صفحه آزاد
- توضیحات
- نوشته شده توسط پوران بازرگان
- دسته: صفحه آزاد
![]()
در مراسمی که کميتهء ضد سنگسار به مناسبت فرارسيدن ۸ مارس، روز جهانی زن، در پاريس برگزار کرد، پوران بازرگان سخنان زير را ايراد نمود:
روز جهانی زن را به شما و همهء مبارزان راه آزادی و برابری زن در ايران و جهان تبريک می گوييم. نزديک به دو قرن مبارزه برای رفع ستم جنسی از زن با افت و خيزهای فراوان همراه بوده و بدون شک دستاوردهای بزرگی به همراه داشته، ولی روابط پدرسالاری همراه با مناسبات طبقاتی و افکار عقب ماندهء مذهبی و سنتی هميشه در کمين بوده اند تا اين دستاوردها را پس بگيرند و راه را بر هر پيشرفتی سد کنند. هنوز راه درازی برای فايق آمدن بر ستم جنسی در پيش داريم و مسلم است که تنها با آگاهی، با اتحاد حد اکثر مبارزان و با جديت و عقلانيت و شکيبايی می توان بر قرن ها ستم اجتماعی تاريخی غلبه کرد. ما شاهد عرصه هايی از اين مبارزه در ايران، به ويژه از ۲۵ سال پيش، هستيم که زنان در خط مقدم جبهه همواره رزميده اند و نارضايتی و اعتراض خود را به اشکال مختلف از جمله عليه حجاب اجباری نشان داده اند.
طی نزديک به دو قرن، زنان و به ويژه در کشورهای پيشرفته، در عرصه های مختلف مبارزه کردند. بد نيست اشاره کنيم که مثلاً در فرانسه که يکی از پيشروترين کشورها در اين عرصه بوده از ۱۸۳۷ که نخستين بار کلمهء فمينيسم به کار رفت و يا کسی مانند فلورا تريستان (۱) مبارزهء زنان برای کسب حقوق خويش را در آثارش تئوريزه کرد و با وجود چندين انقلاب سياسی و اجتماعی که زنان مشارکت فعالی در آن داشتند و با وجود تجربهء کمون پاريس در ۱۸۷۱ (۲)، زمانی که در اواخر قرن ۱۹ مسألهء حق رأی زنان مطرح شد احزاب دست راستی در پارلمان فرانسه آن قدر به مخالفت خود با اين طرح ادامه دادند تا اينکه سرانجام در ۱۹۴۵، به دنبال آزادی فرانسه از چنگال نازيسم و نفوذ فوق العادهء کمونيستها، اين حق به رسميت شناخته شد، يعنی تثبيتِ اين حق به شکرانهء بيش از صد سال مبارزه محقق شد يا مثلاً حق جلوگيری از آبستنی و قانونی شدنِ سقط جنين، سرانجام در ۱۹۷۵ و اساساً با آراء نمايندگان چپ پارلمان، قانونِ »سيمون ويل« (وزير دولت دست راستی وقت) تصويب شد نه با آرای خود احزاب راست! اين حقيقتی تاريخی ست که مبارزه برای رفع ستم جنسی از زنان همواره با مبارزهء نيروهای چپ که برای رفع ستم طبقاتی و تحقق برابری اجتماعی فعاليت کرده اند عجين بوده است.
در سال های گذشته، مراسم بزرگداشت ۸ مارس را يکبار به زنان افغانستان و يکبار به زنان فلسطين تقديم کرديم و امسال اين مراسم را به زنان ستمديده و مبارز عراق هديه می کنيم که به ويژه در شرايطی بسيار سخت و سرنوشت ساز بسر می برند.
در کشور همسايهء ما عراق، هم موارد مشترک فراوان در عرصهء مسائل زنان می يابيم و هم طبيعتاً موارد ويژه. وجود جامعهء مردسالار و تلاش برای فرودست نگه داشتنِ زنان با اتکاء به نهادهای مذهبی و تفسيرهای دگم و عقب مانده، در عراق نيز بيداد می کند. درجريان تحولات سياسی و اجتماعی، زنان بارها به ميدان آمده اند و پا به پای گسترش مدرنيسم، حقوق انسانی و برابر خود را در سطوح مختلف مطالبه کرده اند. اما به رغم پيشرفت هايی در اين موارد، به محض اينکه شرايط بر طبقات حاکم و مردسالار تنگ شده حقوق زنان را لگدمال کرده اند و امروز يکی از خطرناک ترين حالات را که در تاريخ عراق شايد به اين وسعت کمتر سابقه داشته، شاهديم.
اکنون به برخی از نقاط اوج مبارزات زنان و مشارکت شان در مبارزات اجتماعی که صدای آن ها را به گوش ديگران رساند می پردازيم: در ۱۹۴۳ که عراق در اشغال نيروهای انگليسی بود و فقر و قحطی مواد غذائی اکثريت جامعه را فراگرفته بود تظاهرات وسيع زنان برای تأمين نان رخ داد و در همين دههء ۴۰ ميلادی، پس از پيروزی متفقين بر فاشيسم و اوجگيری گرايش عمومی به انديشه های چپ و انتشار کتاب های سوسياليستی، آرمان آزادی زن قدم های بزرگی برداشت، از جمله روی آوردن وسيع دختران به دانشگاه ها و رواج بی حجابی در بين مردم به ويژه در شهرها.
سقوط سلطنت در ۱۹۵۸ با کودتای عبدالکريم قاسم که با پشتيبانی وسيع مردم همراه شد و هنوز، در مجموع، مورد احترام نيروهای دمکرات و مترقی عراق است، با توجه به حضور فعال حزب کمونيست در جامعه، دستاوردهايی برای زنان وجود داشت. در اين دوره است که زنان در سراسر عراق و از جمله در کردستان به مبارزهء سياسی و حزبی پيوستند، چنانکه در سرکوب های مکرری هم که عليه مخالفين از جمله کمونيست ها مثلاً در موصل پيش آمد، زنان قربانيان و زندانيان سياسی فراوان دادند. در همين مرحله بود که قدرت روحانيت کاستی گرفت و جالب توجه اينکه شهر نجف يکی از مراکز مهم فعاليت کمونيست ها گشت. زنان در زمينه های ادبيات و تحصيلات عالی و هنر نمونه های برجسته ای آفريدند که يکی از آنان خانم نازک الملائکه است که از بنيانگذاران شعر مدرن عرب محسوب می شود. همينطور در تئاتر، در سينما چهره های درخشانی بروز کردند. امروز شمار زنان نويسنده و شاعر و نقاش عراقی که آثارشان در اروپا شناخته شده به ده ها نفر می رسد.
روی کار آمدن رژيم بعث که حزبی ناسيوناليست و لائيک بود و با توجه به جو عمومی که در سال های ۶۰ و ۷۰ در دنيا حاکم بود می خواست خود را دست کم در حرف مترقی نشان دهد، قوانينی وضع شد که طبق »گزارش يونيسف در بارهء زنان و کودکان عراق« (۱۹۹۳) زنان را از حق کامل شهروندی برخوردار می شناخت. در مجلس ملی از ۲۵۰ عضو، ۲۷ نفر زن بودند و شبکهء گسترده ای برای اتحاديهء عمومی زنان عراق داير گشت. قانون اساسی ۱۹۷۰ برابری زن و مرد و وجود فرصت های برابر را بدون تبعيض، برای آنان به رسميت می شناخت. در قانون کار مادهء ۷۱ دستمزد برابر در مقابل کار برابر برای زن و مرد تعيين شد. زنانی که کارمند دولت بودند در صورت زايمان، از يک سال تعطيلی با حقوق برخوردار بودند. درآمد زن مستقل از درآمد شوهر تلقی می شد و از اين قبيل... و بالاخره قوانين مربوط به خانواده از سلطهء قوانين مذهبی خارج شد و شهروند کشور اگر می خواست می توانست بدون توجه به قوانين مذهبی (سنی يا شيعی، کاتوليک يا ...) که بدان تعلق داشت خانواده تشکيل دهد.
اما کارآيی چنين قوانينی تا آنجا بود که منافع ديکتاتور و طبقه حاکم ايجاب می کرد. اگر حکومت در شرايط دشواری قرار می گرفت قوانين روی کاغذ می ماند. اگر شهروند موضعی مخالفِ حکومت می گرفت از همهء حقوق قانونی اش محروم می گشت. بدين ترتيب بود که وقتی بين ايران و عراق اختلافی بروز می کرد ايرانی تبارها تاوان اش را می پرداختند و صدها هزار نفر ايرانی تبار که در شهرهای مختلف عراق از چند نسل پيش اقامت داشتند و برخی حتی فارسی نمی دانستند، به عنوان ايرانی و ستون پنجم دشمن تلقی شده از کشور اخراج می گشتند (در سال های اخير فهميده ايم که همه جای دنيا کمابيش چنين است. نمونه اش برخورد آمريکا با ايرانی ها و اعراب و يا فرانسه با ايرانی ها در سال های ۸۰ که برای رفتن به آلمان هم بايد اجازهء خروج می گرفتيم). مرد اگر به اصطلاح عراقی الاصل نبود، بايد زنش را که عراقی بود طلاق دهد. مرد عراقی هم از جمله با دريافت پول تشويق می شد که از زن ايرانی اش جدا شود و طرف محکوم ناگزير بود هرچه را که داشت رها کرده به ايران تبعيد گردد. اين ستم شوونيستی بارها تکرار شده و زنان قربانی آن بوده اند. هشت سال جنگ با ايران هزاران زن و کودک را بی سرپرست کرد و هزاران نفر را به خاک سياه نشاند و داغدار نمود. بعد از آن حمله به کويت پيش آمد و از جمله، کشتار صد هزار سرباز عراقی که در حال عقب نشينی از کويت بودند و باز مادران و کودکان داغدار و بی سرپرست. در اين باره به همين اشاره بسنده کرده به وضع کنونی اشاره هايی می کنيم:
ستم بزرگی که کمتر سخنی از آن به ميان می آيد بيش از ده سال بايکوت و محاصرهء اقتصادی ست و بمباران مستمر مناطق استراتژيک عراق توسط هواپيماهای آمريکايی و انگليسی، آن هم با موافقت سازمان ملل. اين نه تنها فقر و محروميت و بيکاری و ناامنی را دامن زد، بلکه هرچه بيشتر رژيم را به اعمال فشار بر حلقهء ضعيف جامعهء مردسالار، يعنی زنان، واداشت به طوری که بسياری از حقوقی که سابقاً برای زنان به رسميت شناخته شده بود در عمل پس گرفته شد. رژيم صدام که زير فشار تحريم اقتصادی و نظامی و مالی و بازرگانی قرار داشت به برافراشتن شعارهای اسلامی روی آورد. بر پرچم کشوری که اساساً لائيک معرفی شده بود الله اکبر نقش بست. رژيم بر طايفه گری و سنت های قبيلگی و حمايت از سنی ها در برابر شيعيان و کردها متکی گشت، چنان که چند همسری و برخی سنت های متروک ضد زن دوباره رايج گشت. محاصرهء اقتصادی رژيم را در تنگنا گذاشت ولی راه را چارطاق برای تعصب مذهبی و طايفه گری که در مسير تاريخی جامعه تضعيف شده بود دوباره گشود. از اين بايکوت بيشترين رنج را تودهء زحمتکش به خصوص زنان و کودکان تحمل کردند. از ده ها سال پيش، هزاران نفر از عراقيان در تبعيد بسر می بردند، اين بار موج ميليونی مهاجرت و دربدری آغاز شد که هنوز هم ادامه دارد. ده ها رمان و داستان کوتاه که زنان روشنفکر و هنرمند عراقی راجع به رنج زنان در سال های جنگ و بايکوت در همين سال های اخير نوشته اند در دست است.
لوموند ۷ فوريه ۲۰۰۴ در گزارش مفصلی از جمله می نويسد:
خانم امل سويدان، ۴۶ ساله، پزشک، متخصص تغذيه، در سال ۱۹۹۸ پژوهشی دربارهء آثار فيزيکی تحريم اقتصادی بر زنان بغداد انجام داد. از ۴۶۰۰ زن و دختر که گروه مطالعاتی او معاينه کردند و وزن و قد آن ها را سنجيدند معلوم شد که ۱۶ درصد از آن ها که سن شان بين ۱۰ تا ۱۴ سال بود از »سوء تغذيهء حاد« رنج می بردند و ۴۱ درصد از آنها از »سوء تغذيهء مزمن« که باعث شده قد آن ها از حد متوسط کوتاه تر باشد. جنس مذکر کمتر دچار اين کمبود بوده زيرا سرِ سفرهء خانواده از غذا نصيب بيشتری می برند.
اشارهء کوتاهی هم به وضع زنان کردستان عراق می کنيم: وجود جنگ بين دولت مرکزی و کردها از يک طرف و نزاع و رقابت بين دو جريان قبيلگی بارزانی و طالبانی از طرف ديگر، اوضاع پيچيده ای برای زنان کرد به وجود آورده که بسيار دردناک است. ديده شده که تماس بين يک زن کرد با قبيله يا اردوی مخالف (حتی اگر اين تماس حالت تعرض و تجاوز به زن داشته) باعث می شود که آن زن يا دختر محکوم به مرگ شود. مواردی اتفاق افتاده که دختر را افراد خانواده اش در حال خواب، خفه کرده اند! تازه پس از سال ۱۹۹۱ که زير نظر سازمان ملل متحد وضع جديدی در کردستان عراق دائر شده و اين منطقه از بسياری فشارها و قحطی ها و بمباران های آمريکايی که بقيهء مناطق عراق دچار آن بوده اند برکنار بوده، وضع در مورد زنان بهبود چندانی نيافته است. برای نمونه در سال ۱۹۹۲ تعداد ۳۳۷۲ زن در کردستان طوماری رابرای کسب حقوق اوليه شان امضا کردند که تا يک سال بعد تعدادشان به ۳۰ هزار نفر رسيد. برای آنکه پيشنهادها بتواند در پارلمان کردستان مطرح شود بايد ۱۰ نمايندهء پارلمان از دو حزب حاکم هم آن را امضا می کردند. در سال ۱۹۹۳ تعداد ۳۵ نماينده وابسته به اتحاد ميهنی (طالبانی) آن را امضا کردند، ولی از حزب دموکرات (بارزانی) کسی امضا نکرد به اين بهانه که »حالا وقتش نيست«. البته تلاش زنان کرد متوقف نشده ولی از اينکه به جايی رسيده باشد هم اطلاع نداريم.
باری، حملهء امريکا - انگليس و سقوط رژيم بعثی درهای جهنم را، بدتر از پيش، به روی کل کشور، به ويژه زنان، گشود. گزارش هايی که از اوضاع آشفتهء کشور اشغال شدهء عراق در اينجا و آنجا منتشر می شود غير از خشونت بی حدی که سربازان اشغالگر بر مردم اعمال می کنند و در اين کار تجربهء سرکوب های وحشتناک ويتنام و فلسطين را تکرار می کنند (از جمله تخريب خانه ها و ...) و زنان و کودکان را به وحشت دائم و محروميت از حد اقلِ زندگی مبتلا کرده اند و ناامنی را چنان گسترش داده اند که زنان را غالباً خانه نشين کرده، به درون چادر و حجاب رانده اند. ستم جنسی در چنين اوضاع بحرانی کاراتر و براتر از هميشه و همراه با توجيهات مذهبی و سنتی، زنان عراق را زير ضربات خردکنندهء خود قرار داده است.
اشغالگران که به نام استقرار دمکراسی در عراق، دست به اين جنايت بزرگ قرن زدند جنايتکاری را که در مقايسه با خودشان کوچک بود، از ميان برداشتند و خود بدتر جايگزين آن شدند. به جای استقرار حقوق شهروندی، در کشوری که قرن ها سابقهء همزيستی اقوام و مذاهب داشت، بلافاصله سراغ مناسبات قبيلگی رفتند (چنانکه انگليس ها سال گذشته در بصره مرتکب شدند) و با تقسيم کشور به طوايف مذهبی و قومی، کشور را که در جنگ دوم خليج (۹۱) به مرحلهء ماقبل صنعتی به عقب رانده شده بود امروز به مناسبات اجتماعی ملوک الطوايفی مذهبی رانده اند. دولت موقت دست نشاندهء آمريکا حتی قوانين مربوط به خانواده را که در زمان صدام همه جا تابع مذهب نبود، مذهبی کرده است. لوموند در گزارش خود می نويسد: در ۱۳ ژانويه چند صد نفر از زنان عراقی دست به تظاهرات زدند تا به قانون جديد خانواده که به ويژه ارتجاعی ست و دولت آمريکا ظاهراً آن را از فتوای آيت الله سيستانی اخذ کرده اعتراض نمايند. »سازمان آزادی زنان عراق« يک طومار در سطح بين المللی منتشر کرده و اين طرح قانونی »آزادی کُش، زن ستيز، و تجدد ستيز« را محکوم می نمايد. امضا کنندگان طومار اعلام کرده اند که با اين قانون، »تبعيض جنسی در اماکن عمومی« اجباری می شود، در حالی که تعدد زوجات امری عادی و مجاز تلقی می گردد، سنگسار عليه زنانی که به زنا متهم شوند دوباره برقرار می شود و رفت و آمد آزادانهء زنان ممنوع می گردد.
اعتراضاتی که در عراق به خصوص از طرف زنان و همين طور در مجامع بين المللی عليه اين طرح صورت گرفته باعث شده که ظاهراً آن را ملغی کنند ولی مبارزه در اين زمينه نيز ادامه دارد.
ما نهايت همدردی خود را با زنان عراق، از جمله زنان کرد، که زير ستم سخت مردسالارانه (چه با بهانه های مذهبی و چه با سنت های عشايری) بسر می برند، اعلام می کنيم و معتقديم که دست کم انعکاس فرياد و خواست های آنان نخستين وظيفهء ما در قبال خواهران ستمديدهء ما ست. مگر نه اين است که ۸ مارس سمبل مبارزهء جهانی برای رهايی زنان است؟
------------------------
۱- فلورا تريستان (Flora Tristan) زن و سياستمدار فرانسوی (۱۸۴۴-۱۸۰۴)، پدرش يک اشرافزادهء پرويی بود و مادرش فرانسوی. وی همسر آندره شازال (گراور ساز معروف) بود و مادرِ نقاش مشهور فرانسوی گوگن (Gauguin). فلورا يکی از پيشگامان فمينيسم در فرانسه است که [دريک کشور کاتوليک] برای حق طلاق مبارزه می کرد. غير از کتاب Périgrénations d’une paria (سفرهای زنی مطرود - ۱۸۳۸)، کتاب Unité ouvrière (وحدت کارگری - ۱۸۴۳) را نوشت و در گشودن راه به سوی سوسياليسم انترناسيوناليستی کوشيد (برگرفته از فرهنگ روبر، جلد دوم).
