مقالات
- توضیحات
- نوشته شده توسط فردريك تادئى
- دسته: مقالات
مصاحبه با آلن بادیو، فیلسوف فرانسوی ![]()
به مناسبت انتشار کتاب «سرکوزی مظهر چیست؟»
De quoi Sarkozy est-il le nom ? d’Alain Badiou, Ed. lignes 2007 از فردريك تادئى ـ ضبط شده از كانال ۳ تلويزيون فرانسه
۲۵ اكتبر ۲۰۰۷ ــ ترجمه ى تراب حق شناس
يادداشت مترجم:
انتخابات پارلمان اروپا در فرانسه و ديگر كشورهاى اتحادىۀ اروپا در راه است. حزب دست راستى حاكم در فرانسه و رئيس جمهور، نيكلا سركوزى مانند موعدهاى انتخاباتى پيش، به ترس از ناامنى دامن مى زنند. حوادثى را كه نمونه هاى فراوان در عرض سال دارد ناگهان بزرگ مى كنند، حتا حوادثى را مى آفرينند و در بوق مى دمند تا ترس را بر مردم غالب كنند، تا آنها به هر خفتى تن دردهند و دم برنياورند اما رأى «دموكراتيك و آزاد» بدهند! اين نكته اى ست كهنه و افشا شده كه همه از آن سخن مى گويند اما براى جلب آراء مردم كارايى دارد! ترس بهترين وسيله براى به انقياد درآوردن مردم و خنثى كردن اعتراض ها ست: ترس از جهنم، ترس از خلاف شرع، ترس از ساواك، ترس از كمونيسم (دوران مك كارتيسم و جنگ سرد)، ترس از تروريسم (تجاوز به عراق و...). مى دانيم كه ترس هم مثل «جنگ نعمت است». حتا وقتى به جنايت هايى مانند ۲۸ مرداد، كودتاى اندونزى، دهكدۀ ماى لاى، گوانتانامو و ابوغريب ... اعتراف مى كنند ناشى از «دموكراسى» شان نيست، مى خواهند مانند دارزدن در ملأ عام ماىۀ عبرت باشد و زحمتكشان و ستمديدگان، همانطور كه نيكسون گفته بود بدانند چه در انتظارشان است.
مصاحبه ى زير به جوانبى از ترس در جامعه و تاريخ فرانسه اشاره مى كند ازجمله اينكه «پتَنيسم واقعيت ريشه دارِ فرانسه از ۱۸۱۵ يعنى زمان بازگشتِ سلطنت به بعد است. پتنيسم مظهر كسانى ست كه سرسپردگى را بر ناآرامى هاى داخلى ترجيح مى دهند. پتنيسم واكنش كسانى ست كه از آنچه در درون كشور مى گذرد ترس دارند و براى مقابله با اين ترس، اعمال فشار، اجبار، تبعيض و آزار و شكنجه هاى جديد را تأييد مى كنند. اين است پتَنيسم در عام ترين مفهوم آن. در مورد خود پتَن مشخصاً روشن شده است كه كسانى كه از «جبهۀ خلقى» [ائتلاف احزاب چپ كه در فرانسه در ۱۹۳۶ روى كار آمد] شديداً مى ترسيدند سرانجام، اشغال كشور را توسط آلمان بر ادامۀ مبارزه ترجيح دادند. اما به طور كلى، پتنيسم يعنى سياست ترس».
ف. ت.: آلن باديو شما فيلسوفى هستيد كه هم اكنون بيش از هركس ديگرى مورد انتقاد قرار داريد و شايد هم بتوان گفت كه بيش از هركس ديگرى از شما مى ترسند. شايد به دليل نفوذ كلامتان است كه از شما مى ترسند. كسى شما را در تلويزيون نمى بيند. معمولاً تودۀ وسيع مردم نيستند كه طرف صحبت شما قرار مى گيرند، ولى شما بر دانشجويان و روشنفكران نفوذ داريد. شما استاد فلسفه در «مدرسۀ عالى نرمال» Ecole normale supérieure هستيد و در سراسر اروپا و آمريكاى شمالى و جنوبى سمينارهاى فلسفى داريد. شما را غالباً با روبسپير و سان ژوست مقايسه مى كنند و بالاخره شما را متهم مى كنند كه آخرين متفكر انقلابى هستيد...
آ. ب.: ولى من كسى را گردن نزده ام
ف. ت.: هنوز نه، مخالفانتان مى گويند هنوز نه...
آ. ب.: اين مقايسه اى ست كه از بعضى جهات براى يك متفكر امروزين افتخارآميز است. شما مى گوييد كه از من مى ترسند. شايد. چه بهتر. من خودم واقعاً ملتفت نيستم. در حال حاضر به تكميل آثارم مشغولم، روى تحول فكرى خودم كار مى كنم و آنچه را كه گمان مى كنم حقيقت دارد مى گويم. اين كار من است به عنوان يك فيلسوف.
ف. ت.: وقتى شما را با روبسپير و سان ژوست مقايسه مى كنند، خودتان خوب مى دانيد كه به چه معنا ست. مى خواهند بگويند شما شايد قادر باشيد گردن كسانى را بزنيد، شايد هم در نوشته ها تان چنين چيزهايى هست.
آ. ب.: من احساس نمى كنم كه وقتى مردم نوشته هاى مرا بخوانند فوراً برانگيخته شوند كه كسى را گردن بزنند. نوشته هاى من غالباً آثارى ست تا حد زيادى پيچيده، فلسفى، تعقلى و مجرد، بيشتر ادامۀ سنتِ افلاتون، دكارت، هگل. از اينها گذشته، حقيقت همواره تاحدى ترسناك است. شايد بيشتر حقيقت است كه باعث ترس مى شود، نه من.
ف. ت.: شما از بازگشتِ خشونت سخن مى گوييد. آيا اين حقيقت است؟ آيا اين بدين معنا است كه شما خواهان خشونت ايد؟
آ. ب.: من از بازگشت خشونت سخن نمى گويم. من مى گويم خشونت پيش چشم ما حى و حاضر است. اين دو يك چيز نيستند. برخلاف آنچه گفته مى شود جامعۀ ما جامعۀ خشونت است. من به طور روزمره با كارگرانى سروكار دارم بدون كارت اقامت، كه در خوابگاه هاى كارگرى سكونت دارند. آنها دائماً در جوى سراپا خشونت كه برايشان ايجاد شده بسر مى برند. جامعۀ ما به هيچ رو جامعه اى مسالمت آميز نيست. اوضاع دنيا از اين هم بدتر است. جنگ هاى بسيار خونين و خشن در قارۀ آفريقا، در عراق، افغانستان و غيره جريان دارد. من فقط تصديق مى كنم كه خشونت پيش چشم ما ست و نمى توان خود را به كوچۀ على چپ زد كه خشونتى وجود ندارد. بنابر اين، چه در سياست و چه در فلسفه، بايد دربارۀ اين خشونت موجود و عاقبت آن فكر كرد.
ف. ت.: از حرف شما اينطور مى شود فهميد كه ستمديدگان دربرابر اين خشونتى كه تحمل مى كنند دست به اعمال خشونتى وسيع تر خواهند زد.
آ. ب.: اين دقيقاً همان چيزى نيست كه من مى خواهم بگويم، اما گمان مى كنم كه به طور كلى، ستمديدگان تنها يك سلاح دارند كه آنهم چيزى جز نظم و انسجام شان نيست. آنها چيزى ندارند، پول ندارند، اسلحه ندارند، قدرتى ندارند. تنها نيرويى كه مى توانند داشته باشند نيروى سازمانيابى شان است و نظم شان. بنا بر اين، من آنان را بيشتر به سازمانيابى، انسجام و اتحاد فرا مى خوانم تا به خشونت.
ف. ت.: در مورد شما كسانى بدگمان اند كه «يهود ستيز» هستيد و شما را ملامت مى كنند كه سمينارى برپا كرده ايد براى بحث دربارۀ واژۀ يهودى.
آ. ب.: نخست اينكه در واقعيتِ امر، اين يك دروغ محض است. من هيچ سمينارى دربارۀ واژۀ يهودى برپا نكرده ام و ديگر اينكه مايلم روى اين نكته بيشتر درنگ كنم كه اتهام يهود ستيزى مطلقاً افتراى غيرقابل تحملى ست. اين كلمه اى نيست كه بتوان ساده بر زبان آورد مثل «متعصب»، «شكاك» و امثال آن. اين حقيقتاً دشنام است و تأكيد مى كنم كه هركس مرا يهود ستيز تلقى كند به من دشنام داده است.
ف. ت.: شما كتابى منتشر كرده ايد با عنوان «سركوزى مظهر چيست؟» اين پرسش نيست كه شما پيش مى كشيد. اين يك كتاب جديد مانند ديگر كتاب ها دربارۀ نيكولا سركوزى نيست. بنابر اين فوراً مى توان به سؤال پاسخ داد كه به نظر شما سركوزى مظهر ترس است، مظهر جنگ است. خب، اما ترس از كى؟ جنگ با كى؟
آ. ب.: خب، من فكر مى كنم كه او مظهر جامعه اى ست كه واقعاً مى ترسد و خواستار آن است كه از او حمايت شود. من احساس مى كنم كه در اين جامعه اين خواست وجود دارد كه يك زعيم حمايت كننده پيدا شود كه توانايى آن را داشته باشد تا عليه كسانى كه عامل ترس تلقى مى شوند خشونت به كار برَد. اين ترس به نظر من از آنجا ناشى مى شود كه فرانسه پس از روزگارى دراز و شكوهمند، امروز قدرتى ست متوسط، با امتيازات و ثروت فراوان، اما قدرتى متوسط در دنيايى كه قدرت هاى نوظهور عظيمى مانند چين يا هند يا قدرت هاى نيرومندترى مانند ايالات متحده بر آن مسلط اند. بنا بر اين، روى هم رفته، آيندۀ فرانسه اطمينان بخش نيست. ما نمى دانيم سرنوشت اين كشور به كجا خواهد انجاميد. فرانسه مى داند كه گذشته اى عظيم داشته، اما شك دارد كه آينده اى عظيم داشته باشد. اين امر احساس ترس بر مى انگيزد، احساس در خود فرورفتن، خواستِ حفاظت شدن، و سركوزى يكى از مظاهر اين پديده است. رأيى كه به سركوزى داده شد به معناى مطالبۀ اين حفاظت است.
ف. ت.: جنگ چطور؟
آ. ب.: اما جنگ، به نظر من هم اكنون جنگ دوگانه اى در جريان است: از يك سو جنگ در خارج از كشور. هر روز هم بيش از پيش روشن مى شود كه سركوزى به معناى پيوستنِ تدريجى فرانسه به جنگ هايى ست كه در دنيا جريان دارد. وارد جنگ شدن در افغانستان، تبعيت از آمريكايى ها در جنگهاى شان به ويژه در عراق، و از سوى ديگر جنگ در داخل كشور، جنگى كه عليه ناتوان ترين مردم تشديد شده است.
ف. ت.: منظورتان چه كسانى ست؟
آ. ب.: منظورم كسانى ست كه برگۀ اقامت قانونى ندارند، پول ندارند، كسانى كه كارشان شاق و برخلاف ميل شان است، كسانى كه از جاهاى ديگر مى آيند زيرا آنجا كه هستند نمى توانند زندگى كنند. از همۀ آنان صورت بردارى مى شود و از آنها مى خواهند مقررات تازه اى را رعايت كنند و آنها را زير يوغ قوانين سركوبگرانه اى قرار مى دهند. قانون CESEDA [قانون ورود و اقامت خارجيان و حق پناهندگى] دربارۀ شرايط اقامت خارجى ها، من ترديد ندارم كه آن را تبهكارانه توصيف كنم. اين قانون تبعيض نژادى ست. قانون آزار و شكنجه است كه بايد خواستار لفو آن شد. سركوزى مظهر همۀ اين چيزها ست. فراموش نكنيم كه پيش از رئيس جمهور شدن، مدتى طولانى رئيس ادارۀ كل پليس بوده است.
ف. ت.: وزير كشور
آ. ب.: بله.
ف. ت.: شما مى گوييد ترس همان پتَنيسم [پيروى از رفتار و سياست تسليم طلبانۀ ژنرال پتَن در جنگ جهانى دوم] است. همواره پتنيسم را بر سر ما مى كوبند. آيا روزى پتنيسم به سر خواهد رسيد يا اينكه هميشه و تا كنون وجود داشته است؟
آ. ب.: پتَنيسم به نظر من، واقعيت ريشه دارِ فرانسه از ۱۸۱۵ يعنى زمان بازگشتِ سلطنت به بعد است. پتنيسم مظهر كسانى ست كه سرسپردگى را بر ناآرامى هاى داخلى ترجيح مى دهند. پتنيسم واكنش كسانى ست از آنچه در درون كشور مى گذرد ترس دارند و براى مقابله با اين ترس، اعمال فشار، اجبار، تبعيض و آزار و شكنجه هاى جديد را تأييد مى كنند. اين است پتَنيسم در عام ترين مفهوم آن. در مورد خود پتَن مشخصاً روشن شده است كه كسانى كه از «جبهۀ خلقى» [ائتلاف احزاب چپ كه در فرانسه در ۱۹۳۶ روى كار آمد] شديداً مى ترسيدند سرانجام، اشغال كشور را توسط آلمان بر ادامۀ مبارزه ترجيح دادند. اما به طور كلى، پتنيسم يعنى سياست ترس. و من فكر مى كنم كه سركوزى نمايندۀ سبك ترِ چنين جريانى ست.
ف. ت.: شما يك تئورى داريد به نام « l’invariant » (تغييرناپذير). وارد جزئيات نخواهيم شد. اين كمى پيچيده است و مى گذاريم به عهدۀ كسانى كه كتاب هاى شما را مى خوانند. با وجود اين، « l’événement » (حادثه) وجود دارد. شما منتظر وقوع حوادث هستيد. حوادثى مهم تر از آنچه رخ مى دهد. در فرانسه مى توان گفت كه از نظر شما آخرين حادثۀ مهم، مه ۱۹۶۸ بوده است.
آ. ب.: به عنوان حادثۀ داخلى، فكر مى كنم آرى.
ف. ت.: شما منتظر حادثۀ آينده هستيد. اين حادثه را چگونه مى توان شناخت، آن حادثه اى كه به نظر شما دارد شكل مى گيرد؟
آ. ب.: من نمى دانم كه آيا حادثه اى بزرگ و به شكلى بلافاصله دارد شكل مى گيرد. قبل از تدارك حوادث آينده بايد به آنچه در گذشته رخ داده وفادار بود، يعنى مثلاً به مه ۱۹۶۸ وفادار بود و بر اين اساس، با تز اساسىِ سركوزى كه ــ همان طور كه مى دانيد ــ مى گويد: «بايد قال قضىۀ مه ۶۸ را براى هميشه كند» به مخالفت برخاست و به درس هاى مه ۶۸ وفادار بود.
ف. ت.: ببخشيد در وسط كلامتان اين نكته را بگويم كه در مه ۶۸ گرايش ليبرال ـ ليبرتر (آنارشيستى) و بيشتر بورژوايى وجود داشت. گمان مى كنم شما با چنين گرايشى توافق نداشته ايد. شما بيشتر از گرايش ماركسيستى ـ لنينيستى ـ مائوئيستى بوديد.
آ. ب.: بله. من از گرايشى بودم كه مى كوشيد بين روشنفكران، دانشجويان و كارگران و البته مردم عادى رابطه اى و اتحادى بيابد. امروز هم فكر مى كنم از چنين اتحادِ ممكنى ست كه حوادث حقيقى مى تواند پديد آيد. از نقطه نظر داخلى، هميشه مسيرهاى تازه اى در خود جامعه وجود دارد. اين تلاقى و ديدارى ست بين كسانى كه به طور عادى يكديگر را نمى بينند. مه ۶۸ در معيارى بزرگ، تلاقى و ديدار بين كسانى بود كه در زندگى اجتماعى عادى با يكديگر ديدار نمى كنند و اين ديدار است كه حادثه مى آفريند. هر حادثه اى ديدارى ست. حادثۀ عاشقانه يك ديدار است. حادثۀ تاريخى نيز نوعى ديدار است. ديدار كسانى كه عادت به ديدار يكديگر ندارند.
ف. ت.: منظور چه كسانى هستند الآن؟
آ. ب.: فكر مى كنم بخشى از جوانان، روشنفكران، حقوق بگيران جزء فرانسوى و بعد، بخش ديگرى از آنان كه قبل از هركس ديگرى مورد شكنجه و آزارند، يعنى آنان كه از خارج مرزها مى آيند و بالاخره كسانى كه هيچ نوع اشتغالى ندارند.
ف. ت.: آيا از نظر شما، اينها هستند پا برهنه هاى (sans-culottes) انقلاب آينده؟ مهاجران، به ويژه غير قانونى ها، آنان كه كارت اقامت ندارند و پناهندگان؟
آ. ب.: من نمى دانم كه انقلاب آينده جماعت پابرهنه خواهد داشت يا نه. هيچ چيز عيناً تكرار نمى شود، اما به هرحال، منظورم كسانى ست كه هيچ ندارند و براى همه چيز شدن از همه تواناترند كه همه چيز شوند. سرود انترناسيونال چنين نغمه سر مى دهد: «ما هيچ نيستيم، [بياييد] همه چيز شويم!». فكر مى كنم كه حادثه، همانا هيچ بودن و همه چيز شدن است، اين است حادثه. كسانى كه هيچ بودند، وجود نداشتند، پديدار نمى شدند ناگهان مى بينيم كه وجود دارند و جايگاه اصلى را احراز كرده اند.
ف. ت.: شما از سرود انترناسيونال ياد مى كنيد و كتابتان با اين پيشگويى به پايان مى رسد كه آينده از نظر شما كمونيسم است. خب، كمونيسم از نظر شما، كمونيسم لنين است يا كمونيسم مائو؟ آيا اينها يكى هستند؟
آ. ب.: نه، از نظر من كمونيسمى ست به معنايى عام و تغييرناپذير. درواقع، كمونيسم براى من، كه به همان معناى نخستينى ست كه ماركس به آن داده، جامعه اى ست رها از قاعدۀ سود. جامعه اى كه در آن، آنچه جست و جو مى كنند، آنچه انجام مى دهند، آنچه مى خواهند يكسره بر اساس منافع فردى يا منافع گروهى تنظيم نشده است. اين است كمونيسم. كمونيسم همچنين جامعه اى ست كه هركسى داراى جنبه هاى متعدد است. يعنى تقسيم كار بين كسانى كه روشنفكرند، ثروتمندند و غيره از يك سو و آنان كه فرودست اند از سوى ديگر وجود ندارد. اين جامعه اى ست كه هركس تا حدى هر كارى مى كند. كمونيسم نام يا مظهر چنين چيزى ست. از اين نقطه نظر شايد از دير زمان كمونيسم وجود داشته است. فكر مى كنم كه حتى در شورش بردگان عليه روميان، در شورش اسپارتاكوس، عنصرى از كمونيسم وجود داشته است. حتى خواست و مطالبه اى وجود داشته كه هركسى در آن به حساب آيد، كه هركسى در چهره اى برابر وجود خارجى داشته باشد. اين يك ايده است، لازم نيست برنامه داشته باشد، اما بدون اين ايده، فكر نمى كنم كه زندگى سياسى هيچ فايده اى داشته باشد. زيرا در غير اين صورت، چيزى جز چانه زدن بين منافع اين دسته و آن دسته نيست.
ف. ت.: شما به انتخابات و آراء عمومى اعتقاد نداريد؟
آ. ب.: انتخابات و آراء عمومى مثل هرچيز ديگرى ست. آن را نه بر پاىۀ شكل آن، بلكه برپاىۀ محتوايش بايد سنجيد. بگذاريد يادآورى كنم كه با همۀ اين احوال، آن مجلسى كه پتن را در ۱۹۴۰ بر سرِ كار آورد كاملاً طبق قاعده بود و همين طور مجلسى كه هيتلر را در آلمان جمهورى وايمار به قدرت رساند. انتخابات و آراء عمومى مى تواند نتايجى كاملاً جالب توجه داشته باشد، همانطور كه عواقبى فاجعه بار. اين است كه من با امر مشخص برخورد مى كنم.
ف. ت.: كمونيسم هم همين طور است، يك ايده است.
آ. ب.: البته.
ف. ت.: آن را به طور مشخص بنا بر حجم اجساد كشتگان، شمار زندانيان و گولاگ ها سنجيده اند...
آ. ب.: اما كمونيسم ـ لنينيسم فرمول خاصى دارد كه نمى توان آن را در آنچه مى گفتم خلاصه كرد. اين كمونيسم فرمولى براى دولت پيشنهاد كرد كه حزب واحد بر دولت مسلط باشد. اين ابزارى بود براى پيروزى قيام در ۱۹۱۷، اما امروز ما ديگر در ۱۹۱۷ نيستيم. ما مسألۀ پيروزى فورى قيام نداريم. ما از اين چهرۀ كمونيسم رها شده ايم ومى توانيم به چيزى كه آن را كمونيسم ژنريك ناميده ام برگرديم، يعنى كمونيسم به عنوان ايدۀ تنظيم كنندۀ عمل.
