دفترهاى زندان 7

توجه، باز شدن در یك پنجره جدید. چاپ


محمد تقى شهرام
دفترهاى زندان
يادداشت ها و تأملات در زندان هاى جمهورى اسلامى ايران
دفتر هفتم و پايانى
در اين دفتر: شكست هاى جنبش كارگرى و سوسياليستى را چگونه بايد تحليل كرد؟ درك غير علمى، سطحى و مذهبى گونه در مقابل درك و تحليل ماركسيستى قرار مى گيرد. [پس از بحثى مفصل مى نويسد:]« ممكن است در نظر اول اين طور درك شود كه گويا نويسندهء اين سطور اساساٌ اعتقادى به نقش شخصيت در تاريخ نداشته و نوعى جبريت مطلق  Déterminisme كور را تبليغ مى كند. اگر فرصتى بود ... به موضوع حاد و حساس ديگرى يعنى موضوع جبر و اختيار، ارائه خواهم داد؛  ولى پيشاپش و در يك كلام اعلام مى كنم كه اين نگرش به هيچ وجه با موضع شناخته شدهء ماركسيسم درباره نقش "شخصيت در تاريخ"  كه در برخى آثار ماركس و همين طور اثر معروف پلخانف به همين نام مندرج است تناقض و تنافرى نداشته و در انطباق كامل با آن مى باشد».... «چپ اصيل مى بايست ضمن توجه و تمركز شديد خود روى مبارزهء  طبقه كارگر سعى كند مبارزهء دمكراتيك خود را هر چه بيشتر از كانال مسائل و منافع اين طبقه انجام دهد، در عين آنكه طبيعتاٌ هيچ گاه نبايد نسبت به حمايت ــ نه دنباله روى و تبيعيت ــ متناسب از نيروهاى دمكرات خرده بورژوازى در مقابل نيروهاى مرتجع ترديد نشان بدهد. البته اين صحبت حرف  تازه و جديدى در بر ندارد، اما فقط هشدارى است كه همواره بايد حداقل از نظر تئوريك آن را فراموش ننمود هر چند كه هنر اصلى و به همان قياس مشكل اصلى كار، در پياده كردن عملى اين اصول و تشخيص صحيح اين موارد در جريان زندگى و عمل سياسى روز است. واقعاً يك بار چشيدن طعم تلخ خطا و شكست در دوره رژيم شاه بايد براى هفت پشت كمونيست ها كافى باشد تا ديگر باره، اين چنين نيروهاى با ارزش و قليل خود را به جاى آنكه صرف راه آگاهى و تشكل طبقه كارگر نمايند به هرزگاه سياست ها و ديوانگى هاى ماجراجويانه خرده بورژوازى انقلابى نكشانند»... « من بايد نشان بدهم وقتى بزرگترين مقام مسؤول مملكتى كارگران و زحمتكشان جامعه را ضد انقلاب مى نامد، وقتى امروز جهت اصلى مبارزهء طبقات حاكم از سمت امپريالسيم و دست نشاندگانش به سمت نيروهاى انقلابى مخالف خود و يا به سمت مردمى برگشته است كه به انحاء گوناگون طالب تحقق و به رسميت شناخته شدن اهداف اوليه انقلاب هستند، طبيعى است كه چنين دادگاهى هم با اين مشخصات تشكيل گردد».
 

دفترهای زندان همراه با جریان دادگاه و ضمیمه های دیگر در یک کتاب منتشر خواهد شد.
شنبه ۲۰ مرداد ۱۳۵۸ ساعت ۱۰ صبح
مطلب روز يك شنبه را كه قرار بود روز بعد تمام كنم، به خاطر اشاره به چند حادثهء جزئى در گوشه و كنار محبس به تأخير انداختيم. اما اين حوادث جزئى آنقدر ادامه دار بود كه هفته تمام بشود!
ما در قسمت اول چگونگى و چراىى بروز اين خطا ها و شكست ها را به نحو بسيار فشرده و فرمول وارى توضيح داديم و نتيجه گرفتيم كه در بررسى چراىى قضيه، در بررسى چراىى وقوع يك يا يك سلسله خطا و شكست، نمى توان علت اساسى را به نيروهاى " آگاه" عمل كنندهء آنان، يعنى سازمان ها و گروه هاى سياسى كمونيستى كه در طى اين دوره ها ظاهر شده اند نسبت داد.
تنها يك بررسى انتقادى از ديدگاه ماترياليستى از شرايط اجتماعى، اقتصادى، تاريخى و فرهنگى جامعه و طبقات در دورهء وقوع آن پديده است كه مى تواند علل واقعى بروز آن پديده و در نتيجه درس هاى واقعاً سياسى و تئوريك حاصل از اين بررسى انتقادى را معين سازد و ما را به جاى يك برخورد  مذهبى گون و اخلاقى با تاريخ، با هسته و علت واقعى بروز پديده ها آشنا سازد. بارى اكنون سعى مى كنم ايرادات مقدّر آن را نسبت به چنين نحوهء نگرشى حدس بزنم و تا آنجا كه تواناىى محدودم اجازه مى دهد بازهم به طور فشرده در مقام پاسخگوىى برآيم. خوب، فكر مى كنم سؤالى كه مدت هاست در ذهن خواننده مطرح شده و براى طرح آن مدت هاست بردبارى و شكيباىى نشان مى دهد، اين باشد كه پس، خطاها و اشتباهات اين گروه ها و سازمان ها كه به هر حال بر روى محمل آگاهى و اراده حركت مى كنند نه بدنبال يك قضا و قدر كور، چه مى شود؟ آيا آنها بالاخره مسؤول اعمال و افكار و نظريات خود هستند يا خير؟ آيا آنها به عنوان يك گروه و يا سازمان كمونيستى كه به هر حال با ابزار و بينش علمى مجهزند مى توانسته اند در چارچوب مقتضيات و ضروريات اجتماعى دورهء خود بر جامعه و تاريخ خود تأثير بگذارند يا خير؟ و اگر آنها قادر به اين تأثير گذارى بوده اند، آيا به معناى آن نبوده كه آنان داراى اختيار و قدرت انتخاب بوده ولاجرم در قبال خطاها و شكست هايشان مسؤول و مقصرند؟
در غير اين صورت، يعنى اگر حقيقتا مسؤوليت و تقصيرى در قبال كارها و خطاها وجود ندارد، پس چه تفاوتى موجود است بين عملكرد جريان خود به خودى تاريخ و جامعه، و نقش عنصر آگاه؟ آيا بهتر نيست كه ديگر بى جهت دربارهء نقش عنصر آگاه به درازگوىى نپردازيم و همه چيز را تابع جبر محيط و مقتضيات اجتماعى و اقتصادى بدانيم و خود را براى هميشه از قيد و بند هر گونه تفكر و انديشه و يا كوشش براى تأثير گذارى آگاهانه بر محيط و بر همين شرايط اجتماعى- اقتصادى- فرهنگى خلاص نماييم؟
وقتى احزاب رفرميست بين الملل دوم در جريان سازش با بورژوازى خودى، انقلاب پرولترى را با استناد پايين بودن سطح تكامل نيروهاى مولده از دستور خارج كردند، استالين در تقبيح سازش و رفرميسم آنان اين بهانه را تئورى اكونوميستى نيروهاى مولده ناميد. و با اين حكم، آنان و برهان اكونوميستى آنان را به محاكمه كشيد كه پس، نقش احزاب چه شد؟ و اينك آيا نبايد پرسيد: پس، نقش گروه ها و سازمان هاى آگاه كمونيستى در اين ميان به كجا رفته است؟ آيا چنين برخورد تبرئه كننده اى با اشتباهات و خطاهاى احزاب و متقابلا تاكيد بر روى نقش تعيين كنندهء حركت جبرى و خود به خودى طبقات و نيروهاى كور اجتماع، نوعى توسل مجدد به تئورى اكونوميستى نيروهاى مولده، منتهى در پهنهء تاريخ و توجيه و حتى تشويق سپر انداختن در مقابل جريان خود به خودى حوادث نيست؟
فكر مى كنم گلوله باران سؤالات هنوز ادامه داشته باشد، اما اگر لحظه اى آتش بس بدهيد، شايد گفتگوهاى صلح آميز طرفين بتواند به يك معاهده صلح منجر شود!
نخست اجازه بدهيد دو موضوع را از هم تفكيك كنيم: آنچه كه اتفاق افتاده و متعلق به گذشته است، و آنچه كه هنوز اتفاق نيفتاده و يا در شرف وقوع و اتفاق است. بررسى اين دو موضوع مستقيما به بررسى دو مقولهء كاملا متفاوت ــ هر چند مرتبط به هم ــ منجر مى شود. يكى پهنهء تاريخ كه تحليل و بررسى علمى از يك واقعه يا جريان سياسى، اجتماعى و... متعلق به گذشته را در بر مى گيرد؛ و ديگرى پهنهء وظايف و مسؤوليت هاى كنونى، كه تاكتيك و خط مشى زندهء روز يا آيندهء نزديك را شامل مى شود. به عنوان مثال، يك مرحله و يك جنبهء اساسى از انقلاب ايران كه هدف واژگونى نظام سلطنتى را دنبال مى كرد، بالاخره در ۲۲ بهمن ماه ۱۳۵۷ به انتها رسيد. اين واقعه اى است كه ديگر در روز ۲۳ بهمن متعلق به گذشته محسوب مى شود. در اين پروسه كه شايد بنا به اعتبارى بتوان زمانى معادل عمر رژيم پهلوى براى آن قايل شد و حداقل مى توان شكل عمومى و بارز آن را از سال هاى ۱۳۳۲، بُعد و شكل حاد و قهرآميز آن را از سال هاى ۱۳۴۲ به بعد دانست. احزاب و گروه ها و عناصر بى شمار و گوناگونى با ايدئولوژى ها و برنامه هاى گوناگون سياسى ـ اقتصادى شركت داشتند و همهء ما مى دانيم و يا لااقل به طور كلى در تاريخ مضبوط است كه هر كدام در اين پروسه چه مواضعى اتخاذ كردند، چه نقشى ايفا نمودند و چه تأثيرى باقى گذاردند. همه اين ها درست روز ۲۳ بهمن ديگر مربوط بود به مقولهء تاريخ و گذشته. از ۲۳ بهمن، انقلاب وارد مرحله تازه اى شد. در اين مرحله اساسا اين گسترش و تعميق مبارزهء ضد امپرياليستى، توسعه، تعميق و تحكيم دموكراسى در معناى هرچه توده اى تر آن است كه هدف اين مرحله از انقلاب و مضمون كار و فعاليت كنونى و آيندهء نزديك سازمان ها و احزاب آگاه را تشكيل مى دهد.
