"زندگان پیکارگران‌اند" اثر ویکتور هوگو و چند شعر دیگر

توجه، باز شدن در یك پنجره جدید. چاپ

ترجمه این اشعار به یاد تراب  حق شناس در سالگرد خاموشی‌اش صورت گرفته است.

بهروز عارفی

ژانویه ۲۰۱۷

 

 ویکتور هوگو

 

زندگان پیکارگران اند!

جان وجبین‌شان سرشار از آرمانی استوار

ازسرنوشتی والا  قله‌ی صعب را در می نوردند.

آنان که  در شور هدفی برتر اندیشناک قدم بر می‌دارند.

شب وروز هماره در برابر چشمان‌شان،

وظیفه‌ای خطیر یا عشقی سترگ.

به نوح  قدیس می مانند هنگام کرنش بر کشتی اش،*

بسان رنجبری، شبانی، کارگری ، پیرِ دِیری.

قلب او پاک، روزهایش سرشار

اینان زندگی می کنند ، خداوندا! بدا به حال دیگران،

چرا که نیستی با ملال پرابهامش، آنان را مدهوش می کند،

چرا که سنگین ترین بار ، هستی است بی آن که  زندگی کنی

بیهوده، پریشان، پرسه می زنند در این جهان خاکی

از   سرخوردگی تیره وتارِ بودنی خالی از فکرکردن.

نام شان توده، عوام، جماعت، جمعیت

آن چه پچ پچ کنان، هورا کشان، سوت زنان روان است

دست کوبان، لگد زنان، خمیازه می کشد، آری می گوید، نه می گوید

نه هرگز چهره ای دارد و نه هرگز نامی ؛

چون گله ای که می رود، باز می گردد ، داوری می کند ، عفو می دهد ، شوُر می کند

ویران می کند، همان گونه که به تیبریوس تمکین می کند، به مارا نیز**،

فوجی غمگین، شادان، با لباسی زرین، با بازوانی برهنه،

درهم و برهم، افتاده  رانده شده در ورطه های ناشناخته.

اینان رهگذرانی سرد و بی هدف اند ، بی بُته و بی سن و سال؛

زیردستان نوع بشر  که چون ابر فرومی پاشند.

آنانی که شناخته شده نیستند، به حساب نمی آیند ،

آنانی که واژه ها را، اراده ها را و گام ها را گٌم می کنند.

سایه تاریک حول آنها امتداد می یابد و پس می رود؛

بهره ی آنان از نیمروز کامل، جز غروبی دوردست نیست،

زیرا با آن که از آنان برحسب اتفاق فریادی ، آوایی یا سر و صدایی  بر میاید

آنان در آستانه محزون شب سرگردانند

***

چسان! بی عشق ماندن! پیشه ای غمناک را دوره کردن،

نه رویائی در پیش ، نه سوگی در پس

چسان! به پیش رفتن ، بی آن که بدانی به کجا،

ژوپیتر را به تمسخر گرفتن، بدون هیچ ایمانی به یهوه،

نگریستن به ستارگان، به گل ها و به زن ها، بی هیچ احترامی

هماره   تن را طلب کردن، نه هرگز به دنبال جان،

تلاشی عبث برای نتیجه ای عبث ،

بی انتظار معجزه ای از آسمان، دریغا! فراموش کردن مردگان!

آه نه، من این چنانی نیستم! بزرگ، کامیاب،

غرا، نیرومند، یا پنهان درلانه ای کثیف ؛

من می گریزم از آنان،

در وحشتم از کوره راه های نفرت بار شان؛

و ترجیح می دهم، ای مورچگان شهرک ها،

ای جماعت، توده انبوه، انسان های دروغین ، دلمردگان ، تیره‌های منقرض

درختی باشم در جنگل، تا جانی در ازدحام شما!

*     اشاره به نیایش نوح پیامیر در مقابل کشتی نوح، که  پس از فرونشستن توفان توانست با پیروانش، به سلامتی به ساحل برسد (با الهام از کتاب مقدس).

