خاطرهء من از مشارکت زنان

توجه، باز شدن در یك پنجره جدید. چاپ

خاطرهء من از مشارکت زنان در بخشی از جنبش مسلحانهء دو دههء ۱۳۴۰ و ۵۰

پوران بازرگان فعاليت سياسی خود را از اوايل سال های ۴۰ در هسته های نخستين سازمان مجاهدين خلق ايران آغاز کرده و اولين زن عضو اين سازمان بوده است.

سپس با يکی از بنيانگذاران اين سازمان، محمد حنيف نژاد ازدواج کرده و پس از ضربهء ساواک در اول شهريور ۵۰ به اين سازمان (که منجر به دستگيری و اعدام همسرش نيز گرديد) در سازماندهی زنان و خانواده های زندانيان و شهدای مجاهدين و اقدامات افشاگرانهء آنان عليه رژيم شاه و نيز در ايجاد ارتباط بين زندان و رهبری آن سازمان نقشی برجسته داشته و با مسؤولان وقت آن: احمد و رضا رضائی و بعد بهرام آرام در تماس تشکيلاتی بوده است.
در ارديبهشت ۱۳۵۲ هنگامی که مأموران ساواک برای دستگيری او به محل کارش دبيرستان دخترانهء رفاه [که مديريت آن را به عهده داشت) حمله می کنند، موفق می شود از چنگ آنان بگريزد و زندگی مخفی را در خانه های تيمی شروع می کند. در شهريور ۵۳ مخفيانه از طريق افغانستان از کشور خارج می شود و به بخش خارج از کشور مجاهدين پيوسته و تا زمان قيام ۵۷ در بخش های تبليغات و ارتباطات و تدارکات اين سازمان (چه قبل از تغيير ايدئولوژی بخش منشعب و چه پس از آن) فعاليت نموده است. او با جنبش مقاومت مردمی فلسطين و عُمان (ظفار) نيز همکاری فعال داشته است. پس از بازگشت به ايران در زمان قيام، در سازمان پيکار در راه آزادی طبقهء کارگر فعاليت کرده و از سال ۱۳۶۱ مانند هزاران مبارز مخالف رژيم جمهوری اسلامی در تبعيد بسر می برد.
آنچه می خوانيد حاصل گفتگويی ست با او که در آرش شمارهء ۲۵ـ۲۶ اسفند ـ فروردين ۷۲ (مارس ـ آوريل ۱۹۹۳) منتشر شده است.
(انديشه و پيکار)


به عنوان مقدمه اشاره می کنم که سخن از مشارکت زنان در اين يا آن جنبش اجتماعی، با توجه به اينکه آنها نيمی از جمعيت را تشکيل می دهند، شايد بی معنی و عجيب باشد ولی رسوب های تاريخی و فرهنگی تفاوتی در اين زمينه به وجود آورده است که معمولاً حتی در بين ملت های پيشرفته، از مشارکت زنان در امور اجتماعی، به طور ويژه، سخن به ميان می آيد.
اگر جنبش انقلابی و مسلحانهء دو دههء ۴۰ و ۵۰ حاصل نقد و تجربه اندوزی سال های پيشين بود، مشارکت زنان در اين جنبش نيز ريشه در تاريخ اجتماعی و فرهنگی ايران داشت و نيز ناشی از بيداری آنان نسبت به مسائل اجتماعی و سياسی بود. در اينجا به اين پيشينه های ذهنی و عينی نمی پردازم. موضوع اين مطلب، طبعاً مشارکت زنان روستاها و عشاير در امر توليد نيز نيست چرا که همه می دانيم آنان دوش به دوش مردان به کشاورزی و دامداری می پردازند و حتی در صنايع سنتی نظير ريسندگی و بافندگی (از نوع قالی) بار اساسی توليد بر عهدهء زنان است. همچنين به تحولاتی که از مشروطيت به بعد، در انديشه و عمل زنان در جامعهء ما رخ داده نمی پردازم چون موضوع اين مطلب نيست. فقط اشاره می کنم که در تحول انقلابی و ريشه داری که در زمان مشروطيت رخ داد زنان نيز مانند مردان مشارکت داشتند و حضور خود را با حمايت از اهدافی که می تواند پيشروانه يا عقبگرايانه ارزيابی شود، در صحنهء مبارزهء اجتماعی نشان دادند. اين تجربه به رغم ابتدائی بودنش در اشکال گوناگون تظاهرات و تحصن و حتی فعاليت نظامی (مثلاً در مقاومت دليرانهء آذربايجان عليه استبداد) جلوه گر شد و در چارچوب تأثيری که رفته رفته جامعهء ما از دنيای متحول اين قرن می پذيرفت به اشکال عالی تری ارتقا يافت. بازشدن مدارس دخترانه، ظهور جمعيت های خيريه و انجمن های زنان و تلاشی که از سوی خود آنان برای دفاع از حقوق فردی و اجتماعی شان صورت گرفت جلوه ای از اين تحول تکاملی ست. همين دستاوردهای مقدماتی که در شرايط تاريخی جامعهء ما اهميتی فراوان داشت با مبارزات و تلاش و رنج زنان و مردانی آگاه و دموکرات حاصل شد که در تاريخ ايران فراموش نشدنی ست.