ف. ت.: اما اين كمونيسم وجود انسان نوينى را اقتضا مى كند. اين را هم مى دانيم كه كمونيست ها به انسان طراز نوين انديشيده اند و به هرحال، چنين است كه نسل كشى خمرهاى سرخ را توضيح مى دهند. آيا فكر مى كنيد اين كمونيسم كه شما رؤيايش را در سر مى پرورانيد مستلزم انسان نوين است؟
آ. ب.: نه. به هيچ رو. من فكر مى كنم به انسان ها همان طور كه هستند بايد برخورد كرد. با توانايى هايى كه دارند. دو بينش نسبت به قدرت و ظرفيتى كه انسان دارد دربرابر يكديگر قرار مى گيرند. در واقع، در سرمايه دارى مدرن شده اين اعتقاد وجود دارد كه انسان عمدتاً توانايى آن را دارد كه منافع خويش را دنبال كند. اما كمونيسم در گوهر خود اين ايده است كه انسان توانايى چيز ديگر نيز دارد. او مى تواند بدون چشمداشت باشد، مى تواند به سازمانى اجتماعى بپردازد كه اهداف ديگرى داشته باشد ، غير از ادامه يافتنِ قدرتش. فكر مى كنم با انسانى كه قادر به چنين چيزى باشد بايد كار كرد نه با سرِ هم كردنِ افسانه اىِ انسان طراز نوين.
منبع:
http://socio13.wordpress.com/2007/11/08/interview-dalain-badiou-sur-fr3/
- توضیحات
- نوشته شده توسط تراب حقشناس
- دسته: مقالات
جنبش توده اى امروز از آنچه سى سال پيش «پيكار توده ها» (۱) مى ناميديم و آرزو مى كرديم (و بسيارى آن را آنقدر چپروانه مى پنداشتند كه از شعارش مى ترسيدند و ابراز نفرت مى كردند!) بسيار ريشه اى تر است. اصلاً چيز ديگرى ست. شايد نه ظاهرش، اما ناگفته ها و نوشته هاى بين سطرها چنين است. اين جنبش تجسم «نه خدا، نه شاه، نه قهرمان» است كه در سرود انترناسيونال مى خوانيم، جنبشى ست كه با توجه به آنچه دست كم طى ۳۰ سال گذشته با گوشت و پوست و مغز استخوان و بن دندان آموخته، حالا حالاها بعيد است بخوابد چون ارباب ندارد، دبير كل ندارد، ليدر خودگمارده ندارد كه دستور توقف دهد كه «زمانى براى شورش است و زمانى هم براى آرامش و سازش!». يادتان هست همه منتظر بودند «آقا» چه مى گويد، يا حزبشان اجازهء مداخله مى دهد يا نه؟ يا گروهشان يا فلان شخصيت چه دستور مى دهد؟ اين جنبش دكان همهء «باد كرده ها» را تخته مى كند. در يك گفتگوى دوستانه صحبت از اين بود كه نشريات مردمى جنبش كنونى را چه كسانى مى گردانند؟ براى مثال، خيابان، بذر، ندا، نداى سرخ، زنانى ديگر، بسوى انقلاب و ... مال كيست، و به قول معروف كى پشتشه؟ حرف هايى كه از اينجا و آنجا شنيده شده بود و از اصل، جدا از حدس و تخمين و خالى از برخى «رقابتها» نبوده مطرح شد. به گمان من اين مبارزهء مردمى، اين انفجار كه دست كم ۳۰ سال است تدارك ديده شده و چون فولاد سرگذشت حرارتى صد سال گذشتهء خود را حفظ كرده است، مدرسه اى ست كه حتا اگر كسانى هم كه مى شناسيم در آنها قلم بزنند، موقعى كه در آن نفس مى كشند و مى نويسند، تا حد زيادى ديگر خودشان نيستند، ديگر نه آن اند كه مثلاً مى شناختيم. هواى پاك مبارزهء مردمى بوى افيون و بنگ محافظه كارى و رفرميسم و تنگ نظرى هاى گروهى را عقب مى راند. بايد خود نوشته ها و جو اين نشريات را در نظر گرفت. امضاها، اگر هم مستعار نباشد اصلاً مهم نيست. ياد عبارت «به گفتار بنگريد نه گوينده» مى افتم. به گمانم چنين قاعده اى را بايد درنظر گرفت، بى آنكه بخواهم فراموش كنم كه نويسنده بالاخره از موضع و خاستگاه فكرى و طبقاتى معينى حركت مى كند؛ در اينجا مهم اين است كه تحت تأثير فضاى توفندهء جنبش توده اى قرار دارد.
سر باز كردنِ دمل چركين دست كم ۳۰ ساله اى كه به غده اى مهلك تبديل شده بود حتا اگر در شكل اصلاح طلبى و «رأى مرا پس بده» آغاز گرديده، اصلاً مهم نيست. اين دمل از انتخابات سر باز كرد. اين خرد جمعى ست كه چنين درخششى كرد. اين نه صرفاً نظر و كار رأى دهندگان است، نه كار تحريم كنندگان. من خشم كسانى را ديده ام كه پس از يك عالم كلنجار رفتن با خود و باورهاى ديرينشان رفته بودند رأى داده بودند و حالا مى ديدند كه چه كلاه گشادى بر سرشان رفته و اين تحقير مضاعف را بر نمى تافتند. خواست هاى اعماق جامعه (كه براى بسيارى آنقدرها هم عيان نيست) از زير آوار تحقيرها و محروميت ها و بيكارى و گرانى و تبليغ جهل و خرافات و اعلام ليست «اعدام شدگان امروز عصر» از تلويزيون... از «انجز انجز...» سر بلند كرد و براى كوبيدن سرِ مار به حركت درآمد. مار با امكاناتى كه دارد باز هم به سوراخ قانون و نظم و چماق الهى خزيد اما دمش را مردم گرفته اند. برخى تلاش مى كنند به گرفتن يا كندن دم مار بسنده كنند و مار را در واقع نجات دهند. اما جنبش روز به روز مار را بيشتر از سوراخ بيرون مى كشد و اگر پيگيرانه ادامه يابد چه بسا بتواند سرِ مار را در آينده بكوبد.
اما مهم اين است كه تا همينجا و هرچه زمان مى گذرد درهاى مبارزهء اجتماعى به روى مردم چارطاق باز شده است. «راه حل» هاى كهنه يكى پس از ديگرى «بيراهه» بودن خود را نشان مى دهند. چه كسى امروز از بازگشت سلطنت چيزى مى شنود؟ مجاهدين كه خود را سه دهه است «آلترناتيو دموكراتيك» به قول خودشان «رژيم ضدبشرى خمينى» مى دانستند و «ارتش آزاديبخش» داشتند و دل خوش بودند به اينكه برخى قدرتهاى خارجى آنان را به گونه اى در آب نمك خوابانده اند (۲)، به نظر ميرسد كه از مدتى پيش دريافتند كه از راهى كه در پيش گرفته بودند به جايى نمى رسند و ديگر بيش از اين آب سرِ بالا نميرود (!) و مريم رجوى قبل از انتخابات به زهرا رهنورد پيغام داد كه اگر چنين و چنان كنيد از شما پشتيبانى مى كنم. آيا كسى عكسى از مصدق (كه نماد فراموش نشدنى دوره اى از مبارزات مردمى در گذشته بوده) در تظاهرات جنبش اخير ديده است؟ آيا كسى عكس بنيانگذاران كمونيسم را كه به غلط چون شمايل پنج تن آل عبا در مى آوردند كسى در تظاهرات ديده است؟ پس از مدت كوتاهى ديگر عكس كانديداها هم نيست، تنها عكس شهداى اين جنبش است از ندا و سهراب و ده ها تن ديگر. آيا از چسناله هاى شرم آور نامه نگارى به آقاى بوش و امثالش و عمال گوش به فرمانشان چيزى مى شنويد؟ اگر گاه شاهد باند بازى و خاموش و خفه كردن ديگران هستيم در بين خارجه نشين ها ست؛ در بين كسانى كه پس از ۳۰ سال مداحى «دگرانديشى»، امروز فردى دگرانديش را كه براى جنبش سبز سينه نزند دستور مى دهند خفه شود. حال آنكه جنبش در ايران، دموكراسى توده اى و پلوراليسم را مى آزمايد و مى آموزد. آيا كسى هست كه از اين گروه و آن گروه شناخته شده، آن رهبر و ليدر «مكش مرگ ما» سخن بگويد؟ همه بايد در جنبش توده اى و خلوص اكثريت عظيم جامعه يعنى آنان كه چيزى براى از دست دادن ندارند و امروز بپا خاسته اند ثبت نام كنند و بياموزند. خوشا به حال كسى كه اين را بفهمد و در عين درك و فهم راههايى كه در شرايط تاريخى معين پيموده شده به آنها احترام بگذارد ولى براى دريافتى نو از تىٔورى، از پراتيك، از سازمانيابى، براى نفس كشيدن در هوايى تازه ونوشيدن از چشمهء آب زلال و حيات بخش مبارزهء توده اى، بتواند كهنه شده ها را پشت سر بگذارد.
اين جنبش مردمى انتفاضه اى ست عظيم كه حاكميت ۳۰ سالهء جمهورى اسلامى را دچار شكافى غير قابل ترميم كرده و روحانيت را كه برخى با دركى ايستا آن را حتا «كاست» نام داده بودند متزلزل و دوپاره كرده است. بايد با تمام قوا تلاش كرد، اين جنبش را تقويت نمود و از آلودگى آن جلوگيرى كرد. جنبش توده اى تاجى ست كه سالها مقاومتِ خاموش يا پرفرياد آن را بر سر مى نهد. جنبش توده اى ست كه ايده مبارزه با تبعيض نژادى و كنگرهء ملى آفريقا را نجات داد و ماندلا را از زندان بيرون كشيد. انتفاضه است كه آرمان عادلانهء فلسطين را از تبعيد نجات داد و مبارزه را به داخل كشاند.
بارى، جنبش توده اى اگر نه همه، خيلى ها را از خواب بيدار مى كند. با جنبش توده اى برخى نهادها و افكار و هويت ها علت وجودى خود را از دست مى دهند. انتظار وقوع معجزه اى نيست. فقط بايد اين را ديد و به آن معترف يا به گفتهء فردوسى، خستو شد:
به هستيش بايد كه خستو شوى ز گفتار بيكار يكسو شوى
همه شركت مى كنند. از برآيند همهء نيروها هويتى پديد مى آيد كه جديد است و بيش از جمع جبرى نيروهاى شركت كننده. همهء آنان كه در فلك يا حوزهء طبقهء كارگر مى گنجند و قطعاً در اكثريت اند با شركت فعال و مسؤولانه شان مى توانند در آن برآيند تأثير بگذارند. سازمانيابى هم امرى ست مسلم و ناگزير كه چگونگى آن را نيازهاى جنبش تعيين خواهد كرد.
اين يادداشت كوتاه را با اين چند سطر كه در پايان مصاحبه با آرش ۱۰۳ گفته ام به پايان مى برم:
بارى، وظيفهء چپ، فقط چپ بودن است. دنباله روى از نيروهاى استثمارگر جامعه نيست. نيروى راست در جامعه مگر چلاق است كه به «كمك» چپ نياز داشته باشد كه توده هاى بپا خاسته، اين تجسم راستين چپ بروند به كمك سبز و زرد و ...؟ جنبش راديكال مردمى نبايد به بيراههء دنباله روى از امواجى بيفتد كه بورژوازى هار و سيرى ناپذير در جامعه راه مى اندازد. كسانى كه خود را از چپ تلقى مى كنند و گمان مى كنند در همراهى با راست براى خود منفذى جهت تنفس دست و پا مى كنند در جهل مركب بسر مى برند و جز شكست نصيبى نخواهند برد. اين عبارت انجيل به عنوان يك حكمت و تجربهء تاريخى انسانى درخور يادآورى ست كه «انسان را چه حاصل كه دنيايى را ببرد و خود را ببازد» (لوقا، ۹، ۲۶).
۵ اوت ۲۰۰۹
ب. ت.: مى گوييد اين برداشت مبالغه آميز و خوشباورانه است؟ مى گوييد ضعف هاى درونى جبههء مردمى بيش از آن ريشه دار است كه بتوان به آن چنين اميدهايى بست؟ مى گوييد صف بندى هاى گذشته، همان رسوم تشكيلاتى چوپان ـ گله يى دوباره سر بر خواهند آورد؟ شايد چنين باشد، اما اين نبايد ما را از ديدن واقعيت، يا دست كم اين وجه از واقعيت، و توان اين جنبش در نقد عملى ذهنيت هاى منجمد مانع گردد. روى همهء اينها بايد فكر كرد، كار كرد.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۱ـ اشاره است به شعار سازمان پيكار در راه آزادى طبقهء كارگر: «عليه حزب جمهورى اسلامى، عليه ليبرالها، زنده باد پيكار توده ها».
۲ـ http://www.peykarandeesh.org/safAzad/pdf/Mojahedin-HaAraz.pdf
- توضیحات
- نوشته شده توسط تراب حق شناس
- دسته: مقالات

تراب حق شناس ۲۶ نوامبر ۲۰۰۸
پاسخ به سؤالات آرش شمارۀ ۱۰۲
سئوالات:
۱- چرا مردم ايران به اين گستردگى عليه رژيم شاه شوريدند و انقلابِ بهمن ۱۳۵۷ رخ داد؟ شرايط داخلى و خارجى آن دوران، چگونه بود؟
۲- انقلاب اسلامى بر محور كدام طبقات اجتماعى به پيروزى رسيد/ و نقش خمينى تا چه حد تعيين كننده بود/ و آيا انقلاب «غيراسلامى» ممكن بود؟
۳- روشنفكران و نيروهاى سياسى مختلف به انقلاب اسلامى چگونه برخورد كردند/ خطاهاى آنها چه بود/ و چرا جمهورى اسلامى، به فاصله كوتاهى پس از انقلاب، موفق به سركوبِ نيروهاى آنها شد؟
۴- رژيم جمهورى اسلامى كه غرقه در نارضايى تودهاى و بحران هاى داخلى و خارجى است چطور بر سر پا مانده و حكومت خود را تا به امروز ادامه داده است ؟
۵ - خلاصى مردم ايران از اين رژيم و اين كه يكبار ديگر مثل انقلاب ۵۷ از چاله به چاه نيافتند مستلزم چيست؟
پاسخ به سؤال اول:
واكنش مردم ايران با همۀ تنوع طبقاتى، قومى و فكرى آنها به اوضاع حاكم به درستى گسترده بود. گسترده تر از هركدام از انقلاب هاى تاريخ معاصر بشرى. علت اين گستردگى و شمول، گستردگى ستم در اشكال متنوع آن بود كه دست كم يك قرن سابقه داشت و مردم نسبت به آن حضور ذهن داشتند. نبايد ناگفته گذاشت كه آن ستم همه جانبه، به ناگزير، با بيان ساده و عوامانۀ فرهنگ مذهبى همراه شد و به گستردگى مبارزه با رژيم كمك كرد، اما آثار منفى و ويرانگرى نيز از خود برجا گذاشت كه هنوز ادامه دارد. انباشت ستم همه جانبۀ ديرين به چنين انفجارى انجاميد و هيچ چيز نمى توانست مانع از اين انفجار شود. مردم بيش از اين نمى توانستند بر سرنيزه بنشينند و حاكمان نيز بيش از اين نمى توانستند بر سرنيزه تكيه دهند. انقلاب همه جا غافلگير كننده است.
۳۰ سال پس از انفجار عظيم اجتماعى و سياسى ايران، يا انقلابى كه در سال ۱۳۵۷ رخ داد، هنوز بررسى همه جانبه اى از علل آن انجام نشده است و آراء گوناگونى غالباً يكجانبه و محدودنگرانه، آرائى غيرتاريخى و سرشار از حب و بغض هاى گذرا دربارۀ آن رايج است. انفجار سال ۵۷ امرى ناگزير بود و مجموعۀ صدها شرايط داخلى و خارجى، نارضايتى ها را به نقطۀ جوش و انفجار رساند. اين مجموعه است كه بايد ديد. همين گستردگى كه در سؤال بدان اشاره شده مى تواند ما را به علل انفجار و غيرقابل تحمل بودن اوضاع رهنمون شود. تحليل هاى ساده انگارانه كه آن را منحصراً يا اساساً ناشى از يك يا چندتا از عوامل زير مى دانند مانند سياست حقوق بشر كارتر، فتنۀ خمينى، مدرنيسم شاه و تضاد سنت و مدرنيته، برآمد بنيادگرايى اسلامى و آخونديسم، فاشيسم مذهبى، جنبش لومپن ها كه ناشى از هجوم روستائيان به شهرها بود، كودتاى ۲۸ مرداد و بازتاب آن، نقش جنبش روشنفكرى و شبهاى شعر گوته، جنبش زحمتكشان خارج از محدوده، بحران اقتصادى، تضاد بين رشد آزاد سرمايه و سرمايه انحصارى، تضاد بين دنياى كار و سرمايه، جنبش مسلحانۀ چريكى سالهاى ۵۰، جنبش كارگرى و اعتصابات آن با ضربه اى قاطع كه بر رژيم شاه وارد آورد، مداخلات آمريكا و اروپا آنطور كه در كنفرانس گوادلوپ ديده شد و مصلحت استراتژيك دنياى غرب در محاصرۀ شوروى و روى كار آمدن رژيمى مذهبى در همسايگى شوروى، و... (در اينجا از اشاره به آنچه رسانه هاى تبليغاتى رژيم را در اين باره انباشته و معجزات و كرامات در مى گذريم.) بارى، اين ها هيچيك در بهترين حالت، جز پاره اى از حقيقت را منعكس نمى كنند و مى دانيم كه بخشى از حقيقت را گفتن چيزى جز دروغ نيست. يك قرن پيش، وقتى انقلاب مشروطيت عملاً ناكام ماند، همين نوع برداشت هاى يكجانبه دربارۀ آن رواج يافت كه «اين هم كار انگليسها بود». دربارۀ جنبش بزرگ ملى شدن صنايع نفت هم همين برخورد رخ داد و هنوز در گوشه و كنار تفسيرهايى انحرافى و غير تاريخى ديده مى شود كه «ملى شدن نفت به ضرر ايران بود و در نتيجه، غلط».
بارى، حوادث انقلابى تاريخى زادۀ صدها عامل آشكار و پنهان است. نبايد فراموش كرد كه آنچه رخ مى دهد برآيند همۀ عوامل است. در جامعۀ طبقاتى، تضاد منافع بين طبقات است كه در جلوه هاى گوناگون آن باعث انقلاب مى شود. منافع مادى و ملموس همگان، مناسبات اجتماعى، انديشه ها، آگاهى ها، سازمانيابى، تكنولوژى، حافظۀ تاريخى و فرهنگى و دينى، سن جمعيت فعال، و عوامل فراوان ديگر و نيز تأثيراتى كه محيط داخلى از محيط جهانى مى گيرد، همه تأثير دارند. بارى اين انقلاب گسترده كه اقصى نقاط كشور، درون خانواده ها و حتى فرزندان خانواده هاى مرفه را دربر گرفت ريشه در علل بسيار گوناگون داشت. اما اينكه آن انفجار منجر به روى كار آمدن رژيم سرمايه دارى وحشى با روبناى دينى گرديد ناشى از تصادف و «نابهنگامى» نيست. اين رژيم برآيند مناسباتى ست كه بر جامعۀ ما و جامعۀ جهانى حكمفرما بود. اگر اينطور به قضيه نگاه كنيم دربرابر آنچه رخ داده حيران نخواهيم شد كه چرا خمينى بر سرِ كار آمد و اين سؤال پيش نخواهد آمد كه چرا انديشه هاى لائيك نتوانستند موج مذهبى را كنار بزنند يا دربرابر آن مقاومتى مؤثر كنند و ساده انگارى هايى از اين قبيل. به نظر مى رسد كه عقب ماندگى هاى تاريخى ما و ديكتاتورى و سركوب و سلطۀ طبقاتى مانع از شكوفايى جامعه شده بود. از اين آب خُرد جز ماهى خُرد نمى توانست برخيزد.
تأكيد و اصرار من بر ضرورت همه جانبه ديدن و عمل كردن ناشى از اين تجربه است كه براى مثال، درگذشته همه چيز بر رفتن شاه متمركز بود، ديديم كه رفت و مشكلات باقى ست. امروز همه چيز را در خلاصى از به اصطلاح رژيم اسلامى و آخوند خلاصه مى كنند كه باز محدودنگرانه است. اما متنوع ديدن علل انقلاب به معنى آن نيست كه همۀ علل به يك اندازه تأثير داشته اند و عامل تعيين كننده اى دركار نبوده است. شك نيست كه اگر عوامل به اصطلاح زيربنايى با عوامل ظاهراً حاشيه اى كه كمتر مورد توجه قرار مى گيرد همراه نمى شد انفجار رخ نمى داد. اگر مبارزۀ طبقاتى و انقلابى بر عامل مهم تضاد دنياى كار و سرمايه (يعنى تضاد اكثريت زحمتكش با اقليت بهره كش، يعنى تضاد بين اكثريتى كه دموكراسى واقعى و صلح برايش حياتى ست و اقليتى كه هرجا منافعش ايجاب كرد به سركوب و تجاوز و پامال كردن اصول دموكراتيك مى پردازد) استوار باشد و به تئورى و عمل لازم مسلح باشد شرايط و فرصت هايى را كه خارج از محدودۀ اختيارات آن رخ مى دهد مى تواند در راستاى اهداف خود به خدمت گيرد، چنان كه نيروى طرف مقابل يعنى نيروى استثمارگر نيز همين كار را مى كند.