**  حاضر به دستور چه فرمانده،  جه نافرمان

تندیس ویکتور هوگو، اثر آگوست رودن

«پوستر سرخ»

لوئی آراگون

 

شما نه در پی افتخار بودید و نه

می خواستید که اشکی بریزند از برای شما،

نه موزیک عزا می خواستید

نه دعای کشیشی بر بستر مرگ،

یازده سال گذشت و چه زود گذشت،

شما، فقط سلاح در دست داشتید

مرگ چشمان پارتیزان ها را خیره نمی کند.

چهره های ژولیده و هراس انگیز، سیاه از ریش و شب

بر روی دیوار های شهر

پوستر به لکه خون می مانست

در تلفظ دشواری نام تان

بهانه ای جُستند برای ترس عابران

گویا، کس شما را فرانسوی نمی پنداشت

در طول روز، مردم  چشم فرو می پوشیدند و می گذشتند

اما، به هنگام حکومت نظامی، شب ها

انگشت های سرگردان، زیر نام شما می نوشت

برای فرانسه جان دادند

 

صبح گاهان ماتم زده، همه چیز به گونه ای دیگر بود

همه چیز رنگ یک نواخت  یخ بست را  داشت

در پسین روزهای فوریه، برای واپسین لحظه های شما

و آن گاه، یکی از همراهان شما به آرامی لب گشود

خوشبختی برای همه، خوشبختی از آن زنده ماندگان

می میرم، بی هیچ نفرتی برای خلق آلمان

بدرود رنج و شادی، بدرود گل های سرخ

بدرود زندگی، بدرود روشنائی و باد

عروسی کن، شاد باش و بیشتر مرا به یاد آور

تو که در میان زیبائی ها می مانی

آن گاه  که در ایروان، همه چیز به پایان می رسد.

خورشید تابان زمستانی بر تپه می تابد

وه که طبیعت زیباست و  دلم شکسته

بر روی رد پای ما، داد برپا خواهد شد

مِلینه ی من، نازنین من، دختر یتیم من

از من بشنو، زندگی کن و فرزند بیاور

هنگامی که تفنگ ها غریدند، بیست و سه تن بودند

بیست و سه تن، که پیش هنگام، جان می باختند

بیست و سه تن  بیگانه، اما چنان چون برادر

بیست و سه تن،  دل باخته ی زندگی و آماده مرگ برای زندگی

بیست و سه تن، به خاک می غلتیدند و فرانسه را فریاد می زدند.

****

* ۲۱ فوریه ۱۹۴۴، در تپه های مون والرین، واقع در غرب پاریس، مبارزان گروه مقاومت منوکیان تیرباران شدند. میساک منوکیان، فرانسوی ارمنی تبار، کمونیست و مبارز با گروه خود به مقاومت فرانسه پیوسته بود. اشغالگران نازی با همدستی حکومت خود فروخته ویشی، برای دستگیری افراد گروه منوکیان،آفیش سرخی به در و دیوار شهر پاریس زده بودند و ۲۳ عضو گروه را «جنایت کار» می خواندند. آراگون شاعر بزرگ معاصر فرانسه، برای بزرگداشت این گروه مقاومت، در سال ۱۹۵۵شعری سروده با عنوان «سروده ای برای به یادماندن»  (از مجموعه «رمان نیمه تمام» که لِئو فِره خواننده متعهد فرانسوی  آن را با موسیقی زیبائی اجرا کرده است. این ترانه به «پوستر سرخ» [Affiche Rouge] مشهور است. تا کنون ترجمه های متعددی از این شعر منتشر شده است.