بررسى آن بخش از وظايف و خط مشى هاى ضد سلطنتى و ضد ديكتاتورى سلطنتى احزاب و گروه هاى مبارز و آگاه كه در گذشته جريان داشته است، اينك در حيطهء تاريخ قرار گرفته است، در حالى كه وظايف مربوط به تحقق دموكراسى توده اى و نابودى سلطهء امپرياليسم و استقرار سوسياليسم در حيطهء امر زندهء روز و آينده، در حيطهء تاكتيك و خط مشى زندهء روز قرار مى گيرد. اينك هر گروه و هر حزب مترقى و دموكراتى متناسب با پايگاه اجتماعى خويش، متناسب با ايدئولوژى و جهانبينى خويش، خط مشى و برنامهء خاصى را براى اين دوره از وظايف خويش در پيش مى گيرد كه بررسى انتقادى از آن و همين طور نتايج عملى حاصله از اين انتقاد، به كلى با بررسى و شيوهء تحقيق و انتقاد دربارهء آنچه كه همان حزب و گروه در گذشته انجام داده ــ مخصوصا در اين مقايسه منظور گروه ها و احزاب چپ هستند ــ و نتايج و درس هاىى كه مى توان از اين بررسى تاريخى ( تاريخى، به معناى مربوط به تاريخ) گرفت، متفاوت است.
موضوع اين كه ما در گذشته چه كرديم و عليرغم ميل و خواست و نامگذارى و مقصود باطنى ما و آنچه كه انجام داديم، نام و ماهيت سياسى و اجتماعيش چه بود، و اين كه چرا دست به چنين عملى زديم و فلان تاكتيك و خط مشى را انتخاب كرديم و اين كه فلان واقعه يا حادثهء مربوط گذشته ماهيتش چه بود و چرا به وقوع پيوست، هم مقوله اش يعنى تاريخ و هم، لاجرم، شيوهء تحقيق و بررسى اش به كلى با مقولهء آنچه كه داريم انجام مى دهيم و يا بايد انجام بدهيم، تفاوت دارد. ما وقتى به گذشته، يعنى به تاريخ مى نگريم، داده هاى بسيار زيادى براى تبيين و توضيح هر واقعه در مقابل خود مى يابيم كه به هيچ وجه در زمان وقوع همان واقعه، معلوم و مشهود نبودند. ما وقتى به تاريخ و يا به عبارت خلاصه تر، به يك واقعه يا جريان اتفاق افتاده در گذشته فكر مى كنيم، حداقل اش اين است كه خود آن واقعه، خود واقعيت مجسم آن جريان، با همهء خصوصيات و مشخصاتش موجود و ثبت است و به نحو غير قابل انكار و غير قابل تغييرى هم ثبت و موجود است و كار ما به عنوان يك محقق يا تحليل گر تاريخ اين است كه مجموعهء آن علل و عواملى را كه به بروز و وقوع آن حادثه و آن جريان منجر شده است، به نحوى علمى از يك ديدگاه مادى، كشف و روشن نماييم. براى اين كار، ما نه تنها آن واقعه و آن جريان مربوط به گذشته را بطور ناب و خُلص در دست داريم، بلكه همچنين بسيارى از حوادث و شرايط پيرامون آن را هم  در دست داريم و باز هم علاوه بر همه اين ها از نمونه هاى مشابه تاريخى آن در جامعهء خودمان يا در جوامع ديگر مطلع هستيم و با همه اين معلومات است كه ما به قضاوت درباره آن حادثه و تحليل ماهيت و نقش و اثر سياسى و اجتماعى آن مى نشينيم. در حالى كه شما حالا وضع آن افراد و گروه هاى سياسى هر چند " آگاهى" را مجسم كنيد كه مثلا در شرايط كنونى جامعهء ما مى خواهند راجع به تاكتيك خود در مسئلهء شركت يا عدم شركت در رفراندوم يا بعد ها شركت يا عدم شركت در انتخابات مجلس مؤسسان فكر كنند و تصميم بگيرند. واضح است كه رفراندوم هنوز صورت نگرفته و نتايج سياسى بعدى آن و همچنين بسيارى از عكس العمل هاى آيندهء مردم و رژيم روشن نيست. اما اين نيروها در چنين شرايطى بدون آن كه بطور قاطع و دقيق يا حتى تا حدود مناسبى بتوانند آيندهء سياسى ايران، اوضاع آيندهء رژيم جديد، اوضاع و موقعيت سياسى و اقتصادى كل جامعه و عكس العمل تك تك طبقات آن را در مقابل سياست هاى مختلفى كه از طرف نيروهاى حاكم اتخاذ خواهد شد، پيش بينى كنند، مجبورند راجع به موضوع فوق تصميم بگيرند. آنها هنوز واقعهء ثابت ملموس و غير قابل تغيير رفراندوم و حوادث اتفاقى پيرامون و مرتبط به آن را در دست ندارند تا درباره اش قضاوت كنند، زيرا كه هنوز نه رفراندومى صورت گرفته و نه نتايج و عكس العمل متقابل رژيم و مردم در بعد از آن روشن است. آنها حداكثر يك سلسله فاكت ها و واقعيت هاىى در حول حوش مسئلهء مركزى مورد توجه خود در مقابل خود دارند كه بايد با تجزيه و تحليل هر چه دقيق تر آنها و سنجش آنها، با وظايف اساسى خود و ... [؟] اصول فكرى و سياسى حزب و گروه خود، راجع به تاكتيك خود اتخاذ تصميم كنند.
حالا ۵ ماه بعد از وقوع، واقعهء رفراندوم را در نظر بياوريد. يعنى شرايط كنونى را. واضح است كه ما نه تنها اصل مسئله اى كه البته تنها در آن موقع مسئله بود و اينك تنها يك واقعهء مربوط به گذشته است در دست داريم بلكه بسيارى از حوادث به اصطلاح مكنون در رحم نيروها و طبقات كه در پيرامون آن واقعه قرار داشت، اينك به منصه ظهور رسيده و بسيارى در شرايط و خصوصياتى كه در آن هنگام به شدت مجهول و مبهم به نظر مى رسيدند، كاملا آشكار و بديهى شده اند. با اين توصيف، واضح است كه حرفى كه ما اينك مى خواهيم درباره رفراندوم بزنيم و حكم و قضاوتى كه امروز مى توانيم نسبت به اصل مساله و طبيعتا صحت يا عدم صحت تاكتيك هايمان در قبال اين واقعه ابراز داريم، زمين تا آسمان با حرف و قضاوتى كه در آن موقع در هنگام اخذ تصميم درباره شركت يا عدم شركت در رفراندوم مطرح مى ساختيم، تفاوت دارد.
اگر بخواهيم با مثالى موضوع را خيلى عامه فهم كنيم مى توانيم اين دو نگرش و اين دو بررسى و تحقيق و قضاوت را به بررسى و تحقيق، قضاوت و نگرش كسى كه در دو موقعيت كاملا متفاوت قرار گرفته است تشبيه كنيم. يعنى يكى در موقعيت يك جوان تازه سال كه به بيمارى دردناك و سختى مبتلا باشد و نسبت به درد و رنج و مرض خود، قضاوت و نگرش و تفكر خاصى دارد با آن موقعى كه همين جوان خود به پزشك حاذق و مجربى تبديل شده است كه تخصص اش اتفاقا در رشتهء همان بيمارى است.
قضاوت و نگرش جوان ۱۸ ساله اى را كه به شدت از بيمارى ديسك رنج مى برد و نسبت به بيمارى اش با قضاوت و نگرشى كه همين فرد در زمانى كه پزشك متخصصى در رشته استخوان شده راجع به بيمارى ۲۵ سال پيش خود كه در همان موقع جراحى شده و بهبود يافته است، به عمل مى آورد، چگونه مقايسه مى كنيد؟ اين مقايسه به نحو مشابهى مى تواند نسبت به قضاوت دربارهء حادثه اى كه در زمان حال در شرف انجام است، با موقعى كه ما همين حادثه را از فاصله بعيد ( يا نزديك) تاريخى مورد قضاوت قرار مى دهيم تكرار گردد. به عبارت ديگر ما مى توانيم يك حادثهء مربوط به گذشته و مثلا زندگى و خط مشى يك تشكيلات كمونيستى را در گذشته مورد تحليل و بررسى انتقادى قرار بدهيم، نوع و ماهيت حقيقى هر عمل آنها را عليرغم تصورات و تعاريف پيشين به درستى تعريف و معين نماييم و از استنتاجات نادرست در اين زندگى و خطاهاى موجود در اين خط مشى پند بگيريم و مهمتر از همه، آن علل و شرايطى را كه اين اشتباهات و خطاها و يا اصولا اين سازمان ها با آن مشى هاى مشخص، معلول آن ها هستند روشن و احصا نماييم و بر غناى تجربه و دانش خود بيفزاييم؛ اما اين بررسى و تحليل انتقادى ذره اى نمى تواند در تغيير يا تصحيح آنچه صورت گرفته و به همين ترتيب در ناگزيرى و حتمى الوقوع بودن آن، به همان شكل و محتواى واقع شده مؤثر واقع شود.
يك حادثه به مجرد وقوع آن، به مجرد اين كه از حيطهء امكان و قوه به حيطهء وقوع و فعل انتقال يافت، اجتناب ناپذير تلقى مى شود. اين حادثه اجتناب ناپذير بوده است، درست به اين دليل ساده و درعين حال پيچيده كه اتفاق افتاده است! درست به اين دليل كه اگر بالاخره طور ديگرى امكان وقوع آن وجود داشت، حتما به ترتيبى ديگر اتفاق مى افتاد! خواهيد گفت، من يك حكم مطرح كرده ام و اين هنوز چيزى را اثبات نمى كند. اما اجازه بدهيد، نخست با يك مثال سياسى و تاريخى، منظور دقيق تر از همين حكم را توضيح دهم. براى رضايت خاطر كامل خوانندهء موشكاف، همان مثال تاريخى احزاب رفرميست بين الملل ۲ را مورد توجه قرار مى دهيم. مى دانيم كه در يك دورهء تقريباً واحد زمانى، يعنى تقريباً از اوايل قرن ۲۰، احزاب كارگرى و سوسيال دموكرات آن روز اروپا يكى پس از ديگرى به جانب رفرميسم و سياست سازش با بورژوازى خودى و مداحى دموكراسى بورژواىى روى آوردند. به طورى كه در آستانهء جنگ بين الملل اول، كار اين سياست سازشكارانه به جاىى رسيد كه اكثر قريب به اتفاق اين احزاب و يا جناح هاى اكثريت تقريباً تمامى آنها، در پارلمان ها به اعتبارات جنگى دول بورژواىى خود رأى مثبت دادند و به اين ترتيب حاضر شدند به نفع سياست امپرياليستى و چپاولگرانه بورژوازى خودى و عليه منافع پرولتارياى كشور خود و ديگر كشورهاى اروپاىى وارد عمل شوند. يكى از مهمترين توجيهات اپورتونيستى آنها براى در پيش گرفتن يك چنين سياست سازشكارانه و جنايتكارانه اى همانا استناد به عقب بودن شرايط انقلاب سوسياليستى به دليل پايين بودن سطح تكامل نيروهاى مولده و لزوم دفاع از ميهن و دموكراسى بورژواىى در قبال تهاجم خارجى بود.
