نامۀ سرگشاده به باراك اوباما

جمعه ، ۱۸ بهمن ۱۳۸۷؛ ۰۶ فوریه ۲۰۰۹

چاپ

حق طغيان بر ضد بيداد كه در متنِ زير به درستى تشريح شده شايان تأمل است و عمل.
سايت انديشه و پيكار

ريشه هاى نفرت از آمريكا

آقاى رئيس جمهور
اگر مجسمۀ آزادى شما به دروغ و فريب در اذهان سادۀ مردم آمريكا و در نگاه كنجكاو تماشاگران بيگانه آبرويى داشت، اين مختصر آبرو نيز از بركت جهل و تعصب سَلَف منفور شما ژرژ بوش در تماشاخانه هايى كه مأموران شكنجۀ او در زندان هايى نظير ابوغُريب بغداد و گوانتانامو (در كوبا) دائر كرده بودند بر باد رفت. اما او هرگز به عنوان يك متهم به جنايت عليه بشريت و يا يك خائن عليه اصول مدوّن در قانون اساسى آمريكا به محاكمه كشيده نخواهد شد. او هرگز به واقعيت دروغ ها و پوچ بودن اسناد و مداركى براى حمله به عراق و اشغال نظامى آن كشور به خورد مردم آمريكا داده بود اعتراف نخواهد كرد، زيرا او مخلوق يك جامعۀ دموكراتيك نيست. او مخلوق جامعه اى ست كه افكار عمومى و مصلحت عمومى و تمايل و گرايش هاى عمومى آن در وسايل ارتباط جمعى آن و در محافل نخبگان دانشگاهى آن ساخته و پرداخته مى شود. او مخلوق محافلى است كه از طريق اين وسايل، به دست او بر بنيادهايى كه پدران تاريخى استقلال آمريكا به نام «مردم» آمريكا در قانون اساسى خود گنجانده بودند مُهر باطله زد و اقتصاد سرمايه دارى شكفته از ساختار روابط بردگى و تبعض نژادى و طبقاتى آن را به لجن زار اقتصاد مالى و بورس بازى مى كشاند. اين محافل را در چارچوب گروه هايى كه ژرژ بوش را در محاصره گرفته بودند مى توان شناسايى كرد: از قبيل گروه محافظه كاران جديد، گروه ناسيوناليست هاى افراطى، گروه صهيونيست هاى مالى و بانكى با انستيتوها و انجمن هاى ريز و درشت آن، گروه مؤمنان ووابستگان كليساى افراطى انجيلىِ طرفدار ظهور مسيح موعود و مدافعان سرسخت اسرائيل.

آقاى رئيس جمهور
اما شما فقط مخلوق فجايع ورسوايى هايى كه از عملكرد هشت سالۀ ژرژ بوش در سياست خارجى آمريكا و سوء استفادۀ آن در سياست داخلى اين كشور به بار آمده است نيستيد. شما برآيند سياستى هستيد كه آمريكا از پايان جنگ دوم جهانى به بهانۀ دفاع از آزادى و دموكراسى دربرابر تهاجم ايدئولوژيك روسىۀ شوروى و پردۀ آهنينى كه به جدائى شرق اروپا از غرب آن كشيده شد در پيش گرفت: جنگ بين دو سرمايه دارى دولتى و خصوصى. آنچه در اين معركۀ وانفسا از هردو اردو قربانى و شهيد مى شد حق آزادى واستقلال ملت ها بر حكومت و حاكميت بر سرنوشت خود بود. دستماىۀ سركوب و تجاوز به آزادى در اردوى روسىۀ شوروى، مخالفت با خلق و ضديت با سوسياليسم به نفع امپرياليسم آمريكا، و دستماىۀ سركوب و تجاوز به آزادى در اردوى غرب مخالفت با دموكراسى و طرفدارى از كمونيسم بود.
اما در اين جنگ سرد و آنچه در دستگاه تبليغات و در ادبيات سياسى اين دو اردو ساخته و بافته مى شد هدفى جز حفظ منافع سياسى و اقتصادى و نظامى اين دو قدرت در شعاع تخدير و تحميق ميليونها انسان اسير در تار و پود اين منافع امپرياليستى نبود. و در درون هزارتوى اين منافع بود كه دستگاه هاى شكنجه و سركوب و كودتا و مداخلات مخفى و آشكارِ دست نشاندگان و مزدوران و بركشيدگانِ رهبران اين دو اردو، در جهانى به نام «جهان سوم»، در كار مداوم روزانه بود.