این ترانه را می توانید با صدای لِئو فِرِه و زیرنویس فارسی [با ترجمه ای دیگر] در لینک زیر گوش بدهید:

https://www.facebook.com/video/video.php?v=1705674553941

 

 

 

لوئی آراگون

تقدیم به پوران یازرگان

 

هیچ چیزی چون زندگی گذرا نیست

هیچ چیزی چون هستی زودگذر نیست

بسان یخی که آب می شود

و بادی که آرام  آرام می وزد

به سرزمینی می رسم که بیگانه ام

روزی، از مرز میگذری

از کجا می آئی، راستی به کجا می روی

چه باک از دیروز، و چه باک از فردا

قلبت با خارپنبه دگرگون می شود

نه  قافیه ای  و نه گذشتی در کار

انگشتی بِنه بر گیجگاهت

دستی بزن به کودکی چشمانت

بهتر است که چراغ را فرو بکشی

شبی دراز شایسته ی ماست

چرا که روز روشن پیر می نماید

درختان در پائیز زیبایند

اما، بر سر کودک چه آمده

می نگرم و در شگفتم

از این مسافر ناآشنا

از چهره و پاهای برهنه اش

اندک اندک، به خاموشی گرائیدی

اما دریغ که دیر شد،

تا  ناشباهتی ات را حس نکنی

و نبینی که بر وجود گذشته هایت

غبار زمان نشسته است

به هررو، پیری دیر پاست

با پیری، شن ها از دستان مان می گریزند

هم چون آب سردی که بالا می رود

همچون شرمی که بیشتر می شود

همچون خیک نای چرمی که دباغی می شود

چه طولانی ست انسان بودن، چیزی بودن

چه طولانی ست، دست از همه چیز بریدن

و آن دگردیسی ای را می بینی

که در درون ما جاری است

و آهسته آهسته زانوان ما را تا می کند

آه، دریای تلخ، آه دریای ژرف

زمان جزر و مدت را بگو

چند سال ثانیه می بایست

تا انسانی، از انسانی دیگر روی برگرداند

چرا چرا این ادا و اطوارها

هیچ چیزی چون زندگی گذرا نیست

هیچ چیز چون هستی زودگذر نیست

بسان یخی که آب می شود

و بادی که آرام  آرام می وزد

به سرزمینی می رسم که بیگانه ام

 

لوئی آراگون

درکنار هم خواهیم آرمید

خواه یکشنبه باشد، یا دوشنبه

شب باشد یا بامداد، نیمه شب  یا نیم روز

دلدادگی ، مثل همه دلداگی هاست

این را به تو گفته بودم

در کنار هم خواهیم آرمید.

دیروز چونین بود، فردا نیز چونان خواهد بود

تنها چشم در راه تو هستم

قلبم را به دستانت سپردم

که با قلبت،  هماهنگ می‌زند

با آن چه از انسانیت روزگار گرفته

درکنار هم خواهیم آرمید

عشق من، همان عشق خواهد بود

و آسمان بسان ملافه ای بر روی ما

من بازوانم را بر تو گره زده ام

تا دوستت دارم ، از آن می لرزم

تا هر زمان که تو بخواهی

در کنارهم خواهیم آرمید

 

ویکتور هوگو

سپیده می درخشد؛

شب تیره می گریزد؛

رویا و مه

به جاده شب می روند؛

پلک ها و سرخ گلان،

نیمه می شکفند؛

از بیداری اشیا

گوش ها پر از غلغله است.

دود و سبزه زار،

بام ها و لانه ها ؛

سخن در سخن

به آواز و به نجوا،

باد با درختان بلوط

و آب با چشمه ها ؛

نفس ها ،

آوا می شوند!

همه چیز، جان و د لش را می یابد،

کودک بازیچه اش را،

کوره شعله اش را،

و ویلن آرشه اش را؛

جنون است این یا اهریمنی؟،

به گستره جهانی چنین بزرگ،

هر کس آغاز می کند

آن چه را که در سر می پروراند.

چه بیاندیشی و چه دوست بداری،

شیدائی بی پایانت ،

به انتهای هدف ،

پرواز می کند؛

چنانکه  زورق به دنبال موج شکن،

زنبور در پی بیدی پیر سال،

قطب نما به جستجوی قطب،

و من

در جستجوی حقیقت.

 

ویکتور هوگو

«خاورانه ها» Les Orientales  نام جُنگ شعری است از ویکتور هوگوVictor Hugo ، شامل ۴۱ قطعه که ۳۶ شعر آن در سال ۱۸۲۸ سروده شده است.

