صفحه آزاد
- توضیحات
- نوشته شده توسط مجيد نفيسی
- دسته: صفحه آزاد
در معرفی کتاب «لوليتا خوانی در تهران: خاطراتی در کتابها» نوشتهء آذر نفیسی![]()
نويسنده اين کتاب آذر نفيسی از سيزده سالگی برای تحصيل به اروپا و آمريکا ميرود و تا سال ۱۹۷۹ بجز فواصل کوتاهی که برای ديدار خانواده به ايران ميايد در آنجا ميماند. او چند ماه پس از سقوط رژيم شاه در فرودگاه مهرآباد به زمين مينشيند و تا سال ۱۹۹۷ که به آمريکا باز ميگردد، به تدريس ادبيات انگليسی در دانشگاههای تهران، آزاد و علامه طباطبائی ميپردازد. او در طول دو سال آخر اقامت خود در ايران محفلی از هفت دختر دانشجو تشکيل ميدهد و در خانه خود با آنها به مطالعه ی چند رمان مشهور زبان انگليسی دست ميزند.
۱ــ خاطرات هجده ساله:
کتاب «لوليتا خوانی در تهران: خاطراتی در کتابها» که از سوی انتشارات راندوم هاوس، در ۳۴۷ صفحه منتشر شده است، در واقع شرح خاطرات هجده سالی است که نويسنده در تهران روزگار ميگذراند و در آن فراز و نشيب های زندگی يک استاد دانشگاه را در سالهای شکل گيری رژيم ولايت فقيه و جنگ هشت ساله ی خمينی با صدام و سالهای پيش از رياست جمهوری خاتمی، نشان ميدهد.
آنچه کتاب را شيرين و خواندنی ميکند شرح موشکافانه اقداماتی است که رژيم تماميت گرای خمينی به بهانه پياده کردن مقررات اسلامی به آن دست ميزند و آرام آرام شهروندان ايرانی، بويژه زنان را از آزادی های فردی که در سال انقلابی ۱۳۵۷ به دست آورده بودند، چون آزادی وجدان، انديشه، سخن، انجمن، مسافرت، پوشاک و حتی به قول نويسنده آزادی تخيل و رويا، محروم ميسازد. من تاکنون به کمتر اثری برخورده ام که با چنين دقت، روند اسلامی شدن جامعه ما را نشان دهد. کسانی که به بهانه نسبيت فرهنگی ميخواهند زنان ما را زير چادر پنهان سازند بايد اين کتاب را بخوانند تا دريابند چرا تحميل حجاب فقط به معنای يک تکه پارچه بر سر زنان نيست، بلکه محروم کردن آنها از ابتدايی ترين حقوق بشری است. اين خاطرات نشان ميدهد که چگونه در ايران يک مکتب بر دولت تسلط مييابد و تنها پيروان يک رهبر اجازه رشد پيدا ميکنند. در انقلاب فرهنگی، دانشگاه از عناصر غير مکتبی تصفيه شده و راه نفس کشيدن بر دانشجويان، استادان و کارمندان ناراضی بسته ميشود. جنگ برای رهبر «برکت» ميآورد و رژيم او در پرتو جانفشانی کودکانی که به روی مين ميروند سرمايه ای سياسی کسب ميکند. اما بالاخره حکومت اسلامی در اثر فشار مردم و در تضادهای درونی خود مجبور به عقب نشينی شده و در دوره اول دولت خاتمی تا اندازه ای به شل کردن بندهای استبداد مذهبی ميپردازد.
۲ــ شکل بندی ادبی کتاب:
روايت نويسنده از خاطرات هجده ساله اش ساده نيست و او کوشيده تا به جای ترتيب تاريخی روايت به آن نظمی ادبی دهد. او بدين منظور کتاب را با آغاز تشکيل محفل کتابخوانی در سال ۱۹۹۵ شروع ميکند و سپس در بخش دوم به روز ورود خود به ايران و پاگيری رژيم جديد در سال ۱۹۷۹ ميپردازد. آنگاه در بخش سوم به رويدادهای جنگ هشت ساله اشاره کرده و بالاخره در بخش آخر، خاطرات خود را از زمان مرگ خمينی تا انتخاب خاتمی ادامه ميدهد و بدين ترتيب دوباره به بخش اول کتاب و شروع کار جرگه ی ادبی باز ميگردد. قرار دادن يک محفل کتابخوانی به عنوان محور روايت وقايع هجده ساله، نه فقط به کتاب نظمی هنرمندانه ميبخشد بلکه هم چنين به نويسنده اين امکان را ميدهد که با توضيح خصوصيات فردی و کارنامه ی زندگی هفت فرد عضو جرگه و آدمهای اطراف آنها، خواننده را با وجوه مختلفی از زندگی در جمهوری اسلامی آشنا سازد. رويدادها در اين کتاب به نوری ميماند که در آينه های گوناگونی بازتاب يافته و هر يک از آينه ها بر اساس شکل خود آن نور را به وجه متفاوتی منعکس ميکند.
اما شکل بندی روايت و نظم مطالب به همين خلاصه نميشود و لايه ديگری هم دارد. نويسنده ميکوشد تا در هر بخش از کتاب ميان يک اثر مهم داستان نويسی غرب و وقايع آن دوره از خاطرات خود پيوندی به وجود آورد. در بخش نخست ما با آثار ولاديمير نابوکوف بويژه کتاب نام آور او «لوليتا» آشنا ميشويم. در بخش دوم با کتاب «گتسبی بزرگ» نوشته اسکات فيتز جرالد، در بخش سوم با آثار هنری جيمز بويژه کتاب «ديزی ميلر» و بالاخره در بخش آخر با «غرور و تعصب» اثر جين آستين. اين سازمانبندی مرا به ياد رمان "اوليسيس" اثر جيمز جويس می اندازد که در برگيرنده شرح يک روز از زندگی قهرمان داستان در شهر دوبلين ميباشد ولی جويس در عين حال در هر فصل آن به ماجراهای حماسه "اوديسه"ی هومر ميپردازد که عنوان کتاب نيز از آن گرفته شده است.
در کنار محفل کتابخوانی و چهار کتاب مورد مطالعه، که محور اصلی شکل بندی خاطرات نويسنده را تشکيل ميدهد، يک شخصيت کناری و مرموز نيز وجود دارد که نويسنده از او به نام «افسونگر من» ياد ميکند و ديدارهای گاه و بيگاهی با او به صورت يک محور فرعی برای سازمان بندی خاطرات در ميآيد. اين شخصيت چهره ای دوگانه دارد: از يک سو مانند «سوسک سخنگو»ی پينوکيو ندای وجدان و عقل نويسنده است و او را با اندرزهای حکيمانه خود راهنمايی ميکند، از سوی ديگر چهره ای جذاب دارد و در خانه خود از نويسنده با قهوه و شکلات پذيرايی ميکند و گاهی اين تصور را برای خواننده به وجود ميآورد که شايد ميان او و راوی رازی سربسته وجود دارد.
۳ــ چهار دوره و چهار رمان:
اينک ببينيم که نويسنده چگونه ميکوشد تا ميان اين رمانها و رويدادهای هر دوره از خاطرات خود پيوندی به وجود آورد. در بخش مربوط به «لوليتا» نويسنده معتقد است که اچ.اچ. پيرمرد با اغواگری و تجاوز به لوليتا، در واقع اين دختر دوازده ساله را از کودکی اش محروم ميکند و او را به صورت پروانه زنده ای در ميآورد که لوليتا پس از يک گردش علمی با همکلاسی هايش آن را يافته و به ديوار اتاقش نصب کرده است. ميان تجاوزگر و تجاوز شده يک پيوند متقابل وجود دارد که مبتنی بر برداشت ذهنی طرفين از يکديگر است و تا هنگامی که اين ذهنيت پا برجاست امکان تغيير عينی اين رابطه تجاوزگرانه وجود ندارد. اين موقعيت برای من يادآور همان رابطه ای است که فردريک هگل در کتاب «پديدار شناسی روح»، ميان خداوندگار و بنده ميبيند. تا هنگامی که بنده برداشت ذهنی خود را از وابستگی اش به ارباب از دست نداده و به تجسم يک زندگی آزاد نرسيده امکان گسستن يوغ ارباب ــ بندگی ميسر نخواهد شد. در همين جاست که پيوند داستان «لوليتا» با شرائط زندگی مردم و در اين مورد مشخص، زنان در جمهوری اسلامی روشن ميشود. اگر چه نويسنده در صفحه ۳۵ کتاب به صراحت ميگويد که نه «آيت الله» جمهوری اسلامی همان اچ. اچ. پيرمرد کتاب نابوکوف است و نه «ما زنان ايرانی» لوليتای دوازده ساله، ولی با اين وجود چنين پيوندی به روشنی ديده ميشود. اين همانندی تا حدودی پرداختن به داستان لوليتا در خلال روايت رويدادهای بخش اول خاطرات نويسنده را توجيه ميکند، زيرا خواننده ميان آن رابطه تجاوزگرانه درون داستان لوليتا با ستمی که بر زنان جرگه ی لوليتا خوان در تهران وارد ميشود ارتباطی حس ميکند.
اما اين همانندی در بخش های ديگر کتاب به اين اندازه محسوس نيست. نويسنده ميکوشد در بخش دوم ميان بيدار شدن قهرمان کتاب «گتسبی بزرگ» از به اصطلاح «خواب آمريکايی» و ريختن توهم مردم نسبت به انقلاب اسلامی پيوندی به وجود آورد. قهرمان کتاب گتسبی، پس از بيداری به مهاجرانی فکر ميکند که در قرن شانزدهم از اروپا به آمريکا آمدند تا در آنجا بهشتی زمينی به وجود آورند، ولی پس از مدتی اين رويا را چون کابوسی يافتند. مردم ايران نيز پس از سر کار آمدن خمينی نه تنها آزادی بيشتری به دست نياوردند بلکه همان خرده آزادی هايی هم که در قبل داشتند از دست دادند.
در بخش سوم که مربوط به رويدادهای جنگ هشت ساله است نويسنده ميخواهد ميان کتابهای هنری جيمز و اين فاجعه رابطه ای پيدا کند ولی فقط به اين موضوع اشاره ميکند که جيمز در اوائل زندگيش در جنگ داخلی آمريکا حضور داشته و در پايان عمرش در لندن، جنگ جهانی اول را تجربه کرده است. با اين وجود بررسی يکی از کتابهای جيمز به نام «ديزی ميلر» به نويسنده اين فرصت را ميدهد که ميان فشار اجتماعی که در جمهوری اسلامی بر زنان وارد ميشود و محدوديت هايی که ديزی در کتاب جيمز از آن حرف ميزند پيوندی برقرار نمايد. در فصل آخر نويسنده به زندگی شخصی هفت نفر جرگه ی کتابخوانی خود ميپردازد و نشان ميدهد که هر يک از آنها برای رابطه با جنس مخالف چه مشکلاتی دارد و چگونه دست آخر بجز يک نفر از آنها بقيه مجبور ميشوند که ايران را ترک کنند. وارد شدن به اين فضای شخصی، زمينه ای به دست ميدهد که نويسنده ميان چهار خواهر درون کتاب «غرور و تعصب» جين آستين و ناکامی و کاميابی هفت دختر دانشجوی خود در عشق و ازدواج، رابطه ای به وجود آورد.
۴ــ استاد دانشگاه در برابر راوی خاطرات:
پيدا کردن خطوط ارتباط ميان رمانهای انتخاب شده با خاطره هايی که نويسنده به شرح آنها ميپردازد، علت وجودی «لوليتا خوانی در تهران» را توضيح نميدهد و خواننده را از اين پرسش اساسی باز نميدارد که چرا او بايد به هنگام خواندن خاطرات هجده ساله نويسنده مرتبا با تجزيه و تحليل کتابهای نابوکوف، فيتزجرالد، جيمز، آستين و ديگران بمباران شود؟ شک نيست که خواندن کتاب لوليتا در نيويورک با لوليتا خوانی در تهران فرق دارد و اين درست همان چيزيست که نويسنده به خاطر آن قلم به دست گرفته است. منتها او از ياد برده که آنچه به کتاب او ويژگی ميبخشد همان شرايط خاص زندگی در تهران ميباشد و نه تجزيه و تحليل کتابهای نابوکوف، فيتزجرالد و ديگران که اگر خواننده ميخواست ميتوانست آنها را در صدها کتاب نقد ادبی که در اين باره منتشر شده مطالعه کند. در واقع در عبارت «لوليتا خوانی در تهران» آنچه که برای نويسنده دست بالا را دارد کتاب لوليتاست و نه خاطرات تهران. اين شيوه برخورد بر کل کتاب سايه انداخته و سهم مربوط به نقد ادبی آن را نسبت به روايت نويسنده از زندگی هجده ساله اش در تهران بيش از حد بزرگ کرده است، و در نتيجه خواندن کتاب را بويژه برای خواننده ای که از پيش با اين رمانها آشنا نيست مشکل کرده است. به نظر من نحوه برخورد نويسنده به اين رمانها، تقدس آميز است و به شيوه ديد آرمان پردازان مذهبی و غير مذهبی ميماند که ميخواهند رويدادهای روز را در پرتو جنگ آرمانی ميان حسين و يزيد در کربلا يا پرولتاريا و بورژوازی در روسيه توضيح دهند. رمانهای ياد شده برای نويسنده در حکم کتابهای مرجع هستند که او خود را موظف ميداند مرتبا از آنها نقل قول کند و ميان رويدادهای هجده ساله در تهران و رخدادهای درون اين کتابها وجوه تشابهی بيابد. گويا نويسنده خود متوجه اين گرايش منفی شده وقتی که در صفحه ۲۶۶ کتاب صادقانه اعتراف ميکند:«من بيش از حد آکادميک هستم. از بس رساله و مقاله نوشته ام ديگر نميتوانم تجربه ها و ايده هايم را تبديل به روايت کنم بدون اين که سر منبر بروم. اگر چه در واقع اين انگيزه کار من است که هم خود را روايت کنم و از نو بيافرينم و هم ديگران را.» کلمه «پانتيفيکيشن» (pontification) که من آن را «سر منبر رفتن» ترجمه کرده ام در واقع باری سنگين تر دارد و به معنای «پاپيت» و «مرجعيت نمايی» است و به خوبی ميتواند نشان دهنده احساسی باشد که نويسنده نسبت به رمانهای مقدس خود دارد. او در آغاز کتاب خود ميگويد که: «رمان رونوشت واقعيت نيست بلکه تجلی حقيقت است.» (صفحه ۳)
با بخش نخست اين حکم موافقم ولی با بخش دوم آن مساله دارم و بيشتر مرا به ياد نگرش مومنين نسبت به کتابهای آسمانی و همچنين اين جمله مائوتسه دون مياندازد که در رساله «درباره تضادها»ی خود ميگويد که «ماترياليسم ديالکتيک حقيقت عام است». ديروز رساله مائو موقعيت را توضيح ميداد و امروز کتاب نابوکوف. جای کتابهای مرجع عوض شده ولی زاويه ديد يکسان باقی مانده است.
۵ــ رسالت رمان:
رمان برای نويسنده نه تنها جلوه ای از حقيقت را آشکار ميسازد بلکه همچنين رسالت اجتماعی ويژه ای بر عهده دارد که همانا گستردن بالهای تخيل درون جامعه خفقان زده است. او در اولين روز گرد آمدن محفل کتابخوانی اين موضوع را چنين توضيح ميدهد: «چگونه شاهکارهای خيال ميتوانند به ما زنان در اين شرايطی که بدان دچار شده ايم کمک کنند؟ ما در جستجوی يافتن راه حل ساده ای نبوديم اما اميد داشتيم که بتوانيم حلقه ی پيوندی ميان فضای بازی که رمان عرضه ميکند و فضای بسته ای که ما بدان محدود شده بوديم بيابيم.» (ص ۱۹)
شک نيست که در هنر و ادبيات، تخيل ــ يعنی نيروی آفريدن تصويرهای ذهنی ــ نقشی عمده بازی ميکند. نويسنده و هنرمند با سوار شدن بر بالهای تخيل خود را از شرايط محدود شخصی و اجتماعی که در آن قرار دارد ميرهاند و در اين پرواز، خواننده، بيننده و شنونده را نيز با خود به فضايی باز ميکشاند. اما اين فضای باز ذهنی اگر ميخواهد در زندگی بيرونی تاثير بگذارد بايد ترجمان سياسی و حقوقی بيابد، در غير اينصورت تنها درون ذهن ما ميماند و در شرائط زندگی واقعی هيچ دگرگونی به وجود نميآورد. خواندن کتاب «غرور و تعصب» ميتواند در ذهن يک دختر ايرانی اين پرسش را به وجود آورد که چرا بايد پدر و مادرش برای او خواستگار پيدا کنند و چرا او نبايد با پسران همسن و سال خود آزادانه معاشرت کند تا از اين طريق نيروی تميز خوب از بد در او تقويت شود. اما تا هنگامی که اين دختر به ازدواج اجباری «نه» نگفته و تا هنگامی که اين خواست او به صورت يک منشور برای تحقق بخشيدن به برابری زن با مرد در جامعه ما در نيامده، فضای بازی که کتاب جين آستين در ذهن آن دختر ايرانی آفريده تنها ميتواند به رويای بر باد رفته يک زن خانه دار تبديل شود.
آنچه مردم ايران از آن محرومند وجود آزاديهای فردی است، جدا بودن مذهب از دولت است و برابری زن و مرد. برای رسيدن به اين آزاديها، هنر و ادبيات نقشی موثر دارد زيرا در اين عرصه است که ما بهترين تجليات فردی را باز مييابيم و آنچه را که در زندگی واقعی از آن محروم هستيم دوباره باز ميآفرينيم. اين کار را مردمی هم که سواد ندارند به خوبی انجام ميدهند و در اين راستا نقشی را که مادربزرگها در انتقال قصه های کودکان بازی ميکنند نبايد ناديده گرفت. ولی کارکرد تخيل ادبی و هنری را به يک قالب معين تقليل دادن و آن را در چهار رمان مشخص خلاصه کردن و در سراسر کتاب خود سايه اين رمانها و نويسندگان آن را بر رويدادها انداختن، چيزی است که به کتاب شيرين و خواندنی آذر نفيسی لطمه زده و آن را در پاره ای موارد به يک کتاب نقد ادبی کسالت بار شبيه کرده است. شايد هم اين يکی از عواقب زندگی در زير سايه استبداد آرمانی باشد که از نويسنده به قول ايوان کارامازوف يک "مفتش اعظم" ميسازد که ميخواهد بر هر متنی، حاشيه ای بنويسد و در پرتو کتاب آسمانی خود به شرح و تفسير هر واقعه ريز و درشت بپردازد.
۶ــ سانسورچی نابينا:
نويسنده در اوائل کتاب خود از اين «مفتش اعظم» که هم بر اداره مميزی فرهنگ تسلط دارد و هم در قالب رهبر و بنيانگذار نظام تماميت گرای جمهوری اسلامی بر کوچکترين رفتارهای شخصی شهروندان نظارت ميکند، به عنوان «سانسورچی کور» نام ميبرد و ميگويد: «جهان ما در زير يوغ ملايان، با عدسی های بی رنگ سانسورچی نابينا شکل گرفته بود.» (صفحه ۲۵)
او اين تمثيل را از يک داستان حقيقی به وام ميگيرد که بر اساس آن يکی از مميزهای سينما و تئاتر وزارت ارشاد فردی نابينا يا تقريبا نابينا بوده است. البته روشن است که اشاره نويسنده به صفت «نابينا» مجازی است و در مثل هم که مناقشه نيست. ولی پرسش من اين است که چرا نابينايان که خود آگاهانه نابينايی خود را انتخاب نکرده اند بايد تاوان دهنده خشک مغزی يک سانسورچی و رهبر آرمانی شوند که انجماد فکری را آگاهانه برگزيده است. چرا نبايد از نابينايی به عنوان يک «تمثيل مثبت» استفاده کرد و برای نمونه از جامعه ای که نسبت به رنگ پوست افراد «نابينا»ست نام نبرد؟ چرا به جای يک سانسورچی نابينای سينما نبايد به دنبال يک سينماگر نابينا گشت؟ هنگامی که ميتوان موسيقی دان ناشنوايی چون بتهوون داشت شايد بتوان سينماگر و نقاش نابينا هم پيدا کرد و صفت نابينايی را از سانسورچيان خشک مغز پس گرفت. آندره دوتات کارگردان مجاری ــ آمريکايی اولين فيلم تمام رنگی و سه بعدی "خانه مومی" از يک چشم نابينا بود، و فرانسيسکو گويا شاعر مشهور اسپانيايی ناشنوا و نابينا شد و نقاش ترک "اشرف ارمغان" کور مادرزاد است. از نويسنده ای چون آذر نفيسی که از رنج زنان مينويسد بايد انتظار داشت که نسبت به يک گروه ستم کشيده ی ديگر حساسيت بيشتری نشان دهد.
۷ــ رويای گذشته و کابوس آينده:
اينک وقت آن رسيده که به موضع گيريهای سياسی کتاب نيز نظری افکنده شود. در اين راستا آنچه از همه چشمگيرتر است طرز برخورد تبرئه آميز نويسنده نسبت به رژيم شاه ميباشد. نميدانم آيا اين شيوه ديد ناشی از آن است که نويسنده از هنگام نوجوانی به خارج رفته و به اندازه کافی امکان آن را نيافته که فضای خفقان زده ی دوران شاه را حس کند، يا محصول زندگی در دوزخ جمهوری اسلامی ميباشد که دوران گذشته را در ذهن او چنين شيرين کرده است؟ او با چنين ديد تبرئه آميزی به دوران شاه است که درباره يکی از دخترانش مينويسد: «آيا او شرايط خود را با مادرش مقايسه ميکند وقتی که همسال او بود؟ آيا خشمگين نميشود که زنان هم نسل مادرش ميتوانستند آزادانه در خيابانها حرکت کنند، از مصاحبت جنس مخالف لذت ببرند، به نيروی پليس بپيوندند، خلبان شوند و تحت قوانينی زندگی کنند که در مورد زنان در سطح جهانی از پيشرفته ترين هاست؟» (صفحه ۲۷)
بدون شک، وقتی که نويسنده جملات فوق را مينوشته، فشار ساواک و حزب فراگير رستاخيز را فراموش کرده بوده است. نه! بدون تضمين آزادی بيان و انجمن برای همه شهروندان، پيشرفته ترين قوانين فقط روی کاغذ ميماند. تساوی زن و مرد را نميتوان با صدور فرمان و فشار پليس پياده کرد. اين کار تنها به ابتکار و همت خود زنان و در راستای يک مبارزه فرهنگی و حقوقی امکان پذير است وگرنه همان ميشود که بر ما رفت و پس از گذشت نزديک به نيم قرن، «کشف حجاب» اجباری رضا شاه جای خود را به «روسری يا توسری» خمينی داد.
اين درست که در زمان شاه زنان ميتوانستند بدون چادر رفت و آمد کنند ولی واقعا درکی از «آزادی پوشاک» و قانونی برای تضمين آن وجود نداشت و فضا برای آن دسته از زنان که به ميل خود ميخواستند چادر سرکنند، تنگ بود و امکان رشد برای آنان ميسر نبود.