آقاى رئيس جمهور
در همين دوران جنگ سرد و همآوردى دو ابرقدرت جهانى بر سرِ حفظِ منافع و توسعه و تحكيم آن بود كه آمريكا براى حفظ منافع استراتژيك سياسى و اقتصادى خود در خاورميانه و شرق مديترانه و خليج فارس به دو تعهد و ضمانت ضد دموكراتيك در سياست خارجى خود متعهد و متضمن شد. اين دو تعهد و ضمانت كه خود به بستر زايش و آفرينش فرهنگ ضدآمريكايى در افكار عمومى مردم اين منطقه تبديل شد عبارتند از نخست، حمايت بى قيد و شرط سياسى و نظامى و اقتصادى از اسرائيل در محور هدف هاى ايدئولوژيك صهيونيسم و خواست سازمان هاى مقتدر يهودى آمريكا، و دوم حمايت و پشتيبانى بى قيد و شرط از زمامداران خودكامه و مستبد منطقه كه در استفاده و يا غارت بى حساب و كتاب از منابع نفتى منطقه، به قيمت سلب حق مردم آن در حاكميت وحكومت، متكى به اين حمايت هستند. توجيه اين گونه سياست ضد حقوق انسانى و ضد دموكراتيك در سياست خارجى آمريكا در زمينۀ دفاع بى قيد و شرط از اسرائيل در افكار عمومى از طريق رسانه هاى جمعى و وابستگان به محافل يهودى بر اساس ظلم و تجاوزى است كه از رهگذر سياست تبعيض نژادى نازيسم هيتلر و كشتار ۶ ميليون يهودى بيگناه بر يهوديان رفته است؛ اما ميليون ها مردمى كه در آمريكا طالب بنزين هرچه ارزانتر براى مصرف اتومبيل هاى متعدد خانوادۀ خود هستند علاقه اى به دانستنِ اين مسأله ندارند كه اين بنزين ارزان از كجا و چگونه به دست مى آيد مخصوصاً اگر سرزمين هايى باشد كه در حوزۀ منافع سرمايه دارى غرب مردم آن هيچگونه هنرى جز خرافه پرستىِ مذهبى و ضديت با دموكراسى و آزادى ندارند.

آقاى رئيس جمهور
آنچه را كه من از فلسفۀ توجيه كودتاى ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ ــ ۱۹۵۳ در سركوب جنبش آزاديخواهى و ضد استعمارى مردم ايران براى مردم آمريكا در وسايل ارتباط جمعى آن كشور به ياد دارم اين بود كه: دولت ايران حق نداشت قراردادى را كه برطبق معيارهاى حقوقى بين دو دولت بسته شده بود يكجانبه لغو و تأسيسات مورد استفاده كمپانى طرف قرارداد را بدون مجوزِ آن طرف به بهانۀ ملى شدن اشغال كند!
دامنۀ ارتكاب اين تجاوز آشكار و جنايت عليه حقوق انسانى بوسيلۀ دولت جمهورى خواه آيزنهاور، به پشتيبانى از استعمار انگليس، نه فقط به بازگشت شاه فرارى و نشستن بر مسند خودكامگى ۲۵ سالۀ مطلق او كشيده شد و نه فقط آمريكا از ارتكاب اين جنايت زمينۀ سقوط سلطنت خودكامه و صعود ارتجاعى ترين نظام خرافه پرستىِ دينى را بر ملت ايران هموار كرد، بلكه از قبال محروم كردن مردم ايران از دموكراسى، نطفۀ رشد هسته هاى بنيادگرايى نفرين شدگان زمين مجهز به سلاح دينى خاورميانه را به دست خود آبيارى كرد و به همراه حمايت بى دريغ خود از تجاوزهاى مستمر اسرائيل بر مردم بيدفاع فلسطين، صاعقۀ خشم و كينۀ كوركورانۀ آنها را بر آسمان خراش هاى نيويورك و پنتاگون واشنگتن فرود آورد.

