قبل از هر چيز بهتر است چند نكته را روشن سازيم تا جلوى هر برداشت نادرستى از بحثهايمان را از همان اول بگيرد:
۱- بحث در مورد مبارزات كارگرى را نمى توان در بررسى فقط يكى از اشكال آن خلاصه كرد. كارى كه ما انجام مى دهيم، مانند كارى ست كه در يك آزمايشگاه مى كنند، يعنى بررسى يك نمونه از يك مجموعه. اين نوع بررسى بدون شك خالى از اشكال نيست اما با اين حال براى تعريف متد بررسى مى تواند سودمند باشد. به عبارت ديگر از نظر ما براى ارائهء يك ديدگاه همه جانبه در مورد جنبش كارگرى، بايد سعى كرد مثلاً كارى شبيه به همين كوششى كه در تشريح اشغال كارخانه ها در آرژانتين انجام مى شود، در موارد ديگرى نيز به انجام رساند. بخصوص جنبش كارگران بيكار از اهميت ويژه اى برخوردار است. ولى قضيه به آرژانتين خلاصه نمىشود، بايد امكانى بوجود آورد تا گزارشى از وضع كارگران و سنديكاهاى رزمندهء كارگرى در هندوستان، مصر، بوليوى و كره جنوبى تهيه شود. هركدام از اين مبارزات به اندازهء كافى حرف براى گفتن دارند و بايد تجربيات شان را جدى گرفت. مجموعهء این اطلاعات است که ما را به یک دید همه جانبه در مورد وضع کارگران رهمنون می شود. یکی از وظایف جنبش چپ در خارج از ايران، انتقال تجربيات است تا فعالين جنبش در ايران، خودشان هر چه را كه براى خود مفيد مى دانند، از آن برداشت كنند.
۲- بررسى يك جنبش نيازمند شناخت همه جانبه و تحقيق گسترده از آن است. بنا بر اين آگاهيم كه آن چه مطرح مى شود، نه كامل است و نه مطلق. بايد بحث هائى را كه مطرح مى كنيم تنها به عنوان گامى در جهت اين بررسى در نظر گرفته شود. از همين رو نظرات و انتقادات ديگران كمك بزرگى ست در جهت شفاف كردن اين بحث و درس گرفتن از تجربيات كارگران آرژانتينى.
۳- مطرح كردن بحث اشغال كارخانه از طرف ما، به معنى تبليغ اين شكل خاص از مبارزه نيست، همان طورى كه در خود بحث مطرح خواهد شد، به گمان ما هر شيوه اى از مبارزه را به جاى خود و در شرايط مناسب خود می توان مورد استفاده قرار داد. به هر حال ما به هيچ عنوان خودمان را در مكانى نمى بينيم كه براى كارگران، و نيروهاى اجتماعى ديگر، مثلاً دانشجويان خط مشى تعيين كنيم و راه و چاره نشان دهيم. به نظر ما نيروهاى شركت كننده در هر مبارزه اى تنها و تنها كسانى هستند كه می توانند و حق دارند در مورد اشكال مبارزاتى خودشان تصميم بگيرند. کاری که ما انجام می دهیم، قرار دادن مواد خام در اختیار آن هاست تا شاید کمکی باشد در تجزیه و تحلیل بهتر.
۴- آرژانتين نه اولين كشورى ست كه در آن كارخانه اشغال مى شود، و نه آخرين آن ها. در گذشته ما شاهد اشغال كارخانه در ايتاليا بوديم. (ياد آور مى شويم، كمينترن نيز در اين مورد مطالبى منتشر كرده بود)، در فرانسه اشغال كارخانهء ساعت سازى ليپ، فقط يكى از نمونه هاست. و اگر از آخرين نمونه هاى شناخته شدهء آن بخواهيم حرف بزنيم، مى توانيم از اشغال كارخهء دوچرخه سازى «سيستم بايك» در شهر نورد هائوزن آلمان (در سال ۲۰۰۷) نيز ياد كنيم.
آن چه اشغال كارخانه در آرژانتين را برجسته مى كند، از طرفى فراگير شدن آن است (اشغال بیش از دویست کارگاه و کارخانه و اشتغال هزاران کارگر در «کارخانه های بدون کارفرما» گویای این امر است)، و از طرف ديگر، و شاید مهمتر از هر چیز دیگری، رابطهء كارگران این کارخانه ها با توده هاى مردم و با كارخانههاى اشغال شدهء ديگر. اين موضوع مهمى است كه در بحث مان به آن بيشتر خواهيم پرداخت.

- - - - - - - - - -

و حالا بپردازیم به موضوع اصلی بحث، یعنی:
شرايط و علل اشغال كارخانه ها در آرژانتين

بيش از پنجاه سال پيش، برتولد برشت دليل اشغال كارخانه را اين گونه تعريف كرد:
نظر به اين كه مُزدِمان نداديد
آنقَدَر كه سهم هر كس است
مصمميم كارخانه تان شود ضبط،
زانكه بى شما براى ما همان بس است.
(قطعنامهء كموناردها - برتولد برشت، ترجمهء سعيد يوسف)

این تعریف برتولد برشت تا امروز، شاید با همان حدت و شدت، معتبر است.
كوشش ما در این نوشته این است كه براى برخى از سؤالات پاسخ بيابيم:
اشغال كارخانه در چه شرايط اقتصادى و سياسى مطرح مى شود؟
آيا جنبش اشغال كارخانه ها يك جنبش خود بخودى ست؟
چرا كارگران به جاى استفاده از چنين روش هائى، مثلاً سنديكا درست نكردند؟
چرا به احزاب سياسى نپيوستند؟
چرا هسته هاى مخفى تشكيل ندادند، يا به گروه هاى راديكال مسلح نپيوستند؟
راه نماى مبارزات اين كارگران چه بوده؟ آيا از مبارزه اى درس گرفتند؟ اگر آرى از چه فعاليت هائى تأثير پذيرفتند؟
و دست آخر امروزه وضعشان چطور است و چشم اندازشان چیست؟

جنبش اشغال كارخانه ها متعلق به امروز نيست. اين جنبش محصول تجربيات پى در پى مبارزاتىست كه از سال ها قبل در جريان بوده و به همين دليل صحبت از جنبش هاى «ناگهانى» و يا «خود بخودى» به معنى چشم بستن بر انباشت تجربههاى مبارزاتى کارگران است. بنا بر اين درست تر خواهد بود اگر قبل از هر چيز به تجربیات مختلفى كه در تاريخ نه چندان دور در اين كشور وجود داشته بپردازيم.

در آرژانتين از قبل از جنگ دوم جهانی نیز سنديكا وجود داشت (براى مثال سنديكاى كارگران بنز). اما سنديكاهاى آرژانتين، مانند بسيارى از نقاط ديگر جهان، اغلب به خدمت صاحبان صنايع در آمدند. بوروكراسى سنديكائى هميشه چوب لاى چرخ جنبش كارگرى بود. در اواخر سالهای ۷۰ آرژانتین دچار بحران سختی شده بود. «سندیکاهای رسمی که قادر نبودند جلوی کارگران رادیکال را بگیرند، به ایزابل پرون (رئیس جمهوری) قول دادند با دولت همه گونه همکاری کنند. آن ها حتی با جوخه های مرگ نیز همکاری می کردند در ۸ اکتبر ۱۹۷۵ چهار هزار کارگر مرسدس بنز علیه سرکوبهای سندیکا، کارفرما و رژیم آرژانتین دست به اعتصاب می زنند. وزیر کار پرونیست اعتصاب را غیرقانونی اعلام می کند و سندیکای «اسمارتا» خواهان اخراج ۱۵۰ کارگر میشود.»1

تجربهء کارگرانی که خود مستقیماً در اشغال کارخانه ها شرکت داشتند نیز نسبت به سندیکاها مثبت نبوده است. برای مثال يورى فرناندز، یکی از رهبران كارگران كارخانهء اشغال شدهء بروكمن به ما مى گويد: «هيچ گاه سنديكا كمكى به ما نداد، سنديكا عملاً به اربابان تعلق داشت، نه به ما.»2 كارگران كارخانهء اشغال شدهء زنون که یکی از مهمترین کارخانه های اشغال شده در آرژانتین است، از قبل از اشغال با سندیکا آشنا بودند. در این کارخانه نیز سندیکا وجود داشته و یکی از مشکلات کارگران وجود همین سندیکا بود. آنان مجبور شدند برای جلوگیری از دخالت سندیکا، کمیتهء کارخانه تشکیل بدهند. نظر آنان در مود سندیکا این است: «رفقا به بوئنوس آيرس رفتند تا در جلسات وزارت كار و مديريت كارخانه شركت كنند. كاركنان وزارتخانه مى گفتند هرگز سابقه نداشته كه يك كميتهء كارخانه به جاى سنديكا در مذاكرات شركت كند. اين جا بود كه جلوى هرگونه زد و بند سنديكا با كارفرمايان گرفته شد.» (ماریو بالکاسا)3. و: «‬در آرژانتین چندین هزار کارگاه و کارخانه را تعطیل کردند و هیچ کس کاری نکرد‮. ‬سندیکائی که در آن زمان کارگران را نمایندگی می کرد،‮ ‬از آن ها دفاع نکرد‮. ‬رفقائی با سابقه کار ۲۰ - ۳۰ ساله بیکار شدند،‮ ‬چون صاحبکاران کارخانه را جمع می کردند و میرفتند‮. ‬این همان بلائی بود که آقای زانون با همکاری دولت وقت و سندیکای آن زمان قصد داشت بر سرِ‮ ‬ما بیاورد‮. ‬جالب این جاست که وقتی ما در انتخابات کارگران پیروز می شویم و کارخانه را اشغال می کنیم،‮ ‬سندیکا به بهانهء بوجود آمدن خلأ [مدیریت]، از آن حمایت نمی کند و می رود». (ماریو بالکاسا)

پس، برای چنین کارگرانی، با این تجربیات، سندیکا نمی توانست به عنوان بدیل مطرح باشد. آنان آگاه بودند که نمی توانند به سندیکا اعتماد کنند. بنابراین، به اشکال دیگر مبارزاتی روی می آوردند.