آنها درست زمانى انقلاب پرولترى را با توجيهات اپورتونيستى و تفاسير مبتذلى از نقش تعيين كنندهء نيروهاى مولده در تحولات اجتماعى و تبليغات فريب كارانه به نفع دموكراسى و ميهن بورژواىى از دستور خارج مى كردند كه سرمايه دارى اروپا جنگ امپرياليستى و تجاوزكارانه برون مرزى را غريزتا براى به تأخير انداختن جنگ داخلى و انقلاب پرولترى و رهاىى از بحران هاى خفه كننده اى كه تا گلوى او نزديك شده بود در دستور گذارده بود. واضح است كه سياست اين احزاب تعريفى جز خيانت به اساسى ترين منافع پرولتاريا و فريب توده هاى مردم با شعارهاى اغواگرايانه و تسليم خود و نيروهاى كارگرى به دلالان بورس و صاحبان درنده خوى صنايع جنگى و سهام عمدهء بانك ها نداشته است. با اين توصيف، آيا بلافاصله، اين نتيجه گرفته نمى شود كه علت بروز اين فاجعه و علت آن كه انقلاب سوسيالستى در اين كشورها به تأخير افتاد و در عوض، طبقات كارگر و زحمتكش كشورهاى متخاصم به جاى اتحاد با يكديگر و پيشبرد يك انقلاب پيروزمندانه در كشورهاى خود، به خاطر منافع بورژوازى خودى، بى محابا به ريختن خون يكديگر وادار شدند ناشى از خيانت و تسليم طلبى و شكست پذيرى اين احزاب و سران و رهبران خود فروش آنها بوده است؟ و آيا در اينجا مچ مقصرين اصلى اين سياست هاى مرگبار گرفته نمى شود؟! ماركسيسم با قضيه اين طور برخورد نمى كند. ماركسيسم يك پديدهء تاريخى را مورد تجزيه و تحليل قرار مى دهد. چگونگى وقوع، ماهيت و نوع آن را تعريف مى كند، اما براى علت جوىى، هيچگاه به جاى علل اصلى به دنبال معلول ها نمى رود. هيچگاه تقصير و گناه فردى يا عده اى از افراد يا گروه ها و احزاب را علت حوادث كم و بيش بزرگ سياسى نمى داند و اساسا به تقصير و گناه به آن معنا و مفهوم متداول و مصطلح آن كه عموما بيش از ۹/۹۹ مورد از ۱۰۰ مورد، استنباطى مذهبى گونه از آن اراده مى شود، قايل نيست. به خصوص كه اين " تقصير" و " گناه" بخواهد به عنوان تحليل و تفسير خطاها و اشتباهات سياسى گذشتهء يك حزب يا سازمان به كار رود. به همين دليل نيز ماركسيسم و يك برخورد ماركسيستى در تحليل و تعليل پديده ها هيچگاه در سطح و رويهء قضايا و حوادث باقى نمى ماند. در غير اين صورت، كافى است شما لحظه اى روى اين استنتاج خود ايستادگى كنيد تا با تناقضات نامعقول و مشكلات غير قابل رفع نظرى روبرو گرديد. مثلا چرا و به چه دليل يكباره و در يك دورهء مشخص زمانى چنين گرايش تسليم طلبانه اى در همه يا اكثر قريب به اتفاق احزاب كارگرى اروپاى غربى ظاهر و حتى غالب مى شود؟ چرا و به چه دليل نيروهاى حزب و طبقه كارگر رهبرى خود را بدست رهبرانى مى دهند كه آنان را به چنين بيراهه هاى خطرناكى سوق دهند؟ چرا مخالفت و افشاگرى بخش هاى اقليت اين احزاب نمى تواند پايگاه معنوى قابل اهميتى در ميان اكثريت نيروهاى سياسى و حتى عده اى از مبارزان قديمى طبقه كارگر به وجود آورد؟ و آيا اگر افراد ديگرى در همان دوران در موضع رهبرى اين احزاب قرار مى گرفتند، سرنوشت و نهايت كار به نتيجهء سياسى ديگرى مى انجاميد و يا خط مشى هاى انتخاب شده به طور اساسى دگرگون مى گشت؟
پاسخ صحيح به هر يك از اين سؤالات، شما را با تناقضات آشكار و غير قابل رفعى بين فرض اوليه خودتان و اين پاسخ ها، روبرو خواهد ساخت. بدين ترتيب اگر نمى توانيم مقصرين اصلى را در سياست هاى تسليم طلبانهء احزاب و رهبرانشان جستجو كنيم، آنگاه بايد دنبال آن شرايط و عللى باشيم كه الزاما به پيدايش اين احزاب، به تفوق اين سياست ها و ارتقا يافتن چنين رهبرانى در آن دورهء خاص منجر شده است.
در مورد مثال مشخص مورد بحث خودمان، اگر استنتاج مبتذلانه از تئورى نيروهاى مولده پاسخ قاطع خود را در انتقاد جسارت آميز استالين باز مى يابد – رجوع كنيد به دربارهء لنينيسم – و اگر مداحى دموكراسى بورژواىى و ماهيت شعار دفاع از ميهن بورژوازى، به طور وسيع و همه جانبه اى از جانب كمونيست هاى ارتدكس اروپا و بلشويك ها شديدا افشا و طرد مى گردد، آنگاه اين لنين است كه علت حقيقى پيدايش چنين احزاب و سياست ها و رهبرانى را در اين دورهء مشخص تاريخى با استادى تمام توضيح مى دهد. او در مقدمهء كوتاه و فشرده اما بسيار درس آموز كتاب معروفش "امپرياليسم، به مثابه بالاترين مرحله رشد سرمايه دارى" روشن مى كند كه سرمايه دارى اروپا، وقتى در اواخر قرن ۱۹ با ورود به مرحلهء امپرياليسم آخرين مرحلهء تكامل خود را طى مى كند قادر مى شود قسمتى از مازاد سود هنگفتى را كه از مستعمرات و كشورهاى تحت سلطه به دست مى آورد صرف فاسد نمودن بخش ها و قشرهاىى از طبقهء كارگر كشور خودى و خريدن رهبران سنديكا ها و احزاب كارگرى نمايد.
او ضمن يك سلسله احتجاجات روشن تئوريك درباره تأثير متقابل كشورهاى اروپاىى بر روى خود اين كشورها و طبقات موجود در آن مى گويد كه ديوار چين، طبقه كارگر را از ديگر طبقات جامعه و از سرمايه دارى حاكم آن مجزا نمى كند. بنابر اين وقتى اين سرمايه دارى در انفعال خود مرحلهء امپرياليسم، خصوصيات و مشخصات جديدى را احراز مى كند، طبقهء كارگر اين كشورها، مخصوصا قشرهاى بالاىى اين طبقه، نمى تواند تحت تأثير اين خصوصيات و مشخصات قرار نگيرد (ر. ك به مقدمه " امپرياليسم، به مثابه ..." و همچنين بخش گنديدگى و فساد سرمايه دارى همين كتاب) قوت گرفتن ريشهء رويزيونيسم و اپورتونيسم در احزاب و گروه هاى كارگرى اين دوره كه نمايندگان خود را از اواخر اين قرن و اوايل قرن بيست، در وجود برنشتين ها، شيدمان ها، آدلرها و سپس پلخانف ها، مارتف ها و كائوتسكى ها ... و احزاب سوسيال دموكرات آلمان، اتريش، ايتاليا و منشويك ها در روسيه به نمايش گذارد، دقيقا معلول همين دگرگونى كيفى در ماهيت سرمايه دارى قرون هفده و هجده و نوزده و تبديل آن به امپرياليسم مى باشد. با اين حساب واضح است كه برنشتين ها و شيدمان ها و ادلرها و پلخانف ها و كائوتسكى ها و احزابى كه تحت رهبرى آنها قرار داشتند نه علت واقعى و نهاىى اين انحرافات، بلكه به يك معناى وسيع و عميق اجتماعى و تاريخى، خود معلول و مخلوق آن شرايطى بودند كه وجود و نفوذ و حاكميت اين انحرافات را تا يك دوره ــ تا پيروزى انقلاب اكتبر و تشكيل بين الملل سوم ــ اجتناب ناپذير ساخته بود.
همان طور كه ملاحظه مى شود، ما در اين ميان نه تنها با " مقصر" و يا " تقصير" ى، به همان معناى مصطلح آن در جامعه، روبرو نشديم، بلكه وقتى واقعيت اجتناب ناپذير بودن چنين واقعه و چنين پروسه اى را مورد قبول قرار داديم، و اين اجتناب ناپذير بودن را نه در قضا و قدر الهى بلكه در آن مجموعهء تعيين كنندهء شرايط اجتماعى و اوضاع اقتصادى، سياسى، فرهنگى و تاريخى جامعه و طبقات دانستيم و از اين زاويه مسئلهء مورد علاقه خودمان را مورد تحليل قرار داديم، آنگاه همان نيروهاى " آگاه" و همان رهبرانى كه تا چند لحظه پيش به عنوان عاملين اصلى و تعيين كنندگان قطعى اين وقايع و اين پروسه ها به نظر مى رسيدند، خود به صورت مخلوقين و يا به عبارت ديگر محكومينى در آمدند كه اگر حاضر به ايفاى چنين نقشى نمى شدند، بلافاصله جايشان با كسانى كه مناسب براى ايفاى چنين نقش هاىى باشند پر مى شد.