پاسخ سؤال ۲
انقلابى كه از اعماق جامعه برخاسته بود و عمدتاً براى طبقات محروم قبل از هركس ديگر، امرى حياتى بود، به پيروزى نرسيد. شكست خورد و تنها به سقوط سلطنت انجاميد. اين انقلاب كه به دليل سركوب آزادى ها در دورۀ شاه، هيچ آمادگى ذهنى براى آن وجود نداشت، يعنى نه در تئورى و نه در سازمانيابى گامى مؤثر به جلو برنداشته بود چنان خلع سلاح بود كه نيروهاى ارتجاعى روحانيت و بازار يعنى بورژوازى سنتى مسلح به عقايد مذهبى كه به لحاظ تاريخى قدرت بسيج خود را حفظ كرده بودند و از امكانات طبقاتى و ايدئولوژيك كافى برخوردار بودند توانستند خلأ سياسى را پر كنند و آن انقلاب بى سر و بى برنامه را از آنِ خود كنند و كلىۀ نيروهايى را كه مى توانستند مانعى در سر راهشان ايجاد كنند قلع و قمع كردند. بايد توجه كنيم كه اين فرآيند در دو مرحلۀ متمايز از يكديگر رخ داد. در دورۀ اول، يعنى در دورۀ واژگونى رژيم شاه نقش توده ها و خواست هاى انقلابى و دموكراتيك آنان بيشتر بود. هدف نخستِ همگان سقوط رژيم شاه بود، هرچند خمينى شعار «همه با هم» يعنى «همه با من» را به تظاهر كنندگان حقنه كرد و كوشش مى شد به بهانۀ جلوگيرى از تفرقه، صداى نيروهاى چپ و دموكرات را خفه كنند. در حالى كه در دورۀ دوم، يعنى استقرار رژيم، جريان مذهبى به رهبرى خمينى به تدريج و به نحوى حساب شده از ليبرال هاى مذهبى و ملى (نهضت آزادى، بنى صدر، مدنى و فروهر) «براى زين كردن اسب» و از حزب توده براى فروخواباندن شور انقلابى استفاده كرد و هنگامى كه مخالفان يكى پس از ديگرى تضعيف شدند توانست با استفاده از «نعمت» جنگ با عراق و گسترش سركوب زنان و سانسور مطبوعات، مخالفان طبقاتى خود را (كه كارگران و زحمتكشان و نيروهاى سياسى جانبدار آنان بودند) وحشيانه قلع و قمع كند. با گذشت زمان، پردۀ توهمات مردم نسبت به رژيم جديد كنار مى رفت. نيروهاى اجتماعى قطب بندى مى شدند. راديكاليسم چه در بين نيروهاى چپ و چه مجاهدين رو به افزايش بود. بورژوازى از همين راديكاليسم وحشت داشت و سركوب نيروهاى راديكال را در دستور گذاشت. اقشار مختلف بورژوازى در اين سركوب همداستان بودند. تيمسار مدنى (از جبهۀ ملى) كه تجربۀ سركوب جنبش را در خوزستان داشت در انتخابات رياست جمهورى رأى فراوان آورد. در تاريخ ايران، در جريان تحولاتى كه به تضعيف حكومت مركزى انجاميده و مردم اندكى امكان نفس كشيدن يافته اند، گرايش به راديكاليسم افزايش مى يابد. جامعه پس از شهريور ۱۳۲۰ چنان راديكاليزه شد كه جنبش ملى نفت را پديد آورد. در اوايل سالهاى ۱۳۴۰ نيز شل شدن سلطۀ شاه با روى كار آمدن على امينى باز جامعه راديكاليزه شد. كشتار ۱۵ خرداد رخ داد، نطفۀ سازمان هاى چريكى متعدد، از جمله فدايى و مجاهد بسته شد. پس از قيام ۱۳۵۷ هم همين طور. روشن است كه سركوب هاى خونين دهۀ ۱۳۶۰ در كجا ريشه داشت و رژيم از حمايت كل بورژوازى كه به وحشت افتاده بود برخوردار بود.
بايد به روشنى گفت كه سركوب كارگران و زحمتكشان و به بند كشيدن آنان در چارچوب خانۀ كارگر و انجمن هاى اسلامى و به خون كشيدن نيروهاى كمونيست و دموكرات لائيك كه «ضد قدرت» مهمى محسوب مى شدند همه با موافقت صريح يا ضمنى اقشار مختلف بورژوازى (از جمله روشنفكران ليبرالش!) صورت گرفت. حالا خيلى ها مايل اند فراموش كنند كه در ابتداى قدرت گيرى رژيم، نيروهايى كه با حاكميت طبقاتى و ايدئولوژيك اين رژيم مخالفت مى كردند و با جسارتى حيرت انگيز در كوچه و خيابان به نفع طبقۀ كارگر و خواست هاى سوسياليستى و دموكراتيك و عليه حاكميت مذهب و ولايت فقيه فعاليت داشتند چقدر در اقليت بودند و از سوى بسيارى از مخالفين امروزى رژيم (كه خود را طلبكار مى دانند) به چپروى و ماجراجويى متهم مى شدند و از طرف برخى از جناح هاى به اصطلاح اپوزيسيون با آنها مبارزه مى شد و وقتى هم كه دستگير يا اعدام مى گشتند كسى صدايش در نمى آمد! اينها را نبايد ناگفته گذاشت. برآمد طبقۀ اجتماعى حاكم و هژمونى ايدئولوژيش و رهبرى خمينى همه در همان شرايطى ريشه داشت كه انفجار را باعث شد. اين به اصطلاح «پيروزى انقلاب اسلامى و رهبرى خمينى» از همان بيمارى و فساد اجتماعى كه از پيش وجود داشت مايه مى گرفت. مجموعۀ موازنۀ قوا و برآيند نيروها جز اين نمى توانست نتيجه اى پديد آورد. تلاش هايى كه از يك قرن پيش صورت گرفته بود تا تحول اجتماعى به سوى آزادى، عدالت اجتماعى، لائيسيته راه ببرد، همه به دست طبقات اجتماعى حاكم و ايدئولوژى و ديكتاتورى شان به شدت سركوب شده بود. براى مثال، بى محتوا كردن انقلاب مشروطه و كشتار آزاديخواهان در باغشاه، روى كار آمدن رضا شاه و كورتاژ فرزندى كه اميد مى رفت از حركت روشن نگرى و روشنگرى قبل از مشروطه زاده شود، استقرار ديكتاتورى سياه رضا شاه، قانون ضد اشتراكى ۱۳۱۰، نابود كردن بذرهايى كه اقدامات سوسيال دموكراتها و كمونيستها، كسانى مانند دهخدا و دكتر تقى ارانى پراكنده بودند، رواج انديشه هاى شووينيستى و فاشيستى از يك طرف و تبليغات و فعاليت هاى نوع فدائيان اسلام از طرف ديگر، سركوب و ممنوعيت سنديكاها و تشكل هاى كارگرى و دهقانى، آشنايى ناقص و انحرافى روشنفكران با ماركسيسم كه همان هم به سخت ترين شكلى سركوب مى شد، سركوب جنبش ملى نفت، كودتاى سياه ۲۸ مرداد و در پى آن استقرار ايدئولوژى خدا ـ شاه ـ ميهن، و بعد حاكميت ساواك، زندان و قتل هر دسته از مخالفان حكومتى و سانسور افكار و انديشه هاى مترقى، تحقير مردم و پرستش خاندان سلطنت و بالاخره سركوب هر نوع اپوزيسيون زير عنوان مبارزه با كمونيسم و پر و بال دادن به خرافات و انديشه هاى مذهبى همراه با اعدام مبارزان چريك در سال هاى ۴۰ و ۵۰... تا برسد به حزب واحد رستاخيز و سلطۀ همه جانبۀ دربار بر هر حركتى كوچك يا بزرگ كه بخواهد در كشور صورت بگيرد و ادعاهاى احمقانۀ انقلاب سفيد و دروازۀ تمدن بزرگ...
بارى، چه كسى مى تواند انتظار داشته باشد كه از اين همه مفاسد و ستم هاى همه جانبه واكنشى مناسب تر پديد آيد؟ كاردانى ها، انديشه هاى مترقى و كوشش هاى بى دريغ و صادقانۀ فردى و گروهى به سوى «استقلال و آزادى» نه تنها كم نبود، بلكه فراوان بود، قهرمانانه بود؛ اما دربرابر موج تاريخى عقب ماندگى ها نمى توانست تأثيرى داشته باشد.
نيروى اجتماعى مترقى و دموكرات و سوسيايست به رغم آنكه در چارچوب آرزوها، اكثريت قاطع جمعيت كشور را دربر مى گرفت، اما در نتيجۀ يك قرن سركوب و عقب نگه داشته شدن، زخمى و تار و مار شده، آش و لاش و حيران و از نظر تئورى و تجربۀ متشكلِ مبارزاتى خلع سلاح بود و دربرابر غول جهل و استثمار كه مسلح به فريبكارى هاى مذهبى براى حفظ منافع كل بورژوازى ايران و امپرياليسم جهانى در منطقه به ميدان آمده بود، نمى توانست واكنشى نيرومندتر و درست تر داشته باشد. مقاومت قهرمانانۀ زحمتكشان شهر و ده در كوتاه مدت، در يك نبرد، شكست خورد، اما ۳۰ سال است كه اين مقاومت جانانه در كلىۀ عرصه هاى اجتماعى ادامه دارد و اميد مى رود كه در انقلاب ناگزير آينده دستاوردها و تجارب سال هاى شكست را به آبديدگى و سلاحى كارآمد بدل كند.
اين رژيم فرزند خلف رژيم هاى طبقاتى و ارتجاعى گذشته است. در رابطه با اصطلاح «انقلاب اسلامى يا غير اسلامى» كه به كار برده ايد بايد عرض كنم كه خود اين نامگذارى هم يكى از جلوه هاى همان فساد طبقاتى و ايدئولوژيك حاكم بر جامعۀ ما ست و گرنه «اسلام» به عنوان دين و احكام آن، امرى تاريخى يعنى متعلق به شرايط زمانى و مكانى ۱۴۰۰ سال قبل است كه هر نظرى دربارۀ منشأ آن داشته باشيم، مثل هر مذهب ديگر، مسلم است كه براى حل مسائل جهان كنونى كارائى نمى تواند داشته باشد و پاى آن را به ميان كشيدن جز نيرنگى براى قبولاندن و ادامۀ سلطۀ طبقاتى استثمارگران نبوده و نيست.
پاسخ به سؤال ۳
روشنفكران و نيروهاى سياسى مختلف يكدست نبودند، بلكه به طبقات گوناگون و متضاد تعلق داشتند و پروردۀ همان نظام طبقاتى گذشته بودند. تازه آن دسته كه ترقى خواه بودند به رغم آگاهى ها و تلاش ها و برنامه هايى كه داشتند به لحاظ كمّى نيروى چندانى به حساب نمى آمدند و نمى توانستند بر مسير امور تأثيرى بگذارند. مى توانستند مقاومت كنند و تا حد زيادى كردند و نمونه اش اينهمه كشته و زندانى و آواره و خفقان گرفته يا پشيمان است كه فضاى ايران را خونين، غمزده، نوميدانه يا با بى اعتنائى به سياست آلوده كرده است.
نخستين پرسشى كه دراين باره مطرح شده اين است كه خطاى آنها چه بود. راستى چرا وقتى از اين نيروهاى مخالف كه غالباً در كنار اكثريت جمعيت ايران يعنى كارگران و زحمتكشان ايستادند سخن به ميان مى آيد بايد به «خطا» هاى آنان اشاره شود؟ مگر علت بقاى رژيم خطاهاى آنها ست؟ چرا از تلاش هاى صادقانه و دشوار آنان براى فهم مسائل، يافتن راه حل هاى ريشه اى و انقلابى، مقاومت جانكاه دربرابر قهر و اتهام و بايكوت كه گاه حتى از طرف خانواده ها عليه آنان اعمال مى شد، از آمادگى شان براى مبارزه تا زندان و مرگ حرفى زده نمى شود؟ در مورد اشتباهاتى هم كه رخ داده بايد گفت آنها هم جزئى از مردم اند. آنها هم به تدريج فهميدند و موضع گرفتند. گاهى اشتباه هم كردند و بودند برخى از آنان كه «صبح دروغين» را راستين پنداشتند ولى توجه كنيم كه اگر هم مى فهميدند با توجه به اوضاعى كه بر آنان گذشته بود، چندان وزنه اى در كل جمعيت كشور نداشتند كه بتوانند مانع از وقوع فاجعه شوند.
جمهورى اسلامى زادۀ حركتى طبقاتى، ارتجاعى با نيروى تاريخى مذهب و فريبكارى هاى عميق آن بود و البته مى توانست از پسِ جوانه هايى كه در اقشار پراكندۀ اجتماعى روئيده و هنوز ريشه نگرفته بود برآيد. رژيم هاى يك قرن اخير در ايران، زمينه را براى حركت مردمى و تشكل هاى توده اى از نوع سنديكاها و انجمن ها و انتقال آزاد اطلاعات و بحث و تأمل خشكانده بودند. ساقۀ حركت هاى مردمى و مترقى و انديشه هاى غير دينى و لائيك و به خصوص رفتار و منش دموكراتيك بسيار نحيف و شكننده بود. فقر معنوى هم مانند فقر مادى ريشه اى تاريخى داشت و هريك ديگرى را تشديد مى كرد. در يك كلام، رژيم پهلوى و قدرت هاى خارجى همپيمانش از سالها پيش، راه را براى رژيم سركوبگر طبقاتى و مذهبى كنونى هموار كرده بودند كه او هم ادامه داده است. برآمد اين رژيم ابداً «نابهنگامى» نبود. ايران همچنان بهشت سرمايه داران است و جهنم كارگران و زحمتكشان. ماىۀ تأسف است كه بسيارى از مخالفان رژيم درك هاى ساده و محدود را بر تعمق ترجيح مى دهند و براى هر بادكنكى كه برايشان هوا كنند هورا مى كشند و چهار روز بعد فراموش مى كنند انگار نه انگار كه... آنها در زمينۀ سياست داخلى به ترتيب براى رفسنجانى و سازندگيش، براى خاتمى و اصلاحاتش، براى «رفراندوم» و قانونى و غيرخشونت آميز بودنش، براى گنجى و عوض شدن و «هزينه» كردنش، و سرانجام براى خوش آمد به جنگ احتمالى بوش با ايران و حقه بازى هاى ديگر هورا كشيدند، دل بستند. در زمينۀ خارجى هم همراه با سقوط شوروى، برخى از همانها كه رگ گردنشان با نام شوروى و در دفاع از سياستهايش سفت مى شد به فحاشى كور به آن پرداختند و طرفدار دموكراسى ارمغان آمريكا شدند و حاضر نشدند نه ابوغريب ها را ببينند و نه گوانتاناموها را.
پاسخ به سؤال ۴
اينكه نوشته ايد رژيم «غرقه در نارضايى توده اى و بحران هاى داخلى و خارجى» ست درست است، اما ايران در اين باره استثنا نيست. بسيارى از رژيم ها در چنين موقعيتى قرار دارند، اما اين وضع به تنهايى رژيمى را واژگون نمى كند و مستلزم جمع شدن شرايط مختلف است. عوامل بقاى رژيم هرچه باشد، مهم تر از همه فقدان نيروى متشكل كارگرى، توده اى و انقلابى ست. وجود چنين نيرويى مى تواند در صورتى كه شرايط فراوان و غير قابل پيش بينى فراهم آيد آنها را به نفع انقلاب به كار گيرد. به نظر مى رسد اين نيرو كه الزاماً در چپِ قدرت طبقاتىِ حاكم، يعنى در صف مقابل قرار مى گيرد بايد دست از بى اعتنايى به جنبش مستقل طبقۀ كارگر بردارد. طبقۀ كارگر در گستره و طيف وسيع خود، بايد خويشتن را به عنوان جنبشى مستقل بسازد و به رسميت بشناسد تا مانند گذشته به سياهى لشكر طبقات ديگر تبديل نشود. شكست انقلاب در ايران و تحت الشعاع قرار گرفتن جنبش كارگرى باعث شده است كه اين جنبش به رغم مشاركت مهمش در براندازى رژيم شاه، وضعى به مراتب بدتر از پيش داشته باشد. قدرت اين طبقه كه وقتى سرانجام قد راست كرد شاه را به زير كشيد، بايد از چنان هشيارى و سازمانيابى و استقلالى برخوردار باشد كه مُهر خود را بر تحول ناگزير آينده بكوبد و بتواند آن را به سود اكثريت عظيم جامعه كه انقلاب ضد سرمايه دارى به نفع شان است در دموكراتيك ترين شكل ابتكارى خود بپرورد.
پاسخ به سؤال ۵
نمى دانم چه كسى مى تواند ادعا داشته باشد كه بگويد مردم بايد چنين كنند يا نكنند. به نظرم دورۀ اين گونه خودبينى ها بسر آمده است. كسانى كه در عرف عمومى به عنوان روشنفكر يا مبارزان سياسى چپ شناخته مى شوند جزئى از اكثريت تحت ستم و تحت استثمار جامعه ايران و جامعۀ جهانى اند. نقش آنها يارى رساندن به جنبش توده اى و مشاركت در آن با هرگونه امكانات به ويژه تئوريك، تجربى و آگاهى هايى ست كه دارند. آنها هم بخشى هستند از ميليونها عنصرى كه در اين مبارزۀ طبقاتى و تاريخى شركت دارند. كارى كه بايد كرد به نظر مى رسد گسست از نوع سابق نگرش به مبارزۀ توده ها ست. بايد بى هيچ ادعاى احمقانۀ رهبرى و غيره، با فروتنى كامل در مبارزۀ خطيرى شركت داشت كه كارگران و زحمتكشان هر روز و هر ساعت در آن شركت دارند و جانشان را مايه مى گذارند. پرسيده شده است كه مثلاً به اصطلاح روشنفكران و مبارزان سياسى بايد چه كنند تا «دوباره به چاه نيفتيم».
بايد عرض كنم كه قدم اول گسست از ذهنيت رايج «چوپان و گله اى»، ذهنيت «ولايت فقيهى»، ذهنيت «حزب ما» و «گروه ما» است كه به آن مبتلا هستيم. كارگران و توده هاى ستمديده مبارزۀ تاريخى شان را جلو مى برند. ما اگر در مبارزۀ طبقاتى جارى، خود را در صف آنان مى دانيم بايد بى ادعا و بدون چشمداشت، آماده باشيم در بزرگترين ماجراجويى بشريت كه همانا فراتر رفتن از نظام سرمايه دارى و كارمزدى ست صبورانه و گام به گام با توده هاى كار كه خود جزئى از آنيم همراهى كنيم و در جهت آفريدن آن آيندۀ هنوز ناشناخته اى كه سوسياليسم و كمونيسم ناميده شده دوشادوش آنان مبارزه كنيم. در آن آينده هيچ يك از دستاوردهاى تمدن بشرى از علم و هنر و ادبيات و خلاقيت هاى گوناگون و تجربه هاى رهايى فردى، اجتماعى و غيره ناديده گرفته نمى شود. آينده اى كه آرزويش داريم بر شالودۀ دستاوردهاى عظيم گذشته كه هركدام نقش تاريخى خود را داشته اند و ديگر قابل تكرار نيستند بنا مى شود.
(منتشر شده در آرش ۱۰۲، ژانويه ۲۰۰۹)
- توضیحات
- نوشته شده توسط Super User
- دسته: مقالات
روز دوم دىماه ۸۷ بيژن اميرى كارگر خودروسازى و از فعالان كارگرى پس از يك درگيرى با حراست كارخانه ايران خودرو توسط پليس امنيت دستگير شد. همان شب محسن حكيمى نويسنده و فعال كارگرى كه براى كمك و دلجويى از خانوادهى اميرى به منزل او رفته بود، توسط عده اى افراد لباس شخصى كه براى تفتيش و تجسس به خانه اميرى ريخته بودند، دستگير و به زندان اوين منتقل شد. اين دستگيرى خودسرانه و غيرقانونى در شرايطى انجام گرفته كه نه اتهامى عليه او اقامه شده و نه از قبل حكم قضايى براى دستگيرى او صادر شده است.
- توضیحات
- نوشته شده توسط Super User
- دسته: مقالات
ويرايش دوم همراه با چند مطلب جديد
در اين ستون مطالب زير آمده است: در سوگ ژرژ لابيكا از تراب حق شناس/ نكاتى از زندگى نامۀ او از اومانيته/ ما همرزمى بزرگ را از دست داديم از انجمن اوروپالستين/ درسى كه لابيكا از استقامت ماركسيستى به ما آموخت از آندره توزل/ انديشۀ ماركس سوگوار است از لوسيان سِو/ ميراث انقلاب ها از دومينيكو لوسوردو/ فرهمندى و جذِبۀ پيشگامان از ژاك بيده/ حقيقتِ آن روشنفكر رزمنده از استاتيس كوولاكيس/ مانيفست و سرنوشت آن از ژرژ لابيكا. جديد
- توضیحات
- نوشته شده توسط Super User
- دسته: مقالات
پرسشهاى اكتبر
آيا انقلاب روسيه كودتا بوده؟ و آيا از ابتدا محكوم بوده است و زودرس؟
سخنرانى دانيل بنسعيد
ترجمه: تراب حقشناس
در «سامان نو» شمارهى ۴ كه به مناسبت نودمين سالگرد انقلاب روسيه منتشر شد، كوشش ورزيده شد كه از زواياى گوناگون به تجربهى انقلاب روسيه پرداخته شود. در ادامهى اين مبحث، دست به انتشار نوشتارى از دانيل بنسعيد زدهايم. وى اين نوشتار را يازده سال پيش و در اوج مباحث پيرامون فروپاشى شوروى و در هشتادمين سالگرد انقلاب اكتبر نوشته است. بىشك نقد، پژوهش و بازنگرى تجربهى انقلاب اكتبر از مهمترين وظايف جنبش سوسياليستى است. بدين سان، و از آنجا كه دانيل بنسعيد در اين نوشتار، نكات تازه و مهمى را دربارهى انقلاب اكتبر مطرح كرده است، به انتشار «پرسشهاى اكتبر» كه تبديل به يك سند مهم تاريخى شده است، روى آوردهايم.