این موضوع که چرا کارگران به یک حزب نپیوستند، جای بحث بیشتری دارد. آن ها احتمالاً در انتخابات شرکت می کنند و به این یا آن حزب رأی هم می دهند (بررسی چرائی این عمل نیازمند تحلیل ریشهای و خارج از محدودهء کار ما در این مقاله است). با این حال اگر پیوستن به حزب، به طور سنتی می توانست پیوستن آنان به احزاب چپ (مثلاً حزب کمونیست)، و یا ملی (مانند پرونیستهای چپ) مد نظر باشد، آنگاه شاید بتوان با اطمینان بیشتری مدعی بود که تجربهء گذشته به کارگران نشان می داد که به این احزاب نمی توان اعتماد داشت. (حزب کمونیست آرژانتین که حزب برادر حزب توده است، با همان شیوه حزب توده در «مترقی» خواندن اصلاحات اراضی شاه، دولت کودتای نظامی در آرژانتین را به خاطر خریدن اسلحه از اتحاد شوری، «مترقی» ارزیابی میکرد. باید توجه داشت که این موضع در زمانی اتخاذ میشد که فقط در کارخانهء اتومبیل سازی بنز، حداقل ۱۵ کارگر فعال توسط حکومت نظامی مفقودالاثر می شدند4. در مورد پرونیست ها نیز تجربهء حکومتی شان تأثیر دارد، اگرچه نوستالژی اویتا پِرون هنوز هم در آرژانتین جذابیت دارد (انتخاب نستور کیرشنر گویای این امر است)، با این حال این حزب به دلیل ساختارش به هرحال نمی تواند به ظرف تشکیلاتی کارگران تبدیل شود.

بنا بر این می توان پرسید کارگران تجربیاتشان را کجا اندوختهاند؟
آرژانتين انواع و اقسام سازماندهى و مبارزه را تجربه كرده است. در سال هاى ۶۰ رشد مبارزات مسلحانه خود، نمادى از رشد جنبش به طور عمومى بود. ولی هر دو تشكل مهم سياسى - نظامى آرژانتين، يعنى حزب كارگران انقلابى- ارتش انقلابى خلق و جريان مونتونِرو در دوران ديكتاتورى نظامى عملاً نابود شدند. به لحاظ سياسى نيز هيچ نوع جمع بندى از كارشان ارائه نشد. آدريان كرامپوتيچ، زندانى سياسى سابق و از اعضاى ارتش انقلابى خلق می گوید: «ارتش انقلابى خلق هيچ گونه جمعبندى ارائه نداد، زيرا قبل از آن نابودش كردند. تأثير اين نابودى از جمله اين بود كه هسته هاى باقيمانده از آن كه هنوز قدرت اجرائى داشتند، به جنبش هاى ديگر پيوستند و به همين دليل اين جمع بندى از سوى آن ها نيز ارائه نشد. برخى از اين رفقا به جنبش هاى ديگر آمريكاى لاتين پيوستند، برخى ديگر در تنهائى ى پناهندگى غرق شدند. آن چه در مورد ERP گفتنى ست، اين است كه همهء اعضاى رهبرى در مدتى كمتر از يك سال به خاك افتادند.»
«مونتونروها وضعشان كاملاً متفاوت است. آن ها تقريباً تمامى كادر رهبرى خود را حفظ كردند و آن چه از ميان رفت بدنهء تشكل بود. اين رهبرى با وجود بدنه اى متلاشى توان اخلاقى انجام يك جمع بندى را از دست داد. آن ها خلوص و صلاحيت سياسى لازم را براى انجام اين جمع بندى از دست دادند و كوشش هاى شان در اين زمينه به اين خلاصه شد كه وانمود كنند هيچ تقصيرى به گردنشان نيست.»5
ولی عدم وجود جمع بندى مكتوب به مفهوم عدم وجود تجربه نيست. در هر دو مورد، اگر چه در دوران ديكتاتورى نظامى، مبارزهء چريكى به توده ها روحيه مى بخشيد، اما از آن جا كه تصميمات اتخاذ شده به شرايط و امكانات نظامى بستگى داشت و نه به مبارزات كارگرى و تصميم مستقيم توده ها، اين شيوهء كار براى كارگران و بقيهء زحمتكشان نمی توانست پذیرفتنی باشد. این امری طبیعی و لازم است. چرا که در گروه های نظامی تصمیم گیری کار یک کمیته و یا هیئت رهبری و یا فرماندهیست،به لحاظ امنیتی هیچ راه دیگری ممکن نیست. از اين گذشته شكست نظامى اين جريانات و جذب سياسى باقيماندهء رهبران مونتونرو در سيستم حاكم، امكان تبديل شدن آنها را به بديل انقلابی، حتى اگر فرض را بر امكان بديل شدن شان در شرايط ديگرى بگذاريم، به طور كلى از ميان برد. از سوى ديگر تجربهء آمريكاى لاتين بارها اين امر را ثابت كرده است كه مبارزهء مسلحانه تنها بخشى از يك جنبش بزرگتر و توده اى ست. بدون وجود جنبش تودهاى، مبارزهء مسلحانه عملاً به ماهى بيرون از آب بدل مى شود.

ديديم كه بر اساس تجربهء كارگران آرژانتين، آن ها نه می توانستند به سنديكاها بپیوندند، نه به احزاب رسمی و نه به مبارزهء «چريكی ی شهرى». بنا بر اين، تنها آلترناتيو باقى مانده، نه تنها براى كارگران بلكه براى همهء توده هاى زحمتكش، این بود که مراجع تصمیم گیری را خود به دست بگیرند. یعنی استقلال چه در بحث و گفتگو، چه در برگزيدن اشكال مبارزاتى و چه در پيشبرد اين تصميمات. در اواخر سال هاى ۹۰ جنبش کارگری ديگر به درجه اى از رشد رسيده بود كه از احزاب سياسى پيشى گرفت.
«فاجعهءاقتصادى» آرژانتين، از جمله، محصول خصوصى سازى بود كه به توصيهء بانك جهانى و صندوق بين المللى پول بين سال هاى ۱۹۸۹ تا ۲۰۰۲ به اجرا درآمد و كار را به اخراج شمار فراوانى از كارگران و تهيدست كردن بخش زيادى از خرده بورژوازى رساند.

بحران اقتصادى آرژانتين كه از دوران ديكتاتورى نظامى آغاز شده بود، از زمان رائول ریکاردو آلفونزینو (۱۹۸۳ تا ۱۹۸۹) با اجراى طرح هاى بانك جهانى و صندوق بين المللى پول، با خصوصى سازى اموال دولتى از يك سو و واگذارى آن ها، بخصوص بانك هاى اين كشور به نهادهای مالى خارجى در سال هاى ۹۰، و با يك سرى قانون گذارى هائى كه با آن، دولت به اين مؤسسات تضمين مى داد كه زیان نخواهند کرد، به يك «فاجعهء اقتصادى» بدل شد. دست آخر در سال ۱۹۹۱ با تبديل دلار به ارز رسمىِ اين كشور، سقوط اقتصادی آن کامل می شود. اما اين پايان ماجرا نيست. در حالى كه سرمايه هاى بزرگ به راحتى به خارج از آرژانتين منتقل مىشدند و یک شبه میلیاردها دلار پول از این کشور خارج می کنند، در سوم دسامبر ۲۰۰۱ «فرمان محدوديت برداشت از حساب بانكى» صادر شد كه تا ۴ فوريهء ۲۰۰۲ معتبر بود. اين فرمان كه بيش از طبقهء كارگر و زحمتكشان فقير، قشر خرده بورژوا را مورد حمله قرار داد (به دلیل شکل عملکرد بانک های اروگوئه و نزدیکی آن به آرژانتین، سرمایه داران این کشور همیشه بخش بزرگی از پول هایشان را در بانک های اروگوئه داشتند و به همین دلیل «فرمان محدودیت» شامل حال آنان نمی شد)، باعث شد كه صدها هزار نيروى جديد به معترضين، بخصوص به پيگيرترين آن ها يعنى «پيكه ته رو» ها بپيوندند و تظاهرات خاصى چون «قاشق زنى» (يعنى «قابلمه كوبى» كه گویای خالى بودن قابلمه هاى مردم و گرسنگىست) به راه افتاد.
بارى، اعتراضات توده اى باعث شد كه از دسامبر سال ۱۹۹۹ تا مه ۲۰۰۳ (انتخاب نستور كيرشنر) آرژانتين، هفت رئيس جمهور عوض كند. در اين دوران شعار هاى مردم از استعفاى اين يا آن وزير یا حزب، به شعار معروف: «همهشان گورشان را گُم كنند!» ارتقاء يافت.

هرچند آنچه گفتيم، بسيار فشرده و ناكامل است، با اين حال خود شايد به اندازهء كافى گوياى شرايط اقتصادى اجتماعى حاکم بر آرژانتين باشد. بايد اضافه كرد كه در تمام سال هاى پس از ديكتاتورى نظامى، جنبش كارگران بيكار، جنبشىست كه هرگز متوقف نشد و در بسيارى موارد، ازجمله «جنبش كارگران بيكارِ سولانو» راديكالترين بخش حركت هاى عمومى كارگران را در خود متبلور مى كرد.

