در بیستمین سالگرد قیام ارتش زاپاتیستی آزادیبخش ملی:

توجه، باز شدن در یك پنجره جدید. چاپ

مدرسه کوچک زاپاتیستی، نوعی تجربه از نوعی کار سیاسی


یادداشت های روزانه از سفر به چیاپاس و مناطق زاپاتیستی

 
بیست سال پیش است، در روز اول ژانویه ۱۹۹۴. در انبار منزل رفیقی در روستایی نزدیکی شهر فرانکفورت آلمان هستیم، ناگهان صدای آشفته همسرش را می شنویم: بجنبید...
با عجله سوی اطاق پذیرایی شان می دویم، اخبار عصر تلویزیون نظرمان را جلب می کند: پنج شهر چیاپاس به اشغال جریان چریکی ناشناخته ای در آمده است. در شهر توریستی سن کریستوبال شخص چهره پوشیده ای که خود را معاون فرمانده شورشی، مارکوس می نامد، از طرف چریک ها اطلاعیه ای را با یک «دیگر بس است!» آغاز می کند. اطلاعیه ای که آغازگر فرجام «عصر پایان تاریخ» است و قیامی که آغازگر نوع جدیدی از فعالیت سیاسی ست. نوعی فعالیت سیاسی که با بهره گیری از تجربیات گذشته می کوشد شیوه نوینی از کار سیاسی را بنا نهد. نوعی فعالیت سیاسی که با نقد احزاب کهنه، ولی با پافشاری بر تشکل و سازماندهی جمعی، می خواهد جامعه ای عاری از استثمار بنا نهد. این نیروی سیاسی که با شعار "برابری بومیان مکزیک با غیر بومیان" خواهان لغو آپارتاید بود، با گذشت زمان موفق شد مواضع خود را هرچه بیشتر سیقل دهد و در آخرین بیانیه "ششمین بیانیه از جنگل لاکندونا"  به روشنی مواضع ضد سرمایه داری و انترناسیونالیستی خود را توضیح داد. طی نوزده سال گذشته، گوناگونی ابتکار عمل، تدوین ایده های نوین و سازماندهی توده ای، فضای سراسری مکزیک و چه بسا فضای سیاسی جهانی را تحت تأثیر قرار داده است. تنها برای یادآوری کافی ست برخی از نمونه های آن را برشماریم:
- مذاکرات در شهر سن آندرس با شرکت هزاران نفر از روشنفکران، هنرمندان و فعالین سیاسی و اجتماعی کشور
- همه پرسی برای تعیین خط و مشی مبارزاتی
- همایش های پی در پی با نیروهای سیاسی و جریانات توده ای مختلف برای یافتن راه حلی مشترک برای جامعه مکزیک
- راهپیمایی هزار و صد و یازده زاپاتیست به شهر مکزیکو با هدف مستحکم کردن پیوند با جامعه مدنی و سازمان های توده ای
-  راهپیمایی کاروان شأن انسانی برای بومیان به شهر مکزیکو به منظور تحت فشار قرار دادن مجلس این کشور برای اجرای قرارداد شهر سن آندرس و رسمیت بخشیدن به حقوق و فرهنگ بومیان
- تشکیل کارزاری دیگر و سفر معاون فرمانده مارکوس و برخی فرماندهان زاپاتیست به سراسر کشور به قصد تماس با سازمان های مختلف چپ و تشکیل یک جبهه سراسری مبارزه علیه سرمایه داری
- فستیوال جهانی خشم شرافتمندانه
و اینک تازه ترین ابتکار عمل: «مدرسه کوچک زاپاتیستی» در توضیح مواضع، دستاوردها و فعالیت های این تشکل توسط توده های سازمانی در روستاهای بومی چیاپاس.
رائول سیبه چی روزنامه نگار اروگوئه ای می نویسد: «مدرسهی کوچک زاپاتیستی که بیش از هزار دانش آموز به خاطر آن رهسپار روستاهای خودمختار شدند، مسیر متفاوتی بود از یادگیری و یاددادن، بدون کلاس درس یا تخته سیاه، بدون معلم یا استاد، بدون برنامه تحصیلی و کارنامه. آموزش حقیقی با ایجاد فضایی از رفاقت بین طیفی از کسانی که  موضوع آموزش اند و پیش از این آن ها دو دسته مقابل یکدیگر تلقی می شدند، یعنی از یک طرف معلم بود با قدرت و دانش و از طرف دیگر شاگردانی آموزش نیافته که باید دانش به آنان القا می شد.»  
اینک، ۲۵ دسامبر ۲۰۱۳ و دومین دوره «مدرسه کوچک زاپاتیستی». اگر در اوت گذشته ۱۷۰۰ نفر در آن شرکت کردند، این بار بیش از چهار هزار نفر از مکزیک و کشورهای دیگر در دو نوبت راهی روستاهای زاپاتیستی شدند تا در کلاس های این مدرسه شرکت کنند. زاپاتیست ها از قبل اعلام کرده بودند که فقط افراد و تشکل هایی که دعوت شده اند می توانند در این کلاس ها شرکت کنند. جمع ما نیز یکی از نیروهای دعوت شده بود.
در "دانشگاه زمین CIDECI" در سن کریستوبال، ما را به مناطق مختلف اعزام می کنند. من و چند تن دیگر باید به «حلزون لاگرروچا» برویم. هنوز از وانت ها پیاده نشده ایم که رفیقی با دفترچه ای در دست از راه می رسد. پس از پرسیدن نام و تشکل، یک «همراه» را صدا می زند. مردان را یک مرد همراهی می کند و زنان را یک زن. از این طریق بدون هیچ برنامه از پیش تعیین شده ای، هر یک سهم روستایی می شویم.
بعد در یک جلسه دو ساعته، با خیر مقدم به حضار شیوه کار مدرسه توضیح داده می شود. پس از آن همه عازم محل خواب می شویم تا صبح فردا راهی روستاهایمان شویم.