زنِ زندانی La Captive نهمین شعر این جُنگ است که دارای ۹ بندِ ۸ بیتی و ۹ هشتائی (بندی با ۸ شعر) هست. در پیش در آمد این شعر، و نیز در «تکه های مار» و «نوامبر»، ویکتورهوگو، شعر خود را با جملاتی از گلستان سعدی آذین کرده است. در شعر بیست و نهم از این جُنگ، ترجمه شعری عاشقانه از حافظ آمده است.

در شعر «کودک» هم یک بار نام ایران آمده است. گاهی ترجمه های شعرهای سعدی و حافظ برگردانی آزادست و شاعر از شعر فارسی الهام گرفته است. آندره دوریِیر André Du Ryer  بخش هائی ازگلستان سعدی  را برای نخستین بار در سال ۱۶۳۴ به فرانسه ترجمه کرد. ترجمه های کامل گلستان و بوستان در قرن نوزدهم در اروپا منتشر شد.

جُنگ «خاورانه» در سال ۱۸۲۹، یک سال پس از پیروزی غربی ها بر ناوگان مشترک مصر-عثمانی  که پایان بخش جنگ در یونان بود، انتشار یافت. اشاره ی ویکتور هوگو به شعر بزرگان شعر فارسی، حاکی از تاثیر ادبیات ایران در ادب فرانسه در قرن نوزدهم است.

در مورد «مقام سعدی در ادبیات فرانسه» مقاله جامعی از جلال ستاری با همین عنوان را بخوانید. در مورد تاثیر ادبیات فارسی بر ادبیات اروپا، به کتاب «از سعدی تا آراگون» نوشته ی شادروان جواد حدیدی مراجعه کنید. ویکتور هوگو در مورد گلستان گفته: « چه کنم که بتوانم کتابی بنویسم به نام گلستان که باد پاییز نتواند به اوراق آن دست یابد»

زن در شعرهای این مجموعه حضوری چشمگیر دارد. «زن زندانی» با نگاهی رمانتیک و شاعرانه زیبائی طبیعت شرق را توصیف می کند و نشانه ی اعتقاد هوگو به پیوند باختر و خاور است

آواز پرندگان درختان موزون است،

به خوش آهنگی شعر*

اگر دربند نبودم،

چه دلپذیر بود برایم این سرزمین ،

دریای خروشانش،

مزرعه های ذرت اش،

ستارگان بی شمارش،

اگر که در راستای دیوار ظلمت

به تاریکی

برق شمشیر سپاهیان نمی بود.

نه من بانوی شرقی ام

که خواجه ای سیاه، سازم را کوک کند،

آینه ام را به دست گیرد.

آری، دور از این سودومی ها،

در دیاری که با مردان جوان

به سر می بریم،

شب ها، می توان سخن گفت.

با این همه، دلبسته ی کرانه ای ام،

که، هرگز در زمستان ها

زوزه نمی کشد، بادهای سرد

از میان پنجره ای باز.

با باران گرم  تابستانی

حشره سبز درهم می پیچد

چونان زُمُردی جاندار

زیر بوته های علف سبز.

اِزمیر شاهزاده بانوئی است

با کلاه زیبایش؛

دمادم، بهار شاداب

پاسخی می دهد به ندای او،

و چون دسته گل های خندان

در گلدان،

مثل دریاهای پر جزیره اش،

که تازگی می تراود  از آن.

دوست دارم برج های گلگونش را،

درفش های برافراشته اش را،

کلبه های زرین اش را،

که به بازیچه های کودکان مانند؛

به خاطر اندیشه هایم، دوست می دارم

کجاوه هائی را که در پشت پیلان

آرام آرام تاب می خورند.

در این قصرهای پریان،

قلب پُر آوای من، باور دارد،

صداهای خفه شده در گلو را

که از بیابان می رسد،

شنیدن آوای پریان را

آمیختن ملودی ها را

در ترانه های بی پایان

که در آسمان ها سر می دهند!

عطرهای سوزان شیرین را

در این دیار می پرستم،

بر روی شیشه های طلائی پنجره ها

برگ های لرزان را،

آبی  که زیر نخلی خمیده

از چشمه ای می جهد،

و لک لک سپید را

بر فراز مناره های سفید.