افت و خيزهای اين راه، اهداف، عملکردها و نتايج مثبت و منفی اقداماتی که در اين مورد، در دورهء رضا شاه انجام شد، نفود افکار آزاديخواهانه و دموکراتيک که هميشه ملازم با طرح آزادی زنان بوده و مقاومت های ارتجاعی که غالباً خود را در موضعگيری علمای دين در اين باره نشان می داد، هيچيک از اين ها موضوع اين مطلب نيست و به همين اشاره بسنده می کنم و می پردازم به تجربه و خاطرهء خودم که گوشه هايی ست از مشارکت زنان در بخشی از جنبش انقلابی در آن سالها.

***

آشنايی من با فعاليت اجتماعی و سياسی از سال ۴۰ـ ۱۳۳۹ شروع شد. ما که از خانواده های سنتی و پايبند به دين بوديم طبعاً خواستهامان در قالب های

فرهنگی ای که برايمان قابل قبول و توجيه بود شکل می گرفت. فعاليت اجتماعی خارج از چارچوب خانه بايد صورت چيزی نظير "انجمن اسلامی بانوان در مشهد" پيدا می کرد. اعضای آن عموماً دختران تحصيل کرده ای بوديم که هرکدام از طريق يکی از افراد خانواده مان با مسائل مبارزاتی آن زمان (يعنی مخالفت با ديکتاتوری شاه و شکوه کردن از فقر و ستم و فساد عمومی، که در فعاليت احزاب و جمعيت های ملی و برخی از روحانيون مخالف شاه خلاصه می شد) آشنا شده، مشارکت در اين مبارزه را ايدآل خويش می دانستيم و بی آنکه بوضوح بيان شود، آن را وسيله ای برای خلاصی از تحقير زن بودن می ديديم. برنامهء کار ما عبارت بود از مطالعهء بعضی کتاب های عمومی، آشنايی با اوضاع ايران و جهان، تعميق اطلاعات و دانش محدودی که از مسائل اجتماعی و فرهنگی داشتيم، آشنايی با کار جمعی و رشد استعدادی ــ اگر کسی داشت ــ در سخنرانی و نگارش و غيره و البته همه در چارچوبی که که خودمان آن را "اسلام روشنگرانه و مدرن" تلقی می کرديم. عضو اين انجمن بودن ما را مورد تعقيب ساواک قرار می داد. فعاليت ناچيز ما در آن فضای خفقان زده ــ مثل فعاليت چند انجمن کوچک و انگشت شمار ديگر ــ توجه مأموران ساواک را جلب می کرد و همين به ما نشان می داد که کار ما چندان هم بی اهميت نيست و خود به خود موجب دلگرمی ما می گشت. مشارکت ما به عنوان دانشجو در اعتصابات و تظاهرات دانشگاه، خود اقدامی جسورانه محسوب می شد و بی آنکه خود بدانيم نوعی ابراز شخصيتِ برابر با مردان بود. اين فعاليت ها ما را به تدريج با مسائل اجتماعی و سياسی بيشتر آشنا می کرد. در ادامهء همين راه است که با فعالين سياسی آن سالها (اوايل دههء ۴۰)، با زندان و زندانيان سياسی و خانواده های آنان آشنا شدم و به تدريج جزء اپوزيسيونی قرار گرفتم که خواستار انقلاب، تغيير راديکال جامعه و براندازی رژيم بود. در اواسط دههء ۴۰ گروه های مخفی زير زمينی به قصد آمادگی برای فعاليت انقلابی که رژيم را براندازد شکل می گيرند. اين گروهها کوچک اند و اعضای آنها گاه بسيار کم تجربه اند؛ اما آرمانخواهی و جسارت و ارادهء آنان برای شکستن بن بست سياسی در اوج قرار دارد. زنان نيز هرچند در تعداد محدود، در اين گروهها وجود دارند. طبعاً از وجود افراد در اين گروهها، چه مرد و چه زن، تنها زمانی ديگران مطلع می شوند که آنها به چنگ پليس می افتند يا در عملياتی شرکت می کنند که نامشان فاش می شود. يکی از اين گروههای مخفی گروهی بود که من در آن فعاليت داشتم و بعدها نام خود را سازمان مجاهدين خلق ايران اعلام کرد.