- توضیحات
- نوشته شده توسط تراب حق شناس
- دسته: مقالات
رژيم سرمايه و جهل و خرافات مذهبى در چند هفتۀ گذشته آنچه را كه از سالها پيش در نظر داشت باز پيش كشيده است: تخريب مزارآباد خاوران.
چرا؟ چون مى بيند كسانى كه آنها را به اعدام، يعنى به نيستى، محكوم كرده بود، از طريق نماد خاوران نيز به حيات و بسيج و مبارزۀ خود ادامه مى دهند. گمان رژيم بر اين است كه خاوران آخرين بقاياى جريان هاى اجتماعى و سياسى راديكالى ست كه كل نظام سرمايه دارى و تعصب مذهبى را نه فقط زير سؤال مى بردند بلكه آنها را نقض و نفى و انكار مى كردند و بنابر اين بايد از حافظۀ تاريخى جامعۀ ما زدوده شوند.
ياد مخالفان و خاطرۀ زنده و فعال «شكست خوردگانِ» براى هررژيمى كه خود را بر اكثريت جامعه تحميل كرده باشد منشأ خطر است. براى تثبيت يك حاكميت ظالمانه نه تنها مخالفان را اعدام يعنى به «ديار نيستى» مى فرستند، بلكه وقتى به تعبير ويكتورهوگو «پيكرها برخاك، و ايده ها برپا است» مواظب هستند مبادا بذر آن ايده ها كه همه جا پراكنده شده از زير خاك دوباره جوانه بزند و قدرت سياسى آنان را تهديد كند.
كتاب ها، فيلم ها، ترانه ها، شهادت دادن ها و مقالاتى كه در سى سال گذشته از جنايات و خلافكارى هاى رژيم سلطنتى و جمهورى اسلامى نوشته و تهيه شده اهميت شان در همين است. خوشبختانه كم نيست خاطراتى كه به نگارش درآمده و به تاريخ سپرده شده است و چه بجا ست كه اين تلاش لازم پى گرفته شود. همين جا ياد كنيم از «خوب گوش كنيد راستكى ست» نوشتۀ پروانۀ على زاده و «حقيقت ساده» م. رها، «يادداشت هاى زندان» محسن فاضل، «نبردى نابرابر» نيما پرورش، «يادهاى زندان» فريبا ثابت، «يادنگاره هاى زندان» سودابۀ اردوان، «گريز ناگزير» كار جمعى ناصر مهاجر و همكاران، و كتاب ها و مقالات متعدد ... و همچنين فيلم هايى مانند «درختى كه به ياد مى آورد» كار مسعود رئوف، «براى يك لحظه آزادى» كار آرش رياحى، چند مستند كار جمشيد گلمكانى و بسيارى ديگر كه جاى برشمردن آنها نيست.
در اعتراض به تخريب خاوران، خانواده ها و دوستان شهدا طى سى سال گذشته، رفتن به «سرِ خاك» را با قبول خطرات و به رغم سياست سركوبگرانۀ رژيم ادامه داده اند. چنان كه مخالفين رژيم در خارج از كشور نيز هركس به اندازۀ توانايى اش تلاش كرده و فرياد زده و در بسيج عليه اين اقدام رژيم به هر وسيلۀ ممكن فعال بوده است. هيچ فرياد و امضا و حضورى قابل چشم پوشى نيست. اين فعاليت ها همه لازم است و نبايد آنها را دست كم گرفت، حتى اگر مثل بسيارى از موارد ديگر مانع اقدامات رژيم نگردد. مبارزه براى آزادى و برابرى و دفاع از دستاوردهاى جنبش هاى حق طلبانه به هيچ رو شكل واحدى ندارد. بر دشمن از همۀ راهها بايد تاخت، دربرابرش ايستاد و او را از دستبرد به حقوق اجتماعى و فردى ستمديدگان باز داشت.
۲
اما نكتۀ مهم اين است كه نبايد پنداشت كه گويا اين رژيم استثنا است. ناديده گرفتنِ مخالف و تلاش براى انكار موجوديت و محو هر خاطره اى از او در تاريخ بشر سابقه اى طولانى دارد و حتى به پيش از تاريخ هم مى رسد. براى مثال:
اقوامى كه از شبه قارۀ هند به فلات ايران رسيدند و آنجا را به عنوان مسكن خويش اشغال كردند، اهالى پيشين فلات ايران را تار و مار كردند و براى آنكه هيچ اثرى از آنان، جز نامى بد و نفرت انگيز، نماند، آنها را ديو ناميدند. ديو سفيد اهالى شمال ايران كنونى و ديو سياه اهالى جنوب آن بودند (رك. به درس هاى دكتر محمد جعفر محجوب از شاهنامه، كاست اول، روى ب.)
اروپايى ها هم كه پس از «كشف» آمريكا بدانجا رفتند بوميان را پس از انكار انسان بودن شان نابود كردند و بعدها آنان را در فيلم هاى وسترن به عنوان وحشى و مزاحم و شرور نشان دادند؛ دستگاه ايدئولوژيك دولتى را براى توجيه جنايات و جا انداختن دولتشان ــ كه بعدها دموكراتيكش ناميدند ــ به كار گرفتند و تا همين امروز آن را به كار مى گيرند. بوميان آمريكا و كانادا(Amèrindiens) و سوئد(Sami) و استراليا(Aborigènes) و غيره امروز چه وضعى دارند؟
در عرصۀ مشخص تر سياسى و اجتماعى هم همين طور است. از قربانيان انكيزيسيون و كشتار زنان هوشمند به عنوان ساحره كه تاريخش وحشت انگيز است و قربانيان جنگ هاى صليبى چه كسى خبر دارد؟ آيا محكومان و قربانيان دادگاه هاى اشعرى ها و معتزله در تاريخ و ذهن مورخان دنياى مسلمان جايى دارند؟ دستگاه خلافت امويان و عباسيان مخالفان خود را كه شيعيان بودند چنان تارومار كردند كه يك نمونه اش داستان كربلا است كه امروز با «عتبات مقدسه» اش و سينه زنى و قمه زنى بنا به مصلحت حكومت ها يادشان زنده نگه داشته مى شود. آنها تا چند قرن به كلى فراموش شده بودند و قبرشان را به آب بسته بودند. اما بعدها بنا به مصالح سياسى و حكومتى، يعنى از دورۀ ديلميان يادشان را با روضه خوانى ها زنده كردند و برايشان قبر و اصل و نسب و هزار افسانه ساختند چون براى حكومت طبقات غالب لازم بود. آيا يهوديان و كوليان و كمونيست ها در رژيم نازى، مخالفان در نظام استالين، بهائيان در دورۀ مشروطه و نيز پس از روى كار آمدن رژيم كنونى، و نيز مخالفانى كه در دورۀ هر دو پهلوى تارومار و نابود شدند همين سرنوشت را نداشته اند؟ آيا امروز كسى مى داند بر سرِ ستمديدگان ويتنامى، عراقى، افغانى و فلسطينى و... چه آمده و مى آيد؟ آيا عموماً روايت فاتحان را تكرار نمى كنند؟ و آيا همين ها تاريخ نخواهد شد؟ از كشتار مزدكيان و سپس قرمطيان گرفته تا برسيم به يك ميليون كشته از حزب كمونيست در اندونزى توسط كودتاى آمريكايى ـ اروپايى ژنرال سوهارتو كسى آمارى دارد؟
در همه جا، اين جابجايى حاكمان و مصالح سياسى ست كه يادها را از زير آوار بيرون مى كشد، آنها را با حقيقت و افسانه بازسازى مى كند و باز براى پرداختِ حكومتى ديگر به كار مى گيرد. اگر كسى نمى داند كه قربانيان جنايات صدام حسين چه كسانى و چه چيزهايى هستند، قربانيان تجاوز بوش پدر و پسر هم كسى به درستى نمى داند و اگر بداند دربرابرمصالح اقتصادى و سياسى سرماىۀ جهانى كه آمريكا سركردگى اش را دارد به چيزى محسوب نمى شود و حتى يك سطر را در تاريخ منطقۀ ما به خود اختصاص نمى دهد. آيا از كشتار كارگران و زحمتكشان آفريقا و آمريكاى جنوبى كه از صدها سال پيش تا همين امروز به دست ديكتاتورهاى نظامى و غير نظامىِ مورد حمايت و دست نشاندۀ آمريكاى شمالى انجام مى شود آمارى وجود دارد؟ مغلوبان وقتى هم زنده باشند حقى ندارند تا چه رسد به مرده شان. آيا در زمان شاه نام مخالفين (از مصدقى و توده اى و سازمان هاى فدايى و مجاهد و قوميت هاى حق طلب...) در رسانه هاى رسمى چيزى جز به نفرت و خرابكارى و افترا برده مى شد؟
بارى، نماد خاوران و ياد كسانى كه با انديشه ها و آرزوهاى راديكال و شعار مرگ بر سرمايه دارى و زنده باد كمونيسم، فريادشان به ضرب گلوله در گلو خفه شد براى اين رژيم زيانبار است. جمهورى اسلامى از روزى كه بر سرِ كار آمد هركسى غير از خمينى و همدستانش را بر باطل و كشته شدنى و تهمت زدنى و لجن مال كردنى تلقى كرد. كتاب هاى متعددى كه با تيراژهاى بالا عليه مخالفين و گذشته و آينده شان چاپ مى شود و مجانى در مساجد و محافل وابسته به رژيم پخش مى گردد همه همين هدف را دنبال مى كنند... بارى، نابود كردن مخالف و از بين بردن حتى اسم و رسم و نقش او تا برسد به قبرش اصلاً تازگى ندارد. اين رژيم كه تعبير ددمنش دربارۀ او رسا نيست پا جاى پاى اسلاف خويش مى گذارد تا باز هم به سود طبقات استثمارگر، حاكميت خويش را بر اكثريت جامعه كه همانا كارگران و زحمتكشان هستند تحميل كند. كارگران و زحمتكشانى كه مى خواهند براى ادامۀ حيات خود و احقاق حقوق انسانى شان نظامى عادلانه برپا دارند.
يكى از حوادث مهم فرانسه در قرن نوزدهم كمون پاريس است كه لرزه بر اندام بورژوازى فرانسه و اروپا انداخت و به بركت اوست كه نظام جمهورى در فرانسه تثبيت شد. كمون بر آرمان آزادى، برابرى، برادرى برپا شد و نخستين حكومت كارگرى لقب گرفت و مصوباتش طى ۷۰ روز كه برپا بود منشأ بسيارى از دستاوردهاى اكثريت مردم يعنى دموكراسى شد كه هنوز هم زحمتكشان فرانسه با چنگ و دندان مى كوشند آنها را حفظ كنند و از تهى شدن آنها از محتوا جلوگيرى كنند. اما اگر نامى از كمون هست، اگر ديوارى كه آخرين كمونارها را پاى آن به گلوله بستند هنوز مورد تجليل و بازديد علاقه مندان است نه خواستِ بورژوازى فرانسه و «دموكراسى و پلوراليسم اش»، بلكه به اعتبار نيرويى ست كه در جامعۀ فرانسه وجود دارد و كوشيده و توانسته است آن ياد را و آن آرمان ها را زنده نگه دارد. وگرنه در كتاب هاى درسى مدارس فرانسه تجليلى و حتى تحليل درستى از كمون نيست، بلكه اغتشاشى معرفى مى شود كه فرو خوابانده شد. در دهۀ ۱۹۵۰ حتى آثار اقتصادى ماركس در دانشگاه هاى فرانسه تدريس نمى شد.
۳
مزار آباد خاوران نمادى ست يادآور كمونيسم، راديكاليسم، دست بردن به ريشه ها، طرد خرافات مذهبى، حكومت لائيك و جمهورى مردمى. نماد آرزوهاى تحقق نيافتۀ چندين نسل است كه شجاعانه دربرابر موجى ارتجاعى كه به لحاظ طبقاتى و تاريخى قوى تر از او بود برخاست. تخريب خاوران تخريب خاك و آجرى ست كه نماد آن ايده ها هستند. اما آن ايده ها نه فقط از سوى جمهورى اسلامى، بلكه به دست توابان واقعى، يعنى توابان خارج از زندان نيز تخريب شده و مى شود. بيش از ۲۵ سال است كه برخى در همين خارج از كشور كه بدون ترس از رژيم مى توان نظرى را بيان كرد، اگر گاهى خواسته اند به ياد آن كشته ها سخن بگويند آنان را مثل خودشان پشيمان و منفعل و وارفته فرض كرده اند. در برخى مقالات و كتاب ها كه پيرامون آن سركوب ها نوشته شده از آن كشتگان تنها به عنوان «آزاديخواه» نام مى برند كه آبكى بودن اين آزاديخواهى بسته به مزاج كسى ست كه آن را مى نويسد. آرى زمانه است. كسانى هستند كه در دورۀ جوانى شان و طبق آب و هواى آن زمان، خود را كمونيست مى دانستند، از تغيير مناسبات طبقاتى و برقرارى جامعه اى آزاد و برابر سخن مى گفتند. امروز نظر پيشين خود را احمقانه ارزيابى مى كنند. در اين تغيير موضع ايرادى نيست. خودشان مسؤول نظر و عمل خويش اند. ولى اينكه نظر خود را عطف به ماسبق كرده، كشته ها را با خودشان تواب مى كنند غير قابل تحمل است. چطور قدر كسانى را كه در حكم اعدام شان نوشته شده: «به خاطر الحاد و دفاع از كمونيسم و عضويت در سازمان... بايد اعدام شود» مى توان به خيال «آزادى» گدايى شده از آمريكا تقليل داد؟! آيا تهى كردن مبارزۀ شهدا از محتوايش چيزى از تخريب خاوران كم دارد؟ آيا حتى بدتر نيست؟
دربرابر جنايت رژيم بايد مقاومت كرد. بسيج همه جانبه و مردمى برپا كرد. بايد نيرو داشت تا صدايمان را بشنوند. در عرصۀ سياسى تنها نيرو ست كه به حساب مى آيد. رحم و اخلاق را نبايد از دشمن طبقاتى انتظار داشت. اگر در فرانسه ياد كمون و نمادهاى مقاومت ضد فاشيستى زنده است، اگر دستاوردهاى دموكراتيك هنوز تا حدى حضور دارد ناشى از نيرويى مردمى و اجتماعى ست كه فعالانه از آنها دفاع مى كند.
با حفظ ايده هاى راديكال و ضد سرمايه دارى و حمايت از آرمان هاى شهدا و نقد و تكامل ايده هاست كه ياد آنان به بهترين وجه زنده مى ماند و با بهبود زندگى و شادى زحمتكشان همراه مى شود و نمادها، ستون هاى يادبود و مزارها برپا و الهام بخش باقى مى مانند. تا مردم مبارز وجود دارند خاوران ويران نخواهد شد و نماد جنايتى باقى خواهد ماند كه رژيم جمهورى اسلامى براى دفاع از مصالح بورژوازى ايران و با تأييد ضمنى و سكوت وقيحانۀ او مرتكب شد. مبارزه براى آزادى ـ برابرى ادامه خواهد يافت و رژيم از به توبره كشيدن خاك خاوران و از تلاش براى پنهان كردن يادها طرفى برنخواهد بست.
طبيعى ست كه ما تلاش رژيم را در تخريب خاوران كه از عمق كينه اش به انقلاب توده ها، به آزادى ستمديدگان بر مى خيزد محكوم مى كنيم و با خانواده هاى داغدارى كه كسى نمى تواند ادعا كند، چنان كه بايد و شايد، رنجشان را درك كرده است همصدا هستيم و ابراز همبستگى مى كنيم.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــ
* تعبيرى ست كه از يك شعر محمود درويش:
بر اين سرزمين چيزى هست كه شايستۀ زيستن است
ترديد ارديبهشت/ عطر نان در بامداد/ آراء زنى دربارۀ مردان/ نوشته هاى اِسخيلوس/ آغاز عشق/ گياهى بر سنگ/ مادرانى برپا ايستاده بر ريسمان آواى نى/ و خوف مهاجمان از يادها. (...)
http://aliradboy.blogspot.com/2009/01/blog-post.html
- توضیحات
- نوشته شده توسط تراب حق شناس
- دسته: مقالات
در تكميل بحث تبعيد و تبعيديان در شمارهء ۱۰۰ آرش
(جاى خالى انترناسيوناليسم و انديشهء چپ)
نگارنده در شمارهء ۸۵ (اوت ـ سپتامبر ۲۰۰۳) به مناسبت دوازدهمين سال آرش تحت عنوان "دريچه اى كه نبايد بسته شود" نوشته بود: "آرش افت و خيزها، دردها و آرزوها، ترديدها و ناكامى ها و استقامت جامعهء تبعيدى چپ را در طيف وسيع و رنگين كمانى خود بازتاب داده و دريچه اى ست از ارتباط و ديالوگ كه به روى اين جامعهء تبعيدى و "اتميزه" گشوده شده است و اگر از آن نسيم بهارى و اميد و مبارزه و آگاهى و نقد بوزد يا بوى نفرت انگيز تسليم و ساده انديشى و انحراف به راست و ارتجاع به مشام برسد، شك نيست كه از همين جامعه برخاسته است".
آرش شمارهء ۱۰۰ با حجمى سترگ كه همت، كار و وقت فراوانى صرف آن شده، چنان كه ديده ايم، به فعاليت و نقش تبعيديان پرداخته است. اما در اين گزارش مفصل و لازم به برخى از جنبه هاى فعاليت جامعهء تبعيدى ايرانى كمتر پرداخته شده يا اصلاً نامى از آنها به ميان نيامده است. از آنجا كه آرش عمدتاً از جملهء نشريات تبعيديان چپ، هرچه هستيم، بوده و هست، بجاست كه براى تكميل آن گزارشِ در حد خود سترگ به نكات زير هم فهرست وار اشاره شود:
تبعيد دركنار رنج ها و مصيبت هايش، اوضاعى فراهم مى كند كه تبعيديان، اگر بخواهند، مى توانند از غلاف و پيلهء خود بيرون آيند، ديگر خود را محور عالم نپندارند، با دردها و مقاومت ها و راه حل هاى ديگر ملت ها آشنا شوند تا بعد، تجربهء ويژهء خود را بيافرينند. به ارزش هاى انسانى، فكرى و فرهنگى ديگران و خودشان پى ببرند و دربرابر دشمن مشترك (چه عقب ماندگى ها و ندانم كارى هاى خودشان باشد، چه رژيم حاكم بر ايران و چه مناسبات طبقاتى ظالمانه حاكم بر جهان)، در عين توجه به ويژگى هاى خويش، راه هاى مبارزهء مشترك را بجويند و بپويند. با شناخت و پيوستن به انترناسيوناليسم، از محدودهء خفه كنندهء ناسيوناليسم (و از آن بدتر شووينيسم) خارج شوند. خوشبختانه اين هشيارى و توجه كه به طور نسبى در جامعهء تبعيدى ايرانى وجود داشته (و آرزد مىكنيم كه با گذشت زمان تقويت شود) تا حد قابل توجهى در شماره هاى آرش بازتاب يافته است. تلاش براى شناخت حوادث سياسى و اجتماعى در كشورهاى ديگر و همبستگى با مبارزات زحمتكشان و ستمديدگان آنها به صورت گزارش، مقاله، مصاحبه، شعر و غيره در آرش آمده كه متأسفانه در گزارش شمارهء ۱۰۰ به كلى از قلم افتاده است. آيا اين صرفاً ناشى از غفلت و نبود امكانات است يا اينكه نوعى "ايرانـمحورى" (به قياس اروپاـمحورى) است؟
همچنين پرداختن به تئورى راهنماى جنبش چپ ايران با درك هاى مختلف از ماركسيسم كه بيش از صد سال از آشنايى ايرانيان با آن مى گذرد و منشأ طرح و اشاعهء انديشه هاى مترقى و مبارزات پيگير و دشوار در راه آزادى و برابرى و مدرنيته بوده بارها در آرش مورد بررسى، نقد يا تأييد قرار گرفته است. لازم به يادآورى نيست كه غير از نشريات وابسته به سازمان هاى سياسى كه به نحوى فعاليت دوران قيام بهمن را در تبعيد ادامه دادند، و كارنامهء انتشاراتى قابل توجهى دارند، نشريات فراوانى در تبعيد بوده يا هستند كه به موضوعاتى كه گفتيم پرداخته اند. هرچند بايد اعتراف كرد كه آنچه انجام شده ناچيز است و از سطح مورد نياز تحول اجتماعى ايران بسيار پايينتر.
بارى در آرش ۱۰۰ اين توجه ضرورى و واقعى جامعهء تبعيدى ايرانى به جوامع انسانى ديگر، به ملت هاى ديگر، به انترناسيوناليسم، به انديشه و تجربهء عظيم ماركسيسم و سوسياليسم متأسفانه به حساب نيامده و گزارشى از آن تدوين نشده است.
فقط براى نمونه، در خود آرش، از آغاز تا كنون، آنطور كه من در يك مراجعهء سريع برداشت كرده ام، بيش از سيصد (۳۰۰) مقاله سياسى، اقتصادى، تئوريك، تجربهء رزمندهء عملى در موضوعات زير مىتوان يافت:
ــ گذشته و حال جنبش چپ و دموكراتيك (از زمان مشروطيت و اجتماعيون عاميون تا امروز)؛
ــ جنبش كارگرى، كمونيستى و ضد سرمايه دارى در ايران و جهان از ديدها و برخوردهاى مختلف، و تجربه هاى موفق و ناموفق؛
ــ وضع در "جهان سوم" و تلاش هاى خروج از چارچوب عقب ماندگى ناشى از ارتجاع داخلى و استعمار؛
ــ مبارزات در آمريكاى لاتين كه به حق آزمايشگاه مبارزاتى خلق هاى ستمديده براى ارائهء بديل در جهت رهايى از يوغ استعمار و امپرياليسم به شمار مىرود؛ نمونه هاى كوبا، زاپاتيست ها در مكزيك، آرژانتين، گواتمالا، نيكاراگوئه و...
