مدير چريک هم رفت و مدرسه رفاه هنوز هست

توجه، باز شدن در یك پنجره جدید. چاپ

به ياد تمامی کسانی که برای آزادی جنگيدند، به ياد پوران بازرگان مدير مدرسه ام.

مهر ماه هزار وسيصد و شصت و هفت، هنوز ده روزی از اعدام ميم.الف نگذشته است که کيف قهوه ای زشتی پر از دفتر های شطرنجی می شود تا راهی کلاس اول شوم ، با مقنعه سرمه ای بلندی که زير گلويم را فشار می دهد.

ندا، دختر عمه ام هنوز اشک می ريزد، هنوز نامه های ميم. الف را بعد از چهار سال زندان و بعد تير خلاصش می خواند و بغضش می ترکد. مادرش لعنت می فرستد به قاتل و پدرش از آمار دختران بی شوهر در سالهای آينده می گويد که با جنگ و اعدام و تبعيد رقمشان نجومی خواهد شد.. ولی ندا فقط اشک می ريزد.

کلاس اول، مدرسه اسلامی رفاه. اول مهر ماه است و من از جلوی خانه ميم . الف پيچ تند کوچه را طی می کنم تا به مدرسه بروم. پدر ميم. الف کمرش خم شده و عصای گردويی رنگش هر روز صبح خواب کوچه را می آشوبد.

روز اول مهر ماه است و صبحگاه اولين روز مدرسه با بوی تند پرچم های سوخته به استقبالمان می آيد. مدير با انگشت پشت بام را نشان می دهد و از صدای گلوله ها در روز های پيروزی پنجاه و هفت می گويد... اين پشت بامها مقتل کريه ترين و شيطانی ترين کسانی است که به درک واصل شده اند، نصيری و هويدا و هزار تا کوفت و زهر مار ديگر.

روز اول مهر ماه است و من از اين مدرسه می ترسم، از دست شويی هايش که می گويند يکی از فراری ها آنجا کشته شده می ترسم، از معلمها می ترسم، از صدای گلوله روی پشت بام می ترسم، از اعدام و مرگ ميم. الف می ترسم.

روز اول مهر ماه است و ما را به کلاسی می برند که اتاق آيت الله خمينی در دوازده بهمن پنجاه و هفت است، از پنجره اين اتاق اگر آويزان شوم خانه م. الف را می شود واضح ديد.مادر ميم.الف پای حوض اما اشک می ريزد

روز اول مهر است و من نمی خواهم به مدرسه بروم ، پا می کوبم که نمی خواهم درس بخوانم، که از ديوار های مدرسه می ترسم، که از صدای پای چند ساواکی در راهرو ها می ترسم ،که از صدای مرگ می ترسم که از شعله های پرچم های سوخته می ترسم، که ار نفرين های مادر ميم.الف می ترسم.

روز اول مهر ماه می گذرد، کلاس اول می گذرد، دوم، سوم، چهارم و پنجم می گذرد، در مدرسه ای که هر سه شنبه در زيرزمينش حزب مؤتلفه اسلامی جلسه دارد، در مدرسه دختران آقازاده ها، در مدرسه دلهره، چادرهای سياه، جوراب سفيد ممنوع، حرف زدن از سياست ممنوع ، گل سر رنگی بر سر ممنوع.... در مدرسه عشق ممنوع.

هشت سال می روم مدرسه اسلامی رفاه، هشت سال از راهرو های وحشت می ترسم ، هشت سال من می توانم بدون دخترم هرگز را در راهرو های مدرسه رفاه تجسم کنم، وقتی مشقم را ننوشته ام و مدير مرا به زندانی شدن روی خرپشتک بام تهديد می کند، هشت سال می گذرد و من می فهمم اگر آقا زاده نباشی و اگر پدرت رهبر نباشد و اگر مادرت عضو جامعه زينب نباشد تو هيچ گاه نمی توانی شاگرد خوبی باشی حتی اگر در نمايش نامه نويسی در کل ايران اول بشوی ونقاشی ات در مسابقه يونيسف اول شود، که اسلام در خطر می افتد و نبايد به هنر علاقه مند شويم که هنر ره به جهنم می برد.

من اما می دانم مدرسه ام روزگاری مدير ديگری داشته، می دانم رفاه با آن عظمتش روزگاری هسته مبارزه بوده، می دانم اولين زنانی که مبارزه مسلحانه را مشق گچ های سفيدو تخته های سياه کردند روی همين تخته ها به بچه ها ياد دادند هرگز کلمه زندان را ننويسند حتی اگر معلمشان زندانی بود و کلمه یأس را ننويسند حتی اگر جوی ها غرق خون بود و کلمه مرگ را ننويسند حتی اگر همکلاسی شان اعدام شد. من پوران بازرگان را می شناختم، من محبوبه آلاد پوش(متحدين) را می شناختم، من فاطمه امينی را می شناختم، من حوری بازرگان را می شناختم.

حالا چند روزی است که پوران بازرگان با آن قدمت سياست در وجودش و سازماندهی قوی، با تمام خاطرات حنيف نژاد وتراب حق شناس و بچه های مبارز دهه چهل و پنجاه به مرگ سلام داده است، حالا کنار اسم بقيه تبعيدی های دور از وطن مرده، نام پوران هم تايپ می شود ، حالا ديگر مدرسه رفاه با مديرهايی که هيچ وقت نتوانستند پوران بشوند نفس راحتی می کشد که ديگر سايه نقاشی های محبوبه آلاد پوش روی ديوارهای مدرسه نيست ، که ديگر فاطمه امينی در کلاس انگليسی از آزادی نخواهد گفت، که ديگر سرور زنگ ورزش ها به بچه ها ياد نخواهد داد چگونه از دست دشمن فرضی فرار کنند.

پوران بازرگان ديگر نيست، و مدرسه رفاه هنوز هست و معلمهای اعتراض های ميدان بهارستان هنوز در زندانند من اما روزی را چشم براهم که به ياد پوران ها روی تخته سياه مدرسه رفاه بنويسم سلام بر آزادی، سلام بر ميم. الف ها.

روزی که ثمر آزادی هيچ پشت بامی را تير باران نمی کندو هيچ طنابی را برای گلوگاههای فرياد نمی بافند، آری من آن روز را چشم براهم مخالف من.
پی نوشت: با وجود همه روزهای خفقان اين مدرسه الحق سطح آموزش در اين مدرسه بالا بود ، رفاه جايی بود که به قول مريم ميرزا همکلاسی ام در آن مدرسه، هيچ فرقی با اوين نداشت و تاريخی در ذهن من شد که کتابی است خواندنی.

پی نوشت: تقدير من از پوران ها به معنای باور داشتن مرامشان نيست ، من هر کس که با شرافت برای آزادی مبارزه کرده و می کند ستايش می کنم ، فارغ از ايدئولوژی اش.

(برگرفته از سايت iranprison.blogspot.com)