 

 

 

۲۶ دسامبر
از لحظه ای که رسیدیم تا صبح امروز باران امان نداده. تو گویی منتظر آغاز کلاس است تا بند بیاید. با این که سال هاست در مناطق زاپاتیستی آمد و شد دارم، اما اولین بار است که به این منطقه می آیم. جنگل همان جنگل لاکندوناست و کوه ها، همان هایی ست که معاون فرمانده شورشی مارکوس آنان را کوهستان های جنوب شرقی مکزیک می نامد. باران دسامبر هم همان باران همیشگی ست. فقط من در میان این همه بوی آشنا غریبه ام. اینجا هیچکس را نمی شناسم. در حفاظ حلبی شیروانی، روی  صندلی در سکوی محلی که برای اقامت من و یکی دیگر از شرکت کنندگان در نظر گرفته شده، می نشینم و به باران خیره می شوم. بی آنکه ببینم. فقط من هستم و رؤیاهایم. این بار نه از چایی خبری ست و نه از منِ دیگرِ من، که برایم از باران مازندران بگوید و نه از رفقای جوانی که همین رؤیای جهانی بهتر را در سر می پروراندند، اما دریغا که سرکوب امانشان نداد.
نه. فقط من هستم و یاد اولین روزهایی که به مناطق زاپاتیستی پای گذاشتم. آن بار به همراه هیئتی از جنبش توده ای شهرها به این سرزمین آمده بودم، بدون هیچ شناختی از عظمت واقعی این حرکت... این بار برای شرکت در کلاس های مدرسه کوچک زاپاتیستی و مراسم بزرگداشت بیستمین سالروز قیام آن ها.
 در روستای فرانسیسکو گومز، منطقه حلزون لاگرروچا، که اکثریت ساکنین آن را غیر زاپاتیست ها تشکیل می دهند، آرامش حاکم است. چنین آرامشی در همه روستاهای مخلوط وجود ندارد. در این روستا مانند روستاهایی که اکثریت با زاپاتیست هاست مشروبات الکلی ممنوع است. امری که به هیچ عنوان عادی نیست. ساکنین این روستا تا مدتی بعد از قیام ۱۹۹۴ اعضای ارتش زاپاتیستی آزادیبخش ملی بودند که بسیاری شان به تدریج یا پاسیو شدند و یا جذب احزاب رسمی. با وجود این، تاثیرات مثبت آن دوران هنوز قابل مشاهده است. آنان در بسیاری از امور مربوط به روستا با رفقای زاپاتیست همکاری می کنند.