به همين علت بررسى جنبش اشغال كارخانه ها در آرژانتين شايد عمدتاً با توجه به مبارزات كارگران بيكار ممکن باشد. خود جنبش كارگران بيكار نيز در سايهء تجربياتى كه در قيام شهر كوردوبا (معروف به شورش كوردوبا در سال ۱۹۶۹)، و شهر سانتياگو که فقط ده روز پس از اعلام تقليل حقوق كارگران توسط دولت (كارلوس منم و آلفونزينو) در دسامبر ۱۹۹۳ براه افتاد قابل بررسى ست. خورخه آلتا ميرا مىنويسد: «تفاوت جنبش هاى كوردوبا و سانتياگو در اين بود كه جنبش سانتياگو به شهرهاى ديگرى سرايت كرد»6. وى مىنويسد: «هزاران تظاهركننده اى كه بسيارى از تأسيسات متعلق به قدرت را داغان كردند و با پليس و ژاندارمرى درگير شدند، نشان دادند كه از ميزان آگاهى بالائى برخوردارند. آن ها نشانى از يك جنبش ناگهانى نداشتند و چيزى نمانده بود كه قدرت را تصاحب كنند». و در جاى ديگر اضافه مى كند: «شورش سانتياگو نقش آموزشى مهمى را در سطح ملى اجرا كرد.»
بعد از آن، آرژانتين شاهد حركات ديگرى از جمله جنبش شهر كوترال (كه منطقه اى نفت خيز است) بود. اگرچه پس از آن، در نقاط مختلف آرژانتين مبارزات كارگرى جريان داشت، اما اين ادعا كه مبارزات كارگران بيكار و تجربيات آن ها تأثير خاصى روى جنبش كارگرى آرژانتين در كليت آن داشته، دور از واقعيت نيست.
«مبارزهء كارگران بيكار معروف به «پيكته رو ها» خارج از مؤسسات سياسى اجتماعى سنتى متولد شد. استقلال و تازگى آن در رابطه مستقیم با بى اعتبارى سازمان هاى سياسى سنتى قرار دارد»7.
بنا بر این خود جنبش كارگران بيكار (پيكه ته رو) محصول تجربيات گدشته است. جنبش كارگران بيكار، جنبش افراد محرومى نيست كه به دام انزوا و یأس افتادهاند، بلكه جنبش كارگرانى ست كه اگرچه كارشان را از دست دادهاند، اما حافظهء تاريخى و اراده و اميدشان را زنده نگه داشتهاند. اقدام به مسدود نگه داشتن جاده ها محصول تصميم و حركت جمعى آنهاست. اين شكل از مبارزه را به هيچ عنوان نمى توان بدون دخالت دادن افرادى كه در اجراى آن سهيماند، در امر تصميم گيرى به پيش برد. لوئيز آنخل دليا از رهبران «پیکته رو» های متنزا8 برای ما تعریف می کرد که در یکی از آکسیون های بزرگ، بیش از پنج هزار نفر در اشغال یک بزرگراه شرکت کردند. باید در نظر داشت که وقتی خانوادهای روز و شب را در جادهء اشغال شده سر می کند، باید نیازمندیهای روزانهأاش را نیز حل کند. این افراد باید غذا بخورند، باید در طول شبانه روز سرشان گرم شود، باید حمام بروند، باید لباسهایشان را عوض کند، باید فرزندانشان را به مدرسه ببرند، و دست آخر باید به توالت بروند. و... سازماندهی چنین عملیاتی نیازمند ده - پانزده هزار نفر دیگر است که بیرون از محل فعالند. و آن چه مهمتر از تعداد این افراد است، اراده و تصمیم آهنین شرکت کنندگان در آن است. چنین ارادهای با دستور فلان مرکزیت یک جریان سیاسی دست یافتنی نیست. تنها راه برای اینکه توده ها تا پای جان چنین مصمم باشند این است که خودشان تصمیم بگیرند.
اين نكتهایست كه در گام هاى بعدى كارگران، در تمامى اشكالش، بخصوص در جنبش اشغال كارخانهها نمایان است. به قول خورخه آلتاميرا «هر كسى مى داند كه اعتصاب يك جنبش جمعى ست و حيات آن فقط به عنوان جنبش جمعى مى تواند در مقابل قدرت جمعى كارفرما تضمين باشد»9.
ولی بدون وجود شرايط و ساختارى كه در آن تصميم گيرى جمعى امكانپذير باشد، بوجود آوردن چنين جنبش جمعى غير ممكن است. با نگاه كوتاه به هركدام از تشكل هاى كارگران بيكار، بدون آن كه گرايش سياسى حاكم بر آن اهميت داشته باشد، مى توان شاهد نهادى به نام مجمع عمومى بود كه همچون ابزار اتخاذ تصميم عمل مى كند. اين امر همان قدر در مورد جنبش كارگران بيكار در حلبى آباد متنزا (از جمله تحت رهبرى لوئيز آنخل دليا كه هدف فعاليت انتخاباتى دارد و معتقد است كه بايد با «چپ» دولتى نزديك شد.) صدق مى كند كه در مورد جنبش كارگران بيكار در «سولانا» (از جمله تحت رهبرى آلبرتو اسپانولو با گرايش كاملاً مستقل و نزديك به جنبش زاپاتيستى مكزيك). اين همان تجربهء با ارزشى ست كه در بحث هاى قبل از اشغال كارخانه، آگاهانه يا ناخود آگاه به كار گرفته شده است.
جنبش «پيكته رو ها» در حال حاضر از بسيارى از تجربيات كارگران آرژانتين در دهه هاى گذشته استفاده مى کند.
در كتاب «يادداشت هائى براى مشاركت توده اى نوين» مى خوانيم: «از سال ۱۹۹۳ يك رشته شورش در شهرستان هاى كشور آغاز مى شود. بستنِ جاده همچون درجهء پيشرفته ترى از سازماندهى بيكاران ظهور مىكند، و به شكل بخشيدن به مبناى حقوقى اين مبارزه يارى مى رساند. بستن جاده سلاح كسانى ست كه به غير از اينكه با حضور خود منطقه را كنترل كنند، امكان ديگرى ندارند. از اين نظر ايجاد راه بندان ميراث مشترك كارگران بيكار، بوميان، بى خانمانها، و تمام آن تودهء وسيعى ست كه نظام نئوليبرالى آنها را طرد كرده است.»10
جنبش كارگران بيكار جنبش يك دستى نيست، «جنبش كارگران بيكار، پيكته رو، جنبش واقعى جنبش هاست»11. اين تجربه را عيناً در اشكال مختلف سازماندهى كارگران شاغل نيز شاهديم. ما شاهد کارخانه های اشغال شدهای هستیم که کارگرانشان حقوق مساوی دریافت می کنند، و همزمان کارخانه های اشغال شدهء دیگری نیز وجود دارند که دستمزد کارگرانشان با هم فرق دارد و حقوق متخصصین و تکنیسینهایشان بیشتر است.
