفی و برخی دیگر از مجاهدین مذهبی، این بود که هم‌چنان بر ایدئولوژی مذهبی مجاهدین پای بند بوده و  می‌خواستند  سازمان مستقل خودشان را داشته باشند. طبعاٌ مجاهدین مارکسیست که هم در این نوارها  و هم در بیانیه اعلام مواضع، مدعی هستند که به نیروهای مبارز مذهبی کمک هم می‌کنند، وقتی این گرایش را در مجید  و یاران قدیمی دیگر خود می‌بینند، اگر دراین گفتار صادق بودند، باید به مذهبی‌های مجاهد امکان می‌دادند که صدای خود را به همه اعضای تشکیلات برسانند و دیگران نیز از وجود آنها مطلع شده وهر کس که می‌خواهد، در کنار آنها قرار گیرد.
اما چه چیز باعث می‌شود که چشمان آنها در برابردیدن این حقیقت ساده نابینا شود، و حق بدیهی و دموکراتیک مجاهدین مذهبی برای تشکل مستقل نادیده گرفته شود؟ به نظر من، پاسخ روشن است : مصادره سازمان!  همه آن داستان سرایی‌ها در باره تحول تاریخی سازمان مجاهدین خلق، با هر اهمیتی که برای خود این مارکسیست ها داشته باشد، تجربه محدودی است که تنها در قامت واقعی آن باید اندازه گیری شود، نه این که حجابی برای پوشاندن انگیزه غیر دموکراتیک و غیر کمونیستی  مصادره سازمان مجاهدین خلق باشد.  اما از آنجا که شهرام این انگیزه اصلی ــ یعنی مصادره سازمان ــ  را پنهان می‌کند مرتب به تناقض گویی می‌افتد. از یک‌سو سازمان را از مجموعه اعضای آن انتزاع می‌کند، و50 در صد اعضای آن را  که عمدتاٌ به دلیل مذهبی ماندن - یا به هر دلیل دیگر- تصفیه کرده‌اند، نادیده می‌گیرد و به اعتبار50 درصد دیگر که مارکسیست شده‌اند برای سازمان، ماهیت مارکسیستی قایل می‌شود. در این باره از شهرام باید پرسید، اگر نه حتی  50 درصد  بلکه  اقلیتی کمتر از 50 درصد در این سازمان، هنوز مذهبی مانده باشند، در کجای این ماهیت به اصطلاح  مارکسیستی، حق  احراز هویت  دارند؟ یا باز تناقض دیگر: شهرام در این نوارها از یکسو می‌گوید که ما به نیروهای مبارز مذهبی کمک می‌کنیم، اما از سوی دیگر می‌گوید، که آنها کار درستی کردند که  با مارکسیست کردن سازمان مجاهدین، به حیات این ایدئولوژی التقاطی انحرافی پایان دادند. و مثال می‌آورد که چگونه نیروهای جدید مذهبی، مثل گروه مهدویون، دیگر دنبال ایدئولوژی التقاطی نیستند و خالص مذهبی هستند. اجرای عملی این سخن این است که باید از امثال مجید شریف واقفی که طبق همان ایدئولوژی التقاطی، معتقد به همکاری با مارکسیست‌ها هستند، حق تشکل ــ و بالاتر از آن حق حیات ــ را گرفت اما به گروه‌های مذهبی خالص نظیر مهدویون، که دنباله طبیعی جریاناتی نظیر فدائیان اسلام هستند، به صرف مبارزه با رژیم شاه،  و صرف نظر از اهداف ارتجاعی آنها، کمک کرد. این درحالی است که در واقع  هیچ زمینه‌ای برای همکاری با این نیروهای مذهبی ضد کمونیست،  وجود ندارد و خود شهرام هم چنین قصدی ندارد. پس در عمل، نیروهای مذهبی که شهرام در این نوار اظهار می‌کند که سازمانش به آنها کمک می‌کند، چه کسانی هستند؟ اکنون روشن است که آنها  عناصری از مجاهدین مذهبی نظیر محمد اکبری بودند که در ضربه سال50 سازمان مجاهدین خلق دستگیر، و در اواخر 53 از زندان آزاد شده، و با آنکه به همان ایدئولوژی التقاطی باور داشتند، ولی ساده دلانه گزارش نادرست مارکسیست‌ها را درباره خیانت مجید شریف واقفی پذیرفته و ادعایی هم در باره نام سازمان نداشتند. پس از نظر شهرام کمک به این دسته از مذهبی‌ها که ایدئولوژی التقاطی دارند اما مدعی  نام مجاهدین نیستند، خطری ندارد. به این ترتیب در عمل همه بافته‌های قبلی درباره خطر ایدئولوژی التقاطی مجاهدین، فراموش می‌شود. بنابراین کاملا روشن است که همه آن کراماتی که شهرام با همه تناقض گوئی‌ها، برای مارکسیست کردن سازمان مجاهدین بر می‌شمارد، برای پوشاندن اقدام غیر کمونیستی مصادره  سازمان مجاهدین است. انگیزه این مصادره غیر انسانی نیز، ریشه در بت واره گی سازمان دارد. یک بیماری پایدار و خطرناک که در فرقه‌های ایدئولوژیک، چه مذهبی، چه مدعی مارکسیست، موجود است و در شرایط مساعد، فاجعه می آفریند. همه ما که کار سازمانی کرده‌ایم، اگر درک  تشکیلاتی آن دوره‌مان را جدا نقد کرده باشیم، به روشنی می‌دانیم که در درک نادرست از کار جمعی که در آن بر فراز مناسبات انسانی، و در برابر اعضا و مقدم
برآن، طلسم بت واره گی سازمان خدایی می‌کند، چگونه دستور سازمانی یا دستور حزبی هم‌چون آیه آسمانی، جلوه گر می‌شود. فرد، جدا از آنکه چه اعتقادی دارد، باید طوطی وار، یا بهتر است بگویم، بنده وار، نظر سازمان را بپذیرد و حتی آنچه را که قبول ندارد، تبلیغ و اجرا کند. ما بعدها شکل افراطی و تراژیک‌تر این پدیده را، در سازمان مجاهدین خلق مذهبی در دوره پس از انقلاب، و به رهبری مسعود رجوی در زمانی که به اصطلاح ارتش آزادی بخش مجاهدین در عراق مستقر بود، در انقلاب ایدئولوژیک مجاهدین، که  با ازدواج مسعود رجوی با مریم عضدانلو، همسر مهدی ابریشم‌چی آغاز شد، دیدیم که چگونه همه اعضا یا باید این به اصطلاح انقلاب ایدئولوژک را تایید و در برابر نبوغ رهبرکرنش می‌کردند، یا  خلع مسئولیت می‌شدند. و باز همین‌طور درانقلاب ایدئولوژیک بعدی مسعود رجوی، که همه اعضا، وادار به طلاق همسرانشان شدند. به این ترتیب در  فرقه مجاهدین رجوی، دیگر حتا ازدواج وطلاق نیز، در ردیف مناسک تشکیلاتی در آمده بود.  و باز نمونه دیگری از قدرت مخرب این بت وارگی سازمان را در رویداد فاجعه 4 بهمن سال 1364در سازمان اقلیت در منطقه کردستان عراق شاهد بودیم، که چگونه دو بخش سازمان اقلیت که به ایدئولوژی واحدی نیز خود را پای بند می‌دانستند، به دلیل پاره‌ای از اختلافات که در یک سازمان حقیقتاٌ  کمونیستی کاملا طبیعی است، برای آنکه تنها خود بنام سازمان سخن گویند، به سوی هم  شلیک می‌کنند و در این فاجعه خونین 11 نفر کشته و زخمی می‌شوند.