تا سال ۱۳۵۰ که اين سازمان ضربه خورد و اکثريت قريب به اتفاق کادرهای آن دستگير شدند، فعاليت آن طی چند سال، صرف سازماندهی، کار آموزشی تئوريک و عملی، امکانسازی، تدارک آغاز عمليات مسلحانه و ايجاد پايگاههای مردمی و به وجود آوردن شبکهء همکاران در ايران و در خارج می شد. زنان معدودی که تا آن موقع در سازمان فعاليت داشتند در همهء اين فعاليت ها سهيم بودند.
در سال ۴۸ جمعی از بازاريان و روحانيون ناراضی و مخالف رژيم شاه با ايجاد يک بنياد فرهنگی کوشيدند دبستان و دبيرستان دخترانه ای باز کنند و از من که چند سال بود در تهران دبير بودم دعوت کردند که مديريت دبيرستان را که "رفاه" ناميده می شد به عهده بگيرم. مؤسسين اين بنياد می خواستند تعليم و تربيت دخترانشان، هم با مدارس دولتی فرق داشته باشد و هم با برخی از مدارس مثلاً وابسته به "انجمن تعليمات اسلامی". بهتر است اشاره کنم که سالها بود در ايران، در کنار مدارس دولتی، مدارس خصوصی ای که هر دسته غالباً ويژگی های خود را داشتند فعاليت می کردند مثلاً مدارس فرانسوی ژاندارک و رازی را داشتيم ياگروه فرهنگی کورش و اتفاق که زير نظر يهوديان بودند يا مدارس آمريکايی متعدد و نيز مدارس وابسته به انجمن تعليمات اسلامی يا مدارس علوی و همچنين دبيرستان کمال و هنرستان نارمک (که اين دوتای آخر به جريان فکری مهندس بازرگان تعلق داشتند). اگر برای مؤسسين بنياد رفاه درک و هدف خاصی از اين کار وجود داشت و اگر اين محافل سنتی آنقدر تحول يافته بودند که ضروری می ديدند دخترانشان به دبيرستان بروند و درس بخوانند، اما می خواستند که تربيتشان با آنچه رژيم شاه می خواست تفاوت داشته باشد. برای ما هم که در آن دبيرستان کار می کرديم در عين وجود نوعی اهداف مشترک در آن سالها، خود وسيله ای بود برای داشتن رابطه با خانواده ها و اقشار اجتماعی ای که خودمان هم کمابيش از همانها برخاسته بوديم. زمينه ای بود برای انتخاب و تربيت جوانانی که ما آنها را آمادهء پذيرش ديدگاه فکری و سياسی خود می دانستيم و محلی بود برای برخورد و گفتگو با روشنفکرانی از نوع خودمان. دبيرستان رفاه در واقع، فضای فعاليت توده ای و اجتماعی و در عين حال فکری و سياسی امثال من بود و پشت جبهه ای برای سازمان مجاهدين. اين را هم بگويم که سازمان مجاهدين پس از تأمل و سبک و سنگين کردن با کار من در آن دبيرستان موافقت کرد. بينش مبتنی بر ضرورت تماس و فعاليت توده ای بر بينشی که فقط بر خلوص و پرهيز از محافل غير خودی تأکيد می گذارد فائق آمد و من کار دبيرستان را شروع کردم. طی تقريباً چهار سال که تا ارديبهشت ۱۳۵۲ طول کشيد ما تجربه ای از کار فرهنگی اندوختيم. امکانات و ياران فراوانی پيدا کرديم. برخی از کارکنان و نيز از دانش آموزان بعدها به جنبش انقلابی سال های ۵۰ پيوستند که بعضی به شهادت رسيده اند، از جمله:
رفعت افراز که مدير دبستان رفاه بود. او که آموزگاری باسابقه و جدی و زحمتکش بود از سال های قبل از ۵۰ با سازمان مجاهدين فعاليت می کرد و به خاطر دور شدن از خطر دستگيری که احتمالش می رفت و در چارچوب همکاری سازمان با انقلاب مسلحانه در عمان همراه با خواهرش محبوبه افراز که پزشک و عضو سازمان بود در اوايل سال ۵۴ به ظفار رفت و با شايستگی وظيفهء خدمت در اکيپ پزشکی را به پيش برد ولی در مرداد همان سال در اثر ابتلا به يک بيماری بومی در راه انجام وظيفهء انقلابی اش به شهادت رسيد. رفعت افراز همسر مجاهد شهيد حسن ابراری بود.