آقاى رئيس جمهور
اما امروز نيز و همچنان چشمان غرب عموماً و آمريكا خصوصاً از شناخت علل و موجبات بسته شدنِ نطفه اى كه ژرژ بوش و حلقه هاى مسيحى ـ صهيونيستى پيرامون كاخ سفيد واشنگتن زير عنوان تروريسم و ضرورت جنگ با تروريسم اختراع كرده و به اذهان ساده و بى اطلاع مردم آمريكا تزريق و تحميل كرده اند خوددارى مى كنند. از آنجايى كه توجه به اين علل راهى جز تلاش براى جبران آثار شرم آور ضد بشرى آن براى غرب عموماً و آمريكا خصوصاً باقى نمى گذارد، مراكز سياسى ـ نظامى و اقتصادى آمريكا و اروپا نفعى در شناخت علل واقعى آنچه به نام تروريسم در محور اسلام و بنيادگرايى آن معرفى و تبليغ مى شوند ندارند.
من در اينجا حرف از علل واقعى مى زنم نه از عوارض و وقايعى كه به دنبال خوددارى غرب عموماً و آمريكا خصوصاً از شناسايى واقعيت آن پديد آمده است. آرى جان خود را به قيمت نابود كردنِ زندگىِ مردم بيگناه فدا كردن زخمى دلخراش و جبران ناپذير بر حق حيات انسانى ست. اما:
وقتى مردمى در مدت ۶۱ سال از رسيدن به حق زندگى در آزادى و استقلال محروم مى شوند؛
وقتى مردمى در مدت ۶۱ سال به هيچ مرجع قانونى بين المللى براى طرح حقوق لگدمال شدۀ خود دسترسى ندارند؛
وقتى مردمى در رو به رو شدن با يكى از نيرومندترين ارتش هاى جهان و شعله هاى آتش مرگبار بمب ها و گلوله ها و موشك هاى آن چيزى جز يك مشت سنگ و كلوخ در اختيار ندارند؛
وقتى مردمى با چشم باز و حيرتزدۀ خود، هرروز شاهد غصب زندگى و خانه و مزرعه و حيات و هستى خود با تكيه به نيزۀ سربازان هستند و هرگونه شكوه و شكايتِ آنها در شوراى امنيتِ سازمان ملل با حق وتوى آمريكا در سبد باطله انداخته مى شود؛
وقتى مردمى در آغوش فقر و محروميت مادى و معنوى و نشسته بر درياهاى نفت و گاز شاهد يغماى هستى و حيات خود به دست خودكامگان مفتخور حاكم بر خود و متكى به حمايت بيدريغ غرب عموماً و آمريكا خصوصاً هستند؛
وقتى راه قانون و مرجع قانونى به روى مردم فلسطين و مردم اسير در دست خودكامگان زير حمايت اروپا و آمريكا بسته مى شود چه راهى جز طغيان دارند؟ اين جوازى است كه در مقدمۀ اعلامىۀ جهانى حقوق بشر براى مردمى كه از حق دفاع مشروع خود در حريم قانون محروم مى شوند صادر شده است:
«از آنجا كه ضرورى است كه از حقوق بشر با حاكميت قانون حمايت شود تا انسان به عنوان آخرين چاره به طغيان بر ضد بيداد و ستم مجبور نگردد.»
مردمى كه در ۱۹۴۸ بدون حضورشان، سرزمين شان با رأى و تصميم سازمان ملل به دو بخش نامتناسب تقسيم شده است و در سرزمينى بدون سابقۀ حاكميت مذهبى و نژادى و قومى، دولتى با هويت دينى و قومى و نژادى به نام اسرائيل تأسيس مى شود.
مردمى كه از سال ۱۹۶۷ تا امروز همان بخش نامتناسب تقسيم شده شان هم به اشغال نظامى اسرائيل درآمده است كه بر همۀ قرارهاى شوراى امنيت سازمان ملل مبنى بر تخلىۀ اراضى اشغالىِ مردم فلسطين مُهر باطله مى زند.
مردمى كه تا امروز در همۀ كنفرانس هاى صلح و مذاكرات دو جانبه و چندجانبه با اسرائيل همچنان با خوددارى اسرائيل از ايجاد كلنى هاى غيرقانونى و تخلىۀ اراضى اشغالى و تعيين مرزهاى قانونى قبل از اشغال نظامى سال ۱۹۶۷ و خوددارى از ايجاد موانع عبور و مرور و ساختن ديوار در اراضى اشغالى و آزادى رفت و آمد مردم در درون همين اراضى اشغال شده رو به رو مى شوند.
مردمى كه اكنون به قول استفَن هِسِل (Stéphane Hessel) ، ديپلمات ۹۲ سالۀ فرانسوى يهودى تبار، در غزه كه زندانى است با آسمان باز، ماهها است در محاصره اند و از دسترسى به هرنوع امكانات غذائى و بهداشتى و آب و برق و نيازمنديهاى حياتى محروم شده اند.
مردمى كه اكنون با از دست دادن متجاوز از هزار نفر كودك و زن و جوان و پير و ويرانى صدها خانه و كاشانه و وسيلۀ معاش و كسب و كار خود و هزاران مجروح محروم از هرگونه وسايل مداوا در زير آتش بمب و موشك و خمپارۀ هواپيماها و هليكوپترها و تانك ها و توپ هاى اسرائيل همچنان در جستجوى يافتنِ نعش عزيزان خود در زير آوارهاى مانده از آثار جنايت ارتش اسرائيل عليه بشريت هستند، آرى آقاى رئيس جمهور، براى اين مردم محروم از حمايت قانون جز طغيان عليه بيداد مستمر و پايان ناپذير اسرائيل و شركا و حاميان آمريكايى و اروپايى آن چه راهى وجود دارد؟
آيا در نظام فرهنگ دموكراسى آمريكا و اروپا و در نزد صاحبان كرسى هاى دانشگاهى حقوق و پژوهشكده هاى علوم اجتماعى و سياسى شما كسى وجود دارد كه واژۀ «طغيان» را در مورد مردمى كه از حمايت قوانين و كنوانسيون ها و ميثاق هاى بين المللى براى احقاق حقوق خود محروم شده اند تفسير كند؟
آيا بين ادعاى «دفاع از حق مشروعِ» كمپانى غارتگر انگليس از منابع نفتى ايران از راه اجراى توطئۀ كودتا عليه جنبش ضداستعمارى و ضداستبدادى مردم ايران در سال ۱۹۵۳ به وسيلۀ آمريكا و انگليس، و ادعاى اسرائيل در «دفاع از حق مشروع» امنيت خود از راه هجوم وحشيانۀ مجهزترين ارتش جهان به حيات و هستى يك ميليون و نيم مردم بيدفاع نوار غزه در سال ۲۰۰۹ تفاوتى وجود دارد؟