ــ مبارزه با تبعيض نژادى در آمريكا و آفريقا؛
ــ مبارزه با جنگ امپرياليستى بوش و تجاوز آمريكا به عراق و افغانستان
ــ مبارزه با استعمار و اشغالگرى در فلسطين و ابعاد گوناگون مبارزهء عادلانهء مردم آن كه در دهها مقاله و مصاحبه و گزارش بازتاب يافته است (آرش در اين باره سرآمد تمام نشريات تبعيدى ست)؛
ــ مبارزه با خرافات و تاريك انديشى هاى دينى (اسلامى، مسيحى و يهودى و...) كه در عرصهء سياسى بسيار فعال شده و چهرهء ديگرى از توحش سرمايه دارى و فاشيسم را به نمايش مىگذارد؛
ــ تحقيقات فلسفى، سياسى و اقتصادى و تاريخى كه در كنگره بين المللى ماركس و سمينارهاى مشابه مطرح شده و دهها مقالهء ماندگار از آنها در آرش بازتاب يافته است.
ــ مبارزه با به اصطلاح "جهانى شدن" و فعاليت "طرفداران دنيايى ديگر" در سمينارها، تظاهرات و گردهم آيى ها در داووس، جنوا، گوتنبرگ، پورتوآلگره و ...
به گمان من، منتخبى از اين گونه مقالات مى تواند به صورت چند جلد كتاب مفيد، پس از ويراستارى لازم، منتشر شود.
اين كارنامه مى تواند انجام بخشى از وظايفى محسوب شود كه ما به عنوان تبعيديان چپ و "سر موضعى" بر عهده داريم.
مه ۲۰۰۸
(منتشر شده در آرش ۱۰۱ ژوئيه ۲۰۰۸)
- توضیحات
- نوشته شده توسط انديشه و پيكار
- دسته: مقالات
(گزارش يك بحث جمعى)
در اين بحث مطالب زير را به ترتيب مى آوريم:
۱- مقدمه اى در اهميت مقاومت توده اى عليه اشغال، عليه رژيم هاى طبقاتى و ستمگر؛
۲- در تكميل مصاحبهء بهرام قديمى با لوسيا گارسيا يكى از بنيانگذاران سازمان فرزندان ناپديد شدگان آرژانتين كه پيشتر منتشر كرده ايم ترجمهء مقاله اى مى آوريم دربارهء همين اقدام توده اى رايج در چند كشور آمريكاى لاتين؛
۳- فونا (تجربهء شيلى)
۴- انتقاد سخت يكى از همكاران ما به اسكراچه و محتوا و ابعاد و نتايج آن (به طور خلاصه)؛ همراه با نوشته اى از او
۵- پاسخى از مطرح كنندهء اين تجربه به انتقاد فوق؛
۶- نتيجه گيرى
* * * * * * * * *
۱- مقدمه:
جوامع بشرى كنونى جوامع طبقاتى اند. در جامعهء طبقاتى مبارزهء طبقات جارى ست. در مبارزهء طبقاتى، اصل نه بر سازش و همزيستى، بلكه بر غلبه بر طرف مقابل، به انقياد درآوردن و غالباً حذف اوست. چنين سخنانى براى برخى كهنه و منسوخ شده است، اما واقعيت هاى جارى در سراسر كرهء زمين، روشن تر از خورشيد نشان مى دهد كه سخنان فوق حقيقت دارد. اينهمه تسليحات و مسابقهء تسليحاتى، اينهمه اطلاعات و ضداطلاعات و جاسوسى و خبرچينى، اينهمه ابزار سركوب و سانسور و پنهان نگاه داشتن يا تحريف اطلاعات و دروغزنى و... اين ها محال است بين دو طرف دوست كه منافع واحدى دارند وجود داشته باشد. اعمال خشونت هم جزئى از همين ابزار است و آنان كه در حال حاضر دست بالا را دارند نهايت تلاش خود را به كار مى برند تا اعمال خشونت و به كارگيرى اسلحه و استفاده از سلاح تبليغات و قانون و... در انحصارخودشان باشد و ديگران، يعنى زيردستان را از دستيابى به سلاح هاى تدافعى محروم نمايند، حتى اگر اين سلاح تدافعى حق آگاهى از اسرار حاكمان (سياسى يا اقتصادى...) براى شكايت و خواست اجراى عدالت و دموكراسى باشد.
در چنين اوضاعى از اعمال زور يكجانبه، محرومان و زيردستان چه بايد بكنند؟ طبيعى ست كه آنها از هروسيله اى براى ضربه زدن به دشمن و تضعيف نيروى او، حتى اگر خيلى هم كوچك و موضعى باشد، استفاده ميكنند. طرف مقابل، يعنى خصم زحمتكشان و محرومان در يك جامعهء معين و در كل جهان همانا طبقهء سرمايه دار است و حاكميت هاى غيردموكراتيك و ارتجاعى. بين ايندو طرف، ايندو جبهه خصومت وجود دارد. در خصومت التماس و شكايت معنا ندارد. طرف حاكم از جمله مى داند كه براى پيشگيرى و خنثى كردن طرف مقابل، بايد ايدئولوژى تسليم را به محكومان بباوراند: ممنوعيت خشونت (براى ستمديدگان)، مراجعه به مجامع بين المللى، درخواست اجراى مواد حقوق بشر و قطعنامه هاى ملل متحد... اما تجربهء يك قرن اخير بشريت نشان داده است كه فقط ساده انگاران ممكن است به اين «آب نبات ها» دل ببندند و فقط مغرضان اند كه چنين باورهاىى را مى پراكنند...
به عقيدهء ما تا وقتى كه اين خصومت طبقاتى در ابعاد گوناگونش باقى ست و يك طرف از وسايلى كه حتى به خاطر ما هم خطور نمى كند استفاده مى كند تا حرف خود، يعنى منافع خود را به كرسى بنشاند، تودهء زيردست و زحمتكش و آنان كه مالك چيزى جز نيروى كار خود نيستند بايد به هيچ افسون و سخنان خواب آورى گوش نسپارند و در «مبارزهء هست و نيست» خويش از كليهء وسايل ممكن از جمله بالابردن سطح دانش وهنر و سازماندهى براى تغيير اين مناسبات نابرابر و تضعيف جبههء خصم استفاده كنند.
در اين مبارزه از به اصطلاح «كندن موىى از خرس» (يعنى كوچكترين اقدام اصلاحى ممكن يا ضربه به دشمن)، تا به زمين افكندن او همه ارزشمند است و جاى خود دارد. طبقات يا اقشار اجتماعى كه در جبههء ستمديدگان قرار دارند بايد از هيچ ضربه اى كوتاه مدت يا بلند مدت بر موجوديت دشمن فروگذار نكنند. اينجا ست كه به نظر ما مرز مصنوعى اى كه برخى بين رفرم و انقلاب ميكشند و گاه بدور از عرصهء نبرد، به بهانهء انقلابى گرى و طرد «رفرميسم» نسخهء طرد و ترك برخى فعاليت هاى ظاهراً كوچك را مى پيچند، نادرست است. رفرميسم راه را بر انقلاب و تغيير ريشه اى جامعه و حاكميت اكثريت جامعه كه زحمتكشان اند ميبندد و برپاىى دموكراسى راستين را با اشكال مواجه ميسازد؛ اما رفرم مى تواند گام كوچكى باشد كه گاه راه انقلاب را به طور عينى و ذهنى ميگشايد. رفرم گاه مى تواند مدرسهء كادرسازى و آزمايشگاه ضرورى زندگى فردا باشد بسته به اين است كه چگونه به آن نگاه كنيم.
در ايران ابتكارات توده اى كم نبوده و نيست و به رغم اينكه گاه شكل «رفرميستى» دارد نمى توان اهميت آنها را ناديده انگاشت. هرنوع فعاليت جمعى و ابتكارى توده ها كه بر آگاهى ها بيفزايد، رژيم و عمال آن را رسوا سازد و كارهاى پنهانشان را آشكار كند و براى مبارزان انجمن ها و سنديكاها و جمعيت هاى كوچك يا بزرگ تجربهء كار جمعى و دموكراتيك محسوب شود و بر خرد جمعى آنان بيفزايد و دستاورد مبارزاتى آنان را تثبيت كند بايد مورد تشويق و حمايت قرار گيرد. ما مى توانيم در فلان جمعيت ضد سانسور يا ضد تبعيض، يا براى كمك به كودكان بى سرپرست شركت نداشته باشيم ولى كار آنها را نمى توانيم تخطئه كنيم. آنان كه در جبههء مقابل حاكمان قرار دارند، هركدام به صورت فردى يا جمعى، بنا به نيازهاى خود، هرچه مى توانند انجام ميدهند. اگر حرف درست تر و پيشنهاد اصولى و عميق ترى دارند بايد در تحقق آن خود بكوشند. اين دشمن خونخوار را اگر كسى مى تواند با قلم افشا كند، آبرويش را بريزد و دزديها و جنايات و شكنجه هايش را برملا كند، دستش را از جاىى كوتاه كند، اعصابش را متشنج كند بجا ست (اينها اشاراتى ست به آنچه در تمام جنگهاى مقاومت توده اى انجام شده است). اگر ميتوان با تشكيل سازمانهاى علمى و فرهنگى، بالا بردن غناى تئوريك مبارزه و غيره توان مقابله با دشمن را بالا برد و كارهاى ديگرى از اين نوع انجامداد، شايستهء تأييد و حمايت است تا برسد به راه انداختن تظاهرات و ايجاد گروه هاى مخفى عملياتى و حتى ارتش توده اى اگر لازم باشد. اينها همه بجا ست و امورى ناگزير. تنها يادآورى اين نكته لازم است كه هيچ يك از اين اقدامات ضد دشمن بدون ارادهء مبارزۀ انقلابى با او، بدون در نظر داشتن لغو مناسبات استثمارى، بدون پيگيرى جدى و خردمندانهء فعاليت جمعى نمى تواند مؤثر و بادوام باشد.
* * * *
اكنون در پىِ مصاحبه اى كه بهرام قديمى، چندى پيش، با لوسيا گارسيا يكى از بنيانگذاران سازمان فرزندان ناپديد شدگان آرژانتين انجام داده بود (۱)، تحليلى ميآوريم از عمليات ويژه اى كه كانون فرزندان انجام ميدهد و به نام Escrache اسكراچه معروف شده است. هدف ما از انتقال تجارب جامعه هاى ديگر باز كردن راه به سوى ابتكارات ويژهء مبارزات توده اى در ايران است وگرنه معلوم است كه الگوبردارى و تقليد، نه خوشبختانه امكان دارد و نه لزوماً موفق است.
* * * * * * * * *
۲- اسكراچه (Escrache) مداخله اى ست در اخلاق جمعى
نوشتهء ديه گو بنه گاس Diego Benegas
دكتراى فلسفه از بخش مطالعات عالى دانشگاه نيويورك*
اسكراچه تظاهرات سياسى خاصى ست كه طى قرن بيستم توسط «كانون فرزندان» (H.I.J.O.S.) پديد آمد (۲). اعضاى كانون فرزندان به اين دليل به عمليات اسكراچه دست زدند تا به مردم نشان دهند كه جانيان دورهء ديكتاتورى نظامى (از ۱۹۷۶ تا ۱۹۸۳) بدون آنكه مجازات شده باشند، آزادانه در شهر مى گردند و حضور دارند. از آن پس، بسيارى از جمعيت ها و نيز افراد ديگر از اين روش براى تظاهرات عمومى استفاده كرده اند. من كوشيده ام اسكراچه هاىى را كه «كانون فرزندان» بدانها دست زده بر اساس مصاحبه با اعضاى آن سازمان و نيز برخى انتشارات و بيانيه ها تحليل كنم. ويژگى اسكراچه ها رسوا كردن جانيان در ملأ عام است و با ديگر مراسم و اقدامات توده اى همراه ميشود. من برآنم كه اسكراچه ها شكلى ابتكارى از اقدام توده اى هستند كه جامعه را ميسازد و در فرآيند اجتماعى ساختِ اخلاق جامعه مؤثر است. اسكراچه با اين هدف كه محكوميت جانيان به صورت امرى اجتماعى درآيد به پرسش كشيدن همسايگان را به موضوعى اخلاقى تبديل ميكند.
نوعى اقدام توده اى
اسكراچه فرم يا شكلى ست از فعاليت جمعى كه در پايان قرن بيستم در آرژانتين پديد آمد. اين واژه از زبان عاميانهء شهر بوئنس آيرس گرفته شده و به معنى افشاگرى در ملأ عام است. اسكراچه به عنوان نوعى خاص از اقدام سياسى از طرف «سازمان فرزندان» آغاز شد كه متشكل بود از فرزندان كسانى كه در دورهء ديكتاتورى نظامى ۱۹۷۶ تا ۱۹۸۳ ناپديد شده بودند [يا به تعبيرى بهتر: مفقود الاثر يا ناپديدشان كرده بودند]. پس از «سازمان فرزندان» بسيارى از سازمانها و افراد ديگر، اين نوع اقدام سياسى را به كار گرفتند و اين روش خاص بين گروه هاى اجتماعى با مضامين و مبارزات مختلف شيوع يافت. صفحاتى را كه ملاحظه ميكنيد بر نحوهء نگاه «سازمان فرزندان» به اين اقدام و دركى كه از آن دارند متمركز كرده ايم تا ويژگيها و سازوكار اين اقدام را تحليل كنيم.
برخى از نويسندگان، اسكراچه ها را با انواع مختلف فعاليت توده اى مقايسه و تشبيه كرده اند. سوزانا كايزر به شباهت هاى آن با علامت زدن به خانه هاى مطرودان، جذاميان در قرون وسطى اشاره ميكند. كايزر با تحليل اسكراچه ها به مثابهء استراتژى ارتباط گيرى با توده، بر آثار اسكراچه ها در بيرون كشيدن پرونده هاى گذشته و زير سؤال بردن «معافيت از مجازات و فراموشكارى سياسى» انگشت ميگذارد. تحليل وى از عقايد كسانى كه در اين اقدامات شركت نكرده اند جنبه هاى متعددى را به بحث ميكشاند كه دوتاى از آنها بيش از بقيه به پرسش ما مربوط اند و آن اينكه اسكراچه ها چگونه به اهداف خود تحقق ميبخشند. كايزر خاطرنشان ميكند كه اسكراچه ها «گذشته را به فضاى عمومى [كنونى] باز گردانده اند و بحثى را پيش كشيده اند كه براى رسانه هاى گروهى ساده نيست از كنار آن رد شوند». جنبهء دوم اين است كه اسكراچه ها در اطلاع رسانى به مردم موفق بوده اند. اين نويسنده به حقيقتى اشاره ميكند كه در بحث ما تعيين كننده است و آن اينكه «سازمان فرزندان بدين نحو توده ها را مجبور كرده است تا موضع خود را روشن كنند». وى پرسش هاىى پيرامون اين نكته مطرح ميكند ولى پيامدهاى سخنان خود را توضيح نميدهد. من به اين جنبه، در بحثِ به پرسش كشيدنِ مردم بازخواهم گشت.
ديانا تايلر نويسندهء ديگرى ست كه اسكراچه ها را بررسى كرده است. او اسكراچه را اقدام به افشاگرى عمومى معنا ميكند و اظهار ميدارد كه آنها «شكلى از وظايف و رفتار چريكى هستند. تايلر با كشف اين نكته كه خاطرهء حوادث مهيب گذشته از طريق اين رفتار، راهى براى انتقال و مطرح شدن پيدا مى كند، رد پاى سبكى را كه نسل هاى پيشين به كار ميگرفتند پى ميگيرد و به فعاليت هاىى كه مادران و مادربزرگ هاى افراد ناپديد شده و نيز به فعاليت نسل سالهاى ۱۹۷۰ اشاره ميكند و سرانجام به تظاهرات سياسى ميرسد كه «سازمان فرزندان» دراسكراچه ها به نمايش ميگذارد.
اين نويسنده پيشينه هاى مختلفى را براى فعاليت «سازمان فرزندان» سراغ ميدهد و شباهت هاىى را بين اين فعاليت و استراتژى مادران ميدان مه (كه سازمانى ست متشكل از مادرانِ افرادِ ناپديد شده) ذكر ميكند و اينكه چگونه اين نيز با تعقيب و طرد جانيان و «جنگِ روابط عمومى» همانند است. نويسنده فعاليت هاى سازمان هاى مدافع حقوق بشر را با كارزار عليه تروريسم دولتى فرق ميگذارد، زيرا اين كارزار كه مبتنى ست بر اين واقعيت كه آماج جنبش هاى مدافع حقوق بشر كسانى هستند كه «مسؤول خشونت هاى بزرگ عليه بشريت» اند در حالى كه خود به خشونتى دست نمى زنند زيرا مطالبات آنان و فعاليت هايشان براى رسيدن به «عدالتى نهادينه شده است نه انتقام شخصى».
اين تفاوتها مهم اند و نبايد فراموش شوند. با وجود اين، اسكراچه ها با راهبردهاىى كه تروريسم دولتى را آماج مبارزات خود قرار ميدهند، از يك جنبهء ديگر هم تفاوت دارد كه كاملاً مهم است. اسكراچه ها هدفشان توليد ذهنيتى ست از نوع ديگر كه درست برخلاف هدفى ست كه تروريسم دولتى آن را پديد ميآورد. اسكراچه در فرايند ساختمان اخلاقى جامعه باعث پديد آمدن دخالت توده اى ميشود و آن را ميسازد.
عمليات اسكراچه چگونه بنا ميشود؟
اعضاى «سازمان فرزندان« انواع گوناگونى از اسكراچه را توضيح ميدهند. اين انواع گوناگون بسته به هر گروه منطقه اى به شكل خاصى پياده ميشود. برخى گروه ها بيشتر به تظاهرات خيابانى و كارزار نصب پوستر ميپردازند. علاوه بر اين، همين فعاليت جمعى نيز بنا بر زمان و تحولات اجتماعى و سياسى كشور تغيير مييابد. ما ميتوانيم به برخى از خصوصيات آنها كه در سازماندهى و شكل فعاليت، مشترك اند اشاره كنيم. من در اينجا برخى از ويژگيهاىى را ميآورم كه در بسيارى از توضيحاتِ اعضاى «سازمان فرزندان» ديده ميشود.
نخستين وظيفه براى انجام يك اسكراچه جمع آورى اطلاعات دربارهء فردى ست كه قرار است آماج اين عمليات قرار گيرد. اين امر شامل اطلاعات دربارهء فعاليت هاى او در دورهء ديكتاتورى نظامى ست و نقش او در تروريسم دولتى. جناياتى كه او به خاطر ارتكاب آنها به دادگاه كشيده شده و نيز اطلاعات دربارهء دادگاه او. «سازمان فرزندان» معمولاً براى اين جزئيات تفصيلى از آرشيو جنبش مادران ميدان مه استفاده ميكند. يادآورى اين نكته مهم است كه غالب اين اشخاص كه هدف اسكراچهء «سازمان فرزندان» قرار مى گيرند، قبلاً محاكمه شده اند و بنابر اين، اطلاعات دربارهء پرونده هاى قضائى آنان، به لحاظ تئوريك، عمومى و علنى ست حتى اگر دسترسى به آنها ساده نباشد، اما مى تواند از دادگاه ها جمع آورى شود. باوجود اين، در برخى از ايالت ها چنين اطلاعاتى در دسترس نيست، زيرا يا دادگاهى تشكيل نشده، يا آنكه اطلاعات مربوطه (به راحتى) مفقود شده است. در چنين حالت هاىى جمع آورى اطلاعات هم مهم است، هم دشوار.
يكى از موارد خاص جمع آورى اطلاعات دست پيدا كردن به عادى ترين عكس از فرد مورد نظر است. عكس از مصاحبه هاشان. عكس رابطى ست بين تاريخچهء زندگى فرد مورد نظر و دادگاه و زندگى روزمرهء او از ديد همسايگان، و نيز در امر ايجاد ارتباط بين وضعيت عادى روزمرهء او و امور غيرعادى اش. عكس به اطلاعات به دست آمده چهره ميبخشد. بدون عكس، صحبت دربارهء نقشى كه وى در اردوگاه هاى نابودسازى، شكنجه و ناپديد كردن ها مرتكب شده به صورت امرى انتزاعى و خارج از واقعيت روزمره تلقى ميگردد.
وظيفهء دوم عبارت است از تدارك تظاهرات واقعى و مؤثر خيابانى. اين فرآيند را مرحلهء تدارك اسكراچه مينامند و عبارت است از كار در بين همسايه هاىى كه جنايتكار مورد نظر در محلهء آنها زندگى ميكند و جلب همكارى آنان. بدين منظور، «سازمان فرزندان» راه را براى مشاركت فعالين مختلف اجتماعى كه به اين اقدام علاقه مند هستند ميگشايد. در اين راه، هنرمندان، انجمن هاى محله، انواع سازمانها، گروهها و نيز افراد شركت ميكنند. Mesa de Trabjo de Escraches در شهر بوئنس آيرس نمونه اى از اين سازمان توده اى ست. وقتى تصميم گرفتند كه عمليات را كجا انجام دهند، معمولاً جلسات را به آن محله منتقل ميكنند و پايگاه عملياتيشان را به آن محله ميكشانند، با اين هدف كه فعالين اجتماعى محله را در اين وظيفه درگير كنند.