 
 2- موضع رفقا حمید اشرف و بهروز ارمغانی در این رابطه که آیا بهتر نبود رفقای مجاهد که مارکسیست شده‌اند نام سازمان را به مجاهدین مذهبی واگذار می‌کردند وخود نام دیگری بر می‌گزیدند، موضع  درستی بود . اما متاسفانه رفقای فدایی به سادگی از کنار این مساله می‌گذرند. و نکته مهم‌تر این‌که دراین نوار با این‌که رفقا حمید اشرف و بهروز ارمغانی مقاومت ایدئولوژیک مذهبی‌ها را به قول خودشان با توجه به مواضع خرده بورژوایی آنان طبیعی می‌دانند و بطور غیر مستقیم تصفیه آنان را نادرست ارزیابی می‌کنند، روشن نیست که چرا هیچ مکثی روی  ترور مجید شریف واقفی و صمدیه لباف نمی‌کنند. و مهم‌تر این‌که چرا در شرایطی که این جریان در سطح جامعه منعکس است، تصمیم نمی‌گیرند که در باره این جریان، هم نحوه پیشبرد مبارزه ایدئولوژیک و هم تصفیه خونین دو تن از مجاهدین مذهبی، اعلامیه صادر کرده و موضع‌گیری کنند. البته من لزوم موضع‌گیری سازمان چریک‌های فدایی خلق در این باره را از زاویه خوش آمد اقشار خرده بورژوایی نمی‌گویم، بلکه به لحاظ محکوم کردن یک پروسه غیر دموکراتیک برای مصادره حقوق مجاهدین مذهبی و مهم‌تر از آن  ترورجنایت‌کارانه دو تن از مجاهدین مذهبی در انظار عمومی همه مردم می‌گویم . شاید اگر چریک‌های فدایی با این سادگی و سطحی‌نگری از کنار این مساله نمی‌گذشتند، جریان انتقادی در مجاهدین مارکسیست که بعدها توسط پیکار انجام شد، تسریع می‌گردید. متاسفانه به دلیل دیکتاتوری و خفقان، صدای مخالفت مجاهدین مارکسیست داخل زندان و سایر مارکسیست‌های زندان نیز نمی‌توانست به بیرون انتقال یابد و مبارزه با این انحراف زودتر به نتیجه رسد.

3- یک نکته که در جریان بحث حمید اشرف و تقی شهرام مطرح شده، بحث درباره خرده بورژازی سنتی است. حمید اشرف در نوار سوم قسمت اول در جایی چنین می‌گوید :
" خرده بورژوازی به اصطلاح جدید که بر اساس بورژوازی کمپرادور و منافع وابستگی به امپریالیسم به وجود می آید، که اصلا مبارز نیست. خرده بورژوازی مبارز در ایران خرده بورژوازی سنتیه، و اینها هم طبعاٌ پیشگاماشون با توجه به اوضاع و احوال جهانی، نمی تونن دربست نظرات به اصطلاح مخالف و علم مخالفت با مارکسیسم بلند کنند. طبعاٌ به شکلی می‌پذیرند و حتی این یه مقدار پایه‌های عینی طبقه شون هم هست. چون خرده بورژوازی سنتی، بخش‌های پائینی‌اش به پرولتاریا نزدیک میشه و زمینه‌های اجتماعی هم داره ...."