آقاى رئيس جمهور
دموكراسى شما معيوب و تهى از اخلاق و سرشار از دروغ و فريب است. مسئوليت تأمل بين مفهوم «طغيان» از سوى مردمى محروم از حمايت قانون كه جز فداكردن جان خود به قيمت جان ديگران و پرتاب چند راكت دست ساخت و پراندن مقدارى سنگ، راهى براى رساندن صداى مظلوميت و بى پناهى خود به گوش هاى كر و چشم هاى كور دنياى متمدن و دموكرات غرب ندارند و بين مفهوم «تروريسم» يا تعبيرى كه خدمتگزاران سياسى سرمايه دارى غرب از اين طغيان در جهت توجيه حقانيت خود در دفاع از تجاوزات اسرائيل و از منافع اقتصادى و سياسى و نظامى خود در منطقۀ مسلمان نشين خاورميانه به كمك وسايل تبليغاتى عظيم خود به خورد مردم آمريكا و اروپا ميدهند با كيست؟ سازمان ملل متحد و شوراى امنيت از زير بارِ مسئوليت تأمل در حقانيت مردمى كه محروم از حمايت قانون براى استيفاى حقوق لگدمال شدۀ خود راهى جز توسل به طغيان، يعنى برهم زدن امنيت اسرائيل و سرمايه دارى آمريكا و اروپا، ندارند شانه خالى مى كند؛ زيرا در اين شوراى امنيت تنها آمريكا و انگليس و فرانسه با حق وتوى خود نيستند كه به استيفاى حق طغيان محرومين از حمايت قانون (بخوانيد از حمايت جامعۀ بين المللى) با تعبير تروريسم پشت پا مى زنند، بلكه روسىۀ ولاديمير پوتين و چين با اقتصاد «سوسياليستى بازار» خود نيز در روبرو شدن با نارضايتى مردم تبت و مسلمانان تركستان شرقى و سركوب مردم چچن و مسلمانان تاتارستان و جمهورى هاى مسلمان نشين فدراسيون روسيه از فروكاستنِ واژۀ «طغيان» يا دفاع از حق مردمى كه از حمايت قانون محروم شده اند به واژۀ «تروريسم» و ضرورت مبارزه با آن براى ادامۀ سركوب ناراضيان استقبال مى كنند. آنها نيز جنايتى را كه اسرائيل با هجوم وحشيانۀ خود به مردم بيدفاع غزه عليه بشريت مرتكب شده است ناديده مى گيرند، زيرا دست هاى پليد آنها نيز در كشتار مردم تبت و چچن و تركستان شرقى به خون مردم بيگناه آلوده است.
آرى مردم زير ستم خودكامگى قدرت هاى رقيبِ ديروزِ دورانِ جنگِ سرد، امروز در نتيجۀ قلب مفهوم واژۀ «طغيان» (يعنى حق مردمى كه از حمايت قانون محروم اند) به مفهوم واژۀ «تروريسم» (يعنى هجوم وحشيان خرافه پرست دينى به جهان متمدن و دموكرات) شاهد ائتلافى بس شوم و ويرانگرند.