كار در بين همسايگانِ فردِ مورد نظر شامل وظايف مختلفى ست. تماس و فعاليت با بچه هاى محله در پاركها، دعوت از افراد كهنسال محله براى نقل خاطراتشان، تماس با سازمان هاى مختلف محله براى بازگوىى فعاليت هاى روزمره شان. همهء اين وظايف مستلزم كار در فضاى عمومى و به اشكال مختلف است و بازسازى خاطرهء جمعى محله و ناحيهء مزبور. با مجموع اين كارهاى جمعى، زمانى كه روز اسكراچه فرا ميرسد، رنگين كمانى از گروه ها، سازمانها و افراد در اجراى يك اقدام گرد هم مى آيند كه با زندگى خودشان به مستقيم ترين وجهى درگير است.
يك وظيفهء مهم عبارت است از انتشار اطلاعات مربوط به اينكه كى، كجا و چرا اسكراچه انجام خواهد شد. بدين منظور، كارزار نصب پوستر به وسيعترين شكلى انجام ميشود. برخى از پوسترها مبنى ست بر تصويرنگارى اذيت و آزارهاى جنائى. در پوسترها چهرهء فرد مورد تعقيب چاپ ميشود و نام و آدرس و تلفن اش. در پوسترها تاريخچهء ارتكاب جنايتها و دلايل آزادى اش و مواد قانونى يا عفو رياست جمهورى كه باعث آزادى اش شده هم نوشته ميشود. در پوسترها، تاريخ، زمان و مكان تظاهرات نيز به اطلاع عموم ميرسد.
روز انجام اسكراچه، اعضاى «سازمان فرزندان» همراه با كسانى كه ميخواهند بدانان بپيوندند در محلى در همسايگى فرد مورد نظر، معمولاً يك پارك، جمع مى شوند و از آنجا حركت كرده با عبور از خيابانها به سوى خانهء كسى كه هدف اسكراچه قرار گرفته حركت ميكنند. اين تظاهرات در جوّى انجام ميشود كه شبيه راهپيماىى، تظاهرات سياسى يا اعتصاب سنديكاها ست. در تظاهرات توده اى آرژانتين، استفاده از طبل و كوبيدن آن سنت است. بارى، انتخاب طبل ها و ضربآهنگ هاى مختلف نشان ميدهد كه تظاهرات سنديكاىى ست يا كارناوال. اسكراچه ها غالباً از نوع دوم استفاده ميكنند. اسكراچه ها پرسروصدا، پر از رنگ آميزى و همراه با موسيقى ست. استفاده از مجسمه هاى غول پيكر كه با چرخ حركت ميكنند در همهء اينها مشترك است. عامل ديگرى كه هميشه حضور دارد، حمايت پليس از خانوادهء فرد مورد نظر است و اين به همه يادآورى ميكند كه مراسم كارناوال نيست. بسيارى از اوقات اعلام ميشود كه اسكراچه غيرقانونى ست و اينكه پليس دستور دارد حتى از كوچكترين اقدام خشونت آميز و بدرفتارى هم جلوگيرى كند و عاملان را مجازات نمايد.
شايد به همين دليل است كه «سازمان فرزندان» مقرراتى سخت را براى اسكراچه ها در نظر ميگيرد. سازمان براى شركت كنندگان يك سلسله مقررات تعيين ميكند تا اسكراچه به هدف خويش برسد. شركت كنندگان حق ندارند كلماتى را فرياد بزنند كه تعيين نشده است.انها مثلاً ميتوانند نسل كشى، قتل، جنايت، شكنجه را فرياد زنند. آنها حق ندارند به خانه و دارائى همسايگان زيانى وارد آورند. تنها جاىى كه ميتواند نقاشى شود پياده رو خيابان عمومى ست، با اين استثنا كه جلوى خانهء فرد مورد نظر ميتوان آبرنگ پاشيد. اين نشانهء اسكراچه است.
تظاهرات معمولاً جلوى خانهء فرد مورد نظر يا نزديكترين محل به آنجا كه پليس اجازه ميدهد به پايان ميرسد. اينجا بيانيه اى حاوى كليهء اطلاعاتى كه دربارهء وى به دست آمده و نيز دليل اقدام به اسكراچ عليه او، خوانده ميشود، امرى كه معمولاً با شرايط سياسى حاكم بر كشور تناسب دارد. در پايان عبارت «ما همواره باز ميگرديم» را يكصدا تكرار ميكنند.
اعضاى «سازمان فرزندان» بسيارى اوقات اظهار ميدارند كه مرحلهء پس از اسكراچه بسيار مهم است. آنها تأكيد ميكنند كه در اين مرحله است كه اسكراچه نتيجهء خود را به بار ميآورد. وقتى شركت كنندگان در اسكراچه با وعدهء «ما همواره باز ميگرديم» همسايگان را ترك ميكنند، يادآورى اطلاعات و اهدافى كه طى اقدام مزبور مطرح گرديده (از جمله اشاره اى كه به سرگذشت همسايگان شده)، باعث ميشود كه فردى كه هدف افشاگرى اسكراچه بوده هزينهء تميز كردن اماكن عمومى (خيابان و غيره) را بپردازد و همسايه ها كه اعلاميه ها و جزوات «سازمان فرزندان» را فوتوكپى و پخش كرده اند از هر نوع همكارى با فرد مزبور سر باز زنند. به دلايل مختلف، اين مهمترين لحظه از اجراى اسكراچه است، زيرا لحظه اى ست كه حافظهء تاريخى تنها مسألهء «سازمان فرزندان» نيست، بلكه مسألهء مردم در جامعهء خودشان است.
چگونه سازوكار اسكراچه را درك كنيم؟
با توضيحى كه داده شد ميتوان فهميد كه هدف اسكراچه تنها افشاى شخصى كه جنايتهايش را مخفى داشته اند نيست، بلكه به مداخله كشاندن مردمى كه او در بين آنان زندگى ميكند نيز هست. مهم نيست كه فرد مورد عمليات اسكراچه در همان لحظه در خانه باشد كه معمولاً نيست. به علاوه براى اين هم نيست كه با فرد مورد نظر درگيرى رودررو رخ دهد، هرچند برخى از اعضاى «سازمان فرزندان» اين لحظه را بسيار مهم ميدانند، اما اين را نميتوان مهم ترين جنبهء اسكراچه تلقى كرد. در واقع، مخاطب اصلى و بازيگر مهم اسكراچه اجتماعى ست كه فرد مزبور بين آنان بسر ميبرد. همهء آنچه قبلاً انجام شده و صحبت هاىى كه بين همسايگان به ميان آمده است از مرز اين لحظهء مشخص ميگذرد و چهرهء اسكراچه را همچون اقدامى توده اى در جامعه نشان ميدهد. براى مثال، توجه كنيد به كارزار نصب پوستر، جلساتى كه با همسايگان گذاشته شده و نقش مهمى كه سرگذشت همسايگان «دربارهء خودشان» براى ادامهء اسكراچه ايفا مى نمايد. اسكراچه فرد جنايكار را هدف قرار ميدهد، اما مهمترين هدف آن جامعه اى ست كه او را به خود راه داده و در درون خود ميپذيرد. جامعه است كه به او اجازه ميدهد به عنوان فردى قابل احترام، يك همسايهء خوب و فردى نمونه بين همسايگان بسر برد. اين است آن چيزى كه بايد عوض شود. هدف اسكراچه مداخله در اخلاق اجتماعى ست.
هدف از اسكراچه تغيير در موضعگيريهاى اعضاى جامعه است. براى تحليل اين امر بايد ببينيم موقعيتى كه به جانيان اجازه ميدهد پنهان شوند و دادگسترى آنان را مورد عفو قرار ميدهد چيست. بدين معنا اسكراچه اقدامى ست كه نشان مى دهد «سازمان فرزندان» دربارهء وضعيت اخلاقى جامعه چه تشخيصى دارد. مى توان آن را در حالت بلاتكليفى و بى ثباتى تلقى كرد اما موضوع از اين پيچيده تر است. نوعى شكاف است در افكار و داورى عمومى، شبيه به توضيحى كه ديانا تايلر ميدهد و آنرا «قاتل درك و فهم» percepticide مينامد. اعضاى خانواده هاى همسايه فرد مزبور را ميشناسند و ميدانند كيست، اما در عين حال او را نميشناسند. اين امر در مورد يك فرد مشكل است چون بايد از حالات بيمارگونهء فرضى مانند Verdreigung فرويد آغاز كنيم. اما انديشيدن به آن در مورد جامعه آسانتر است. بعضى از مردم از چيزى خبر دارند، بعضى چيزهاى ديگرى ميدانند، برخى از گذشتهء فرد خبر دارند، برخى از قوانين خبر دارند، برخى شك و بدگمانى هاىى به او دارند، اما همهء اين اطلاعاتِ جزئى از يكديگر مجزا هستند و نمى توانند يكجا عمل كنند. سركوب مانع درك و فهم انسانها نيست ولى با مجزا كردن اطلاعات، عقايد و اعمال، همهء اينها از خاصيت عملى ميافتند. در چنين وضعى اطلاعات مردم هرچند در جامعه موجود است، اما فلج است و نتيجه اى از آنها به دست نميآيد.
اسكراچه با جمع آورى كردن آگاهى هاى همسايگان و مجسم كردن اطلاعات آنان در عمل و در فضاى عمومى شهر خواستار ايجاد تغيير در مواضع آنان ميشود. بدين معنا، دستاورد تظاهرات زمانى به حد اكثر توان خود ميرسد كه نشان ميدهد مردم ميخواهند با پليس رودررو شوند. اعضاى جامعه با اين اطلاعات در مى يابند كه اكنون همه با يكديگر پيوند دارند و علاوه بر اين، از خلال عمل توده اى و جمعى، وضعيت واقعى خود را در مى يابند. از اين طريق، آنچه را كه قبلاً درباره اش شك و ترديد داشتند به صورت امرى مسلم درميآيد و آنچه را كه نمى دانستند و نمى توانستند درباره اش پرسشى كنند به عنوان موضوعى براى بحث عمومى آشكار ميشود. به علاوه، همسايگان، چه با شركت در تظاهرات، چه با حاضر شدن بر بالكن ها در اقدامى شركت ميكنند كه بيانگر بيعدالتيهاى موجود است. بدين نحو، آنها دلايلى مييابند و نيز امكان و سرمشقى براى فعاليتهاى جمعى ممكن در آينده. سرچشمهء اين ادعا كه همسايه اى بگويد ما نمى دانستيم بسته ميشود و ديگر، او با اين گزينش روبرو ميگردد كه با اين آگاهى چه كند. اگر صحنهء مفقود الاثر و ناپديد كردنها بر آگاهى عمومى چنان تأثير نهاده است كه وجود آن را منكر ميشوند، صحنهء اسكراچه ها بر وجدان افراد چنان تأثير (مجددى) ميگذارد كه گوىى آن را به چشم خود ديده اند.
شايد هدف عمدهء اعلام شدهء اسكراچه كه «سازمان فرزندان» انجام ميدهند اين است كه محكوميت اجتماعى جنايات دورهء ديكتاتورى را گسترش ميدهد. بدين منظور اسكراچه مفهوم عدالت و اخلاق را به پرسش ميگيرد. عدالت عرصه اى از زندگى اجتماعى ست كه دولت اعمال خود را بر آن استوار و موجه ميسازد. در اين معنا، عدالت با دستگاه بوروكراتيكى تناسب دارد كه آن [يعنى همين دستگاه] را هدف خود قرار ميدهد. سيستم قانونى، كنگره (مجلس)، قانون، دادگاهها، پليس و زندانها بخش هاىى از ماشين اعمال عدالت [رسمى] بر جامعه هستند. با اين وصف، ما ميتوانيم عدالت را همچون فرآيندى از كشمكشها و توافق نظرها نيز تعبير كنيم كه به صورت دائمى در كل جامعه رخ ميدهد. از اين چشم انداز، عدالت دولتى تنها يك بخش از اين فرآيند است و حتى از آنجا كه عدالت دولتى يك نوع مؤثر نيرومند ميباشد، عدالت در انحصار او نيست. اسكراچه در فرآيند توليد اخلاق اجتماعى مداخله ميكند. اسكراچه از همسايگان ميخواهد كه نظر و عقيدهء خود را دربارهء يك مسألهء اخلاقى علنى كنند. لذا اسكراچه همسايگان را به مداخله در فرآيند توليد اخلاق جمعى ميكشاند. اگر نظر آنان براى كسى اهميت داشت آنوقت، آنها بخشى از فرآيند به شمار ميروند.
اسكراچه حضور شبكه هاى اجتماعى را در جامعه تضمين ميكند. در درون همسايه هاست كه داوريهاى اخلاقى به وجود ميآيد. داوريهاى اخلاقى كه جوهر فرآيند اجتماعى توليد اخلاق است، در هر كنش متقابل اجتماعى روزمره وجود دارد. در لطيفه گوىى ها، شوخيها، شايعات، حكايتها، نقل افسانه ها فرصتهاىى ست كه داوريهاى اخلاقى در آنها نقش ايفا ميكنند، بر سرشان بحث ميشود، تحميل ميشوند و عموميت مييابند. اسكراچه يك مسألهء اخلاقى را دربارهء سياست دولت در قبال حوادثى مهيب و فوق العاده كه در جامعه رخ داده به گفتگوهاى روزمرهء همسايگان ميكشاند.
اسكراچه با آوردن سياستهاى قضائى دولت به حوزهء امور روزمره، همسايگان را به عنوان طرفهاى اخلاقى و سياسى به پرسش ميگيرد. اسكراچه خطاب به همسايگان، آنها كه در تظاهرات، آكسيونها و نشستها شركت كرده اند و حتى آنان كه حوادث را از دريچهء خانه هاشان نظاره كرده اند پرسشهاىى را پيش ميكشد. اسكراچه با برپا كردنِ يك حادثه در خيابانهاى محله موضوعاتى را براى بحث به حوزهء فعاليت عمومى ميكشاند. بقالىِ سرِ كوچه، پياده رو، پارك سريعاً به عرصه اى براى بحث دربارهء سياست تبديل ميشوند يعنى به فضاهاىى كه سياستهاى مهم دولت، برخلاف معمول، به طور زنده و مستقيم مطرح ميشود و حوادث مهيب اردوگاههاى كار اجبارى و نابودسازى كه غالباً از دور و به طور غيرمستقيم به گوش ميرسيد، به وضوح و مستقيماً به ميان كشيده ميشود. بنا بر اين، اسكراچه حادثه اى ست كه در فضاى زندگىِ روزمرهء همسايگان روى ميدهد و موضوع سياست و عدالت را در گفتگوهاى آنان وارد ميكند. بدين معنا، اسكراچه صحنه اى از سياست را بازآفرينى ميكند و از همسايگان ميپرسد كه موضعگيرى اخلاقيشان نسبت به آن چيست.
اسكراچه با آوردنِ سياست به حوزهء مستقيم زندگىِ روزانه و همزمان راه را بر غفلت و بى اطلاعى بستن، همسايگان را مخاطب پرسشى اخلاقى قرار ميدهد. وقتى شما ميدانيد كه اعضاى ديگر جامعه تان كه با آنها به طور روزمره سروكار داريد ميدانند كه شما از چه چيزهاىى خبر داريد در وضعيتى قرار ميگيريد كه رفتار شما ـ هرچه باشد ـ بيانگر و نشاندهندهء عقيدهء شماست. هنگامى كه نتوان گفت: «من خبر نداشتم» يا «خشونت در جاى ديگرى رخ داده بود»، آنوقت، رفتار شما موضعِ اخلاقيتان را آشكار ميسازد و لذا همسايگان خود مقررات اخلاقيشان را تدوين ميكنند و خويش را همچون نقش افرينان اخلاقى و سياسى ميپرورند.
نتيجه گيرى
هرچند اسكراچه صرفاً به عنوان افشاگرى توده اى توصيف شده، اما خود نوعى خاص از بيان سياسى ست. «سازمان فرزندان» عمليات اسكراچه را در سالهاى ۱۹۹۰ آغاز كرد تا به جامعه نشان دهد كه جانيانِ دورهء ديكتاتورى نظامى بى آنكه مجازات شده باشند در بين مردم حضور دارند و زندگى ميكنند. به رغم اينكه امروز، به كارگرفتنِ شيوهء اسكراچه از سوى اشخاص يا از سوى جمعيت ها به مثابهء تظاهراتى عمومى تلقى ميشود و اصطلاحاً آن را «تعميم» اسكراچه مينامند، من اين شكل از فعاليت جمعى را در اقدامات و مبارزهء «سازمان فرزندان» تحليل كردم. اسكراچه ها يك اقدام جمعىِ ابتكاريست كه جامعه را ميسازد و در فرآيند اجتماعىِ ساختمان اخلاقىِ جامعه مؤثر است. اسكراچه كه كوى و برزن همسايگان را به عنوان يك فضاى سياسى درك ميكند به همسايگان همچون نقش آفرينان اخلاقى مينگرد. گسترش اسكراچه ها به عنوان اقدامى توده اى ميتواند به جنبه اى از بحران اجتماعى قرن بيست و يكم اشاره داشته باشد. اسكراچه به مثابهء نوعى اعتراض اجتماعى بر علل ژرف بحران معاصرِ آرژانتين انگشت ميگذارد و به نظر ميرسد كه تنش ميان مسؤوليت فردى و جمعى در مركز گفتگوىى همگانى قرار دارد كه ما چگونه جامعه اى ميخواهيم بسازيم.
- - - - - - - - - - - - - - - - -
* http://hemi.nyu.edu/cuaderno/politicalperformance2004/totalitarianism/WEBSITE/texts/the_escrache_is_an_intervention.htm
۱- رك. به: http://www.peykarandeesh.org/jonbesh/Lucia-Garcia-Hijos.html
۲- در اسپانياىى (آرژانتين) علامت اختصارى عبارتى ست به معنى سازمان [يا كانون] پسران و دختران در راه كسب هويت و تحقق عدالت و عليه فراموشى و سكوت. اضافه كنيم كه Hijos خود نيز واژه اى ست به معنى «فرزندان».
Works Cited:
Kaiser, Susana. ۲۰۰۲. "Escraches: demonstrations, communication and political memory in post-dictatorial Argentina." Media, Culture & Society ۲۴: ۴۹۹-۵۱۶.
Taylor, Diana. ۲۰۰۲. "'You are Here': The DNA of Performance." The Drama Review ۴۶, no. ۱: ۱۴۹-۱۶۹. Also in The Archive and the Repertoire, ۲۰۰۴.
Vezzetti, Hugo. ۱۹۹۸. "Activismos de la memoria: el 'escrache'", Punto de Vista ۶۲, ۱-۷.
de Certeau, Walking in the city (and the other article where he talks about the neighborhood
"La Identidad no se Impone… Abuelas de Plaza de Mayo…" [poster] Córdoba: HIJOS Archives.
H.I.J.O.S. ۲۰۰۲. "Texto a ser leido en el escrache a Luis Donocik alias "Polaco Chico"" available at http://www.escrache.org/discursodonocik.htm, last acceced April ۸th, ۲۰۰۳.
H.I.J.O.S. "Escrache: ۹ hipótesis para la discusión." In H.I.J.O.S. Magazine, year ۶, number ۱۰, autumn ۲۰۰۱, ۳۵-۳۷. Buenos Aires, Argentina.
* * * * * * * * *
۳- فونا تجربه اى نظير اسكراچه در شيلى
فونا، عدالت توده ها
بوريس شوپنِر*
از ۱۵ سال پيش همزمان با نمايشگاه بين المللى كتاب در فرانكفورت، يك نمايشگاه كتاب آلترناتيو نيز همراه با جلساتى در مراكز فرهنگى و سياسى آلترناتيو برگزار مى شود، هدف اين جلسات باز كردن فضائى براى معرفى نويسندگان چپ و ناشرين كوچكى ست كه ديدگاه انتقادى را موضوع كار خود قرار داده اند. امسال (۲۰۰۵) از هشتم اكتبر تا سوم نوامبر در مجموع ۱۶ جلسه برگزار شد كه در آن كتب مختلف اجتماعى، سياسى، تاريخى و كارگرى معرفى شدند. در آخرين جلسه بوريس شوپنر كتاب «پسا زمين لرزه» Nachbeben را معرفى كرد. در بخشى از اين كتاب وى از نوع خاصى از فعاليت سياسى در شيلى نام مى برد كه آن را در آرژانتين «اسكراچه» مينامند. اين متن مى تواند در كنار مصاحبه با لوسيا گارسيا، نشان دهندهء اين شيوهء مبارزاتى و عملكرد آن در جامعه باشد.
بر فراز چهارراهى در سانتياگو، آفتاب دسامبر عمود ميتابد. هوا گرم است. در محل قرار، به اندازهء يك وجب هم سايه نيست، مكانى نيست كه در آن بتوان از تابش آفتاب و نگاه عابران سواره در امان ماند. به تدريج افراد بيشترى به گروه كوچك مى پيوندند. وقتى اولين چهل، پنجاه نفر جمع شدند، از چهارراه گذشته، سوار دو اتوبوس ميشوند. فشار روانى بيشتر ميشود. پياده ميشوند. تا به حال پليس از هيچ چيز سر در نياورده است. در يك ميدان خاكى، بين شاهراه و منطقهء مسكونى، دو باره ميگويند، بايد صبر كرد. ولى بعداً، وقتى گروهى كه از عقب ميآمد رسيد، راه ميافتند، بالاخره راه مى افتند. شعارها را از كوله پشتيها در مى آورند، دسته هاى اعلاميه ها بين افراد گروه تقسيم ميشود، روى يك پارچه با رنگهاى قرمز و زرد نوشته شده: «انسان رؤياهايش را با دست خود تحقق مى بخشد، و از كسى اجازه نميگيرد». اين شعار «كميسيون فونا» است. «فونا» به مفهوم كيفرخواست عمومى ست. [عمومى در برابر شاكى خصوصى]. تظاهرات به حركت در ميآيد و با سر و صدا و نمايشها و ابزارهاى رنگارنگ، نظرها را در اين محله به خود جلب ميكند.