۲- پس از چند انقلاب و چند بار بازگشت ارتجاع، اين، کمون پاريس بود که نظام جمهوری را در فرانسه تثبيت کرد و طرحی نو از دنيايی بهتر درافکند: »آزادی، برابری، برادری«، جدايی دستگاه دين از دولت، دموکراسی مستقيم و غيربوروکراتيک، حق عزل نمايندگان، ارتش مردمی به جای ارتش حرفه ای، حقوق برابر زنان و مردان، آموزش لائيک اجباری و رايگان، لغو تبعيض بين زن مجرد و غيرمجرد، لغو تبعيض بين کودک مشروع و »نامشروع«، به آتش کشيدن گيوتين (سمبل مجازات اعدام)، اشاعهء آزادانهء هنر... چنين بود نخستين حکومت کارگری که به گفتهء مارکس اصولش جاودانه است و آن ها را نمی توان از بين برد.
در زير، ترجمهء شعری را می آوريم که در پی سخنرانی فوق و باز در همبستگی با زنان عراق، جميلهء ندائی قرائت کرد:
آرزوها...
از شاعر عراقی، خانم ريم قيس کُبّه
به تصادف،
وقتی توپ ها به خوابی کوتاه فرو رفته بودند
در فاصله ی ميان دو جنگ،
با هم آشنا شديم
رؤيای هردومان اين بود که
گورستان ها
به صحنه ی رقص بدل شوند
تو گفتی: »از اميدهامان آنچه ويران شده
باز سر بر آسمان خواهد افراشت«.
و من گفتم: توپ ها مرده اند،
جنگ ها تا ساليان دراز در خواب خواهند ماند«.
اما تندتر از صفير يک گلوله
ارتشی از برابرمان گذشت.
بين غربت
و زمزمه ی عاشقانه مان
در نوسان ايم
و دراين خيال که:
»آه، ای کاش خمپاره ها به نخل بدل می شدند!«
لحظه ای کوتاه،
و جنگ سوم مان درگرفت.
ديگر جايی برای آرزوها نيست:
تو خاموشی را شغل خويش کرده ای
و من فاجعه را حرفه ام.
----------------------------
* از کتاب حرف های زنان عراق، فاجعه ی عراق به قلم زنان« تأليف خانم انعام کچه چی
Inaam Kachachi: Paroles d’Irakiennes
Le drame irakien écrit par des femmes.
Editions: Le serpent à Plumes, Paris 2003.
اين کتاب گلچينی ست از آثار ادبی حدود ۲۰ تن از زنان عراق (رمان، داستان کوتاه و شعر) که در سال های اخير نوشته شده است و در آن ها از اوضاع مشقت بار زندگی و ستم هايی که بر مردم و به ويژه بر زنان رفته، چه در کل دورهء صدام حسين، و چه طی ده سال محاصره ی اقتصادی و حملات مداوم هواپيماهای آمريکايی و انگليسی سخن گفته شده است. نويسندگان به سبک خويش از مردسالاری و نابرابری حقوق بين زن و مرد نيز که ريشه ی عميق در سنت ها دارد انتقاد کرده اند.
انتشارات انديشه و پيکار www.peykarandeesh.org
- توضیحات
- نوشته شده توسط ياسمين ميظر
- دسته: صفحه آزاد
در جلسه کميته ضد سنگسار در پاريس
امسال تشکلهای زنان در ايران تصميم گرفتند مراسم روز ۸ مارس را به مبارزه با خشونت عليه زنان اختصاص دهند. من هم با آنها هم نظر هستم که خشونت عليه زنان در خانه و در سطح جامعه از يکديگر جدايی ناپذيرند و مشکلات امروزی ما زنان ناشی از زندگی خصوصی و اجتماعیمان است. اما در ادامه ی همين بحث تاکيد دارم که اين خشونت، اگرچه در جوامع بنيادگرای مذهبی اسلامی بی ربط به ايدئولوژی حاکم و ارگانهای قدرت آن نيست، زمينه ی پيدايش آن محدود به چنين جوامعی نبوده، بلکه رابطه ی مستقيمی با موقعيت کاری زنان و عدم توانايی آنها برای دستيابی به استقلال اقتصادی در اين مرحله از رشد سرمايه دارد. کوشش نظام سرمايه جهانی برای دستيابی به بازارهای جديد و فايق آمدن بر بحرانهای دورهای و ساختاری بر موقعيت زنان تاثير مستقيمی ميگذارد؛ کوششی که به جنگهای خونين، گسترش فقر، اعتياد ، فحشا و فساد انجاميده است. مبارزه زنان برای دستيابی به استقلال اقتصادی و مبارزه ی زنان برای دستيابی به برابری در عرصه های سياسی ، اقتصادی و اجتماعی و البته عليه خشونت، بر بستر چنين بحران سياسی اقتصادی صورت ميگيرد و از اينروست که من تم زن ـ کار و برابری اقتصادی را موضوع سخنرانی خود در اين جلسه قرار دادهام. چرا که اگر بپذيريم که برابری واقعی (و نه صوری) زنان تنها در شرايط برابری اقتصادی ميسر است، لازم است بر مسأله زنانه شدن فقر و گسترش فحشا و اعتياد، کار موقت، کار کنتراتی و کم درآمد زنان، مسأله اشتغال زنان و حقوق برابر برای کار برابر در سرمايه داری جهانی تامل کنيم. پايين آمدن نرخ رشد، گسترش جهانی شرکتهای غول آسا، تمرکز انباشت سرمايه در سرمايه مالی، همزمان با کساد پايه توليدی به بلاتکليفی و بی ثباتی اقتصادی سرمايه دامن زده و در نتيجه به هاری آن افزوده است. قربانی اول اين بحران اقتصادی در سطح جهان و از جمله در ايران زنان هستند. چرا که همچنان نيروی کار اضافی به حساب مي آیند و در ارگانهای تصميم گيری سياسی و اقتصادی درجوامع مردسالار نقش تعيين کننده ای ندارند.
دولتهای ملی نه تنها سوبسيدهای مالی کلانی به شرکتها می پردازند تا سودشان را دوچندان سازند بلکه قوانين بيشماری دردفاع از آنان به تصويب ميرسانند، ماليات از مردم کم درآمد را خرج ميکنند تا به ياری شرکتها وسرمايهداران بپردازند، قوانين بيکارسازی و خصوصی سازی را تدوين ميکنند و قربانيان اين سياستها را بدون هيچ پوشش رفاهی در برابر حمله بی امان سرمايه تنها ميگذارند. ادعا و نقش همه دولتها در بهبود امور رفاهی روز به روز تضعيف شده است. آموزش رايگان و برابر، بهداشت رايگان، مهد کودک رايگان و ديگر نشانه های دولت رفاه حتی در کشورهايی که احزاب به اصطلاح سوسيال دمکرات در آنها درقدرت هستند، کنار گذاشته شده است. برخی دولتها برای دستيابی به منابع طبيعی جديد يا به حرکت در آوردن بخشی از اقتصاد، جنگ افروزی در منطقه ما را به «جهاد» بنيادگرايان مسيحی تبديل کرده اند و عده ای در دفاع از اسلام بنيادگرا جهاد اسلامی را تبليغ ميکنند. از اينروست که جنگ و فقر در سطح جامعه شرايطی به وجود آورده است که زندگی روزمره زنان ايران و جهان را با خشونت و فقر درهمآميختهاست. اما در عين حال جنبش اعتراضی زنان عليه جنگ ، عليه بنيادگرايی مذهبی (چه از نوع اسلامی و چه از نوع مسيحی ـ یهودی آن) گسترش يافته است. مقاومت بخش گستردهای از زنان در جنبش جهانی ضدسرمايه داری، نقش مهمی می تواند داشته باشد. زنان ايران، در حد چشمگيری در هردوزمينه فعال شده اند. اين هردو باعث اميدواری و خوشبينی است.
اهميت خانواده در اقتصاد سرمايه داری تنها محدود به روابط شخصی و فردی نيست بلکه خانواده به مثابه واحد پايه ی جامعه عمل ميکند که بايد در رابطه با دولت و بازار درآمد خود را تنظيم کند. حقوق پايين کار زنان شرايطی بوجود آورده که استراتژی اکثر خانواده ها همچنان بر اساس کار مرد و «کمک نسبی» او به کار خانه و کار نيمه وقت و منعطف زنان و ادامه ی کار خانه توسط زنان استوار است . چنين روندی با منطق حفظ سطح درآمد خانواده همخوانی دارد. علاوه بر اين نوسانات اقتصادی و افت و رکود اقتصادی هميشه دولتها را وادار ميکند از بودجه های رفاهی بکاهند و اين روند در دو دهه اخير در اروپا وآمريکا نتايج ويژه ای در افزايش کار زنان در بخش بی حقوق و پر زحمت نگه داری از فرزندان، اقوام مسن، بيماران خانواده داشته است تا حدی که برای بسياری از زنان کارگر، وقت برای کار بيرون باقی نمی ماند يا در مورد طبقه ی متوسط خرج استخدام نگه داری فرزند دستاورد مالی کار بيرون را از بين ميبرد.
برخلاف نظر کسانی که معتقدند جهانی شدن سرمايه، پيش بينی آدام سميت مبنی بر از بين رفتن نقش دولت ملی در نظام سرمايه را ميسر ميسازد، بايد گفت اگرچه نقش دولت ملی با گذشته تفاوتهای اساسی دارد ولی دولت همچنان نقشی تعيين کننده دارد: نه تنها سوبسيدهای مالی کلانی به شرکتها ميپردازد (تا سودشان را دوچندان سازد) بلکه قوانين بيشماری دردفاع از آنان به تصويب ميرساند، ماليات از مردم کم درآمد را خرج ميکند تا به ياری شرکتها بپردازد، آنها را در برابر رقابت نجات دهد، قوانين بيکارسازی و خصوصی سازی را تدوين کند و ... به عبارت ديگر نقش دولت بيشتر هم شده است. تفاوت اين است که در امور رفاهی عموم دخالتی نميکند، تضمين ايجاد مهد کودک ، آموزش رايگان و برابر، بهداشت رايگان و تظاهر به اينکه نقشی در دفاع از سرمايه های بزرگ ندارد را کنار گذاشته است. در مواردی نقش مخرب دولت بيشتر هم شده است. مثلا برای دستيابی به منابع طبيعی جديد يا به حرکت در آوردن بخشی از اقتصاد، جنگ افروزی ميکند.
بررسی مبارزه ی زنان ايران و جهان برای برابری بايد قبل از هر چيز اين سوال را مورد توجه قرار دهد: اگر ادعای سرمايه مبنی بر اينکه با کالايی شدن نيروی کار، تبعيض جنسی، ملی ، نژادی ... از بين ميرود، درست باشد، باید پرسید چگونه است که در کشورهای سرمايه داری پيشرفته ما نه تنها شاهد تقليل اين تفاوتها نيستيم ، بلکه هر روز شاهد گسترش تبعيضات عليه زنان و شکلگيری فرمهای جديدی از تشديد اين تفاوتها، البته گاه با سوء استفاده از گفتمان فمينيستی، هستيم؟
طی سه دهه ی اخير تعداد زنان شاغل در برخی حرفه ها و رشته ها بالا رفته ، عده ای از زنان مسئوليتهای بالا در برخی پستهای دولتی، فرهنگی، سياسی به عهده دارند، قوانين متعددی برای جلوگيری از تبعيض عليه زنان در آموزش و کار به تصويب رسيده است... از طرف ديگر فشارهای اجتماعی بيشماری بر زنان باقی است ، در خانه و در محيط کار مردسالاری همچنان حاکم است ، خشونت عليه زنان ادامه دارد و بنا به برخی تحليل ها رو به افزايش است . تعداد بيشماری از زنان در انگليس و ايالات متحده، دو کشور سرمايه داری پيشرفته، با فقر روزافزون روبرو هستند ، مشاغل خاصی همچنان ويژه ی زنان و مشاغل ديگری مختص مردان باقی مانده اند.
برخی فمينيستهای امريکايی عقيده دارند «اين مرحله از مبارزات زنان با دوره خاصی از بازسازی سرمايه داری همزمان است که طی آن اگرچه جداسازی سنتی بر اساس جنسيت از بين رفته، اما از طرف ديگر محدوديتهای برابری قانونی هم به بهترين وجهی خود را نشان می دهد. بازسازی اقتصادی دو دهه اخير، با از بين رفتن دولت رفاه ، نظم جديد جنسيت، سختی ها و مشکلات اقتصادی خاص خود را برای اکثريت عظيم زنان بوجود آورده است. نگرانی اقتصادی همپای استقلال روزافزون جلو آمده است . استقلال اقتصادی به بهای کار دوبرابر، و آزادی شخصی به قيمت آزار و ستم بدست آمده است» (ب. فاولر).
اگر در دهه های ۶۰ و ۷۰ جنبش زنان ميتوانست در کنار اتحاديه های کارگری، با همه ساختار و تشکيلات مردانه شان ، دستآوردهايی در کسب حقوق برابر و کار برابر بدست آورد در دو دهه اخير ضعف و در مواردی از بين رفتن قدرت اين اتحاديه ها، سنديکاها خصوصا در برابر سياستهای جديد سرمايه جهانی، توانايی جنبش زنان را برای کسب حقوق برابر مشکل و در مواردی غير ممکن کرده است. در کشورهای پيشرفته سرمايه داری با تغيير نوع کار ما شاهد کار نيمه وقت ، کم درآمد و بدون امنيت جمعيت کثيری از زنان هستيم که در برابر صاحبان سرمايه هيچ حقوقی ندارند و روزبه روز فقر بيشتر، در آمد کمتر و توام با آن حفظ مسئوليتهای بيشمار در رابطه با نگهداری فرزندان و کار خانه را به عهده دارند. در عين حال زنان با کارگرانی که مزدشان بسیار اندک است (در کشورهايی چون هند) رقابت ميکنند(مثلا در مراکز تلفنی).
موج اول فمينيسم در اروپا و امريکا حق شهروندی را برای زنان بدست آورد، موج دوم اجازه داد زنان به عنوان عرضه کنندگان آزاد نيروی کارشان، بسياری از محدوديت های خانوادگی بر کار را در سطح قانونی آن از بين ببرند. شکی نيست که بخش عمده ای از زنان مرفه، بهره مند از آموزش عالی توانسته اند در دستيابی به مقام يا شغل مناسب حق خود را بگيرند، عده ای از زنان صاحب سرمايه توانسته اند از موقعيت طبقاتی خود استفاده کنند ولی برای اکثر زنان چنين موقعيتهايی وجود نداشته و ندارد.
دانشگاه به مثابه زمينه ساز «ارتقای طبقاتی» ، يا وسيله ی به تاخير انداختن بيکاری، اهميت ويژه ای پيدا کرده است و در ايران نيز درصد دخترانی که وارد دانشگاه ميشوند به صورت چشمگيری بالا رفته است. با اينهمه ما شاهد تغيير اساسی در موقيعت شغلی زنان نيستيم. در بريتانيا، هر سال در امتحانات پايان دوره دبيرستان (ورود به دانشگاه) دختران دانش آموز بالاترين نمره را به دست می آورند. با اينهمه ۳ تا ۴سال بعد اين روند درست برعکس ميشود .و هرچه بيش برويم زنان در بازار کار و امور دانشگاهی عقبتر ميروند. دختران جوان با «مقرارت» ويژه ای در مورد شکل ظاهر و هيکل زنان روبرو هستند که از جنبه هايی در تاريخ بی سابقه است، خصوصا در شرايطی که عموما زنان نسبت به نظر ديگران در مورد هيکل يا قيافه شان حساس تر از مردان هستند. بيماری هايی چون «آنروکسيا» ( لاغری اجباری) پاسخی به اين نظم و مقرارت جديد است که باايجاد توهم نسبت به آنچه «افسانه ی زيبايی» است در جوامع غربی حکمفرماست . نايومی وولف می نویسد: «بيش از دو سوم زنان جوان در دانشگاهها و مراکز آموزشی ايالات متحده آمريکا، دچار نوعی افسردگی و کمبود انرژی هستند». درصد پايين دانش آموزان دختر در رشته های فنی، علمی ضامن ادامه ی تقسيم کار بر اساس جنسيت است. در دانشگاههای بريتانيا اگرچه بيش از ۵۰ درصد دانشجويان سال اول را زنان تشکيل ميدهند در بخش فنی هم چنان بيش از ۹۴درصد دانشجويان را متقاضيان مرد تشکيل ميدهند.
افسانه حقوق برابر برای کار برابر
حقوق متوسط هفتگی زنان در بريتانيا ۱۸۵ پوند است ، حقوق متوسط مردان ۳۸۵ پوند. حقوق زنانی که در بخش خدمات اجتماعی، نگه داری از کودکان يا سالمندان کار ميکنند به طور متوسط حدود ۴ پوند در ساعت است. ( يعنی کمتر از حداقل حقوق ساعتی) . در تعريف نوع کار در بسياری از کشورهای اروپايی و امريکا مشاغل سنتا زنانه حقوق کمتری از کارهای مردانه دارند در حاليکه دليل موجهی برای اين تمايزها وجود ندارد. مثلا مزد ساعتی پرستاری (کار زنان) کمتر ازمزد ساعت دستيار دامپزشکی(کار مردانه) است. دستمزد تميز کردن زمين (کار زنان) از دستمزد تميز کردن شيشه و ديوار(کار مردان) کمتر تعيين شده است. دادگاههای متعدد در چهارچوب «حقوق برابر برای کار برابر» تغييری در اين رابطه ايجاد نکرده است. در مواردی شرکت زنان در يک شغل توجيه پايين آمدن حقوق آن بخش شده است مثلا شغل تدريس دانشگاهی.