کلاس ما با شرکت همه زنان و مردان و کودکان زاپاتیست روستا و با سرود زاپاتیست ها آغاز شد. اول به هم معرفی می شویم، بعد یکی از اهالی روستا جریان کار را برایمان توضیح می دهد. در دانشگاه زمین به ما چهار جزوه به قطع آ ۴ دادند که در مقالات آن مشکلات کار و دستاوردهای جنبش زاپاتیستی توضیح داده شده بود. ابتدا قرار شد جزوه ها را با هم بخوانیم که در عرض سه یا چهار روز غیر ممکن می نمود. با پیشنهاد یکی از «شاگردان» قرار شد رفقای روستا از تجربیات مشخص خودشان بگویند و ما با مطالعه مقالات سؤالات خود را مطرح کنیم.
کلاس ها را به ترتیب روزها این گونه برنامه ریزی کردند: خودمختاری (سازماندهی از سال ۱۹۸۳ تا قیام ژانویه ۱۹۹۴، فعالیت تشکیلاتی پس از سال ۱۹۹۴)، آموزش و پرورش، بهداشت و فعالیت زنان.
یکی از نکات مهم در مبارزه زاپاتیست ها، امر تصمیم جمعی ست. این شیوه تصمیم گیری ممکن است زمان بیشتری را به خود اختصاص دهد، ولی اجرای کار را تضمین می کند. امروز یکی از زنان روستا به روشنی روی این موضوع تأکید کرد: «زمانی که تصمیم به جنگ گرفتیم دیگر برای ما روشن بود که در انتظار اجازه از کسی نمی مانیم.» مصمم بودن این زنان و مردان تنها مدیون این شیوه از تصمیم گیری نیست بلکه محصول آگاهی جمعی نیز هست. یکی دیگر از ساکنین روستا اضافه می کند: «به شما باید بگوییم که مبارزه ساده نبود و ما رنج زیادی را تحمل کردیم، ولی مصمم بودیم. تصمیم گرفتیم. بنا بر این وقتی گفتیم «دیگر بس است!» می دانستیم که چه کار می کنیم.» و رفیق نو جوانی می افزاید: «وقتی تصمیم گرفتیم خودگردانی کنیم، هیچ ایده ای نداشتیم. خودمان آن را یافتیم و ساختیم. باید روش خودمان را برای حکومت بر خود می یافتیم.»
به نظر می رسد زاپاتیست ها روی نکته ای انگشت می گذارند که تجربه مبارزات در دیگر نقاط جهان نیز با آن آشنا یی دارد. آن ها به درستی روی کپی بر نداشتن تأکید می کنند. توجه به سنن و فرهنگ بومیان در سازماندهی زندگی روزمره بی شک یکی از دلائل ادامه کاری زاپاتیست هاست. اگر دولت با تمام نیرو می خواهد  شبکه های اجتماعی جامعه و امکان همیاری در آن را متلاشی کند، زاپاتیست ها همین شبکه ها را برای سازماندهی بهتر مبارزات، مورد استفاده قرار می دهند.
برای جلوگیری از دام فساد مالی و اداری، زاپاتیست ها سیستم تعویض اجباری مسئولین را برگزیده اند. نمایندگان شوراها هر سه سال عوض می شوند. برای آنکه تجربیات به نسل بعدی انتقال یابد و ادامه کار شوراها با مشکل کمتری مواجه شود، انتخابات در دو دوره انجام می گیرد. در هر دوره ای دوازده نفر را بر می گزینند و این عده همراه با رفقایی که از قبل در شورا فعال بوده اند کار را ادامه می دهند .