هرچند این توضیح حمید اشرف حتی  به لحاظ نظری هم نادرست است که مبارزه یک بخش از خرده بورژوازی را با دشمن مشترک طبقه کارگر، جدا از شعارها و جهت گیری آن خود بخود مترقی ارزیابی کرده  و آن را متحد بالفعل طبقه کارگر می بیند، اما، علاوه براین، اکنون که پس از 35 سال به این نظرات رجوع می‌کنیم و  در کشور خودمان، استفاده ولایت فقیه را از سنت گرایی بخش‌های از خرده بورژوازی و ایجاد یک جنبش توده‌ای ارتجاعی را با تکیه  بر سازماندهی این بخش از خرده بورژوازی و بخش‌های گسترده‌ای از نیرو‌های حاشیه تولید جامعه را به یاد می‌آوریم، آسان‌تر می‌توانیم ساده‌انگاری جنبش چریکی را در این باره نظاره کنیم. ساده‌انگاری که، در زمانِ روبرو شدن با جنبش ارتجاعی خمینی، مورد بهره برداری حزب توده  در تزریق استراتژی تسلیم طلبانه‌اش به بخش بزرگی از سازمان فدایی قرار گرفت.  همین‌طور در این بخش از سخنان حمید اشرف هر چند که به طور مشخص از اقشار خرده بورژوازی جدید که مورد نظر است، صحبت نمی‌شود، اما با توجه به این‌که در نظررایج آن موقع میان مارکسیست‌های کشور ما، بخش گسترده ای از طبقه کارگر که در بخش خدمات مشغول به کار بود، نظیر معلمان، پرستاران، کارکنان بخش‌های رو به گسترش خدمات شهری و روستایی، که با گسترش مناسبات سرمایه‌داری به سرعت افزایش می‌یافت، به غلط در ردیف خرده بورژوازی جدید رده بندی میشد. این حکم حمید اشرف که "خرده بورژوازی به اصطلاح جدید که بر اساس بورژوازی کمپرادور و منافع وابستگی به امپریالیسم به وجود میاد که  اصلاٌ مبارز نیست"، نشان می‌دهد که چگونه هردو سازمان چریکی نه تنها از درک کار کمونیستی سازمان‌گرانه در میان کارگران کارخانه‌ای بر اساس جنبش‌های خودانگیخته آنان دور بودند، بلکه از توجه به مبارزات  بخش‌های جدید طبقه کارگر که در بیرون از کارخانه‌ها رو به گسترش بود نیز غافل بودند.
4 ــ موضوع وحدت دو سازمان و در کنار آن مقوله جبهه، موضوع  مهم دیگری است که در بحث دو سازمان مطرح است و به یک لحاظ  هدف مرکزی این مباحثات است. به نظر من روش پیش‌برد بحث وحدت دو سازمان و درک آنها از وحدت، درس‌های خوبی برای ما دارد. نکته اول اینکه  متاسفانه پس از حدود چهار سال و نیم  بعد از آغاز مبارزه مسلحانه، در این نوارها، هیچ نقدی از این تاکتیک و صحبتی از مبارزه خود کارگران  و ارتباط این تاکتیک با مبارزه واقعی کارگران دیده نمیشود.  نکته دوم اینکه دو سازمان، بحث وحدت را به شکل درونی دنبال می‌کنند. در حالیکه  جدا ازجنبه‌های امنیتی، وجه سیاسی وحدت، می‌توانست در سطح علنی مطرح شود و مشارکت نیروهای دیگر را نیز در این بحث جلب کند. جالب این‌که گویا در همان زمان سازمان فدایی با گروه اتحاد کمونیستی که بعدها به سازمان وحدت کمونیستی تبدیل شد نیز درحال مباحثه بود تا در صورت توافق، این گروه در سازمان فدایی ادغام شود. اما این مذاکره نیز نه تنها علنی نیست بلکه حتی با سازمان مجاهدین هم در این نوارها مطرح نمی‌شود. تنها حمید اشرف در آنجا که در باره نیروهای خارج کشور بحث می‌شود نقد خود را درباره گروه اتحاد کمونیستی که در جبهه ملی بخش خاورمیانه فعالیت می‌کرد ،به اختصار در رابطه با نظرات این گروه درباره نقد از استالین، نقد اندیشه مائوتسه تونگ، و تحلیل از تاریخ ایران خلاصه وار ذکر می‌کند و البته بدون آنکه به مذاکرات جدی دو طرف اشاره کند.