تغيير تقسيم کار بر اساس جنسيت که در دراز مدت تنها راه تضمين برابری زن و مرد است به تغييرات اساسی در سازماندهی امور رفاهی، خانوادگی وابسته است. تقسيم کار برابر بين زن و مرد تنها يکی از زمينه های تغيير مناسبات فرهنگی ـ اجتماعی است، کار خانه، نگه داری از فرزندان، بيماران، سالمندان ، وقت چندانی برای توسعه ی فرهنگی، آموزشی، یا اشتغال برای زن در جامعه ی سرمايه داری باقی نميگذارد. زن شوهر دار بی فرزند اقلا ۳ ساعت در شبانه روز به کار بی حقوق مشغول است، اگر يک فرزند داشته باشد اين رقم به ۷ ساعت ميرسد. از طرف ديگر از انجا که دلايل حقوقی برای توضيح نابرابری های جنسی وجود ندارد، برخی به دنبال دلايل ژنتيک، بيولوژيک برای توضيح نابرابری زن و مرد هستند. به عبارت ديگر دستاوردهای حقوقی فمينيسم به ضد خود تبديل شده است.
اينجا لازم است تاکيد کنیم که جنبش زنان به لحاظ نظری از سرمايه داری مستقل است ولی در واقعیت مادی شديدا از آن متاثر است. آنچه ما شاهد بوديم اين است که در عرصه قدرت عناصری از جنبش فمينيستی که بهترين توانايی را برای باز توليد طبقه حاکم در اختيار داشتند، انتخاب شده و در خدمت سرمايه قرار گرفته اند. از طرف ديگر بسياری از ميانجیگری ها که ممکن بود فشار بازار را تخفیف دهند، شکسته شده اند، مثلا ميانجی گریهای خانوادگی و جمعی که در گذشته افراد را در برابر سختگيريهای بازار حمايت ميکرد. سرمايه داری از قدرت کار زنان ممتاز استفاده کرده است تا بر سرمايه فراگيرش را بیفزاید، سرمايه ی اقتصادی ، سرمايه ی فرهنگی و سرمايه اجتماعی. ما همچنين شاهد استفاده ی اشکال تجاری فرهنگ عامیانه و تلويزيون ( که زنان به تعداد زيادی مصرف کننده آن اند) هستيم برای اينکه اشکال مستقل فرهنگ ضد سرمايه داری را در هم بشکنند.
طی چند دهه ی اخير بسياری از فعالين فمينيست به مددکاران اجتماعی تبديل شده اند که اگر چه در سطح اتحاديه های کارگری، بازرسان و مددکاران اجتماعی، بهداشتی یا مسئولان امور دولتی نقش مهمی در بهبود شرايط زنان کارگر و زحمتکش دارد، اما اين بخش از فمينيسم نيز در غياب يک کارزار فکری جدی و مصمم به بخشی از نظام موجود تبديل شده است و کمتر اساس سرمايه داری جهانی را زير سوال ميبرد. به عبارت ديگر وابستگی به دستگاههای دولتی (ولو سيستم رفاهی) راديکاليسم اين بخش از فمينيسم را تضعيف کرده است.
جمهوری اسلامی و نظام سرمايه
برخلاف نظربرخی آکادميسین های ايرانی که مشکل ايران را دوری از نظم نوين سرمايه جهانی ميدانند، جمهوری اسلامی ايران، جدا از ويژگيهای خاص مذهبی، خصوصا از اوايل دهه ۹۰ به بعد، در چهارچوب اين نظام جهانی عمل کرده است و اتفاقا در پيشبرد سياستهای اقتصادی آن، از بسياری ازکشورهای منطقه فعالتر بوده است. در سال ۱۹۹۱ پذيرش وام ۲۵۰ ميليون دلاری از بانک جهانی و درپی آن پذيرش وام ۸۵۰ ميليون دلاری از همين بانک، درگيری ايران در اقتصاد «سرمايه جهانی » را دوچندان کرده است. سياست تعديل اقتصادی، قطع سوبسيدها و کنترل بر قيمت که باعث تورم شد، بيکار کردن های جمعی درايران از اين سالها آغاز شد. برگشت سربازان، بسيجی ها از جنگ، نرخ بيکاری را به درصدهای نجومی رساند ودرايران، مثل بسياری از کشورهای ديگر توسعه نیافته از آنجا که غالبا تامين اجتماعی و حق بيکاری موجود نيست، فقر (و نه انتخاب) زنان را وادار کرد در پی کار دوم ( يعنی علاوه بر کار فرزندان و خانه) باشند. اين کارها غالبا موقت، نيمه وقت و با حقوق پايين بودند. ۲سال پيش جمهوری اسلامی قبول داشت که ۳ميليون زن در ايران تنها نان آور خانوده هستند۰ ( زنان بيوه، طلاق گرفته، همسران مصرف کنندگان مواد مخدر ...)
بيکارسازی و کار زنان در ايران
د راين رابطه بايد به ۳ مرحله اشاره کرد. بيکار سازيهای بلافاصله پس از به قدرت جمهوری اسلامی. دوره جنگ و اجبار دولت برای استفاده از نيروی کار زنان و سپس دوره ی پس از جنگ ايران و عراق. که هرکدام از اين ۳ دوره با بحرانهای ويژه ی سياسی اقتصادی رژيم همراه بوده است. تاکيد من در اين بحث بر دوره اخير پس از جنگ ايران و عراق است.
کار در کارخانه
در شرايطی که ميليونها کارگر بيکار شده اند، در شرايطی که صاحبکاران حقوق کارگران را ماههاست نپرداخته اند، پيدا کردن کار برای زنان غير ممکن شده. در کارخانه های صنعتی روند اخراج زنان يا تشويق آنان به ترک کار که از اولين سالهای پس از انقلاب شروع شده بود، سرعت يافته. صاحبکاران با افزايش ساعات کار، با انتقال کار سنگين بدنی به زنان، حتی در مواقع بارداری، بالا بردن سرعت دستگاههای توليدی، کوتاه کردن مرخصی دوران بارداری و حذف تسهيلات اين دوره، بکارگيری مقرارت تنبيهی مانند اخراج و جريمه ، شرايطی را بوجود آورده اند که عملا کار کردن زنان در کارخانه را اگر نه غير ممکن که مشکلتر از هميشه کرده است. مصاحبه با زنان کارگر نشان دهنده ی مشکل حقوق برابر برای کار برابر است. تقسيم کار در کارخانه براساس جنسيت عدم دسترسی به کارآموزی حرفه ای و فنی، تفاوت ميزان پرداخت بيمه در دوران بيماری همه و همه موقعيت زنان در محيط کارخانه روز به روز بدتر ميکند.
کار در بخش دولتی
سنتا چه در ايران و چه در سطح جهان زنان در بخش دولتی کار ميکنند و به همين دليل نه فقط سياستهای جمهوری اسلامی در سالهای اول به قدرت رسيدنش در ايجاد آپارتايد جنسی، حجاب اجباری، تغيير ساعات مدارس برای تشويق زنان به ترک کار های دولتی پی آمدهای خاص خود را به بار آورد، سياستهای های خصوصی سازی گسترده در بهداشت، آموزش، بخشهای خدمات عواقب فجيع تری برای موقعيت کاری زنان در ايران بوجود آورده است. شرکت پرستاران، معلمان در اعتراضهای صنفی، سياسی چند ماه اخير، خصوصا عليه خصوصی سازی بهداشت، حقوق پايين و شرايط سخت کار معلمان، نشانه هايی از آن است.
کارخانه های نساجی، بافندگی، توليد مواد غذايی وابسته به دولت يا بنياد مستضعفين که غالبا عدم پرداخت حقوق (در مواردی ۲۰ ماه) جزو روند عادی کارشان شده است و خصوصی سازی هايی که به بيکاری فوری می انجامد موقعيت کارگران زن را در اين بخش فجيعتر از هميشه کرده است.
کار در کارگاههای کوچک کار خانگی
کوششهای ولو ناقص جمهوری اسلامی برای عقب نيفتادن از قافله سرمايه جهانی، ويژگيهای خاص خود را پيدا کرده است . تصويب دو لايحه معاف کردن کارگاههای زير ۵ نفر از شموليت قانون کار و مشخصا لايحه جديد استفاده از کار توليدی زنان در خانه ها گسترش پيدا کرده است و کارفرمايان برای پرداخت دستمزدهای پايينی که مردان حاضر به پذيرش آن نيستند، از کار زنان درکارگاههای کوچک يا در کار خانگی استفاده ميکنند. در کارخانه ها و کارگاهها به منظور اجتناب از ايجاد مهد کودک، پرداخت دستمزد زنان کارگر در دوران حاملگی، صاحبان سرمايه آشکارا ميگويند: «استخدام زنان دردسر دارد و به صرفه نيست». علاوه بر اين در برخی کارخانه ها صاحب کارخانه به دلايل عقيدتی (یا تحت پوشش آن) همچنان حاضر به استخدام زن و مرد در يک بخش کارخانه نيستند و آپارتايد جنسی مانع از کار دادن به زنان ميشود.
در کارگاههای کوچک، که محل کار اکثر زنان کارگر است، زنان ۶ روز هفته ۱۰.تا ۱۲ساعت کارميکنند و بابت آن حقوقی کمتر ۲۲هزار تومان در هفته دريافت ميکنند. اين کارگاهها عمدتا فاقد امکانات بهداشتی، نور کافی و درجه حرارت مناسب هستند و کارگران زن در اين بخش از مرخصی دوران زايمان، مهد کودک، شرکت تعاونی مصرف... بی بهره هستند. اگرچه در اکثر اين کارگاهها قانون کار هيچگاه رعايت نميشد وبرخی از زنان کارگر اين کارگاهها اطلاعی از قانون کار ندارند ولی تصويب معافيت کارگاههای زير ۵ نفر و بعدمعافيت کارگاههای زير ۱۰ نفر از ۳۰ ماده قانون کار باعث شده ، تعداد زيادی از صاحبان کارگاههای بزرگتر تعداد کارگران را کم کنند تا از تظاهر به رعايت قانون کار نيز معاف شوند.
بخش وسيعی از زنان ايران برای امرار معاش خود و خانواده شان کار خانگی می پذيرند. ادغام کار خانگی و کار توليدی مشکلات اساسی برای زنان کارگر بوجود آورده است. زنان کارگر خانگی علاوه بر همه وظايف روزمره خانه داری، و نگهداری از فرزندان بايد هر شبانه روز ساعات طولانی به کار بپردازند و غالبا زنان مجبورند ساعاتی از شب را صرف تمام کردن کار خود نمايند، تازه پس از سود دلال و صاحب کارگاه، درآمد ناچيزی نصيب اين زنان ميشود.
حضور معدودی از زنان در مشاغل حرفه ای، در وکالت، در انتشارات، در مسئوليتهای دولتی، به عبارت ديگر پيشرفت نسبی انگشت شماری زنان نخبه ی جامعه ايران ، نبايد باعث شود ما موقعيت اسفبار جمعيت قريب به اتفاق زنان جامعه کشورمان را فراموش کنيم . «بهترين ايام برای اقليت زنان بدترين ايام برای اکثريت زنان جامعه است». در ايران ما گاه بدترين حالات را داريم.
بديهی است برابری زنان ومردان در قانون مدنی و قضايی خواست مهمی است و همه ما بايد از مبارزه با مردسالاری و بنيادگرايی اسلامی و برای دستيابی به حقوق برابر دفاع کنيم، اما واجب است تاکيد کنيم که مبارزه برای چنين خواستی برابری زن و مرد را ميسر نخواهدکرد. در صدها کشور سرمايه داری برابری قانونی صوری بين زنان و مردان وجود دارد ولی اين به معنی برابری جنسی نيست چرا که فاصله ی گسترده بين طبقات و اقشار جامعه برخورد مساوی در برابر قانون را غير ممکن ميسازد. از آنجا که برخوردهای فرهنگی واجتماعی تحت تاثير موقعيت طبقاتی ونوع درگيری در پروسه توليدی است، از انجا که آگاهی به قانون مدنی و بهره بردن از آن بستگی به موقعيت طبقاتی دارد، از انجا که در ايران و بسياری کشورهای دنيا فقر زنانه شده است ، مبارزه زنان برای برابری از حد مبارزه برای برابری حقوقی بايد فراتر برود.
طی بيست و پنج سال اخير کليه زنان ايران (از هر قشر و طبقه اجتماعی) قربانی سياستهای ضد زن جمهوری اسلامی بوده اند ولی طبيعی است شيوه ی برخورد و امکانات زنان طبقات مرفه و متوسط با ستم وارد بر اکثريت زنان جامعه ی ما کاملا متفاوت بوده است. اگر به مهمترين جنبه ی سياست ضد زن جمهوری اسلامی، آپارتايد جنسی توجه کنيم، به رغم جداسازيهای بهداشتی و فرهنگی، زنان طبقات مرفه ميتوانند با استفاده از بهداشت خصوصی، آموزش خصوصی، آموزش خارج از مرزهای ايران ... حداقل برخی از موانعی را که جمهوری اسلامی در برابرشان قرار داده است بر طرف کنند. برای اکثريت زنان جامعه ی ما چنين امکانی وجود ندارد. ادعای اينکه جنش زنان ايران فراطبقاتی است نفی اين واضحات است.
در سطح جهانی سازمانهای دولتی یا بين المللی قادر به پاسخگويی به موقعيت زنان نيستند چرا که در نهايت جز تقويت وضع موجود کار ديگری از ایشان برنمی آيد. مبارزه برای برابری زنان الزاما از درون مرزهای ملی آغاز خواهد شد اگرچه پيروزی آن وابسته به پيروزی جهانی جنبش ضد سرمايه است. برای ما زنان ايران بررسی و برخورد انتقادی به دستاوردها و محدويتهای جنبش فمينيستی در غرب اهميت ويژه دارد. در مرحله کنونی به نظر من نه تنها افشای دو آلترناتيو بنيادگرای مذهبی مسيحی ( بوش) و جهموری اسلامی اهميت دارد، طرح محدوديت سرمايه در پاسخگويی به خواست برابری جنسی (در عرصه های سياسی اجتماعی .. ) با طرح تجربه زنان در غرب هم بايد در دستور کار باشد.
- توضیحات
- نوشته شده توسط Super User
- دسته: صفحه آزاد
دوستي محبت كرده و مطلب زير را براي ما فرستاده است. خواندنش خالي از لطف و تأمل نيست![]()
مه ۲۰۰۴- سايت انديشه و پيکار
آيا من مي توانم يك برده ي كانادائي داشته باشم؟
متن زير را يک دوست مسيحی مؤمن از آمريکای لاتين، در دوم ماه مه فرستاده است.
خانم دکتر لورا شلزينگر در يک برنامه ی راديويی مستقيم به سؤالات شنوندگان پاسخ می دهد. وی اخيراً گفته است از آنجا که يک يهودی معتقد و عامل به فرايض دينی ست، همان طور که در تورات، سِفر لاويان، باب ۱۸، آيه ی ۲۲ آمده، همجنس گرايی را قبيح می داند:
[»هيچ مردی نبايد با مرد ديگری نزديکی کند. چون اين عمل بسيار قبيح است*«].
و اين حکمی ست که در هيچ وضعيتی قابل چشم پوشی نيست. در زير نامه ی سرگشاده ای را که به خانم لورا نوشته شده و روی اينترنت گذاشته اند، به فارسی ترجمه کرده در اختيار علاقه مندان می گذاريم. روشی که در نگارش اين نامه به کار رفته هم تفريح آميز است و هم اطلاعاتی را در اختيار خواننده قرار می دهد. علاوه بر اين، نمونه ی برخورد به کسانی ست که در استدلال خود، به گونه ای دگم به کتاب مقدس [يا قرآن يا هر »کتاب مقدس» ديگر] مراجعه می دهند.
* * *
خانم دکتر لورا شلزينگر عزيز،
بسيار متشکرم که تلاش می کنيد مردم را با دستورات الهی آشنا کنيد. من از برنامه ی شما نکات زيادی آموختم و به نوبه ی خود می کوشم آنها را به بسيار کسان ديگر برسانم. کافی ست به يادشان بياورم که مثلاً در کتاب مقدس (تورات) سِفر (= کتاب) لاويان، باب ۱۸، آيه ی ۲۲ طرز زندگی همجنس گرايان را قبيح شمرده است. همين نکته به بحث و جدل ها کاملاً خاتمه می دهد.
با وجود اين، در چند مورد مشخص نياز به نظرشما دارم تا بدانم چگونه بايد آن دستورات را به اجرا درآورد:
وقتی يک گاو نر را در قربانگاه قربانی می کنم می دانم بويی که از آن بر می خيزد مورد پسند و خشنودی خداوند است. همان طور که در سِفر لاويان، باب ۱، آيه ی ۹ می خوانيم:
[»آنگاه بايد آن شخص دل و روده و پاچه های گاو را با آب بشويد و کاهنان همه را روی قربانگاه بسوزانند. اين قربانی سوختنی که بر آتش تقديم می شود مورد پسند خداوند خواهد بود«].
اما با همسايه ها چکار کنم؟ آنها می گويند اين بو برايشان نامطبوع است. آيا بايد آنها را بزنم و تنبيه کنم؟
مطابق با آنچه در سِفر خروج باب ۲۱، آيه ی ۷ آمده که:
[»اگر مردی دختر خود را به کنيزی بفروشد، آن کنيز مانند غلام در پايان سال ششم آزاد نشود...«]،
من دوست دارم دخترم را به بردگی بفروشم، به نظر شما قيمت منصفانه و مناسب او چقدر است؟
همچنين من می دانم که مجاز نيستم با يک زن در دوره ی قاعدگی اش تماس داشته باشم، چنان که در سِفر لاويان باب ۱۵، آيه ی ۱۹ تا ۲۴ آمده است
[زن تا ۷ روز بعد از عادت ماهانه اش شرعاً نجس خواهد بود و در آن مدت هرکس به او دست بزند تا غروب نجس خواهد شد. و او روی هرچيزی بخوابد يا بنشيند آن چيز نجس خواهد شد. اگر کسی به رختخواب آن زن يا چيزی که او روی آن نشسته باشد دست بزند بايد لباس خود را بشويد و غسل کند و شرعاً تا غروب نجس خواهد بود«].