۲۷ دسامبر ۲۰۱۳
صبح حدود ساعت ۸ رفیقی آمد و پرسید: آیا دوست دارید برخی نقاط دیدنی دور و بر را ببینیم؟ راه افتادیم. ابتدا از محل تلاقی دو رودخانه که از آن حوالی می گذشت دیدن کردیم، بعد به باغ مرکبات روستا رفتیم. باغ بزرگی که از آن احتمالا در روزهای خوبش چند تن نارنگی برداشت می شده. به ما توضیح دادند که این باغ را جمعی می کارند و محصول هم در اختیار تمام اهالی روستاست. متاسفانه از زمانی که تعدادی از رفقا از تشکل کناره گرفته اند، دیگر کسی درست و حسابی به باغ نمی رسد و پیچک و ارکیده از سر و کول درختان بالا می رود.  
حوالی ظهر برگشتیم. تا قبل از صرف نهار، جلسات ادامه می یابد. بعد از ظهر نوبت زنان بود:
معرفی و گفت و گو در باره کار جمعی زنان و تولید و پرورش مرغ
زنان روستای فرانسیسکو گومز با تشکیل مرغداری و فروش مرغ و تخم مرغ موفق شده اند تا کنون برخی از مخارج مالی فعالیت سیاسی را تأمین کنند. این مرغداری سه سال است کارش ادامه دارد. زنان در کنار چنین فعالیت هایی در کمیسیون های مختلف در شورای دولت خوب و بخشداری خودمختار منطقه نیز شرکت دارند. در کنار این مرغداری، یک مزرعه اشتراکی نیز هست که مردان روی آن کار می کنند. از جمله آذوغه مورد نیاز همین مرغداری از آنجا تأمین می شود.
از بحث های زنان می توان نتیجه گرفت که کار جمعی پایه و اساس خودمختاری را تشکیل می دهد.
حضور تمامی اهالی زاپاتیست روستا در تمام دوره مدرسه کوچک زاپاتیستی چشمگیر بود. این حضور ضامن این امر بود که این دوره های آموزشی تنها برای توضیح مواضع زاپاتیست ها به کسانی که از بیرون آمده اند نباشد، بلکه در جهت آموزش سیاسی توده های زاپاتیست و فرموله کردن خود آنان نیز باشد. به خصوص که همیشه برای شرکت زنان در بحث ها تأکید بسیاری می شد. در روستای ما چند نفر از زنان، اسپانیایی بلد نبودند ولی با کمک مترجم در بحث ها فعالانه شرکت می کردند. حضور و مشارکت جسورانه این زنان در بحث ها نشانگر روند رشد مبارزه برای برابری زنان در جوامع زاپاتیستی ست.

۲۸ دسامبر
آموزش و پرورش عمومی
در ابتدا اولین مروج آموزش در روستا از دوران آموزش خودش برایمان تعریف کرد. وقتی او از کسانی که برای آموزش دادن مروجین آمده بودند تشکر می کرد، احساساتی شد و گریه سر داد. وی همچنین صادقانه از رفقایی که برای همبستگی و تشویق آنان برای ادامه مبارزه آمده بودند سپاسگزاری کرد. سپس رفیق دختری که خود در همین روستا به مدرسه رفته بود و از مدتی پیش برای مروج آموزش شدن دوره می بیند، از دوران تحصیل خودش و اهمیت یادگیری زبان مادری در مدارس زاپاتیستی حرف زد.
به نظر می رسد شیوه کار معلمان زاپاتیست شباهت های زیادی هم به آموزش های پائولو فریره و هم به سبک کار ماکارنکو دارد، با این حال شیوه کار آنها ویژگی های خود را دارا ست و با توجه به ساختار بومی منطقه شکل گرفته است. هنوز برایم مقدور نیست کار رفقای زاپاتیست را با شیوه های آموزشی رفقای اف ام ال ان در السالوادور مقایسه کنم. شاید چنین مقایسه ای بتواند دستاوردی شود برای ایجاد مدارسی در ایران.
بعد از ظهر نوبت مروجین بهداشت بود که از کارشان بگویند.
حدود ۱۸ سال پیش رفقای این روستا یک نفر را برای گذراندن دوره آموزش برگزیدند. این رفیق همچنان به عنوان مروج بهداشت فعال است.  در این روستا سه مروج بهداشت، دو مرد و یک زن فعالیت دارند. در حال حاضر زنی دیگر نیز دوره قابلگی را می گذراند.
از آنجا که بیشتر در صد مرگ و میر مربوط به بیماری های اسهالی ست، یکی از کارهای اصلی مروجین بهداشت، نظافت و پیشگیری از بیماری می باشد.
در همه روستاهای زاپاتیست یک باغ داروهای گیاهی وجود دارد. تولید داروهای گیاهی از چند سال پیش رواج پیدا کرده و به عنوان دستاورد زاپاتیست ها در منطقه به حساب می آید. در برخی مناطق نیز مراکز درمانی بزرگتری هست، اما کمبود دارو به عنوان مشکل اصلی هنوز به جای خود باقی ست.