اما درباره جوهر بحث وحدت، گره اصلی که در این مذاکرات موجود است این درک عمیقاٌ فرقه‌گرایانه از وحدت است که پایه وحدت را بر سه پایه: طبقه، نظریه پیش آهنگ و یک سازمان پیش آهنگ، قرار میدهد. اندیشه‌ای که در نهایت هم‌چون  کشورهای سوسیالیستی واقعاٌ موجود  به شکل حزب واحد طبقه کارگر، مخالف پلورآلیزم  و مبتنی بر تک صدایی بروز پیدا می‌کند. جالب این جاست که در هر دو سازمان نیز، اولا در رهبری هر یک از آنها تنها یک نظر وجود دارد، ثانیا در سطوح بعدی دو تشکیلات نیز گویا همه دارای نظری واحدند. با این درک از وحدت قابل پیش بینی است که یا باید یکی از دو سازمان نظر دیگری را بپذیرد و دوباره سازمان تک صدایی احیا شود و یا اینکه دو سازمان از هم فاصله می‌گیرند و به مبارزه ایدئولوژیک غیر رفیقانه با یکدیگر می پردازند. که در رابطه با این دو سازمان چنین شد و در مهر ماه سال 57  که در درون مجاهدین مارکسیست، جریان انتقادی درباره مشی مسلحانه و نیز نقد برخورد نادرست با مجاهدین مذهبی و تصمیم به تغییر نام سازمان غالب شد، در اطلاعیه بخش مارکسیستی سازمان مجاهدین خلق با اشاره به موضوع مناسبات با سازمان فدایی چنین آمده است  :  
 " ما مسئوليت تيرگی، به بن بست رسيدن و بحرانی شدن روابط دو سازمان را، بخصوص بعد از ضربات وارد بر رفقای فدائی در سال ۵۵ ، بطور عمده بعهده می گيريم ، در عين حال که تاثير انحرافات سکتاريستی ناشی از مشی غير پرولتری خود اين رفقا را هم مشخصا در پروسه روابط دو سازمان در نظر گرفته و بررسی تحليلی و بيشتر اين مساله را وظيفه هر دو سازمان مي‌دانيم".
همین پدیده اما به شکل خفیف‌تر در جریان مباحثه سازمان فدایی با گروه اتحادیه کمونیستی پیش آمد که پروسه ادغام به بن‌بست رسید واسناد آن در سایت وحدت کمونیستی موجود است.
حال که به همت سردبیر نشریه آرش، پس از گذشت 35 سال از این مذاکرات، که به دلیل شرایط دیکتاتوری شاهانه، در پشت پرده و تحت پیگردهای شدید ساواک انجام می‌گرفت، جمعی متنوع از کسانی که به شکلی در آن سال‌ها در مبارزات آن دوره مشارکت داشتند به یادآوری مبارزه دشوار این رزمندگان راه آزادی و سوسیالیسم می پردازند، مفید می دانم که بر این نکته تاکید کنم: اولاٌ وحدت نیروهای  چپ بدون بستر جنبش خودانگیخته  نیروی کار و زحمت و پاسخ گویی به الزامات سیاسی و تئوریک که این مبارزه واقعی مطرح می‌کند و طبعاٌ با مشارکت جمعی همین نیرو پاسخ می‌گیرد، معنایی ندارد. پراتیک پیش آهنگ جدا و مستفل از جنبش‌های اجتماعی، کمونیست‌ها را به بیراهه می‌برد و میدان را برای پیروزی گفتمان‌های غیر سوسیالیستی باز می‌گذارد. همانطور که در انقلاب بهمن شاهد بودیم، سازمان های مسلح چپ که خود را  پیش آهنگ خلق می پنداشتند، در دریای جنبش میلیونی خلق که زیر پرچم خمینی گرد آمده بودند، تنها  از ارتباطی ناچیز و شکننده با کارگران و زحمتکشان جامعه برخوردار شدند.
 خالق اشکال مبارزه و تشکل، جنبش واقعی، خود کارگران و زحمتکشان است و کمونیست‌ها با مشارکت در این جنبش است که می‌توانند و باید نقش خود را در همبستگی با فعالین جنبش برای تقویت همبستگی، تقویت آگاهی، تقویت تشکل وگسترش مشارکت توده فعال در جنبش، ایفا کنند. پذیرش تنوع و پلورالیزم در مسیر مبارزه برای آزادی و سوسیالیسم، شرط تقویت همبستگی و وحدت در این مبارزه گسترده است.         
 ژانویه 2011