مسأله ی من اين است که چطور اين حرف را بر زبان آورم؟ چند بار کوشش کردم بپرسم ولی زنان می رنجند.
بر طبق سِفر لاويان باب ۲۵، آيه ی ۴۴ که می گويد:
[»اما اجازه داريد بردگانی از اقوامی که در اطراف شما ساکن اند خريداری کنيد«]
من واقعاً می توانم صاحب بردگانی باشم، چه غلام و چه کنيز، به شرط اينکه از اقوام همسايه خريداری شده باشند. يکی از دوستانم می گويد که اين آيه شامل مکزيکی ها می شود نه کانادايی ها. آيا می شود لطفاً اين نکته را برايم توضيح دهيد؟ چرا من نمی توانم برده ی کانادايی داشته باشم؟
ديگر اينکه من همسايه ای دارم که اصرار دارد روز شنبه کار کند. سِفر خروج، باب ۳۵، آيه ی ۲ صريحاً می گويد که بايد او را کشت
[»فقط شش روز کار کنيد و روز هفتم را که روز مقدس خداوند است استراحت و عبادت نماييد. هرکس روز هفتم کار کند بايد کشته شود].
آيا من از نظر اخلاقی مجبور هستم که او را بکشم؟
يکی از دوستانم می گويد هرچند بر طبق آنچه در سِفر لاويان، باب ۱۱، آيه ی ۱۰ آمده خوردنِ ماهی صدف قبيح و ناپسند است
[»از حيواناتی که در آب زندگی می کنند چه در رودخانه باشند و چه در دريا، آنهايی را می توانيد بخوريد که باله [پر] و فلس داشته باشند. تمام جانوران آبزی ديگر بر شما حرام اند«]
ولی قباحت خوردن اين ماهی مثل همجنس گرايی نيست. باری، من با او موافق نيستم. آيا می توانيد بگوييد کدام مان درست می گوييم؟
باری، سِفر لاويان باب ۲۱، آيه ی ۲۰ می گويد که اگر کسی بينايی چشم اش کامل نيست نبايد به قربانگاه الهی (معبد و محراب) نزديک شود
[»خداوند به موسی فرمود: به هارون بگو که در نسل های آينده هرکدام از فرزندانش که عضوی از بدنش معيوب باشد نبايد هدايای خوراکی را به حضور من تقديم کند. کسی که نقصی در صورت داشته باشد و يا کور، شل، ناقص الخلقه، دست يا پا شکسته، گوژپشت يا کوتوله باشد، چشم معيوب يا مرض پوستی داشته باشد يا خواجه باشد، به سبب نقص جسمی اش اجازه ندارد هدايای خوراکی را که بر آتش من به من تقديم می شود، تقديم کند].
من بايد اعتراف کنم که عينکی هستم. آيا بايد قدرت بينايی ام صد در صد باشد يا اينکه جايی برای تخفيف و طفره رفتن وجود دارد؟
بيشتر مردهايی که با آنها دوست هستم به رغم اينکه در سِفر لاويان باب ۱۹، آيه ی ۲۷ آمده است که
[»مثل بت پرست ها موهای ناحيه ی شقيقه ی خود را نتراشيد و گوشه های ريش خود را نچينيد«]
موی سرشان را می تراشند، از جمله موی دورِ شقيقه شان را. راستی اين ها چگونه بايد بميرند؟
در سِفر لاويان باب ۱۱، آيه های ۶ تا ۸ آمده است:
[»همچنين گوشت خوک را نيز نبايد خورد زيرا هرچند شکافته سُم است، اما نشخوار نمی کند. پس نبايد اين حيوانات را بخوريد و يا حتی دست به لاشه ی آنها بزنيد زيرا گوشت آنها حرام است«]
از متن چنين بر می آيد که دست زدن به خوک مرده مرا نجس می کند ولی آيا می توانم با دستکش، فوتبال بازی کنم؟
نکته ديگر اينکه عمويم مزرعه دارد و بر خلاف آنچه در سِفر لاويان باب ۱۹ آيه ی ۱۹ آمده است که:
[»از قوانين من اطاعت کنيد. حيوانات اهلی خود را به جفت گيری با حيوانات غير همجنس شان وا مداريد. در مزرعه ی خود دو نوع بذر نکاريد و لباسی را که از دو جنس مختلف بافته شده نپوشيد«]
در يک قطعه زمين دو نوع محصول می کارد و زنش هم جامه ای می پوشد که در آن دو نوع نخ به کار رفته (پنبه / مخلوط با پلی استر). از طرف ديگر عمويم به کفر گفتن و توهين به مقدسات علاقه ی زيادی دارد. آيا واقعاً ضروری ست آن طور که در سِفر لاويان باب ۲۴ آيه ی ۱۰ تا ۱۶ آمده
[روزی در اردوگاه مرد جوانی که مادرش اسرائيلی و پدرش مصری بود با يکی از مردان اسرائيلی به نزاع پرداخت. هنگام نزاع، مردی که پدرش مصری بود به خداوند کفر گفت. پس او را نزد موسی آوردند ... او را به زندان انداختند تا هنگامی که معلوم شود خواست خداوند برای او چيست. خداوند به موسی فرمود »او را بيرونِ اردوگاه ببر و به تمام کسانی که کفر او را شنيدند بگو که دست های خود را بر سر او بگذارند، بعد تمام قوم اسرائيل او را سنگسار کنند. به قوم اسرائيل بگو که هرکس به خدای خود کفر بگويد بايد سزايش را ببيند و بميرد. تمام جماعت بايد او را سنگسار کنند. اين قانون هم شامل اسرائيلی ها می شود و هم شامل غريبه ها]،
آيا بايد مردم شهر را جمع کنيم و همه با هم آنها را سنگسار کنيم؟ آيا نمی توانيم به اين اکتفا کنيم که آنها را خودمان در چارچوب يک قضيه ی خانوادگی، آتش بزنيم، همان طور که در سِفر لاويان باب ۲۰ آيه ی ۱۴ برای کسی که با مادر زن خود بخوابد چنين کيفری تعيين کرده است
[»اگر مردی با زنی و با مادرِ آن زن نزديکی کند، گناه بزرگی کرده است و هرسه بايد زنده زنده سوزانده شوند تا اين لکه ی ننگ از دامن شما پاک شود«]
من می دانم که شما اين مسائل را وسيعاً مطالعه کرده ايد، لذا مطمئنم که می توانيد به من کمک کنيد. يک بار ديگر از اينکه جاودانگی و تغييرناپذيری کلام خدا را به ما يادآوری نموده ايد تشکر می کنم.
ارادتمند شما.
------------------
* آنچه در ترجمه ی فارسی، از «تورات» نقل شده برگرفته از ترجمه ی تفسيری کتاب مقدس است، نشر انجمن بين المللی کتاب مقدس، ۱۹۹۵ ميلادی.
- توضیحات
- نوشته شده توسط Super User
- دسته: صفحه آزاد
پنجشنبه، ۲۰ مه ۲۰۰۴ يك سال پس از درگذشت رفِيق مادر سنجری، جمعي از رفقا و دوستان وی بر مزارش در قبرستان پرلاشز (پارِيس) گرد آمدند. پوران بازرگان كه رفيق مادر را از سال ۱۳۵۰ پشت درهاي زندان قزل قلعه ميشناخته، با سخن كوتاه زير از وي و از آرمانش تجليل كرد:
رفقا، دوستان،
يك سال از درگذشت رفيق مادر سنجری می گذرد، كه اولاً خودش مبارز بود و بعد، مادر چند فرزند مبارز بود كه دو تن از آنان شهيد شدند. مبارزی از يك سنت پايدار و اميدوار كننده كه در راه آزادی و برابری از پويش باز نمی ماند. مبارزهای كه مرزها را در می نوردد و زمان ها را به هم می پيوندد و نسل ها و انسان های ظاهراً بیگانه از يك ديگر را وحدت می بخشد.
مكانی كه در آن ايستاده ايم ِيكي از اماكن تاریخی كشور ميزبان ما فرانسه است و درست دويست سال از تأسيس آن مي گذرد. در چنين روزی، در ۲۱ مه سال ۱۸۰۴ در زمان ناپلئون بوناپارت بود كه قبرستان پرلاشز تأسِيس شد. نخستين قبرستان لائيك. ثروتمندان تمايل نداشتند در اين جا كه منطقه ای فقير بود دفن شوند، لذا به منظور تبليغ، تابوت و خاكستر برخی افراد مشهور مانند مولير، لافونتن و آبلار ... را به اينجا منتقل كردند و هم اكنون بسيارِی از خدمتگزاران علم و ادب و فرهنگ انسانی در آن آرميده اند، از بالزاك و اسكاروايلد و شوپن تا مارسل پروست و صادق هدايت، از قهرمانان مقاومت ضد فاشيستي جنگ دوم جهانی تا محمود همشری نماِينده ي سازمان آزاديبخش فلسطين كه در سال ۱۹۷۳ به دست مأموان اسراییلی در پاريس ترور شد.
از نظر زمانی، درست ۱۳۳ سال از كمون پاريس مي گذرد و فردا ۲۱ مه آغاز هفتهي خونِين است كه در ۲۸ مه۱۸۷۱ به سركوب كامل كمون انجاميد و نخستين حكومت كارگري جهان به دست بورژوازي ورساي به خون كشيده شد. 147نفر از كموناردها را پاي ديوار كمون به گلوله بستند و۶۹۴ نفر را در نبرد تن به تني كه در همين قبرستان جريان داشت كشتند.
كموناردها را نه تنها در پاريس بلكه در بسيار جاها از جمله در ايران به گلوله بستند، اما به قول ويكتور هوگو
«جسدها بر خاك ماند ولي ايده ها برپا!»
بارِی، به ياد همه ی كموناردهای ايران و همه ی كموناردهاي جهان شايد بجا باشد كه امروز پای ديوار كمون هم برويم و وفاداری خود را به اصول جاودانه ی كمون پاريس، يعنی آزادی، برابری، برادری و... يك بار ديگر در دل و مغز خويش تكرار كنيم.
- توضیحات
- نوشته شده توسط ژيلبر آشکار
- دسته: صفحه آزاد
۱- اشغال عراق کاملاً در چارچوب «استراتژی بزرگ» توسعه طلبانه ای می گنجد که ايالات متحده به هنگام پايان جنگ سرد طرح ريزی کرده بود.
پايان اتحاد جماهير شوروی نقطه عطف تاريخی بزرگی بود با اهميتی برابر با پايان گرفتنِ هرکدام از دو جنگ جهانی در قرن بيستم. هريک از اين نقطه عطف ها فرصتی بود که توسعه طلبیِ امپراتوری ايالات متحده ازمرحله ای گذر کند و وارد مرحلهء نوينی شود: گذر از حد يک قدرت منطقه ای به يک قدرت جهانی کوچک، سپس با پايان جنگ جهانی اول تبديل شدن به يک قدرت جهانی بزرگ و بعد در فردای جنگ جهانی دوم، رسيدن به سطح يک ابرقدرت در جهانی دوقطبی که بين دو امپراتوریِ دوران جنگ سرد تقسيم شده بود.
احتضار و سپس فروپاشی نهائی اتحاد شوروی ايالات متحده را با اين ضرورت روبرو ساخت که برای شکل دادن به جهان (shaping the world) پس از جنگ سرد، از بين گزينه های راهبردی (استراتژيک) عمده، يکی را برگزيند. واشنگتن هدف خود را بر اين نقطه متمرکز کرد که برتری خويش را در جهانی که از نظر نيروی نظامی تک قطبی شده بود جاودانه کند. اين نيروی نظامی عمده ترين برگ برندهء ايالات متحده در رقابت بين نيروهای امپرياليستی در سطح جهانی ست. جنگ دولت بوش (پدر) با عراق در ژانويه ـ فوريه ۱۹۹۱ آغاز عصر فراقدرتیِ ايالات متحده بود، همان سالی که سقوط نهائی اتحاد شوروی در آن رخ داد.
اين جنگ که برای »شکل دادن به جهان« نقشی تعيين کننده داشت اين امکان را فراهم کرد که اهداف راهبردیِ عمدهء زير همزمان تحقق يابد:
- نيرومند شدن و استقرار نظامی مستقيم ايالات متحده در منطقهء خليج که دارای دوسوم از ذخاير نفتی جهان است. اين قدرت گيری، در آستانهء قرنی که با کميابی تدريجی و ناپديد شدنِ اين استراتژيک ترين منبع رقم خواهد خورد، ايالات متحده را، چه در رابطه با رقيبان بالقوه اش و چه نسبت به متحدانش - به استثنای روسيه - که به نفت خاور ميانه بشدت وابسته اند، در موقعيتی مسلط قرار می دهد.
- نشان دادنِ برتریِ فراگيرِ سيستم های تسليحاتیِ ايالات متحده دربرابر خطرات نوينی که از سوی »دولت های ياغی« برنظم سرمايه داری سنگينی می کند؛ خطراتی که در رفتار سبعانهء عراق بعثی مشهود بود و نيز در پیِ يک »انقلاب اسلامی« که توانسته بود رژيمی را در ايران مستقر کند که از حوزهء کنترل دو ابرقدرت دوران جنگ سرد خارج باشد. اين قدرت نمايی قدرت های اروپايی و ژاپن يعنی همپيمانان عمدهء واشنگتن را متقاعد ساخت که رابطهء رعيت مآبانهء خود را که درفردای جنگ جهانی دوم دربرابر فئودال بزرگ، ايالات متحده، برقرار شده بود تجديد کنند. حفظ ناتو و ارتقاء آن به يک »سازمان امنيت« بيانگر ادامهء اين رابطهء مبتنی بر سلسله مراتب بود.
در همين حال، بازگشت ايالات متحده به خاور ميانه مرحله ای نوين و آخرين مرحلهء تاريخی از توسعه طلبی امپراتوری جهانی ای ست که سرکردگی آن را واشنگتن بر عهده دارد يعنی گسترش شبکهء پايگاه ها و ائتلاف های نظامی که واشنگتن از طريق آنها جهان را در بر می گيرد به مناطقی از کرهء زمين که به دليل آن که تحت تسلط مسکو قرار داشته اند تا کنون از کنترل او خارج بوده اند. گسترش دامنهء ناتو به شرق اروپا، مداخلهء نظامی در بوسنی و سپس جنگ کوسوو نخستين مراحل از اين تکميل نقشهء جهانی شدن امپراتوری بود که در دورهء کلينتون تحقق يافت. ادامهء اين فرآيند مستلزم شرايط سياسیِ مساعدی بود، بخصوص که خوف از تکرار تجربهء ويتنام بر جاه طلبی های نظامی و توسعه طلبانهء واشنگتن مهار می زد.
۲- سوء قصدهای ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱ فرصتی تاريخی برای دولت بوش (پسر) به وجود آورد تا به نام »جنگ با تروريسم« اين فرآيند را به نهايت درجه تسريع کند و آن را به پايان برساند.
حمله به افغانستان و جنگ با شبکهء القاعده، همزمان، بهانه ای بسيار مطلوب بود برای گسترش حضورنظامی ايالات متحده به قلب آسيای مرکزی که سابقاً جزو اتحاد شوروی بود (ازبکستان، قرقيزستان، تاجيکستان) تا برسد به قفقاز (گرجستان). علاوه بر ثروت نفتی (گاز و نفت) حوزهء دريای خزر، آسيای مرکزی تجسم مصالح استراتژيک بسيار ارزشمندی ست که در بطنِ مجموعهء بخش قاره ای اروپا ـ آسيا قرار گرفته، بين روسيه و چين يعنی دو حريف عمده و بالقوهء هژمونیِ سياسی ـ نظامی ايالات متحده.
منظور از حمله به عراق که در ادامهء حملهء پيشين صورت گرفت تکميل اقدامات ناتمام سال ۱۹۹۱ بود. در آن زمان، چه به دلايل سياسی بين المللی (موافقت محدود ملل متحد، وجود اتحاد شوروی) و چه به دلايل سياسی داخلی (عدم موافقت افکار عمومی، موافقت محدود کنگره) امکان نداشت کشوری را مدتی دراز اشغال کرد. ايالات متحده، علاوه بر قيمومت فئودال منشانه بر پادشاهی سعودی و استقرار نظامی در ديگر اميرنشين های منطقهء خليج، امروز عراق را نيز در اشغال دارد و بدين سان کنترل مستقيم خود را بر بيش از نيمی از ذخاير جهانی نفت - غير از آنچه در سرزمين خويش دارد، اعمال می کند. واشنگتن فعالانه در جست و جوی آن است که اين تصرف سراسری منابع جهانی نفت را با گسترش سرکردگی خود به ايران و ونزوئلا تکميل کند، يعنی به دو کشوری که پس از عراق هدف درجهء اول آن هستند.
۳- گزينهء استراتژيک ايالات متحده برای تکميل سلطهء تک قطبی خود بر جهان، پيآمد گزينه ای نوليبرالی ست که سرمايه داری جهانی در پيش گرفته و آن را در چارچوب فرآيندی سراسری به نام »جهانی شدن« بر کل کرهء زمين تحميل کرده است.
برای آنکه دسترسی آزادانهء ايالات متحده و شرکای آن در نظم امپرياليستی جهانی به منابع و بازار کل جهان تضمين باشد و نيز برای آنکه خود را در برابر نظرات فرااقتصادی ناشی از مختل شدن سيستم و بازارها حفظ کنند، همان خطراتی که ذاتیِ بی ثبات شدن نوليبرالی جهان اند (مانند از بين بردن دستاوردهای اجتماعی، خصوصی کردن بی حد و رقابت وحشيانه)، وجود و نگهداری يک نيروی نظامی که در خور اين داوها باشد گريزناپذير است. واشنگتن خواسته است که ايالات متحده »ملتی باشد که بی نيازی از آن در نظام جهانی ممکن نيست«. و از اين رو ست که فاصلهء نظامی بين ايالات متحده و بقيهء جهان مدام افزايش می يابد. اين کشور که هزينه های نظامی اش در آغاز دورهء پس از جنگ سرد يک سوم هزينهء نظامی جهان بود، هم اکنون به تنهايی بيش از مجموع کشورهای کرهء زمين هزينهء نظامی دارد.