اين كه كسانى كه در ميان رهبران سرشناس سال هاى ۱۹۰۰ به بعدِ جنبش جهانى سوسيال دموكراتيك، حاضر به قبول چنين نقشى نشدند به چه سرنوشتى در اين سال ها مبتلا شدند و حتى لنين يا روزا و ليبكنخت، چگونه ناگهان اطراف خود را از هر نيروى قابل اتكاىى تهى يافتند و به قول زينويف چگونه كنگرهء بسيار محدود آنان را كه از ميان اقليت هاى بسيار ضعيف احزاب كارگرى اروپا در كنفرانس زيمروالد ( يا بال سويس؟) جمع شده بودند به طعنه و مسخره جمع ديوانگان مى ناميدند، و در حالى كه صلاى جنگ و هل من مبارز از هر گوشه اروپا به آسمان بلند بود، توده هاى ميليونى مردم اين جمع محدود و مخالف جنگ را همچون ديوانگان و مهجورين از خود مى راندند. [اينها] همگى واقعيت هاىى است كه نشان مى دهد علت جوىى و ريشه يابى اين وقايع، در نقش تسليم طلبانهء رهبران و احزاب كارگرى اين سال ها، تا چه اندازه غير علمى و تا چه اندازه سطحى و مذهبى گونه است.
و تصور كردن اين ايده آل ذهنى و به عبارت صحيح تر ذهنى گرايانه كه گويا اگر اين رهبران به اندازهء كافى انقلابى و تابع منافع حقيقى پرولتاريا بودند و اگر اين احزاب فلان و بهمان خصوصيت و يا خط مشى را دارا بودند از فلان و بهمان خصوصيت يا تاكتيك اجتناب مى كردند، اوضاع تاريخ آن دورهء اروپا به نحوى ديگر جريان مى يافت، تا چه اندازه سخيف و خيالپردازانه است.
شايد برخى از خوانندگان، استنتاجات حاصل از مثال فوق را از آن جهت صحيح و قابل قبول بدانند كه اتفاقا مثال مورد بحث، يك موضوع بسيار مهم تاريخى و سياسى كه دورهء وسيعى را از نظر زمانى در كشورهاى مختلف در برگرفته مورد توجه قرار داده است. به طورى كه اگر مثال را يك حادثه غير سياسى يا يك واقعه نسبتا كوچك سياسى انتخاب مى كرديم كه داراى دامنه اى محدود بوده، زمان بسيار كوتاهى را در بر گرفته باشد، آنگاه نتيجهء بررسى چيزى جز آن خواهد بود كه در مثال نسبتا پيچيدهء فوق مشاهده كرديم. چه بسا، مثال هاىى وجود داشته باشند كه نتيجه اى مخالف نتايج حاصل از مثال فوق به بار آورند؛ نتيجه اى كه ممكن است بتواند اثبات كند كه هر واقعه اى متعلق به گذشته، الزاما امرى اجتناب ناپذير نيست و چه بسا حوادث و وقايعى كه مى توانست و كاملا ممكن بود كه اساسا به شكل و محتواى ديگرى مخالف با آنچه اتفاق افتاده است صورت وقوع يابد، واضح است كه براى پاسخ به اين ايراد يك راه آن خواهد بود كه به طور خالص تر و مستقيم ترى وارد پهنهء فلسفه و موضوع امكان و وجوب، ضرورت و آزادى و جبر و اختيار شويم.
اما ما حتى الامكان سعى مى كنيم از ورود به اين مباحث كه نويسنده به اندازه كافى به عدم آشناىى خود به آنها واقف است خوددارى كنيم و در عوض باز هم موضوع را با مثال هاى ديگرى كه اين بار جنبه هاى بسيار سادهء زندگى روزمره را در بر مى گيرند، دنبال كنيم.
بشقاب چينى حاوى غذا كه در دست شما ست در حين بردن آن از آشپزخانه به اتاق پذيراىى از دست شما مى افتد و مى شكند. فرض كنيم بعد از مدت ها تحقيق و بررسى، مجموعهء عواملى كه به افتادن بشقاب منجر شده است، مورد شناساىى ما واقع شده و ما توانسته ايم آنها را به طريق ذيل احصا كنيم:
۱- لغزندگى كف آشپزخانه
۲- خيس بودن دست شما
۳- چرب بودن ته بشقاب
۴- مشغول بودن فكر شما به موضوعى كه چند لحظه پيش به شدت انديشهء شما را تحت تأثير قرار داده بود
۵- و بالاخره، كفش هاى نامناسب شما كه از فرط عجله اشتباها كفش هاى خواهرتان را به پا كرده بوديد!!
شما با جستجو و كاوش دقيق خود بالاخره توانسته ايد براى تأثير هر يك از عوامل فوق در حادثهء افتادن و شكستن بشقاب دلايلى پيدا نماييد. بنابر اين كاملا برايتان واضح شده است كه تمام عوامل فوق البته هر يك به تناسبى كه فعلا دانستن آن مورد لزوم ما نيست، در افتادن و شكستن بشقاب به نحوى دخالت و تأثير داشته اند.
خوب، اكنون مهمتر است بازهم در اطراف اين حادثهء بسيار ساده بيشتر فكر كنيم و جوانب مختلف آنرا سعى كنيم در نظر بگيريم. اولين سؤالى كه مطرح مى شود اين است كه آيا امكان داشت بشقاب بر زمين نيفتد؟
ظاهرا بله، اگر كف آشپزخانه لغزنده نمى بود و شما قبلا آن را با مواد پاك كننده شسته بوديد، و اگر دستتان را قبل از برداشتن بشقاب خشك كرده بوديد يا چربى ته بشقاب را با دستمال آشپزخانه گرفته بوديد، اگر آن حادثه آنقدر فكر شما را قبل از بردن ظرف غذا به اتاق مشغول نكرده بود كه حواستان بكلى پرت باشد و بالاخره اگر عجله نمى كرديد و موقع آمدن به آشپزخانه كفش هاى خودتان را در ميان انبوه كفش هاى پشت در اتاق پيدا مى كرديد و آن را مى پوشيديد، آنگاه مى توانستيم بگوييم كه اين حادثه ممكن بود اتفاق نيفتد!! مى گويم ممكن بود اتفاق نيفتد، زيرا چه بسا حتى وجود يكى از پارامترهاى فوق براى افتادن آن كفايت مى كرد و يا اساسا عليرغم منتفى شدن تمامى پارامترهاى فوق، عامل تصادفى ديگرى درست در همان لحظه و در همان مكان ظاهر مى شد كه نتيجهء محتوم آن افتادن بشقاب و شكستن آن مى بود. بارى گفتيم كه حادثهء فوق به شرط "اگر" هاى فوق ممكن بود اتفاق نيفتد. اما ما از يك حادثه در خلا صحبت نمى كنيم، همين طور كه پيغمبر نيز نيستيم كه قادر به بازگردادن زمان گذشته، زنده كردن مرده يا حركت معكوس در تونل زمان باشيم. خير، ما از يك حادثه در همان شرايط مشخص و لحظهء خاص زمان و مكانى كه اتفاق افتاده است، با همهء آن مشخصات و مختصاتى كه بطور مادى و انفكاك ناپذير، حادثهء مورد نظر را در بر گرفته است، صحبت مى كنيم. بنابر اين وقتى مثال افتادن بشقاب چينى را مطرح مى كنيم، اين افتادن، اين واقعه، در آسمان هفتم و در جوار ملائك و يا در زير اقيانوس آرام و در كنار پريان دريايى اتفاق نمى افتد، بلكه در ظرف زمانى و مكانى مشخصى كه عبارت از همهء آن مختصات و مشخصات پيش گفتهء فوق باشد، صورت وقوع مى يابد. بدين قرار ما موظف و مجبوريم كه وقتى يك واقعه اى را مربوط به زمان گذشته، واقعه اى كه ديگر متعلق به تاريخ شده است ــ هر چند كه مثلا تنها يك هزارم ثانيه از وقوع آن گذشته باشد ــ مورد توجه و بررسى قرار مى دهيم، تمام ان شرايط، پارامترها و ملاحظاتى را كه به طور مادى و به نحوى از انحاء، با آن حادثه در ارتباط بوده اند نيز مورد توجه قرار داده و حادثهء مورد نظر را مشروط به وجود همگى آنها بررسى و قضاوت كنيم.
خوب، اكنون و دوباره به همان مثال توجه نماييد. با اين شرط كه ديگر حق نداريد وقوع حادثه، يعنى افتادن بشقاب را، بدون در نظر گرفتن پنج پارامتر پيش گفته مورد قضاوت قرار دهيد. زيرا به مجرد اين كه يكى از پارامتر ها را حذف كنيد ديگر به طور اساسى، موضوع مورد مثال را آن چنان تغيير داده ايد كه به جاى جريان بشقاب چينى جديد مى توانيد هر جريان ديگرى از جمله مثلا حمل اجاق گاز به اتاق پذيراىى را قرار دهيد. يعنى از نظر تفاوت بسيار عظيمى كه در موضوع دوم مورد مقايسه پيدا مى شود، هيچ تفاوت نمى كند كه شما حمل بشقاب چينى غذا را بدون يكى از پنج پارامتر فوق با حمل بشقاب اصلى غذا مقايسه كنيد يا اين كه حمل مثلاً اجاق گاز را با آن! كه البته واضح است ديگر اساس مقايسه معناىى نداشته و هر گونه نتيجه گيرى احتمالى مخدوش و بى اعتبار است.
خوب، اگر ما تمام اين شرايط را بار ديگر در مد نظر قرار دهيم، آيا چنان ارتباط ارگانيك و غير قابل تفكيكى ميان حادثهء مورد بحث و تمام آن عوامل در برگيرنده آن، يعنى موارد پنج گانهء فوق، مشاهده نخواهيم كرد كه چاره اى جز صدور اين حكم كه در آن مكان خاص، درست در آن لحظهء به خصوصى كه بشقاب از دست آورندهء آن به زمين پرتاب شده است، چنين امرى اجتناب ناپذير بوده است، نداشته باشيم؟ وقوع حادثه و بروز هيچ احتمال ديگرى به جز شق اجتناب ناپذير افتادن بشقاب، در آن لحظه خاص و در آن مكان و شرايط خاص را براى آن ظرف و براى آورندهء آن ممكن و قابل تصور ندانيم؟
قبل از اين كه مثال فوق و نتيجه گيرى اساسى حاصل از آن را به طور همه جانبه ترى مورد بحث قرار بدهيم اجازه بدهيد با مثال ديگرى در يك زمينهء صرفا تصادفى باز هم در طرح گسترده تر مسئله بكوشيم.