نويسنده خود قربانی خفقان و بی عدالتی دوران شاه ميشود زيرا پدرش که در آغاز دهه ۴۰ شهردار تهران بوده به دليل هراس شاه از محبوبيتش برای چهار سال به زندان ميافتد. منتها نويسنده در خاطرات خود از اين که شاه را به عنوان اصلی زندانی شدن پدرش بشناسد طفره ميرود و به مصداق جمله معروف «شاه خوب بود ولی اطرافيانش بد بودند» دسته ی اخير را مسئول اين بی عدالتی ميداند. او در صفحه ۴۵ کتابش مينويسد که «نخبگان ايران» که از عدم اطاعت او در گذشته دلخور بودند پس از توجه شارل دوگل به او حسادت ورزيدند. آيا اين «نخبگان» کس ديگری بجز ديکتاتور اعظم بود؟ آيا شاه را ميتوان از جرم زندانی کردن احمد نفيسی و هزاران آزاده ديگر تبرئه کرد؟
انگيزه های اصلی انقلاب در ايران، نه احساسات مذهبی مردم بلکه عدم وجود آزاديهای فردی از يک سو و وجود بی عدالتی های اجتماعی از سوی ديگر بود که خود را در شورش مردم «خارج از محدوده» در تابستان ۱۳۵۶ و شبهای شعر گوته در پائيز همان سال نشان داد. فقط در ماه های بعد بود که ملايان پيش افتادند و در جريان چهلم های پی در پی تدريجا رهبری جنبش را به دست گرفتند و نهايتا حاکميت انحصاری خود را برقرار کردند. با اين وجود مبارزه برای تضمين آزاديهای فردی و اجرای عدالت اجتماعی در کشور ما خاموش نشده و اگر در اين راه، ديروز مردم مجبور بودند که در برابر سلطنت بايستند امروزه با ولايت فقيه روبرو هستند.
البته حکومت شاه يک استبداد فردی بود و حکومت خمينی يک رژيم تماميت گرا و آخوندسالار است. ولی درندگی اين رژيم تازه نبايد ما را از خفقان رژيم ديروز غافل کند. حسرت بدين گذشته ی دروغين، خطرناک است و ميتواند مانع رشد جنبش مردم برای تحقق ايرانی دموکراتيک در آينده شود و تدريجا با لالايی های شيرين گذشته گرای خود آنها را به سوی کابوس يک رژيم استبدادی تازه بکشاند.
شايد حسن توجه نويسنده به نظام گذشته در ايران پيوندی داشته باشد با روشی که او پس از بازگشت به آمريکا اتخاذ کرده و در کنار همکارانی چون برنارد لوئيس، فواد عجمی و پال (ولفوويتس) قرار گرفت که نويسنده خود در صفحه ۳۴۷ کتابش از آنها سپاسگزاری کرده است. کتاب «لوليتا خوانی در تهران» مقارن با حمله دولت بوش به عراق انتشار يافت و سياستمداران مشهور به «محافظه کاران نو» برای توجيه سياست خود در خاورميانه، از اين کتاب و برخی مطالب ديگر نويسنده در نشريات آمريکايی (مانند قطعه "واژه های جنگ" در نيويورک تايمز ۲۷ مارس ۲۰۰۳) حداکثر استفاده را بردند. اين پيشامد به اعتبار کتاب، که در واقع ستايشی است از جادوی رمان و کيفرخواستی است عليه رژيم تماميت گرای ولايت فقيه، لطمه زد و از محبوبيت آن ميان مخالفان جنگ و سياست «صدور دموکراسی» بوش کاست. با اين همه استقبالی که در آمريکا از کتاب آذر نفيسی شده بی سابقه است و چنين توجهی تاکنون نصيب هيچ نويسنده ايرانی نشده است. اکنون که دارم اين سطور را مينويسم کتاب او هنوز پس از نود هفته جزو فهرست «پر فروش ترين کتابها»ی نشريه «نيويورک تايمزــ بوک ريويو» قرار دارد و به چندين زبان ديگر ترجمه شده است و نکته آخر اين که در کتاب «لوليتا خوانی در تهران» راوی و شخصيت های ديگر کتاب غالبا هم در خانه و هم در خيابان مشغول خوردن بستنی، شيرينی خامه ای و شکلات هستند به طوری که خواننده پيش از اين که کتاب را به پايان برساند نگران وضع سلامتيشان شده و در دل به آنها نهيب ميزند: «عزيزان من! شما که از چنگ آن آدمکش ها جان سالم به در برديد، مواظب باشيد که گرفتار بيماری کشنده قند خون و چربی خون نشويد.»
- توضیحات
- نوشته شده توسط ژوزف ياکوب
- دسته: صفحه آزاد
(استاد علوم سياسی در دانشگاه کاتوليک ليون ـ فرانسه)
در رفراندوم ۱۵ اکتبر ۲۰۰۵ عراقی ها نظرشان را دربارهء قانون اساسی دادند، اما اين، چه مشروعيتی و چه اعتباری برای اين متن به بار می آورد که بارها و بارها در اوضاعی غالباً ناروشن تغيير کرده و آخرين اش سه روز قبل از رفراندوم بود و بايد، پس از انتخابات مجلس در ۱۵ دسامبر، تغيير نهايی در آن صورت گيرد؟
نظرات بسيار متضادی دربارهء اين قانون اساسی از چند ماه پيش جريان يافته است. هر ماده ای که به تصويب [شورای تدوين قانون اساسی می رسيد] چند روز بعد تغيير چهره می داد و مسخ می شد. پس از ۸ ماه بحث و بررسی غالباً عقيم، می توان فقدان کامل چشم انداز يک عراق واحد را مشاهده کرد. هر دسته ای بر مواضع خود ايستاده و تأکيد بر ويژگی های قومی، منطقه ای و مذهبی بر منافع ملی و عمومی غلبه يافته است. اختلاف بين شيعه ها و کردها عميق است در حالی که سنی ها هم نسبت به هر دو طرف با حذر بسيار می نگرند. ترکمن ها به نوبهء خود چند بار نظر خود را تغيير داده اند و مسيحيان آشوری ـ کلدانی دچار چند گانگی و چند دستگی اند.
بايد گفت که در اين متن دو نظر متضاد راجع به يک موضوع در کنار هم آمده است (مثلاً دربارهء اسلام و دموکراسی). مقدمهء متن طبيعتی آشفته دارد و از رنج مردم مسيحی آشوری ـ کلدانی سخنی نمی گويد. گفته می شود که هيچ قانونی اگر با اصول و ثوابت تعاليم اسلامی و مبانی دموکراسی در تضاد باشد نمی تواند به تصويب برسد (مادهء دوم). اين متن نه حامل طرحی برای استقرار اصل شهروندی ست و نه دارای هيچ فلسفهء سياسی راهنما ست، حال آنکه ملاحظات طرفداری از اين يا آن و نيز رقابت بين اشخاص در آن فراوان است.
مسعود بارزانی يکی از رهبران کرد که بر خودمختاری منطقهء خويش پافشاری فراوان دارد نمونه ای از تفکر کردها را به دست داده خطاب به پارلمان کرد می گويد: "اگر آنها می خواهند که ما دربازسازی عراق شرکت کنيم بايد همهء حقوق ملت ما را تضمين کنند". وی اضافه کرد که کردها نخواهند پذيرفت که هويت عراق هويت اسلامی باشد يا اينکه عراق جزئی از ملت عرب تلقی شود، اما او موفق نشد زيرا آن متن بارها تحت فشار دولتهای عرب جرح و تعديل شد.
برخلاف کردها، شيعه های طرفدار مقتدا صدر دست به تظاهراتی زدند تا با فدراليسم که به نظر آنان مترادف تقسيم است مخالفت کنند و از وحدت عراق به دفاع برخيزند. در همين باره بايد گفت که فدراليسم تصويب شده را بسختی می توان تعريف کرد زيرا بين فدراليسم قومی و فدراليسم جغرافيايی نوسان دارد. اختيارات قدرت مرکزی نسبت به اختيارات استان ها بسيار ضعيف است. به علاوه، اين فدراليسم بيشتر به کنفدراسيونی واگذار می شود که قدرتهای محلی آن در کليهء زمينه ها نيرومندند و حکم دولت هايی در درون دولت دارند. قانون اساسی کرد که در دست تهيه است چنين سمتگيری ای دارد.
اما سنی ها به مقاومت دربرابر آنچه فرمان (ديکتات) کُرد ـ شيعه می نامند ادامه می دهند. دربرابر سنی ها چند مورد سازش صورت گرفته به خصوص دربارهء وحدت کشور و هويت عربی آن، ولی به دليل فقدان اعتماد و تفرقهء سياسی در درون خودشان، سازش های مزبور رضايت بخش نبوده است.
هرچند پارلمان عراق توانست در آخرين لحظات، متن قانون اساسی را تصويب کند، اما موارد اختلاف نه در داخل مجلس، بلکه در خارج از چارچوب آن حل و فصل شد. اختلافات روی بيست نکته انباشته و قطب بندی شده بود و هريک از طرف های درگير آن را استرتژيک تلقی می کرد و حاضر نبود بر سرِ آنها پای سازش و توافقی برود.
در اين اوضاع استثنائی آکنده از خشونت و ترس، جنايت های فزاينده و فقدان شديد امنيت، وجود بحران اقتصادی، بيکاری و قحطی مسکن، نبودِ دولت، فقدان فرهنگ دموکراتيک، نبودِ آب آشاميدنی و برق و گاز، آيا قانون اساسی به نيازهای روزمرهء مردم عراق پاسخ خواهد داد؟ آنهم در زير يوغ اشغال خارجی؟
با توجه به چالش هايی که قانون اساسی در زمينه های زير با آن روبرو ست: از هويت ملی کشور گرفته تا رابطهء دين ـ دولت، ماهيت ساختار دولت (فدرالی، واحد، غير متمرکز)، شکل رژيم سياسی (پارلمانی، فدرالی)، توازن بين عوامل تشکيل دهندهء مذهبی، قومی، عشيرتی، جايگاه زن، قسمت کردن پست های دولتی، توزيع ثروتها؛ و تا زمانی که محتوای اين قانون مبهم و نامشخص است، تصويب آن در رفراندوم هيچ تغييری در زندگی عراقی ها به وجود نخواهد آورد، بلکه راه را برای تقسيم عراق به کانتون ها و قطعات متعدد باز خواهد کرد.
(ترجمه از لوموند ۲۲ اکتبر ۲۰۰۵، برای انديشه و پيکار)
- توضیحات
- نوشته شده توسط لوموند هفتگی
- دسته: صفحه آزاد
رابرت فيسک: جنگ بزرگ برای تمدن![]()
Robert Fisk, La Grande Guerre pour la civilisation, La Découverte, ۹۵۵ p. ۳۰ E
انتشارات لادِکوورت، ۹۵۵ ص، ۳۰ يورو
اين را که جنگ شکست مطلق روح و سرشت انسانی باشد (۱)، اين را که جنگ زشت و وحشت انگيز و تکان دهنده باشد و تر و خشک را با هم بسوزاند همه می دانند يا بايد بدانند، اما به چشم ديدن روی ديگر جنگ که نخستين واقعيت آن است، و در صحنه حاضر بودن و ديده ها را روايت کردن، با دستی از دور بر آتش داشتن و تخمين زدن دربارهء وحشت ناشی از جنگ و دروغ هايی که پشتِ اطلاعيه های نظامی و سخنان آرام کننده پنهان است بسيار تفاوت دارد. روزنامه نگار انگليسی، رابرت فيسک اين شايستگی چشم گير را دارا ست که نه تنها از ۳۰ سال پيش تا کنون شاهد سلسله تراژدی هايی بوده که خاور ميانه را هدف قرار داده، نه تنها هميشه توجهش به سوی چيزی که خود آن را "اردوی ديگری" و "نظر طرف مغلوب" می نامد جلب شده، بلکه به ويژه اين جرأت را داشته که اشياء را به نام حقيقی شان بنامد و از جنايت به عنوان جنايت نام ببرد. همين امر هم باعث شهرتش شده و هم نفرت بسيار و انبوهی از نامه های توهين آميز را به سوی وی روانه کرده است.
او به "خبرنگاران نوکر منش" و "سرمقاله نويسان قلم به مزد" رحمی روا نمی دارد، چنانکه نسبت به کسانی هم که به طور سيستماتيک به روش ۵۰ ـ۵۰ (به خصوص در آنچه به کشمکش اسرائيل ـ فلسطين بر می گردد) يعنی مساوی دانستنِ دو طرفِ نزاع پناه می برند اغماض نمی کند. آنها محتاطانه دو نوع گزارش از يک حادثه ارائه می دهند، هرکدام برای يکی از طرفين درگير در جنگ. "کشتار صبرا و شاتيلا را نمی توان با روش ۵۰ ـ۵۰ روايت کرد". اما در کتاب قطوری که خود "تسخير خاور ميانه به دست غرب" می نامد، فيسک سخت ترين داوری ها را عليه سياستمداران ابراز می دارد نه تنها عليه جرج بوش (پسر) و تونی بلر که به نظر وی با بن لادن "کيفيت" مشترکی دارند که اعتماد مطلق به خودشان است، بلکه عليه برخی ديگر نيز سختگيرانه داوری می کند: تصويری که او از بيل کلينتون و ياسر عرفات رسم می کند از همه ويرانگرانه تر است چون کمتر کسی انتظارش را دارد.
هرگز نبايد عقب نشست، هرگز نبايد تسليم باجگيری شد
رياکاری، دروغ بافی، اعتماد ابلهانه و سرانجام بدبختی. به نوشتهء فيسک، "همواره چنين بوده که هرگاه پای غرب برای مداخله در جهان عرب باز می شده هدفی جز خيانت در کار نبوده است". از وعده های فراموش شدهء لورنس عربستان گرفته تا به حالِ خود رها کردنِ شيعه های عراق که واشنگتن آنها را در بهار ۱۹۹۱ به شورش عليه صدام حسين تشويق کرده بود، نمونه های اين خيانت اند ولی او آنقدر به افشای "ما غربی ها" می پردازد که خود را در معرض طعن و لعن برخی همکاران قرار می دهد. برای مثال، وقتی در پیِ يک بمباران آمريکايی، از دست روستائيان افغانی کتک مفصلی خورده بود، وال استريت جورنال پريشانی و بدبياری اين خبرنگار را به سخره گرفته، می نويسد: او قربانی کينه ای شد که به خودش داشت و آنچه حقش بود بر سرش آمد.
فيسک کسی نيست که ضربه ای بخورد ولی واکنش نشان ندهد. مقالات او عليه آنچه خودش "آخرين جنگ استعماری" می نامد (يعنی جنگ اسرائيل با فلسطينی ها) غالباً او را در معرض اتهامات تحقير کننده ای قرار می دهد. اما اينکه او را "نوهء آيشمن" يا خيلی "ضد يهودی" لقب داده اند باعث شده که وی قاطعانه آنها را به شکايت و محاکمه تهديد کند: "در چنين مواردی هرگز نبايد عقب نشست. هرگز نبايد در برابر باجگيری تسليم شد". وانگهی، به نوشتهء او "در اروپا، اتهام آنتی سميتيسم (ضديت با يهود) عليه هرکسی که به خود جرأت انتقاد از دولت يهود بدهد تاحد زيادی تأثيرش را از دست داده است". اين امر در ايالات متحده تا اين حد کم اثر نشده، ولی اين مانع از آن نيست که رابرت فيسک در آنجا کنفرانس برپا کند و سالن ها از انبوه شنوندگان انباشته باشد.
اين مرد که از جنگ وحشت دارد و همواره با خشم و نفرت فراوان به توصيف آن می پردازد همه جا را زير پا می گذارد. از ايران تا عراق، از افغانستان تا سرزمين های اشغالی فلسطين. تاريخی که او از اين مناطق روايت می کند تاريخ واحدی ست، "تاريخ تکبر" و آثار آن در زمينه و بستری که از مدتها پيش به دست مستبدان محلی ويران شده است، مستبدانی که غرب غالباً از آنها همچون ابزار استفاده کرده و سپس خود آنان را درهم شکسته است.
(از لوموند هفتگی، ۵ نوامبر ۲۰۰۵، ترجمه برای انديشه و پيکار)
۱ـ مترجم در صحت چنين حکمی که در متن مقاله آمده ترديد دارد. چنان که حکم کلاوزويتس (تئوريسين نظامی پروس در قرن ۱۹) را نيز که می گويد: "جنگ ادامهء سياست است به وسايل ديگر" قانع کننده نمی يابد. پرسش اين است که آيا جنگ شکلی از مبارزهء طبقات نيست که مارکس آن را موتور محرک تاريخ شمرده است و آيا سياست ادامهء آن نيست؟
- توضیحات
- نوشته شده توسط قليچ خانی/ آرش
- دسته: صفحه آزاد
قليچ خانی: انتخابات رياست جمهوری ايران برگزار شد و نتيجه اش اعلام شد. برخی آن را تحريم کردند و برخی خواستار شرکت به نفع بعضی کانديداها شدند. شما چه تأملی درباره ی وقايع پيش از انتخابات و دوره ی انتخابات داريد و درباره مواضع و اقداماتی که اپوزيسيون داشته چه نظری داريد؟
حق شناس: همان طور که در پاسخ به سؤالات آرش درباره ی انتخابات و تحريم آن (شماره ی پيش) اشاره کرده ام که «آرزو می کنم بايکوت يکپارچه و آگاهانه ی توده ای جواب مردم به رژيم باشد»، همچنان بر ضرورت تحريم اين رژيم در کليتش اعتقاد دارم. نيروی چپ نبايد از پافشاری بر اصول خود خسته شود. تا زمانی که اصول و سياست چپ اکثريت مردم را به سوی خود جلب نمی کند، طبيعی ست که برد با نيروها و برنامه های ديگر باشد. وظيفه ی چپ اين نيست که کار ديگران را بکند يا دنبال آنها راه بيفتد. تصور کنيد که اگر سياست تحريم چشمگيرتر عمل می کرد چقدر می توانست در سرنوشت رژيم و هم مردم مؤثر باشد. خواننده ی محترمی موضع مرا در آن مقاله تأييد کرده ولی پرسيده بود، اينها درست، اما چه راه حلی؟ پاسخ من اين است که نبايد انتظار داشت که «راه حل» از تصورات يک ناظر يا ناقد، آنهم در خارج از کشور، بيرون بيايد. به نظر من، اينطور نيست که مردم در چنين شرايطی تنها يک گزينش آنهم شرکت در انتخابات دربرابرشان باشد. نيروی مسلط همواره می کوشد شرايط خود را بر طرف مغلوب تحميل کند، اما طرف مغلوب تنها راه تسليم را دربرابر خود ندارد، راه مقاومت هم هست، مقاومت! به ويژه آنکه مقاومت توده ای خلاق است و راه های متعدد می گشايد. اما درباره ی مواضعی که برخی می گيرند و فردا فراموش می کنند که چه گفته اند بايد گفت که اگر حافظه تاريخی ما هم ضعيف باشد اما خود تاريخ خيلی چيزها را فراموش نمی کند و کسانيکه مواضعی می گيرند و حرف هائی می زنند که با مصالح واقعی جامعه ايران تناسب ندارد، بايد تاوانش را بدهند.
نکته ديگری که در مورد انتخابات بنظرم می رسد اينست که ما از "مشروطيت" ببعد، يعنی حدود صد سال است که با مساله انتخابات درگير هستيم و اين ميراث مشروطيت است. هر چند متاسفانه باسثتنای دوره خيلی کوتاه اول مجلس و دوره پس از سقوط رضا شاه – يعنی بعد از جنگ جهانی دوم تا ۲۸ مرداد ۳۲ که حدود ۱۲ سال بوده – که قدرت مرکزی ضعيف بوده و نمی توانسته زياد سرکوب کند و مردم اين امکان را داشته اند که بگونه ای حرف هائی بزنند و در انتخابات اختلاف نظرها و بحث هائی بشود و بطور کلی نسبتاً مسئولانه با قضايا برخورد شود؛ در دوره های ديگر انتخاباتی که در ايران صورت گرفته – هر چند فی نفسه سنت خوبيست که دوام پيدا کرده و چه بهتر که دوام پيدا کند – اما غالباً از محتوی خالی بوده. به خصوص در دوره ی رضا شاه که مهم ترين زيانِ روی کار آمدن وی برای مردم ايران کورتاژ کردن دموکراسی و ميراث مشروطيت بود.
يکنفر چند سال پيش و در دوره خاتمی با من صحبت می کرد ومی گفت که «از انتخابات نبايد ترسيد و نبايد تحريم کرد زيرا که همينقدر فقط برای ما باقی مانده که حداقل تا اين حد در امور جمعی مداخله داشته باشيم و برای از دست ندادن آن هميشه بايستی در انتخابات شرکت کنيم». بنظر من چنين نيست! الان هم هستند کسانيکه معتقدند که اگر تحريم صورت نمی گرفت خوب بود و تحريم نادرست بود و بايد مثلا به "معين" رای می داديم. بنظر من چنين نيست: کسيکه تحريم می کند و آگاهانه تحريم می کند در واقع باين سنت دموکراتيک مشروطيت احترام می گذارد. در يک دموکراسی پارلمانی که انتخابات ممکن است به تغييری واقعی بينجامد بايد شرکت کرد، در حالی که در جمهوری اسلامی که يک تئوکراسی ست چنين وضعی وجود ندارد و انتخابات در آن بی معنا ست. اين به لحاظ استرتژيک. اما از نظر تاکتيکی هم، در اين رژيم شرکت در انتخابات درست نيست، چون رژيم حتی طاقت همپيمانانش را هم ندارد، چه رسد به اپوزيسيون انقلابی اش. چپ می تواند در يک دموکراسی ناقص در انتخابات شرکت کند نه به منظور رأی آوردن و گرفتن قدرت، بلکه به منظور استفاده از تريبون و تبليغ و ترويج انقلابی.
مساله ديگری که در مورد "انتخابات" وجود دارد و زياد هم بحث اش می شود اينست که گويا بين اين جناح و آن ديگری اختلاف نظر وجود داشته و با رفتن خاتمی، بين رفسنجانی و خامنه ای اختلاف نظر هست. بنظر من اين اختلاف، اختلاف سليقه است بر سر اينکه چگونه آنها که از بيست و پنح سال پيش بر سر کار آمده اند، باز هم بتوانند بر سر کار بمانند. اين اختلاف از ابتدا هم وجود داشته و يک اختلاف سليقه است و اساسا تضادی بين آنها باين معنی که يک طرف در جهت مردم و دموکراسی باشد و طرف ديگر خلاف آن و بنابراين به اولی بايد رای داد و نه دومی، وجود ندارد. اين اختلاف سليقه ها ممکن است به تصفيه حسابهايی هم در درون حاکميت بينجامد که البته ربطی به منافع مردم زحمتکش ندارد.