۲۹ دسامبر
صبح زود از خواب بیدار شدیم تا به سوی لاگرروچا راه بیفتیم.
رفیق همراهم که به خانه خود رفته بود، مقداری نان ذرت تست شده، آرد پوسول، موز و مقدار زیادی عاطفه و رفاقت آورد تا توشه راهم باشد.
وقتی با خانواده ای که در چند روز گذشته مهمان شان بودم به درود می گویم، اندوه عمیقی بر خانه حاکم می شود. مادر خانواده نمی تواند جلوی اشکش را بگیرد، همدیگر را در آغوش می گیریم و برایم آرزوی سلامتی می کند...

حدود ۲ بعد از ظهر به لاگرروچا می رسیم. هنوز همه دانش آموزان از روستاهای خود نرسیده اند. وقتی بقیه می آیند، سؤال و جواب شروع می شود. رفقای زاپاتیست با جمع بندی کوتاه و پاسخ به برخی سؤالات شرکت کنندگان و نیم ساعت تریبون آزاد که هر کس بتواند هر موضوعی را که برایش اهمیت دارد بیان کند، پایان این دوره آموزشی را اعلام می کنند.   
بعد، طبق رسوم زاپاتیست ها، رقص و پایکوبی برقرار می شود و تا پاسی از شب ادامه می یابد.

صبح روز ۳۰ دسامبر عازم سن کریستوبال می شویم.
جا دارد برخی نکات جانبی را نیز مطرح کنم. از جمله شرکت تعداد زیادی از کلمبیایی ها که برای من تازگی داشت. وقتی با خبر شدم که از چند ماه پیش کلمبیایی ها برای سفر به مکزیک ویزا لازم ندارند، برایم علت ماجرا روشن شد. ولی جالب ترین مورد، شرکت چهار ـ پنج نفر فلسطینی در این کلاس ها بود. یکی از رفقای فلسطینی که از نابلس آمده بود می گفت که از فقر مردم در چیاپاس بسیار تعجب می کند. او که کمپ های مختلف فلسطینی را دیده بود معتقد بود که مردم در چیاپاس فقیرتر از فلسطینیان ساکن کمپ ها هستند.

۳۱ دسامبر ۲۰۱۳
با وانتی که متعلق به یکی از دوستان است راهی لارئالیداد می شویم. در عقب وانت فقط من هستم و یک فیلمبردار فرانسوی. هر وقت باد و سرمای کوهستان اجازه می دهد با یکدیگر حرف می زنیم. او نیز همراه با یک گروه تئاتر فرانسوی در مدرسه زاپاتیستی در منطقه لاگرروچا شرکت داشت. ساعت چهار بعد از ظهر می رسیم. ابتدا باید برای ورود به «حلزون» زاپاتیستی ثبت نام کنیم. چند دقیقه بعد اجازه ورود می دهند و قبل از هر چیز ما را به سالنی می برند که شب را آنجا خواهیم گذراند. به محوطه حلزون بر می گردیم. روی سن گروهی ماریمبا می نوازد و عده ای هم گوش می کنند. چند دختر شانزده هفده ساله به طرفم می آیند. یکی شان می گوید: «سلام رفیق بهرام. من دختر تونیو هستم.» آغوش می گشاید و روبوسی می کنیم. رفیق تونیو یکی از مسئولین پروژه درمانگاه کوچکی در روستا بود که من با او آشنایی نزدیکی داشتم. نکته مهم نحوه برخورد این دختران بود. در گذشته با چنین حس استقلالی در برخورد دختران بومی با دیگران روبرو نشده بودم. معمولا حتی سلام و علیک آنها نیز با شرم همراه بود. این برخورد  برای من نشانگر تغییر در رفتار نسل جدیدی از فعالین زاپاتیست است. فعالینی که در دوران قیام حتی به دنیا نیامده بودند.
یکی از دوستان می گفت از ۲۶۰ نفری که به «حلزون لارئالیداد» آمده بودند، فقط شصت نفر برای جشن مانده اند. بقیه برای جشن سال نو به مناطق زاپاتیستی دیگری رفته اند. شایعه بود که فرمانده مارکوس در «حلزون لاگرروچا» سخنرانی خواهد کرد، به همین علت گمان می کنم بسیاری به آنجا رفته باشند. از روستاهای دیگر نیز فقط جوانانی که مسئول همراهی «شاگردان» مدرسه زاپاتیستی بودند، به لارئالیداد آمدنده بودند. از ساعت شش عصر که هوا رو به تاریکی نهاد، صدای موسیقی بیشتر شد و همراه با آن بارش باران.  جوانان شهری و روستایی زیر باران رقص و پایکوبی آغاز کردند.
چند نفر از مسئولین سابق شورای دولت خوب را دیدم. از مشکلات حرف زدند و از شور و هیجان نسل جدید برای ادامه راه. چند نفر از خبرنگارانی که سال هاست جنبش زاپاتیستی را همراهی می کنند نیز آنجا بودند. از جمله خانم گلوریا مونیوز، نویسنده کتاب آتش و کلام. با هم تحویل سال نو را انتظار کشیدیم.
با خواندن یک اطلاعیه کوتاه و دقیق، با ترانه «لاس مانیانیتاس» (تولدت مبارک) و آتشبازی، بیستمین سالگرد قیام جشن گرفته شد. وقتی ساعت سه و نیم نیمه شب برای خواب می رفتم، همچنان پایکوبی ادامه داشت...