اما «پيكته رو» دقيقاً همان مفهوم كارگر بيكار را نمى دهد. «كارگر بيكار قبل از هر چيز در آرزوى يافتن كار است. مى خواهد كار كند و مزد بگيرد، نميخواهد جامعه اى را كه بر اساس كار مزدى استوار است زير سؤال ببرد. براى آن كه كامل باشد، چيزى كم دارد، محروم است.... در عوض پيكته رو از عمل مؤثر و کنشگر حرف مى زند، عين بيكار نيست.... پيكته رو كسى ست كه محدودش كرده اند [با محرومیت از كار]، اما خود را به نيازش وابسته نكرده است.»12 به عبارت دیگر پيكته رو آگاهى تاريخى دارد و آن را بكار مى گيرد: مى داند كه «كسى» مسؤول وضع موجود او ست، و بايد براى حقوقش متشكل شود و مبارزه كند. او حافظهء تاريخى دارد و از تجربيات گذشته درس مى گيرد. كسانى كه پيكته رو را با بيكار يكى مى دانند، از بيرون به آن مى نگرند، بدون آن كه نيروى بالقوه اى را كه در او نهفته است درنظر بگيرند. آن ها معتقدند: «پيكت عملى ست كه «قربانى» از روى ناچارى و به منظور ادامه حيات به آن دست مى زند. كسانى چنين نتيجه مى گيرند كه پيكت را به عنوان يك واکنش اتوماتيك وار در نظر مى گيرند. در مقابل چنین نظری می توان پرسید چرا تمام کارگرانی که کارشان را از دست می دهند، پیکتهرو نمی شوند؟ این نظر پیکتهرو را از محتواى سياسى اش خالى مى كند، و تجربهء سازمان هاى پيكته رو را به رسميت نمى شناسد».13
تقريباً تمام گروه هائى كه در سراسر آرژانتين به هنوان پیکتهرو فعاليت داشتند، در سال ۲۰۰۱ در «كنگرهء ملى پيكته رو» شركت كردند. هدف، ايجاد هماهنگى سراسرى جنبش كارگران بيكار بود و پيوند گوناگونى اين جنبش بر اساس نيازهاى مشترك.
شايد اين سؤال مطرح شود كه بر چه اساسى مى توان ادعا كرد كه جنبش اشغال كارخانه توسط كارگران، از جنبش كارگران بيكار، پيكته رو تأثير گرفته است؟
يكى از معروفترين و مهمترين نمونه ها و نماد اشغال كارخانه در آرژنتين، كارخانه سراميك زنون در شهر نئوكِن است که از بیش از چهار سال پیش تحت کنترل کارگران اداره میشود. اهميت جنبش كارگران بيكار وقتى روشن مى شود كه به حركت هاى گذشته در شهر نئوكن نظر كنيم.
در سال ۱۹۹۵ تظاهرات كارگران بيكار در این شهر برگزار شد. محصول اين حركت كه با اشغال بخشدارى سِنتِناريو در ماه ژوئن آغاز شده بود، كميتهء «هماهنگى كارگران بيكار» در منطقهء نئوكن است.
در ماه مه ۱۹۹۶ كنگرهء كارگران بيكار در شهر نئوكن برگزار شد. كنگره اى با شركت بسيار گستردهء كارگران بيكار به منظور تهيهء برنامهء مبارزاتى براى كل اين جنبش. با توجه به اين امر، نمى توان اشغال كارخانهء سراميك سازى زنون را در سال ۲۰۰۲ به شكلى مجرد و بدون توجه به اين تجربيات مورد بررسى قرار داد.14
اما نمى توان اشغال كارخانه را به مفهوم حفظ آن فرض كرد. اشغال كارخانه در عمل، اولين اقدام است. كارگرانى كه كارخانه ها را اشغال مى كنند مجبورند به اشكال قانونى رجوع كنند. قانونى كه از ابتدا به نفع سرمايه دار جانبدار است. بنا بر اين، كوشش كارگران برقرارى رابطه اى هرچه گسترده تر با اقشار مختلف جامعه، بخصوص با كارگران و زحمتكشان است تا از طريق همبستگى آنان بتوانند از طرفى به مراجع رسمى فشار وارد كنند تا شرایط قانونی را به نفع خود تغییر دهند، و از طرف ديگر روى پاى خود بایستد. كارگران زنون حتى قبل از اشغال كارخانه نيز اين امر را جدى مى گرفتند: «قبل از بستن كارخانه بعضى از رفقا به مدارس مى رفتند و براى دانش آموزان ابتدائى و دبيرستانى سخنرانى مى كردند. اين زمانى بود كه ديگر مىديديم كه مى خواهند كارخانه را تعطيل كنند. بنا بر اين از مدارس اجازه گرفتند تا براى دانش آموزان حرف زده، بگويند كه معنى از دست دادن كار چيست تا جامعه آگاه شود. اين دستاورد رفقائى بود كه همراه همسرانشان براى سخنرانى مى رفتند. براى ما اين كارى حياتى بود، چون توانستيم در درون جامعه كسب اعتماد كنيم. » (ماريو بالكاسا15) همين رابطه بود كه در دوران بيكارى، به آن ها يارى رساند: «وقتى در مقابل كارخانه چادر زديم، بيكار بوديم و در انتظار نتیجهء اقداماتمان. در چنين شرايطى مردم برايمان با كيسه غذا و ميوه مى آوردند، تا استوار بمانيم و تسليم نشويم. اين حمايت به ما نيرو مى بخشيد، به علاوه صندوق اعتصاب تشكيل داديم. براى اين صندوق در سراسر كشور، رفقائى از مشاغل مختلف و از سازمان هاى مختلف پول جمع مى كردند و به نئوكن مى فرستادند.» (ماريو بالكاسا، همانجا) پس از اشغال كارخانه نيز كارگران زنون معتقد بودند مبارزه را بايد در دو جبهه به پيش برد: «هميشه گفته ايم كه ما روى دو ستون اصلى ايستاده ايم، يكى توليد در كارخانه است و ديگرى مبارزهء اجتماعى - سياسى. اگر يكى از اين دو ستون بيفتد، مبارزه را مىبازيم.» (عمر وييا بلانكا، همانجا) و دست آخر از جامعه است كه يارى مى طلبند: «چرا كه شروع كرديم فكر كنيم كه ما صرفاً با حفظ شغل مان، قادر نخواهيم بود خودمان را نجات دهيم. بنا بر اين جامعه را تشويق كرديم تا از محل كار ما دفاع كند. با بيكاران همكارى كرديم و....» (ماريو بالكاسا، همانجا) در موارد ديگرى كه اشغال كارخانه موفق بوده وضع كم يا بيش بر همين منوال بوده است.
بنا بر اين، محور مبارزات روزمرهء كارگران در كارخانه ها و تأسيسات اشغال شده (مثل هتل بائور در شهر بوئنوس آيرس) را مى توان اين گونه برشمرد:
۱- مبارزه با رهبران فاسد سنديكاها.
۲- و بر همين اساس، جلب اعتماد كارگران نسبت به تشكيلات. این موضوع را باید بسیار جدی گرفت، چون مبارزهء ضد سندیکا، هرگز یک مبارزهء ضد تشکیلات نبود.
۳- علنى شدن دفاتر دخل و خرج كارخانه و از طريق آن رد ادعاى صاحبان سرمايه مبنى بر اينكه درآمدشان كم است و حتى ضرر ميكنند و غيره، یعنی افشاگری.
۴ـ علنى كردن رابطهء دولت و سياستمداران با سرمايه داران و از اين راه از یک طرف، نشان دادن چگونگى و علت وجودى قوانين ضد كارگرى، و از طرف دیگر فشار آوردن به نمایندگان مجلس برای وضع قوانینی که به نفع کارگران باشد (از جمله قانون مصادره کارخانجاتِ اشغال شده).
۵ـ و دست آخر برقرارى ارتباط و جلب اعتماد توده هاى مردم زحمتكش نسبت به كارگران. اين نكته در واقع تضمين كنندهء ادامهء مبارزات اين كارگران است. بدون پشتيبانى مردمى، در خارج از محيط كارخانه و بدون درگيرى مستقيم با نيروهاى دولتى حامى سرمايه داران، اين كارگران به هيچ رو نمى توانستند به چنين موفقيتى نائل آيند.