بنظر من همه در اين مساله متفق القو ل اند که چگونه بايد از امکانات مادی و معنوی مردم برای تثبيت حکومت و برای مصالح طبقه حاکم – که بنظر من بورژوازی ست در ايران– بتوانند استفاده کنند. همانطور که در جاهای ديگری هم اشاره کرده ام، در مورد دين و مساله اسلام نيز متفق القول اند که هنوز هم به صورت يک سلاح برنده می تواند قابل استفاده باشد و اگر چنانچه لازم نباشد می توانند کندش کنند و يا حتی بنظرم کنارش بگذارند.
بهرحال اختلاف سليقه وجود دارد و خب می تواند موجب – همانطور که گفته اند – توطئه شود يا يکی جلوی ديگری را بگيرد يا آن يکی کلک بزند و ديگری تقلب کند، اينها همه بسيار طبيعی ست ولی من معتقدم که آنکس که چپ است يعنی طبق تعريف بايد چپ باشد، بايد مواضع چپ داشته باشد يعنی در هر موردی از مسائل مادی، معنوی، فردی و اجتماعی بايستی درست در نقطه مقابل شرايطی قرار گيرد که شرايط استثماری کنونی است. بنابراين اگر از موضع چپ باين مسائل نگاه کنيم، اختلافاتی که بين حکومت گران وجود دارد نمی تواند بما اين گزينش را بدهد (يا توجيه کند) که می شود به بخشی از آن عليه بخش ديگرش امتيازی داد و يا آنطور که حزب توده عمل می کرد و بعدها هم بعضی از جريانات ديگری عمل کردند، با ذره بين دنبال اين گشت که جناح مترقی در درون رژيم کيست يا جريان مدرن کيست! بنظر من کليت نظام و کليت حاکميت مطرح است و بايستی از موضع کليت نظام حرکت کرد که بايستی آنرا نفی کرد و با آن مبارزه کرد. بله اکنون نيروی کافی برای براندازی نيست ولی اين نمی تواند مانع از آن باشد که ما اين شعار را هرچند در سطحی محدود انعکاس داشته باشد، مطرح نکنيم. ما بايد بارها و بارها روی اين اصل بايستيم و از انواع و اقسام و وسائل که در اين مورد وجود دارد، استفاده کنيم برای اينکه سرانجام مردم باينجا برسند که می توانند نيروی خود را برای براندازی نظام بسيج کننند.
قليچ خانی: ما به عنوان نيروئی که مخالفيم انتخابات را بدرستی تحريم کرديم، ولی آنچه که مهم است اينست که مردم ببينند يک نيروئی وجود دارد که می تواند اين اختلاف سليقه های حکومتيان را از روندهايش تشخيص بدهد و آنرا افشاء کند. مثلا در "انتخابات" مجلس هفتم حدود هفتاد نماينده از "حزب آبادگران" که در واقع حزب نظاميان است به مجلس راه يافت و بعضی ها پيش بينی کردند که نظاميان در ايران دارند قدرت می گيرند ولی هيچکس اين افشاگری را شروع نکرد و اکنون می بينيم که عملا همين اختلاف سليقه بجائی رسيده که نيروئی – که بايد همين نيروی نظامی ها باشد – توی "انتخابات" دخالت می کند و رای ها را جابجا می کند و اتفاقی را بوجود می آورد که هيچکس پيش بينی نکرده بود.
حالا سؤالم اينست که چرا اين اپوزيسيون که بهرحال يک سری امکانات و آزاديها – بخصوص در خارج – دارد، اين پيش بينی را نکرده بود که بتواند از قبل افشاگری کند و يک مقدار دست نظامی ها را ببندد؟ از اينجا می توانيم اعتماد مردم را بر انگيزيم که پيش بينی کرده ايم. بهر حال سؤالم اينست که اين اتفاق که در آن همه آچمز شدند چه دليلی می تواند داشته باشد؟
حق شناس: بنظر من مفهوم اپوزيسيون مقدار زيادی گنگ است. گنگ است باين معنی که چه در دوره قبل از جمهوری اسلامی و چه حالا، شرايط بگونه ای بوده که جامعه هرگز در وضعيتی قرار نداشته که بتواند در آن رای مخالفی شکل بگيرد، پخته شود و روی مواضع بحث شود. بنابراين ما امروز با اپوزيسيونی روبرو نيستيم که بتواند بشکل منظم، منسجم در مورد حاکميت نظر بدهد. ما با يک مشت ناراضی و بصورتی بی شکل روبرو هستم که اسمش "اپوزيسيون" است، بنظر من اپوزيسيون واقعی رژيم کسانی هستند که اکثريت جامعه را تشکيل می دهند و بيشترين درد را تحمل می کنند: درد گرسنگی، درد بيکاری، فقر و محروميت از مدرسه و بهداشت و مسائلی از اين قبيل. اپوزيسيون واقعی رژيم بنظر من اينها هستند و اينان هم آنقدر تحت فشار قرار دارند که غالبا نمی توانند بخارج از چهارچوبی که الان در جامعه برايشان وجود دارد و همراه با ترس و وحشت به آنان تحميل شان می شود، بروند. بنابراين در فقدان وجود يک اپوزيسون واقعی که متکی به حرکت مردم و جامعه باشد، نتيجه چنين می شود. "اپوزيسيونی" که در خارج باشد به آن اعتقادی ندارم حتی در داخل هم در سطح شهرها، اپوزيسيونی که با حرفهای فلان شخصيت مشخص می شود که امروز يک چيز می گويد و فردا چيز ديگری می گويد، البته چندان اهميتی ندارد. درباره ی اصطلاح «نظاميان» و غيره هم چيزی دستگيرم نمی شود. کل اين رژيم نظامی ست. مگر قرار است دستکش سفيد امثال خاتمی ما را گول بزند؟
قليچ خانی: اگر به داخل نگاه کنيم می بينيم که اندکی از نيروها که به نيروهای ملی – مذهبی معروفند و از جمله محمد ملکی جزو کسانی هستند که "انتخابات" را از اول تحريم کردند و حتی دور دوم هم تحريم کردند و گفتند که اين يک نمايش است. می بينيم که حتی اينهائی که در داخل هستند، نتوانستند دست رژيم و بازی رژيم را بخوانند. من فکر می کنم اين يکی از مواردی است که بارها در جمهوری اسلامی اتفاق اقتاده و باين نتيجه می رسم که يکی از دلايلش اينست که جمهوری اسلامی بين خودش و مخالفين – حتی مخالفين داخلی – يک ديوار کشيده و اطلاعات به بيرون درز نمی کند. اين موردی است که خيلی اهميت دارد که بتوانيم از قبل و در کارهای تبليغی و افشاگری مان بگونه ای حرکت کنيم که وقتی اتفاق می افتد ، مردم ببينند که قبلا افشاء شده و اين مورد نظر من بود.
تراب حق شناس: من برايم اين سوال هست که مگر مثلا مداخله پاسداران و نظاميان در قدرت و حتی برای رسيدن به قدرت امر غريبی است؟ به نظرم امر غريبی نيست چون اين رژيم هميشه ميليتاريزه بوده. يعنی تفاوت چندانی بين نظامی و غيرنظامی اش نيست. آن چيزی که برای اکثريت مردم – که من معتقدم بايد از موضع آنها که اکثريت جامعه اند يعنی زحمت کشان حرکت کرد – از نظر آنها فرق اساسی بين کسانيکه آنها را باين روز سياه نشانده اند نيست، حالا چه عمامه بسر باشند و چه نباشند يا نظامی باشند. اينان همه با سرکوب همراه هستند و يا فريبی هستند برای توجيه سرکوب. بنابراين حتی اگر اپوزيسيونی هم داشتيم که می توانست اين افشاگری را بکند، در اصل قضيه فرق چندانی نمی کرد.
قليچ خانی: من هم اعتقاد دارم که فرقی نمی کرد ولی مردم بعد از افتادن اتفاق فکر می کردند که بالاخره يک نيروئی توی داخل يا بيرون بخشی از اتفاقات را پيش بينی کرده و من از اينجا باين می رسم که چگونه يک نيروی سياسی که نيروی اندکی است و يا درصد کمی از جامعه است، می تواند به هژمونی تبديل شود! حالا در همين رابطه اين نکته اهميت دارد که جامعه طوری بود که می دانيم به رغم تقلبی که شده و درصدش هم بالا بوده، بهرحال مردم شرکت کردند. در واقع "آبادگران" که همان نظامی ها باشند، درست از مساله ی نان مردم حرکت کردند و آمدند کمبود و فقر را مطرح کردند و گفتند که آقازاده ها دارند جامعه را می چاپند و بخش عظيمی از مردم محروم – که البته به نظر من کليت رژيم را نمی خواهند – گول اين شعار را خوردند و دنبالش رفتند و احمدی نژاد را بعنوان سمبل کسی که در مقابل آقازاده ها و ثروت اندوزيها می خواهد بايستد، معرفی کردند. جامعه را به خاطر وجود فقر، فساد فراگرفته و بهمين خاطر شعار نان شعاری بود که احمدی نژاد پشت آن ايستاد، شعاری که بدون آزادی مطرح می کند. خوب اگر در جامعه مطرح می شد که نان بدون آزادی امکان پذير نيست همان مردم محرومی که من و شما می گوئيم ، به او رای نمی دادند. خيلی از مردم محروم – حالا از طريق خانواده ها روشن شده – به او رای دادند و البته نه از اين زاويه که اگر احمدی نژاد بيايد خوب می شود و تکليف رژيم معلوم می شود، بلکه از اين زاويه که احمدی نژاد می خواهد با آقازاده ها و مساله فقر مبارزه کند. اين مساله بغرنجی است که کمتر به آن توجه می شود، شما چه فکر می کنيد؟
حق شناس: من بر می گردم بهمان مساله که چپ وظيفه اش اينست که چپ باشد. مساله عدالت اجتماعی از ابتدای مشروطيت مطرح بود. تنها انقلابی که جنبه های اجتماعی قوی داشت و در ايران صورت گرفت انقلاب مشروطيت بود که هرچند به اهداف خود نرسيد اما آثار فراوانی در زمينه های اجتماعی، ادبی و هنری از خود باقی گذاشت. اين انقلاب در ابتدای خود مهر سوسيال دموکرات ها را داشته، با اعمال قهر انقلابی توده های مردم همراه بوده و منجر به قيام تبريز و سپس تصرف تهران شده. اين انقلاب هر زمان هر جا که دستش آمده توی شهرهای مختلف موقعی که خواسته موجوديت خودش را ثابت کند، انبارهای غله را بنفع توده های مردم مصادره کرده. مساله عدالت اجتماعی و همان مساله نان، شعاری که توی زبان مردم بود و در کتاب های مربوط به انقلاب مشروطيت هم از کباب به پهنای سه انگشت، صحبت می شود، همه اينها نشانه آنست که مساله از بين بردن اختلاف طبقاتی، مسأله ی عدالت اجتماعی مساله روز مردم بوده.
اکنون همين اپوزيسيون نامنسجمی که گفتم در واقع دلمان را خوش می کنيم که اپوزيسيونی هست در حاليکه هيچ اپوزيسيونی نيست، اپوزيسيون انقلابی ای نيست. همان زمان هم که از اپوزيسيون گسترده صحبت می کرديم، اين اپوزيسيون گسترده ما هرگز و هرگز قدرت و توان اين را نداشته که شرايط ذهنی را همپای شرايط عينی ای که در ايران وجود داشته و بنفع توده های زحمت کش بوده، پيش ببرد و شرايط ذهنی با شرايط عينی همراه شود. بحث های خيلی جالبی هست در کتابی که اخيرا در ايران منتشر شده (اقتصاد سياسی جمهوری اسلامی، به کوشش بهمن احمدی امويی) ديده ام. مصاحبه هائی دارد با چند نفر از کسانی که کارگزاران و سازندگان اصلی اقتصاد ايران بودند مثل رئيس سازمان برنامه، وزير اقتصاد، رئيس بانک مرکزی که همه اينان از جو راديکال و جو چپ دوره انقلاب ۱۳۵۷ صحبت می کنند. بطوريکه در شورای انقلاب و در هيات وزيران دوره بازرگان هيچکس جرات نمی کرده چيزی بگويد که يک وقتی متهم بشود باينکه دارد راست می زند. بهشتی و خامنه ای در شورای انقلاب جزو کسانی بوده اند که دائم چپ می زده اند. و اينها را از قول سحابی و نوربخش می شنويم. ولی عليرغم اين جو بسيار آماده عينی که در سطح جامعه وجود داشته، نيروهائی که قاعدتا بايستی بتوانند شرايط ذهنی را با اين شرايط عينی هماهنگ کنند، می بينيم که چنين توانائی ندارند. اين هم دلايل مختلف دارد: از جمله ديکتاتوری ای که در دوران شاه بوده، از جمله بحرانی که از نظر تئوريک و سازماندهی در جنبش چپ وجود داشته و دلايلی ديگر که می تواند متعدد باشد. بهرحال نيروهای چپ نتوانستند خودشان را با شرايط عينی ای که در سطح جامعه وجود داشت، هماهنگ کنند و توده را روی آن بسيج کنند. در اين دوره ديديم که جلاد بزرگ خمينی بعد از مراسم اول ماه مه – يازده ارديبهشت ۵۸ – مجبور شد که بگويد خدا هم کارگر است و فريب کارانه بگويد که من دست کارگران را می بوسم تا مردم را آرام کند ولی در همان وقت بعضی ها روی آوردند باينکه گويا اين رژيم، رژيمی ضد امپرياليستی است.
بنابراين در اين دوره اخير يعنی ۵۷ به بعد، هم متاسفانه اپوزيسيونی که بتواند با شرايط عينی همراهی بکند، وجود ندارد. توجه به مسأله ی عدالت اجتماعی به صورت حاد، دست کم صد سال است در ايران وجود دارد. شوخی نيست که ما در دوران مشروطيت با شرايطی روبرو هستيم که مردم وقتی می شنوند که بايد قدرت شاه را محدود کرد، بايد قدرت مطلقه وجود نداشته باشد، بايد پارلمان باشد و بايد قانون باشد، فقط از همه اينها يک کلمه می فهمند: عدالت خانه! ما عدالت خانه می خواهيم. آيا تصادفی ست که تاريخ اعلام مشروطيت، ۱۳۲۴ هجری قمری را با عبارت «عدل مظفر» نشان دادند و بر سردر مجلس شورای ملی نصب کردند؟ خب! وقتی همين حالا ملاحظه می کنی که اينقدر بيکاری، اينقدر فقر و گرسنگی، اينقدر شرايط وحشتناکی که کودکان خيابانی و کارتن خواب ها را به وجود آورده و پناه بردگان به فحشا و مواد مخدر را داريم، اما بخشی از "اپوزيسيون" که من آنها را داخل گيومه می گذارم، دلشان را صرفا به آزادی فردی خود خوش کرده اند و تازه بدون اينکه آزادی جمعی توده ی مردم مورد نظرشان باشد؟ متأسفانه منظورشان از اين چيزها فراتر نمی رود مثل کراوات زدن، صرف مشروبات الکلی، و از اين قبيل، خوب مردم به چه اپوزيسيونی اعتماد کنند؟
آرش: جالب است که در همين رابطه درست يکسال قبل از "انتخابات" رياست جمهوری، در واقع جناح های حکومت حواسشان جمع بود و تشخيص دادند که فقر جامعه را اذيت می کند و شعار نان مناسب می باشد. شعار نان را بدون آزادی مطرح کردند و از اينطرف اپوزيسيونی که شما آن را در گيومه مطرح می کنيد، بيشتر يکطرفه روی مساله آزادی کوبيد بدون اينکه مساله عدالت اجتماعی را مطرح کند و فقر را در جامعه ببيند. می بينيم توی اين "انتخابات" کروبی نزديک به پنج ميليون رای می آورد و آنطور که گفته می شود، رای اش را با دادن پنجاه هزار تومان به هر کس می آورد. می گفتند که توی شهرستانها يک خانواده چهار نفره دويست هزار تومان گرفته و به کروبی رای داده. يعنی نديدن اين چيزها، جدا از مساله ی پراکندگی، حتی از جانب روشنفکرانی که روی اين قضايا دقيق ترند، مساله است و بايد گفت کمتر روی اينها کار شده است. شما بدرستی اشاره می کنيد که همه افتاده اند دنبال شعار آزادی بدون مساله عدالت اجتماعی و نديدن اينهمه نابرابری اجتماعی. در صورتيکه جناح های رژيم و خصوصا جناح نظامی ها – حزب آبادگران که هفتاد نماينده در مجلس دارد – روی اين مساله کار کرده – سپاه و وزارت اطلاعات – و عملا "انتخابات" را به دست گرفت و توانست به آن چيزی که می خواهد، برسد.
حق شناس: اينها برای حفظ قدرتشان است که بايد اين مسائل را ببينند و شم طبقاتی شان به خوبی به آنان نشان داد که روی چه انگشت بگذارند. اين اولين بار نيست که نيروهای راست و حتی راست افراطی در زمين چپ بازی می کنند و از خواست های واقعی مردم سوء استفاده می کنند. بهرحال طبيعی است که وقتی بنفع شان باشد که روی اين مساله بکوبند، می کوبند اما البته حل نخواهند کرد. ايراد از به اصطلاح چپ است که اين واقعيت را نمی بيند و آنطور که در خارج شاهدش هستيم به امامزاده ی «حقوق بشر» آنهم از نوع آمريکايی اش به طور مطلق دخيل بسته است. در مورد آزادی و عدالت اجتماعی طبعا مساله ی خيلی کهنه ايست که چگونه می شود هر دو اينها را کنار هم گذاشت؟ چون غرب خود را دنيای آزاد می ناميد و ميدانيم که آزاد به معنی واقعی کلمه نيست بلکه منظور آزادی سرمايه است، آزادی بهره کشی است. در شرق هم مطرح می شد که اينجا برابری است. نه آنجا و نه اينجا هيچکدام نتوانست مساله ی ترکيب «آزادی ـ برابری» يعنی (égaliberté) را داشته باشد و اين فرمول به اجرا درنيامده است که هر دو را با هم – که من روی هر دو تاکيد می کنم – داشته باشند. وظيفه عملی اپوزيسيون واقعی ای که بنفع کارگران و زحمتکشان يعنی بنفع اکثريت جامعه عمل می کند، هر چه بيشتر اينست که اين دو مفهوم را کنار هم بگذارد و در جامعه پياده کند: هم آزادی هم برابری. تعبير ديگری از آرمان سوسياليسم.
خود ما در سال های ۵۸ تا ۶۰ و عموما جنبش کمونيستی کمتر به مساله آزادی و آزادی بيان و ديگر آزاديها می پرداختيم و بيشتر روی مساله برابری می کوبيديم که بخشی از حقيقت جامعه ی ما ست و همه ی حقيقت را دربر نمی گيرد. نيروهای ديگری که به ليبرالها معروف بودند بيشتر روی مساله آزادی و آزادی بيان و مطبوعات و اجتماعات می کوبيدند و به مساله برابری توجه نمی شد. بايد توجه داشت که اصرار بر مسأله ی برابری به مفهوم اين است که برابری ضامن تحقق آزادی ست و اينکه بی آن، آزادی واقعیِ امکان ندارد. مثلاً مفهوم آزادی مطبوعات بدون استقلال کامل اين مطبوعات از قوای اقتصادی حاکم بر جامعه، چيزی جز خيمه شب بازی به اصطلاح دموکراتيک نيست. بهترين مثال آن رسانه های گروهی آمريکا ست که عموماً متعلق به شرکت های چند مليتی و مصالح آنان است. از طرف ديگر مطبوعات آزاد بدون حد اقلی از پشتوانه ی اقتصادی که استقلال آنها را تضمين کند نمی تواند وجود داشته باشد. بهرحال ضربات سال ۶۰ پيش آمد و گروه های مختلف ضربه خوردند. بعضی آمدند و انتقاد خودشان را مبنی بر بها ندادن به آزادی عطف به ما سبق کردند و حتی درباره ی کسانيکه در زندانها با فرياد زنده باد کمونيسم کشته شده و به گلوله بسته شده بودند، چنين عنوان شد که آنان آزادی می خواستند. در صورتيکه کسی از ما حق ندارد درک امروز خودش را که گاه به يک درک ساده و ليبرالی تنزل کرده و تنها به فکر آزادی فردی خويش است و هيچ کاری ندارد که در جامعه چه می گذرد، به سالهای قبل تعميم بدهد و بگويد که آنهائيکه اپوزيسيون انقلابی چپ بودند و در سال ۶۰، سال ۶۷ سرکوب شدند، همه فقط آزادی می خواستند. اينطور نيست! آنها آزادی را همراه با برابری می خواستند. بايد تمام حقيقت را ديد.
مسلما در مورد اين "انتخابات" بخش هائی از حاکميت توانستند اين مساله را ببينند و حتی چيزهای ديگری را ببينند که از ديد بعضی ديگر خيلی عجيب بود. اينها فهميدند که شعار های اسلامی نمی تواند کسی را بسيج کند. من معتقدم که باستثنای دوره ی اول که خمينی فتوی می داد که مردم شرکت کنند و اينکه اين وظيفه شرعی و اسلامی است و گوشهای شنوايی می يافت، اکنون سالهاست که چنين نيست و اين حرف ها ديگر تأثير خود را از دست داده است. حاکميت رژيم بر اساس تضمين منافع اقتصادی مشخص اش، سازماندهی اش، تسليحاتش و سرکوبش استوار است همين! و نه بر اساس اينکه کسی باور داشته باشد که اين رژيم اسلام است و بايد برايش کار کرد. در دوره اخير اينرا بيشتر می بينيم، بطوريکه من يادم نيست که شعاری را ديده باشم که بالايش نوشته باشند که اگر به فلانی رای بدهيد ممکن است به بهشت برويد و يا رای دادن به فلانی وظيفه شرعی است و از اين قبيل. ديديد که از رفسنجانی تا قالی باف از چنين و چنان شدن مانتوها صحبت می کردند و فلان طور شدن روسری ها و بهمان شدن بورس. به هر حال عموما مسائلی که به زندگی روزمره مربوط است. بخشی از اين شعارها اقشار متوسط شهری را مورد نظر داشتند، دانشجويان، روشنفکران و غيره. حتی اين نکته را ديدند که بعضی ها ممکن است از قيافه آخوند خوششان نيايد. شنيده ام که کروبی عکس بدون عمامه انداخته بوده و يا هاشمی رفسنجانی فيلم پر کرده که دارد بازی فوتبال نگاه می کند در حاليکه يکنفر سر او را شانه می کند و "باز بدون عمامه"! اينکه يکنفر را کانديدا کنند که مکلاست يعنی معمم نيست، در واقع کت و شلواری ست. من خودم از برنامه تلويزيون شنيدم که يک خانمی که در "حسينيه ارشاد" رای داده بود در جواب پرسش خبرنگار که به چه کسی رای داده، می گفت: به احمدی نژاد، چون از اين آخوندها ديگر بدم می آيد. يعنی پيش خودش فکر می کند حالا اين که عمامه ندارد بهتر است و خوب می بينيد که برخی چه ذهنيت ساده ای دارند و کارگردانان رژيم توانسته اند اينرا بفهمند. ژورناليست های خارجی هم که از ايران گزارش می کردند طوری وانمود کرده بودند که گويا چنين است و من روزهای اول از راديو تلويزيون فرانسه شنيدم که مرتب صحبت می کردند که برای اولين بار است که رئيس جمهور ايران لائيک است. اين ديگر خيلی بی معنی بود. اولا برای اولين بار نيست که يک کت و شلواری رئيس جمهور می شود چرا که هم بنی صدر و هم رجائی کت و شلواری بودند و ثانيا نمی شود گفت که لائيک است به دليل اينکه معمم نيست. کت و شلواری بودن که به معنی لائيک بودن يا لائيک نبودن نيست. لائيک بودن مفهوم ديگری دارد. بهرحال بدبختانه بدنبال يک حرف کاملا بی پايه اين صحبت را در مورد احمدی نژاد می کردند، چرا؟ چون برو داشت و آن اينکه يکنفر غيرروحانی در راس کار قرار می گيرد.