آقاى رئيس جمهور
در اينجا براى ارائۀ يك چهره از اين ائتلاف شوم در جهت قلب رذيلانۀ حق طغيان به امر ناحق تروريسم، بهتر است به اين قسمت از تفسير ميشل پل ريشار، فيلسوف فرانسوى در صفحۀ ۶ روزنامۀ لوموند به تاريخ ۲۰ ژانوىۀ ۲۰۰۹ تحت عنوان «عمليات سرب سرسخت، پيروزى براى اسرائيل، اما چگونه؟» توجه كنيم: «...ايهود اولمرت نخست وزير اسرائيل مهربانانه مى گويد: «اسرائيل با حساسيتى شديد همۀ امكاناتى را كه براى حفظ جان مردم غزه از برخورد ارتش با گروه حماس لازم بود مراعات كرده و مورد نظر قرار داده است تا به مردمى كه قربانى ترور حماس شده اند صدمه و زيانى نرسد...». ميشل پل ريشار مى نويسد: «شليك لوله هاى تانك ها و توپخانه هاى سنگين بر روى بخش هاى پر از جمعيت با اين گفته ها در تناقض است» و سپس نوشتۀ اوفرشلاه را در روزنامۀ اسرائيلى معاريف (اورشليم) نقل مى كند كه مى گويد: «اسرائيل كه مى خواست مشعل روشنايى براى ملت ها باشد، امروز مغرور است كه خود را به پاىۀ ارزش هاى ولاديمير پوتين رسانده است. اگر معناى پيروزى اين است، لعنت بر پيروزمندان باد!».
آقاى رئيس جمهور، ولاديمير پوتين با تكيه بر جهالت چندين صد سالۀ مردم روسيه كه در دوران هاى خودكامگى تزارها و نظام استالينى زبانشان بسته و چشم شان از ديدن واقعيت محروم شده بود، ارزشهايش به بازگشت به تعصبات مذهبى (ارتدوكسى) و نژادى (اسلاويسم) و ارتكاب جنايات عليه بشريت در سرزمين هاى مسلمان نشين فدراسيون روسيه و زورگويى و تجاوز به همسايگان محدود مى شود، زيرا اين نايب سرهنگ سازمان كا گ ب انحلال امپراطورى روسىۀ شوروى را به قول خود «بزرگ ترين فاجعۀ قرن بيستم مى داند».
اما ژرژ بوش به دنبال راهى كه در دوران جنگ سرد به دست آيزنهاور و نيكسون و جانسون و ريگان در زمينۀ تجاوز به حقوق بشر از طريق كودتاها و دخالت هاى مخفى و علنى به نفع سرمايه دارى وحشى و مهاجم آمريكا و حمايت بى قيد و شرط از اسرائيل هموار شده بود، به بهانۀ دفاع از ارزش هاى دموكراسى و آزادى، به ارزش هايى كه پدران استقلال آمريكا در قانون اساسى، كشور شما را مقيد و متعهد كرده بودند پشت پا زد و با دروغ و نيرنگ و توطئه، حقِ مبارزه و طغيان مردمى را كه از تأسيس دولت مذهبى ـ نژادى اسرائيل تا امروز از حمايت قانون (بخوانيد جامعۀ بين المللى، سازمان ملل، شوراى امنيت) محروم هستند به تروريسم و ضرورت جنگ با تروريسم مخدوش و مقلوب كرد.

آقاى رئيس جمهور،
آنچه را كه شما از اميدها و آرزوهاى مردم آمريكا در تعديلِ تبعيض هاى اجتماعى و اقتصادى و تعصبات نژادى و پاك كردن لكه هاى سياه جنايت و تجاوز به حقوق سياهان و قشرهاى محروم جامعه با تكيه بر اعتقاد خود به آزادى و دموكراسى به تحقق خواهيد رساند.
آنچه را كه شما شايد در تعديل نگاه غرورآميز نخبگان آمريكا و سياستمداران و نظاميان و سلطه جويانِ مراكزِ مالى و اقتصادى و بنيادگرايان مذهبى و حلقه هاى نفوذىِ آنها در كاخ سفيد و كنگره و پنتاگون به جهان خارج از آمريكا توفيق انجامش را به دست آوريد، نه فقط موجب رضايت و شادى مردم آمريكا خواهد شد بلكه همۀ آزاديخواهان و مساوات طلبان و مدافعان حقوق بشر را نيز در اين شادى و اميدوارى شريك خواهيد كرد.
اما آنچه كه به رياست جمهور آمريكا در زمينۀ سياست آمريكا در خاور ميانه مربوط مى شود اين است كه مردم آمريكا و رؤساى جمهور آن اعم از دموكرات يا جمهورى خواه اسير در حلقۀ مثلثى هستند كه مخصوصاً از پايان جنگ دوم جهانى و آغاز جنگ سرد از رهگذر مراكز پرقدرت و نفوذ سرمايه داران و بانكداران و بورس بازان آمريكايى عموماً و حلقۀ صهيونيستى ـ مسيحى آن بر گردن سياست آمريكا افتاده است.
اين حلقۀ مثلث (اسرائيل، نفت و رژيم هاى فاسد منطقه) در محدوده اى بسته مى شود كه ژرژ بوش زير عنوان «خاورميانۀ بزرگ» و بهانۀ مبارزه با تروريسم و دموكراتيزه كردنِ آن، به مبارزه با طغيانِ مردمى پرداخت؛ مردمى كه به خاطر منافع غرب عموماً و آمريكا خصوصاً در غارت منابع گاز و نفت منطقه و به خاطر پشتيبانى از رژيم هاى خودكامه و فاسد آن و به خاطر حمايت بى قيد و شرط از اسرائيل و سياست تجاوزكارانۀ آن، از حمايت قانون (بخوانيد جامعۀ بين المللى) محروم شده اند.
آقاى رئيس جمهور، حق طغيان و قيام براى مردمى كه از حمايت قانون محروم شده اند حقى است عمومى (Universel)، حقى است يك پارچه كه به دو قسمت تقسيم نمى شود. در ويتنام يا تبت و برمه و چچن، در آمريكاى لاتين، در كوبا و ونزوئلا مقبول است اما در فلسطين و خاورميانه اى كه به منافع و مصالح سياسى و اقتصادى و نظامى آمريكا و غرب مربوط مى شود مقبول نيست. در مدت شصت سال سياست دولت اسرائيل با پشتيبانى از حمايت آمريكا و اروپا براى تصاحب تدريجى سرزمين هاى فلسطين، به سياست ارعاب و تجاوز و كشتار و زندان و شكنجه و ويرانى تبديل شده است.
آيا ۶۰ سال تجاوز دائمى به حق آزادى و استقلال مردم فلسطين از سوى يك دولت عضو سازمان ملل از طريق اعمال ترور و وحشت به هر قيمت، تروريسم نيست، اما حق طغيان و حق دفاع مشروع از جان و هستى يك مردم بى دفاع و محروم از قانون به هر قيمت، تروريسم است؟

