برای تراب

توجه، باز شدن در یك پنجره جدید. چاپ

«حیران/ بر آستانه‌ی بیداری    

                        ایستاده ام

هستی نیمی رویا و نیمی حقیقت است....»  (منوچهر آتشی)

گفتن از رفیقی که خوب می شناسمش، اما سویه هائی از شخصیتش بر من ناشناخته است، دشوار است. زندگی سیاسی او، فعالیت ها و ایده های مبارزاتی اش، به یقین موضوع سخن رفقای نزدیک‌تر بوده و خواهد بود. پس، چه بهتر که تصویری شخصی از او ارائه دهم که تخیلات مرا در این سال های اخیر همراهی کرده است. از بحث ها ، همسوئی ها و حرکت‌های سیاسی مشترک می گذرم. تراب، یکی از قهرمانان اصلی داستان زندگی من در سی و شش سال گذشته بوده است.

این شخصیت، زمانی رویائی، و بعدها حقیقی، شاید هم نیمی حقیقی، و نیمی رویائی، مردی بود با ابعاد گونه‌گون. کمونیستی آرمان‌خواه، آری. اما جنبه های دیگر هستی‌اش، از اهمیت کمتری برخوردار نبودند. امثال من، انتظار ویژه ای از ادبیات دارند. شعر را دوست می داریم، به شرطی که پاسخی به پرسش های رویاهامان باشد. و این، زمینه ای بود که او ، بسیار ساده و با خلاقیت پر می کرد. در زمینه طنز و استفاده آن در ادبیات سیاسی، چیرگی داشت. یادم می آید که در سال 1359، ستونی داشت در روزنامه پیکار – که عضو تحریریه‌اش بود- با عنوان ملاحظات کوچک. برای افشای ترهات حکومتی، همیشه از مَثَل‌های ایرانی استفاده می‌کرد. به حافظه شعری اش رشک می‌بردم. به ویژه پیش از شیوع اپیدمی کامپیوتر و اینترنت. حافظه و انتخاب شعری او، هم تابلوئی انسانی در تحلیل اوضاع اجتماعی در اختیارم می گذاشت و هم طبع نازکش را در خدمت وصف رویاهایم قرار می داد.

در زمینه نقد ادبی، بیست سال پیش، مقاله ای درباره شعر زیبای «من خواب دیده ام که کسی می آید» سروده‌ی فروغ فرخزاد نوشت. می نویسد: «در اينجا از «خواب ديدن» که تجسم آرزوهای برنيامده در بيداری و نگرانی‌ها و دل‌مشغولي‌هاست و در عين حال نشان می دهد که خواست آدمی درجهت تحقق آن آرزو همچنان زنده و پر نشاط است استفاده کرده و با بکار بردن اين اصطلاح پلی کاملا مفهوم و فولکلوريک زده با خواننده رابطه برقرار می کند. کودک خواب می بيند که کسی می آيد. اين کودک، اين دختر خردسال که بمثابه وجدان عمومی و آينهء تمام نمای رنج و محروميت اکثر مردم جامعه تصوير شده، در فکر رهائی است، اما اين رهائی را نه از يک حرکت آگاهانه و دراز مدت اجتماعی و کليه ملزومات آن بلکه با آمدن کسی امکان پذير می داند» و در پایان می نویسد که «نمی خواهد پا جای پای کسانی بگذارد که بنا به ميل و سليقهء امروز خود شاعری را شيعه يا سنی يا معتقد به فلان مسلک معرفی می نمايند يکی را ماترياليست می کنند، يا از يک صوفی رهبری کم نظير برای مبارزه ای توده ای و مخفی، يا فردی دانا به فلان قانون علمی که در اين قرن کشف شده می سازند»

تراب حق شناس، از حق نگذریم، برای بیان عشق خود به آرمان فلسطین ، به بهترین وجهی اشعار محمود درویش را با زبانی شاعرانه‌ به فارسی برگردانده است. به قول تراب از زبان غَسان کَنفانی، شعر درویش، نمونه بارز «ادبیات مقاومت» است که شب را بی معنا می سازد هر چند که دشمنان بیدار باشند. شعر را در خدمت زندگی می گذارد و می خواهد حتی، بدون پدر و مادر، آزاد زاده شود. امیدش به فرداست «دیروز هر زمان که سُراغم آمد، به او گفتم: - قرار ما امروز نیست، برو. فردا بیا.». تراب علاوه بر اشعار محمود درویش، شعرهائی را نیز از نزار قبانی شاعر سوری از عربی به فارسی ترجمه کرد.