خب! يکنفر را کانديدا کردند که وانمود کنند مستقل از هر گونه حزب و دسته است، عمامه هم ندارد، توی شهرداری کار می کند و"خدمت" می کند و خودش هم از اين حرفهای تبليغاتی که من جاروکش مردم و نوکر مردمم می زند – اين حرف ها که من نوکر و خاک پا هستم که خرج و مالياتی ندارد ــ بدبختانه جامعه ما هم جامعه ای ست که بيشتر به گفتمان های احساسی و خطابی توجه دارد. درست است که روی نيازهای خودش ايستاده و بخاطر رفع آنها دو شيفت کار می کند تا نان بخور و نميری دربياورد ولی تا حدود زيادی از نظر فهم کمتر به گفتمان های عقلانی توجه دارد تا گفتمان های خطابی، شاعرانه و احساساتی.
قليچ خانی: يعنی الان شرايط ايران بگونه ايست که مردم به شعارها بيشتر اهميت می دهند تا يک مساله عقلانی؟
حق شناس: مسلما و آنهم شعارهای احساساتی. به هرحال برای اينها اين وضع بسيار مناسب است. صرف نظر از اين نکات، توجه به مساله فقر و غنا را داريم و مقايسه هر چه فقيرتر شدن مردم و نفرت از زراندوزی حاکمان، که آقای احمدی نژاد بر آن می کوبد ولی خود ايشان هم چندان از اين مساله دور نيست. آقای احمدی نژاد در همين حکومت استاندار اردبيل و شهردار تهران بوده و به استقرار رژيم خدمت کرده، همه آنهائی که برای اين دستگاه کار کرده اند در فساد و رشوه خواری مشارکت داشته اند و قطعا منتفع بوده اند.
قليچ خانی: اکثريت روشنفکران داخل – کاری به اپوزيسيون بيرون ندارم – و مردم تا روزهای آخر شناخت زيادی از احمدی نژاد نداشتند ولی چگونه است و چه قدرتی عمل می کند که اينها اينقدر به ذهنيت مردم نزديک اند که می توانند اين ذهنيت را آماده کنند که هم رای مردم را بطور واقعی داشته باشند و هم تقلب بکنند. اين واقعا جای تامل است که اينها خيلی راحت با ذهنيت مردم آشنا هستند. من فکر می کنم بايد عينک هايمان را عوض کنيم يعنی عينک نگاه به مردم را بر اساس شعار ها و احساسات نبايد بچشم بزنيم و بايد واقعيات را ببينيم. چون در دور دوم می بينيم يکنفر هفده ميليون رای می آورد و درست است که تقلب رقم اش بالاست ولی واقعيت اينست که مردم شرکت کرده اند. اين نشان می دهد که اينان هنوز قدرت بسيج دارند. عقيده ی شما چيست؟
حق شناس: اينها بر سر قدرت هستند و مثل هر کس ديگری که بر قدرت سوار است تلاش خودشان را برای حفظ آن به کار می برند. يک روز اصلاح طلبی را علَم می کنند و روی موج خواست های مردم سوار می شوند و پرچمش را خود به دست می گيرند. پرچم جنبش دانشجويی را هم کوشيدند خودشان به دست گيرند تا مهار به دست خودشان باشد. امروز هم کوشيده اند بر موج ديگری سوار شوند. مهم برای آنها اين است که چکار کنند تا مبارزات مردم از همان اول در کنترل خودشان باشد، نه تنها از آن استفاده کنند، بلکه آن را به شکست بکشانند. روی انقلاب ۵۷ هم همين طور سوار شدند. تا زمانی که اپوزيسيونی داشته باشيم که نقش گيرنده و منفعل را بازی می کند و خود ابتکار عملی ندارد، بلکه به واکنش دل خوش کرده است، بن بست ادامه خواهد داشت. قدرت چيزی نيست که کسی راحت ولش کند. اينهائی که دلشان خوش است که می شود با "حقوق بشر" کسی را کشيد پائين، داستان است، کاملا داستان است.
خب! بنظر من تغيير نگاه به مردم حرف کاملا درستی است. ما با دو حالت افراطی از نگاه به مردم روبرو هستيم: يک عده ای که به مردم نگاه تحقيرآميز دارند و به آن بهائی نمی دهند و نگاهی ديگر که فکر می کند بجای فرشتگان کسان ديگری را می توان گذاشت به نام توده، طبقه کارگر و غيره. بنظر من چپ در يک دوره ای باين درک غيرمارکسيستی از توده و طبقه کارگر اعتقاد داشت. ما در آثار کلاسيک مارکسيستی با چنين توهم و درک مبالغه آميزی روبرو نيستيم. انگلس در کتاب "انقلاب و ضدانقلاب در آلمان" می گويد: «طبقه ی کارگر آلمان در رشد اجتماعی و سياسی خود به همان اندازه از طبقه ی کارگر انگلستان و فرانسه عقب است که بورژوازی آلمان از بورژوازی آن کشورها. خادم به اربابش می برد». من هرگز به خودم اجازه نمی دادم که طبقه کارگر را بگويم نوکر ولی انگلس می فهمد و می گويد چون آنها درکشان از توده و مردم تا حدودی که برخورد می کردند با واقع بينی توأم بوده. ما چنين نبوديم و در واقع درک مذهبی گونه از فرشتگان و مطلق ها را برداشتيم و روی مردم، روی توده، روی انقلاب، و روی حرکت انقلابی مردم گذاشتيم.
خب! در ايران بدون شک شرايط گوناگون زندگی اجتماعی باعث می شود که موقع رای دادن، اين آزادی همراه با آگاهی کافی نباشد. اما بدبختانه حالت های گوناگونی که توی اين جامعه وجود دارد: از ديکتاتوری، از تاثير روابط محلی و قبيله ای، حرف بزرگ خانواده، رشوه خواری و ترس که همه اين مسائل گوناگون موجود باعث می شود که مردم پای صندوق رای بروند. يعنی در واقع مردم را پای صندوق رای بردن مثل اينست که ماهی ها را چگونه بايد به دام انداخت و صياد چکار می کند، يا چگونه گوزن های وحشی را می شود به دام انداخت و گرفت. در ايران چنين مناسباتی است. ديروز از جمله می گفتند حکم شرعی است ولی امروز عوامل گوناگونی می تواند نقش داشته باشد. مساله تقلب هم هست که می توانند صندوق عوض کنند ولی در کشورهای بزرگ هم تقلب وجود دارد، تقلب های بزرگتری مثل تقلب هائی که در انتخابات "بوش" مطرح شد. بگذريم که کدام تقلب از اين بدتر که سرمايه داری آمريکا مردم را بر سر اين دو راهی بگذارد که يا به «بوش» رأی دهيد يا به «کری». در حالی که هردو به يک اندازه نماينده ی سرمايه داری سرکوبگر و امپرياليستی اند.
بهرحال بنظر من در ايران برای انتخاب احمدی نژاد عوامل مختلفی عمل کرده. اولا ائتلاف کامل نهادهای رهبری، شورای نگهبان، موتلفه، پاسداران و بسيج بود و همه اينها دست بدست هم دادند برای اينکه احمدی نژاد سر کار بيايد. در دور اول زياد صحبتش را نکردند ولی کاری کردند که بعنوان نفر دوم به دور دوم برسد. چه بسا نفر دوم کروبی می شد (بر اساس حرف هائی که خودش زده بود) ولی اين شورای نگهبان است که قبل از وزارت کشور اعلام کرد که نفر دوم احمدی نژاد است و چنين شد.
صرف نظر از انتخاب شعارها که جای خودش را دارد ولی نهادهايی دست بدست هم دادند شبکه های نفوذ همراه با شبکه های قدرت و ائمه جمعه را بکار گرفتند. برای مثال، وقتی در مسجدی اعلام بکنند که به فلانی رأی بدهيد، همه می دانند که اين رأی دادن راه دست يابی به خواربار و قرض الحسنه و اسم نويسی در مدرسه و غيره و غيره را هموار می کند.
قليچ خانی: چند تا نکته دارم که مقداری خصوصی است: خود شما عليرغم اينکه خواستار تحريم بوديد و از آن زاويه نگاه می کرديد، وقتی "انتخابات" به دور دوم رسيد چه پيش بينی ای می کرديد؟
حق شناس: من رويش فکر خاصی نمی کردم. پيش بينی اهميتی نداشت. همان طور که قبلاً گفتم مسأله را بايد از ديد منافع زحمتکشان که اکثريت جامعه است نگاه کنيم. آمدن يا نيامدن يکی از آنها مربوط به افت و خيزهای درون حاکميت است.
قليچ خانی: می خواهم بگويم اين حرکتی که مجموعه رژيم با برنامه ريزی برای "انتخابات" کرد و مسائل داخلی و جهانی همه در آن نقش داشت، چقدر تاثير گذاشت؟
حق شناس: من شخصا هيچ انتظاری در خودم بر نمی انگيختم که حتما اين می آيد يا آن ديگری می آيد. چون مساله را کليت نظام در نظر می گيرم و به نظرم می آيد که همه آنها متفق القول اند که چگونه اين نظام را حفظ کنند برای اينکه بتوانند بيشترين حد از استثمار از جامعه ايران بکشند.
قليچ خانی: در اين رابطه حدس نمی زديد که بين احمدی نژاد و رفسنجانی ممکن است رفسنجانی رئيس جمهور شود؟
حق شناس: واقعا چنين استنباطی نداشتم که رفسنجانی می شود ولی در عين حال معتقد بودم و هستم که آنچه برای رژيم تعيين کننده است حفظ قدرتش است و مصالح کل بورژوازی ايران است که رژيم از آن دفاع می کند، حالا اين يا آن شخص در اين موقعيت باشند يا نباشند برای زحمتکشان فرقی نمی کند. باين دليل معتقد نيستم که وضع در ايران خيلی زياد تفاوت خواهد کرد– شايد البته اشتباه کنم. يعنی احمدی نژاد که آمده حالا مثلا اوضاع با زمانی که خاتمی بود، خيلی عوض خواهد شد و اينطور و آنطور خواهد شد. بنظر من زياد تغيير نخواهد کرد. يعنی من بين جريانهای مختلف رژيم از اصلاح طلب تا جريانی که به آن اقتدارگرا می گويند، تفاوت خيلی زيادی نمی بينيم. بنظر من عملا چنين بود که يکی نقش سگ حمله کننده را بازی می کرده و ديگری نقش کسی را که دستکش سفيد بدست دارد.
قليچ خانی: بهرحال در "انتخابات" مجلس مردم با رای ندادن به رفسنجانی، توی پوزه اش زدند و نفر آخر تهران هم نبود که می خواستند با تقلب بعنوان نفر آخر او را جا بزنند. خوب اين فرد با آمدنش به گيرودار "انتخابات" و با اين طرح و برنامه ای که پيش رفت و با توجه باينکه مهره ايست که از اول انقلاب تاکنون مصدر بسياری مشاغل کليدی بوده و نيز با توجه به پيش بينی خيلی از روشنفکران داخل که او می تواند جلوی خيلی از تک رويهای خامنه ای و دار و دسته اش را بگيرد، آيا عملا اين برنامه ای که پيش رفت نوعی پوست خربزه گذاشتن زير پای او نبود؟
حق شناس: در اين باره صحبت های زيادی می شود که همه مبتنی بر حدس و تخمين است و چه فايده دارد که ما هم در اين باره حرفهای تکراری بزنيم؟
قليچ خانی: خوب در همين رابطه، الان که احمدی نژاد آمده يک سری بحث های توی ايران می شود که او می خواهد به اول انقلاب و "انقلابی گريهای" آن دوره برگردد و اين خود در رابطه با غرب بی تاثير نيست. چون قبل از "انتخابات" اکثرا نظرشان اين بود که جناح های مختلف رژيم در رابطه با سياست خارجی و مخصوصا امريکا توافق دارند و اختلاف نظر اساسی وجود ندارد و خواهان رابطه با امريکا هستند. ولی الان با "انتخاب" احمدی نژاد يک سری بحث ها شروع شده که اگر مثلا رفسنجانی بود يک مقدار معتدل تر بود و می توانست روابط را با غرب بهتر کند و حالا که احمدی نژاد آمده به آنطرف و رو در روی امريکا و اروپا خواهد افتاد و خلاصه مسائلی را طرح می کنند و می گويند بنفع ايران نيست و ممکن است امريکا حمله کند.
تراب حق شناس: من گمان نمی کنم اينطور بشود چون بنظر من همه کسانی که بر سر قدرت می آيند و می خواهند بمانند مصالح واحدی برای حفظ نظام دارند. ملزومات ادامه اين رژيم در رابطه با خارج از کشور – و همينطور داخل – بنظر من هر کسی باشد يکسان است. باين دليل، بنظرم باز هم در بر همان پاشنه خواهد چرخيد. بنظر من حتی در مورد حجاب و مسائل مشابه ديگری که برای خيلی ها حاد بود، اکنون آنطور نيست و حجاب هم مثل همان «انقلابيگری» که گفتيد يک کار کرد معين سياسی داشته است. فشارهائی که می آوردند يا ژست هائی که در برابر خارج می گرفتند، داو اساسی اش حفظ قدرت رژيم است چون با اتخاذ بعضی از مواضع راديکال بخش وسيعی از توده های خاورميانه را واقعا جانبدار خودش می کند. يعنی ايران واقعا در لبنان، در عراق نفوذ دارد و امريکا هم مجبور می شود روی اين نفوذ حساب کند. باين دليل بعضی از مواضع راديکال چنين مصرفی دارد والا در سر ميز مذاکرات، حتی شعار مرگ بر آمريکا هم هيچ تاثير منفی ندارد.
به نظر من کسی که بر سر کار آمده بر دولتی سوار است که امروز نيازهايش با نيازهای بيست و چند سال پيش – دوره خمينی – فرق دارد. هر کسی که بيايد اين نيازهای روز را در نظر خواهد گرفت. خواهيم ديد که به احتمال خيلی زياد دانشگاه کار خودش را می کند، اقتصاد کار خودش را می کند و غيره. جريانی که پشت سر اين آقا بوده بيش از هر جريان ديگری طرفدار خصوصی کردن است که خواست صندوق بين المللی پول و بانک جهانی ست. اينها از اول هم از نظر اقتصادی طرفدار خصوصی کردن بودند، گيرم که خصوصی کردن هايشان بنفع "خوديها" باشد و اينان يک باند صد يا دويست فاميل – اگر دوره شاه هزار فاميل بود – هستند که بين خودشان کارخانه ها را به بهای سمبليک يک تا دو تومان به يک آقازاده می فروشند و يا کارخانه ای را از بيخ تعطيل می کنند چون فروش زمينش سود آورتر است و از اين قبيل. در واقع وقتی به نفع شان باشد همين ها می توانند مستشارهای خارجی هم وارد کنند و الان هم بهترين قراردادها را با آلمان و فرانسه دارند و جنس های امريکائی هم از طريق دوبی وارد می شود و خلاصه ايران برای آنهائی که پول دارند و امکانات دارند هيچ چيز کم ندارد و بهشت سرمايه داران است.
بنابراين بنظرم می آيد که وجود احمدی نژاد اصلا بمعنی اين نيست که به دوره اول برمی گرديم که در نتيجه فشاری که توده مردم داشتند و رژيم مجبور بود دولت را هر چه بيشتر در قضايا دخالت بدهد و دولتی کردن ها يا سختگيری های اجتماعی پيش بيايد. به نظرم الان چنين نيست. همه ی سختگيری ها و سرکوب ها علت سياسی داشت و دارد. بگذريم که دولتی کردن هم الزاماً به معنی مردمی بودن نبود و نيست.
قليچ خانی: اکنون و پس از "انتخاب" احمدی نژاد بحث هائی در مورد آزاديها آغاز شده است. عده ای می گويند که احمدی نژاد بهرحال آزاديهای فردی را در جامعه محدود می کند و زنان و روزنامه ها و مطبوعات تحت فشار قرار می گيرند. عده ای مطرح می کنند که امکان پذير نيست که ايران به عقب برگردد و مبارزاتی که زنان کرده اند و چيزهائی که قشر متوسط جامعه بدست آورده، حاضر نيست از دست بدهد و احمدی نژاد نمی تواند آنها را محدود کند و بالطبع اين باعث رو در روئی مردم با رژيم می شود. شما چه فکر می کنيد؟
حق شناس: من فکر می کنم هيچ کس سر بی درد خودش را دستمال نمی بندد. اگر از نظر سياسی لازم باشد می کند! وقتی می گويم از نظر سياسی يعنی در واقع رژيم همان موقع هم که به اصطلاح آزاديهای فردی را محدود می کند و با يک قانون دو سطری حجاب، نصف جمعيت ايران را زير اخيه می برد و از اين به عنوان داروئی مؤثر و شفابخش برای مطيع کردن مردم استفاده می کند و وقتی لازم نباشد نميکند . اگر لازم باشد همين رژيم بلد است که خودش پول بدهد تا فيلم هائی برای مصرف خارجی تهيه شود. مگر نمی کند؟ موسيقی که خمينی آن را حرام می دانست، بعدها نه تنها در راديو تلويزيون ضروری شد، بلکه خاتمی با خودش ارکستر به چين برد.
اگر لازم باشد فشارها را خواهند آورد و اگر لازم نباشد نمی آورند. در همان دوره خاتمی که صحبت از آزادی مطبوعات و خيلی چيزهای ديگر می کردند، چنانچه مطبوعات، اندکی بر خلاف مصالح کشور – از نظر آنها – می نوشتند، توقيف می شدند. حتی نويسنده هايی را هم کشتند و به پرونده ی قتل ها هرگز رسيدگی نشد. بنابراين گمان نمی کنم وضع خيلی تغيير بکند چون همه اينها روی اين ماشين دولتی سوار هستند و اين ماشين دولتی هم برای ادامه حياتش نيازهای معينی دارد. آن چيزی که به نظر من کم است و اپوزيسيون انقلابی چپ (اپوزيسيون های ديگر خودشان کارشان را می کنند) بايد رويش بکوبد اين است که مصالح و نيازهای اقشار و طبقات زحمتکش جامعه را در نظر بگيرد، روی مسائل آنها از نظر تئوريک کار کند و صادقانه با مبارزات مردم درآميزد و اگر از اين طريق نيست بهتر است بپيوندد به ساير انواع اپوزيسيون!
قليچ خانی: خب، در همين رابطه ما بعنوان اپوزيسيون چپ طبيعی است که درصد زيادی نيستيم – هر چند نيروی راديکال به رغم درصد پايين اش می تواند در جامعه قوی باشد – ما درصدمان خيلی پائين است. سؤالم اينست که با اين پراکندگی ای که اکنون در جنبش چپ وجود دارد و به تکه های خيلی خيلی ريز تقسيم شده است، آيا می شود با وجود اين پراکندگی کار کرد؟ يا بايد راه های جديدی در آستانه قرن بيست و يکم پيدا کرد که بشود نيروهای چپ در جبهه وسيع تری جمعی تر کار بکنند؟ طبيعی است در اين دوران وقتی نيروها اندک است و پراکنده هم هست نتيجه ای نخواهد داد. آيا شما به عنوان کسی که سالها دستاندر کار سياسی بودهايد، راه حلی داريد و آيا فکر می کنيد شدنی است؟! و يا چه راه هائی ممکن است در اين زمينه وجود داشته باشد؟
حق شناس: بنظر من، اين امری اراده گرايانه نيست، يعنی مثلا ما دلمان بخواهد عده زيادی را که پراکنده هستند و فکر می کنيم که پراکندگی شان عارضی است، کنار هم قرار گيرند و اراده گرايانه بگوئيم که بيائيد در اين چهارچوب کار کنيم. بنظرم اينطوری نيست. اگر پراکندگی ای وجود دارد، اين پراکندگی نه عارضی بلکه واقعی و ساختاری ست. يعنی آن پختگی تئوريک، ايدئولوژيک در سطح ملی و جهانی که خود محصول يک فرآيند تاريخی نقد و بررسی چپ و جمع بست مبارزات جاری برای رسيدن و پی افکندن بنيانی خارج از چارچوب سرمايه داری می تواند باشد. هنوز اين حد از پختگی نيست چرا که اگر بود بحد کافی ناقوس می کوبد که بايستی دست واحدی در برابر اين دشمن واحد وجود داشته باشد. در دوره هائی از تاريخ ايران، شما می خواستيد يا نمی خواستيد گروهای مختلف شکل می گرفت و شما توی محله خودت می ديدی که چند نفر بصورت گروه مخفی جمع شده ايد و داريد کار می کنيد و آن يکی هم در محله ديگری و در واقع گروه های مبارز می جوشيدند، يعنی در شرايط جامعه مرتب حرکت انقلابی و حرکت جمعی می جوشيد و افراد را به سمت يک جور وحدت يا حداقل اتحاد سوق می داد ولی در دوره های ديگری مثل امروز پراکندگی غالب است. تا زمانی که آن شرايط تاريخی که گفتم بوجود نيامده، گمان نمی کنم راه حلی پيدا شود يا وجود داشته باشد.
قليچ خانی: در واقع شما می گوئيد که اجتناب ناپذير است!
حق شناس: بله اجتناب ناپذير است. اما نبايد نوميد شد. بايد بدانيم که زيرپامان خالی ست، پشتمان به کوه نيست. با بحران تئوريک و ايدئولوژيک همه جانبه هم سر و کار داريم. راه حل، کار کردن و مبارزه ی همه جانبه و صميمانه و فروتنانه در صف کارگران و زحمتکشان و عموم ستمديدگان (از ستم نژادی گرفته تا قومی، جنسی، دينی و غيره) است.
قليچ خانی: متشکرم.
(منتشر شده در آرش شماره ۹۲ اوت ـ سپتامبر ۲۰۰۵)
- توضیحات
- نوشته شده توسط ليث السعود
- دسته: صفحه آزاد
مصاحبه «ليث السعود» با دکتر «محمد العبيدی»![]()
مصاحبه ای که در ذيل می آيد، مصاحبه «ليث السعود» با دکتر «محمد العبيدی» عضو جنبش مردمی عراق است. وی دراين مصاحبه به تشريح ترکيب اين جنبش و نيز عملکرد آن در مبارزه با اشغالگران عراق می پردازد.