آقاى رئيس جمهور
شما دربرابر پروندۀ خاورميانه عموماً و فلسطين خصوصاً در حلقۀ محاصرۀ سه ضلع سياستى هستيد كه پايه‌اش مخصوصاً پس از پايان جنگ دوم جهانى و آغاز دوران جنگ سرد بر منافع شركت هاى بزرگ نفتى آمريكا و اروپا و اسرائيل و رژيم هاى فاسد و خودكامۀ مسلط بر اين منطقه استوار شده است. نطفۀ نفرت از آمريكا و جوهر و اساس حق مشروع طغيان و قيام به هر قيمت، (اما نه تروريسم به بهانۀ خصومت بربريت دينى مسلمانان با تمدن و دموكراسى غرب) در فضاى اين مثلث جنايت عليه بشريت بسته مى شود. اگر صهيونيسم به عنوان ايدئولوژى سياسى اسرائيل خود را در پشت يهوديت و الاهيات يهودى مخفى كرده است و امروز خود را به دروغ و نيرنگ به عنوان تنها دموكراسى در منطقه قربانى تروريسم معرفى مى‌كند؛ دموكراسى شما و آرمان‌هاى پدران تاريخى استقلال آمريكا نيز تا آنجا به انحطاط و فساد اخلاقى محافل پر نفوذ مالى و اقتصادى و نظامى و مذهبى كشيده شده است و تا آنجا از سوى آمريكا به حق مردمى كه براى به دست آوردن آزادى و حق حاكميت خود به مبارزه برخاسته‌اند تجاوز شده است كه براى آمريكا اعتبارى به عنوان يك كشور دموكرات باقى نمانده است.

آقاى رئيس جمهور
ژرژ بوش به نظر راقم اين سطور در نگاه به «انسان» به ذات فرديت و انسانيت و در نگاه به «مردم» به عنوان گروهى كه در يك توافق خود به خود، به التزام به احترام به حق ديگران، دربرابر دفاع از خود ملتزم و متعهد شده اند، هرگز به شعور و سوادى كه لازمۀ درك پيامى كه در اعلامىۀ استقلال آمريكا نهفته است نرسيده بود. او به دموكراسى و ذات حقى كه در اعلامىۀ استقلال آمريكا فراتر از هر گرايش دينى و نژادى و قومى و جنسى براى «مردم» آمريكا شناخته شده بود اعتقاد نداشت. او در زمينۀ قلب حقايق و واقعيت هاى سياسى به آلت تأمين رضايت مرتجع ترين شاخه هاى كليساى مسيحى و شركاى صهيونيستى و نومحافظه كاران سياسى طرفدار اسرائيل درآمده بود. او به همراه محافظه كاران مذهبى و طرفداران تبعيض نژادى و انحصارگران سرمايه دارى از قبول اين واقعيت سر باز مى زد كه قانون اساسى و نظام سياسى آمريكا ريشه در نهضت رنسانس و جنبش روشنگرى دارد. توماس جفرسون (۱۸۲۶ ـ ۱۷۴۳) نويسندۀ اعلامىۀ استقلال آمريكا كه طرفدار ولتر بود در كتاب خود به نام «ملاحظات دربارۀ ويرجينيا ۱۷۸۶» مى نويسد: «اينكه بيست خدا وجود داشته باشد يا هيچ خدايى، براى من بى تفاوت است به شرطى كه جيب مرا خالى نكند و زانوهاى مرا نشكند». دنى لاكورن (D. Lacorne) مدير پژوهش در مدرسۀ مطالعات سياسى فرانسه در كتاب «مذهب در آمريكا»، مى گويد: «نويسندۀ اعلامىۀ استقلال آمريكا نخست در اين بيانيه مى نويسد كه مسيحيت بنيان آمريكا است. معمار بزرگ جهان است كه به انسان حق انكارناپذير زندگى، آزادى و جستجوى خوشبختى مى دهد». اما در اعلاميه مشخص مى كند كه اين انسان و فقط انسان است كه حكومت ها را براى تضمين حقوق خود مستقر مى كند. تنها منبع قدرت از توافق حكومت شوندگان سرچشمه مى گيرد. خدا هيچ نقشى در حاكميت مردم ندارد. به همين جهت است كه قانون اساسى آمريكا مقدس مآب هاى مذهبى را آشفته مى كند زيرا اعلامىۀ استقلال با اين جمله آغاز مى شود: «ما مردم آمريكا مقرر مى داريم...».