محبوبه متحدين که در دانشکدهء هنرهای زيبا دانشجو بود، در دبيرستان ما نقاشی تدريس می کرد. ابتدا فعاليت اجتماعی و مذهبی چشمگيری همراه با دوستان دکتر علی شريعتی داشت. با همدرس و همفکر خود، حسن الادپوش ازدواج کرد. بعدها هردو تفکر مذهبی را رها کرده به مارکسيسم روی آوردند و به سازمان مجاهدين م. ل. (بخش منشعب) پيوستند. حسن در سال ۵۴ در درگيری با مأموران ساواک به شهادت رسيد و پس از چندی محبوبه نيز در يک درگيری مسلحانه با آدمکشان ساواک و بعد از آنکه توانست زير پوشش تيراندازی خود رفيقی را که با او همراه بود نجات دهد (در چهار راهی نزديک پل چوبی)، خود مورد اصابت گلوله قرار گرفت و شهيد شد.
هايده بازرگان (حوری) خواهرم که دبير دبيرستان ما بود و با سازمان مجاهدين همکاری داشت. با دستگيری نامزدش لطف الله ميثمی، او نيز جزء خانواده های زندانيان شد و چه در ارتباط با زندان و پيام رسانی و پيام گيری، چه در سازماندهی خانواده های زندانيان در سفر افشاگرانه به قم (که به آن اشاره خواهم کرد)، چه در تماس با وکلای مدافعی که از خارج به ايران آمده بودند فعاليت قابل توجه داشت. او در زمستان سال ۵۲ از کشور خارج شد، به ارگان خارج از کشور سازمان وصل شد و به فعاليت خود ادامه داد از جمله مدتی در بيمارستان غزه در اردوگاه فلسطينی صبرا و شاتيلا در بيروت و مدتی بيش از يک سال در دفتر سازمان در عدن (يمن جنوبی) و نيز در برنامهء راديويی سازمان (که از آنجا پخش می شد) فعاليت داشت. در زمستان سال ۵۵ که همراه با مقداری سلاح به ايران برگشت در محاصرهء پليس قرار گرفت و همراه با رفيق همراهش مرتضی خاموشی به شهادت رسيد.
عفت خواجه زارع که او نيز دبير دبيرستان ما بود، در سال ۵۰ به انگيزهء تماس با فلسطينی ها و آموزش نظامی از کشور خارج شد. در آنجا به سازمان پيوست و پس از چندين سال فعاليت به ايران برگشت. او بعد از قيام با جمعی از مبارزين چپ که صرفاً به کار کارگری در کارخانه اعتقاد داشتند در رابطه بود و توسط رژيم جمهوری اسلامی دستگير و اعدام شد.
اينها که نام بردم همه همکارانی بودند که با تغيير ايدئولوژی در سازمان طی سالهای ۵۲ تا ۵۴ همراه شدند. بعضی از همکاران ما هم بودند که مذهبی ماندند مانند فاطمه امينی دبير زبان که همسر برادرم (منصور) بود و نيز سرور آلادپوش دبير ورزش که هردو در زمان شاه به شهادت رسيدند.
من در اينجا به تجربهء خودم در اينجا اشاره کردم وگرنه هريک از رفقای دختر که در سازمان بودند يا با آن تماس و همآهنگی داشتند در کنار فعاليت تشکيلاتی به فعاليت های اجتماعی هم می پرداختند که بعدها به نوعی در خدمت سازمان قرار می گرفت. توجه به اين نکته هم ضروری ست که سازمان از جمله به دليل شرايط سخت پليسی می کوشيد افرادش را به دقت برگزيند و بايد اطمينان حاصل می کرد که فرد به دلايل خانوادگی يا اجتماعی مجبور به ترک سازمان نخواهد شد، امری که در مورد دختران که معمولاً بيشتر تحت فشار خانواده و سنت های حاکم هستند ساده نبود. به اين دليل در عضوگيری دختران ترديد و تأمل زياد به کار می رفت. از سوی ديگر، ذهنيت مردسالارانه نيز وجود داشت. اين عجيب نيست. زيرا وقتی می بينيم که پس از سالها و از سرگذراندن تحولات بسيار هنوز هم اين ذهنيت در جامعهء روشنفکری و سياسی و مبارز ما کمتر تکان خورده می توانيم وضع آن زمان را بهتر در نظر مجسم کنيم. به هرحال، نگرشی که در مورد مشارکت زنان در امور تشکيلاتی و سياسی وجود داشت، در عمل و در واقع امر، مشارکت ثانوی و پشت جبهه ای بود. ضعف تربيتی خود ما زنان نيز سهم بزرگی در اين عقب ماندگی تاريخی و تثبيت و رسميت يافتن آن حتی در سازمان های سياسی دارد. باری تا قبل از سال ۵۰ فعاليت ما زنان در سازمان در صف اول نيست، جانبی ست، تبعی ست و عاطفی.