فرض كنيم تاس شش وجهى مكعبى را در دست داريد و با ريختن آن بر روى تخته نرد با حريفان مشغول بازى هستيد. سطوح اين تاس تا حد امكان صيقلى و ابعاد و جنس آن تا حد امكان متساوى و همگن ساخته شده است. واضح است، شما (يا هيچكس ديگر) هرگز نمى توانيد با قاطعيت بگوييد كه اگر چنين تاسى را با چرخ دادن معمول در دستتان بر روى تخته نرد بريزيد، دقيقا و يا حتى با احتمال بيشتر از بقيه، كداميك از خال هاى آن بالا قرار خواهد گرفت. شما و يا هر كس ديگرى قبل از پرتاب تاس تنها خواهد توانست با احتمال يك ششم پيش بينى كند كه فلان خال خواهد آمد و به اين ترتيب تا قبل از پرتاب تاس، امكان وقوع آمدن هر شش حالت مختلف آن وجود دارد، نه تنها وجود دارد بلكه احتمال آمدن هر يك از آنها با محاسبات معمولى يك سان و مساوى است و هيچ يك را بر ديگرى برترى و رجحانى نيست. حتى براى يك ناظر يا بازى كنندهء بسيار كهنه كار هم هرگز امكان پذير نيست كه قبل از پرتاب تاس معلوم كند اين خال احتمال آمدنش بيشتر است يا آن خال. اما به مجرد اين كه تاس از دست شما رها شد و بعد از چند بار معلق خوردن در فضا، به سطح صاف و صيقلى تخته نرد اصابت كرد و بعد از چندين بار غلت و واغلت در روى صفحهء بازى، بالاخره و مثلا بر روى خال ۴ متوقف شد، آنگاه شما با اطمينان خاطر مى توانيد بگوييد، از لحظه اى كه تاس از دست شما به سمت تخته نرد پرتاب شد، ديگر حادثهء آمدن خال ۴ امرى اجتناب ناپذير بوده است!! چرا كه آمدن اين خال كاملا نشانه و مؤيد آن است كه تمام آن علل و عواملى كه ممكن بود به آمدن پنج خال ديگر منجر شود، درست در لحظه اى كه شما تاس را نادانسته با يك زاويهء خاص، با يك چرخش و سرعت اوليهء مخصوص، با يك نيروى ويژه ــ كه همهء آنها فعلا با وسايل و ابزارهاى اندازه گيرى كنونى بشر غير قابل محاسبه است ــ به هوا و به سوى تخته نرد پرتاب كرده ايد نفى و رد شده است و تنها خال ۴ بوده است كه با توجه به مجموعهء اين عوامل و تأثير متقابل و ارگانيكى كه مابين آنها و جنس، وزن و مركز ثقل تاس در يك طرف و همچنين مقاومت هوا و جنس تخته نرد و ميزان شيب آن و ... و دها پارامتر ديگر از طرف ديگر، ناگهان به وجود آمده است، مى توانسته بر روى تخته نرد بنشيند و وقوع آن را امرى اجتناب ناپذير و از پيش ــ يعنى از لحظهء جدا شدن تاس از دست پرتاب كنندهء آن، مقدّر سازد!!
ممكن است بگوييد وقوع يك حادثه، مانند افتادن بشقاب از دست حمل كننده آن، يا نشستن تاس بر روى خال ۴، مثال هايى هستند كه هيچ ارتباطى به موضوع مورد علاقهء ما ندارد؛ زيرا اينها امورى تصادفى هستند كه آگاهى و اراده و شعور انسانى در آنها كمترين نقشى ندارد، در حالى كه ما بالعكس، مى خواهيم آن وقايع و حوادثى را مورد تحقيق قرار بدهيم كه آگاهى و ارادهء انسان ها به نحو حتى تعيين كننده اى در وقوع و بروز آنها مؤثر بوده است. به عبارت ديگر مقصود ما اين است كه مثلا دربارهء اعمال و اقدامات و نظرات گذشتهء يك سازمان يا گروه سياسى آگاه ــ آن هم به خصوص آن نوع آگاهى كه از انديشه و تجربه غنى ماركسيسم لنينيسم نشأت گرفته است، قضاوت كنيم.
اعمال و اقدامات و تئورى هاى چنين سازمان و گروهى نه با جبر ناشناخته اى كه در ريختن تاس يا افتادن بشقاب نهفته است، بلكه با آگاهى اين تشكيلات انتخاب و انجام مى شود، چه، با درك ضرورت و مقتصات جبرى است كه آدمى و انسان آگاه مى تواند آزادى و اختيار خود و انديشه و عمل خود را از چنگ جبر مطلق و كور به در آورد! و به همين دليل نيز، بايد خطاها و اشتباهات يا خدمات اين سازمان ها و احزاب را با احتساب اين عامل، يعنى آگاه بودن آنان و در نتيجه مسؤول بودنشان مورد بررسى و قضاوت قرار داد. پاسخ اين ايراد كه در عين حال حقايق غيرقابل انكارى را هم ــ بدون آن كه تعارضى با نظرات ارائه شده داشته باشد ــ با خود حمل مى كند، قبلا داده شده است. در واقع، اگر منظور از اين بيان آن باشد كه آگاه بودن آنان را دليلى بر تقصير و گناه آنان در خطاها و اشتباهات شان تلقى كنيم، جواب ما روشن و از پيش داده شده است. آگاهى آنان همان بوده است كه تحمل كرده اند! همان طور كه آگاهى فرد حمل كنندهء بشقاب، در آن لحظهء حمل، نسبت به ماهيت كار و ضروريات لازم براى انجام موفقيت آميز آن عمل، همان بوده است و تا آن حدى بوده است كه عمل كرده است! وقتى مسئله در جوهر فلسفى آن نگريسته شود، تفاوتى در اين دو نوع عمل و در اين نوع آگاهى وجود ندارد. شما فكر مى كنيد فرد حمل كنندهء بشقاب نسبت به انجام همين امر يعنى نسبت به همين كار بسيار بسيار كوچك حمل بشقاب، داراى آگاهى كم و بيش متناسب با آن بوده است؟ تعمق بيشتر در اطراف همين حادثهء كوچك نشان مى دهد كه چنين نيست. به عنوان مثال، اين فرد مسلما مى توانسته فرق ميان نحوهء حمل يك بشقاب غذا را از نحوهء حمل يك بشقاب خالى، نحوهء حمل يك بشقاب چينى را از چگونگى حمل يك كاسهء چينى يا يك بشقاب فلزى و ... به خوبى تشخيص دهد. او مى توانسته بداند كه بشقاب غذا را آن طور حمل نمى كنند كه مثلا سطل زباله يا كيف دستى را حمل مى كنند. و همهء اينها عليرغم بداهت و سادگى مفرطشان براى او و براى كارى كه در شرف انجام است، آگاهى است و آگاهى به شمار مى رود. اما عليرغم تمام اين آگاهى ها بوده است كه حتى مجموعهء شرايط كافى براى وقوع آن حادثه فراهم مى گردد و وقوع آن اجتناب ناپذير مى گردد!
يك سازمان كمونيستى نيز داراى آگاهى ها، تجربيات و شناخت هاىى است و تنها با به كار بردنِ حداكثر اين اگاهى ها است كه خط مشى سياسى و تاكتيك مبارزاتى خود را تعيين مى كند. چنين سازمانى در لحظهء تصميم و عمل، عموما فكر مى كند ضروريات و مقتضيات جبرى موجود در آن عمل را به درستى درك كرده و لذا از سينهء جبر قدم به ميدان آزادى و اختيار گذارده است. اما، اولا خود اين آگاهى ها تازه معلول و مشروط به بسيارى از شرايط غير قابل كنترل اجتماعى ـ سياسى ـ تاريخى است و ثانيا درست به همين دليل عليرغم كاربردِ همهء اين آگاهى ها و تجربيات است كه ما تا وقتى امروز بعد از وقوع آن حادثه و عمل، آنها را مورد ارزيابى و تحليل قرار مى دهيم اشتباهات و خطاهاىى گاه بزرگ و ظاهرا غير قابل انتظارى را در آنها مشاهده مى كنيم. به عبارت ديگر اگر مثلاٌ مأمورين و جاسوسان دشمن در اين تشكيلات حاكميت نيافته و عمداً به خرابكارى نپرداخته باشند اين عمل و موضع گيرى مشخص سياسى و عملى يك سازمان سياسى است كه ماهيت و حدود وثغور انديشه و تجربيات و شناخت هاى او را معلوم مى سازد و نه برعكس؛ مخصوصاٌ كه ما داريم در پهنهء تاريخ، درباره حوادث و اتفاقاتى كه در گذشته صورت وقوع يافته اند صحبت مى كنيم و ديگر جائى براى تصحيح و انتقاد وجبران در حين عمل يا تصحيح نقشهء كارهاى صورت نگرفته باقى نيست.
بدين ترتيب وقتى به قضاوت درباره وقوع يك واقعه يا مجموعه اى از وقايع يا خطاها و اشتباهات مربوط به گذشته مى نشينيم، هيچ  چاره اى  جز آن كه نخست و در قدم اول آنها را اجتناب  ناپذير تلقى كنيم نداريم. چه اگر جز آن مى بود و اگر اجتناب پذير بود حتماٌ بدان صورت اتفاق نمى افتاد؟ همين طور وقتى امكان تغيير يا تصحيح و تأثير عوامل بالقوهء ديگر در آن حادثه مطرح مى گردد، بايد اين طور تصور نمود كه بعد از تأثير تمام آن امكانات موجود براى تغيير يا تصحيح  در همان زمان وقوع بوده است كه آن واقعه به آن صورت و محتواى خاص اتفاق افتاده است. به عبارت ديگر واقعه يا اشتباه اجتناب ناپذير، آن واقعه و اشتباهى است كه هنوز اتفاق نيفتاده است!! و به مجرد اينكه آن واقعه، آن اشتباه و آن عمل مشخص صورت وقوع  يافت اجتناب ناپذير مى شود!! و تحليل و بررسى آن، به عنوان تحليل و بررسى يك واقعهء مربوط به تاريخ، نخست بايد با اين مقدمه ذهنى آغاز شود.