متن اين گفت وگو در پی می آيد:
دولت بوش ادعا می کند مقاومت عراق متشکل از اعضای سابق رژيم است که در شرايط کنونی کنار گذاشته شده اند وهمچنين «ستيزه جويان خارجی». ارزيابی شما در اين باره چيست و نيروی مقاومت در مورد رژيم سابق چه نظری دارد؟
مردم عراق و به طور کلی، مقاومت ملی عراق - که اين ماهيت و نام واقعی آن است - می دانند که اين ادعا بخشی از تبليغات روانشناختی است که درعراق انجام می گيرد. آن چه دراين زمينه روشن است، اين که مقاومت از گروه های متعددی تشکيل شده است که يک هدف واحد را دنبال می کنند و آن هم به طور مشخص، پايان دادن به اشغال عراق است. گوناگونی و تکثر نيروهای مقاومت، نقطه قوت آن است نه ضعف آن، چون نمايانگر آن است که اين يک مقاومت ملی گرايانه است و کاملاً مشخص است که در عراق، نيروی مقاومت از همه فرقه ها و بخش های اجتماعی تشکيل شده است. از اسلام گرايان، بعثی ها، ملی گرايان وطن پرست و از همه مهمتر،اعراب سنی و شيعه.
آمريکايی ها پيش از آخرين حمله خود به «فلوجه» ادعا می کردند که بيشتر اين مبارزان راه آزادی، مسلمانان و عرب های خارجی هستند، اگرچه پس از تخريب بی رحمانه فلوجه، مقام های آمريکايی آشکارا گفتند که شبه نظاميان غيرعراقی تنها ۲ درصد شبه نظاميان را تشکيل می داده اند ولی از همه اينها مهمتر نتيجه منطقی و واقع بينانه ای است که عراقی ها به آن دست يافته اند.
آنها می گويند درحاليکه آمريکا درتهاجم به عراق با خود سربازانی از سراسر جهان آورده واز هزاران کيلومتر دورتر و از هر منطقه سربازانی را به کار گرفته است تا کشور ما را اشغال کنند، چرا برادران عرب ما نتوانند به کمک ما بيايند تا از سرزمين خود دفاع کنيم و اشغالگران را بيرون برانيم؟ اين پرسشی منطقی است که ميل دارم از مردم آمريکا بپرسم، ولی در مورد نظر مقاومت نسبت به رژيم صدام ، من فکر می کنم همه گروه های مقاومت در عراق ، رژيم صدام را برای آنچه در عراق اتفاق افتاده است محکوم کرده اند، ولی در عين حال، ما بايد در نظر داشته باشيم که رژيم صدام برای هميشه رفته است و آمريکاييان نمی توانند عراق را به خاطر گذشته، گروگان خود نگاه دارند.
جهان چگونه بايد گروه هايی را که به مقاومت عراق تعلق دارند، از ديگر گروه ها تشخيص بدهد؟
از عمل آنها. همه عراقی ها می دانند تمامی عملياتی که به وسيله نيروی مقاومت انجام می گيرد، هدفش نيروهای امنيتی و اشغالگران است. بايد اين را به خاطر بسپاريم که در غياب هر نوع حاکميت مستقل در عراق، نيروهای امنيتی صرفاً زائده نيروی اشغالگرند. عملياتی که به شکل ديگری صورت می گيرد و هدفش افراد غيرنظامی است را با اطمينان می توان گفت به مقاومت ملی عراق تعلق ندارند. برای مثال، صدها استاد دانشگاه، خلبان نظامی، دانشمند و دکتر در عراق کشته شده اند، نيروی مقاومت چه سودی از کشتار تحصيل کرده ترين و با استعدادترين افراد کشورمان می برد؟ برای عراقی ها روشن است که انگشت خارجی ها، ماشه ارتکاب چنين جناياتی را می کشد و منابع انسانی عراق را از بين می برد.
اگرچه بسياری از گروههای مخالف در عراق به طور مکرر و به روشنی، هدف گرفتن غيرنظاميان رامحکوم کرده اند، دولت بوش به طور دائم آنها را با اين استدلال که استراتژی آنها چنين است، متهم می کند. پاسخ شما چيست؟
اين امر هميشه بخشی از تبليغات اشغالگران بوده است. همانطور که گفتم، هيچ يک از گروههای مقاومت هرگز غيرنظاميان را هدف قرار نمی دهند و آن را نمی پذيرند. همه گروهها به وضوح گفته اند که هدف آنها مردم عراق نبوده و نخواهند بود. مقاومت ملی که از مردم عراق تشکيل شده است، چگونه می تواند مردم را هدف بگيرد؟ با اين وجود، اين پرسش پيش می آيد که چرا اشغالگران در مورد اين واقعيت که اين کشتارها به وسيله شبه نظاميانی انجام می گيرد که اجازه فعاليت در کشور را دارند، چيزی نمی گويند؟ ما بارها گزارشهايی داشته ايم از اينکه اين شبه نظاميان روحانيان، نمازگزاران و ساير عراقی هايی را که مخالف اشغال و وضع کنونی اند، هدف قرار داده اند.
عراقی هايی که شما با آنها صحبت کرده ايد، ماهيت اين اشغال و مقاومت را چگونه توصيف می کنند؟
اجازه بدهيد پرسش شما را با پرسش ديگری پاسخ بدهم کسی که عزيزی را در يک تهاجم تجاوزکارانه از دست داده است، چه احساسی می تواند داشته باشد؟ هزاران عراقی هستند که دارای چنين وضعی هستند و عزيزانشان به دست اشغالگران کشته شده اند. اين جدای از زندانيان چه زن و چه مرد است که هزاران فاميل و وابسته دارند. مقاومت از پيوستن اعضای جديد به خود کمبودی ندارد ؛ و يافتن مردم علاقه مند به هدفهای مقاومت در کشور، مشکل نيست. صدها و هزاران مردم در عراق آماده اند که جان خود را برای کشورشان فدا کنند. اجازه بدهيد يک چيز ديگر را هم اضافه کنم. فکر می کنيد عراقی ها چه واکنشی نشان می دهند وقتی در تابستان گرم عراق، ساعتهای زياد و گاهی روزها، برق و آب ندارند؟ بيش از دوسال از اشغال عراق می گذرد و هنوز مسائل بنيادين زندگی در هم ريخته است. لطفاً نگوييد که اين امر به خاطر خرابکاريهای نيروی مسلح مقاومت است، چون ما می دانيم منابع ما به کجا می روند و چگونه مصرف می شوند. اين يک مجازات جمعی است برای همه عراقی ها، بويژه در بغداد و ساير جاهايی که مقاومت بسيار فعال است.
نظرتان اين است که ارتش و مسؤولان آمريکايی، روش هايی را برای مجازات جمعی عراقی ها به کار می برند؟ چه مدرکی را می توان به جهان ارائه داد که چنين چيزی در عراق دارد اتفاق می افتد؟
اين اظهارنظر نيست. من تأييد می کنم که اين چيزی است که در عراق دارد اتفاق می افتد. هيچ کس نمی تواند آنچه را که ارتش آمريکا در عراق انجام داده است، انکار کند، در سامره، کربلا و ساير شهرها آب و برق و خدمات پزشکی و ساير خدمات از مردم دريغ شده است. اين امر نه تنها به وسيله شاهدان عينی در عراق تأييد شده که خود دليل کافی است، بلکه به وسيله سازمانهای بين المللی اطلاع رسانی همچون صليب سرخ هم تأييد شده است. آيا اين يک مجازات جمعی نيست؟ يک لحظه در مورد بغداد فکر کنيد. مردم بغداد هيچ وقت چهارروز پشت سر هم برق ندارند و يا يک هفته پشت سر هم آب آشاميدنی. خبرگزاری رويترز تصويرهايی از سربازان آمريکايی منتشر کرده است که در آب سرد و تميز در استخری در يکی از قصرهای صدام شنا می کنند. اجازه بدهيد جهان اين تصويرها را با تصويرهای زيادی از عراقی ها که برای آب زد و خورد می کنند، مقايسه کند. علاوه بر اين، ما گزارشهايی داريم از خربکاريهای سربازان آمريکايی در منبع های اصلی آب، برای مثال، منبع عمده آب در «الکرک» در خارج از بغداد. شاهدان گفته اند که درست چند دقيقه پس از اينکه سربازان آمريکايی محل را ترک کردند، آن انفجار رخ داد.
آقای رامسفلد اخيراً ادعا کرده است که مقاومت دارای وحدت و هماهنگی نيست و تصوير و برنامه ای برای آينده عراق ندارد. هدفهای درازمدت نيروی مقاومت چيست؟
ادعای رامسفلد مطلقاً واقعيت ندارد. مهمترين هدف گروههای مقاومت به طور يکپارچه پايان بخشيدن به اشغال و همه تبعات آن است. همه گروههای مقاومت که پيوندها و تبادل افکار مرتب و محکمی را در همه سطح ها با همديگر حفظ می کنند، اعتقاد دارندکه در برابر مردم مسؤوليت دارند و متعهدند از حقوق همه مردم دفاع کنند. اين موضوع اهميت دارد که کشور ما از همه آثار اشغال از جمله نتايج اجتماعی، حقوقی و سياسی آن آزاد شود. به عنوان هدف درازمدت، هدف ما يک عراق متحد کثرت گرای (غيرفدرال) دموکراتيک است که در آن همه عراقی ها با عنوان شهروندی خود شناخته شوند، نه نژاد و قوميت شان. ما مخالف انتخابات نيستيم؛ مخالف انتخابات زير اشغال نيروهای بيگانه هستيم. هدفهای مقاومت همواره روشن بوده است.
موضع مقاومت در مورد حکومت فعلی عراق چيست؟
اولاً مقاومت که نماينده اکثريت مردم است، اطمينان دارد که انتخابات عراق نقض و تخطی از قوانين بين المللی بود. منشورهای جهانی که روابط بين اشغالگر و اشغال شده را تنظيم وتعيين می کنند، اين اختيار را به اشغالگران نمی دهند که ساختارهای اجتماعی، اقتصادی و سياسی کشور زير اشغال خود را تغيير بدهد. اين انتخابات، ترکيب سياسی عراق را متناسب با منافع مسؤولان اشغال تغيير داده است. همان طور که می بينيم اين تغييرها منجر به جدايی های مذهبی، فرقه ای و قومی شده است. از لحاظ تاريخی عراقی ها هميشه بدون توجه به فرقه گرايی يا تفاوتهای قومی، همزيستی داشته اند. تنها وقتی کشور گرفتار اشغال شد، کابوس جنگ داخلی به وجود آمد. اين تقسيم بنديها به هدفهای قدرت اشغالگر کمک می کند و بدون شک، مصداقی است بر تفرقه بينداز و حکومت کن.
مقاومت با اعتماد بر اين امر پافشاری داردکه فرايند تصميم گيريهای سياسی عراق در سفارت آمريکا در بغداد صورت می گيرد. برای يک عراقی فهميده، باور کردنی نيست که آمريکا، استيلای بر عراق را پس از صرف ميلياردها دلار و قربانی کردن جان صدها نفر از سربازانش پايان خواهد داد. عراقی ها هرگز باور نکرده اند که آمريکا به سادگی اجازه انتخابات آزاد و دموکراتيکی را بدهد که نتيجه اش بر سر کار آمدن دولتی باشد که اولويت نخست اش پايان بخشيدن به اشغال باشد. در واقع، هدف اصلی فرايند انتخابات تأمين امنيت دولتی است که توافق های درازمدت با آمريکا را برای حفظ نيروهايش در خاک عراق و تبديل کشور به يک مستعمره آمريکا تسهيل کند. دولت آمريکا کوشيده است انتخابات عراق را به عنوان يک دستاورد سياسی تصوير کند تا خدشه ای را که جنگ عراق بر اعتبار آن وارد کرده است، جبران کند. آمريکا انتخابات را به کار گرفته است تا چشمان جامعه بين المللی را بر واقعيت ها ببندد و مانع از اين شود که نتايج تراژيکی که جنگ بر مردم عراق باقی گذاشته است، ديده شود. به خاطر همه اين دليل ها نيروی مقاومت با دولت فعلی عراق هم به همان شکلی که با اشغالگران می جنگد مبارزه خواهد کرد.
- - - - - - - - - -
ليث السعود در آمريکا، محقق و استاد دانشگاه است.
به نقل از :
iran-newspaper.com
- توضیحات
- نوشته شده توسط فيليسيتاس ترويه
- دسته: صفحه آزاد
ترجمهء پروین اشرفی![]()
برگرفته از سایت تریبون فمینیستی ایران
آنچه در زیر میخوانید ترجمه سخنرانی فلیسیتاس ترویه، زن فعال آلمانی، در رابطه با شکنجه در مکزیک است . این سخنرانی به دعوت «گروه خویشان و دوستان زندانیان سیاسی در مکزیک» در روز ۲۸ ژوئن ۲۰۰۵ در ونکوور- کانادا صورت گرفت.
فلیسیتاس زن روانشناسی است که بیش از شش سال است با افراد شکنجه شده در مکزیک کار میکند و یکی از بنیانگذاران «جمعیت مبارزه با شکنجه و معافیت از مجازات» است.
وی متخصص و صاحب نظر در زمینه تاثیرات جسمی و روانی شکنجه بر انسان هاست. و به عنوان کارشناس برای «کمیسیون حقوق بشر کشورهای آمریکا» فعالیت داشته است. وی همچنین بسیاری از افراد را برای کار در این زمینه آموزش میدهد. فلیسیتاس مقالات متعددی در مورد شکنجه دارد.
آنچه در نوشته ها و گفتار فلیسیتاس چشمگیر میباشد، این است که وی هیچگاه از کلمه قربانی در مورد شکنجه شدگان استفاده نمیکند، زیرا معتقد است که قربانی کسی است که "بیگناه" بوده و بدون هیچ دلیلی شکنجه و مجازات بشود. و در عین حال کلمهء «قربانی» به مفهوم آن است که فرد مطلقاً «بی عمل» است، حال آن که افراد تحت شکنجه خود «سوژه» هستند و از خود عملکردی دارند که در آن نادیده گرفته می شود. در حالیکه زندانیان سیاسی به این دلیل به زندان میافتند که معترض به عملکرد حکومتهایشان هستند و دقیقا همین اعتراضات و ادامه مبارزاتشان در زندان ، خود دلیل کافی است تا ماموران حکومتی بی مهابا آنان را مورد آزار و ضرب و شتم قرار بدهند.
تجربهء این «جمعیت» نشان می دهد که دولت مکزیک مانند برخی دولت های دیگری که ادعا میکنند دولت «خواهان تغییر و اصلاح» هستند، هیچ قدمی به نفع بهبود زندگی مردم مکزیک بر نمیدارد. دولت فوکس از همان ابتدای روی کار آمدنش به پروژهای خصوصی سازی، همکاری با طرحهای صندوق بین المللی پول، از بین بردن اتحادیه های کارگری، حمله به جنبش های کارگران، زنان، دانشجویان، حقوق بشر و بسیاری از اعمال غیر انسانی دیگر دست زده است.
فلیسیتاس میگوید این ها آن پروژه های اقتصادی – سیاسی ای هستند که حکومت مکزیک میخواهد به پیش ببرد و در این راه تلاش میکند هر معترضی را از سر راه بردارد. به همین مناسبت زندان های مکزیک مملو از کسانی است که به این پروژه ها اعتراض دارند و در مقابل انجام آن ها مقاومت میکنند. این افراد همان هایی هستند که در معرض بدترین شکنجه های جسمی و روانی قرار میگیرند.
فعالیت های فلیسیتاس فقط به مکزیک ختم نمیشود. وی در آلمان با بسیاری از پناهندگان ایرانی که در گذشته زندانی سیاسی بوده اند نیز کار میکند. فلیسیتاس با تجاربی که از کار وفعالیت در کشورهای دیگر، از جمله ال سالوادور و کردستان ترکیه دارد، معتقد است که حبس و اعمال شکنجه به مثابه یکی از شیوه های سرکوب آزادیخواهان در اکثر کشورها، حتی آنهایی که خود را "دمکراتیک" مینامند، وجود دارد. شاید به همین جهت است که وی عنوان «مکزیک: شکنجه در یک جامعه دمکراتیک» را برای سخنرانی خود برگزیده است.
پ.ا.
«مکزیک : شکنجه در یک جامعه دمکراتیک؟»
فلیسیتاس ترویه
( Felicitas Treue)
مترجم : پروین اشرفی
این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید
قبل از هرچیز اجازه بدهید از «گروه خویشان و دوستان زندانیان سیاسی در مکزیک» که مرا به این برنامه دعوت کرده اند و این فرصت را به من دادند تا در زمینه مقوله شکنجه سخن بگویم، تشکر کنم.
امروز، یعنی ۲۸ ژوئن، روزی است که معنی بخصوصی دارد. از یکسو بخاطر نزدیک بودن آن به ۲۶ ژوئن، روزجهانی سازمان ملل در حمایت از شکنجه شدگان، و از سوی دیگر بخاطر اینکه امروز دهمین سال کشتار آگوآس بلانکاس (Aguas Blancas) در ایالت گررِرو (Guerrero) است. در این روز ۱۷ تن از دهقانان عضو سازمان کشاورزان (سازمان دهقانان کوهستان جنوب OSCC) هنگامیکه به یک تظاهرات میرفتند، توسط پلیس حکومتی به قتل رسیدند. تا همین امروز مسئولین این جنایت همچنان از مجازات معاف مانده اند، اگرچه مسئولیت فرماندار سابق، Roben Figueroa Alcocer و همچنین ژنرال Mario Arturo Acosta Chaparro در این کشتار بر همگان آشکار است. این واقعه فقط یکی از نمونه های دردناک معافیت از مجازات در مکزیک است.
من یک روانشناس و روانکاو هستم که با «جمعیت مبارزه با شکنجه و معافیت از مجازات» (Colective Against Torture and Impunity – CCTI) در مکزیک همکاری میکنم. CCTI یک سازمان مستقل حقوق بشری است که بر روی مسئله شکنجه متمرکز است، ما افراد بازمانده از شکنجه، خانواده های آنها و تیمی از کارشناسان در این زمینه را گرد هم میآوریم. در این مقطع ، سه پزشک و سه روانشناس داریم که در دفترمان در مکزیک، در شهر آکاپولکو (Acapulco) کار میکنند.
بگمانم آکاپولکو بخاطر اینکه یک محل توریستی است، برای همه آشنا باشد. اما ما به این دلیل در آکاپولکو کار میکنیم که یکی از بزرگترین زندان های حکومتی در این شهر قرار دارد و گرررو نیز، بخاطر سابقه تجاوز به حقوق انسانها در این ایالت، بسیار شناخته شده است.
فعالیت اصلی ما در زمینه پیگیری سلامت جسمی و روانی افراد شکنجه شده است که از طریق فراهم ساختن کمک های پزشکی، روان درمانی و قانونی صورت میگیرد. ما همچنین به فعالیت برای بالا بردن آگاهی مردم، جمع آوری اسناد و تحقیقات در مورد شکنجه و همچنین به آموزش دادن به دیگر کارشناسان، می پردازیم. امسال ما یک رشته کارگاههای محلی در ایالت گرررو برگزار کردیم تا به مناطقی که شکنجه در آن ها معمول بوده کمک کنیم تا در مورد تعرضی که از آن رنج برده اند، به جمعآوری مدارک بپردازند و همچنین از عواقب روانی فردی و جمعی شکنجه جلوگیری نماییم. بسیاری از کارهای ما در خود زندان ها صورت میگیرد، زیرا تعداد عظیمی از افراد شکنجه شده کسانی هستند که بخاطر اعترافات اجباری تحت شکنجه، به زندان های طولانی محکوم شده اند.
از آن جا که تعداد بسیار کمی کارشناس مستقل در زمینه سلامت جسم و روح وجود دارد که در مورد شکنجه سابقه کار داشته باشند، ما روی شناخته شده ترین موارد شکنجه در مکزیک کار میکنیم و بررسی های پزشکی و روانشناسی را پیش میبریم تا بتوانیم موارد استفاده از شکنجه را ثابت کنیم.
برای آنکه به مسئله شکنجه برخورد کنیم ضروری است که آن را تعریف کرده و بین آن و سایر اشکال خشونت تفاوت قائل شویم. به همین جهت من میخواهم تعریف مختصری از میثاق سازمان ملل علیه شکنجه ارائه بدهم. این میثاق بیان میدارد که شکنجه :
عملی است که درد و رنج شدیدی را، چه جسما و روحا، بطور عمد بر شخصی تحمیل میکند.
عملی است که برای گرفتن اطلاعات و یا اقرار، و یا بعنوان مجازات جهت مرعوب کردن و یا به هر دلیل مبتنی بر هر نوعی از تبعیض، بکار میرود.
این میثاق همچنین شکنجه را به مثابه درد و رنجی تعریف میکند که توسط مقامات دولتی و یا از طریق آن ها و یا توسط شخصی که به عنوان مأمور دولت عمل میکند، اعمال شود.
این تعریف که فقط خود عمل را تعریف می کند، ضروری است شامل مواردی گردد که اینگونه اعمال قانوناً به مثابه شکنجه شناخته شوند.
لذا چنانچه بخواهیم پدیده شکنجه را بفهمیم و آنرا در تمام ابعاد آن تعریف کنیم، یه یک تعریف جامع تری نیاز داریم که جوانب اجتماعی و سیاسی شکنجه را هم در بر بگیرد.
کار روزانه ما در مکزیک ، همچون تجارب کشورهای مختلف، از جمله ظهور دوباره شکنجه دولتی توسط نیروهای آمریکایی، نشان میدهد که شکنجه یکی از ابزارهای سرکوب از انبان سرکوب حکومتی است که در چهارچوب حکومتی برای تامین تسلط، تثبیت ساختار قدرت موجود ، مقابله با مقاومت های اجتماعی و حمایت از منافع اقتصادی – سیاسی خاصی بکار گرفته میشود.
هدف از شکنجه، خرد کردن شخصیت و هویت شخص شکنجه شده، کنترل وی و مجبور کردن او به اتخاذ رفتار مورد تمایل شکنجه گر، میباشد. وی را سپس به مثابه نمونه ای از یک انسان خرد شده در معرض دید هر کسی که امکان دارد عقاید و یا فعالیت های مشابهی از خود نشان بدهد، قرار میدهند. به همین جهت شکنجه هرگز بر روی یک فرد فقط سمت گیری نمیکند، بلکه همیشه شبکه های کار اجتماعی، گروه های سیاسی مورد نظر و همچنین خود جامعه به مثابه یک کل را هدف میگیرد.
استفاده مداوم و سیستماتیک از شکنجه به این منظور است که ترس، ترور و بی اعتمادی را برانگیخته و گسترش دهند، ارعاب را رایج نموده و مردم را فلج نمایند، مقاومت را بشکنند و بالاخره جامعه را کنترل کنند.
در مکزیک، شکنجه علیه رهبران و اعضاء جنبش های اجتماعی، دانشجویی و توده ای، سازمانهای سیاسی، اتحادیه ها و همچنین بر علیه مردمی که این جنبشها را حمایت کرده و به آن سمپاتی نشان میدهند، بکار میرود. بر همین اساس بسیار طبیعی ست که در مناطقی و یا در لحظات تاریخی، مشکلاتی چون فقر، تبعیض، منازعات اجتماعی - سیاسی (بر سر استفاده از منابع طبیعی، در دفاع از حقوق سیاسی و احترام به سنتها) به پروسه شدیدی از مقاومت و سازماندهی علیه سیاستهای حکومت منجر شود.