نکتهء دیگری که باید مطرح شود این است که: «گاهى مىگوئيم فقط وقتى جامعه عوض شود مى توانند ما را از ميان بردارند، زيرا اگر مى خواهند ما را از ميان بردارند، بايد جامعهاى نوين بسازند» (يادداشت هائى براى نقش آفرينى نوين اجتماعى، ص .۱۲). به عبارتى دیگر، داريم از جامعه اى حرف مى زنيم كه خودش مخالف خود را توليد مى كند. به عبارت ديگر مبارزه نمودِ اعتراض به شرايط موجود است. به همين دليل بوجود آمدن اشكال مختلف مبارزاتى امرى طبیعی ست. اما عمل بدون انديشه وجود ندارد. انديشه به عمل در مى آيد، به نقد كشيده مى شود، و حاصل آن عمل نوينى خواهد بود كه به نوبهء خود مورد انتقاد قرار خواهد گرفت تا عمل بعدى از آن منتج شود.

اگر اين فرضيه را درست بدانیم، سؤالی كه باقى مى ماند اين است كه چرا ناگهان كارگران به اين فكر مى افتند كه كارخانه اشغال كنند؟ چطور مى شود كه ناگهان بيش از دويست كارخانه توسط كارگران اشغال شود؟

درپیِ تجربيات گذشته، كارگران آرژانتين به جستجوى شيوه هاى ديگرى از مبارزه رفتند. وقتى بيكارى و به دنبال آن گرسنگى حاكم شد، «تنها راه خروج از اين وضع، كاركردن بود. مى بايستى كارخانه را به راه مىانداختيم و پس از يكماه تعطيل، راه اندازى مجدد كارخانه عمل بسيار دشوارى بود. مجمع عمومى برگزار كرديم و در آن بحث هاى زيادى شد. بسيارى از رفقا نظرمان اين بود كه كارخانه را به راه بيندازيم که برخى هم مخالف بودند.»
«با تمام افرادى كه باقى مانده بودند كار كرديم. روشن است كه بسيارى با ما نماندند. ۵۰٪ بيرون رفتند. از ۱۱۵ نفر حدود ۵۰ نفر باقى مانده بوديم، بقيه رفتند چون با اشغال كارخانه موافق نبودند.»
«آن ها كه ماندند، مبارزه كردند و رنج كشيدند. شرايط سختى را پشت سر گذاشتيم و گام به گام به اينجا رسيديم. مهمترين نكته برايمان حفظ كارمان بود، مبارزه براى حيثيت انسانى مان. از آنجا که آرژانتين در شرايط بسيار سختى بسر مى برد، براى ما داشتن كار و از اين طريق پيش بردن زندگى، امرى حياتى بود.»16
عمَر وييا بلانكا مى گويد: «مى بايستى آن تصميم اصلى را مى گرفتيم. يا بايد براى اعتراض جاده را مىبستيم كه اين اقدام نياز ما را به ۱۵۰ پزو در روز فراهم نمى كرد، يا می بایست به هرقيمتى كه باشد، كارخانه را اشغال كرده، توليد كنيم. حتى خودمان هم نمى دانستيم كه آيا توان توليد خواهيم داشت، يا نه.»17
و ائوخِنيا اِچه ورييا مى افزايد: «وقتى قرار شد همه را اخراج كنند، هر كدام از ما مىبايستى فكر كند چكار مىخواهد بكند. آزاد بوديم تصميم بگيريم كه مىخواهيم بمانيم يا برويم. من رفتم منزل و وضعيت را با دخترم در ميان گذاشتم. گفت: «روى چه چيزى مى خواهى فكر كنى؟ مى خواهى درِ خانهء چه كسى را بزنى تا لقمه نانى به تو بدهد؟ از رفقايت خواهى خواست يا از كارفرمايت؟» اينجا بود كه عوض شدم. حرف زديم و هر دو گريه مان گرفت. چون مى دانستيم كه روزگار سختى را در پيش خواهيم داشت. نمى دانستيم كه آيا موفقيتى در كار خواهد بود، يا نه. و اگر آرى، چقدر طول خواهد كشيد. آن چه فكرم را به خود مشغول مى كرد ادامهء تحصيل دخترم بود و آسايش او. مى دانستم كه بايد اين گام را برداشت. اين گام يا جستجوى شغل ديگرى بود و يا ماندن در كارخانه و مبارزه براى حيثيت انسانى ام. تصميم گرفتم از حيثيتم دفاع كنم.» (همانجا)
بنا بر اين، شاهديم كه كارگران بنا بر شرايط حاكم، نياز به ادامهء حيات و نیز برپایهء تجربيات گذشته است كه كارخانه را اشغال مى كنند.
اگر نياز به ادامهء حيات، كارگر را وادار به اتخاذ تصميم به انجام يك «عمل» مى كند، آگاهى طبقاتى و تجربهء تاريخى او تا كجا نقش دارد؟ به عبارت ديگر اگر اين نياز مبرم به او مى گويد كه بايد كارى كرد، وى با انواع و اقسام اشكال عمل روبروست.
رايكاليسم، رد كودكانهء شرايط موجود نيست، بلكه انديشيدن در مورد عمل مشخص توسط اشخاص مشخص در شرايط مشخص است. گمان مى رود در ميان اشكال گوناگون مبارزات كارگرى، آنچه در اتخاذ يكى از شيوه ها تعيين كننده است، آگاهى طبقاتى و تجربهء تاريخى ست.
تا آن جا كه مى دانيم، در حال حاضر بسيارى از كارخانه هاى اشغال شده در آرژانتين به تعاونی بدل شده اند. از همين رو طبيعى ست كه با طرح مسئله دخالت آگاهى طبقاتى در اشغال كارخانه ها، يك سؤال اساسى نيز طرح شود: اين آگاهى دقيقاً چيست و آيا خود به خود به دست مى آيد؟ پاسخ قطعى براى اين سؤال نداريم. اما مى توانيم درسهاى اين تجربه را جلوى چشمم مان ببينيم و مى توانيم مدعى باشيم كه حداقل بخشى از آن آگاهى طبقاتى كه حرفش را مى زنيم، محصول انباشت همين تجربيات است.
مهمترين درسى كه مى توانيم از جنبش اشغال كارخانه ها در آرژانتين بگيريم، اين نيست كه پس از پيروزى در اشغال و كنترل كارگرى چند صد نفرى از كارگران شأن انسانى شان را حفظ كردهاند، براى لقمه نانى مجبور به گدائى نيستند. اگرچه خود اين موضوع آن قدر مهم و با ارزش هست كه هيچ جاى شكى در درستى كارشان باقى نمىگذارد. اما مهم ترين درس اين است كه جنبش كارگرى، خود رنگين كمانى از اشكال مختلف مبارزاتىست که نمىتواند «يك شكل يگانه» داشته باشد. هيچ يك از اين اشكال به زباله دان تاريخ ريخته نمىشوند، بلكه هر كدام از آن ها در شرايط خاصى اهميت ويژه خود را داراست. همان گونه كه اين امر در مورد جنبش كارگرى صدق ميكند، در مورد جنبش هاى انقلابى هم هيچ شكلى از مبارزه را نمى توان به عنوان «تنها شكل» قطعى مبارزه قلمداد كرد و مدعى شد كه فقط اين يكى درست است. فقط با در نظر گرفتن شرايط ويژه مىتوان يك شكل و يا با تلفيق چند شكل، مبارزه را به پيش برد.
نکته ای که یادآوریش ضروری به نظر می رسد این است که اشغال کارخانه توسط کارگران و ادارهء تولید و فروش فرآورده های آن، هرچند گامی مهم در راه خودگردانی کارگری و در واقع ادارهء تعاونی و جمعیِ کارخانه است، اما اینهمه در مناسبات سرمایه داری رخ می دهد و نباید با سوسیالیسم اشتباه گرفته شود.
دسامبر ۲۰۰۷

----
1 فیلم: «معجزهای در کار نیست، مفقودالاثر شدگان مرسدس بنز»، ساختهء گابی وِبر.
“Wunder gibt es nicht...”, Die Verschwundenen von Mercedes Benz, Gabi Weber
2 مصاحبه فليسيتاس ترويه و بهرام قديمى با يورى فرناندز، نمونه اى از اشغال كارخانه و مديريت كارگرى. سايت انتشارات انديشه و پيكار، بخش جنبشهاى اجتماعى و مردمى
http://www.peykarandeesh.org/jonbesh/Bruckman-Yuri-Fernandez.html

3 مصاحبه بهرام قديمى با چهارتن از كارگران سراميك زنون در نئوكن، وقتى كارگران كارخانه را كنترل مى كنند.... سايت انتشارات انديشه و پيكار، بخش جنبشهاى اجتماعى و مردمى
http://www.peykarandeesh.org/jonbesh/ jonbesh/zanon.html
4 گابی وِبر در فیلمی به نام «معجزهای در کار نیست، مفقودالاثر شدگان مرسدس بنز» همکاری شرکت بنز با حکومت نظامی، و مفقودالاثر کردن کارگران فعال را ثابت می کند. گابی وبر می گوید: «در دوران دیکتاتوری نظامی حداقل ۱۷ کارگر در بنز مفقودالاثر کردند، فقط دو نفر از آنان زنده ماندند». نک.:
“Wunder gibt es nicht...”, Die Verschwundenen von Mercedes Benz, Gabi Weber
5 مصاحبه بهرام قديمى با آدريان كرامپوتيچ، بوئنوس آيرس، ۱۱ فوريهء ۲۰۰۵. سایت انتشارات اندیشه و پیکار، بخش جنبش های اجتماعی و مردمی، به مناسبت سالگشت کشتارهای جمعی دههء شصت در ایران
http://www.peykarandeesh.org/jonbesh/Adrian-Krampotic.html
6 Prensa Obrera، «نشريهء كارگر» شمارهء ۲۳ دسامبر ۱۹۹۳
7 نوزده و بيست: يادداشت هائی برای مشارکت توده ای نوين، کلکتيو شاسيونِس
19 & 20, Apuntes para el nuevo protagonismo social, Colectivo Shaciones, Ediciones De Mano En Mano، Argentina, ISBN: 987-96651-4-7
8 براى اطلاع بيشتر رجوع كنيد به فليستاس ترويه و بهرام قديمى: مبارزات حلبى آبادها و مصاحبه با لوئيزآنخل دليا، سايت انتشارات انديشه و پيكار، بخش جنبشهاى اجتماعى و مردمى
http://www.peykarandeesh.org/old/jonbesh/pdf/Luis Angel D-Elia.pdf
9 Prensa Obrera، «نشريهء كارگر» شمارهء ۱۵ ژوئیه ۲۰۰۰
10 ر.ك. به زير نويس ۸
11 همان جا
12 همان جا
13 همان جا
14 برای اطلاع بیشتر رجوع شود به زیر نویس ۴
15 ر.ک. به زیر نویس ۴
16 مصاحبه با يوری فرناندز. ر.ک. به زير نويس ۳
17 مصاحبه با يوری فرناندز. ر.ک. به زير نويس ۴
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -*
منابع دیگری که در تهیهء این مطلب مورد استفاده قرار گرفتند:
- سخنرانى ميگل بوناسو در دانشگاه فرانكفورت در «كنگره جهانى حول رفرم يا انقلاب در آمريكاى لاتين و اروپا»: «آرژانتين، بيست سال بعد: از ويرانى اتوپى ها تا يك ائتلاف دمكراتيك»، ۱۵ اكتبر ۱۹۹۳.
- روزنامه: لاخورنادا چاپ مكزيك
http://www.jornada.unam.mx/200/04/05/per-nota.html
Argentina: destrucción... ¿y después?
José Steinsleger

كتاب:
El Argentinazo, El Presente como historia, Jorge Altamira, Ediciones Rumbos, Argentina, ISBN:۹۸۷-۲۰۱۱۳۴-۱-۱
Generalogia de la Revuelta, Argentina: La sociedad en Movimiento, Raúl Zibechi, Edicioned del FZLN, Mexico,
Trabjo, Dignidad y cambio social, Movimiento de Trabajadores Desocupados(M.T.D.) Solano

فيلم:
The Take, Noami Klein and Avi Lewis
سايت انترنتى:
http://ar.geocities.com/movtrabdesoc
http://argenpress.info/nota.asp?num=001085


منتشر شده در نشریهء اینترنتی سامان نو، شماره ۴
http://www.saamaan-no.org

از ۳ تا ۶ اكتبر ۲۰۰۷ در دانشگاه پاريس ۱۰ (نانتر)

اين كنگره كه در ۱۲ سال گذشته، هر سه سال يك بار يعنى در ۱۹۹۵، ۱۹۹۸، ۲۰۰۱ و ۲۰۰۴ تشكيل شده بود، امسال نيز به همان ترتيب و به ابتكار نشريهء تئوريك اكتوئل ماركس با شركت صدها پژوهشگر از سراسر جهان برگزار شد. مجموعاً ۳۴۲ مطلب چه در جلسات عمومى (كه در آمفى تئاتر دانشگاه تشكيل مىشد و با ترجمه و فيلم بردارى تلويزيونى همراه بود) و چه در كارگاهها (كلاس هاى دانشگاه) ارائه شد و مورد بحث قرار گرفت. تا كنون براى هر كنگره منتخبى از مقالات ارائه شده معمولاً در حدود ۵ جلد توسط انتشارات دانشگاهى فرانسه (PUF) منتشر شده و قرار است در مورد مباحث اين كنگره نيز روال پيشين ادامه يابد. ترجمهء فارسى برخى از مقالات كنگره هاى پيشين را انتشارات انديشه و پيكار در ۳ جلد و نيز روى يك CD منتشر كرده كه روى سايت اكتوئل ماركس، با سرعنوان انتشارات به زبانهاى خارجى (Editions étrangères) و البته سايت انديشه و پيكار قابل دسترسى ست. اضافه كنيم كه جلد چهارم ترجمهء فارسى هم در دست تكميل است.
فراخوان به كنگرهء پنجم بيش از يك سال و نيم پيش منتشر شده بود كه در اينجا مجدداً مىآوريم:

