سخن آغازين

شنبه ، ۵ آذر ۱۳۸۴؛ ۲۶ نوامبر ۲۰۰۵

چاپ

 

(به مناسبت برپايیِ بهار فرهنگی فلسطين در پاريس ۱۹۹۷)
در رابطهء پيچيده بين ميهن و تبعيد، بين موجوديت مورد تهديد و خودآگاهی، بين واقعی و پنداری، فرهنگ فلسطينی هرگز از ثبت زمان تاريخیِ تجربه ای که ملت فلسطين از سر گذرانده است باز نايستاده و در تکوين هويت ملیِ او سهمی سترگ ايفا کرده است.
اين فرهنگ می بايست ــ و احتمالاً هنوز هم بايد ــ به دو پرسش پاسخ دهد: پرسش از لحظهء کنونی و پرسش از تاريخ. موجوديت خويش را، اينجا و اکنون، چگونه می توان حفظ کرد؟ و حضور تاريخیِ خويش را در فلسطين، آنهم در ابعاد عربی و جهانی اش، با چه کلامی بايد روايت کرد؟
ويژگی فرهنگ ما نه صرفاً از غصب و گسستی که تحمل کرده ايم، بلکه از تداخل تنگاتنگ مسألهء فلسطين و مسألهء يهود نيز نشأت می گيرد. بدين ترتيب، اختلاط و اغتشاش بين امر مقدس و امر نظامی نيز به تراژدی افزوده شده و اينها همه به عمد در گفتار صهيونيستی يکی گشته، تا از يک سو تصاحب زمين را مشروعيت بخشد و از سوی ديگر حق سخن گفتن در پيشگاه وجدان جهانی را در احتکار خود نگه دارد.
برای آنکه حق موجوديت کنونی خويش را پی بريزيم، لازم بود ثابت کنيم که موجوديت ما در گذشته بر پايه ای متين استوار بوده است. چرا که طرف مقابل حتی چشم آن نداشت که ما را بر سرِ راه «بازگشت» خويش به «سرزمينی بی مردم» و بدون تاريخ ببيند، سرزمينی که بنا بر اين، مقدس و موعود الهی نبوده و نمی توانسته هم باشد. پس، ما چيزی جز نبودِ زادهء نبود نمی توانستيم بود.
اما فرهنگ صرفا در رابطه با برون و با ديگری تعريف نمی شود. از آنجا که فرهنگ امانتدار خودآگاهی ست، از آنجا که ابزاری ست تا هويت را در ديالکتيک سنت و مدرنيت بازخواند، بايد عملکردی انتقادی در درون داشته باشد، آنجا که گفتارها و ايدئولوژی ها رو در روی يکديگر قرار می گيرند، آنچنان که برازندهء جامعه ای تعددگرا مانند جامعهء ما ست.
همهء فرهنگ های تحت سلطه گرايش به اين دارند که صلای آزادی سر دهند، بدون دل مشغول داشتن به آنان که به آزادی وعده داده شده اند. آنها محدودهء خانه را ترسيم می کنند بی توجه به آنان که باز می گردند تا در آن مسکن گزينند. اما فرهنگ فلسطينی نمی تواند تا بی نهايت به اين نقش پيشگويانه بسنده کند، بلکه برعکس، بر اوست که دربارهء هستیِ خويش و جايگاهی که در جهان دارا ست به تأمل نشيند و هرآنچه انسان را از تحقق انسانيت اش باز می دارد به نقد بکشد.
يک فرهنگ رهايی بخش موظف است به تدوين طرح خاص خويش بپردازد و آن را به روی بحث ضروری دربارهء تنش بين سنتی بودن و معاصر بودن، بين من و ديگری، بين وحدت و کثرت، بين ملی و جهانی، و نيز به روی همهء مسائلی که ديگر نمی توانيم به بهانهء «وظيفهء ملی» به تأخيرش بيندازيم بگشايد. همچنين است تأمل بر عملکرد متن ادبی که از ديرزمان با مقتضيات مبارزه با ديگری رقم خورده و از اين پس بايد خودِ وجدان ملی را به عنوان هدف به پرسش بگيرد. بحث بر سر اين است که به ادبيات همهء حقوقش را بازگردانيم و به مقتضيات مدرنيت پاسخ گوييم، هرقدر هم محاصره ای که در آن به سر می بريم دشوار باشد.