در مکزیک یکی دیگر از زمینه هایی که در آن از شکنجه استفاده میشود، زمینه مبارزه با جرایم جنایی است. متهمین به جرایم جنایی را مجبور میکنند که تحت شکنجه به جرم اعتراف نمایند. اعترافی که بعدا به عنوان یکی از عناصر اصلی در محکومیت آن شخص در دادگاه و همچنین پس از آنکه ظاهرا پرونده مختومه اعلام شده است، مورد استفاده قرار میگیرد. تراشیدن افرادی به عنوان مجرم لازم می آید تا مسئولین واقعی جرایم را از محاکمه شدن حفظ نموده، بی لیاقتی و فساد در درون نیروهای پلیس و دادگستری را لاپوشانی کنند. نباید فراموش کنیم که این گونه اعمال در وضعیتی اتفاق می افتد که در آن، نیروهای مختلف پلیس، تا بالاترین مراتب آن، به شرکت در جرایم سازمان یافته ، مکررا متهم میشوند.
هر تحلیل و توصیفی از شکنجه، که فقط شرکت کنندگان و مسئولین مستقیم آنرا مد نظر داشته باشد، نادرست است. این گونه تحلیل، در لاپوشانی کردن زمینه واقعی شکنجه و مختصات آن سهیم میباشد و از مبارزه موثر با شکنجه جلوگیری میکند. این امر بخصوص در مورد مکزیک مهم است، زیرا اغلب مسئله شکنجه تا سطح نبود تدارکات مناسب برای کار نیروهای پلیس و یا عدم آموزش آنها در زمینه حقوق بشر، تقلیل داده میشود. به نظر میرسد که حل این مسئله فقط به اتخاذ معیارهایی چون بالا بردن آگاهی و رشد تعلیمات بستگی دارد. متاسفانه چنین اقداماتی ساختار شکنجه را مورد حمله قرار نمی دهد و در نتیجه اعمال شکنجه را کاهش نمیدهد.
یکی دیگر از جوانبی که لازم به تذکر است، نقش شرکت های سرمایه داری بین المللی و فراملیتی میباشد که در غارت منابع طبیعی یک منطقه خاص نفع دارند. غالباً پروژه های این شرکت ها به همراه توافقاتی با دولت علیه خواسته های مردمی که اجرای این پروژه ها روی زندگی آن ها تأثیر منفی می گذارد، انجام میگیرد. یا حتی دولت ها خود را موظف میدانند که از پیس هرگونه مقاومت ممکن در آینده را کنترل نمایند تا شرایط مطلوبی را برای سرمایه گذاری و تضمین فعالیت های بلا مانع نهادهای سرمایه داری فراهم نمایند. اگر چه در چنین مواردی، نهادهای اجرایی، نیروهای حکومتی مانند پلیس، نظامیان و غیره میباشند، اما مسئولیت ها فراتر از چهارجوب کشوری است و اتحادی را با منافع اقتصادی فراملیتی بوجود میآورد.
برای مثال، از منطقهء لوسیچا (Loxicha) در ایالت اوکساکا (Oaxaca) نام میبرم. با این بهانه که روستاها حامیان اصلی گروه چریکی «ارتش انقلابی خلق» EPR هستند، موج وسیعی ار سرکوب گسترده در سال ۱۹۹۸ از طریق کشتار، ناپدید کردن افراد، دستگیری ها و ایجاد ترور در کل منطقه آغاز گشت. دستگیرشدگان را با شکنجه مجبور کردند که به اعترافات غلطی که آنها را به چریکها مربوط میساخت، دست بزنند. بسیاری از این دستگیر شدگان هنوز هم در زندان بسر میبرند. همزمان با این دوره، بین سال های ۱۹۹۸ و اواخر ۱۹۹۹، شرکت کانادایی «کنه کوت» Kennekott دست به حفاری زد و در این منطقه معادن وسیعی از اورانیوم و تیتانیوم کشف شد.
در چیاپاس (Chiapas) و گرررو (Guerrero) ما نمونه های بسیاری از منازعات بر سر بهره برداری از منابع طبیعی مانند آب، آب های معدنی، چوب و یا گوناگونی ژنتیکی را شاهدیم که در کنار سرکوب حکومتی علیه مردم صورت میگیرد. این ها حکومت هایی هستند با حضور نظامی قوی و سابقه طولانی تجاوز به حقوق بشر، باضافه یک تاریخچه طولانی مقاومت در برابر خود.
میخواهم تاکید بخصوصی بر روی این امر بگذاریم. زیرا این امر برای مکزیک بسیار مهم است . سیاست اقتصادی نئولیبرال، که همراه است با گشودن بیشتر درها بر روی سرمایه گذاری های بین المللی و نهادهای فراملیتی، خصوصی سازی خدمات پایه ای و بهره برداری منابع طبیعی، کاملا با منافع و نیازهای مردم فقیر، روستائیان و بومیان مکزیک متضاد است.
اکنون، برطبق اطلاعات رسمی، ۶۰% مردم مکزیک در فقر مطلق بسر میبرند. مهاجرت عظیمی به شهرهای بزرگ و یا شهرهای ثروتمند همسایه شمالی به چشم میخورد. قرارداد تجارت آزاد آمریکای شمالی، نفتا NAFTA بین ایالات متحده آمریکا، کانادا و مکزیک از سال ۱۹۹۴، علیرغم تمامی قول هایی که داده شد، وضعیت مردم مکزیک را بیش از پیش وخیم کرده است. گندم ، حبوبات، برنج و گوشت ارزان ایالات متحده آمریکا به بازار مکزیک سرازیر شده است و کشاورزان مکزیکی نمیتوانند با آن رقابت کنند. فقر، منازعات اجتماعی و تنش در طول سال های اخیر افزایش یافته و حکوکت با سرکوب و کنترل شدید با آن مقابله کرده است.
نمونه اخیر آن برخورد به مخالفین گلوبالیزاسیون و تظاهراتی بود که در طول همایش آمریکای لاتین، نشست جزایر کارائیب و اتحادیه اروپا در گوادلاهارا درماه مه ۲۰۰۴ ، رخ داد. دستگیری های بسیاری صورت گرفت و بسیاری از دستگیرشدگان از شکنجه جسمی و روانی در طول بازداشت خود گزارش داده اند. از جمله کتک خوردن، تهدید، محرومیت از خوراک و آب، خفگی بر اثر کشیدن کیسه های پلاستیکی بر روی سر دستگیر شدگان و غیره. بسیاری از زنان از تجاوز جنسی رنج برده اند. حتی کمیسیون حقوق بشر ۱۹ مورد که شکنجه محسوب میشد، مستند ساخت. تا همین امروز هیچیک از پلیس های مسئول این امور، باری این اعمالشان مورد تعقیب قرار نگرفته اند، در حالیکه شکنجه شدگان باید خود را بطور مرتب به پاسگاه پلیس معرفی کرده و با بازداشت های جدی ای روبرو بشوند. در همه موارد شکنجه در مکزیک، شکنجه گران میتوانند بر روی معافیت خود حساب کنند، در حالیکه شکنجه شدگان مجبورند با عواقب جسمی و روانی شکنجه، حبس های طولانی، نابودی چشم اندازهای زندگی خود، خانواده شان و شبکه های کار اجتماعی شان روبرو بشوند.
متاسفانه غیرممکن است اطلاعات موثقی در بارهء تعداد موارد شکنجه در مکزیک کسب کنیم. اگرچه دولت ادعا میکند که دیگر از شکنجه خبری نیست، اما سازمان های بین المللی مختلف، از جمله سازمان عفو بین الملل یا کمیته سازمان ملل علیه شکنجه، از استفاده سیستماتیک از شکنجه در مکزیک سخن میگویند. «جمعیت» کوچک ما تاکنون ۱۰۰ مورد شکنجه را طی دورهء ریاست جمهوری فوکس (Fox) ثبت کرده است و ما اصلاً هیچ گرایش نزولی برای کم کردن شکنجه در مکزیک نمی بینیم. مرتکبین این شکنجه ها غالباً ماموران پلیس، بازجویان دادستانی، نظامیان، مقامات محلی و یا دیگر ماموران پلیس هستند.
این واقعیات در تناقض آشکار است با تصویر باصطلاح روشنی که رئیس جمهور تلاش دارد از خود، از زمان به قدرت رسیدن دولتش در سال ۲۰۰۰، نشان بدهد. فاکس از هر فرصتی استفاده میکند تا وانمود سازد که حقوق بشر بیش از هر چیز مورد اهتمام اوست. به همین دلیل وی در طول حکومت خود معاهدات و توافق نامه های بین المللی متفاوتی را در زمینه شکنجه امضاء کرد. چند هفته پیش، مکزیک مقاوله نامه پیمان علیه شکنجه را که بازرسی های مرتب زندان توسط کمیسیون کارشناسان را مقرر میدارد، به تصویب رساند. اما علیرغم همه اینها، نه تعداد موارد شکنجه در دوران حکومت کنونی کم شده است و نه تلاش واقعی ای برای تامین عدالت در رابطه با پرونده های قدیمی شکنجه که از دولت های دیگر به جا مانده ، صورت گرفته است. بر این اساس، ما مبتوان اقدامات دولت را که بدون هیچ قصد واقعی ای جهت حل مشکلات ساختاری صورت میگیرد، در صرفاً لفاظی به شمار آوریم.
در همین ارتباط لازم میدانم از افراد و سازمان هایی که در مکزیک، در مبارزه با اعمال شکنجه فعالیت می کنند نام ببرم. فعالین مستقل حقوق بشر و سازمان هایی که برای عدالت و علیه معافیت از مجازات مبارزه میکنند، با حملات مختلفی از سوی مقامات روبرو میشوند. برای اینکه صداهای منتقد و ناراحت را خنثی، آرام و خفه کنند، متدهای مختلفی مورد استفاده قرار میگیرد. از حملات آشکار و تهدید گرفته تا ارعاب فعالین و سازمان ها. بدون شک، ارعاب شیک ترین متد است، زیرا از خشونت آشکار احتراز میجوید و میتواند افراد و سازمان ها را به جانب حکومت بکشاند.
باید به تلاشهای سازمان های باصطلاح غیر دولتی (NGO) آمریکای شمالی که منابع مالی بزرگی را در اختیار دارند تا در جامعه حقوق بشری مکزیک نفوذ کنند، توجه خاصی مبذول داشت. به نظر میرسد که بخصوص آن سازمان هایی که بر روی مسئله شکنجه کار میکنند، نظر این سازمان های غیر دولتی را بخود جلب میکند. منظورم مخصوصاً «خانه آزادی» (Freedom House) ست که یک سازمان بغایت محافظه کار است و بکلی از سوی آمریکا تامین مالی میشود. این کمک ها از سوی آژانس ایالات متحده برای توسعه بین المللی (US-AID-Agency for International Development) سرازیر میشود. این آژانس میکوشد تا با کمک های اقتصادی، کمک های مربوط به توسعه یا نوع دوستانه در سرتاسر دنیا، حمایت از اهداف سیاست خارجی ایالات متحده را فراهم سازد.
از سال ۲۰۰۳ تا کنون، جیمز وولزی (James Woolsey) ، رئیس سازمان سیا بین سالهای ۹۳ و ۹۵ ، طراح سیاست آمریکا در قبال عراق و مشاور بسیاری از موسسات نئو محافظه کار، رئیس «خانه آزادی» است. وی همچنین رئیس کمپانی تایتان (Titan)، یک کمپانی خصوصی تامین امنیت، است. این کمپانی حداقل یکی از بازجویان زندان ابوغریب عراق را استخدام کرده است.
ساموئل هانتینگتون (Samuel Huntington) یا دایانا ویلی یرز نگروپونته (Diana Villiers Nogroponte) همسر جان نگروپونته رئیس امنیت ملی در ایالات متحده، از جمله دیگر اعضاء هیئت مدیره و معتمدین «خانه آزادی» میباشند. بسیاری از این شخصیت ها بخاطر ایده های بغایت محافظه کارانه خود و رابطه نزدیک شان با قدرتمندان دولت آمریکا، مشهور اند.
«خانه آزادی» مقوله شکنجه را بخاطر انجام فعالیت هایش در مکزیک انتخاب کرده است و میکوشد سازمان های محلی را از طریق دادن مبالغ هنکفت امکانات نامحدود مالی کنترل نماید. ما باید دوباره جوانب وسیع تری از این استراتژی را تحلیل کنیم. در زمانی که یک بحث عمومی در مورد استفاده قانونی از شکنجه در جنگ با تروریسم از سوی آمریکا طرح میشود و هنگامی که ایالات متحده مجبور است با گزارش های وسیعی مبنی بر شکنجه زندانیان توسط آمریکائیان روبرو گردد، دیگر چرا ایالات متحده میخواهد در مبارزه با اعمال شکنجه در مکزیک دخالت داشته باشد.
من فکر میکنم یکی از دلایل این امر این است که سازمان هایی که با افراد شکنجه شده کار میکنند، اطلاعات بسیار حساسی را جمع آوری میکنند. اطلاعات در مورد فعالین سیاسی، در باره سازمان های سیاسی، شبکه های کاری آنها، فعالیت هایشان و غیره. کنترل این سازمان ها به معنی داشتن دسترسی به تمام آن اطلاعاتی است که میتواند هر زمانی که لازم بود، در زمینه مقابله با شورش به کار گرفته شود.
بنا براین با توجه به جوانب مختلفی که در سخنرانی خود ذکر کرده ام، ما باید قبول کنیم که مبارزه با اعمال شکنجه فقط مبارزه ای برای پایان بخشیدن به یک خشونت جدی علیه حقوق بشر نیست. این مبارزه همچنین مبارزه ای است برای کسب حقوق سیاسی، برای مقابله با نقشه های سیاسی – اقتصادی مبتنی بر نابرابری و به منظور تامین یک دمکراسی واقعی. مکزیک و بسیاری از دیگر کشورها هنوز از این دمکراسی بسیار دورند.
ونکوور، ۲۸ ژوئن ۲۰۰۵
این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید
www.contralatortura.org
ویرایش با نظر فلیسیتاس ترویه از سایت انتشارات اندیشه و پیکار
Mexico: Torture in a Democratic Society?
Psych. Felicitas Treue
First of all I would like to thank the Group of Relatives and Friends of Political Prisoners in Mexico for inviting me and giving me the opportunity to speak at this event.
This day, the 28th of June, has a special meaning. On the one hand because the event commemorates the United Nations International Day in Support of Victims of Torture celebrated the 26th of June. On the other hand because today is the 10th anniversary of the massacre in Aguas Blancas, in the state of Guerrero. On this day 17 peasants, members of the Peasants’ Organization OCSS, on their way to a demonstration were killed by state police forces. Until today this crime has remained impune, although the responsibility of the ex-governor Ruben Figueroa Alcocer and the General Mario Arturo Acosta Chaparro has been clearly shown. This is just one of the many painful cases of ongoing impunity in Mexico.
I am a psychologist and psychotherapist working with the Colective against Torture and Impunity (CCTI) in Mexico (www.contralatortura.org). CCTI is an independent human rights organization that is focusing on the problem of torture, bringing together survivors of torture, their families and a team of health professionals. At this point we have a team of 3 medical doctors and 3 psychologists working in our office in Mexico City and Acapulco. I guess that Acapulco is mostly known as a tourist attraction, but we work there because one of the biggest state prisons is located there and the state of Guerrero is known for its bad record of human rights violation. Our main activities include the rehabilitation of torture survivors, which means providing medical, psychological and legal assistance for the case. We also realize activities to raise public awareness, documentation and research regarding torture as well as training for other professionals. During this year we are realizing a series of community workshops in the state of Guerrero to help the affected communities document the aggressions suffered and preventing the individual and collective psychological consequences of torture. A lot of our work is also realized inside the prisons, because a great number of survivors get long prison sentences based on the forced confessions they make under torture. Due to the fact that there are very few independent health professionals with experience in the subject, we have been involved in some of the most prominent cases of torture in Mexico, elaborating medical and psychological appraisals in order to proof the use of torture.
In order to treat the subject of torture it is necessary to define it and distinguish it from other forms of violence. That’s why I want to mention briefly the definition of the UN Convention against torture:
It states that torture means:
Any act by which severe pain or suffering, whether physical or mental, is intentionally inflicted on a person.
In order to obtain information or a confession, as a punishment, to intimidate or for any reason based on discrimination of any kind.
The Convention also defines that such pain or suffering is inflicted by or at the instigation of a public official or other person acting in an official capacity.
This is an operational definition that is also needed to qualify such acts as torture in legal proceedings.
Nevertheless if we want to understand and analyse the phenomena of torture in it’s complete dimensions we need a more complete description that also includes social and political aspects.
Our daily work in Mexico as well as the experiences from different countries, including the latest public reappearance of torture by the US-american forces, show that torture is one instrument from the big state repertoire/toolkit of repression. It is used in the context of state repression to secure dominance, to stabilize existing power structures, to fight social resistance and promote specific economic-political interests.
The aim of torture is to break the personality, the identity of the tortured, manipulate him/her and force him/her to show a certain behaviour favoured by the torturer. He is then left as a broken human being, visible example for everybody who could possibly show similar ideas or activities. Torture is therefore never directed only against the individual, it always aims against the social network, the political groups of reference and the society as a whole as well. The frequent or systematic use of torture is meant to provoke and spread fear, terror and mistrust, to intimidate and paralyse, to break resistance and finally control and manipulate the society.
In Mexico torture is used against leaders or members of social, student or grassroot movements, political organizations, unions, but also against the population that could support or sympathize with them. According to this it is very frequent in regions or historical moments in which poverty, discrimination, social-political conflicts (about the use of natural ressources, political rights and respect of traditions) lead to strong processes of resistance and organization against state politics.
Another context of torture in Mexico is its use in the context of crime combat. The alledged criminals are obliged to make a confession under torture, which is then used as the main element for condemnation in the court process and after all that the case seems to be resolved. This artificial production of criminals is needed to protect the real responsables and masks the inadequacies and corruption inside the police and investigative forces. We shouldn’t forget that this is happening in a situation where the different police forces up to their highest levels are repeatedly accused of being accomplices of organised crime.
Every analysis or description of torture that merely takes into account the direct participants or responsibles is therefore inadequate. It contributes furthermore to mask the real background and protagonists of torture and prevents it’s effective combat. This is especially important in the mexican context because the problem is often reduced to an inadequate preparation for their job or missing training in human rights of the police forces. The solution seems to lie in measures to raise awareness and improve training. Unfortunately these activities will not attack the structural problem and therefore not reduce the use of torture.
Another important aspect that needs to be mentioned is the role of international and transnational corporations, that are interested in the exploitation of the natural ressources of a specific region. Most frequently their projects are carried out with governmental consent against the outspoken will of the affected population or governments commit themselves beforehand to control possible future resistance in order to create favorable conditions for investment and guarantee the corporations’ unhindered activities. Although in this case the executing bodies are state forces like police, military, etc., the responsibilities reach further than the national context and make an alliance with the transnationals’ economic interests.
To give an example I want to mention the Loxicha region in the state of Oaxaca. With the pretext that the communities were the main support for the guerrilla group EPR, a massive wave of repression was started in 1998, with killings, disappeard persons, arrests and terror in the whole region. The arrested by the means of torture were obliged to make false confessions relating them to the guerilla, and many of those still remain in prison. At the same time between 1998 and the end of 1999 the Canadian company Kennekott realized drillings in the region and huge mines of Uranium and Titanium were found. In Chiapas and Guerrero we find more examples of conflicts around the exploitation of natural ressources like water, minerals, wood or genetic diversity, that go hand in hand with state repression against the population. These are states with a strong military presence and a long record of human rights violations, but also with a long history of resistance.
I put special emphasis on this topic because it is very important for Mexico. The neo-liberal economic policy with further opening for international investment and transnational corporations, privatization of basic services and the exploitation of natural resources is completely contrary to the interests and needs of the poor, rural and indigenous population.
At this moment, according to official data, more than 60% of the mexican population is living in poverty, there is a huge migration to the big cities or to the rich northern neighbour. The Free Trade Agreement NAFTA between the USA, Canada and Mexico since 1994, despite of all the promises made, has further aggravated the situation for the rural population. Cheap US American corn, beans, rice and meat are flooding the mexican market and the mexican farmers cannot compete.
Poverty, social conflicts and tensions have increased over the last years and have been confronted and controlled with repression by the state.
A very recent example is the treatment of globalization opponents who held a demonstration during the Summit of Latin America, the Carribean and the Euopean Union in Guadalajara in May 2004. There was a large number of arrests and many of the arrested reported physical and psychological torture like beatings, threats, deprivation of food and water, asphyxia with a plastic bag over the head, etc., during detention. Many women suffered sexual torture. Even the state Comission of Human Rights documented 19 cases that qualify as torture. Up to date none of the responsible police agents have been charged for their actions, whereas the tortured have to present themselves regularly at the police station and face serious charges against them. Just like in almost all the torture cases in Mexico the torturers can count on impunity, whereas the tortured have to face the physical and psychological consequences of torture, long-term imprisonment, the destruction of their life-perspectives, their families and social networks.
Unfortunately it is impossible to obtain reliable data about the number of torture cases in Mexico. Although the government states that torture doesn’t exist any more, various international organizations, like Amnesty International or the UN Commitee against torture speak of a systematic use of torture in Mexico. Our small colective has registrated about 100 cases of torture during the period of President Fox’s government. And we cannot see a decreasing tendency. The perpetrators are mostly agents of the General or State Attorney’s investigating police, militaries, local authorities or other police agents.
These facts represent a clear contrast to the bright image that the President tries to give himself since taking over the government in 2000. Fox takes every opportunity to stress that human rights are priority Number 1. During his government he signed various international treaties and agreements regarding torture. A few weeks ago Mexico ratified the Facultative Protocol to the Convention against Torture that establishes regular prison inspections by an expert commission. But despite of all this, neither the number of torture cases has decreased in the present government nor have there been real efforts to promote justice in elder cases from other governments. Accordingly we can qualify the gos as purely rhetorical without any real intention to resolve the structural problem.
In this context I feel it is necessary to mention the individuals and organizations engaged in the battle against torture in Mexico. The independent human rights activists and organizations struggling for justice and against impunity have to face different kinds of attacks from the authorities. In order to neutralize, soften or shut up the critical and uncomfortable voices different methods are used – from open aggressions, threats, intimidations to the the manipulation of activists and organizations. Without doubt manipulation is the most elegant method because it avoids open violence and manages to bring the individuals and organizations on the state’s side.
Special importance has to be given to the attempts of northamerican so-called NGO’s handling big funds, to gain influence in the mexican human rights community. It seems that especially those organizations dealing with torture attract their interest.
I am talking especifically about „Freedom House“, an ultra-konservative organization, funded mainly by US-AID, the Agency for International Development, an agency that provides economic, development and humanitarian assistance around the world in support of the foreign policy goals of the United States.