در زندگی روزمره‌‌اش نیز، شعر جایگاه چشمگیری داشت. یکی از سرگرمی هایش، مشاعره بود. می گفت که شب های سرد و دراز زمستانی را با مشاعره با پوران کوتاه تر می کردند. این عادت را در دوران اقامت دو ساله در بیمارستان نیز از دست نداد. به خاطر ضعف انباشت شعری، تقلب می‌کردم و از دیوان حافظ یاری می جستم که البته خوشش نمی آمد. دوره بیماری، به رغم فرداهای سرد و غمگینی که در انتظارش بودیم، فرصتی بود تا ذهن جستجوگرش را با شنیدن نوشته هائی جدید، به افق های جدید بسپارد. برایش داستان می خواندم. اغلب به انتخاب خودش و گاهی با تایید خودش. از دیکنز و آرزوهای بزرگش با ترجمه خوب ابراهیم یونسی تا داستان های کوتاهی که نویسندگان ایرانی در تبعید نوشته‌اند؛ به رمان همزاد اثر داستایفسکی با ترجمه سروش حبیبی گوش می سپرد و لذت می‌برد. اما، کتاب های دیگری را نیز می خواندیم، اگر ترجمه ای را خوب نمی یافت، از خواندنش باز می ماندیم و به کتابی دیگر می پرداختیم، یا شعری از امید یا شاملو و دیگران می خواندیم که از نومیدی هایمان کاسته شود.

بانوی فرانسوی کاتولیکی را که هر هفته درچارچوب ملاقا ت با بیماران به سراغش می آمد، تشویق به خواندن کرده بود. کتابی در مورد یوگوسلاوی و مبارزه ضدفاشیستی و ضدنازی آن دیار را تا آخر، برایش خواند. در نیمه های خاطرات آلتوسر بود که ... تمام شد و... داستان ناتمام ماند.

هر روز، ورد زبانش زندگی بود و از ناتمامی کارهایش شکوه می کرد. اما، امید هرگز وجودش را ترک نکرد. می گفت «زندگی ادامه دارد»، «بهتر از این نمیشه» ... و لحظات این زندگی کوتاه را با آموختن و بدون این که به رویش بیاورد، با یاددادن می گذراند.

در هر ملاقاتی، نخستین پرسشش در مورد کتاب ها و مقالات خوب جدیدی بود که منتشر می شد. چه به زبان ویکتور هوگو و چه به زبان فردوسی. در مورد مقالات منتشره در ایران، گاهی تبادل نظر می کردیم و به نقد شفاهی اش گوش می دادیم. در برابر هیچ اثری بی تفاوت نمی ماند. اما، همیشه به هنرمند و نویسنده با احترام برخورد می کرد حتی اگر سبک و ایده شان نقطه مقابل تمایلات او می‌بود.

در کنار کتاب خوانی، به ترانه های درخواستی نیز گوش می داد. بیشتر شعرهای آراگون را با صدای ژان فرا با لذت گوش می داد. چندی پیش، ترانه ای از آراگون را با صدای ژان فرا برایش پخش کردم و سپس ترجمه اش را برایش خواندم که چنین تمام می شد:

هیچ چیزی چون زندگی گذرا نیست

هیچ چیز چون هستی زودگذر نیست

بسان یخی که آب می شود

و بادی که آرام آرام می وزد

به سرزمینی می رسم که بیگانه ام