يكشنبه ۲۱ مرداد ۱۳۵۸ – بعد از افطار
راستش اين است كه امروز قبل از "افطار" چند صفحه اى از باقيماندهء مطلب روز قبل را بدون آنكه تاريخ بزنم يعنى در ذيل همان تاريخ روز قبل نوشتم. خودم از اين تقلب خودم خنده ام ميگيرد! به هرحال شايد اين تقلب هم مانند همه يا بسيارى تقلبات ديگر با نيت "سوئى" انجام نگرفته باشد بلكه مقصود پاره نشدن رشتهء افكار خواننده تا رسيدن به يك سر فصل جديد باشد. بارى، اما اين مطلب هنوز هم ناتمام است. اولين  موضوعى كه بايد به آن اضافه شود تحليل نمونه وارى است كه ما از يك قسمت تاريخ مبارزات ساليان اخير مطابق و منطبق بر نگرش فوق به عمل خواهيم آورد. اين قسمت عبارتست ازتحليل علل اجتماعى، سياسى و تاريخى بروز و ظهور انديشه و عمل مبارزهء مسلحانهء پيشتاز، يا چنان كه در محافل سياسى خارج مشهور شده بود مشى چريكى در ايران، به عنوان واقعهء بزرگ و بسيار قابل تأمل و درس آموزى كه ظهور و بروز و حتى حاكميت آن در يك  دوره بر نيروهاى انقلاب و پيشرو جامعه بطور تاريخى، اجتناب ناپذير بوده است.
و دومين موضوع كه شايد مطلبى را كه در ۷۴ امين سالروز مشروطيت شروع به طرحش كرديم بالاخره به پايان ببرد همان مقايسه و ارائه  برخى ويژگى هاى مشترك انقلاب مشروطيت و انقلاب  دوم ۵۷ - ۱۳۵۶ ايران است. البته همه اين ها بطور مختصر و اشاره وار. نوشتنِ اولين موضوع را شايد اگر حادثه ديگرى پيش نيايد از فردا شروع  نمايم با تاكيد بر اين كه عليرغم احتياج شديد به داشتن مدارك و كتب لازم براى هر دو كار و عليرغم  فراموشى عجيبى كه در زندان پپدا مى كنم،  اين وظيفه را تقبل كرده ام. بنابراين، خوانندهء احتمالى، خود بايد با توجه به اين ملاحظات محدود كننده  در درك و فهم مطلب و يا در صورت امكان، در رفع نواقص و اشكالاتش كوشا باشد.
نكتهء ديگر اينكه اشاره به دو موضوع فوق براى تكميل مباحث قبل به معناى آن نيست كه اين مباحث كامل و از هر جهت بدون نقص و ايراد حتى از نظر خود من هستند. خير. از نقائص آن همين قدر بس كه مثلا نقش شخصيت در تاريخ  دراين استنتاجات به هيچ وجه طرح و حل نشده است. و يا ممكن است در نظر اول اين طور درك شود كه گويا نويسندهء اين سطور اساساٌ اعتقادى به نقش شخصيت در تاريخ نداشته و نوعى جبريت مطلق  Déterminisme كور را تبليغ مى كند. اگر فرصتى بود يا بعبارت ديگر اگر توانستم مجموعهء فكر و حال روحى خودم را آماده نمايم حتماٌ نظراتم را دراين باره كه طبيعتاً به موضوع حاد و حساس ديگرى نيز كه ما دراين گفتارها توجهى بدان ننموديم و يا توجه لازم را به آن ننموديم يعنى موضوع جبر و اختيار مربوط خواهد شد، ارائه خواهم داد؛ ولى پيشاپش و در يك كلام اعلام مى كنم كه اين نگرش به هيچ وجه با موضع شناخته شدهء ماركسيسم درباره نقش "شخصيت در تاريخ"  كه در برخى آثار ماركس و همين طور اثر معروف پلخانف ["نقش شخصيت در تاريخ" ترجمه خليل ملكى، ۱۳۳۱، نشر صدا] به همين نام مندرج است تناقض و تنافرى نداشته و در انطباق كامل با آن مى باشد. همين طور مطمئناً برخى نارسائى ها و يا مكررگوىى ها در اين سلسله مطالب اخير راه يافته است كه بيشتر معلول تفاوت زمانى در نگارش و همچنين عدم تهيهء پيش نويس و تنظم آن به صورت يك مقاله و نقد است. اگر شرايط مساعدى براى باز خوانى اين مطالب فراهم شود بديهى است كه تنظيم آن به صورت يك مقالهء واحد به صورتى كه مكرر گوئى ها در آن حذف شده باشد و انسجام لازمه يك مقاله در آن رعايت شده باشد حتماً مد نظر قرار خواهد گرفت.

* روز جمعه توانستم كسب خبر كنم كه امام با استعفاى آقاى هادوى موافقت نكرده و همين طور عده اى از سپاه پاسداران برله ايشان و به نفع باقى ماندن ايشان در مقام قبلى اعلاميه داده و قصد دارند امروز در نماز روز جمعه نيز اعلاميه شان را وسيعاً پخش كنند.
اما ديروز باز هم از قرائن فهميدم كه گويا اخبار تأييد شده و روزنامه ها مجدداً انتصاب دادستان جديد را اعلام كرده اند. يك از بچه ها شايعه اى را نقل مى كرد كه در بين مردم رواج داشته مبنى بر اينكه استعفاى آقاى هادوى زمينه اى است براى اينكه ايشان كانديد رياست جمهورى بشود و اين چيزى است كه با موافقت و نظر امام صورت گرفته است.  اين احتمال البته به هيچ وجه بعيد نيست؛ چه همان طور كه در قبل نوشتم مراتب اعتماد متقابل بين امام و آقاى هادوى و همچنين تبيعت محض ايشان از امام كاملا روشن و غير قابل انكار است. همچنين با توجه به اينكه امام ديگر آن اعتماد اوليه را به شخصيت و لياقت مهندس بازرگان ندارد. اين را تمام محافل قدرتمند و حاكم مذهبى امروز علناً و به صراحت ابراز مى دارند و با توجه به اينكه امام صريحاً ابراز داشته است كه روحانيون نبايد درين قبيل مقامات قرار بگيرند وبالاخره با توجه به اينكه آقاى هادوى در مقام قبلى خود رضايت خاطر امام را برآورده و همين طور ايشان از خود لياقت و شايستگى كم نظيرى نسبت به آنچه كه دولت يا كميته ها نشان  داده اند، نشان داده است، بنابراين مى توان قبول كرد كه در پشت اين شايعه، رگه هاى قوى و قابل تاُملى از واقعيت نهفته باشد.
اما از طرف ديگر، شكل استعفاى ايشان، آن اعلاميه اى كه پنجشنبه شب از طرف دادستانى از راديو خوانده شد و همين طور حالت غافلگيرى اعضاء خود دادستانى، و بالاخره مخالفت هائى كه بين دادستانى و گروه هاى قدرتمند مذهبى ظاهر شده است ــ هر چند پنهان، اما وجودش با شواهد البته بسيار ظريفى تاكنون تأييد شده است ــ مجموعاً عواملى است كه قبول اين شايعه را مواجه با ترديد ها و دو دلى هائى مى سازد. به هرحال اين كاملاً واضح است كه دستگاه كنونى حاكم در ايران در موقعيتى نيست كه بتواند از وجود شخصيتى مانند آقاى هادوى، آنهم در بالاترين مراجع آن، خود را بى نياز احساس كند. به همين دليل حتماً نقش پر اهميت ديگرى بايد در انتظار ايشان باشد.
خبر مهم ديگر اطلاع از بسته شدن كامل آيندگان و انتشار آيندگان تك ورقى است. همچنين شايد ديگر اين اطلاع خاص اينجا باشد كه عده اى از اعضاء و كاركنان آن به جرم  جاسوسى براى سيا و اسرائيل و ارتباط با داريوش همايون دستگير شده اند از جمله فردى بنام خوش خلق جزء دستگيرشدگان است. همين طور آخرين خبر با زجر و مصيبت بدست آمده! حاكى است كه گويا امروز تظاهرات و راهپيمائى اى از طرف مجاهدين (كه لابد و حتماً نيروهاى چپ هم بوده اند) به نفع انتشار مجدد آيندگان برقرار بوده است. شايد هم اين راهپيمائى مربوط به آينده باشد ولى مطابق آنچه كه بطور ناقص فهميده ام درگيرى هاى شديدى امروز در حوالى دانشگاه بين جناح هاى راست مذهبى و گويا طرفداران مجاهدين جريان داشته است كه طى آن دو طرف با سنگ وچوب به هم حمله كرده اند. [به نظر مى رسد در اين تظاهرات سازمان مجاهدين هيچ نقشى نداشت، تظاهراتى در ۲۱ مرداد ۱۳۵۸، به دعوت " جبهه دمكراتيك ملى" عليه توقيف اين روزنامه، در تهران انجام شد كه ده ها هزار نفر در آن شركت داشتند و اوباش حزب اللهى ها هم به آن حمله كردند. روز بعد به دعوت سازمان مجاهدين انقلاب اسلامى تظاهراتى در تأييد توقيف روزنامه آيندگان صورت گرفت.]
از اروميه هم خبر رسيد كه ملا حسنى با زرنگى تمام تظاهرات وسيعى به نفع خود راه انداخته و طرفدارانش او را با لقب مجاهد كبير و غيره ستوده اند؟!
از پچ و پچ و صحبت هاى آهسته اى كه ميم با عده اى  از بچه ها مى كرد معلوم بود كه خبرهائى هست. من بالاخره نفهميدم كه قضيه چيست! ولى الان كه ساعت ۱۲ شب است و اين سطور را مى نويسم فهميدم كه همگى نيروهاى مسلح سپاه آماده باش هستند، البته آماده باش كامل نبايد باشند چون غير از افراد پست كه آماده و مسلح با پوتين هستند بقيهء بچه ها همچنان با زير شلوارى مى گردند يا در آسايشگاه خانه خواب هستند. به هر صورت يك خبرهائى هست چون كميته ها هم آماده باش هستند.
چيزى كه چند روز اخير فكر مرا مشغول كرده است اين است كه مبادا نيروهاى چپ اصيل مانند اشتباهى كه در دوره مبارزه مسلحانه چريكى مرتكب شدند الان نيز به دنبال ماجراجوئى بخش هائى از خرده بورژوازى راديكال كشيده شوند. تبعيت و دنباله روى از نيروهائى مانند حزب دمكرات كردستان يا همين مجاهدين كه هيچ بعيد نيست در شرايطى كه قدرى پشت خود را محكم ببينند دست به اقدامات ماجراجويانه اى، چه از نظر سياسى و چه در شرايط قدرى دورتر از نظر نظامى، بزنند واقعاً  انتحار سياسى است. چپ اصيل مى بايست ضمن توجه و تمركز شديد خود روى مبارزهء  طبقه كارگر سعى كند مبارزهء دمكراتيك خود را هر چه بيشتر از كانال مسائل و منافع اين طبقه انجام دهد، در عين آنكه طبيعتاٌ هيچ گاه نبايد نسبت به حمايت ــ نه دنباله روى و تبيعيت ــ متناسب از نيروهاى دمكرات خرده بورژوازى در مقابل نيروهاى مرتجع ترديد نشان بدهد. البته اين صحبت حرف  تازه و جديدى در بر ندارد، اما فقط هشدارى است كه همواره بايد حداقل از نظر تئوريك آن را فراموش ننمود هر چند كه هنر اصلى و به همان قياس مشكل اصلى كار، در پياده كردن عملى اين اصول و تشخيص صحيح اين موارد در جريان زندگى و عمل سياسى روز است. واقعاً يك بار چشيدن طعم تلخ خطا و شكست در دوره رژيم شاه بايد براى هفت پشت كمونيست ها كافى باشد تا ديگر باره، اين چنين نيروهاى با ارزش و قليل خود را به جاى آنكه صرف راه آگاهى و تشكل طبقه كارگر نمايند به هرزگاه سياست ها و ديوانگى هاى ماجراجويانه خرده بورژوازى انقلابى نكشانند.