Since 2003, James Woolsey, director of the CIA between 93 and 95, architect of the american Iraq policy and advisor of many neo-konservative foundations, is the Chairman of Freedom House. He has also been director of Titan, a private security corporation, who obviously employed at least one of the interrogators in the iraqui prison of Abu Ghraib.
Other members of the Board of Trustees are Samuel Huntington, or Diana Villiers Negroponte, wife of John Negroponte, director of national intelligence in the USA. Many of these personalities are well known for their ultra-konservative ideas and close relations with the administration of power.
Freedom House has chosen the topic of torture for it’s activities in Mexico and is trying to control local organizations by offering them great amounts of money and unlimited funding opportunities. Again we have to analyze the broader context of this strategy. In a political moment when the USA has to face massive allegations of having used torture on prisoners, when there is a public discussion about legally using torture in the war against terrorism, why would the USA want to get engaged in the fight against torture in Mexico.
I think one of the reasons is that organizations working with survivors of torture manage a lot of very sensitive information. Information about political activists, about political organizations, their networks, their activities, etc. Controlling these organizations means having access to all this information that can be used in the context of counterinsurgency whenever it seems necessary.
So, looking back at the different aspects I have mentioned in my speech we have to acknowledge that the struggle against torture is not only a struggle to end a serious human rights violation. It is also a struggle for political rights, against political and economic plans based on inequality and in favour of a real democracy.
Mexico and many other countries are still very far away from that!
Vancouver, June 28, 2005.
این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید
- توضیحات
- نوشته شده توسط جمعی از کمونيستهای ايران
- دسته: صفحه آزاد
برگرفته از سایت آذرخش![]()
حزب دنيای کارگران (ايالات متحده) درسرمقالهً اول ژوئيهً ۲۰۰۵ نشريهً اينترنتی خود زير عنوان »کارگران ايران به ايالات متحده می گويند: دستها کوتاه!« در مورد انتخابات رياست جمهوری ايران می نويسد: »رسانه های ايالات متحده همگی شگفتی خود را از پيروزی محمود احمدی نژاد شهردار تهران ابراز ميکنند.« و می افزايد: »شگفتی واقعی، سر برآوردن کارگران ايران بود که رأيشان باعث پيروزی احمدی نژاد شد«. اين حزب تا آنجا پيش ميرود که رفسنجانی را خواهان »گشايش درها به روی بانک جهانی و سياستهای نئوليبرالی« واحمدی نژاد را مخالف »ظهور بانکهای خصوصی و خصوصی سازی به خاطر تعميق بيکاری و فقر؛ و خواستارايجاد اشتغال، افزايش مزدها، بهبود مسکن، گسترش بيمهً بهداشتی و درمانی، و کمکهای اجتماعی به کارگران، تهيدستان و زنان« و »توزيع عادلانه درآمد عظيم نفت« معرفی ميکند.
سرمقالهً حزب دنيای کارگران، فارغ ازهر»نيت خيری« که نويسنده يا نويسندگان آن ممکن است در سرداشته باشند ( مانند مبارزه با سلطه طلبی و جنگ افروزی امپرياليسم امريکا، حمايت از خواست کارگران ايران در زمينهً ايحاد اشتغال و مبارزه با بيکاری، افشای سياستهای نئوليبرالی، بانک جهانی و غيره)، عملاً برانتخاباتی که همهً ناظران سياسی واکثريت قريب به اتفاق فعالان آن روند و نتائجش را مخدوش و حتی نا منطبق بر قوانين خود جمهوری اسلامی ارزيابی ميکنند صحه ميگذارد، احمدی نژاد را همچون »رئيس جمهورمنتخب کارگران ايران« توصيف ميکند و با مديحه سرائی او، خواسته يا ناخواسته، رژيم ارتجاعی و خون آشام جمهوری اسلامی را تأ ييد مينمايد.
بخش آگاه و پيشرو کارگران ايران و همهً انقلابيان ايران به خوبی ميدانند که در ۲۷ سال گذشته افسانهً ضد امپرياليست بودن رژيم جمهوری اسلامی و ضرورت حمايت آن بدين اعتبار( حتی به طور موردی و توأم با انتقاد)، يکی از موانع مهم ايدئولوژيکی در راه استقلال نظری، سياسی، عملی و تشکيلاتی طبقهً کارگر ايران بوده است. آنها دشمنی مدافعان چنين تز هائی با جنبش کارگری و جنبش دموکراتيک در ايران را، حتی اگر، وبويژه اگر، از جانب نيرو هائی که خود را »چپ و کمونيست« می ناميدند همواره نقد و افشا کرده اند. آنها همچنين ميدانند که حتی اختلافات واقعی (و نه جنگ زرگری) رژيم با قدرتهای امپرياليستی نه بر سر منافع مردم، بلکه در درجهً اول به منظورتداوم حيات ننگين حمهوری اسلامی، و در درجهً بعدی بر سر وجود و نقش رژيم جمهوری اسلامی همچون قدرتی منطقه ای است.
در زيرترجمهً فارسی سرمقالهً حزب دنيای کارگران واصل انگليسی آن، نقدمان براين سرمقاله و ترجمهً انگليسی آن را ـ که به سايت اين سازمان فرستاده ايم ـ درج ميکنيم ما از همهً کارگران پيشرو و همهً نيروهای انقلابی و دموکرات ايران خواستاريم انتقاد و اعتراض خود را به حزب دنيای کارگران ارسال دارند و بدينسان به تصحيح موضع نادرست اين حزب و آگاه کردن افکار عمومی ( دست کم در حد مراجعان به سايت اين حزب) کمک کنند.
سرمقالهً »دنيای کارگران« سايت »حزب دنيای کارگران« ايالات متحده،
مورخ اول ژوئيهً ۲۰۰۵
با تهديد ايران به جنگ از جانب حکومت بوش، انتخابات رياست جمهوری در اين کشوربيش از هر انتخاباتی، از انقلاب ۱۹۷۹ که رژيم شاه را سرنگون کرد و نظام نو استعماری ايالات متحده را بيرون انداخت تا کنون، توجه جهانيان را به خود جلب نمود.
رسانه های ايالات متحده همگی شگفتی خود را از پيروزی محمود احمدی نژاد شهردار تهران ابراز ميکنند شگفتی واقعی سر بر آوردن کارگران ايران بود که رأيشان باعث پيروزی احمدی نژاد شد.
ايران در رکود اقتصادی عميقی با ۱۵ تا ۲۰% بيکاری بسر می برد. اعتراضهای کارگری ای که در دو دههً گذشته سابقه نداشته اند دراين کشور گسترش يافته اند.
نامزد رياست جمهوری ای که ايالات متحده انتظار پيروزيش را داشت اکبر هاشمی رفسنجانی بود که سرمايه دار ثروتمندی است. برنامهً اقتصادی او تسريع خصوصی سازی و [ جلب« سرمايه گذاری خارجی بيشتر بود. او درها را به روی بانک جهانی وسياستهای نئوليبرالی آن گشود. تا آنجا که به تهديدهای ايالات متحده مربوط ميشود رفسنجانی همچون کسی تصور ميشد که روابط دوستانه ای با ايالات متحده دارد و ميتواند با ايالات متحده کنار بيايد.
همه چيز به کنار، او يکی از بازيگران قضيهً »ايران ـ کنترا« يعنی ماجرای فروش پنهانی سلاح از جانب رونالد ريگان و اوليور نورث به ايران در حريان جنگ اين کشوربا عراق، در قبال کمک ايران به آزادی گروگانهای امريکائی در لبنان بود.
از سوی ديگر احمدی نژاد از جنبش انقلابی ای سر برآوردره که رژيم دست نشاندهً امريکائی شاه را سرنگون کرد.
احمدی نژاد که آهنگرزاده است، مبارزهً انتخاباتی پوپوليستی ای را به پيش برد، ظهور بانکهای خصوصی و برنامهً خصوصی سازی را به خاطر تعميق بيکاری و فقر نکوهش کرد. برخی حتی او را سوسياليستی اسلامی توصيف ميکنند. اين توصيف احتمالاً بيشتر بيانگر انتطار کارگران از انتخاب اوست. احمدی نژاد وعدهً ايجاد اشتغال بيشتر، مزدهای بالا تر، مسکن بهتر، گسترش بيمهً بهداشتی و درمانی و کمکهای اجتماعی به زنان را وعده ميدهد. اوهمچنين توزيع عادلانه تر ثروت عظيم نفتی ايران را نويد ميدهد بجای اينکه به قول او اين ثروت در اختيار »يک خانوادهً ثروتمند« قرار گيرد.
کارگران و تهيدستان ايران با شمار بحد کافی بالا بيرون آمدند و رأی دادند تا پيامی بفرستند. آنان برای کار رأی دادند و نه برای بانک جهانی. رأی آنان به ايالات متحده گفت: دستها کوتاه.
متن انگليسی سرمقالهً حزب دنيای کارگران دربارهً انتخابات رياست جمهوری در ايران
Iran’s workers to U.S. : hands off
Published Jul 1, 2005 9:25 PM
With the Bush administration threatening war on Iran, that country’s presidential election got world attention, more than any election since the 1979 revolution that overthrew the shah and ousted the U.S. neocolonial regime.
The U.S. media reports all claimed surprise over the victory of Mahmoud Ahmadinejad, the mayor of Tehran. The real surprise was the emergence of the Iranian workers, whose votes gave Ahmadinejad his victory.
Iran is in a deep economic recession, with unemployment estimated at between 15 and 20 percent. There have been widespread protests by workers, unlike anything seen for two decades.
The presidential candidate the U.S. expected to win, Akbar Hashemi Rafsanjani, is a wealthy business owner. His economic program was to accelerate privatization and encourage more foreign investment. He invited in the World Bank and its neoliberal policies. As for the threats from the U.S., Rafsanjani was seen as someone friendly to the European imperialist powers who could also be accommodating to the U.S.
After all, he was one of the principal operators in the “Iran-Contra” affair, when Ronald Reagan and Oliver North secretly sold arms to Iran, while it was at war with Iraq, in return for Iran’s help in securing the release of U.S. hostages in Lebanon.
Ahmadinejad, on the other hand, comes out of the revolutionary movement that overthrew the U.S. puppet regime of the shah.Ahmadinejad, the son of an ironworker, ran a populist campaign, blaming the emergence of private banks and the privatization program for the deepening unemployment and poverty. Some even describe him as an Islamic socialist. That probably better describes what many workers hope they’ll get through this election. Ahmadinejad promises he’ll bring more jobs, higher wages, better housing, expanded health insurance and more social benefits for women. He also promises a fairer distribution of Iran’s vast oil wealth—instead of by “one powerful family,” as he put it.
Iran’s workers and poor came out and voted in numbers big enough to send a message. The vote was for jobs, not the World Bank. And the vote told the U.S.: hands off.
This article is copyright under a Creative Commons License.
Workers World, 55 W. 17 St., NY, NY 10011
Email: این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید
Subscribe این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید
Support independent news http://www.workers.org/orders/donate.php
نقد سرمقالهً »دنيای کارگران«
سر دبير سايت دنيای کارگران
آقا يا خانم گرامی
سرمقالهً مورخ اول ژوئيهً شما دربارهً پيروزی محمود احمدی نژاد در به اصطلاح »انتخابات رياست جمهوری« در ايران شگفتی بسياری در ميان ايرانيانی که آن را خوانده اند برانگيخته است. بويژه در بين کمونيستها و دموکراتهای ايران وهمهً زنان و مردان درستکاری که دانشی عينی از اوضاع فاجعه آميز سياسی، اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی ايران دارند و چيزی از مبارزهً طبقاتی تلخ و خونينی که در طول سه دههً اخير در ايران جريان داشته ميدانند: آنها نميتوانند اندوه، خشم وانزجار خود را از موضعگيری غير عادلانه و اشتباه آميز شما در اين امرپنهان کنند. ميگوئيم »اندوه« ، زيرا اين موضعگيری نه از رسانه ای وابسته به جمهوری اسلامی ايران و يا امپرياليستهای حامی اين رژيم ارتجاعی، بلکه از جانب حزبی صورت ميگيرد که پايبندی خود را به رهائی طبقهً کارگر، انترناسيوناليسم پرولتری و همبستگی با مردمان زير ستم اعلام کرده است!
شما محمود احمدی نژاد را با صفاتی چون »انقلابی« ، »ضد سرمايه دار« ، »سوسياليست اسلامی«، »ضد امپرياليست« و غيره توصيف ميکنيد. شما او را »آهنگرزاده« ای تصوير ميکنيد که از انقلاب ۱۹۷۹ ايران به ضد رژيم شاه و سلطهً ايالات متحده سر بر آورد. واقعيت اين است که او نه انقلابی است، نه ضد امپرياليست، نه ضد سرمايه دار: او چيزی جز يکی از مرتجع ترين، ضد دموکرات ترين، ضدانقلابی ترين چهره ها در صحنهً سياسی ايران نيست.
شما قطعاً ازاتهامات جدی بر او همچون مسؤل تدارکات و رهبر»تيم ذخيره« در قتل مخالفان سياسی رژيم در سال ۱۹۸۹ دراتريش آگاهيد. در آن هنگام رفسنجانی رئيس جمهور رژيم اسلامی ايران و علی خامنه ای، مانند امروز، رهبرآن بود. طبق شهادت شماری از اشخاص مطلع ( از جمله برخی از مأموران سابق عمليات تروريستی رژيم در خارج از کشور)، و اطلاعات و بيانيه های فعالان حقوق بشر، برخی از چهره های سياسی در اتريش، بسياری از روزنامه نگاران مستقل، خانواده ها و نزديکان قربانيان، خامنه ای و رفسنجانی آمران اصلی اين قتل سياسی بودند و احمدی نژاد جزء مجريان آن.
از ديدگاه طبقاتی، احمدی نژاد خدمتگزار مطيع سرمايه داران و ديگر طبقات داراست. بطور دقيقتر، او نوکر وقيح بخش بوروکرات ـ نظامی ـ مذهبی بورژوازی ايران است. اين بخش در اتحاد با بخشی از تجار بزرگ، دست بالا را در درون طبقهً بورژوا دارد. بورژوازی بوروکرات ـ نظامی ـ مذهبی و تجار بزرگ متحد آن در مبارزه ای دائمی نه تنها با کارگران و زحمتکشان بلکه با ديگر بخشهای بورژوازی برای تصاحب بخش اعظم سود هائی که از استثماروحشيانهً کارگران و زحمتکشان حاصل شده، و برای حفظ و تحکيم سلطهً سياسی و فرهنگی خود، علاوه بربرتری اقتصادی، درگيرند.
شما در سرمقالهً خود ميکوشيد احمدی نژاد را همچون آنتی تز مردمی رفسنجانی توصيف کنيد؛ واقعيت اين است که او مخلوق رفسنجانی و ديگر مقامات بالای رژيم اسلامی است. رفسنجانی بود که او را به مقام استانداری اردبيل در شمال غربی ايران ارتقا داد. رقابت و مسابقهً کنونی آنها را تنها در چارچوب تضاد های درونی طبقهً حاکم و دار و دستهً حکومتگر ميتوان توضيح داد.
احمدی نژاد »فردی مردمی در مقابل دستگاه« يا در مقابل سلطهً امپرياليستی يا تهديد های امپرياليستی نيست ( بر خلاف آنچه از سرمقالهً شما ميتوان استنباط کرد)، او کسی نيست که از بيرون وارد گود شده باشد، بعکس: او آدم همين دستگاه يا به عبارت ديگر، قطعهً يدکی ماشين دولتی بورژوازی در لحظهً کنونی است.
از نظر شما کارگران ايران با انتخاب احمدی نژاد »به کار[اشتغال« و نه بانک جهانی رأی دادند. و با رأی خود به ايالات متحده گفتند: دستها کوتاه.« به رغم بحث و نتيجه گيری شما، هر ناظرعينی گرا و مطلعی تأييد خواهد که: الف) بانک جهانی سرمايه گذاری قابل توجهی در ايران نکرده و در آيندهً نزديک نيز(بويژه با توجه به مديريت جديد آن) اين کار را نخواهد کرد و ب) بيکاری انبوه در ايران محصول سرمايه گذاری يا سياستهای بانک جهانی در ايران نيست ( به اين دليل که اين بانک نقش ناچيزی در اقتصاد و سياست ايران درحال حاضر دارد)؛ بيکاری انبوه در ايران محصول قوانين انباشت سرمايه داری و شيوهً توليد سرمايه داری بطور کلی است که سياستهای ارتجاعی رژيم جمهوری اسلامی ايران و برخی گرايشهای نيرومند در محافل حاکم که بيشتر به نفع تجار و واسطه های انگل عمل ميکنند تا بنفع سرمايه داران صنعتی مولد، آن را تشديد می نمايند. در نتيجه رژيم جمهوری اسلامی ايران مانع عمده در راه پيشرفت اجتماعی، آزادی و رفاه مردم و مانع عمده در راه انقلاب کارگری در ايران است. اين رژيم، و بطور کلی سلطهً بورژوازی در هر شکل آن، اهرم اصلی و تکيه گاه سلطهً امپريالسم در ايرانند. سياست ارتجاعی داخلی و خارجی جمهوری اسلامی ايران، تغذيه کننده و تقويت کنندهً سياست ارتجاعی جورج دبليو بوش، و به اصطلاح »جنگ با تروريسم« اوست، که نام مستعار جنگهای امپرياليستی ايالات متحده برای سرکردگی بر جهان، جنگهای توسعه طلبانه، الحاق طلبانه و سلطه طلبانه است.
شما از شمار نسبتاً بالای آرای احمدی نژاد سخن ميگوئيد. اين شايد عمده دليلی باشد که باعث شده اين آرا را به کارگران نسبت دهيد، و در همان حال شعار های عوامفريبانهً انتخاباتی او را به »قيمت اسمی« آنها می خريد! ما نميتوانيم دراينجا به تفصيل به اين موضوعات بپردازيم و به ياد آوری نکات زير بسنده ميکنيم:
• هيچکس در ايران، شايد غير از رهبرجمهوری اسلامی و شورای نگهبان ـ ارگانی که اساساً برای از صافی گذراندن نامزد ها تعيين شده ( در انتخابات اخير از بيش از ۱۰۰۰ نامزد تنها صلاحيت ۶ تن را تأييد کرد که بعداً رهبر دوتا از نامزدهای حذف شده را به اين شش تن افزود!) ـ صحت و قانونی بودن اين انتخابات را قبول ندارد؛ همه ميدانند که نيروهای پاسدار و بسيج و آخوند ها وسيعاً در انتخابات دخالت و جانبگيری کردند تا آرا را بنفع احمدی نژاد تغيير جهت دهند
• از مجموع تقريباً ۴۸ ميليون نفر واجد شرائط برای رأی دهی تقريباً ۱۷ ميليون نفر به احمدی نژاد و حدود ۱۱ ميليون نفر به رفسنجانی رأی دادند، يعنی حدود ۲۰ ميليون نفراز واجدان شرائط رأی ندادند. شما چگونه نتيجه ميگيريد که اکثريت کارگران به احمدی نژاد رأی دادند؟ از نظر آماری طبيعی است فرض شود که شمار کارگران در بين ۲۰ ميليون نفر ( که بطور تصادفی انتخاب شده باشند) از شمار کارگران در بين ۱۷ ميليون نفر ( که باز هم بطور تصادفی انتخاب شده باشند) بيشتر است. افزون بر اين، بخشی از ۱۱ ميليون رأی رفسنجانی، رأی کارگران است ( رفسنجانی دارای نفوذی هر چند کاهش يابنده در ميان باصطلاح »شورا های اسلامی کار« ( سازمانهای کارگری وابسته به حکومت) است. بنا براين هيچ دليلی بر اينکه اکثريت کارگران بنفع اين يا آن نامزد رأی داده باشند وجود ندارد.
• خود احمدی نژاد و احزاب و سازمانهای پشتيبان اوهرگز چيزی به ضد بخش خصوصی نگفتند. رهبر يکی از اين احزاب بسيار متنفذ اخيراً گفت که همهً بنگاههای دولتی غير از نفت و تلويزيون دولتی بايد خصوصی شوند. احمدی نژاد يکی دو بار کلماتی در بارهً نرخ بالای بهرهً بانکها ی خصوصی و»نقش قمار گونهً« بازار اوراق بها دار بر زبان آورد اما بسرعت اين »تپق ها« را تصحيح کرد.
• شما روی منشأ طبقاتی پائين احمدی نژاد انگشت ميگذاريد، ما فکر ميکنيم نيازی به يادآوری نيست که کم نبودند آدمهائی که ازميان زحمتکشان برخا ستند و بعداً به بد ترين دشمن آنان تبديل شدند: موسولينی و هيتلر هم منشأ طبقاتی پائين داشتند.
ما درک ميکنيم که شما خواسته ايد از آنچه فکر ميکنيد ممکن است خواستهای طبقهً کارگر ايران باشد پشتيبانی کنيد و سياستهای ارتجاعی و جنگ طلبانهً بوش را افشا سازيد. اما ما فکر می کنيم که همبستگی با کارگران ايران با ستايشی که شما از يکی ازمتعصب ترين چهره های ضد کمونيست و ضد دموکرات در ايران به عمل آورده ايد سازگاری ندارد، کسی که خود و مرشدان مرتجع و خون آشامش تنها با ملا ها و ژنرالهای اندونزی در سالهای ۱۹۶۰، با شکنجه گران در شيلی و آرژانتين خونتا های نظامی، با ايران دوران شاه، با يونان سرهنگها، با اسپانيای فرانکو و غيره قابل مقايسه اند.
ما اميدواريم که شما موضع نادرست خود را تصحيح کنيد و همبستگی خود را با کارگران از نظر طبقاتی آگاه ايران و همهً نيرو های راستين انقلابی که در گير مبارزهً مرگ و زندگی با رژيم جمهوری اسلامی هستند، و نيز با انقلابيان همهً کشور ها نشان دهيد.
شما ميتوانيد تمام يا بخشی از اين متن را در سايت خود درج کنيد ( ما از شما دعوت ميکنيم اين کار را انجام دهيد).
با بهترين احترامات
جمعی از کمونيستهای ايران
www.azarakhsh-org.net این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید
متن انگليسی نقد سرمقالهً »دنيای کارگران«
Workers World
July 8, 2005
To Editor: Dear Sir, Madam,
Your Editorial of July1, 2005, concerning the victory of Mahmoud Ahmadi Nejad in the so called « presidential election » in Iran, has evoked a great astonishment among the Iranians who have read it. Especially among the Iranian communists, democrats and all honest women and men who have some objective knowledge of the dramatic political, economic, social and cultural situation in Iran, and know something about the bitter and sanguinary class struggle in this country during the past three decades: they cannot conceal their sorrow, their fury and their indignation about the unjust and erroneous position that you have taken in this affair. We say “sorrow”, because this position does not come from a media depending on Republic Islamic of Iran or imperialists who support this reactionary regime, but from a Party whose declared positions are the emancipation of the working class, proletarian internationalism, and solidarity with the oppressed peoples!