اول ژانویه ۲۰۱۴
با اسهال از خواب بیدار شدم. درست مثل سرمایه داری مکزیک در بیست سال پیش از امروز. با این تفاوت که اسهال من از آمیب و یا ویروس حاصل شده بود و با مراجعه به پزشکیاران زاپاتیست دارو گرفتم و بیماری ام یکی دو روز بیشتر طول نخواهد کشید. حال آنکه سرمایه داران مکزیکی و دولتشان با وجود کمک بی دریغ ارتش و نیروهای شبه نظامی، هنوز از این بلا خلاص نشده اند.
ساعت هفت و نیم است. وقتی از بهداری بیرون می آیم همه برای صبحانه در صف ایستاده اند. به خاطر بیماری از خوردن صبحانه صرف نظر می کنم و ترجیح می دهم با رفقای زاپاتیست گپ بزنم.
دو نکته از دیروز نظرم را به خود جلب کرده است:
اول برخورد دختران که با گذشته خیلی متفاوت است. برایم دیدن این تغییر بسیار قابل لمس است. گمان می کنم در هیچ مقاله ای نتوان آن را به خوبی به تصویر در آورد.
دوم تعداد زیاد جوانانی است که در دوران قیام زاپاتیست ها هنوز به دنیا نیامده بودند، ولی همچنان به همان سنن انقلابی پایبندی دارند. این امر نشانگر توان زاپاتیست ها در تربیت نسلی ست که مبارزه را در آینده به پیش خواهد برد. نسلی که در مقابل تمام دام های دولت، پروژه هایی که شاید هر یک کافی ست تا زیر پای بسیاری را خالی کند: از وام کشاورزی تا وام مسکن، از کمک هزینه های نقدی تا کشیش هایی که وعده زندگی بهتری را در دنیای دیگر می دهند... این جوانان به تمام این وعده وعیدها، با یک نه پاسخ داده اند تا در کنار همرزمانشان دنیایی واقعی بنا نهند. در کشوری که احزاب سیاسی و قاچاق مواد مخدر تار و پود سیاستش را بنا می ریزند، زاپاتیست ها داوطلبانه در مزارع اشتراکی کار می کنند تا در مقابل هیچ حزب و دولتی دست گدایی دراز نکنند.
طرح این سؤال که آیا چنین جنبشی پیروز خواهد شد، به خودی خود غلط است. زیرا حتی اگر همین امروز هم این جنبش شکست بخورد، طعم نوزده سال لغو استثمار فرد از فرد، همچنان در دهان تجربه تاریخی این بومیان باقی خواهد ماند...

اوائل ژانویه ۲۰۱۴، چیاپاس، مکزیک