فراخوان به پنجمين كنگرهء بين المللى ماركس،
دانشگاه پاريس ۱۰، از ۳ تا ۶ اكتبر ۲۰۰۷
آلترموندياليسم، آنتى كاپيتاليسم [جانبدارى از جهانى ديگر، ضديت با سرمايه‌دارى]،
به سوى يك سياست جهان وطنىِ بديل

در آستانهء هزارهء سوم، سرمايه‌دارى تحركى گسترده را جهتِ اعمال اسارت و بردگى و خشونتى نوين آغاز كرده است. نوليبراليسم كارگران سراسر جهان را به رقابت با يكديگر كشانده و دستاوردهاى جنبش كارگرى و دموكراتيك، مبارزات زنان و پيكارهاى جهان سوم را به پايين ترين سطح خود رسانده است. نوليبراليسم هويت و استقلال ملت ها را از ميان بر مى دارد، تنوع هاى فرهنگى را به سود جايگزين‌هاى كالايى شده از بين مىبرد و ما را با شتاب به سوى فاجعهء زيست محيطى مىكشاند.
اما از پويايى سراسرىِ انواع مقاومت‌ها نيرويى وحدت بخش سر بلند مىكند. جنبش جانبدارى از جهانى ديگر باعث شده كه يك منطق جهانشمول از انواع همبستگىها سر برآورد كه به انترناسيوناليسم چهرهء نوينى مىبخشد. اين منطق شعار فراگير زير را مطرح مىكند كه: "دنياى ديگرى ممكن است". مؤلفه‌هاى متعدد اين جنبش مىكوشند شرايط اقتصادى، سياسى، فرهنگى و اجتماعى اين دنياى ديگر را تعريف كنند. مگر مىتوان از اين خطيرترين پرسش ها طفره رفت كه:
در سرمايه‌دارى چگونه دنيا را تغيير دهيم؟ كدام دنياى ديگر غير سرمايه‌دارى را جايگزينش كنيم؟
هدف پنجمين كنگرهء بين المللى ماركس اين است كه اين پرسش‌ها را به بحث بگذارد. مسأله بر سر اين است كه به سياستى جهان وطن از طرازى ديگر از پايين به بالا بينديشيم.

فراخوان ما خطاب به پژوهشگران در كليهء رشته‌ها و كليهء گروه‌هاى تحقيقىست، چه دانشگاهى باشند، چه غير از آن، پژوهشگرانى كه خود را در چشم انداز "دنياى ديگرى" تعريف مى‌كنند.

سازماندهى اين ديدار:
ديدار بر پايه هاى زير شكل مى گيرد:
بخش‌هاى علمى: فلسفه، اقتصاد، حقوق، تاريخ، جامعه شناسى، فرهنگ، زبان ها، علوم سياسى، انسان شناسى.
و مضامين زير: مطالعات فمينيستى، زيست شناسى، انواع سوسياليسم، انواع ماركسيسم.

در جلسات عمومى كه رشته هاى مختلف را در بر مى گيرد شركت كنندگان روى مضامينى كه با يكديگر تداخل دارند به بحث مىپردازند.
نشريات تئوريك كه در برگزارى كنگره همكارى دارند پروژه‌هاى خاص خود را به بحث مىگذارند.
رياست كنگره: ژاك بيده و ژرار دومينيل
تماس:
این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید
اطلاعات مربوط به كنگره به تدريج روى سايت زير قرار مىگيرد:
http://next/u-paris10.fr/actuelmarx/

* * * * *

كنگره طبق برنامه ريزى اعلام شده برگزار گرديد. از سراسر جهان ۳۴۲ مطلب پژوهشى به كنگره عرضه شد. تمام مقالات كنگره جنبهء آكادميك و پژوهشى دارد و جايى براى تبليغ و ترويج گروه سياسى خاصى نيست. مطالب در رشته هاى علمى زير: فرهنگ، حقوق، محيط زيست، اقتصاد (كه وسيع ترين رشته بود با سه بخش ويژه: شكل بندى هاى ملى، فرارفتن از سرمايه‌دارى، تئورى اقتصادى ماركسيستى)، مطالعات فمينيستى، مطالعات ماركسيستى (مضمون اول: ميراث ماركسيسم و امروزين بودن آن، مضمون دوم: سمينار دربارهء لوكاچ)، تاريخ (همراه با مباحث ليبراليسم و مديريت ريسك‌ها [خطرهاى احتمالى]، ليبراليسم و فضا ـ مكان، مقاومت هاى ضد ليبرالى، فلسفه (با سمينارى مهم دربارهء كتاب كاپيتال)، علوم سياسى، سوسياليسم، جامعه شناسى.
زبان عمدهء سمينار زبان فرانسه بود. مباحثى كه در جلسات عمومى (پلنوم) در آمفى تئاتر دانشگاه برگزار شد با ترجمهء مستقيم همراه بود. با وجود اين، در كارگاه‌ها (آتليه، ورك شاپ ها) ۵۴ مطلب به زبان انگليسى و ۵۶ مطلب به زبان اسپانيايى ارائه گرديد. كارگاه هايى هم به نشرياتى كه با اكتوئل ماركس در برگزارى كنگره همكارى دارند اختصاص داشت.
ژرار دومنيل (اقتصاددان) كه رياست كنگره را همراه با ژاك بيده (استاد فلسفه) به عهده دارد طى چند مقالهء كوتاه كه به مناسبت برگزارى كنگره در روزنامهء اومانيته نوشت از جمله مىگويد: "امروز مى خواهم از نظم اجتماعى نوينى صحبت كنم كه از يك ربع قرن پيش بر ما مسلط شده است، يعنى سرمايه‌دارى نوليبرالى. ببينيم ارجاع به ماركس چه كمكى مىتواند به تحليل آن بدهد. بسيارى هستند كه بازگشت به چارچوب‌هاى تئوريك گذشته را با واژهء "كهنه و منسوخ" به باد ناسزا مىگيرند. اما نوليبراليسم مگر مرحلهء نوينى از سرمايه‌دارى نيست؟ معلوم است كه طبقات سرمايه‌دار كاملاً وجود دارند. كافىست لحظه‌اى به گزارش مريل لينچ كاپجمينى ((Merril Lynch-Capgemini كه يكى از بزرگترين نهادهاى مديريت ميراث عمومى ست در بارهء "ثروت جهانى" گوش فرا دهيم تا اين نكته را درك كنيم. چرا سرمايه‌دارى از "احياى شرايط گذشته و بازگشت به آن" سخن مىگويد؟ زيرا طى نخستين دهه هاى پس از جنگ جهانى دوم، با سوسيال دموكراسى به سازش هايى رسيد و برخى امتيازات و درآمدهاى خود را (در قبال ديگر بخش هاى جمعيت) از دست داد. در سال هاى ۱۹۷۰ وقتى بازار بورس كساد بود و نرخ سود از نرخ تورم پايين تر، چطور مىشد يك سرمايه دار "موفق" بود؟ در مجموع، نزديك به ۳۰ سال، سرمايه داران با "مانع" روبرو بودند. اما اين سالها با تلاش هاى مستمر آنان نيز همراه بود و سرانجام، آن سازش اجتماعى را كه برترى داشت به فرسايش كشاند. تنها در پايان دههء ۷۰ كه نشان بحران ساختارى و تنش هاى تورم بر آن خورده است بود كه اين طبقات توانستند كفهء ترازو را به سود خود بچرخانند. ديكتاتورى هاى نظامى آمريكاى لاتين آزمايشگاه تئورى هاى مكتب شيكاگو [نام گروهى غيررسمى از اقتصاددانان ليبرال ـ م.] بودند. ماگارت تاچر كه پينوشه از دوستان نزديكش بود، و رونالد ريگان چهره هاى بارز ورود به نظم اجتماعى نوين در كشورهاى مركز بودند، هرچند اين امر بدون مقاومت هم رخ نداد چنان كه اعتصاب هاى كارگرى در انگلستان و ايالات متحده گواه آن اند. تنها كمى پس از اين دوره بود كه ميتران به سياست صرفه جويى پيوست كه شكستى براى جنبش هاى مردمى در فرانسه بود. از اين به بعد است كه مقررات نوين سرمايه (كه سهامدار و بستانكار را سلطان مى داند) بر كارگران و كادرهاى ادارى تحميل شد. مرزها بين كشورهايى كه سطوح توسعهء نابرابر داشتند باز گرديد و رشد در كشورهايى متمركز شد كه هزينهء نيروى كار به ويژه پايين است مانند چين. علاوه بر اين، بيكارى را در اروپا دامن زد و پيوند بين جوامع آمريكاى لاتين و آفريقا را گسست. چه كسى حالا مى تواند به ما بباوراند كه مبارزهء طبقات "موتور محرك تاريخ" نيست؟"

اومانيته در همان روز، ۲ اكتبر، با ژاك بيده (استاد فلسفه) نيز مصاحبه‌اى داشته كه در زير مى خوانيد:
سؤال: چه انتظاراتى از اين گردهم آيى نوين بين المللى داريد؟ به عنوان يك شهروند ساده، يك فعال كمابيش متعهد در زندگى فكرى و اجتماعى، چه انتظارى مى توان از اين كنگره داشت؟
ژاك بيده: درهاى كنگرهء بين المللى ماركس به روى همه باز است. جلسهء افتتاحى در سوربن مناسبتى ست براى آشنا شدن با فعالان برجستهء فكرى مقاومت دربرابر نوليبراليسم در آسيا، با گاياترى اسپيواك Gayatri Spivak شخصيت بارز فمينيسم فرودستان [از هند]، و در آمريكا، با شيكو وايتيكر Chico Whitaker مبتكر فوروم اجتماعى جهانى، و در آفريقا و جهان عرب با سمير امين. پلنوم ها (يا جلسات عمومى) به تحليل هاى بنيادين، اهداف دراز مدت و مباحثى كه هريك از ريشه يابى هاى سياسى و اجتماعى ما را به چالش مى گيرند خواهند پرداخت. كنگره حدود ۱۰ سمينار همزمان نيز ارائه مى كند: "مطالعات فمينيستى نسل سوم" (نسل نوليبراليسم)، جامعه شناسى نوين طبقات و "بدون" ها [يعنى بدون مسكن، بدون كار، بدون كارت اقامت و غيره ـ م.]، "فرهنگ مبارز"، "حقوق"، "تاريخ"، "علوم سياسى"، "جانبدارى از محيط زيست"، "سوسياليسم". بخش اقتصاد و فلسفه هريك ۲۵ كارگاه را به خود اختصاص مى دهند. كنگره ديدارى ست بين پژوهشگران، بدون شك مهمترين در نوع خود در اروپا. "شهروند" مورد نظر شما مى تواند بنا به علاقهء خود يك رشته را برگزيند يا از يكى به ديگرى برود.