پس از اين بعد از ظهر دسامبر ۲۰۰۵ ديگر هيچ چيز مثل گذشته نخواهد بود. براى «ويكتور مولينا آستهته» ديگر هيچ چيز آن طور نخواهد بود كه تا به حال بود. زيرا بنا بر آنچه در صدها اعلاميه اى كه بين همسايگان پخش شده است، عضو سابق «بريگاد سبز» سازمان امنيت CNI متهم است كه تحت نام مستعار «خوان پابلو آگيلِرا» در آدم ربائى، شكنجه و قتل شركت داشته داشته است. پسر جوانى كه همسايهء روبروى جاسوس سابق است ميگويد، «من در اين باره هيچ نميدانستم». خانهء مولينا آستهته هدف تظاهرات است. ديوارهاى دور و بر پر از اطلاعيه مى شود. روى ديوار كوتاه زير نرده باغ خانه مينويسند «قاتل». بعد، حدود صد نفرى كه جمع شده اند، و بين آنان اهالى محله نيز ديده مى شوند، با صداى بلند «كيفر خواست» را با هم ميخوانند. انگار «كيفرخواست» دادستان را در نماز جماعت يك كليسا قرائت ميكنند. «ويكتور مولينا آستهته افشاء شد.» و قبل از آن كه به همان ميدان در حال ساختمان برگردند، با صداى دسته جمعى فرياد زدند «دستت رو شده است». چند نفر پليسى كه حالا ديگر به محل واقعه رسيده اند، درگير نميشوند.
در پاسخ به اين سؤال كه وقتى با يكى از شكنجه گران دوران ديكتاتورى روبرو مى شويد، چه احساسى داريد، نينا ساليناس ۴۵ ساله پاسخ ميدهد «در يك فونا انواع احساساتى را كه يك انسان مى تواند داشته باشد، حس ميكنى. در مورد من اين طورى است كه من نوعى احساس خوشحالى دارم. من بيش از هرچيزى به شكنجه شده ها فكر ميكنم، به اين كه چقدر ميبايستى زجر بكشند، انگار مى خواهم به كسى كشيده بزنم، انگار مى خواهم كسى را زير كتك بگيرم، كسى كه من دقيقاً ميدانم كه مردم را شكنجه كرده است. پس اين احساس عدالت، احساس خيلى ويژه اى است.»
آلوارو مارين ۴۲ ساله توضيح ميدهد كه «فونا آدرِنالين خالص است». بخصوص هيجان قبل از تظاهرات، وقتى آكسيون شكل گرفت، بعد از اولين شعارها، به تدريج از هيجان كاسته ميشود. آلوارو مى تواند درك كند كه چرا مردم اين نياز را حس مى كنند كه شكنجه گران سابق را زير كتك بگيرند، ولى خودش چنين شكلى از خشونت را در جريان عمليات (يا آكسيون) فونا قبول ندارد. «تلاش ميكنيم جلوى چنين اعمالى را بگيريم». اما اين امر به معنى آن نيست كه از نظر او فونا مسالمت آميز است. «به نظر من آكسيون ما به نوعى خشونت آميز است. زيرا وقتى در محل سكونت يا كارشان آفتابى مى شوى و مى گوئى كه تو شكنجه گر يا قاتلى، و خانواده طرف مطلع مى شود، ديگر زندگى شان خراب شده است.» در موارد زيادى همسايگان ادامه مى دهند، امضا جمع مى كنند، نانوا به آنان نان نمى فروشد، گهگاه اين افراد مى بينند كه افشا شده اند، و مجبورند كه از آن محل كوچ كنند. دو نفر پس از يك فونا خودكشى كردند.
وقتى پنجشنبه ۲۵ ماه مه ۲۰۰۶ در حالى كه در آن پائين، در خيابان تقريباً هزار نفر بر طبل مى كوبيدند و فرياد مى كشيدند و «كيفر خواست» را قرائت ميكردند، ناگهان يك گروه از فعالين در دفتر كار «ادوين ديمتر بيانچى » در وزارت كار ظاهر شد و او را متهم كرد كه: «تو اِل پرينسيپه هستى! تو ويكتور خارا را به قتل رساندى!». حالا نظامى سابق، كسى كه پس از كودتاى ۱۱ سپتامبر ۱۹۷۳ ويكتور خارا خوانندهء محبوب و چپ را شكنجه كرده به قتل رسانده بود و طى بيش از سى سال لازم نداشت اعمال خود را توجيه كند، مانند سوسك، روى ميزش به پشت افتاده و دست و پا ميزد. يك لحظه قسم ميخورد: «من كه كارى نكردم»، و در لحظهء بعد مى كوشيد بر اوضاع مسلط شود، به افرادى كه وارد دفترش شده بودند حمله كرد، پلاكاردى را كه عكس ويكتورخارا رويش بود پاره كرد. بعدها در جلسات بحث انترنتى اين گونه تفسير كردند: «قاتل خود را پشت مقتول پنهان ميكند». اينطور نيست كه هريك از عمليات فونا بتواند تا اين حد افكار عمومى را برانگيزد. روزنامه هاى سراسرى در اين باره به ندرت گزارشى ميدهند.
با اين حال شمار روزنامه نگاران خارجى كه خواستار تهيهء گزارش از كميسيون فونا و فعاليت هايش هستند بيشتر مى شود.
روزهاى پس از اين آكسيون، اعضاى سنديكاى ادارات دولتى دست به جمع آورى امضا مى زنند و نمى خواهند با «ال پرينسپيه» همكار باشند. از نظر آن ها استخدام او در ادارات دولتى غير قابل تحمل است. ديمتر اخراج مى شود و بعداً عليه كميسيون فونا شكايت ميكند. يكى از اعضاى كميسيون فونا بايد به جرم اين كه اين سازمان «غير قانونى» است به دادگاه پاسخ دهد.
آلوارو مى گويد: «ما عملى انجام نميدهيم كه نتوانيم پاسخگوى آن باشيم. كميسيون ميداند كه بازى نيست، ما مسئوليت بزرگى بر دوش ميكشيم. ما بايد صد در صد اطمينان حاصل كنيم كه آن چه در اعلاميه مى آيد، درست باشد. آگاهيم كه اگر يكبار اشتباه كنيم، براى هميشه باخته ايم. آن گاه هر چه در سال هاى گذشته حاصل كرده ايم از دست مى دهيم و جنبش حقوق بشر در شيلى يكى از اشكال مبارزاتى اش را از دست ميدهد.»
خوليو اليويا گارسيا، ۴۰ ساله، توضيح ميدهد كه هر كدام از آكسيون هاى فونا با يك تحقيق دقيق آغاز ميشود. اطلاعات لازم از محاكمات، از آرشيو «ويكارياى همبستگى » و از شهادت جان به در بردگان به دست مى آيد. در مورد ديمتر بيانچى، «ال پرينسيپه»، اعضاى كميسيون فونا همراه با جان به در بردگان «استاديوم شيلى» جلوى در خروجى وزارت كار در مركز سانتياگو انتظار كشيدند تا «ال پرينسيپه» را شناسائى كنند. وقتى او بى خبر عازم خانه شد، ما بالاخره مدرك مان را بدست آورديم.» مرحلهء طولانى تحقيقات تقريباً جنائى به پايان خود رسيد. اكنون آماده سازى عملى فونا مى توانست آغاز شود.
دليل اصلى تأسيس كميسيون فونا از جمله به خاطر تجربيات حاصل از دستگاه قضائى شيلى و سياست حزب «كونسنتراسيون» بعد از دستگير شدن ديكتاتور سابق [پينوشه] در سال ۱۹۹۸ در لندن بود. پينوشه توانست از انگلستان برود چون اطمينان دادند كه او بايد در دادگاه هاى شيلى به اتهام جنايت عليه بشريت جوابگو باشد. چنين اتفاقى نيفتاد.
خوليو اطمينان دارد كه «اگر دادگاه آن گونه عمل مى كرد كه در يك جامعهء دمكراتيك بايد عمل كند، ديگر فونائى به وجود نمى آمد. اگر عدالت نباشد، فونا هست.» اين درك عمومى همهء فعالين است و فرياد مشترك شان در تظاهرات. اشكال عملى اى كه از آرژانتين الهام گرفته شده، با نيازها و واقعيات شيلى تطبيق داده شد. و بدين ترتيب كميسيون نه تنها آكسيونهائى سازمان مى دهد كه مجرمين ناشناس را در مقابل افكار عمومى افشا كند، بلكه كسانى مانند مانوئل و لوئيزا ورگارا تولِدو را نيز مورد حمايت خود قرار مى دهد كه دو فرزندشان در سال ۱۹۸۵ در محلهء «ويلا فرانسيا» اعدام شده اند. قاتلين اين دو نفر، چهار پليس بودند كه دادگاهى شدند. در يك تظاهرات، آنها، بقيهء بستگان، دوستان خانواده، و حاميانشان خواهان حبس ابد براى مجرمين شدند. خوليو مى افزايد: «اين شكل از فونا هم بجاست، تا دادگاه ها وادار شوند احكامى صادر كنند كه با شدت جرم جور در بيايد.»
اين احساس كه قوهء قضائيه بورژوائى شيلى هرگز عدالت را به اجرا در نميآورد، براى نينا هم عامل مهمى بود كه به فعاليت در كميسيون بپردازد. «عدالت فونا شكل نو و خلاقى از عدالت است كه اساس آن بر احساس مردم بنا شده. در يك آكسيون فونا ميتوانيم برقصيم، نقاشى كنيم، و هر كار ديگرى كه دلمان مى خواهد…» براى نينا شركت افراد زياد ۱۴ تا ۱۶ ساله براى مثال در آكسيون رسوا كردن «ريكاردو كلارو » فوق العاده بود. «براى ما آشكار شد كه عمل ما در بالابردن آگاهى توده ها نقش داشته و دارد.»
براى آلوارو مهم اين است كه فونا يكى از اشكال عمل مستقيم در خيابان است كه موضوع آن بررسى گذشتهء افراد، زير پا گذاشته شدن حقوق بشر است و عدالت را به شيوهء ديگرى به ميان ميكشاند. به نحوى كه در ارتباط مستقيم با درد و رنج نيست. «برخورد با درد كار سختى ست. طبيعى است كه اعضاى خانواده ها حق دارند در جستجوى بقاياى ناپديد شدگان باشند. اما فونا به عنوان شكل جديدى از عمل پوياتر و فعالتر است. فونا شاد است. در فونا آدم مى تواند براى عدالت مبارزه كند، اما با شادى و سرور. با شادى و سرور بسيارى كه مى توان آن را نشان داد.» اين شادى از جدى بودن مطالبه ميكاهد.
«نه فراموش مى كنيم، نه ميبخشيم». اين موضوع كه هر يك از اعضاى كميسيون فونا به شكلى هدفمند و دائم تحت نظر مأمورين امنيتى قرار دارند و از آن ها فيلمبردارى ميشود، نشان مى دهد كه طرف مقابل هم فعاليت آنان را جدى مى گيرد.
* * * * * * * * *
۴- انتقاد يكى از رفقا به اسكراچه و محتوا و ابعاد و نتايج آن؛
اين انتقاد را مى توان در چند محور زير خلاصه كرد:
الف) اسكراچه به اصطلاح اجراى عدالت را از همان رژيم و دستگاهى مى خواهد كه برپايهء همين سركوب ها بر سرِ كار است. اين امر يعنى اجراى «عدالت» بر خلاف مصالح طبقاتى رژيم حاكم است. دامن زدن به اين توهم بين مردم كه از اين رژيم مى توان خواستار اجراى عدالت شد، درست در خدمت رفرميسم و بقاى رژيم است.
ب) «اجراى عدالت» را به قربانيان سپردن همانا بازگشت به دورهء قصاص فردى ست. بشر در سير تمدن خود قرن ها را بايد پشت سر مى گذاشت تا قضاوت و اجراى عدالت را به دستگاه قضائى، يعنى يك نهاد صالح و متخصص بسپارد. اسكراچه بازگشت به عصر ماقبل تمدن است. مبارزه با رژيم هاى ضد انقلابى و ارتجاعى به معنى بازگشت به صفر و شروع كردن همه چيز از نو نيست. بايد انقلاب كرد و دستگاه قضائى صالح را بر سرِ كار آورد.
پ) در اسكراچه از وضعيتى كه افراد بى گناه خانوادهء جانيان بدان دچار مى شوند سخنى به ميان نمى آيد. از وحشت و آشفتگى روانى كه از جمله به كودكان آنها دست مى دهد حرفى زده نمى شود. نتيجهء اسكراچه فتنه اى ست كه هركسى در آن مى تواند به بهانه اى آبروى ديگرى را بريزد و هيچ نوع حمايتى هم براى افراد وجود نداشته باشد. يك لحظه، به طور معكوس، تصور كنيد كه مخالفين ما بتوانند آزادانه هرچه دلشان مى خواهد بر تراكت و پلاكاد بنويسند و بر در خانهء ما علامت بزنند و رنگ بپاشند. اين چيزى ست مثل برنامهء هويت تلويزيون جمهورى اسلامى كه قتل هاى زنجيره اى را در پى داشت. با اين تفاوت كه اسكراچه خود را قدرت توده اى مى نامد و برنامهء هويت را رژيم برنامه ريزى مى كرد.
ت) اسكراچه برانگيختن روحيهء انتقام فردى ست و هيچ ربطى به مبارزهء طبقاتى ندارد. در مبارزهء طبقاتى، هدف واژگونى مناسبات طبقاتى ظالمانه است نه نفى فيزيكى افرادى كه در اردوى دشمن قرار دارند و مجازات شخصى آنان.
- توضيح بيشترى دربارۀ انتقاد از اسكراچه نوشتۀ حبيب
پس از بحث چند ماه پيش حول مسألهء اسكراچه، يا به قول رفيقمان بهرام: پرده درى، من به شدت عليه اين نوع مبارزه عكس العمل نشان دادم كه دوستانى برخورد مرا مورد انتقاد قرار دادند. مسأله در گفتگوهاى جمعى ادامه پيدا نكرد، از جمله و به خصوص كمكارى من در برخورد به آن. اما از آنجا كه مبارزه تعويق بردار نيست، رفيق قصد دارد كه از نوع مبارزه در نشستى عمومى در آينده دفاع كند. (گويا مطالبى در دفاع از اين تم هم به صورت جنبى در سايت ما منعكس شده است، بدون اينكه ما موضع روشنى نسبت به اين شيوهء مبارزه اتخاذ كرده باشيم. ارائهء اين جنبه هاى مبارزه تا آنجا كه جنبهء گزارشى داشته باشد البته كاملاً موجه است، اما تئوريزه كردن آن با نقل قولى از رفيق لنين و ارائهء عمومى آن به مثابهء شيوه اى قابل تأييد از مبارزه ... (به خصوص از طريق مطرح كردن موارد مبارزه در ايران) بحث ديگرى ست).
قصد من در اينجا رد كردن اين شيوهء مبارزه كه ظاهراً در شرايط خاصى از مبارزه در آرژانتين، در چرخش قرن ظهور كرده است نبوده، بلكه مىخواستم به رفقا زمينهء تئوريك و ايدئولوژيك اين نوع آكسيون ها را يادآورى كنم كه حد اقل به درستى بدانند از چه چيز دفاع مى كنند.
اين شيوهء مبارزه از آسمان نازل نشده است و به دوران ديكتاتورى آرژانتين (۱۹۷۶ تا ۸۳) باز مىگردد كه در مقابل بىتفاوتى و بىعملى دادگاهها و نهادهاى قضائى در محكوم كردن دستاندركاران و جانيان زمان ديكتاتورى، فرزندان ناپديدشدگان (HIJOS) در واقع خود را جانشين يك دستگاه قضائى مركزى كرده، با اعتراض و تجمع و افشاگرى چهرهء فريبكار جانى را انگشتنما مىكنند. اين بىآبرو كردن خود را به مثابهء (Act of Public Shaming) تعريف مىكند و از عملكردهاى «به نوعى چريكى» (تايلر ۲۰۰۲).
به وضوح اين شكل از مبارزه، مثلاً با مبارزهء انواع و اقسام جريانات حقوق بشرى كه به دنبال مسؤولين درجهء اول جنايات عليه بشريت هستند و خواهان دادگاهى شدن آنهايند فرق دارد. آن جريانات از خشونت پرهيز مىكنند و به دنبال «عدالتى نهادينه شده هستند و نه انتقام فردى». (همان)
خوب، در همين چند خط به خوبى مىبينيم كه يك خط اختلاف بين يك فعاليت متمركز سياسى، مسألهء حمايت دستگاه قضائى [دولتى] از جانيان را موضوعى مىداند كه بايد عليه قدرت حاكم، به عنوان يكى از مواردى كه ماهيت طبقاتى و سياسى رژيم را نشان مىدهد استفاده كرد. يعنى نشان داد كه معاف كردنِ جانيان سياسى يا فراموش كردن سركوبها و شكنجه ها... خود نشانگر ماهيت يگانهء دولت حاكم با اين قاتلين است.
سياست و روش ديگر اين است كه نه باقدرت سياسى بلكه با شخص معينى وارد درگيرى مىشود. هدف اين مبارزه بى آبرو كردن فرد مشخصىست. اين عملياتىست چريكى، بدين مفهوم كه از نهادهاى عموماً تعريف شدهء وساطت (يا ميانجى) در يك جامعه معين عبور نمىكند، يك حالت فردى را به عموم يا كل نظام ارتقاء نمىدهد و حداكثر به انتقام كشى فردى مىانجامد. به معلول حمله مىكند نه به علت. درك نمىكند كه در سيستمى كه جنايت، سركوب، مفقودالاثر كردن افراد، شكنجه، ترور رايج است، كسانى كه توسط رژيم سياسى اجير مىشوند و اين جنايات را انجام مىدهند، مهره هاىى بيش نيستند كه بايد در دادگاههاى توده اى به نحوى عادلانه محاكمه شوند. يعنى مسأله در چند درجه اهميت دارد: ماهيت رژيم گذشته، جايگاه سركوب و ترور... در آن رژيم، نشان دادن ضرورت اين سركوب براى تداوم رژيم، مبارزه با رژيم به خاطر ماهيت اقتصادى و اجتماعى آن و در اين چارچوب، مبارزه با سركوب امروزين آن و همچنين با فراموشكارى او نسبت به گذشته اى نه چندان دور.
همهء اينها محتواى سياسى افشاگرى مبارزهء كنونى هستند، نه بهانه براى تصفيه حساب هاى گذشته. مگر آنكه ما نسبت به ماهيت سياسى امروز رژيم ديگر حرفى نداشته باشيم! و فقط برايمان مبارزه با فراموشكارى قضائى اين رژيم مطرح باشد! آيا اين جرياناتى كه چنين مبارزه اى را به پيش مىبرند تضاد عميقاً سياسى ـ اقتصادى خود را با اين رژيم فراموش كرده اند؟ يا اين تضاد در شكلى از آشتى آبكى دموكراتيك حل شده است و تنها ايرادى كه به رژيم مىماند اين است كه حال كه شما اينها را محاكمه نمىكنيد، ما خود انجام مىدهيم!
آيا اين تقليل مبارزهء سياسى ـ طبقاتى به يك وجه «حقوقى» آن نيست؟ و آنهم در همين سطح حقوقى، پاسخى به مسأله اى كه دقيقاً نياز به وسيع ترين دموكراتيسم توده اى دارد؟
وارد جزئيات نشوم، فكر مىكنم كه دو طرف بحث مجموعاً روشن است. بماند كه اين شكل از مبارزه خود انواع مختلفى دارد و مثلاً بنا بر اينكه هدف آن در چه سطحى از اهميت سياسى بوده است تغيير ماهيت مىدهد. مثلاً جريان اسكراچه ويولا در Youtube را مىتوان به صورت مستقيم ديد. در اينجا عليرغم آنكه ظاهراً رنگ قرمز به طبقهء ششم يا هفتم يك آپارتمان پرت مىكنند، ولى در واقع، ما با يك تظاهرات سياسى عليه رژيم گذشته روبرو هستيم. اين ديگر ربطى به اسكراچه ندارد! تظاهراتى ست كلاسيك كه به مردم مىگويد رژيم گذشته فقط در كمين نشسته است.
اما بين اين عمليات كه با اسكراچه كردن يك كارمند امنيتى يا ارتشى دست سوم و چهارم كه ممكن است مقصر هم باشد (اما تقصير او را فقط يك دادگاه دوطرفهء عادلانه مىتواند ثابت كند) و بىآبرو كردن او و خانواده اش يك دنيا فاصله است. اين بيشتر شبيه انگشتنما كردن جذاميان يا جادوگران قرون وسطى ست يا سرتراشيدن زنان فرانسوى كه در جريان اشغال فرانسه با آلمان ها رفت و آمد داشتند!