در سبزه زار، دوست دارم

سر دهم ترانه ای اسپانیائی،

آن هنگام که همراهان مهربان،

فوج آوارگان،

پا بر خاک می سایند،

آن جا که قهقهه ها،

به زیر چتری آفتابی

در هم می پیچند.

اما، هنگام که نسیم

پَرزنان، بر چهره ام بوسه می زند،

خوش دارم که شب هنگام،

در آرامش، غرقه در خود،

بیاسایم با چشمانی

دوخته بر دریای ژرف،

به هنگامی که ماه،

زرین و رنگ باخته،

می گشاید بادبزن سیمنش را

بر روی امواج

شب را به بوستان با یکی از دوستان اتفاق مَبیت افتاد. موضعی خوش و خرم و درختان درهم، گفتی که خردهء مینا بر خاکش ریخته و عِقد ثریا از تارکش آویخته،

روضه الصفا ماءُ نهرِها سَلسال        دوحهُ سجعُ طیرها مَوزون

ان پُر از لاله های رنگارنگ           وین پُر از میوه های گوناگون

باد در سایه ی  درختانش                گسترانیده  فرش  بوقلمون

 

 

- - - - - - -

❊  گلستان سعدی

 

 

 

ویکتور هوگو

روزهای بلند، روشنی، عشق و جنون!

بهار است! فروردین با لبخندی شیرین،

اردیبهشتی گل باران، خردادی سوزان، چه زیبا مهربان ماهی!

سپیداران لبِ رودهای خفته،

همچون نخل هائی سرفراز ، سر فرود آورده اند در شط ؛

پرنده در دل جنگلی نمناک و آرام، چهچه زنان؛

همه چیز خندان و درختانِ سبز

شادمان از پیوستگی، ترانه می سرایند،

روز با سپیده دمی خنک و لطیف سر می رسد؛

غروب پر از عشق است؛ شب آوائی می شنوی،

کز میان تاریکی ژرف  و زیر آسمانی خجسته،

.ناآشنای شادی،  در بی نهایت آواز می خواند

 

ژاک برل

 

در بهار، دربهار

قلب من و قلب تو

رنگی دوباره گرفته از شراب سفید

عاشقان در نیایش

در نوتردامِ روزگار خوش

در بهار

برای یگ گل، یک لبخند، یک عَهد

برای سایهء نگاهی خندان

همهء دختران

بوسه می فرستند

سپس امیدهای شان

همه این قلب ها که

مثل برگ های آرتیشوئی

تک تک می ریزند،

که مثل ته سیگاری خوشنود

پیش پای رهگذران می ریزند

که خنده زنان شعله می گیرند

برای دختران مترو

در بهار، در بهار

قلب من و قلب تو

رنگی دوباره گرفته از شراب سفید

عاشقان در نیایش

در نوتردامِ روزگار خوش

در بهار

برای یگ گل، یک لبخند، یک عَهد

برای سایهء نگاهی خندان

همه پاریس

بوسه ای خواهد شد

گاهی در شب میعاد

و همه پاریس که

چون چراگاهی برای گلهء عاشقان

با چوپانی سر به هوا

قلب من و قلب تو

رنگی دوباره گرفته از شراب سفید

عاشقان در نیایش

در نوتردامِ روزگار خوش

در بهار

برای یگ گل، یک لبخند، یک عَهد

برای سایهء نگاهی حندان

همه زمین

بوسه  ای خواهد شد

کز امید سخن می گوید

و این معجزه را به چشم خواهد دید

زیرا

این اخرین هدیه ای ست برای ما

بدون این که خواسته باشیم

زمین معجزه را می بیند

چرا که زمانش رسیده

و این نخستین بخت ماست

تنها بختِ سال

در بهار، دربهار

قلب من و قلب تو

رنگی دوباره گرفته از شراب سفید

عاشقان در نیایش

در نوتردامِ روزگار خوش

در بهار

در بهار

در بهار

برگ های پژمرده …

 

 

ژاک پرِوِر

 

آه… چقدر دلم می خواهد که به خاطرت آوری

روزهای خوشی را که با هم بودیم

آن روزها، زندگی چه زیبا بود،

و خورشید سوزان تر از امروز.