سؤال: سه سال پيش، مهمانان شما حول مضمون "جنگ امپرياليستى، جنگ اجتماعى" دور هم گرد آمده بودند و اين بار حول "پروژه [يا طرح] يك جهان وطنى بديل". اما ملاحظه مىكنيم كه جنگ، حقيقتاً، طى سه سال گذشته از دستور روز خارج نشده است. چگونه از يك مضمون به مضمونى ديگر مى پردازيد؟ و چرا؟
ژاك بيده: سرمايه‌هاى واحدى هستند كه بى هيچ تمايزى در زمينه هاى داروسازى، "فرهنگ" يا سلاح‌هاى كشتار جمعى سرمايه گذارى مى كنند. نوليبراليسم با درهم شكستن دولت اجتماعى تمام كارگران سراسر جهان را در رقابت با يكديگر قرار مى دهد. منطق سود همان بى تفاوتى كامل به انسانها، به زندگى و به طبيعت است. مى خواهند ما را به چنان سراشيبى بكشانند كه به تدريج تمام آنچه را كه همگانى ست و نشانى از همبستگى دارد نابود كنند. در چنين دستگاهى لشكركشى هاى نظامى از اوضاع اجتماعى و سياسى جدا نيست. دربرابر مجموعهء اينها ست كه بايد مقاومت كرد.

سؤال: آلترموندياليسم، آنتى كاپيتاليسم [جانبدارى از جهانى ديگر، ضديت با سرمايه‌دارى] ... با كنارهم گذاشتن اين دو اصطلاح چه روابطى را مى خواهيد بررسى كنيد؟ آيا نزديكى بين ايندو بديهى ست؟
ژاك بيده: آلترموندياليسم مفهوم جديدى ست كه بين جريان هايى متفاوت با يكديگر، همگرايى ايجاد مى كند مثلاً بين طرفداران محيط زيست، مبارزهء جهانى زنان، همبستگى سنديكاها و انجمن ها، مقاومت "بدون" ها، خلق ها و گروه هاى [اجتماعى] تحت ستم، اقليت هايى كه به رسميت شناخته نمى شود، الاهيات رهايى بخش، انواع انترناسيوناليسم، انواع دو رگه‌اى ها... بارى، مبارزهء ضد سرمايه‌دارى چيزى جز مجموعهء اين مبارزات مشخص و گوناگون نيست. به شرط اينكه اين خودآگاهى وجود داشته باشد كه در منطق سرمايه است كه همهء اينها مضمون واحدى مى يابند و با درافتادن با اين منطق است كه مى توان راههاى نوين همبستگى جهانى را يافت.
ضديت با سرمايه‌دارى از نظر تاريخى در درون هر ملتى و در مبارزهء خلق هاى استعمار زده گسترش يافته است. با جهانى شدن، با ظرفيتى كه قدرت مالى براى تصرف فريبكارانهء تمام فضا ـ مكان ها دارد، دشمن بيش از پيش نامرئى و دور از دسترس شده است. اما هر مقاومتى، هر پيروزى محلى اى خود، نشانه‌اى ست، نمونه و دلگرمى اى ست براى بشريت به طور كلى. گامى به پيش براى همگان.

سؤال: آيا آلترموندياليسم مى تواند به نوعى انترناسيوناليسم نوين خلق ها باشد و در نقطه مقابل ناسيوناليسم دولت ـ ملت ها قرار گيرد؟ شما اختيار و استقلال پژوهشگران و نيز رشته هاى مختلف را چگونه در اين زمينه با يكديگر در پيوند قرار مى دهيد؟
ژاك بيده: آلترموندياليسم ميراث انترناسيوناليسم را بر عهده دارد. اين بدين معنا ست كه فضاهاى ملى همچنان آوردگاه هاى تعيين كننده اند. همينجا ها ست كه بايد پيروز شد بى آنكه فراموش كنيم كه آنها امروز ابعاد قاره‌اى به خود مى گيرند. اما اين انترناسيوناليسم احزاب نيستند كه مى توانند مبارزهء مشترك را ارتقاء بخشند. از خلال جهانى شدن سرمايه‌دارى ست كه، بدترين شرايط يعنى واقعيتى نوين و سياره‌اى كه سر و كار داشتن با آن مسألهء همگان است سر بر خواهد آورد و ما نمى توانيم بدان دست يابيم مگر از خلال تعدد جنبش هاى سياسى و فرهنگى، از خلال شبكه هاى پژوهشى، شبكه هاى همبستگى و ابتكارى. بنابراين، براى پژوهشگران برخوردار از كليهء انواع صلاحيت ها كه با شهروندان از طريق پيوندهاى گوناگون درآميخته اند هميشه جاى شايسته وجود دارد.

سؤال: شما توجه خاصى را معطوف به آمريكاى لاتين كرده ايد. علت چيست؟ آيا اين امر به اوضاع كنونى مربوط است يا امرى ست بنيادى تر؟
ژاك بيده: ميدانيم كه جنبش هاى انقلابى غالباً تصورات شورانگيز و آرامش بخش پديد آورده اند، مثلاً ميهن شوروى، چين بالندهء مائوتسه تونگ، حماسه هاى جهان سوم. شك نيست كه آمريكاى لاتين نيز مى تواند چنين نقشى ايفا كند (مى توان از چه گوارا شمايل ساخت، و چهره‌اى ممتاز). اما تصادفى نيست كه آمريكاى لاتين امروز به صورت يك نقطهء همگرايى پديدار شده است. در آنجا ظرفيت هاى فراوان براى مقاومت دربرابر امپرياليسم، براى يافتن راه هاى بى سابقهء مشاركت رخ مى نمايد. در آنجا ملاحظه مىكنيم كه مردمان فراموش شده و حومه هاى جهان قد بر مى افرازند. چه درس ها كه از آنجا مى توان گرفت.

سؤال: مىگوييد يك جهان وطنى بديل سرمايه‌دارى. حتى انديشهء وجود جهانى كه منطبق با هنجار سرمايه‌دارى نباشد كمابيش دلپذير است، ولى در هرحال غيرواقع بينانه به نظر مىرسد. آيا شما اتوپى را قبول داريد؟
ژاك بيده: سرمايه‌دارى تنها يك نظام طبقاتى نيست، بلكه يك نظام جهان (Système du monde) هم هست. از پنج قرن پيش، سرمايه‌دارى ويرانى تمدن ها را در خارج از اروپا رهبرى كرده است: برده دارى، گرسنگى، استعمار، انواع نابودسازى. اين امر از طريق شبكه‌اى از رژيم هاى تابع، از خلال گستره‌هاى بى كران خصوصى شده و نظامی شده ادامه دارد. جهان دارد به صورت يك بازار در مىآيد، و تبديل جهان به بازار مستلزم تبديل انسان ها به كالا ست. كالاهايى كه بر سر آنها، قدرتهاى مالى كه خود قدرتهاى سياسى و نظامى نيز هستند، طبق قانون "هركس زورش بيشتر است" چانه مى زنند. همين قدرتها هستند كه نوعى دولت ـ جهان (Etat-monde) به وجود آورده اند كه قانون آن تملك خصوصى هرچيزى ست و منطق سود. دولتى كه بر پايهء توازن قواى امپرياليستى اداره مى شود.
انديشيدن به يك بديل به معناى دل دادن به يك اتوپى (ناكجاآباد) نيست. در واقع، در چنين شرايطى ست كه انسانيت وارد مرحلهء نوينى مى شود كه مسائل اساسى يعنى مسائل مربوط به محيط زيست، به امنيت جمعى، به بهداشت، حتى به ادامهء حيات، دست كم از اين پس، به صورت مسائل همگان در مىآيد. در اين شرايط است كه به نحوى اجتناب ناپذير يك مردم ـ جهان (un peuple-monde) پديدار مى شود.
از اومانيته ۲ اكتبر ۲۰۰۷، مصاحبه كننده: لوسيان دگوا (Lucien Degoy)

Vous trouverez les contributions des intervenants sur le site
http://netx.u-paris10.fr/actuelmarx/cm5/index5.html
Vous pouvez assister aux conférences filmées sur le site
http://www.canalc2.tv/video.asp?idvideo=6809
Plein écran en cliquant sur le bouton de droite de votre souris

در پايان اين گزارش مختصر، يادآورى مىكنيم كه اگر دوستانى در ترجمهء مقالات (برخى از زبان فرانسوى و برخى از انگليسى) به ما يارى دهند، انتشارات انديشه و پيكار مجموعه‌اى از ترجمهء مباحث اين كنگره را نيز به فارسى، پس از ويراستارى و به نام مترجم منتشر خواهد كرد.
(گزارش براى انديشه و پيكار)

 

سرمايه داران ميخواهند براى سرمايه هاى خود سود كافى و مطمئن بدست آورند و بنابر اين به بشر به دو صورت نياز دارند: يكدسته كه براى آنها كار ميكنند و دسته ديگر كه كالاهاى آنها را ميخرند يعنى پول كافى دارند كه بخرند. بقيه مردم، لشكر بيكاران يا "جمعيت اضافى " هستند كه تنها ارزششان براى سرمايه داران در آن است كه با كارداران رقابت كنند و نرخ مزد را پائين نگاه دارند يعنى فروشندگان نيروى كار بجاى اينكه مشتركا در برابر سرمايه داران بايستند بجان يكديگر بيفتند. وگرنه اين "جمعيت اضافى" نه تنها حقوقى ندارند بلكه (براى سرمايه داران) نبودشان بهتر از بود شان است.