آقاى رئيس جمهور
در ۲۱۲ سال قبل (در ۱۷۹۷) انديشۀ توماس جفرسون كه بعداً به رياست جمهورى آمريكا رسيد (۱۸۰۹ ـ ۱۸۰۱) سكۀ حكومت و حاكميت را به نام «مردم» زد، اما ژرژ بوش و اسلاف او اين انديشۀ والا را زير پا گذاشتند. اينكه تنها منبع قدرت حكومت از توافق مردم سرچشمه مى گيرد يك حق عمومى و عام بشرى فراتر از هرگونه مرزى از مرزهاى ملى و نژادى و مذهبى و قومى است.
شايد نوشتۀ دنى لاكورن در روزنامۀ لوموند به تاريخ ۴ فوريه ۲۰۰۸ به مناسبت آغاز مبارزات انتخاباتى رياست جمهورى آمريكا خود اشاره به جهانى بودن و عمومى بودن همين انديشۀ جفرسون است كه كاخ سفيد واشنگتن همواره در سياست هاى داخلى و خارجى خود زيرپا گذاشته است.

آقاى رئيس جمهور
شما كه اكنون بار گران اين همه اميد و انتظار ميليون ها رأى دهندۀ خود را بر دوش گرفته ايد براى پيروى از انديشۀ نهفته در اعلامىۀ استقلال آمريكا، راهى نداريد جز پاك كردنِ صحنۀ سياست آمريكا از آلودگى هاى مزمن نفوذ انحصارطلبان قدرت سياسى و اقتصادى و مالى كشور خود و شكستن حلقۀ منافع اين گروه ها در سياست خارجى خود مخصوصاً در خاورميانه و حمايت بى قيد و شرط از اسرائيل. شما نمى توانيد با انديشۀ پدران تاريخى استقلال آمريكا به نام مردم آمريكا با چشم پوشى از حق آزادى و حاكميت مردم اين منطقه به پشتيبانى از رژِم هاى فاسد عربى و اسرائيل ادامه دهيد يا با دولت جنايتكار و ضد حقوق انسانى مردم ايران براى نجات آمريكا از منجلابى كه به دست حكومت بوش در عراق و افغانستان و فلسطين و پاكستان ايجاد شده است به همكارى و سازش بنشينيد.

آقاى رئيس جمهور
اين فرصت را تاريخ در اختيار شما گذاشته است كه با تكيه به اعتبارى كه مردم آمريكا به شما داده اند دموكراسى را در مفهوم جفرسونى خود يعنى آنچه را كه «ما مردم مقرر مى داريم» به كاخ سفيد و سياست خارجى آن بازگردانيد و آمريكا را از منجلاب نفرت و انزجار جهانى آن خلاص كنيد.
من ايمان خود را به دموكراسى، به عنوان يك شهروند ايرانى در پنجاه و شش سال قبل، در كودتاى ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ ــ اوت ۱۹۵۳ عليه دولت قانونى دكتر مصدق از دست داده ام. اما امروز كه در جريان مراسم رسمى ورود شما به كاخ سفيد از دهان يك آمريكايى سفيد پوست در تلويزيون فرانسه مى شنيدم كه مى گويد: «ما با اوباما از قرون وسطى خارج شديم و به رنسانس مى رويم» به اين نتيجه مى رسم كه من در قضاوت خود اشتباه نكرده ام. آقاى رئيس جمهور، دو جمله از سخنان شما پس از اداى سوگند رياست جمهورى دربرابر صدها هزار شنوندۀ حاضر و ميليونها شنوندۀ غايب، درواقع روايت ديگرى بود از تأييد گفتۀ آن شهروند آمريكايى كه انتخاب شما را به رياست جمهورى به خروج آمريكا از ظلمات قرون وسطى و تعصبات مذهبى و نژادى آن تلقى كرده بود. شما در سخنان خود، چهرۀ آمريكا را به «ملتى متشكل از مسيحيان و مسلمانان و يهوديان و هندوها (سرخ پوستان) و مردم بدون ايمان مذهبى» تصوير كرديد و سپس به تأكيد گفتيد كه «ما علم و دانش را به مرتبه اى كه جايگاه اوست خواهيم نشاند». با اين دو جمله شما هم به تبعيضات نژادى و هم بر اسطوره هاى خرافات مذهبى يا يادمانده هاى دوران قرون وسطاى غرب در چهارچوب سياست دوران رياست جمهورى خود خط بطلان كشيده ايد. اما آقاى رئيس جمهور، شما كه متأسفانه در گفتارهاى دوران مبارزۀ انتخاباتى خود، به حفظ امنيت اسرائيل، نظير همۀ اسلاف خود متعهد شده ايد و غيرقابل تقسيم بودن بيت المقدس را به عنوان پايتخت ابدى اسرائيل مورد تأكيد قرار داده ايد، از قبول اين واقعيت شانه خالى كرده ايد كه اسرائيل دولتى است كه بر دو پاىۀ نژادى و مذهبى و اسطوره اى ارض موعود كه خداوند به قوم يهود ارزانى داشته تأسيس شده است. اينگونه اصرار و ابرام دائمى بر تعهد حفظ امنيت اسرائيل از سوى رهبران غرب عموماً و آمريكا خصوصاً، علاوه بر اينكه خود دليلى بر نفى ادعاى حقانيت وجود يك دولت مذهبى ـ نژادى است كه به دروغ به عنوان تنها دولت «دموكرات» در خاورميانه معرفى مى شود، دليل ديگرى است كه غرب و در رأس آن آمريكا، در مدت شصت سال، از امتناع اسرائيل براى انعقاد صلح با نمايندگان مردم فلسطين حمايت مى كند. زيرا صلح يا ايجاد دولت مستقل فلسطين در سرزمين مادرى ساكنين چندين صدسالۀ آن، براى اسرائيل در حكم كابوس است؛ كابوس دولتى كه با تكيه بر ايدئولوژى صهيونيسم خواهان محو مردم فلسطين از سرزمين خود و تصاحب تمامى خاك فلسطين، از ساحل شرقى مديترانه تا آن سوى رود اردن است. اما اين كابوس، خود متكى به اختاپوسى است كه شاخه هاى آن تا محرمانه ترين زوايا و مخفى ترين گوشه هاى ساختار سياسى ـ اقتصادى ـ نظامى غرب عموماً و آمريكا خصوصاً ريشه دوانيده است. شصت سال امتناع از شناسايى حق مردم فلسطين، شصت سال تاخت و تاز آزاد بر جان و هستى مردم فلسطين، بدون حمايت وكمك اروپا و آمريكا و بدون اتصال و رابطۀ تنگاتنگ به هسته هاى سياسى، مالى، مذهبى و بانكى كانون هاى يهودى و مجهزترين وسايل تبليغاتى و دگرگون سازى حقايق، براى مردم بى اطلاع غرب ميسر نمى شود.