برعکس، شکوفايی فعاليت ما از همين دورهء ضربات شهريور ۵۰ به بعد است. سازمان مجاهدين که از همان ابتدا به امر تبليغ و بسيج توده ای (عليرغم مشی چريکی) اهميت ويژه ای می داد و اين را در تاکتيک دفاع در دادگاه، تهيهء مدافعات و ارسال مخفيانهء آن توسط خانواده ها به بيرون از زندان و توزيع گسترده در بين مردم (که بعد در خارج چاپ و از راديو هم پخش می شد) و شناساندن انقلابيون و اهداف آنها می توان ديد، به امر بسيج خانواده های زندانيان اهميت چشمگيری قائل شد. ما در اينجا بود که حوزهء مناسبتری برای فعاليت خود پيدا کرديم و بديهی ست که بی زمينهء مناسب هيچ استعدادی نمی تواند رشد کند بلکه می پوسد.
نقش خانواده ها
خانواده هايی که يک يا چند تن از عزيزان خود را در چنگال ساواک گرفتار می ديدند و در حالی که پيش از آن به دلايل امنيتی هيچ آشنايی با يکديگر نداشتند در تماس با هم قرار گرفتند. درد و آرمان مشترک (که در درجهء اول خواست رهايی فرزندانشان بود) آنها را به هم پيوند می داد. تجمع جلوی زندان برای خبر گرفتن از زندانيان و افشاگری عليه رژيم، تأمين وسايل لازم برای زندانيان، تأمين امکانات لازم برای خانواده هايی که احتياج به کمک داشتند جهت حفظ روحيه و ادامهء مقاومتشان، جستجوی امکانات برای تماس با مراکز نفوذ در جامعه، از شخصيت های مذهبی گرفته تا دانشگاهی، يا فشار بر مسؤولين دولتی و بالاخره تماس با خارج از کشور. ارسال اخباری که از زندان می رسيد و يا ارسال اخبار مربوط به فعاليت خانواده های زندانيان به مطبوعات و راديوهای مخالف رژيم در خارج کشور و يا تماس با کنفدراسيون دانشجويان ايرانی و برخی از وکلای مدافع و سازمان عفو بين المللی و صليب سرخ. خانواده ها نه تنها در افشای جنايات رژيم و در شناساندن انقلابيون و اهداف آزاديخواهانه و عدالتجويانهء آنان فعاليت ارزشمند داشتند و خود به ناگزير هرچه بيشتر سياسی می شدند، بلکه به لحاظ تشکيلاتی نيز وظيفهء خاصی به عهده شان بود که عبارت بود از برقرار کردن تماس بين آن بخش از سازمان که در زندان بود و بخش بيرون. ابتکارهايی که توسط زنان در استفاده از زبان رمز و جاسازی اسناد در اين دوره بروز کرد فراموش نشدنی ست و نشان می دهد که اگر زنان زمينهء مناسب برای انجام کار خويش بيابند و موانع فکری و عملی از پيش پايشان برداشته شود، به هيچ وجه از مردان کمتر نيستند. در بين خانواده ها گاه کسانی بودند که حتی سواد نداشتند، اما استعداد و فداکاری و عاطفهء انسانی بيدريغ شان می توانست به روشنفکرانی که خود را جای توده می گذارند صد درس بدهد.