اين برتریِ عظيمِ نظامیِ فراقدرت آمريکا نشان دهندهء ميليتاريسم ذاتی اين مفهوم امپرياليسم است که نخستين بار هابسون تعريفی سيستماتيک از آن ارائه داد و سپس با ساختار سلسله مراتبیِ فئودال مآبی که از جنگ جهانی دوم به بعد برقرار گرديد آراسته شد. بر اساس اين ساختار، از اين پس، دفاع اساسی از نظام سرمايه داری بر عهدهء يک ابرقدرت قيم گذاشته شد؛ نظامی که از طريق يک همبستگی ذهنیِ نهادينه شده همبستگی عينی خود را تکميل می کند. اين همبستگی به طور معکوس، در آزمون اقتصادی و سياسی رکود بزرگ [بحران ۱۹۲۹] خود را نشان داد و پس از آن، آشکارا در تقابل جهانی با نظام استالينی.
برای اينکه همين ساختار مبتنی بر سلسله مراتب به نظام امپراتوری سراسری و منحصر به فرد کل کرهء زمين تبديل شود و نيز به منظور آنکه اين ابرقدرتِ (superpuissance) فراقدرت (hyperpuissance) شده چنين موقعيتی را حفظ کند مطلقاً لازم است که چه اکنون و چه در آينده تجهيزات نظامی متناسب با بلندپروازی هايی که برای خويش تعيين کرده است فراهم کند. تأکيد بر نقش اربابیِ ايالات متحده و احراز موقعيت فراقدرت نظامی از طريق توسعهء نابرابرِ تجهيزات نظامیِ آن در مقايسه با ديگر کشورهای جهان محور پروژهء دولت ريگان و افزايش فوق العادهء هزينه های نظامی که رکورد را در شرايط غيرجنگی می شکست مشخصهء اين دولت ريگان بود.
پايان جنگ سرد همراه با اجبارهای اقتصادیِ بودجهء عمومی دولت که به نحوی خطرناک دچار کسری بود باعث تقليل و سپس فشردگی هزينه های نظامی ايالات متحده در نيمهء نخستين دههء ۱۹۹۰ شد. ابراز مخالفت روسيهء پساشوروی در قبال اهداف واشنگتن دائر بر توسعهء قلمرو ناتو از سال ۱۹۹۴ و سپس بحران های بالکان (از ۱۹۹۴ تا ۹۹) و نيز اعلام مخالفت چين پسامائو در عرض اندام اين کشور در برابر آمريکا بر سرِ مسألهء تايوان (۱۹۹۶) که همه بر زمينهء همکاری نظامی روزافزون بين مسکو و پکن استوار بود، دولت کلينتون را بر آن داشت که از ۱۹۹۸ به بعد، هزينه های نظامی ايالات متحده را بالا برد.
۴- آغاز مسابقهء فراتسليحاتی ايالات متحده دربرابر ديگر کشورهای جهان که جايگزين مسابقهء تسليحاتی با اتحاد شوروی در دورهء جنگ سرد شد با تغيير رفتار واشنگتن در مديريت روابط بين المللی همراه گرديد.
سياستِ آمريکا دائر بر جلب رضايتِ سازمان ملل از زمان »بحران خليج« در سال ۱۹۹۰ و نيز اعتقاد واشنگتن مبنی بر امکان گسترش سيستمانهء نقش امپراتوری ايالات متحده در چارچوب قانونيتی بين المللی که اختيارش بسته به ميل اين کشور باشد (نمونهء عراق، سومالی، هائی تی)، ابتدا به نفع مداخلهء يکجانبهء ناتو در بالکان کنار گذارده شد. بدين ترتيب، حق وتوی روسيه و چين در شورای امنيت ملل متحد از طريقِ مداخلهء يکجانبهء ساختار نظامی جمعی (ناتو) به رهبری واشنگتن و به بهانهء نگرانی های به اصطلاح »بشردوستانه« خنثی گرديد.
جهش نوين هزينه های نظامی که پس از ۱۱ سپتامبر امکان پذير شد، اجماع نوينی که پس از همين سوء قصدها پيرامون لشکرکشی های نظامی واشنگتن به وجود آمد، وقتی با تمايل »يکجانبه گرايانه« ی خاص دولت بوش (پسر) همراه گرديد، اين دولت را برانگيخت تا در راه تکميل توسعه طلبی امپراتوری ايالات متحده خود را از تعهد در قبال هر ساختار نهادينه معاف تلقی کند. ائتلاف های دلبخواهی تحت رهبری بلامنازع واشنگتن حتی جايگزين خود ناتو شد که در آن اصل اتفاق آراء به هريک از دولت های عضو نوعی حق وتو می دهد.
جنگ تجاوزکارانه عليه عراق بهترين موقعيت برای اجرای اين اصلِ »يکجانبه گرايانه« بود. در مورد عراق، ديدگاه و منافع ايالات متحده نه تنها با منافع اعضای دائمی شورای امنيت مانند روسيه و چين که معمولاً با سرکردگی جهانی ايالات متحده مخالف اند، بلکه با منافع متحدين سنتی واشنگتن و اعضای ناتو مانند فرانسه و آلمان نيز در تضاد بود. تطابق منافع و ديدگاه های ايالات متحده و انگلستان به اين دو کشور اجازه داد که مشترکاً به اين حمله دست يازند و برخی اعضای ناتو و متحدانی متعصب يا سرسپردهء واشنگتن را نيز در اين عمل با خود همراه نمايند.
به باتلاق فرورفتنِ ايالات متحده و متحدين آن در عراق و دشواری ای که دولت بوش (پسر) در مديريت اشغال اين کشور با آن روبرو ست دليلی آشکار بر پوچیِ يکجانبه گرايیِ متکبرانهء اوست که بخش مهمی از هیأت حاکمهء آمريکا، و حتی برخی جمهوری خواهان و اطرافيان بوش (پدر) آن را مورد انتقاد قرار داده اند.
۵- شکست آمريکا در عراق نشان داده است که ضرورت دارد اين کشور به ترکيبی هوشمندانه تر بين برتری نيرو و ايجاد اجماعی حدِاقل با مجموع قدرتهای سازمان ملل، و گرنه دست کم با متحدين سنتی (ناتو و ژاپن) بازگردد. چنين اجماعی مسلماً تاوانی دارد و آن اينکه ايالات متحده بايد در عين حفظ سهم حداکثر برای خويش، منافع شرکايش را هرچند اندک باشد رعايت کند.
از نقطه عطف ۹۱-۱۹۹۰ به بعد، برداشت واشنگتن اين بود که نقشی که سازمان ملل متحد به عنوان محلی برای بررسی و مديريت اجماع بين قدرتهای بزرگ در دورهء جنگ سرد ايفا کرده ديگر کارايی ندارد. برابری پنج عضو دائمی شورای امنيت برای استفاده از حق وتو در دنيايی که تک قطبی شده، به نظر او کاملاً منسوخ شده است و تنها آمريکا حق دارد در رابطه با »امنيت« بين المللی از حق وتو استفاده کند. حال آنکه بر عکس، واژگونه شدنِ نظم جهانی در دورهء بوش (پدر) بدين نحو ميسر شد که ملل متحد از نظر سياسی به کار گرفته شود و جنگ با عراق را تأييد کند تا افکار عمومی داخلی آمريکا آن را بپذيرند. سپس در دورهء کلينتون، نقش ملل متحد در بالکان به مديريت اوضاع بعد از جنگ تقليل داده شد تا با همکاری سازمان ناتو سرزمين هايی را اداره کند که همين سازمان به فرماندهی ايالات متحده آن را اشغال کرده بود. در افغانستان نيز همين طرح مبنی بر مديريت پس از جنگ به اجرا درآمد، آن هم برای ادارهء سرزمينی که واشنگتن به نحوی يکجانبه فرماندهی حمله بدان را بر عهده داشت.
ايالات متحده که پس از حمله و اشغال عراق، هم اکنون با دشواریِ ادارهء اين کشور روبرو ست می کوشد سناريويی نظير سناريوی افغانستان برای آن بيابد. نص و روح منشور ملل متحد با سهولتِ تمام زيرپا گذارده شده است. بر اساس اين منشور، جنگ های تجاوزکارانه غير قانونی اند، مگر آنکه شورای امنيت تصميم آن را بر عهده گرفته باشد و بدين معنا، جنگ های واشنگتن نه تنها عادلانه يا مشروع نيست، بلکه ديگر حتی قانونی هم نيست.
اين سازمان ملل متحد نبود که جنگ ۱۹۹۱ را به راه انداخت، بلکه به گفتهء شخص دبير کل اين سازمان، به نام ملل متحد صورت گرفت.
به هرحال، از نظر واشنگتن، مراجعه به ملل متحد يا حتی ناتو يا هر ساختار جمعی ديگر تنها زمانی که برای او مفيد باشد معنا می دهد. ايالات متحده همواره آماده است اگر منافع اش ايجاب کند يکجانبه دست به اقدام بزند. باجگيری و تهديد به يکجانبه گرايی همواره نسبت به مؤسسات بين المللی، هرچه باشند، اعمال شده است. بی اعتباری شديد منشور ملل متحد از زمان پايان جنگ سرد از اينجا ناشی می شود.
۶- گزينه های عمدهء نظام امپرياليستی جهانی به سرکردگی آمريکا از پايان جنگ سرد به بعد، باعث ظهور دورهء تاريخیِ درازمدتی از مداخلات نظامیِ افسار گسيخته شده است. تنها نيرويی که می تواند اين مسير را وارونه کند جنبش ضدِ جنگ است.
تغييرات در توازن قوای نظامی جهانی از زمان فروپاشی اتحاد شوروی به بعد، امکان جلوگيری از مداخله های امپرياليستی را به حد اقل رسانده است. غير از نيروی بازدارندهء هسته ای که تنها يک کشور که قصد خودکشی داشته باشد ممکن است آن را عليه ايالات متحده به کار گيرد (وضع در مورد يک شبکهء تروريستی زيرزمينی که در محدودهء سرزمين معينی نيست که احياناً تاوانی پس دهد فرق می کند)، هيچ نيروی نظامی در جهان قادر نيست فراقدرت ايالات متحده را از تصميم حمله به يک کشور بازدارد.
تنها قدرت بزرگی که می تواند راه را بر ماشين جنگی امپراتوری بربندد افکار عمومی ست و گردان پيشتاز آن در اين مورد، جنبش ضدِ جنگ. بسيار منطقی ست که اين، مردم ايالات متحده اند که نيروی تعيين کننده را در اين باب در اختيار دارند. خوف از تجربهء ويتنام و به عبارت ديگر تأثير عظيم جنبش ضدِ جنگ که سهم عمده ای در پايان دادن به اشغال ويتنام توسط آمريکا داشت، امپراتوری آمريکا را از نظر نظامی طی بيش از ۱۵ سال فلج کرد يعنی از عقب نشينی شتابزده از ويتنام در ۱۹۷۵ و حمله به پاناما در ۱۹۸۹. سپس، از زمان اقدام نظامی عليه ديکتاتوری پاناما، واشنگتن دست به حمله عليه يک سلسله از هدف های سهل زد تا آن ها را با تکيه بر ماهيت ديکتاتورمنشانه و کريه شان در افکار عمومی بسيار شيطانی و منفور نشان دهد، چنان که دربارهء نوريگا، ميلوسويچ، صدام حسين و غيره صورت گرفت. تبليغات دولتی و رسانه های گروهی، بر حسبِ ضرورت، خطوطی از واقعيت را که به حد کافی با چهرهء شيطانی و غول آسايی که معرفی می کردند سازگاری نداشت بخصوص آنجا که مقايسه ای با برخی از متحدان غرب مطرح می شد، بارز و بزرگ می کردند. چنين است در مورد ميلوسويچ (در مقايسه با حريف کروات او توجمان) و همين طور در مورد رژيم ايران (درمقايسه با بنيادگرايی بسيار تاريک انديش تر و قرون وسطائی پادشاهی سعودی) يا آن طور که می کوشند دربارهء هوگوشاوز، رئيس جمهوری ونزوئلا پياده کنند...
باوجود اين، بوش (پدر) در سال ۱۹۹۰ برای کسب مجوز از کنگره جهت اقدام نظامی در خليج، به رغم اينکه عراق کويت را در اشغال داشت با مشکل روبرو شد و دولت کلينتون نيز برای دخالت در بالکان با ممانعت کنگره مواجه بود. همچنين نيروهای اين کشور در سومالی ناگزير به عقب نشينی پيش از موعد شدند. اينها همه نشان می دهند که خودداری و ترديد افکار عمومی مصرانه ادامه داشته و بر دولت فشار انتخاباتی وارد می کرده است. اما بر عکس، جنبش ضدِ جنگ از زمانی که مجدداً در ۱۹۹۰ سر برآورده ضعيف مانده است.
سوء قصدهای ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱ دولت بوش (پسر) را به اين توهم انداخت که افکار عمومی غرب به شکلی گسترده و غيرمشروط از طرح های توسعه طلبانهء او که زير سرپوش »مبارزه با تروريسم« اعلام شده پشتيبانی می کنند. اين توهم ديری نپاييد؛ چرا که ۱۷ ماه پس از آن سوء قصدها، ايالات متحده و جهان در ۱۵ فوريه ۲۰۰۳ شاهد وسيع ترين بسيج ضدِ جنگ پس از دوران ويتنام بودند - که به اين گستردگی در هيچ زمانی و بر سرِ هيچ موضوعی سابقه نداشت. افکار عمومی جهانی بدين نحو نشان می داد که حمله به عراق را که طرحريزی می شد نمی پذيرد، اما اين بسيج در ايالات متحده در حد اعتراض يک اقليت باقی ماند. جنبش بين المللی، همان گونه که رسم است بشدت در تقويت جنبش ضدِ جنگ داخل ايالات متحده سهم داشت، اما تأثير ۱۱ سپتامبر که در نتيجهء اطلاعات غلط و تحريفات دولت بوش تقويت می شد بازهم به حد کافی رنگ نباخت.
۷- ناکامی های آمريکا در مديريت اشغال عراق شرايط مساعدی برای تغيير جهت افکار عمومی در خود ايالات متحده فراهم آورده است و باعث شده که خواست بازگشت سربازان به کشور به نحوی نيرومند و گريزناپذير اوج بگيرد.
مسأله، اين بار، اين است که پس از حمله به عراق، فعاليت گردان پيشتاز کاهش يافته، حال آنکه انتظار می رفت و می بايست به پيشرفت خود ادامه دهد. دلسردی ناشی از اين تصور که گويا نتيجه در کوتاه مدت به دست خواهد آمد، در حالی که با توجه به اهميت اهداف واشنگتن، بسيار نامحتمل بود که اين جنبش بتواند مانع از جنگ شود. باور به انتخابات، در ايالات متحده و اينکه گويا مسائل را می توان از طريق صندوق آراء حل کرد، در حالی که با توجه به اجماع دو کانديدای رياست جمهوری دربارهء اهميت داوها، تنها فشار توده ای می تواند عقب نشينی نيروها را از عراق به آمريکا تحميل کند، اين توهم که عمليات مسلحانه گوناگونی که نيروهای اشغالگر با آن روبرو هستند کافی ست تا به اشغال پايان دهد. اينها ست دلايل عمدهء تخفيف نابجای فعاليت جنبش ضدِ جنگ.
در اين دلايل، تجربهء ويتنام در نظر گرفته نمی شود، چرا که نسل جديد آنقدر از آن تجربه فاصله گرفته که درس های آن در خاطرهء جمعی وجود ندارد و جنبش ضدِ جنگ دچار انقطاع شده و لذا قادر نيست آن درس ها را منتقل کند. جنبشی که به اشغالگری آمريکا در ويتنام پايان داد، طی زمان و همچون جنبشی درازمدت بنا شده بود و نه به مثابهء بسيج قبل از آغاز جنگ که با شروع حمله متوقف گشت. مضافاً بر اينکه جنبش ضدِ جنگ ويتنام توهم نداشت که مسألهء جنگ که در زمان دولت دموکرات جانسون شروع شده و در دولت جمهوری خواه نيکسون به اوج خود رسيده بتواند در ايالات متحده راه حل انتخاباتی داشته باشد. برای اين جنبش روشن بود که ويتنامی ها به رغم مقاومت عظيم شان که اهميت و کارآيی اش قابل مقايسه با آنچه در عراق می گذرد نيست، در انزوای نظامی خويش به هيچ رو امکان آن نداشتند که بر نيروهای آمريکايی شکستی از نوع دين بين فو وارد آورند يعنی چنان شکستی مهم که بتواند با شکستی که به اشغال ويتنام توسط فرانسه پايان داد قابل مقايسه باشد.
وضعيت در عراق به طريق اولی همين است: غير از ناهمگنیِ منابع و اشکال عمليات خشونت بار در عراق که در آن سوء قصدهای تروريستی با رنگ و بوی طايفی (کمونتار) عليه مردم غير نظامی، با اقدامات مشروع عليه نيروهای اشغالگر و دنبالچه های محلی آنان مخلوط می شود، مختصات عرصهء جنگ، خود، وارد آوردن شکست نظامی به فراقدرت ايالات متحده را غيرممکن می سازد. به اين دليل است که اشغالگران از بسيج توده ای مردم عراق، از آن گونه که تصميم به برپايی انتخابات عمومی، حد اکثر در ژانويه ۲۰۰۵، را بدانان تحميل کرد، بيشتر می ترسند.
تنها يک برآمدِ قاطعانهء جنبش ضدِ جنگ و پژواک آن در افکار عمومیِ ايالات متحده و در سطح جهانی، به علاوهء فشار توده ای مردم عراق خواهد توانست دست آمريکا را از کشوری که به لحاظ اقتصادی و استراتژيک بی نهايت بزرگ تر از ويتنام است و اشغال آن تا کنون ميلياردها دلار خرج برداشته است کوتاه کند.
اگر امروز عراق، بالقوه، چهرهء يک ويتنام جديد را عرضه می کند نه به خاطر مقايسهء نظامی دو اشغال است، بلکه صرفاً از ديدگاه يک مقايسهء سياسی ست. منظور اين است که از ۱۹۷۳ ايالات متحده هرگز در چنين باتلاقی فرو نرفته بوده که تأثيرش با خاطره ای که ازويتنام برجا مانده (شاهدش خوف از تکرار تجربهء ويتنام) و نيز با تکامل وسائل ارتباط جمعی از آن زمان به بعد، تقويت می شود.