دوشنبه ۲۲ مرداد ۱۳۵۸ ساعت ۵/۱۲ ظهر
ديگر شكى برايم باقى  نمانده كه ديروز در حوالى دانشگاه زد و خورد شديدى صورت گرفته است كه به مجروح شدن عدهء زيادى منجر شده است. همينطور شكى ندارم كه در جريان تظاهراتِ نيروهاى اپوزيسيون به خاطر خواست انتشار مجدد روزنامهء آيندگان بوده است كه نيروهاى مذهبى افراطى به اين تظاهرات حمله مى كنند. آن طور كه اينجا بطور خيلى پنهانى صحبتش هست اين است كه همه اين قضايا زير سر حزب جمهورى اسلامى و به اصطلاح خودشان، آخوندها است. برخى بچه هاى اينجا با نفرت از آخوندها و حزب جمهورى اسلامى نام ميبرند. و اين در عين اين كه تا كنون قابل پيش بينى بود و در ياداشت هاى قبلى نيز به آن اشاره كرده ام، اما با اين وصف، ظاهر شدن ناگهانى درجهء اين مخالفت و نفرت، برايم بسيار عجيب و غير منتظره بود.  آنها اين حزب و رهبرانش را عملاً در پيش خود ارتجاعى مى نامند. مخصوصاٌ بايد توجه داشت كه حادثهء مربوط به تغيير آقاى هادوى و آوردن يك روحانى بر سر اين مقام، به شدت مقامات بالاتر آنان را دكوراژه كرده است  و ابراز اين مخالفت صريح جديد حتى در ميان رده هاى پائين تر به هيچ وجه از مبارزهء اخير كه بر سر اشغال مقام دادستانى بين اين دو جناح به وجود آمده مجزا نيست. هر چند كه امروز دوباره شنيدم كه گويا آقاى هادوى هنوز بر سر كارش هست. به هر صورت، موضوع تشديد اختلاف ما بين جناح هاى خودى مختلف مذهبى حاكم، مسئلهء آينده دور و دراز نيست، مسالهء روزها و حتى ساعات كنونى است. و جالب توجه اينجاست كه هنوز امام وجود دارد و بحمدالله زنده است واين قضايا را شاهد هستيم. واى به روزى كه خداى ناكرده اى امام از متن صحنه خارج گردد آن وقت مسلماً جنگ داخلى و يا يك كودتاى خونين و وحشتناك از طرف نيروهاى مرتجع قطعى است.

* خبر ديگرى كه به طور بسيار مبهمى دستگيرم شده است موضوع يك تظاهرات بسيار بزرگ است كه گويا امروز (يا ديروز؟) از طرف سازمان مجاهدين انقلاب اسلامى ترتيب داده شده بوده است. من نمى دانم كه آيا فردى بنام پولاددژ متعلق به اين سازمان و سخنران اين تظاهرات بوده است يا اين كه مربوط به جاى ديگر و سخنرانى در تظاهرات ديگرى است ولى يكى از اين پاسدارها خيلى از حرفهاى او به مذاقش خوش آمده بود، البته با توجه به وضعيت فكرى اين پاسدار تصور نمى كنم كه اين آقا متعلق به يكى از كردها و احزاب چپ يا دمكرات باشد و همان كه متعلق به سازمان [مجاهدين] انقلاب اسلامى باشد احتمالش بيشتر است. مگر اين كه واقعاً اوضاع و جو بيرون با آن موقعى كه من بودم تفاوت بسيار كرده باشد.

* براى تفنن بد نيست قدرى از وضع خودم بگويم. وضع روحيم كماكان عادى است. من آن را خوب و شايد هم نسبت به مجموعهء شرايط موجود عالى توصيف مى كنم. فقط بعد از افطار و براى اولين بار بعد از اين حدود يك ماهى كه در اين اتاق مسخره زندانيم عصبانى شدم. آن هم بيشتر و در واقع فقط بخاطر فكر دربارهء [... تا دو سطر خط خورده است]، چرا كه محدوديت هاى بيشمارى  كه هر روز هم افزايش مى يابند خيلى كمتر از اين اقتضاء مى كند كه تا به حال نوشته ام. تازه مطمئن نيستم كه با احتمال حتى ده در صد اين نوشته ها بتواند سرنوشتى جز كشوى ميز مقامات عاليه و سپس سطل زبالهء اتاق  كار آنها پيدا نمايد. والا به نتايج سوء آن براى موقعيت خودم چندان اهمتى نمى دهم چرا كه معتقدم عواملى كه بايد در سرنوشت اين كار مؤثر واقع شوند بسيار قوى، قوى تر از آن هستند كه اين نوشته ها بتواند تأثيرى تعيين كننده در ميان آنها داشته باشند. هر چند بى تأثير نيز نيستند و اين را از كوشش هائى كه براى مطالعهء اين ها بعمل آمده و حتى در فرصتى كه به دستشوئى رفته ام قسمت هائى از آن را خوانده و به مقامات عالى گزارش كرده اند ــ  آنهم البته با تحريف! ــ فهميده ام.
از نظر جسمى البته وضعم به هيچ وجه قابل مقايسه با وضعيت روحى نيست. بدنم بشدت لخت شده و دائماٌ احساس خستگى و خواب آلودگى مى كنم بدون آنكه بتوانم بخوابم. پاى راستم از بالاى ران تا حدود زانو درد گرفته، دردى كه البته مستمر نيست، ولى هرروز چند ساعتى آزار دهنده است كه فكر مى كنم مجموعاٌ ناشى از حالت زيرزمين ـ مانندِ اتاق و عدم نفوذ نور و هوا به درون آن باشد. مخصوصاٌ با توجه به هوائى كه از كولر خارج مى شود به دليل بسته بودن راه خروجى هوا بعد از مدتى، يك حالت شرجى و خفقان آورى در اتاق بوجود مى آيد. اگر كولر را هم روشن نكنند ــ كه البته آنها برايشان مفيد است و روشن مى كنند البته نه ديگر مانند روزهاى پيش كه هوا خيلى گرم بود و شبانه روز روشن نگاه مى داشتند ــ هواى اتاق چنان سنگين و خفه مى شود كه بعد از مدتى واقعاً تنفس را مشكل مى كند. در چنين مواقعى من خيلى ساده مى توانم تفاوت موجود بين هواى تازه بيرون و هواى داخل اتاق را از اين طريق كه بينى ام را به درز در اتاق به چسبانم و جريان باريك و ضعيف  هواى تازه و حيات بخش بيرون را استنشاق كنم بفهمم.
سوزش معده نيز همچنان ادامه دارد، به اضافهء آنكه دو سه شب پيش آن حالت تپش و گرفتگى قلبم كه گاهگاهى در گذشته نيز به آن دچار شده بودم تجديد شد.
در عوض غذايم نسبت به روزهاى قبل بيشتر شده و اين نشان مى دهد كه مجموعاً ارگانيسم بدنم و مخصوصاً حالت روحيم خود را با شرايط زندان بيشتر تطبيق داده اند.
اوضاع خواب و استراحت بكلى مغشوش است، يعنى كاملاً تابع ميزان سر و صداى اتاق مجاور است. شب هائى مى شود كه تا نزديكى سحر هم چنان بيدار مى مانم يا در حالت دراز كشيده يا اين كه مثل ديشب بلند مى شوم راه مى روم تا سر و صدا ها و صحبت ها و كارهاى اين همسايگان به اتمام رسد. ديشب عده اى از آنها تازه ساعت يك هوس كردند بروند حمام و بعدش بيايند چاى بخورند و ساعت دو و نيم بود كه كم كم اوضاع آرام گرفت و من مجدداً به رختخواب، يعنى همان پتوئى كه دارم رفتم! تا بعد از يك مجاهدت طولانى بتوانم پرندهء دور پرواز خواب را به چنگ بياورم. از اصلاح سر و صورت كه از ابتداى دستگيرى تاكنون خبرى  نبوده است و به دليل كثيف بودن شديد موكت كف اتاق ــ موكتى كه مطمئناً در قبل، سال ها با كفش بر روى آن رفت و آمد مى كرده اند و از شدت سياهى رنگ اصلى آن معلوم نيست ــ بدنم خيلى زود كثيف مى شود. حمام هم در مدت يك ماه اخيرى كه اينجا هستم يك بار برده شده ام. به همين دليل موهاى سرم به شدت شروع به ريزش كرده اند و بدنم همواره چسبناك وكثيف است. البته تا كنون دوبار سرم را زير روشوئى با آب سرد شسته ام و يا صورتم را هر روز با  صابون مى شويم والا فكر مى كنم كه قيافه ام تا كنون مانند جنگلى هائى شده بود كه بعد از خروج از جنگل مدتى را در تون حمام گذرانده  باشند!! چند روز پيش به جناب ميم گفتم كه وسائل اصلاح بدهند كه البته هنوز خبرى نشده است. جالب است كه ميم يعنى زندانبان اصلى من حتى الامكان سعى مى كند با من روبرو نشود. حالا چرا؟ نمى دانم. البته حدس هائى مى زنم، اما به هر حال در اين كه او حتى الامكان از روبرو شدن و صحبت كردن با من ابا دارد شكى وجود ندارد. بارى اين هم گزارش مختصرى از موقعيت جسمى و روحيم.

