ایران، میان سرکوب و زندگی
مردمی که به خیابان آمدهاند نه ابزار توطئهاند و نه بازیچهٔ قدرتهای جهانی؛ آنها زادهٔ فقرِ مطلق، سرکوبِ ممتد، تبعیضِ روزمره و آپارتایدیاند که در تار و پود زندگیشان تنیده شده است. این اعتراضها از بیرون نیامدهاند؛ از دل خانهها، خیابانها و انسانهایی برخاستهاند که دیگر نمیخواهند فقط زنده بمانند، میخواهند زندگی را زندگی کنند.
در داخل ایران، مسئله نه رقابت میان دو نیروی سیاسی، بلکه رویارویی مستقیم بخشهای ستمدیدهٔ جامعه با رژیمی است که با زندان، گلوله و اعدام نفس میکشد و هر امکان سازمانیابی مستقل را در نطفه خفه میکند. همزمان، نیروهای سلطنتطلبِ خارجنشین، بیآنکه ریشهای واقعی در درون جامعه داشته باشند، با تکیه بر سرمایه، رسانهها و حمایتهای خارجی میکوشند جنبشهای اعتراضی را از بیرون منحرف یا مصادره کنند.