اما نكته اى مهمتر:
از زمانى كه ما شاهد رشد جنبش هاى آلترموندياليست هستيم، جريانهاى سياسى، پس از فروپاشى نيروهاى شكل گرفتهء چپ، دست به انواع ديگر مبارزه مىزنند كه در كشورهاى گوناگون عملكرد دارد. جاى ديگر بايد به اين نوع جنبش ها و محتواى آنها پرداخت. آنچه اهميت دارد اين است كه بدانيم مبارزهء طبقاتى در هر شرايطى اشكالى از مبارزه را تدوين مىكند كه با كاركرد تضاد كار و سرمايه ارتباطى تنگاتنگ دارد. اين جنبش ها از جمله آنچه در سياتل، جنوا، گوتنبرگ، پورتوآلگره ديديم جريان يافتند و خواهند يافت و مبتكر انواع ديگرى از مبارزه خواهند بود. يكى از اين جنبش ها كه خود را «جنبش عمل مستقيم» تعريف مىكند، به لحاظ نوع عمل، به جريان اسكراچه كاملاً شبيه است. مجموعاً ما نقد كوتاهى راجع به اين مبارزه ارائه كرده بوديم، اما اين نقد بيشتر از نقطه نظر درك چپ سنتى به اين نوع مبارزات بوده است. چارچوب اصلى اين نقد بى ارتباط بودنِ اين جنبش ها - حد اقل به نحوى مستقيم - با مبارزات طبقاتى در سطح ملى و محلى ست. و همين طور خالى بودن جاى انترناسيوناليسم پرولترى در اين جنبش ها و مبارزهء كم رمق آنها با استثمار مضاعف نوليبراليستى. اما اين نقد قديمى با مطالعاتى بيشتر كاملاً مىتواند دچار تغيير گردد و به همين خاطر بايد بحث حول محدوديتهاى اين جنبش هاى الترموندياليستى و ضرورت و امكانات آنها را كاملاً باز ارزيابى نمود. آنچه فعلاً به نظر مسلم مىرسد اين است كه اين جنبش ها در عين حال كه مقاومت و مبارزه (طبقهء كارگر؟ مردم؟ شهروندان؟ انسانيت؟)... را نشان مىدهند، در عين حال، پا را فراتر از سرمايه دارى نمىگذارند و عمدتاً در تلاش مبارزه با زياده روى هاى سرمايه دارى هستند (نئو، اولترا... سرمايه دارى)، ولى به هرحال، نبايد مسأله را حل شده دانست و بايد آن را در ارتباط با افت و خيز خود تضاد كار و سرمايه بررسى كرد.
در متنى كه تحت عنوان «اسكراچه، نُه ۹ فرضيه براى يك بحث» Situations Escraches: ۹ hypothèses pour la discussion [ياد سيتواسيونيستها بخير!] به عنوان زمينهء بحث در نشريهء «موقعيت» (Situation) شماره يك آمده به وضوح مىبينيم كه اين جريان خود را در همين راستاى مبارزات ضد نئوليبراليستى (كه ما به نحوى گوياتر به آن خواهيم گفت «دموكراتيسم انقلابى») مىداند. مضمون هاىى كه در اين مقاله آمده خيلى به مضامينى از اين نوع كه «جنبش عمل مستقيم» مطرح مىكند نزديك است:
اسكراچه نوعى از مبارزه است كه از اشكال سنتى مبارزه فراتر مىرود. پراتيك نوينىست كه به سياست و مبارزهجوىى مفهوم جديدى مىبخشد.
اسكراچه خود را با جنبش زاپاتيستى (مكزيك) و دهقانان بدون زمين (برزيل) مقايسه مىكند كه «ذهنيت انقلابى نوينى» را پايه مىگذارند.
اسكراچه [پيرو بسيارى از نظريه هاى جنبش عمل مستقيم] نمىخواهد در انتظار يك تئورى تضمين كنندهء يك آيندهء تابناك، دست روى دست بگذارد و مغموم بنشيند، بلكه در خود اين پراتيك، دلايل خود را جستجو مىكند. اسكراچه معتقد به «زمانى ديگر» است، «زمانى» كه با زمان سرمايه دارى تفاوت دارد [بحثهاى مربوط به Temporalité différente در اين ادبيات فراوان است]. براى سرمايه دارى گذشته گذشته است و آينده اينقدر دور كه بايد به انتظار يك معجزه نشست تا اين آينده ظهور كند. اما در اسكراچه اين مفهوم زمان سرمايهدارى به هم مىريزد. چون «حال» كسى بوده است كه كشته شده، و «گذشته» از محكوم كردن جانيان دست شسته. پس، آنها گذشته را بااسكراچه زنده مىكنند و فراموشى را امروز زير سؤال مىبرند. اسكراچه امروز مىجهد و در لحظه حيات مىيابد.
اسكراچه به ضرورت عدالت پاسخ مىگويد و به هيچ برنامه يا اجماعى نيز نياز ندارد.
اسكراچه حقيقتى ست مستقل از پيچيدگى شرايط، توازن قوا، الزامات دولتى،... اسكراچه مبارزه جويانه ترين راه حل ها ست كه ربطى به دولت و قدرت ندارد. اسكراچه معنى جديدى از تعهد است.
اسكراچه درك ديگرى از عدالت است كه در مقابل عدالت صورى قرار دارد و بنيانگذار عملكرد ديگرى از دموكراسى و مفهوم ديگرى از آن است. عدالت اسكراچه نه بر نهادى كه تجسم آن است، بلكه بر عملى كه بيانگر آن است اتكا دارد.
از آنهم مهمتر، اين جستجوى عدالت كه مثلاً در نهادهاى سنتى به زندان و كيفر ختم مىشود، در اسكراچه به مفهوم حقوقى كيفر پايان نمىيابد. قوانينى كه در اسكراچه بيان مىشود بالاتر از حقوق است [اين درك در نوشتهء رفيق ب آمده است. با پرسش چند بار اعدام....؟]
اسكراچه به طور مشخص مفهوم جديدى از عدالت را تدوين مىكند كه بر توان و ظرفيت افراد در توليد حقيقت استوار است... از اين راه است كه در عرصهء مبارزه، به عنوان خصلت يك سوژهء توده اى و مستقل ظاهر مىشود.
اسكراچه شرايط جديدى ست كه مىتواند به پراتيكى بديل منجر شود. به بيان ديگر، عناصرى در خود دارد كه مىتواند سازندهء جامعهء ديگرى باشد. اين علائم بروز مىكنند، شعارهاى ما هرچه باشد حتى ممكن است شعارهاى مخالف عملكردمان باشد (مثلاً خيلى پيش مىآيد كه ما خواهان اجراى عدالت از دولت مىشويم، در عين حال كه با اسكراچه نافى اين عدالت هستيم) و اين همه يك چيز اساسى را نشان مىدهد.
«سوژهء سياست «موقعيتى» situation است كه در آن قرار گرفته ايم، فعاليت جمعى كه در آن گرد آمده ايم و به آن متعهد هستيم و نه به افرادى در عزلت و در تصورى كه از خودمان داريم».
اين تز [يا فرضيه؟] پنجم بود. دورتر نمىروم. فكر مىكنم روشن است.
امروز در كشاكش نبرد كار و سرمايه، هر لحظه، مبارزاتى ظهور مىكنند. اشكال جديدى كه محصول نوسانات كشمكش كار و سرمايه در سطح بين المللى هستند. رفقاىى از ما كه در جريان مبارزهء عملى فعال هستند تحت تأثير اين مبارزات قرار مىگيرند و به آنها متمايل مىشوند. عجيب نيست كه رفيق بهرام حامل بحث اسكراچه باشد كه شايد چريكىترين و فردىترين نوع مبارزه است از دورنماى يك نگاه سنتى چپ به مبارزهء طبقاتى.
اين نوع مبارزه كه امروز محتواى «دموكراتيسم راديكال» را مىسازد، وامدار تمام پروسهء مبارزاتى اىست كه از سالهاى ۶۰ به اين طرف، بر متن تجزيهء طبقهء كارگر و بازسازى سرمايهدارى در جريانات ناقد چپ راديكال وجود داشته است. رفيق بهرام شايد خود نمىداند تا چه حد به نقد چپ راديكال، به سيتواسيونيستها، به اجتماعيونـبربريون، به گى دوبور و ... و طرفداران آنها بدهكار است. اما مهم نيست، مگر نه آنكه همهء ما به نوعى بازيچهء مبارزهء طبقاتى هستيم كه بىنهايت از ما فراترند؟
* * * * * * * * *
۵- پاسخى از مطرح كنندهء اين تجربه به انتقاد حبيب؛
پرده درى
تا روزى كه جامعهء بدون طبقه بر جهان حاكم نشود، جنگ بر آن حاكم است. جنگى با تمام قوانين آن. در اين جنگ، در يك سو قدرت قرار دارد، و در سوى ديگر ضد قدرت. قدرت، استيلاى طبقهء حاكم را بر جامعه ممكن مى سازد. و در اين جنگ نابرابر انواع سلاحهاى ممكن را به كار ميبرد: قانون و قاضى، مذهب و مطبوعات، هنر و ورزش، پليس و ارتش، زندان و شكنجه، اعدام و قتل عام ... در چنين جنگى حتى درخواست رعايت قواعد جنگى از توده هاى عاصى و شورشى نيز خود يكى از سلاحهاى قدرتمندان است، چنانكه انحصار استفاده از خشونت در دست قدرت. دولتها و روشنفكرانشان همواره توده ها را به «جنگ منظم و كلاسيك» فراميخوانند. آنان به خوبى آگاهند كه توده ها به علت نابرابرى در داشتن امكانات و تسليحات، در چنين جنگى هرگز نمى توانند كارى از پيش ببرند.
توده هاى محروم جامعه، كارگران و زحمتكشان در اين جنگ شيوه هاىى را بر ميگزينند كه مقابله با آن براى قدرت تا حد امكان دشوار گردد. در چنين شرايطى توده هاى مردم «جنگ نامنظم» را بر ميگزينند. آنان مى كوشند به ضعيفترين حلقهء زنجيرى كه طبقات حاكم بر گردهء زحمتكشان افكنده اند ضربه بزنند: نافرمانى مدنى، مقاومت در برابر پوشش و لباس اجبارى، يادآورى روزهاى تاريخى (مانند شانزده آذر در ايران)، برگزارى مراسم يادمان رفقاى كشته شده، كم كارى، اعتصاب، چوب لاى چرخ توليد گذاشتن، قطع شريانهاى توليدى، داغان كردن ماشين آلات، سابوتاژ، راه بندان جاده ها، قيام و شورش، ترور سرخ، عمليات انتحارى و... هر يك به نوبهء خود به كار برده ميشوند.
قدرتهاى حاكمه نيز روشهاى نوينى مييابند: مفقودالاثر سازى، پرتاب زندانيان به دريا و جلوى كوسه ها، تجاوز دسته جمعى به زندانيان، استفاده از زندانيان براى توليد كودك و بعد قتل مادران (در مكزيك)، قتل عام زندانيان و اسرا و... و به عنوان يكى از سلاح هاى مهم: معافيت از مجازات.
معافيت از مجازات از مخفى بودن هويت پليس و شكنجه گر آغاز ميشود و به قوانينى خاتمه مييابد كه افشاى نام جنايتكاران را ممنوع اعلام مى كنند. (در آمريكا تنها پنجاه سال پس از كودتاى سيا عليه مصدق بخش كوچكى از اسناد آن علنى ميشود، در شيلى قانونى وجود دارد كه تا پنجاه سال آينده افشاى نام جنايتكاران را ممنوع مى كند.)
توده هاى مردم نيز در مقابله با قدرت شيوه هاى نوينى را تجربه ميكنند: شاكيان خصوصى، اعتراضات گروهى، تظاهرات خيابانى، و به عنوان يكى از اين شيوه ها، مقابله با معافيت از مجازات و «پرده درى» از چهرهء جنايتكاران. اين عمل كه به عنوان مبارزهء مشخص و عملى انقلابيون سابقهء تاريخى دارد، تغيير شكل ميدهد و به عملى توده اى بدل ميگردد. اگر در گذشته «پرده درى» فقط وظيفهء سوسيال دمكراتها بر شمرده ميشد («خصوصاً و بالاخره تبليغ بر ضد هر نمايندهء برجسته و قره نوكر استبداد را كه در تماس مستقيم با كارگران قرار ميگيرد و بردگى سياسى طبقهء كارگر را آشكارا بوى نشان ميدهد» - لنين، وظايف سوسيال دمكراتهاى روس، ص ۶۵ منتخب آثار فارسى)، امروزه ديگر از حوزهء حزبى پاى را فراتر نهاده و به يك جنبش توده اى بدل گشته است. (مادران ميدان مه در آرژانتين، مادران شنبه ها در تركيه، تشكلات فرزندان در آرژانتين، كميسيون فونا در شيلى و...).
طبيعى ست كه اين عمل توده اى پايان نظام طبقاتى نيست. طبيعى ست كه اهميت شاكى خصوصى به كاستن فشار عليه زندانيان و يا آزادى آنان خلاصه نميشود، كه آن هم دليلى ست به اندازهء كافى موجه، بلكه نشان دهندهء اين امر است كه اين جنايتكاران عوامل يك رژيم سياسى و طبقاتى اند.
تفاوت عمدهء «پرده درى» (به قول آرژانتينيها «اسكراچه» و به قول شيليائيها «فونا») در كار جمعى و مسئولانهء فعالان آن است. «پرده درى» عملى ست عليه معافيت از مجازات، معافيتى كه در رژيمهاى پساديكتاتورى برآمده از آن (در آلمان فدرال، شيلى، آرژانتين و ... شاهديم كه حتى قضات و قانونگذاران دوران «دمكراسى» همان قضات و قانونگذاران دوران «ديكتاتورى» هستند.(۱) در هيچ يك از اين موارد قانونگذاران بيطرف نبوده اند.) به شيوه اى مطمئن عملكرد داشته و دارند. البته «پرده درى» تنها به آمريكاى جنوبى محدود نميشود، حتى در آمريكا نيز براى مثال شاهد نمونهء «پرده درى» عليه الياكازان و در افشاى همكارى وى با پليس مك كارتيسم عليه هنرمندان معترض آن دوران هستيم. بنا بر اطلاع نگارنده، تا به حال در آرژانتين و يا شيلى نمونه اى وجود نداشته كه بدون تحقيقات كافى عليه كسى «پرده درى» شود.
«پرده درى» سلاح محرومين از حق قانونى مجازات است؛ سلاح داغديدگانى كه كل هيئت حاكمه از شكنجه گران و قاتلان فرزندان و يا والدين شان حمايت مى كند. «پرده درى»، پرده دريدن از سيستمى ست كه براى حفظ خود از هر ابزارى سود ميجويد. در مقابل چنين سيستمى، و در چنين جنگ نابرابرى، از هيچ شكلى از مبارزه نمى توان چشم پوشيد. اشكال گوناگون مبارزاتى جاى يكديگر را نميگيرند، بلكه مكمل يكديگراند، هر كدام از اين اشكال در زمان مناسب كاركرد خود را دارند. هنر، تركيب اشكال مختلف مبارزاتى است و نه انتخاب «فقط» يكى از اين اشكال به عنوان پاسخ ابدى و «تنها شكل ممكنِ مبارزاتى». اگر غير از اين باشد، به اين نتيجه ختم خواهد شد كه بگويند: «فقط يكى از اشكال مبارزاتى، شكل واقعى، درست و الهى» مبارزه است و بقيهء اشكال محكوم و مردود به حساب بيايند. مبارزه در راه كسب عدالت يكى از اين مبارزات است. مبارزه براى عدالت در كلى گوئى و وعدهء سر خرمن عملى نميشود. اگر چه در مقابل دولت ها و نمايندگان مستقيم آنان، چه پشت ميز نشينان باشند و چه كسانى كه مستقيماً در شكنجهء افراد سهيم بوده اند، هرگز و هرگز نمى توان عدالت را اجرا نمود. ممكن است اين امر در مورد افرادى كه در درجات كمتر و محدودى شريك جرم بودند، حتى با رها كردن آنان در يك جامعه، درس آموزى كرد، اما چگونه مى توان در مورد جنايتكارانى مانند لاجوردى يا حاجى داوود عدالت اجرا كرد؟ حتى اگر اعتقاد به اعدام آنان داشته باشيد، مگر چند بار مى توان آنان را اعدام كرد تا سزاى اعمالشان را ببينند؟، با اين حال اجراى عدالت براى حفظ سلامت جامعه نياز مبرم است. نمونهء آلمان تنها شاهد اين امر نيست.
سؤال مهم ديگر اين است كه آيا بايد حق عدالت خواهى و اجراى عدالت به ارگان خاصى سپرده شود؟ مبارزه براى عدالت در خيابان آبديده ميشود، و سرنوشتش نيز در خيابان رقم ميخورد. محدودهء عمل اين كار بسيار وسيع است و جنبه هاى مختلفى را همزمان به پيش مى برد. «ادارى كردن» آن، خالى كردن محتواى توده اى آن است و سپردنش به دست «متخصصينى» كه نهايتاً برايشان «همهء حيوانات [در برابر قانون] برابرند، اما بعضى برابرترند» (قلعهء حيوانات، جورج ارُول، ترجمهء امير امير شاهى، ص ۱۵۲).
- - - - - - - - - - - -
(۱) - براى روشن شدن چنين وضعيتى كافى ست فقط نمونهء آلمان را در نظر بگيريم: يورگ زيركه Jörg Zircke رئيس ادارهء جنائى فدرال در ۸ اوت ۲۰۰۷ در ويسبادن اذعان كرد: «تا اواخر سال هاى ۱۹۵۰ اغلب افراد پليس دورهء نازى مجدداً در ادارهء پليس مشغول به كار شدند. اعضاى سابق حزب «ناسيونال سوسياليست» و حتى اعضاى سابق اس اس مى توانستند بدون هيچ مانعى از جمله در ادارهء جنائى فدرال شغلشان را حفظ كرده، ترقى كنند. پس از جنگ، در اول ژانويهء ۱۹۴۶، ۴۸ كارمند پليس جنائى رايش هستهء اصلى پليس جنائى منطقهء تحت كنترل بريتانيا را تشكيل دادند كه كارمندان آن به نوبهء خود در ۸ مارس ۱۹۵۱ به خدمت «بوندس كريمينال امت»، ادارهء جنائى فدرال در آمدند. بنا بر اطلاعات فعلى در اواخر سال هاى ۱۹۵۰ تقريباً تمام كارمندان عالى رتبهء ادارهء جنائى فدرال را ناسيونال سوسياليست هاى سابق (رهبران اس اس) تشكيل مى دادند: از ۴۷ كارمند عالى رتبه، ۳۳ نفرشان از رهبران اس اس بودند... (قانون معافيت از مجازات در سال هاى ۱۹۵۰ زمينهء استخدام مجدد تعداد زيادى از كارمندان را فراهم مى كرد، از جمله ده ها هزار پليس با سابقهء ناسيونال سوسياليستى. دست آخر براى آن كه به آنان درجه تعلق بگيرد، لزوم ارائهء مدرك براى اثبات خدمت در دورهء ۱۹۳۳ تا ۱۹۴۵ حذف شد و درجات اس اس را ديگر در پرونده ها ثبت نكردند.)»
در آلمان غربى قبل از سال ۱۹۴۵ تعداد ۸۵ در صد قضات عضو حزب ناسيونال سوسياليست آلمان بودند، بعد از جنگ در سال ۱۹۴۷، هشتاد درصد قضات اعضاى سابق حزى ناسيونال سوسياليست آلمان بودند. و هشتاد در صد قضات دادگاه عالى فدرال سابقهء خدمت به نازى ها را داشتند.
و از ۳۸ ژنرال ارتش تازه تأسيس آلمان غربى، ۳۱ نفرشان عضو فرماندهى مركزى ارتش هيتلر بودند.
خوب است به ياد آوريم كه فقط در روز دوم اوت ۱۹۴۴ در يك عمليات بى سابقه، با اعدام ۲۸۰۰ نفر روما و سينتى، «اردوگاه كولى ها» در آشويتس برچيده شد. تا به امروز حتى يك نفر به خاطر اين جنايت حساب پس نداده است.
براى اطلاع بيشتر در زمينهء نابود سازى خلق هاى سينتى و روما در آلمان و بى مجازات ماندن عاملان آن، نگاه كنيد از جمله به اطلاعيهء ۲ اوت ۲۰۰۸، انجمن روما، فرانكفورت. در اين اطلاعيه انجمن روما از افا يوستين و روبرت ريتر نام مى برد كه مسؤل كشتار ۲۰هزار سينتى و روما بودند و پس از پايان جنگ جهانى دوم نه تنها مجازات نشدند، بلكه در ادارهء اجتماعى و بهداشت فرانكفورت كار مى كردند.
* * * * * * * * *
۶- نتيجه گيرى؟
بين دو نظر توافقى حاصل نشد. با وجود اين، ما انتشارش را مفيد مى دانيم.
سايت انديشه و پيكار نوامبر ۲۰۰۸
زیر مجموعه ها
یادداشتهایی از غزه

در جهانی که برخی کودکان بر بالشهای نرم و راحت میخوابند، کودکان غزه در پناه یک سازهٔ فلزی که مستقیماً بر خاک نهاده شده، شب را به صبح میرسانند.
.. ولی انقلابهای پرولتری ... مدام از خود انتقاد می کنند، پی در پی حرکت خود را متوقف می سازند و به آنچه که انجام یافته به نظر می رسد باز می گردند تا بار دیگر آن را از سر بگیرند، خصلت نیم بند و جوانب ضعف و فقر تلاشهای اولیه خود را بی رحمانه به باد استهزا می گیرند، دشمن خود را گویی فقط برای آن بر زمین می کوبند که از زمین نیروی تازه بگیرد و بار دیگر غول آسا علیه آنها قد برافرازد... مارکس، هجدهم برومر