You are describing Mahmoud Ahmadi Nejad as a “revolutionary”, “anti-capitalist”, “Islamic socialist”, “anti-imperialist” and so on. You are portraying him as the “son of a blacksmith” who came out of the Iranian 1979 revolution against the regime of Shah and the US domination in Iran.
The fact is that he is neither a revolutionary, nor an anti-imperialist, nor anti-capitalist: he is nothing but a most reactionary, anti-democratic, anti-revolutionary figure in the political scene of Iran.
You are certainly aware of serious accusations against him as the responsible of logistics support and as the head of the “reserve team” in the assassination of political opponents of Iranian regime in Austria in 1989. At that time Rafsanjani was president of Islamic Republic of Iran, and Ali Khamenei was, as he is today, the Supreme Guide; Khamenei, Rafsanjani, were the principal commanders of this assassination, and the same Ahmadi Nejad was one of the executers of this barbarous act, according to the testimonies of a number of informed people (including certain ancient agents of Iranian terrorist operations abroad), and the information and statements of a number of human rights activists, some political figures in Austria, many independent journalists, families and surroundings of the victims.
From a social class point of view, Ahmadi Nejad is a docile servant of capitalists and other propertied classes. More precisely, he is a cynical lackey of the bureaucratic-military- religious faction of the bourgeoisie in Iran. This faction, in alliance with a section of large merchants and commercial bourgeoisie, maintains the upper hand inside the bourgeois class. It is in permanent struggle not only against the workers and the toiling people, but also against other sections of the bourgeoisie for appropriating the lion share in the profits extracted from the brutal exploitation of the working class and toiling people, and in order to preserve and consolidate its political and cultural hegemony in addition to economic supremacy.
You are trying, in your Editorial, to describe Ahmadi Nejad as the popular antithesis of Rafsanjani; the fact is that he is a creation of Rafsanjani and other high rank officials of the Islamic Regime. It was Rafsanjani who promoted him as the governor (prefect) of Ardebil province in the northwest of Iran. Their present rivalry and competition can only be explained in the framework of the internal contradictions of the ruling class and the reigning clique.
Ahmadi Nejad is not a “man of the people against the Establishment” or against the imperialist domination and imperialist threats (as one can deduce from your Editorial), he is not an “outsider”, on the contrary: he is a man of the Establishment, in other words, an interchanging part of the state machine serving the Iranian bourgeoisie at present.
According to you, the Iranian workers elected Ahmadi Nejad “for jobs, not the World Bank. And the vote told the U.S.: hands off.” Despite your argument and your conclusion, any objective and informed observer will assert that: a) the World Bank does not have considerable investment in Iran and it is not going to do so in the near future (especially if we take account of its new managing team), and b) the large unemployment in Iran is not a result of the World Bank investment or policies in Iran (for the fact that they have a negligible small role in Iranian economics and politics at present); the large unemployment in Iran is a result of the laws of capitalist accumulation and capitalist mode of production in general, accelerated by the reactionary policies of the regime of Islamic Republic of Iran, and some powerful tendencies in the ruling circles in favour of parasitic merchants and intermediaries rather than productive industrial capitalists.
Consequently, the regime of Islamic Republic of Iran is the main obstacle in the way of social progress, freedom and welfare of the people, and the main obstacle in the way of the proletarian revolution in Iran. This regime and generally, the bourgeois domination in any form, are the main lever and mainstay for the imperialist domination in Iran. The reactionary internal and foreign policy of the Islamic Republic of Iran feed and reinforce the reactionary policy of G. W. Bush, and his so called “war on terrorism” which is the pseudonym of the US imperialist wars for world hegemony, wars of imperialist expansion, annexation and domination. You are talking of relatively large number of votes to Ahmadi Nejad. This is perhaps the main reason that makes you attribute these votes to the workers, and at the same time you buy demagogic electoral slogans of Ahmadi Nejad at their “face value”! We cannot elaborate these issues in detail here however, we mention the following points:
No one in Iran admits the health and regularity of this election, excepted perhaps the Supreme Guide, the Council of the Guardians of the Constitution – a body essentially assigned by the former to filter the candidates – (in the last elections it eliminated more than 1000 candidates and approved only 6, to which the Guide himself added two other candidates!), everyone knows that there were massive intervention and implication of military, paramilitary forces and mullahs in order to “redirect” the votes in favour of Ahmadi Nejad.
∑ From almost 48 million people qualified for voting, Ahmadi Nejad’s votes counted about 17 millions and Rafsanjani’s about 11 millions: about 20 millions of the qualified population didn’t vote. How do you conclude that the majority of the workers voted for Ahmadi Nejad? Statistically, it is normal to suppose that in 20 millions people (chosen randomly) there are more workers than in 17 millions (also chosen randomly). Furthermore, a fraction of the 11 millions votes for Rafsanjani, was the vote of the workers (Rafsanjani has some influence, though it is declining, in the so called “Islamic Workers Councils” – governmental worker organization). So, there is no evidence that the majority of workers voted for any candidate.
∑ Ahmadi Nejad himself, and the parties and organizations who supported his candidacy, had never pronounced anything against the private sector. The leader of one of these very influential parties maintained recently that all state enterprises should be privatised, except petroleum industry and state TV broadcasting. One or two times Ahmadi Nejad said some phrases against the high interest rate of private banks or the “gambling function” of stock exchange market, but he rapidly corrected these “lapses”.
∑ You underline Ahmad Nejad’s modest class origin, we think that we don’t need to mention to you that many people coming out of toiling people became eventually their worst enemies: Mussolini and Hitler also had modest class origins.
We understand that you wanted to support what you thought might have been the aspirations of Iranian working class and to reveal Bush administration’s reactionary and war mongering policy. But, we think that solidarity with Iranian workers is incompatible with the eulogies that you have made in favour of one of the most fervent anti-communist and anti-democratic figures in Iran, who with his reactionary and bloodthirsty mentors can only be compared with mullahs and generals in Indonesia of 1960’s and with the torturers in Chile, Argentina of military junta, Iran in the epoch of Shah, Greece of Colonels, Spain of Franco, etc.
We hope that you will correct your erroneous position, and will show your solidarity with the class conscious Iranian workers and genuine revolutionary forces who have been engaged in a death or life struggle against the Islamic Republic of Iran., as well as with the revolutionaries of other countries.
You can publish all or a part of this text on your site (and we encourage you to do it).
With the best regards
A group of Iranian communists
www.azarakhsh-org.net
این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید
- توضیحات
- نوشته شده توسط نوامی کلاين
- دسته: صفحه آزاد
بوليوی و عراق: نفت ما را به ما پس بدهيد![]()
برگردان: زهره سحرخيز
نيشن. شماره ويژه تا 27 ژوئن 2005
http://www.thenation.com/doc.mhtml?i=20050627&s=klein
گوردون براون در جريان گردهمايی G8 در اسکاتلند، به ايده ای نوين دست پيدا کرده است مبنی براين که چگونه می توانيم , فقر را به تاريخ بسپاريم,. حال که واشينگتن تاکنون نپذيرفته کمک اش به آفريقا را تا 2015 به دو برابر افزايش دهد، وزير بريتانيايی به ,دولت های غنی تر نفتی, در خاورميانه روی آورده تا شکاف برای تامين مالی را جبران کند. در تيتر آبزرور لندن می خوانيم,ترغيب ثروت نفتی برای نجات آفريقا.
بفرمائيد اين هم يک ايده ی بهتر: به جای اين که ثروت نفتی عربستان سعودی برای ,نجات آفريقا, مورد استفاده قرار گيرد، چطور است از ثروت نفتی آفريقا، و نيز از گاز، الماس، طلا، پلاتينيوم، کرم، آلياژ فرئون،و ثروت زغال سنگ آفريقا، برای نجات آفريقا استفاده شود ؟
حالا که اين قدر همت عالی جنابانه روی نجات آفريقا از فقر متمرکز شده است، به نظر می رسد زمان مناسبی باشد برای يادآوری از شخص ديگری که تلاش کرد فقر را به تاريخ بسپرد: کن سارو ويوا، کسی که در ماه نوامبر ده سال از قتل اش همراه با هشت مبارز اگونی ديگر که توسط دولت نيجريه به اعدام با دار محکوم شدند، می گذرد. جرم آن ها اين بود که شهامت داشتند تاکيد کنند نيجريه اصلا فقير نيست، بلکه ثروتمند است، و تصميمات سياسی که براساس منافع غرب گرفته می شود، مردم آن را در فقر و استيصال نگه داشته است. سارو ويوا زندگی اش را در پای اين ايده گذاشت که ثروت عظيم نفتی دلتای نيجر بايد در پشت سر خود چيزی بيش از رودخانه های آلوده، مزارع سوخته، هوای آلوده و مدارس ويران بر جای بگذارد. او خواهان خيريه، ترحم، يا ,بخشودگی, نبود، بلکه عدالت می خواست.
جنبش »بقا« ی مردم اگونی خواهان آن بود که کمپانی شل خسارت مردمی را بدهد که از سال های 50 تا آن موقع از سرزمين شان ۳۰ ميليارد دلار استخراج کرده بود. شرکت برای کمک رو به دولت آورد، و نظاميان نيجريايی تفنگ های شان را به سوی تظاهر کنندگان برگردانند. قبل از اين که سارو ويوا به دستور دولت اعدام شود، در دادگاهی که برای او تشکيل شده بود گفت: ,من و رفقايم تنها کسانی نيستيم که در دادگاه محاکمه می شويم. شرکت شل هم در اين محکمه حضور دارد...در واقع شل اين دادگاه ويژه را تشکيل داده است، ولی قطعا روزی نوبت خودش خواهد رسيد
ده سال بعد ۷۰ درصد مردم نيجريه هنوز با روزی کمتر از يک دلار زندگی می کنند و کمپانی شل هنوز سودهای فوق العاده می برد. گينه اکوادور، که يک قرار داد بزرگ با اکزون موبيل دارد، بر اساس گزارش برنامه ۶۰ دقيقه :,در اولين سال قرار داد ۱۲ در صد سهمش را می تواند نگهدارد, -- نسبتی که حتی در اوج غارت استعمار نفتی هم شرم آور بود.
اين است که آفريقا را فقير نگه ميدارد: نه فقدان اراده سياسي، بلکه سود آوری فوق العاده تنظيمات کنونی. آفريقای ماورای صحرا، فقيرترين منطقه جهان، بدين ترتيب سود آورترين مقصد برای سرمايه گذاری است: براساس ,گزارش توسعه مالی جهان بانک جهانی, اين منطقه , بالاترين بازدهی سود برای سرمايه گذاری خارجی را نسبت به هر نقطه جهان دارد., آفريقا فقير است زيرا سرمايه گذاران و اعتباردهندگان به آن به طور غير قابل وصفی ثروتمندند.
ايده ای که کن سارو ويوا در راه مبارزه برای آن جان داد ? مبنی بر اين که منابع يک کشور بايد به نفع مردم همان کشور مورد استفاده قرار گيرد?در قلب همه مبارزات ضد استعماری جهان قرار داشته است، از تی پارتی بوستون* گرفته تا مبارزه ايران با کمپانی انگلو ايرانی در آبادان.مرگ اين ايده، در قانون اساسی اروپا، در استراتژی امنيت ملی ايالات متحده آمريکا [که ,[تجارت آزاد, را نه تنها يک سياست اقتصادی بلکه يک ,اصل اخلاقی, معرفی می کند]، و توسط قرار دادهای تجاری بی شمار اعلام شده است. و عليرغم همه ی اين ها، اين ايده حاضر نيست بميرد.
شما می توانيد آن را در اعتراضات خستگی ناپذيری که رئيس جمهور بوليوی کارلوس مسا را وادار به استعفای خود نمود ببينيد. يک دهه قبل صندوق بين المللی پول بوليوی را مجبور کرد صنايع نفت و گاز خود را خصوصی کند با اين وعده که در اثر اين اقدام رشد بالا خواهد رفت و سعادت گسترش خواهد يافت. وقتی اين طور نشد، وام دهنده گان خواهان آن شدند بوليوی کسر بودجه اش را با افزايش ماليات کارگران فقير تامين کند. بوليويايی ها ايده بهتری داشتند ? گاز خود را پس بگيرند و از آن به نفع کشور خود استفاده کنند. بحث اکنون اين است که چقدر را پس بگيرند. جنبش به سوی سوسياليسم Movement Toward Socialism اوو مورالس Evo Morales خواهان آن است که روی سود خارجی ۵۰ در صد ماليات بسته شود. گروه های بومی راديکال، که شاهد آن بوده اند تا هم اکنون سرزمين های شان از ثروت معدنی تهی شده است، خواهان ملی کردن کامل و مشارکت بسيار بيشترهستند، چيزی که آن را ,ملی کردن حکومت nationalizing the government, ناميده اند.
شما می توانيد اين ايده را در عراق هم ببينيد. در دوم ژوئن ليث کوبه Laith Kubba، سخنگوی نخست وزير عراق به روزنامه نگاران گفت صندوق بين المللی پول عراق را مجبور کرد بهای برق و سوخت را در عوض بدهی های گذشته اش افزايش دهد: ,عراق ۱۰ ميليارد دلار مقروض است، ومن فکر می کنم ما نمی توانيم از اين اجتناب کنيم., ولی چند روز قبل از آن در بصره يک گردهمايی تاريخی توسط اتحاديه های مستقل، با حضور پررنگ اتحاديه عمومی کارکنان نفت، مصرانه تاکيد کرد دولت بايد از اين کار اجتناب کند. در اولين کنفرانس ضد خصوصی کردن در عراق نمايندگان درخواست کردند دولت اساسا از پرداخت بدهی های ,نفرت انگيز, صدام امتناع کند و باهر اقدامی برای خصوصی کردن اموال دولتي، از جمله نفت ، مخالفت نمايد.
نئو ليبراليسم، ايدئو لوژيی که قدرتمندانه تلاش می کند خود را به عنوان , مدرنيته, جا بيندازد، و در همان حال کسانی که بيمارگونه به آن باور دارندماسک تکنوکرات هايی بی طرف را بر چهره می زنند، ديگر نمی تواند ادعا کند که يک توافق است. رای دهندگان فرانسوی وقتی به قانون اساسی اتحاديه اروپا نه گفتند، آن را رد کردند، و شما ميزان نفرت از آن را ميتواند در روسيه ببينيد، جايی که اکثريت مردم از آن ها که از خصوصی کردن های فاجعه بار دهه ۹۰ سود به جيب زدند بيزارند، و تعداد آن ها که برای محکوميت اليگارش نفتی ميخائيل خودو کوفسکی سوگواری می کنند، انگشت شمار است.
همه اين ها با توجه به زمان برگزاری گردهمايی G8 جالب تر می شود. باب گلدوف و جمعيت , فقر را به تاريخ بسپريم, فراخوان داده اند که ده ها هزار نفر به ادينبورگ بروند و در دوم ژوئيه يک نوار بزرگ سفيد دور مرکز شهر ايجاد کنند که اشاره ای است به بازو بند ,فقر را به تاريخ بسپريد, که در همه جا پخش شده است.
ولی به نظر می رسد اين شرم آور باشد که يک ميليون نفر، تمام اين راه دراز را بروند تا يک دکور عظيم ارزان قيمت، يک زينت جمعی برای قدرت باشند. به جای اين چطور است وقتی اين همه مردم دست به دست هم می دهند، اعلام کنند که آن ها نه بازو بند بلکه حلقه طناب اند ? حلقه طناب دور گردن سياست های مرگ آور اقتصادی که تا هم اکنون اين همه جان گرفته است، به خاطر فقدان دارو و آب سالم، به خاطر نبود عدالت.
يک حلقه طناب مثل آن که جان کن سارو ويوا را گرفت.
* اشاره به مقاومت مستعمرات انگليس در مقابل انحصار کمپانی هندشرقی بر تجارت چای مستعمرات
برگرفته از سایت روشنگری
http://www.roshangari.net
- توضیحات
- نوشته شده توسط ...کميته ی حمايت
- دسته: صفحه آزاد
کميته ی حمايت از جنبش تحريم »انتخابات« رياست جمهوری در ايران ــ پاريس![]()
در هفته های اخير که نداهای تحريم انتخابات همه جا در ايران و خارج شنيده می شد، جمعی از ايرانيان از افق های مختلف چپ و دموکرات، وظيفه ی خود دانستند که با اين ندای مقاومت همصدا باشند. لذا کميته ای در پاريس، برای برپايی يک آکسيون حمايت از تحريم »انتخابات« و نيز پشتيبانی از اعتصاب غذای زندانيان سياسی ايران، تشکيل شد و برای يک گرد هم آيی در روز جمعه ۱۷ ژوئن ۲۰۰۵ برابر با ۲۷ خرداد (روز انتخابات در ايران) ساعت ۱۹ تا ۲۳ در محوطه ی معروف حقوق بشر در ميدان تروکادرو (پاريس) فراخوان داده شد.
گردهم آيی با استقبال خوبی روبرو گشت و پوران بازرگان از سوی کميته مطالبی درباره ی اهداف اين آکسيون دستجمعی به شرح زير بيان کرد:
»ما مخالفان رژيم جمهوری اسلامی، امروز، اينجا گرد آمده ايم تا در اين مکان نمادين (که فرياد عليه نقض حقوق بشر هر روز در آن طنين انداز است) با صدای بلند اعلام کنيم که ما نيز همصدا با بخش وسيعی از مردم ستمديده و آگاه ايران به اين رژيم فاسد »نه« می گوييم. ما هم از تحريم انتخابات، از طرد و نفی کل رژيم جانبداری می کنيم.
بايکوت و تحريم همه جانبه، سزای رژيمی ست که بيش از يک ربع قرن خويش را بر جامعه ی ايران تحميل کرده و در راه جا انداختن سلطه ی مافيايی خود از انواع وسايل فريب و سرکوب، از جمله عقايد مذهبی و سنتی مردم، سوء استفاده کرده است.
ــ رژيمی که برای ادامه ی حاکميت خود نيمی از جامعه ی ايران يعنی زنان را مشمول تبعيض نموده و نه تنها آنها را مجبور به حجاب کرده، بلکه در بسياری موارد حقوقی، آنها را نصف مرد به شمار آورده سزاوار تحريم است. ما با زنان شجاعی که اعلام کرده اند »حال که به نظر رژيم، زنان فهمشان کم است و حق ندارند برای به عهده گرفتن مسؤوليت ها انتخاب شوند، بنابراين ما رأی نمی دهيم« و راه بايکوت و تحريم در پيش گرفته اند همصدا هستيم و موضع گيری اين زنان مبارز را تأييد می کنيم.
ــ رژيمی که نه برای کارگران، نه برای ديگر زحمتکشان، نه برای نويسندگان حق تشکل مستقل قايل نيست و آنها را می ربايد و می کشد سزاوار تحريم و طرد است.
ــ رژيمی که کوشيد زندانهايش را با اعمال شکنجه دانشگاه بنامد ولی درواقع دانشگاهها را به زندان بدل کرد و دانشجويان و استادان را از جمله به دست امثال همين مصطفی معين، تصفيه نمود و دانشجويان مبارز و روزنامه نگاران و نويسندگان و وکلای مدافع را از چندين سال پيش تا کنون در سياهچال نگه داشته سزاوار تحريم است.
ــ رژيمی که مخالفان را که غالباً از نيروهای ترقی خواه و مبارز ضد استبداد و جانبدار آزادی و برابری و عدالت اجتماعی بوده اند سرکوب کرده و در کارنامه ی سياه خويش کشتار ده ها هزار نفر در زندانها و شکنجه گاهها را ثبت کرده سزاوار تحريم است.
ــ رژيمی که با دامن زدن به جنگ هشت ساله باعث نابودی صدها هزار نفر و ويرانی شهرها و آوارگی مليونها نفر شد و آن را برکت و نعمت الهی ناميد سزاوار تحريم است.
ــ رژيمی که تبعيض شرم آور بين مسلمان و غيرمسلمان، سنی و شيعی، فارس و غيرفارس و تبعيض های ديگر برقرار کرده و جنايت های نژادپرستانه از جمله در رابطه با افغانی ها مرتکب شده و راه را برای اختلافات هول انگيز در آينده فراهم کرده سزاوار تحريم است.
ــ رژيمی که دستاورد ۲۵ ساله اش افزايش شکاف بين فقرا و اغنيا، بيکاری و گرسنگی و فقر و فحشاء و پديده ی کارتون خوابها و کودکان خيابانی و نوميدی و بی اعتمادی جوانان به آينده است سزاوار تحريم است.
ــ رژيمی که زندانهايش روی رژيم ددمنش پهلوی را سفيد کرده و گورهای دستجمعی قربانيان اش را به عنوان اسناد جنايت ضدبشری بايد به دادگاه های صالح بين المللی سپرد سزاوار تحريم است.
ــ رژيمی که کانديداهای مجازش يکی از ديگری فاسدتر و دزدتر و حريص تر و دستشان همگی به جنايت آلوده است، از رفسنجانی گرفته تا آدمکشان پاسدار، اينها همه سزاوار نفرت و تحريم اند.
»نه« به رژيم، آری گفتن به قابليت جامعه ی ما برای به دست گرفتن سرنوشت خويش است. جامعه ی ايران شايسته ی دموکراسی ست، نه رعيت شاه است نه مهجور و مقلد امام! فرياد تحريم انتخابات »نه« گفتن به کل رژيم از صدر تا ذيل است. هرگونه تلاش برای توجيه همکاری با اين رژيم، چه از داخل و چه از خارج، زيرپا گذاردن استقلال طلبی و جنبش اعتراضی رو به اعتلای مردم ايران است.
تحريم انتخابات يعنی طرد رژيم، يعنی اقدام به حرکتی درازمدت و مجدانه که اگر پی گرفته شود می تواند آغاز پايان رژيم باشد و مستلزم صبر و پايداری و داشتن بديل مستقل، لاييک، دموکراتيک و مردمی ست. تحريم انتخابات يعنی دست اراذل از سر مردم ايران کوتاه! يعنی دست جهانخواران آمريکايی و غيره نيز که برای چپاول بيشتر ايران دندان تيز کرده اند کوتاه!
دموکراسی مسأله ی اساسی توده های ستمديده ی ايران است نه مسأله ی آقای بوش که در رأس ارتجاع جهانی قرار دارد. مردم ايران دموکراسی را در مبارزات خود می آموزند و آن را تحقق می بخشند. نمونه اش بسيج برای تشکل های مستقل، تظاهرات زنان، تجمع شبانه روزی جلوی زندان اوين و غيره است.
مردم ستمديده ی ايران با اين رژيم قهرند. معدودی متزلزل که سر آشتی دارند به تجربه ی مردم بهايی نمی دهند. با تحريم قاطع رژيم و اتکاء به دموکراسی توده ها اراذل و اوباش حاکم را بايد بيرون ريخت«.
پس از ايراد مطالب فوق، با تاريک شدن هوا، حاضران شمع يا مشعل هايی به دست گرفتند و به ياد زندانيان سياسی اعتصابی و حمايت از آنان و اعتراض به اوضاعی که در ايران می گذرد گردهم آيی خود را به پايان بردند.
کميته ی حمايت از جنبش تحريم »انتخابات« رياست جمهوری در ايران ــ پاريس
۱۸ ژوئن ۲۰۰۵