پس از سالها، اين اولين بار بود که در فضای خفقانزدهء جامعه يک حرکت دستجمعی آنهم اساساً بر دوش زنان با گستردگی نسبی، کار خود را به پيش می برد. ما رهنمود از سازمان می گرفتيم، هرچند در آن دوره تنها چند تن از کادرها مانند احمد رضائی و يا بعد رضا رضائی و بهرام آرام به عنوان مسؤول در بيرون زندان بودند و وجودشان در آن موقع بيشتر جنبهء سمبليک داشت. با وجود اين، رهنمودهای آنها و وجود سر برای تشکيلات موجبات کاناليزه شدن فعاليت های خانواده ها را فراهم می آورد. به اين ترتيب بود که برای کشاندن روحانيت آن روز به موضعگيری به نفع مجاهدين زندانی و تلاش جهت آزادی آنها، مسافرت خانواده های زندانيان به شيراز، مشهد و قم و تحصن در خانهء آيت الله شريعتمداری سازمان داده شد. به نظر من سازمان در آن روزها فقط به اين اعتبار که مردم نسبت به روحانيت گوش شنوائی دارند به تماس با روحانيت و تأثير گذاردن بر آنان می انديشيد و نظرش اين بود که اگر روحانيت از مجاهدين پشتيبانی کند چه بهتر. اگر هم نکند حد اقل فايده اش رسوا شدن آنها و پاره شدن ماسک و سکوت و همکاری شان با رژيم است. در همين مورد شهيد احمد رضائی به من گفت: "ما هرکاری هم بکنيم بچه ها را اعدام خواهند کرد. ما برای افشای رژيم و تبليغ نظراتمان به اين اقدام دست می زنيم".
سفر عده ای از مادران و ديگر افراد وابسته به زندانيان به قم و تحصن در خانهء شريعتمداری حدود ۲۰ روز طول کشيد و کار تبليغی ارزشمندی بود آنهم در شرايطی که تظاهرات، اعتصاب و تحصن و حتی يک پيکت گذاشتن برای افشاگری و جلب توجه عموم کاری غير ممکن بود. در اينجا فرصت پرداختن به جزئيات نيست و از آن می گذرم.
اين بُعد اجتماعی و توده ای از فعاليت زنان در افشای رژيم همواره تا زمان انقلاب باقی ماند. در عين حال، از اين به بعد، مشارکت زنان در امور ديگر از جمله عمل مسلحانه و فعاليت تشکيلاتی مشخص تر افزايش يافت. با فعاليت ها و لياقت هايی که زنان از خود نشان دادند سازمان به اهميت مشارکت آنان پی برد و آمادگی بيشتری برای جذب و عضوگيری زنان پيدا کرد. از طرف ديگر شرايط عينی مبارزه هم تغيير کرده بود و مسائل امنيتی ابعاد گسترده تری به خود گرفته بود و زنان از مردان کارايی بيشتری در اين موارد داشتند مثلاً برای استتار، تغيير قيافه و لباس و محمل و ارتباط گيری امکانشان بيشتر بود و تحرکشان کمتر نظر پليس را جلب می کرد. نکتهء مهم تر اين بود که زنان به دليل ستم مضاعفی که بر آنان روا داشته می شود به مبارزهء سياسی و تشکيلاتی عليه رژيم با شور و فداکاری زيادی می نگريستند و همهء امکانات خود را در اين راه می نهادند. پيوستن به يک سازمان مبارز به مثابهء جبران تحقيری بود که بر آنها به عنوان زن اعمال شده بود. يکی از رفقای شهيد ما فاطمه ميرزا جعفر علاف که پس از يک دورهء چند ساله از تجربهء تلخ در زندگی زناشويی، خانه و زندگی را رها کرده در بهار سال ۵۲ زمان مسؤوليت رضا رضائی به سازمان پيوسته بود به من می گفت: "می خواهم در سازمان مبارزه کنم. اگر کشته شوم عيبی ندارد. حد اقل شوهرم که مرا اينقدر تحقير می کرد خواهد فهميد که من شايستهء آن برخوردها نبودم." اين رفيق که تا حدود کلاس ۷ـ۶ بيشتر تحصيل نکرده بود به حدی از خود کارايی نشان داد که در سال ۱۳۵۵ (که همراه با دو رفيق ديگر: جمال شريف زاده شيرازی و مهدی موسوی قمی در خيابان اميريه تهران شهيد شد) در سطح يک کادر تشکيلاتی انجام وظيفه می کرد. در آن زمان که مبارزهء قهرآميز عليه رژيم بر اغلب روشنفکران ما حاکميت داشت، در حالی که همهء درهای تنفس در حيات اجتماعی بسته بود، برای زنان مبارز ما پيوستن به يک سازمان مبارز و مخفی شدن نهايت آرزو بود. اين درک را من امروز البته قبول ندارم اما آنچه جوهر مسأله است اين بود که زنان حق خود می دانستند که در مبارزهء سرنوشت سازی که به اميد نيل به آزادی و عدالت اجتماعی (به تعبيری که آن روزها به کار می برديم) جريان داشت مشارکت فعال و برابر داشته باشند. ما همگی در وضعی قرار داشتيم که واژگونی رژيم سياسی برايمان کليد هر تحولی تلقی می شد و طبعاً گمان می برديم که مسائلی از قبيل مردسالاری و تبعيض های رايج سنتی به دنبال پيروزی انقلاب حل شدنی ست و البته عموماً درک روشنی از انقلاب و ابعاد آن نداشتيم. برای آنکه نشان دهم مبارزه با ستم مردسالارانه از ديد زنان مبارز ما پنهان نبود و همواره يکی از اهداف آنان را تشکيل می داد اين گفتهء خواهرم حوری بازرگان را نقل می کنم که می گفت: "اگر همهء دشواری های کنونیِ مبارزه حداقل به کم شدن بار ستمی که بر زنان می رود بينجامد باز خوب است و به زحماتش می ارزد".