در اينجا فرصتی تاريخی وجود دارد تا دوباره به جهش ۱۵ فوريه ۲۰۰۳ پيوند يابيم، تا جنبشی ضدِ جنگ و درازمدت برپا کنيم، جنبشی که بتواند ماجراجويیِ واشنگتن و متحدانش را در عراق به يک ويتنام سياسی نوين بدل کند، يعنی به توقف نوين و درازمدت ماشين جنگ امپراتوری. چنين چشم اندازی وقتی با پيشروی بسيج جهانی عليه نوليبراليسم ترکيب شود امکان خواهد داد در دنيايی که مدام بی عدالتی افزايش می يابد راه بر تغييرات ژرف اجتماعی و سياسی گشوده شود.
۲۴ اوت ۲۰۰۴
- توضیحات
- نوشته شده توسط Super User
- دسته: صفحه آزاد
«فرزندم! در عراق کاری نکن که روزی از آن ننگ داشته باشی».![]()
شکل تازه ای از مبارزهی اجتماعی در آمریکا پدید آمده و دائم گسترش مییابد. نظیر این مبارزه را در دوران جنگ ویتنام در آمریکا سراغ داشتیم و نیز در آرژانتین که جنبش معروف "مادران میدان مایو" برای پیگیری سرنوشت مفقودان و کشته شدگان و زندانیان دوران دیکتاتوری نظامی تجسم آن است و هنوز هم ادامه دارد. همچنین در شیلی برای پیگیری جنایات پینوشه و باند او و نیز در نقاط دیگر آمریکای لاتین. در اسرائیل هم، از جمله، جنبش مادران سربازان موجب شد که دولت ایهود باراک مجبور شود به 11 سال اشغال جنوب لبنان پایان دهد. باز در اسرائیل، جنبش «زنان سیاهپوش» متشکل از زنان اسرائیلی و فلسطینی چند سال است که تشکیل شده و برای صلح عادلانه بین دو ملت یهودی و عرب فعالیت میکند و بالاخره به حرکت مادران و خانوادههای زندانیان مبارز در ایران دورهی شاه اشاره میکنیم که هرچند نگذاشتهاند تداوم و گسترش جاهای دیگر را داشته باشد ولی همواره وجود داشته و جلوی دادگاهها، مقابل زندانها، در گورستانها به ویژه خاوران، تظاهرات مستمر برپا کردهاند و مانع از آن شدهاند که سکوت مرگ و سرکوب، یاد عزیزانشان را به فراموشی بسپارد.
نشریهی هفتگی لوموند 2 شمارهی 19، مورخ 23 مه 2004 گزارشی مصور در 7 صفحه از فعالیت اعتراضی مادران سربازان آمریکایی که به عراق اعزام شدهاند منتشر کرده که فشردهای از آن را در زير ميخوانيد:
موضوع از آنجا آغاز میشود که خانم سوزان گالیمور (Susan Galeymore) که پسرش برای جنگ به عراق اعزام شده بود، از وضع فرزند خویش اطلاع درستی نداشت و نمی توانست از آنچه در مطبوعات و تلویزیون دربارهی این جنگ منعکس میشد «ایدهی مشخصی» به دست آورد. وی تصمیم گرفت تنها به عراق برود. گزارشی که او از سفرش داده و گواهیهایی که دیگر خانوادههای سربازان دربارهی جنگ آمریکا در عراق از موقعیت فرزندان خود دادهاند نه تنها انتقاد به جنگیست که آنجا جریان دارد، بلکه انتقاد از ارتش کشور خودشان، اختلالات کارکردی آن و سوء استفاده از سربازان خود نیز هست. آنها قبل از هرچیز جرج دبلیو بوش را متهم به چیزی میکنند که یکی از مادران آن را «کلاهبرداری» توصیف میکند.
هیچکس نتوانست مانع از اجرای تصمیماش گردد. او به توصیههایی که جهت آمادگی قبل از سفر به او میکردند که باید تیراندازی یاد بگیرد و آماده باشد که در محل با اسلحه رفت و آمد کند وقعی ننهاد. از آپارتماناش در سانفرانسیسکو مستقیم به سوی فرودگاه بینالمللی و مقصد خود بغداد حرکت کرد. ابتدا به آمستردام رفت و در آنجا با جمعی حدود 10 نفر از زنان که مانند خود او در سازمانی از زنان صلح طلب متشکل بودند و میخواستند برای اطلاع از وضعیت عراق، خود به این کشور سفر کنند، ملاقات کرد. همراه با هم به مقصد امان پایتخت اردن پرواز کردند. بعد با سه اتومبیل از طریق صحرا به سمت بغداد به راه افتادند. مشکلاتی که آن ها در راه با آن رو برو شدند در عزم آنان خللی پدید نیاورد.
سوزان در بغداد در هتلی اقامت کرد. تیراندازی، پرواز هلی کوپترها و بمبهایی که اینجا و آنجا منفجر میشد و از جمله دو خبرنگار CNN را از پای درآورد از مشاهدات نخستین روزشان در عراق بود. اولین کاری که کرد ارسال یک ایمیل به پسرش بود که «من اینجا هستم». اما تا جواب برسد شروع کرد به گشتن در بغداد. بیمارستانها و مدارس را دید و با زنان تماس گرفت و به آنها گفت: «فرزندم در نامههایش چندان چیزی نمیگوید، مطبوعات دروغ میگویند و چیزی از اوضاع دستگیر خواننده نمیشود. تلویزیون با لحنی میهن پرستانه، همواره رنج مردم عراق را به فراموشی میسپارد. به این دلیل، تصمیم گرفتم خودم سفر کنم تا به چشم خود ببینم که اوضاع چگونه است». او مشاهده کرد که بیمارستانها فاقد آب، تجهیرات پزشکی، دارو و کارکنان هستند. با روانپزشکان متخصص تشنج اعصاب که به شدت از وضع روانی کودکان در بغداد ناراحت و نگران بودند ملاقات کرد و دانست که تصویرهای مربوط به سقوط صدام حسین (که قبلا در کتابهاشان ستایش از او را آموخته بودند) چقدر بر آنها تأثیرات منفی و تحقیرآمیز گذاشته، چقدر از خشونتی که نسبت به پدرشان اعمال شده، از دستگیریهای شبانه، از شکستن درهای خانه و غارت خانهها ترسیدهاند، چقدر از اینکه دیدهاند سربازان به سوی آنها نشانه رفتهاند و دستوراتی به زبان خارجی با فریاد به گوششان رسیده دچار وحشت شده بر خود لرزیدهاند.
او از یتیم خانهها دیدن کرد، بر سر سفرهی خانوادههای عراقی نشست، با زنانی که همراه فرزندانشان در ویرانههای ناشی از بمباران سکونت ميكنند و توان پرداخت اجاره خانه ندارند تماس گرفت. با زنان دیگری هم ملاقات کرد که هرچند نسبتاً مرفه بودند ولی ناگزیر بودند از ترس در خانه بمانند، مبادا کسانی که هیچ آهی در بساط ندارند آنان را بربایند. او حتی در تظاهراتی شرکت کرد که جمعی از زنان عراق زیر پرچم «آمریکا باید از عراق بیرون برود« به راه انداخته بودند و از اینکه حقوقشان را دولت موقت به رسمیت نمیشناسد نگران بودند و سرانجام با چند تن از سربازان آمریکایی GI تماس گرفت و با آنها آشنا شد و حکایتهایی از آنان شنید که برایش بسیار تکان دهنده بود، اما از فرزندش Nik هیچ خبر و اثری نیافت.
تنها دو روز قبل از بازگشتش بود که در یک کافه اینترنت، با تعجب این پاسخ را از فرزندش دریافت کرد: «من در یک پایگاه هوایی هستم. اگر می خواهی مرا ببینی با افسر روابط عمومی تماس بگیر». باید برگ عبور، یک تاکسی و البته یک روسری برای آنکه شناخته نشود برای خود دست وپا میکرد. فرزندش در مثلث سُنی نشینِ شمال بغداد بود. بخت او را یاری کرد و در مدخل اولین پایگاهی که روز دوشنبه 9 فوریه به آنجا مراجعه کرد از ماشین پیاده شد. پاسپورت در دست و حجاب بر سر، با سربازی تا دندان مسلح رو برو گردید:
«من می خوام با سرگروهبان صحبت کنم
-- خانم برگردین توی ماشین.
من تا با سرگروهبان صحبت نکنم نمیرم.
شش سرباز به طرفش آمدند. روسریاش را کنار زد. گفتند «شما آمریکایی هستید؟» وقتی نام و هدف از آمدن به پایگاه را گفت، آنها با حیرت پرسیدند: میخواهید بگویید که شما مادر سرکروهبان N هستید؟
-- بله، اما این را به او نگویید. فقط بگویید سوزان اینجاست.
سربازی جوان تاکی واکیاش را برداشت و گفت «آهای نیک، مادرت اینجا ست».
از آنچه خصوصی بین آنها رد و بدل شد اطلاعی نداریم. نیک گفت: «بالاخره کار خودت را کردی!» و چند تن از همقطارانش را به او معرفی کرد. او را به برج نگهبانی برد و دهکدههای اطراف را که شبانه از آنها به سوی پایگاه شلیک میشد به او نشان داد. مادر کمی از خوردنی مورد علاقهاش را هم که با خود برده بود به او داد.
آنها نه از جنگ صحبت کردند، نه از آنچه بر سر آن دعواست، نه از جرج بوش. موضع واحدی در این بارهها نداشتند و جای بحث و جدل نبود. تنها توصیهی مادر این بود که «در عراق کاری نکن که روزی از آن ننگ داشته باشی».
سوزان راضی و راحت برگشت، در حالی که از وضع این جوانان سرباز که نه به درستی آمادهی جنگاند و نه آمادهی روبرو شدن با کینهای که از این پس عراقیها نسبت بدانان در دل میپرورند اطلاعاتی موثق به دست آورده بود. سربازانی که فکر میکردند به عراق آمدهاند تا برای دموکراسی بجنگند و هرروز با تلخی هرچه تمامتر به این حقیقت آگاه میشوند که آنها را به دام انداختهاند و هر طرف باید خود را از ضربهی طرف دیگر حفظ کند.
وقتی بر میگشت، در هواپیما با خود فکر میکرد که «عجب خسارتی! هم سربازان و هم مردم عراق را در جنگی بی معنا، غیر اخلاقی و تبهکارانه به نابودی میکشند. آدم از این ننگ خجالت میکشد. به جای اینکه دنیا را آرام کنند، راه را بر ارعاب و ترور میگشایند». باید آنچه را که دیده بود برای همگان روایت میکرد. باید تأملات، نگرانیها و خشم خود را با دیگر زنان و مادران در میان میگذاشت. یک سایت اینترنتی (motherspeak.org) درست کرد، به مادران سربازان پیشنهاد کرد که با وی تماس بگیرند و هرجا که میتوانست از آنچه دیده بود شهادت داد و با نفرت، این جمله را که یک فرمانده آمریکایی گفته بود نقل کرد که: «با میزان قابل توجهی از ترس و خشونت و مبلغی پول برای اجرای طرحهایی که در دست است میتوان به اینها (عراقیها) باوراند که ما برای کمک به آنان آمدهایم».
سفر سوزان گالیمور مادر دیگری به نام مارین براون را به این نتیجه رساند که: «سوزان کاری کرده است که همهی مادران دنیا آرزو دارند انجام دهند. آیا میدانید که مادران روس هم به سراغ فرزندانشان که در چچنی هستند رفتهاند؟ همانطور که من دوست دارم برای بیرون آوردن فرزندم مایکل از باطلاق عراق به آنجا بروم!". مارین براون در یک شهر کوچک سنتی ایالت میشیگان اقامت دارد. یکی از فرزندانش به دنبال گذراندن دورهی خدمت، اخیرا گارد ملی را ترک گفته است. دیگری به نام مایکل که در سال 2001 وارد نیروی احتیاط شده تا بتواند هزینهی دانشگاهش را بپردازد، از فوریه به بعد، در زندان بدآوازهی ابوغریب زندانبان شده است. از وقتی که عکسهای شکنجههای معمول در این زندان در دنیا پخش شده، شوهرش که از پیش دچار دپرس بود به بیمارستان منتقل شده است. مارین میگوید: «دیگر از حد گذشته است. وحشت و نگرانی بیش از حد است. دائم از خود می پرسم فرزندانمان که آرزو داشتهایم جوانان خوبی از آب درآیند چطور میتوانند با این وضعیت روبرو شوند»؟ وی چندی پیش نوشت: «من حرفهایی دارم که برایتان بازگو کنم. جوانان ما قاعدتاً بین خودشان گفتگو میکنند و بسیاری از پدران و مادران به خوبی میدانستهاند که در زندان چه میگذرد ولی چیزی از آن به زبان نمیآوردهاند. لازم بود مادری که از دیگران شجاعتر باشد فرزند خود را قانع کند که به افشای حقیقت بپردازد تا بالاخره نخستین عکس ها به بیرون درز کند و مطبوعات بالاخره تصمیم بگیرند که وظیفهی خود را انجام دهند و عکسها هرچه بیشتر در معرض دید خوانندگان قرار گیرد. این شاید به معنی سقوط بوش باشد! آیا میدانید که دیدار اخیر رامسفیلد از عراق، با تحریم نیروهای نظامی آمریکا روبرو شد؟ مایکل نوشته است که وقتی رامسفیلد در هلی کوپتر رئیس جمهور وارد شد غالب سربازان به سمت کافه اینترنت پایگاه رهسپار شدند. این نوعی اعتراض با سکوت بود چرا که همه از او نفرت دارند. و من پیش خود فکر کردم «آفرین! فرزندم. من به تو افتخار میکنم».
اعزام به نبردی غیر مترقبه
مارین هرهفته جلوی ادارهی پست فدرال شهر خود، عکس مایکل در دست، به افشاگری میپردازد. او می خواهد همسایگانش را از بی تفاوتی نسبت به آنچه در عراق میگذرد بیرون بیاورد. بسیاری از آنها هنوز باور دارند که بین صدام و بن لادن رابطه ای وجود داشته و سلاح های کشتار جمعی را روزی پیدا خواهند کرد. چطور میشود اینقدر زودباور بود؟ این بوش، این دزد انتخابات است که همپیمان بن لادن است. مارین هرگونه اطلاعات ممکن را از روی اینترنت گردآوری میکند، به نمایندگان منطقهی خود در کنگره نامه مینویسد. مقالات و نامه ها را به روزنامه ها میفرستد و خواستار برکناری پرزیدنت بوش و به محاکمه کشیدن وی در یک دادگاه بینالمللی میشود: «وقتی به تلویزیون نگاه میکنم گریهام میگیرد. هر زنگی به صدا در میآید از جا میپرم از ترس اینکه مبادا خبر مرگ پسرم را برایم آوردهاند. اگر مایکل بمیرد برای آزادی عراق نیست، بلکه برای پرتر کردن جیب بوش و باند اوست! و این غیر قابل تحمل است! وقتی می بینم که مأمورین سربازگیری ارتش دور و بر جوانان ما میپلکند و به آنها هزار وعدهی دروغ می دهند و به آنها که کاری گیر نمیآورند 10 هزار دلار میدهند تا خود سه تن از دوستانشان را به داخل شدن در ارتش تشویق کنند – که تو قهرمان میشوی – شدت خشم دیوانهام میکند. تصور کنید که آنها توانستهاند پسر کشیش محلهی ما را که مردی عمیقاً صلح طلب است به سربازی بکشانند!».
آدل کوبین از ایالت اورگون (Oregon) ایالت شمال شرقی آمریکا برایمان سخن میگوید. وی به آنجا رفته بود و شاهد بود که تنها دخترش مکیشا راهی عراق شد. چقدر این اعزام به جنگ غیر منتظره بود! به این دختر حساس و مهربان گفته بودند که به سرپرستی یک یتیم خانه میرود ولی او را پشت مسلسلی که روی یک جیپ نصب شده بود نشاندند. او پس از پایان دورهی دبیرستان به گارد ملی پیوسته بود و در قرارداد کار قید شده بود که هرگز به عملیات جنگی دست نخواهد زد. در آن زمان، کلینتون رئیس جمهور بود و هیچکس فکر نمی کرد که به جنگ اعزام شود. به مادرش گفته بود «هیچ خطری نیست. من در کارهای مفیدی مثل فعالیت در آتش نشانی شرکت خواهم کرد و به خصوص مبلغی پول برای تحصیلم ذخیره میکنم». مکیشا، نه تنها برخلاف قراردادش در جنگ شرکت کرد، بلکه آدمهایی را هم کُشت. این خاطره مادرش را مدام رنج میدهد.
او در آوریل 2003 به جنگ رفت در حالی که هنوز شکستگی زانویش کاملا بهبود نیافته بود. او با عصا راه میرفت و در استخوانش هنوز پیچ و پلاک بود. هیچکس فکر نمیکرد که با این حال به جنگ برود. سازماندهی گردان وحشتناک بود: «اسلحه، ذخیره، آب، غذا به حد کافی نبود. اغلب سربازان به سرعت 10 کیلو از وزنشان را از دست دادند. در برخی از میدانها که آمریکایی ها بمب هایی به کار برده بودند که حاوی اورانیوم تضعیف شده و دیگر مواد شیمیایی بود، ار آنها میخواستند که «غبار سرخ» تنفس نکنند بدون آنکه آنها را به ماسک یا لباسهای حفظ کننده مجهز کنند. در یک لحظه، بسیاری از سربازان منجمله مکیشا به یک نوع بیماری کبد مبتلا شدند و ناگزیر در یک بیمارستان در آلمان بستری گردیدند. سه نفرشان جان خود را از دست دادند و بقیه را بی هیچ توضیحی به موصل برگرداندند». در یکی از روزهای ژانویه انفجار یک خمپاره باعث شد که این زن جوان از کامیون جبپاش به بیرون پرتاب شود و زخم زانویش سر باز کند. او را ناگزیر به Fort Carson در ایالت کولارودو برگرداندند که هم اکنون در آنجا منتظر عمل جراحی ست.
با اینکه مجروح بود به عراق اعزام شد.