برگ ها کُپه کُپه انباشته می شدند،

خاطره ها ، دریغ و افسوس ها نیز

و باد شمال آن ها را می بَرَد

در شبِ سردِ فراموشی

می بینی، فراموش نکرده ام

ترانه ای را که برایم می خواندی

ترانه ای که مثل خود ما ست

تو، که مرا دوست داشتی، من که ترا دوست داشتم

و دو تائی در کنار هم بودیم

تو، که مرا دوست داشتی، من که ترا دوست داشتم

اما، زندگی عاشقان را  ازهم جدا می کند

آرام آرام، بی سر و صدا…

و دریا می شوید بر روی ماسه ها

رد پایِ عاشقانِ  از هم جدا را

برگ ها کُپه کُپه انباشته می شدند،

خاطره ها، دریغ و افسوس ها نیز

اما،  عشقِ ساکت و وفادار من

همچنان می خندد و زندگی رادوست می دارد

چقدر ترا دوست داشتم، چه زیبا بودی تو

چطور می خواهی که فراموشت کنم؟

در ان روزها، زندگی چه زیبا بود

و خورشید سوزان تر از امروز

توشیرین ترین یار من بودی

اما، برای من، تنها دریغ می ماند

و ترانه ای را که تو می خواندی

همیشه خواهم شنید ،  خواهم شنید

ترانه ای که مثل خود ما ست

تو، که مرا دوست داشتی، من که ترا دوست داشتم

و دو تائی در کنار هم بودیم

تو، که مرا دوست داشتی، من که ترا دوست داشتم

اما، زندگی عاشقان را  ازهم جدا می کند

آرام آرام، بی سر و صدا….

و دریا می شوید بر روی ماسه ها

رد  پای عاشقان  از هم جدا را

ترانه  برگ های خزان با صدای ایو مونتان:

https://www.youtube.com/watch?v=kLlBOmDpn۱s

 

 

ژان لو دابادی

 

وقتی بچه ای بودم، نیم وجبی

بلند بلند حرف می زدم  تا نشان دهم که مَردَم!

همیشه می گفتم، می دانم، می دانم، می دانم، می دانم!

اول زندگی بود و بهار…،

وقتی هژده ساله شدم،

باز گفتم که می دانم، می دانم، دیگه این بار، می دانم

و امروز، وقتی سرم  را بر می گردانم،

به زمین که می نگرم، جائی که صدها بار راه رفته ام …

هنوز نمی دانم که چطوری می چرخد!

در ۲۵ سالگی، همه چیز را می دانستم: عشق، گل های سرخ، زندگی و پول…

آری، عشق! بارها دورش زده بودم عشق را!

خوشبختانه، مثل رفقایم، هنوز عقلِ کُل نشده بودم،

در نیمه های زندگی، بازهم دنبال یاد گرفتن بودم

آن چه که فهمیدم، در سه چهار حرف خلاصه می شود:

«آن روز که می فهمی یک نفر دوستت دارد، هوا بسیار خوش است

بهتر از این نمی شود گفت، هوا بسیار خوش است

این نکته، هنوز مرا به شگفت وامی دارد…

وقتی که چون من،  در خزان زندگی هستی

بسیاری از شب های غمگین را فراموش می کنی

ولی نه هرگز، آن سپیده دم لطیف را!

همهء جوانی ام، می خواستم بگویم می دانم

اما، هر چه بیشتر می جُستم،   می فهمیدم که کمتر می دانم…

ساعت شصت ضربه اش را نواخت

هنوز، لب پنچره هستم، نگاه می کنم، و از خود می پرسم که چه می دانم؟

 

اکنون می دانم، می دانم که هیچ چیز نمی دانم!

زندگی، عشق، پول، یاران، گل های سرخ

هرگز نه صدای اشیاء را می دانم و نه رنگ اشیاء را

این را دیگر خوب می دانم، این را می دانم

با صدای ژان گابن

https://www.youtube.com/watch?v=Gl۸AFljtG۷U