آقاى رئيس جمهور
گسستنِ اين اتصال و رابطه بر اين اساس كه در سياست شما در كاخ سفيد جايى براى تبعيض نژادى و مذهبى وجود ندارد شما را به طور مستقيم در مسير همان تيرى قرار خواهد داد كه در راه صلح، مبارزه با آفات ناشى از تبعيض نژادى و مذهبى، مارتين لوتر كينگ را در آمريكا و اسحاق رابين را در اسرائيل از پاى درآورد. كانون اصلى و تاريخى حريقى كه از ساحل شرقى مديترانه تا افغانستان و پاكستان زبانه مى كشد آتشى است كه به دست اسرائيل و با حمايت غرب عموماً و آمريكا خصوصاً برپا شده است. تا مردم فلسطين به حقِ تاريخى خود نرسند، تا شاخه هاى اختاپوس اسرائيل از هزارتوى سياست تسلط جويانۀ غرب عموماً و آمريكا خصوصاً بريده نشود، اين حريق خاموش نخواهد شد.
آقاى رئيس جمهور، فاجعۀ نوار غزه و جنايت اسرائيل عليه بشريت، پردۀ اسطوره اى دفاع مشروع و مظلوميت قوم يهود را دربرابر چشمان حيرت زدۀ مردم جهان پاره كرد. شما را به آخرين حرفى كه محمود عباس در جريان ديدار فرستادۀ آمريكا با او بر زبان راند احاله مى دهم كه مى گويد: «اسرائيل خواهان صلح نيست». صلح بدون آنكه دست آمريكا و غرب از پشت دولت نژادپرست و مذهبى اسرائيل و حمايت از رژيم هاى فاسد خاورميانه و معامله با حكومت قرون وسطائى ايران به هر قيمت برداشته شود، ميسّر نمى شود. مردان بزرگ نقش خود را بر سكۀ تاريخ در راه تحقق اصول اعتقادى خود حكّ مى كنند. اگر مارتين لوتر كينگ به تير تعصّب نژادى و مذهبى از پاى درآمد، خوشبختانه نلسون ماندلا هنوز زنده است.

آقاى رئيس جمهور
حفظ منافع آمريكا اولين وظيفه اى است كه رئيس جمهور بر تعهد نسبت به آن سوگند مى خورد، اما محدودۀ مرزهاى منافع آمريكا در كجاست؟ اگر محدودۀ مرزهاى منافع آمريكا در ادامۀ حضور پايگاه هاى نظامى آمريكا در عراق و خليج فارس و در تقويت نيروى نظامى آمريكا در افغانستان و رسيدن به تفاهم با رژيم ضد آزادى جمهورى اسلامى، به قيمت نجات آن از ورشكستگى سياسى و اقتصادى، و حمايت از اسرائيل در ادامۀ تجاوز به حقوق مردم فلسطين است، «در جبين اين كشتى نور رستگارى نيست».

۲۹ ژانوىۀ ۲۰۰۹