آدل البته به عراق رفت. مادرش میگوید: «این فاجعه است. روزهای اول مدام گریه میکرد. این آدمها که او موظف بود آنها را بکشد. این زجر و عذاب و تعرض که در یکان خودش تحمل کرده بود باعث میشد که به کسی اعتماد نداشته باشد. او سردرگم است. خشمگین است. دیگر جوانی خود را از دست داده است. دیگر شادمان نخواهد بود. هرگز! آیا میدانید که ارتش کمترین مداوایی برایش تأمین نکرد؟ او به تشنج های روانی مبتلا شده و خواستار کمک است. تازه دارد به خود جرأت میدهد تا از این وضع بیرون بیاید. بسیار دلسرد و غمگین است. از روز اول میدانست که این جنگ یک کلاه برداریست. خدایا چقدر دلم می خواهد او را پیش خودم بیاورم! و چقدر می ترسم که دوباره با عصا و تنشهای عصبی او را به آنجا اعزام کنند. از او سوء استفاده کرده اند. او را هم درهم شکستهاند. کاش حالا دیگر او را رها کنند!»
جاسون 25 ساله همیشه آرزو داشت که به ارتش بپیوندد و وقتی به عراق اعزام شد پدر و مادر وحشتزدهاش هنوز فکر میکردند که جنگی عادلانه در پیش است. اما امروز با شوک بسیار سختی روبرو هستند «غلط، غلط، غلط. هرچه بوش به ما گفته غلط است. این همه حرف که از ارزشها به میان آوردهاند جز پردهای ضخیم از دود نیست. حقیقت را پشت حرفهاشان پنهان کردهاند. دلیل واقعی جنگ نفت است. بوش ارباب نفت است. او با به مخاطره افکندن جان فرزندان ما میخواسته بر نفت عراق دست بیندازد. این جنایتکارانه است. هر روز صبح ساعت 5 بیدار میشوم و زود رادیو را میگیرم. 5 نفر دیروز کشته شدهاند. سه نفر دیگر دیشب. خدا کند فرزند من نباشد. به اینترنت ارتش مراجعه میکنم که لیست کشتهها و مجروحین را اعلام میکند. نفس راحتی میکشم و بعد خودم را محکوم میکنم. وضعی جهنمی ست»! برخی خانوادهها دلشان به 30 ژوئن خوش است که قرار است قدرت را به عراقیها تحویل دهند. تو گویی سربازان از عراق باز خواهند گشت!
پات (Pat) به انتخابات ریاست جمهوری فکر میکند و میگوید: «بوش در جواب یک روزنامه نگار که از او پرسید آیا اشتباهی مرتکب شده گفت: نه. هیچ اشتباهی نکرده ام». چنین چیزی در خیال آدم هم نمیگنجد! من به هرکسی غیر از بوش رأی خواهم داد؛ اما متأسفانه کری (Kerry) هم ما را مأیوس کرده است چون اعلام کرده ترک سریع عراق محال است، اما او حاضر به گفتگو و هوشمندتر است.
دنیس میلر آهی میکشد و میگوید آمریکاییها به شعور رئیس جمهورشان چندان هم حساس نیستند. «در شهر من آرکانزاس، به نظر خیلی از مردم، رئیس جمهور اگر مذهبی باشد بهتر است و بوش البته اینطور است». این مادر که فرزندش سرباز است میگوید: «اگر قبل از نوامبر یک عمل تروریستی دیگر صورت گیرد، از کجا معلوم که بوش اعلام حکومت نظامی نکند تا انتخابات را به نفع خود مصادره کند». آنچه در نظر این مادر مسلم است این است که هیچیک از خانوادههای سربازان مایل نیستند بوش دوباره انتخاب شود: "او ما را به فاجعه ی اقتصادی، دیپلوماتیک و نظامی کشانده است. او ادعا میکند که میخواهد سرنوشت دیگر ملتها را تعیین کند در حالی که شهرهای ما پر از افراد بیخانمان است و مدارس بسته است.
پسرش، جوش، 21 ساله، که یک سال است ازدواج کرده و فرزندش به زودی به دنیا خواهد آمد برای دست یافتن به یک کار ثابت چارهای نداشت جز پیوستن به ارتش. لذا چند ماه است اسلحه به دست، در یک جیپ کامیون ارتشی در فلوجه گشت می زند. به او روزانه 67/86 دلار حقوق می دهند، در حالی که برخی پیمانکاران خصوصی وابسته به شرکت هالی بورتن (متعلق به دیک چنی، معاون رئیس جمهور) هفتهای 15 هزار دلار حقوق میگیرند! این شرم آور است. حقوق آنها طوری تعیین شده که گویی وضعیت جنگی نیست! بچههای ما اصلا مجهز نیستند (کامیونشان زره پوش نیست)، از امکانات حفاظتی (مانند جلیقهی ضد گلوله) برخوردار نیستند، تغذیه شان خوب نیست و جانشان را به خاطر مزدی ناچیز به خطر می اندازند! من اعتراض کردهام، نوشتهام، طومار امضا کردهام ولی جوش به من میگوید احتیاط را از دست ندهم. اگر خیلی داد و فریاد کنم ممکن است انگشت نما شوم و به ضررم تمام شود...» دنیس میلر آه میکشد و میگوید: "من چقدر این مادر را که به عراق رفته تا پسرش را ببیند درک می کنم! چقدر دلم میخواهد که من هم همین کار را بکنم!"
سوزان گالیمور در سانفراسیسکو با لیلی ژان ملاقات میکند. لیلی در جنگ ویتنام پرستار بود و اکنون در مخالفت با جنگ، با این مادر که فرزند سربازش به عراق رفته همدردی میکند. سوزان اطلاعات زیادی به دست آورده، تاریخ را مطالعه کرده، از آثار سوء جنگ ویتنام و ماجرای وحشتناک جنگ خلیج آگاهی یافته و از تراژدی فرزندان ناقص الخلقهی سربازان اطلاع دارد. هشدارهای دوگ روک (Doug Rokke) دانشمندی که در خدمت ارتش، طی جنگ خلیج در سال 1991 کار کرده را شنیده است که از خطرات به کارگیری اورانیوم در آن جنگ و آثاری که بر سربازان برجا گذاشته میگوید. لیلی خود را در خدمت مادران قرار داده تا با او در بارهی مشکلاتشان مشورت کنند....
مایکل سرانجام پس از یک سال به آمریکا بازگشت، خشمگین و سراپا سؤال، بی آنکه بداند چگونه خود را از کابوس نجات دهد: «نهادهای زیربنایی کشور عراق را داغان کردهاند، هرج و مرج عظیمی به راه انداخته اند. درست مثل ویتنام، مامان! مگر میتوانند عراق را ترک کنند؟ مگر میتوانند وضع را به همین شکل رها کنند؟ چقدر باید کشته شوند تا به حد نصاب برسد؟ و مردم آمریکا چه زمانی نفرت و خشم خود را ابراز خواهند داشت؟ آیا باید عکس های بیشتری از تابوتها نشانشان داد؟ آیا باید عکسهای بیشتری از شکنجههای وحشیانه ببینیم؟ یا باید بازهم سرباز اعزام کنند؟ شاید این تأثیری بر خانوادهها داشته باشد. شاید این چشم خوابزدهی آمریکاییها را باز کند...»
اما چشم های خوابزده بیش از پیش بیدار میشوند انجمنی به نام «خانوادههای سربازان، بلند صحبت کنید!» بر شمار اعضایش افزوده میشود. خانوادههایی که جرأت نمیکردند چیزی در بارهی جنگ بگویند تنها یک شعار دارند: «بچه های ما را به خانه برگردانید! زیرا ما هم گریه میکنیم، زیرا عکس ها و گواهیهایی که از عراق میرسد دل ما را به درد می آورد، زیرا بسیاری از بچهها که به عراق اعزام شدهاند برخلاف میل شان بوده است. من بسیاری از همشاگردیهای دورهی مدرسهام را در ویتنام از دست دادم. بعد از جنگ هم برخی از آنان خودکشی کردند یا دچار بیماریهای روانی شدند. بنابراین، من دیگر نمیخواهم جزو اکثریت خاموش باشم و هرکاری از دستم برآید میکنم تا خطرناکترین کاوبوی آمریکا از کاخ سفید بیرون رود.»
(منتشر شده در آرش شماره 87)
- توضیحات
- نوشته شده توسط تراب حق شناس
- دسته: صفحه آزاد
سودابه اردوان: یادنگاره های زندان، ویراستار علی حصوری، سوئد ۱۳۸۲![]()
فریبا ثابت: یادهای زندان، انتشارات خاوران، پاری ۱۳۸۳
کتاب نخست خاطرات نویسنده ی هنرمند آن، سودابه ی اردوان، از سالهای زندان در جمهوری اسلامی ست. کتاب دوم هم جلد دوم از خاطرات فریبا ثابت است از سالهای زندان. هر دو نویسنده در عمل و با همت خویش نشان می دهند که آنچه در سنت مردسالارانه به «همت مردانه» تعبیر می شد حقیقت ندارد و «همت زنانه» در موارد بسیار، از جمله در زنده نگه داشتن آنچه موضوع این دو کتاب است، قطعاً از همت زندانیان مرد سبقت گرفته است. برای ثبت این وقایع و سپردن آنها به تاریخ، برای شهادت دادن از آنچه به گفته ی شاملو «وهنی که بر انسان میرود» باید زن بود. زن که نگهبان و ناقل و آموزگار زبان و فرهنگ و شخصیت نسلها ست. باید زن بود تا بتوان جزئیات و مویرگهای احساسات انسانی را درک کرد و بر زبان و قلم جاری ساخت. کتاب سودابه ی اردوان در نوع خود بی نظیر است. همه چیز را از کوچک و بزرگ از زاویه ی نگاه یک هنرمند نقاش دیده و ماجراهای درونی و برونی زندان و زندانیان را مانند فیلم از پیش چشم خواننده میگذراند و نشان میدهد که چقدر زندان زنان زنانه است، سراسر زندگی ست و شور و احساس مسئولیت و غم و امید. زندگی با جزئیات و تفاصیل ریز و در عین حال مهم اش: مهر، قهر، تنهایی، حضور جمعی، ریز بینی و ابتکار، غمخواری و کمک و عواطف والای زنانه. اگر دل به نویسنده ی هنرمندش بسپاری بارها اشک در چشمانت حلقه می زند....
در نگارش کتاب هم با ترکیب های گاه شاعرانه برخورد میکنی، آرمانخواهی او گاه ترا به اوج میبرد و گاه نفرت از جنایت و سرکوبی که حاکم است قلبت را میفشارد. گاه روایت خاطرات به تحلیل روانی شباهت پیدا می کند «همه باید تظاهر به چیزی کنند که نیستند».
به جای برخی کتمان های گذشته، صراحت نشسته است و آنچه در گذشته غالباً از گفتن اش امتناع میشد به عمد به زبان می آید که «بعضی وقتها نماز میخوانیم و تنها مرز زندگیمان قاطی نشدن با توابها ست». یا «سوالاتم پایانی ندارد. حقیقت تلخی ست که قبولش مشکل است. کسانی بریده اند که برای من سمبل مقاومت بوده اند، خشم و ترسم به هم آمیخته است». یا «نقاشی میکنم چون دوست دارم، ستاره ی سرخ میکشم چون زیبا ست، زندان و زندانی میکشم چون تنها محیط زندگی من است، تعهد هم نمی دهم چون کارم است و میخواهم دوباره نقاشی کنم» (این عبارات ترا به یاد هنرمندانی می اندا۱۲۹ ه جانشان را بر سر موضع خویش گذاشتند). ص 129 تا 131 چقدر متأثر کننده است. ص 115 و داستان سنگ بسیار عالی ست.
این کتاب علاوه بر روایت تکان دهنده اش با دهها تابلو از نقاشی و مجسمه که ارائه داده از چاپ خوب و باسلیقه ای برخوردار است که از نظر شکل هم آن را در ردیف اول کتابهای چاپ خارج قرار میدهد.
کتاب فریبا ثابت یک اثر زیبای ادبی ست. او توانسته است پس از سالها دشواری بازسازی آن خاطرات را تاب بیاورد و آن را با ذوق و هنر نویسندگی اش درآمیزد و چنان ترا در شیرینی بیان خود غرق می کند که در متن گزارش حوادث تلخ و مرگبار می توانی همراه با او آن سالها را مجدداً زیست کنی] بیاموزی و نسبت به رژیمی که صدها و هزاران تن از این گونه استعدادها را به خاک و خون کشیده و جامعه ی ایران را از اینهمه سرمایه ی معنوی (و البته مادی و انسانی) محروم کرده نفرتی غیر قابل اغماض در خود احساس کنی:
«روز اول مهر است و من زودتر از هر روز بیدار میشوم. دیشب را نتوانستم خوب بخوابم. دخترم شش ساله شده و امروز به مدرسه میرود. دیشب تا صبح خواب او را دیدم که میخواهم او را به مدرسه ببرم و نمی توانم. از خواب پریدم. دومرتبه به زحمت به خواب رفتم. این بار می بینم که بر بلندی ای ایستاده ام و نازنینم با لباس مدرسه، کیف به دست، در پائین است و دستهایش را دراز کرده می گوید مامان، دیر شد! دستهایم را دراز میکنم ولی از خواب می پرم. هوا گرگ و میش است. ترجیح میدهم از بستر بیرون آیم. آرام بر می خیزم تا دیگران را بیدار نکنم. بغض گلویم را میفشرد. چه لحظه ی دشواری! هرگز تا این اندازه دلتنگ نبوده ام. حتی در روز عید».
اخبار و تحلیل سیاسی، جمعبندی تجربه فعالیت سیاسی گذشته، برخی نقدها، بازتاب مسائل جمعی و فردی، همه طبعاً به اشاره، و همه جا احساسات زیبای انسانی را فراوان می توان یافت.
قدر کار هردو نویسنده را با خواندن کتابشان بهتر میتوان دریافت. دست مریزاد و به امید کارهای ارزنده ی آنان در آینده.
(منتشر شده در آرش شماره 87)
- توضیحات
- نوشته شده توسط محمد حربی
- دسته: صفحه آزاد
درگذشت ماكسیم رودنسون، در مارسی، یكشنبه ۲۳ مه (۲۰۰۴) در سن ۸۹ سالگی، نه تنها اندوهی بزرگ برای دوستان اوست كه خاطرهء خوشرویی و تواضع و عطوفت او را همواره به یاد خواهند داشت، بلكه خسارتی عظیم در عرصهء پژوهش به شمار می رود.
در فضای فرهنگی ما، وی از شناختی غیر قابل انكار از جهان اسلام برخوردار بود، شناختی كه قبل از هرچیز در تماس مستقیم و در صحنه به دست آورد و سپس به عنوان جامعه شناس به مطالعهء آن پرداخت. به این امر باید حساسیت یهودی او را نیز افزود، حساسیتی كه مذهبی نبود و هرگز نمی تواند در چشم اندازی طایفی (كمونتار) قرار گیرد، آنهم برای آدمی چون او كه »طاعون طایفی« را همواره تقبیح می كرد.
روال زندگی و تحصیلات او كه به احراز كرسی استادی زبان اتیوپیایی باستان در مدرسهء مطالعات عالی پاریس (بخش علوم فیلولوژی و تاریخ) انجامید، برای وی افتخارات بین المللی به ارمغان آورد و از جمله به عنوان گزارشگر آكادمی بریتانیا منصوب شد. مراحلی كه وی در عرصهء فكری و فرهنگی پیموده در قیاس با روال سنتی دانشگاهی كم نظیر است.
ماكسیم رودنسون فرزند یك كارگر یهودی روس كه به پاریس مهاجرت كرده و همراه با همسرش در اردوگاه آشوویتس جان داده بود، در جامعهء دانشوران منزلتی چشمگیر به دست آورد، چنانكه در بین روشنفكران جهان اسلام نیز، برخلاف میل برخی از صاحب نظران كه دكانشان را در معرض تهدید می دیدند، گوش های شنوایی یافت.
ماكسیم رودنسون كه فرزند یك كمونیست بود در سال ۱۹۳۷ »به دلایل اخلاقی« به حزب كمونیست فرانسه پیوست. در سال ۱۹۵۸ از حزب اخراج شد - همراه با اجازهء رهبران حزب دائر بر اینكه او می تواند بنا به تقاضای خود به حزب بازگردد. اما او هرگز چنین تقاضائی نكرد. وی در تأملی نسبت به این ۲۰ سال كه در حزب گذرانده بود، تعجب می كند كه به عنوان جامعه شناسِ مذاهب، این نكته را نمی دیده است كه خود نیز، به نحوی به یك مذهب گرویده بوده است.
همانطور كه خود بعدها نوشت »وقتی به مبارزه ای خصوصی یا عمومی قدم می گذاریم، خود را به منطق مبارزه می سپاریم. (...) وقتی به سازمانی می پیوندیم می بینیم به راهی كشیده می شویم كه منطق آن سازمان ایجاب می كند، به خصوص كه برخلاف این منطق سخن می گویند و با آن مبارزه می كنند و باز به خصوص كه این سازمان با یك ایدئولوژی در پیوند باشد كه تمام مختصات آن را به صورت امری مقدس در می آورد.«
جدا از این قضایا كه خاص تعهدات [مبارزاتی] اوست، نكته ای هست كه وی هرگز نظر خود را دربارهء آن تغییر نداد و آن پیوند او ست با ایده های ماركس، به مثابهء اندیشمند جامعه ها و تحلیل گر مناسبات بین ساختارهای اقتصادی و سیاسی و ایدئولوژی ها.
ماكسیم رودنسون آفرینندهء آثاری ست پرارج، چه از نظر تنوع مضامینی كه در آنها مطرح می شود و چه از نظر شمار كتابهایی كه دربر می گیرد. از بین كتابهایی كه اندیشهء او را رقم می زند پیش از همه از »محمد« یاد می كنیم كه به زبان عربی ترجمه و بارها چاپ شده است. این زندگی نامه از كتابهایی كه پژوهشگران دیگر به پیامبر اختصاص داده اند بدین نحو متمایز است كه او متون مقدس را با زمینهء اجتماعی، سیاسی و فرهنگی و همچنین با حوادث زمانه در پیوند قرار می دهد، یعنی همهء عواملی كه امكان می دهد زندگی محمد را »جامعه شناسانه« مطالعه كرد بی آنكه به ایمان مسلمانان بر بخورد.