در اينجا می خواهم با اين درک که گاه در انتقاد از فعاليت مبارزاتی و انقلابی آن سالها مطرح می شود مرزبندی کنم که می گويند چرا به دفاع از حقوق ويژهء زنان نمی پرداختند. به نظر من در انتقاد از هر دورهء تاريخی بايد خود را در آن شرايط معين قرار داد و قضاوت کرد. رژيم سرکوبگر پهلوی ديگر برای کمتر کسی قابل تحمل بود و کار به جايی رسيده بود که هزاران تن از فرزندان خانواده های وابسته به رژيم نيز به صف اپوزيسيون انقلابی پيوسته بودند و بعضی از آنها در اين راه جان باختند. براندازی رژيم مسألهء بود و نبود ما بود. در چنين شرايطی ما زنان دندان بر جگر می گذاشتيم و تضاد خود با رفتار مردسالارانهء درون جامعه و حتی از طرف برادران يا رفقای تشکيلاتی را ــ که احياناً بروز می کرد ــ ناديده می گرفتيم تا امری که به نظرمان مهم تر بود پيش برود. برخی انتقاداتی که امروزه از جای گرم مطرح می شود شبيه به اين است که به کسی اعتراض کنند که وقتی از آتش سوزی فرار می کردی چرا کفشت را به پا نداشتی و يا دست و سرت را زخمی کردی.
اين امر که در داوری نسبت به سال های گذشته پيش کشيدم نافی آن نيست که درک همهء ما از حقوق زنان مورد انتقاد شديد قرار گيرد. فراوان اند کسانی که دربارهء حقوق زنان تئوری می بافند و قلمفرسايی می کنند اما در عمل همان برخورد عقب ماندهء کهنه را دارند. زنان و هم مردان ما در اين مورد، چه برای شناخت حقوق برابر و چه برای عملی کردن آن، احتياج به آموزش و تربيت دارند. اين مسائل به اعتقاد من، در کليهء سازمان های سياسی اعم از چپ يا مجاهدين وجود داشته است. گمان نکنيد وضع در خارج از اين سازمانها بهتر است. هرگز. در سطح جامعه و حتی در جامعهء روشنفکری پرمدعای ما برخورد به زنان به مراتب تحقيرآميزتر و ظالمانه تر است. راه درازی در پيش است تا رسوب های عقب ماندگی از ذهن ها پاک شود و در کنار هر فعاليت ديگر به تلاش و مبارزهء زنان نياز ويژه وجود دارد تا خود ما به حدی که شايستهء حيثيت انسانی مان است ارتقا يابيم. کار و آموزش ويژه ای در درجهء اول بين خود زنان و سپس بين مردان بايد عملی شود، آموزشی که جدا از فعاليت سياسی و اقتصادی نيست. بار فرهنگی و تاريخی مردسالاری بسيار سنگين است و حتی به فرض که معيارهای فکری و اجتماعی هم واژگون شود بايد برای مقابله با اين فاجعهء فرهنگی کار مشخص و جداگانه صورت گيرد.