راستى يادم رفت اين را تذكر بدهم كه تنها نگرانى مهمى كه دارم مسئله دور ماندن از اخبار و اطلاعات موجود در جامعه است، به خصوص اگر بخواهند من را به همين ترتيب هم به دادگاه ببرند. چون واقعاً دستم در چنان صورتى حسابى بسته است. مسلماً  چه رد صلاحيت دادگاه و چه دفاع من در مقابل دادستان، همگى مضمون سياسى خواهند داشت و اين كار بدون اطلاع از آخرين حوادث و قضايائى كه در جامعه گذشته است ــ جامعه اى كه هنوز حالت بحرانى اش را طبعاً حفظ كرده و تحولات هر هفته آن برابر يك سال شرايط عادى است ــ حقيقتاً مشكل و تا حد زيادى ناممكن است. من بايد در رد صلاحيت دادگاه نشان بدهم كه چگونه تشكيل اين قبيل دادگاه ها با اين مشخصات و آن هم براى رسيدگى به اين قبيل قضايا، ارتباط ارگانيك با همهء آن اقدامات ضد دمكراتيك و سركوبگرانه اى دارد كه امروز عليه منافع قطعى اكثريت جامعه و عليه عقايد، نظرات و تشكل و موجوديت اپوزيسيون صورت مى گيرد. من بايد سالوسى و رياى موجود در پشت اصطلاحات اغواگرايانه اى  كه امروز طبقات حاكمه جديد به وسيلهء آنها اقدامات خود را توجيه مى كنند افشا كنم و نشان بدهم كه اين اصطلاحات و اين شعارهاى تو خالى به منافع چه كسانى و چه طبقاتى خدمت خواهد كرد و در نهايت، جامعه را به كجا خواهد كشيد. من بايد توضيح آنچه را كه در زندان ها ودر دستگاه قضائى شاهد آن بوده ام با توضيح و تحليل آنچه كه به طور مشابه در جامعه و بر عليه نيروهاى انقلابى و دمكرات در شرف تكوين است و همهء اين ها را با كوششى كه براى متوقف كردن روند انقلاب و لگد مال نمودن آثار و نتايج آزاديخواهانه و دموكراتيك آن به عمل مى آيد تلفيق نموده و براى روشنگرى ذهن مردم مطرح نمايم. من بايد نشان بدهم وقتى بزرگترين مقام مسؤول مملكتى كارگران و زحمتكشان جامعه را ضد انقلاب مى نامد، وقتى امروز جهت اصلى مبارزهء طبقات حاكم از سمت امپريالسيم و دست نشاندگانش به سمت نيروهاى انقلابى مخالف خود و يا به سمت مردمى برگشته است كه به انحاء گوناگون طالب تحقق و به رسميت شناخته شدن اهداف اوليه انقلاب هستند، طبيعى است كه چنين دادگاهى هم با اين مشخصات تشكيل گردد.

چهارشنبه ۲۴ مرداد ۵۸ ساعت ۵/۷ بعد از ظهر
امروز بعد از ظهر بالاخره نوبت حمام رسيد. موقع برگشتن، يكى از پاسدارها چند لحظه اى در حياط متوقفم كرد كه لباس و حوله شسته شده ام را پهن كند. همين چند ثانيه، آفتاب و گرمى لطيف آن را بر روى پوست لخت تنم حس كردم. هيچ فكر نمى كردم هوا اين قدر معتدل شده باشد. البته اينجا هم شمال شهر است. به پاسدارى كه با عجله از پهن كردن رخت در دو سه قدمى من پشيمان شده بود و ترجيح داده بود كه بعد از رساندنم به اتاق و بستن در، آنها را پهن كند گفتم چه هواى خوبى مثل آفتاب بهاريه! واو همچنان كنايهء من را با سكوت معنا دار خود پاسخ گفت.


* قسمتى از سخنرانى آيت الله طالقانى را كه احتمالاً ديشب به علت تقارن با شب شهادت حضرت على، در جائى كه احتمالاً قبلاً يكى از مراكز وابسته به رژيم بوده ــ از متن سخنرانى اين طور بر مى آيد ــ شنيدم. موضوع اصلى، همان طور كه پيش بينى مى كردم، درباره اختلافات و مبارزهء شديدى بود كه بين جناح هاى مختلف خود مذهبى ها وجود دارد. و آيت الله همچنان سركش و اصولى به همه آنها مخصوصاً جناح قدرتمند مذهبى كه داعيهء بسيارى از مقامات و آرزوى تسلط كامل بر همه شئون مملكتى را در سر مى پروراند هشدار داد و استقلال سنتى خود را ــ البته تا آنجا كه مقتضيات طبقاتى اجازه مى دهد ــ از همهء اين جناح ها نشان داد. در اين سخنرانى، نكات ظريف و باريك متعددى كه هركدام موضوع يا گروه ها و نيروهاى خاصى را نشانه گرفته بودند وجود داشت، ولى از همهء آنها زيباتر و در عين حال گوياتر و رساننده به مقصود همان مثال و تشبيه سه جنگ داخلى معروف زمان  حضرت على بود ــ جنگ هاى صفين، جمل و نهروان، كه همان طور كه مى دانيم هر سه نه مابين دنياى اسلام و غير مسلمين، بلكه در ميان جناح هاى مختلف مسلمانان صورت گرفت. جنگ صفين با معاويه، جمل با طلحه وزبير و عايشه (ام المومنين و زن سوگلى پيغمبر) و جنگ نهروان كه با خوارج، يعنى قيام كنندگان عليه معاهده جنگ صفين و مخالفين موضوع حكميت ــ صورت گرفت. آيت الله با اشاره به سياست دفاعى حضرت على در اين درگيرى ها، به نيروهاى مقتدر مذهبى اندرز مى داد كه در درگيرى هاى موجود، اگر مى خواهند على وار حركت كنند نبايد به حمله و تهاجم بپردازند.
به هر صورت آيت الله حسن نيت خاص خودش را، يعنى حسن نيتى كه تنها مى تواند از طرف كسى كه حقيقتاً دنبال منافع فردى و گروهى و جاه و مقام نيست ابراز شود، در اين سخنرانى هم نشان داد. اين كه جناح قدرتمند مذهبى با وزنهء بسيار مهم شخصيت آيت الله كه به هر حال عامل تسهيل كننده اى در جريان هدف ها و مقاصد اين جناح نيست چگونه برخورد خواهد كرد و اين سيلاب كف آلود راه خودش را چگونه در مقابل چنين صخره عظيمى كه داراى ريشه هاى عميق و گسترده اى در زمين اطراف خويش نيز هست خواهد گشود. و آيا راه ملايمت و مدارا پيش خواهد گرفت يا اين كه بر حملات افسار گسيختهء خود خواهد افزود مسئله اى است كه بايد از دل حوادث چند ماه آينده پاسخ آن را دريافت نمود.

پنجشنبه ۲۵ مرداد ساعت ۳ بعد از ظهر
ديشب مقدارى با ميم صحبت كردم. دقيقاً معلوم شد كه آقاى هادوى تغيير كرده و حجت الاسلام قدوسى جاى او را گرفته است.
ساعت ۵/۱  بعد از نيمه شب (صبحگاه جمعه)
حدود دو ساعت و نيم پيش، ميم آمد و دريچه را باز كرد. ضمن آن كه كتاب علل گرايش به مادى گرى مطهرى را برايم آورده بود ــ در جواب اينكه جلسهء قبل گفته بودم حالا روزنامه ممنوع است كتاب هم ممنوع است؟ ــ خبر آورد كه يكشنبه يك دادگاهكى برايت تشكيل ميشود!! انشاءالله قضيه حل مى شود. و بعد اضافه كرد از طرف آقاى قدوسى قرار شده آقاى هادوى كماكان آن كارهاى نيمه كاره اش را انجام بدهد و حالا پروندهء من كماكان دست خود آقاى هادوى است. پرسيدم آخر وكيل چى؟ پرونده خوانى چى؟ كيفرخواست و اطلاع از اتهامات چى؟ دادگاه علنى نيست؟ گفت يك نوع بازجوئى است و در عين حال دادگاه! موضوع مانند شوكى بر من وارد [شد]. به هر صورت من كه چيزى سر در نمى آورم. ظاهراً او خيلى خوشبين بود. البته اگر واقعاً هم بخواهند روى حق و عدالت تصميم بگيرند، دليلى براى بدبينى وجود ندارد، امّا آيا امكان اين وجود دارد كه بعد از تحمل اين همه مصائب و ديدن اين همه ناملايماتِ واقعاً غير عادلانه و دور از هرگونه شئون بشرى و حقوقى، بالاخره انصاف و عدالت پيروز شود؟ و كسى را كه تمام عمرش را در راه مبارزه و انقلاب گذارده است تنها به خاطر اينكه نويسندهء رساله اى بوده كه عقايد برخى از گروه هاى مذهبى را در آن به مهميز انتقاد كشيده بوده است اين طور مورد اتهام و ستم قرار ندهند و او را به دادگاه هاى انقلاب نكشانند؟ هر چند كه در صورتى كه كار به اين دادگاه ها بكشد مسلماً شمشير زبان من نيزكند نخواهد بود و در چنين صورتى خواهيم ديد و خواهند ديد.

جمعه ۲۶ مرداد ۱۳۵۸ ساعت ۵/۶ عصر
بعد از اينكه چند كلمه اى با ميم صحبت كردم معلوم شد خود او هم از قضيه بى اطلاع است يعنى نمى داند معناى دادگاهى كه به او گفته اند يكشنبه تشكيل مى شود چيست! از او پرسيدم آيا عجيب نيست؟ گفت چرا! و بعد گفت فردا مى پرسم و خبرش را برايت خواهم گفت كه از نگرانى بيرون بيائى! خنده ام گرفت. از نگرانى بيرون بيايم!؟ چگونه؟! به خاطر اينكه خيلى مطابق قانون و حقوق اوليهء يك انسان با آدم رفتار مى شود؟ يك گوسفند رام را هم اين طور به مسلخ نمى برند كه مرا دارند به دادگاه مى برند! آخر به چه جرمى؟ مطابق اعلام چه اتهام و چه جرمى؟ كدام بازجوئى و بازپرسى، كدام مطالعه پرونده و كيفر خواست؟ كدام انتخاب وكيل؟ آخر كسى كه در مدت ۵۰ روز در واقع در قبر زندگى كرده است، در بى خبرى مطلق بسر مى برده است، حتى با اشباح هم نمى توانسته صحبت كند، چطور بيايد در يك دادگاه سر بسته و در بسته و در مقابل چه اتهامى از خود دفاع كند؟ واقعاً از شدت تلخى مسئله، خنده ام مى گيرد، خنده و فقط بايد لبخند زد! هر چند كه هنوز موضوع  قطعى نيست و به احتمال زياد هم آنها دليلى نمى بينند كه چنين دادگاهى را برقرار كنند. با اين وصف مجموعهء اين قضايا به اندازه كافى دردناك و تلخ بوده است كه آدم با يك لبخند از آنها استقبال كند.