از آثار او در زمینهء تاریخ به كتاب »شیفتگی به اسلام« نیز باید اشاره كنیم كه مؤلف در آن، برخورد مسیحیان قرون وسطی به اسلام و تداوم این ریشه های تاریخی را تا امروز بررسی و مطالعه می كند. سپس به كتاب »اسلام و سرمایه داری« می رسیم كه عنوان آن چه بسا اشاره ای عمدی ست به كتاب ماكس وبر دربارهء اخلاق پروتستان و سرمایه داری.
و سرانجام، كتاب »اسلام: سیاست و اعتقاد« كه برخی سرفصل های آن بسیار گویا ست: »انشعاب های سیاسی در اسلام یا پناهگاه های ایدئولوژیك« و نیز این سرفصل ها كه نزدیكی بیشتری با وضعیت كنونی دارند: »بیدار شدن تمامیت خواهی اسلامی«، »دربارهء تروریسم، اسلام همچون بهانه ای«. در این نوشته ها امری ثابت به چشم می خورد و آن اینكه هرگز نباید در برابر نظر ساموئل هانتینگتون پیرامون »جدال تمدن ها« تسلیم شد، چرا كه نظر او تصویری ست بیش از حد تقلیل گرا كه نمی تواند واقعیتی چندجانبه و تركیبی وسیع را دربر گیرد و از فرط تمایل به دریافت همه چیز، هیچ چیز به دست نمی آورد.
بسیار تقلیل گرایانه است اگر بخواهیم رودنسون را صرفاً به عنوان مورخ بشناسیم. آثار او در بستر مباحث عمومی پدید آمده، امری كه با روحیات و اعتقادات او كاملاَ سازگار است. اما این تعهد، اگر گاه به صورت پلمیك علیه آنچه وی اشتباه تلقی می كرد، در می آید همواره متكی ست بر دانش و تبحری تحسین برانگیز و بر حساسیتی عظیم نسبت به »دیگری«. و بدین نحو بود كه وی از هرگونه تعصب اجتناب می كرد و گرفتار پیش فرض های ایدئولوژیك نمی شد.
و در پایان چند ملاحظه:
۱- رودنسون، بیشتر، از مسلمانان سخن می گوید تا از اسلام، و بدین نحو یادآوری می كند كه ما با فضاهای اجتماعی سر و كار داریم نه تفسیر متون. تأملات او، در واقع، ناظر به هیچ نوع تأویل قرآنی نیست، بلكه توجه به نحوه ای ست كه كلام دریافت شده، فهمیده شده، تفسیر شده، از آن طفره رفته اند یا فراموش گردیده است.
۲- كشمكش اسرائیل ـ فلسطین او را در موقعیتی پیچیده قرار می دهد چرا كه وی هم یهودی فرانسوی ست و هم ماركسیست، در عین آنكه آغوشش به روی فرهنگ عربی ـ اسلامی باز است.
نوشته های او در مراحلی كه این كشمكش وخامت یافته (مثلاَ در سال ۱۹۶۷، همزمان با جنگ شش روزه) فراوان است كه در آنها رودنسون هم حق موجودیت اسرائیل را همچون یك دولت به رسمیت می شناسد و هم حق فلسطینی ها را برای داشتن دولتی در مرزهایی كه استقلال آن را تضمین نماید. بدین ترتیب است كه وی ارزش های جهان شمولی را حفظ می كند كه در مركز ژرف ترین باورهای او قرار داشت. در این باره كافی ست كتاب »یهودیان و اعراب« را یك بار دیگر بخوانیم. اما در این باب، هرچه ناسزا شنید و تهدیدش كردند به هیچ رو مرعوب نشد.
ماكسیم رودنسون مرده است ولی آثارش زنده اند. آثاری بسیار غنی و باز، امروزین و همیشگی كه غبار كتابخانه ها بر آنها نخواهد نشست و به نقد جوندهء موش ها سپرده نخواهند شد. این آثار با تحولات جامعهء مسلمان همراه خواهد بود و جزو جدایی ناپذیر جنبش ترقی خواهانهء جهان عرب باقی خواهند ماند.
(از لوموند ۲۵ مه ۲۰۰۴، ترجمه برای اندیشه و پیكار)
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - -
از آثار ماكسیم رودنسون تا آنجا كه میدانیم دو اثر زیر به فارسی ترجمه شده است :
- عرب و اسرائیل، ترجمهء رضا براهنی، خوارزمی، تهران ۱۳۵۶.
- اسلام و سرمایه داری (ترجمه و نشر از انتشارات پژوهشی اتحاد كارگر)، ۳۳۲ ص.
برخی دیگر از آثار او:
- محمد Mahomet
- جذابیت اسلام Fascination de l’Islam
- رابطهء اسلام و غرب Entre Islam et l’Occident
- اسلام: سیاست و عقیده L’islam: politique et croyance
- از فیثاغورث تا لنین De Pithagore à Lénine
- ماركسیسم و جهان اسلام Le marxisme et le monde islamique
- اعراب Les Arabes
- توضیحات
- نوشته شده توسط خسرو شاکری (زند)
- دسته: صفحه آزاد
در ۲۳ ماه مه ۲۰۰۴، مردم ستمديده ي آسياي باختري يك دوست دانشمند خود را از دست دادند. او هم به جهان نيستي جسماني و هستيِ دوستي ابدي و دانشِ خدمتگزار پيوست. كمتر كسي است كه با سياست، اجتماع و تاريخ آسياي باختري و آفريقاي شمالي سروكار داشته باشد و نام پروفسور ماكسيم رودنسون را نشنيده يا اثري ازو نخوانده باشد. آثار علمي او، نه تنها به زبان فرانسه، كه بزبان هاي انگليسي، آلماني، ايتاليايي ... ونيز عربي و فارسي ... منتشر شده اند.
او به سال ۱۹۱۵ در يك خانواده ي كارگري در فرانسه چشم به جهان گشود. خانواده ي او يهودي الاصل، اما خدانشناس (آته) و ضد خاخامي بود، كه در دوران پوُگروُم هاي ضد يهودي در اروپاي خاوري (پدرش از بلاروسيه و مادرش از لهستان) به فرانسه مهاجرت كرده بودند. (پدر و مادر او در زمان اشغال فرانسه توسط نازي ها به آُشويتس تبيعد شدند و در آنجا سوزانده شدند.)
چون خانواده ي او از عهده ي مخارج دبيرستان بر نمي آمد، ماكسيم جوان ناگزير از ترك تحصيل شد. بنابر پيشنهاد خواهرش اُولگا، پدر و مادرش او را نزد يك شركت حمل و نقل بين المللي در پاريس به شغل «قاصدي يا پادويي» گماشتند. او بين ۱۴ تا ۱۷ سالگي به اين كار مشغول بود، شغلي كه در ضمن به او فرصت مي داد به كتابفروشي ها نيز سري بزند و خودآموزي كند. او كتاب قرض مي كرد، با پس انداز چندِرغازي دستمزد كتاب مي خريد، و بسيار مي خواند. عطش او براي خودآموزي حد و مرزي نمي شناخت. پس از چند سال تصميم گرفت خود را براي امتحان ورودبه مدرسه ي السنه ي شرقي (دانشگاه پاريس) آماده كند، و موفق به ورود به آن مدرسه شد. افزون بر آموختن زبان هاي اروپايي، او درحدود ده زبان سامي (عبري، عربي، فنيقي و ...) و تا حدي فارسي را فراگرفت و تخصص خود را در رشته ي زبان حبشي باستان تحصيل كرد. (همسر او فارسي دان بود.) رودنسون از همان نو جواني شيفته ي تاريخ مذاهب، زبان هاي كهن، اسلام و پيامبر آن محمد شد.
در سال ۱۹۳۷ او با سه انتخاب روبرو شد: ازدواج، ورود به مركز كشوري پژوهش هاي علمي فرانسه، و ورود به حزب كمونيست كشورش. چندي نگذشت كه جنگ آغاز شد و رودنسونِ سرباز به آسياي باختري اعزام شد. او هفت سال در لبنان و سوريه زيست. پس از پايان دوران سربازي اش در دمشق او، موفق شد بعنوان مُدَرِس زبان فرانسه در يك كالج مسلمانان در شهر صيدا استخدام شود. پس از ورود نيروهاي بريتانيا و فرانسه ي آزاد به منطقه، او با چند تن از باستانشان همكاري كرد كه از دانش زبان هاي سامي او بهره مي بردند. طي كار در همين حرفه بود كه او به ديگر كشورهاي عرب، چون عراق، فلسطين و مصر سفر كرد و با كمونيست هاي محلي آشنا شد، و با برخي از آنان طرح دوستي دراز مدت ريخت.
پس از پايان جنگ، تعهد سياسي او در حزب كمونيست فرانسه مانع ازين شد كه بتواند سِمَتي در سرويس ديپلماتيك كشورش يا عضويت انستيتوي تحقيقاتي فرانسه در دمشق را بدست آورد. او با تأسف خاور را ترك گفت، و در بازگشت به پاريس به تز دكتراي خود درباره ي اسلام در قرون وسطي پرداخت. پس از بازگشت، او همچنين شغلي بعنوان كتابدار در كتابخانه ي ملي در بخش دستنويس هاي شرقي يافت، و در عين حال پژوهش هاي علمي و التقاطي خود را دنبال كرد. در سال ۱۹۵۵ او اين سمت را ترك رهاكرد و به تدريس زبان گِز يا آماريك (حبشي باستان) در بخش چهارم مدرسه ي كاربردي مطالعات عاليه (اِِكُل پراتيك دِ اُت زِتود/ Ecole Pratique des Hautes Etudes) مشغول شد، و در سال ۱۹۵۹ تدريس مردم شناسي خاورنزديك را نيز در در بخش ششم همان دانشگاه آغاز كرد.
پس از بازگشتش به فرانسه، رودنسون همچنين بر تعهد خود سياسي خود افزود. او از سال ۱۹۵۰ با عده اي از كمونيست هاي أسياي باختري، عرب و ايراني، چون ايرج اسكندري، همكاري مي كرد، و هنگامي كه آنان دست به انتشار مجله ي خاورميانه (Moyen-Orient) زدند، او سردبيري آن را به عهدده گرفت. در اين مجله، كه چند سال منتشر شد، مقالات مربوط به ايران را عمدتا ايرج اسكندري – تا اخراجش از فرانسه در سال ۱۹۵۱-- مي نوشت. متأسفانه مقالات اين مجله تحت تأثير جو استالينيسم زمان بود و نظري نامساعد مسبت به نهضت ملي ايران تحت هدايت مصدق ذاشت. (رودنسون خود مي گويد كه در حوالي سال ۱۹۵۲ او نمي خواست چيزي در مخالفت با حزب كمونيست بخواند!) در عين حال ريشه هاي ديد انتقادي او نسبت به همه ي مسائل كه از نو جواني ريشه دوانده بود آهسته آهسته در رودر رويي با مسائل مطرح در سياست جهاني و دنياي كمونيسم (چون رويداد هاي مجارستان) موجب شد كه مواضعي انتقادي اتخاذ كند. سرانجام نشر ترجمه ي نمايشنامه اي از ناظم حكمت در مجله ي عصر جديد (Les Temps modernes) فرانسه به سردبيري ژان پال سارتر كه موضعي ظريف انتقادي نسبت به ديوانسالاري («ايوان ايوانوويچ هرگز وجود نداشت») شوروي داشت كميته ي مركزي حزب كمونيست فرانسه را در سال ۱۹۵۸ ناگزير از محاكمه و اخراج او از آن حزب كرد. به گفته خودش او در سن چهل و سه سالگي«بند ناف» خورا را قطع كرد. با اينهمه او، برخلاف بسياري از كمونيست هاي اخراجي يا نادم، نسبت به تعهدات انساندوستانه ي خود وفادار ماند. كوشش اصلي او در اين زمينه به حمايت از امر عدالتخواهي و استقلال فلسطينيان معطوف بود. او مقالات وكتاب هاي زيادي در مورد اسلام و آسياي باختري نوشت، كه ليست مهمترين آن ها در كتابنامه ي زير خواهد آمد.
گفتني است كه از يكسو او بخاطر دفاعش از حقوق فلسطينيان بمثابه «عامل اعراب» آماج حملات ارتجاعيون اسرائيلي قرار مي گرفت، كه حق مردم فلسطين را پايمال مي كردند (و مي كنند)، و از ديگر سوي هدف تبليغات ارتجاعيون عرب و دولت هاي آنان بود كه از انتقاد هاي رودنسون بخاطر عدم كمكشان به مبارزه ي فلسطينيان از تير انتقاد او در امان نبودند، پس او را «عامل صهيونيسم» معرفي مي كردند.
اشتراك شيوه در اين دو جريان سياه فكري، كه اين منطقه را به خاك سياه نشانده است، پافشاري هر چه بيشتر بر اهميت كار علمي و آكادميك رودنسون را، كه آن را به خدمت روشنگري در امور سياسي جاري مي گرفت، هر چه واجب تر مي سازد. اين نكته را نيز نبايد ناگفته گذارد كه در عين حال او اجازه نمي داد كه نظرات سياسي اش تحليل هاي علمي او را خدشه دار سازد.
رودنسون همچينين مقالاتي در مورد اوضاع ايران مي نوشت، از جمله مقاله اي در پائيز سال ۱۹۵۳ در يكي از نشريات حزب كمونيست در مورد كودتاي آمريكايي-انگليسي ۲۸ مرداد، و نيز در روزنامه ي فرانسوي لوموند پيرامون انقلاب ۱۹۷۹ ايران و جنبش قشريون كه بر موج انقلاب سوار شدند. او جنبش چپ ايران را مي شناخت، اما همواره خواستار شناخت جنبه هايي بود كه در اثر تاريخنگاري استاليني مدفون يا تحريف شده بودند.
نبايد از قلم بياندازم كه پس از انقلاب، هنگامي كه اين نويسنده ازسفر ايرج اسكندري به پاريس اطلاع يافتم، حضور اين دوست قديمي پروفسور رودنسون در پاريس را به او اطلاع دادم. او از ديدار با اسكندري پس از بيش از سي سال اظهار خرسندي و استقبال كرد، و راقم اين سطور توانستم از طريق يكي از رفقاي اسكندري ترتيبي بدهم تا ديداري بين اين دو روي دهد. در اين ملاقات، سخن از دوران جواني آن دو و نيز فعاليت هاي اسكندري در كنار دكتر اراني و حزب توده رفت. در اين گفتگو ها نويسنده ي اين سطور از اسكندري پرسيد: «چرا شما خاطرات سياسي خود را كه براي نسل هاي بعد از خودتان حائز اهميت است نمي نويسيد؟» اسكندري پاسخ داد كه «برخي خاطرات را مي شود نوشت و برخي را نمي شود نوشت.» به منظور پافشاري بر نقطه ي نظرم، يادآور شدم كه آنچه را كه مي شد نوشت، نوشته اند؛ حال آنچه را كه نمي شد نوشت، بايد نوشت!» اين تبادل نظر موجب شد كه پروفسور رودنسون، كه با كارهاي تحقيقاتي اين نويسنده در مورد تاريخ چپ ايران آشنايي نزديك داشت، دنبال بحث را بگيرد و دوست قديمي خود اسكندري را قانع كند كه بايستي خاطرات خود را بنويسيد.
رودنسون از جمله اهل دِماغ (روشنفكران) فرانسه بود كه نسبت به امر دمكراسي در ايران حساسيت داشت و همواره از نيروهاي مترقي ايران دفاع قاطعانه مي كرد. تا پيش از انقلاب ايران، او از حركت دانشجويان مترقي ايران (متحد در كنفدراسيون جهاني) حمايت مي كرد، و بلافاصله پس از انقلاب در جامعه ي ايراني دفاع از حقوق بشر، كه در سال ۱۹۸۰براي دفاع از حقوق مردم ايران تشكيل شده بود، فعالانه شركت جست. (تصويري كه در اينجا چاپ مي شود او را در كنار چند تن از فعالان آن جامعه نشان مي دهد. شگفتا كه اين نشست در همان سالن و ساختماني برگذار شد كه در ۱۱ دسامبر ۱۹۱۱ رهبران احزاب سوسياليست اروپا، به ابتكار ژان لانگه، نَوِه ي كارل ماركس و سردبير اُومانيته - ارگان حزب سوسياليست فرانسه – جلسه اي بر ضد تجاوزات روسيه تزاري منعقد كرده بودند، و همچنين جلسات حقوق بشر كنفدراسيون در پاريس در آنجا بر پا مي شدند.)
او در ۱۹۸۵ در مراسم ياد بود ايرج اسكندري در پاريس خطابه اي خواند كه متن فارسي آن در همانسال در فصلنامه كتاب جمعه ها به چاپ رسيد و متن فرانسه ي آن بعنوان پيشگفتار كتاب زندگي و آثار اسكندري منتشر شده است.
او كه دوستِ غمخوار ملل آسياي باختري بود همواره حسرت مي خورد كه هرگز نتوانست ايراني را كه آنقدر خوب مي شناخت از نزديك ببيند، نه در دوران ديكتاتوري شاه و نه در عصر قشريون، چه او همواره با آن حاكمان مخالفت ورزيده بود. طنز تلخ تاريخ! رودنسون، برغم بريدن از حزب كمونيست، هرگزبه شيوه هاي علمي و تحليل هاي عالمانه ماركس پشت نكرد؛ برعكس، اكنون مي توانست به دور از جزم گرايي از شيوه ي علمي ماركس سود عالمانه بجويد. ارثيه ي فكري رودنسون روحيه نقادانه و تحليل بيطرفانه اوست.
كتابنامه ی آثار مهم پروفسور ماكسيم رودنسون
Mahomet, 1961 (ترجمه و چاپ به فارسي در سال انقلاب); Islam et capitalisme, 1966 ; Israël et le refus arabe, 1968 ; Marxisme et monde musulman, 1972 ; Les Arabes, 1979 ; La Fascination de l'islam, 1980 ; Peuple juif ou problème juif ?, 1981 ; L'Islam : politique et croyance, 1993 ; De Pythagore à Lénine, 1993 ; Entre islam et Occident, entretiens avec Gérard D. Khoury, 1998
پاريس، ۲۳ ژوئن ۲۰۰۴