دو نکتهء زير را مايلم در پايان سخن اضافه کنم:
نکتهء اول ياد زنان مبارزی ست که چه در دورهء اول سازمان مجاهدين (تا سال ۵۴) و چه بعد از آن در بخش منشعب (پس از تغيير ايدئولوژی) فعاليت و مبارزه نمودند. از زنده ها، با اينکه گمان نمی کنم اشکال داشته باشد، درست نيست اسم ببرم. اکتفا می کنم به اينکه مبارزه و مقاومتشان را در آن روزهای سخت، شايان ستايش و احترام بدانم. از زنان فعال در سازمان مجاهدين قبل از تغيير ايدئولوژی فاطمه امينی که در زمان شاه و اشرف احمدی که در جمهوری اسلامی اعدام شدند و زری ميهن دوست که پس از قيام ۵۷ درگذشت نام می برم. تعداد زنانی که در آن سالها به زندان افتادند و برخی تا سال ۵۷ در زندان ماندند فراوان بود. در دورهء بخش منشعب تغييری کيفی در مشارکت زنان در فعاليت های سازمانی رخ داد. آنها چه در مسؤوليت تشکيلاتی و چه در کار نظامی و يا در فعاليت های کارگری لياقت های چشمگيری از خود نشان دادند. علاوه بر رفقای شهيدی که در ايتدای گفتگو به عنوان همکار در دبيرستان رفاه از آنها نام بردم ديگر زنان شهيد در دورهء بخش منشعب (از ۵۴ تا ۵۷) عبارت اند از:
سيمين تاج جريری که دبير بود و در انجام وظايف سازمانی جسور و فداکار. در مهرماه ۱۳۵۵ در يک درگيری با مأموران ساواک شهيد شد.
منيژه اشرف زاده کرمانی که پس از شکنجه های بسيار در سال ۵۴ اعدام شد. در تاريخ ايران او اولين زن سياسی ست که اعدام شده.
و نيز صديقه رضائی، ليلا زمرديان، منيژه افتخاری، حوريه محسنيان، فاطمه تيفتکچی، فاطمه فرتوک زاده، اکرم صادق پور و نرگس قجر عضدانلو.
اما نکتهء دوم مربوط است به زنانی که در صفوف سازمان های مبارز ديگر فعاليت می کردند به خصوص مهم ترين آنها سازمان چريک های فدائی خلق ايران. زنان در اين سازمان نيز جايگاه مبارزاتی ويژه ای داشتند. البته نمی توانم بگويم که وضع آنها چگونه بوده چون خبر دقيقی از آن ندارم و درست اين است که خودشان در اين مورد اظهار نظر کنند. زنان مبارزی چون مرضيه احمدی اسکويی، فاطمه ابراهيمی (مهرنوش قبادی) که مقاومت مسلحانه اش در آن سالها طنين ويژه ای در فضای خفقان زدهء سياسی داشت و سعيده شايگان (رفيق مادر) که شرح شکنجه هايی را که بر او رفت خودم (از بی سيمی که در سازمان برای گرفتن امواج خاص راديويی مأموران ساواک درست شده بود) شنيده ام و چند فرزندش را از دست داد و اشرف دهقانی که به زندان افتاد و شکنجه شد و با همکاری خانوادهء مجاهدين از زندان فرار کرد و موضع و فعاليت های بعدی اش را همه می دانند و غزال آيت و شيرين معاضد (فضيلت کلام).
و بسيار و بسيار ديگر از همهء گروه های مبارز چه شناخته شده ها و چه به خصوص گمنامان.
در خاتمه اشاره می کنم که آنچه در اين دو دهه از مشارکت زنان در جنبش انقلابی به ظهور رسيد مرحله ای بود در ادامهء تحولات پيشين و بی شک مقدمه ای مؤثر در تحولات بعدی که در مشارکت جسورانه و فعالانه و توده ای زنان در جنبش انقلابی، آزاديخواهانه و عدالتجويانه و ضد سلطنتی سال ۵۷ نمودار شد تا بعد به اشکال گوناگون مقاومت مردمی عليه رژيم جمهوری اسلامی بينجامد که قريب ۱۴ـ۱۳ سال است زنان در صف مقدم مبارزه با آن، خستگی ناپذير می رزمند.
آنها نه تنها بسياری از فرامين ارتجاعی و عقب ماندهء رژيم را به تمسخر گرفته، نقش بر آب می کنند، بلکه موجوديت برابر خود را با مرد در کليهء جنبه های زندگی انسانی روز به روز به ذهنيت جامعه و فرهنگ سنتی و دينی و همچنين پاسداران آن تحميل می کنند اما هنوز راه درازی در پيش است.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

يادآوری:
۱) پرداختن به تجربهء فعاليت و مبارزهء زنان در سازمان پيکار و سخن در بارهء آن از موضوع اين گفتگو (شرکت زنان در جنبش مسلحانه دهه ۴۰ و ۵۰) خارج بوده است.
۲) شرح حال رفقای شهيد سازمانی ياد شده را در آرشيو نشريهء پيکار می توان يافت.