نسبت اين "جمعيت اضافى" به كل جمعيت در زمانهاى مختلف و در كشور هاى مختلف فرق ميكند. بستگى به سطح سرمايه گذارى و توليد دارد. در يك كشور از "سرمايه گذارى ناخالص ملى"، "توليد ناخالص ملى"، و "سطح اشتغال" بحث ميشود واين مفاهيم را اندازه گيرى ميكنند و در باره آن نظريه ميدهند. "سطح اشتغال" تعيين ميكند كه چقدر آدم به كار گرفته خواهند شد و چقدر آدم بايد بيكار و خارج از گردش توليد بمانند كه اينها همان "جمعيت اضافى" هستند.

همينطور امروز "سرمايه گذارى جهانى"، "توليد ناخالص جهانى"، و "سطح اشتغال جهانى" ديگر مفاهيم مجرد و كلى بافانه نيست بلكه اندازه گيرى ميشوند و چند و چون آن تحليل و پيش بينى ميشود.

درست است كه سرمايه جهانى و توليد جهانى در دولت ـ ملت هاى مختلف بخش شده و در صنعت هاى مختلف (شركتهاى نفتى، اسلحه سازى، بانكها يا سرمايه مالى و غيره) پخش است و درست است كه اينها با هم در جنگ و رقابت هستند ولى سرمايه جهانى در كليت خود در برابر مردم جهان ايستاده و بر آنها حكومت ميراند. بعضى را بيكار ميكند و بعضى را سر كار ميگذارد.

در جريان بحران سرمايه دارى جهانى در دهه ۱۹۳۰ كه سرانجام به جنگ و كشتار جهانى از ۱۹۳۹ تا ۱۹۴۵ كشيده شد، "كينز" اقتصاددان انگليسى، مفاهيم كلى "سرمايه گذارى ملى"، "توليد ملى"، و "سطح اشتغال" و برعكس آن "سطح بيكارى" را وارد بحث هاى اقتصادى كلاس هاى درس كرد كه به "اقتصاد كلان" (ماكرو اكونومى) معروف است. او ثابت كرد كه بحران و بيكارى، حالت عادى سرمايه دارى است. پيش از او و مقدم بر او، ماركس از كليت سرمايه (كاپيتال) بحث كرده و در برابر آن "كارگران جهان" را قرار داده بود. ولى اين كميت هاى كلى هيچوقت مانند امروز اينقدر واقعى و ملموس نشده بود. اينك با بازشدن بازارهاى جهان و جهانى شدن توليد، بيش از هر زمان ديگر كليت سرمايه دارى جهانى در برابر كليت پرولتارياى جهانى قرار گرفته است.

امروزه ميزان سرمايه گذارى در يك كشور محدود به پس انداز ملى آن كشور نميشود بلكه شركتهاى بزرگ جهانى ميزان سرمايه گذارى توليدى جهانى را بر اساس پيش بينى نرخ سود تعيين كرده وسپس اين كميت كلى را بين كشورهاى مختلف بسته به نرخ دستمزد و "پذيرائى" هر كشور تقسيم ميكنند. اگر ميزان سرمايه گذارى جهانى لازمه اش اين باشد كه ۲۵ درصد نيروى كار جهان بيكار باشد اين بيكارى بين كشورهاى مختلف توزيع ميشود و براى شركتهاى بزرگ جهانى مهم نيست كه اين توزيع سرمايه گذارى (وتوزيع بيكارى) ممكنست در يك كشور ۷۰ درصد مردم آن كشور را بيكار بگذارد. شركتهاى بين المللى به كشورها ميگويند: "خود را براى ما گيرا بسازيد وما به شما گوشهء چشمى خواهيم انداخت." تصميم آنهاست كه تعيين ميكند در هر كشور چقدر آدم براى توليد لازم است و چند در صد مردم "جمعيت اضافى" ميشوند.

چندى پيش شركت الكترولوكس سوئدى تصميم گرفت كارخانه ساخت يخچال خود را در آلمان تعطيل و ۲۰۰۰ كارگر آنجا را بيكار كند و كارخانه را به لهستان كه سطح دستمزدها و ماليات آن بسيار پائين تر از آلمان است منتقل سازد.۱

در بيست سال اخير بويژه پس ازفروپاشى "اردوگاه سوسياليستى" اتحاد شوروى واروپاى شرقى و پيوستن آنها بهمراه چين به سيستم سرمايه دارى جهانى اينگونه خبرها فراوان است. نرخ دستمزدهاى چين فقط ۵ در صد نرخ دستمزدها در اروپاست "۲" وصنايع "كاربر" (با نسبت بالاى كار به سرمايه ثابت) طبعا به آنجا منتقل ميشود. چين و آسياى شرقى با جمعيت بيشتر از ۳ ميليارد نفر (يعنى با داشتن تقريبا نيمى از جمعيت جهان)، درياى بى پايانى از نيروى كار ارزان در اختيار سرمايه داران جهان گذاشته اند كه اينها توليد خود را بويژه هرگاه به كارگر ماهر و متخصص نياز نداشته باشد به آن سمت مهاجرت ميدهند و كالاهائيكه با هزينه پائين در آنجا توليد ميشود با سود فراوان در بازارهاى جهان ميفروشند. مثلا شركتهاى نامدار كفش ورزشى، هر جفت كفش خود را كه در چين توليد ميگردد در بازارهاى امريكاى شمالى، اروپا و ژاپن به بهاى ۱۰ تا ۲۰ برابر هزينه توليد بفروش ميرسانند و سود فراوان آن را به جيب ميزنند.۳

نتيجه انتقال صنايع به كشور هائيكه مزد پائين دارند اينست كه در اروپاى غربى و امريكاى شمالى بيكارى فراوان شده و روى نرخ مزد هاى آنجا فشار وارد ميشود. براى مثال، چندى پيش يكى از بخش هاى توليدى شركت ژنرال موتورز بزرگترين سازنده اتومبيل در جهان از ۳۴۰۰۰ كارگر خود در ايالات متحده به سادگى و صراحت خواست كه مزدى برابر يك سوم مزد پيشين را بپذيرند يا بيكار شوند.۴

و در اتحاديه اروپا، بر پايه آمار رسمى كه بيكارى را كم برآورد ميكند، ۱۰ در صد نيروى كار يعنى بيست ميليون نفر بيكارند.۵

اين بيكارى و فشار بر نيروى كار طبعا نارضائيها را در كشورهاى به اصطلاح پيشرفته افزايش ميدهد و آرامش اجتماعى و دموكراسى نسبى داخلى اين كشورها، كه به هزينه غارت بقيه بشريت، امتيازات و آزاديهائى به طبقه كارگر داخلى داده بودند، رفته رفته شكسته ميشود و سازش طبقاتى پس از جنگ جهانى دوم در اين كشورها به خطر مى‌افتد. رويدادهائى مانندِ طغيان جوانان بيكار خارج از محدوده شهرهاى فرانسه در سال ۲۰۰۵ طليعه طوفانهاى آينده مى‌تواند باشد.

واكنش طبقه حاكمه اين كشورها نه تنها محدود كردن آزاديها در داخل (به بهانه مبارزه با تروريسم يا جلوگيرى از مهاجرين غير قانونى و غيره) بلكه همچنين توسل روزافزون به ماجراجوئى هاى خارجى و جنگ است تا بدين وسيله بحران هاى داخلى به خارج انتقال داده شود.۶

آنها ميكوشند نيروى كار را در داخل و خارج مرزهاى خود عقب بنشانند و گردش سرمايه و سوددهى بالاى آن را نگهبانى كنند و سرنوشت نسل كنونى را نيز مانند نسل پيش از آن رقم زنند.

بحران سوددهى دهه هاى ۱۹۶۰ و ۱۹۷۰ ناشى از پيشرفتهاى اتحاديه هاى كارگرى در غرب، و افزايش تدريجى بهاى منابع طبيعى كشورهاى جهان سوم بود. در اين زمان مديران شركتها به حد اقل كردن هزينه و حد اكثر كردن سود سهام توجه كافى نميكردند. ولى از ۱۹۷۹ به بعد سرمايه دارى غرب وبه‌ويژه امريكا با تركيبى از سياستهاى داخلى و خارجى موفق شدند نيروى كار داخلى و توده هاى مردم را در سطح جهانى عقب بنشانند و سهم سود را بالا ببرند.

در اروپاى غربى و امريكاى شمالى، بخش مالى كه هرچه بيشتر سهام شركتهاى بزرگ را در اختيار ميگرفت مديران هر شركت را تهديد كرد كه يا هزينه ها را حد اقل كنند يا از آنها خلع يد شده و شركت با قرض بالائى خريدارى شده و از آن پس براى پرداخت بهرهء بالا مجبور به "عقلانى كردن" (يعنى بيرون كردن كارگران و پائين بردن هزينه) خواهد شد. بعلاوه براى متحد كردن مديران با سهامداران به آنها هر سال ميليون ها دلار بصورت بسته اختيار خريد سهام داده شد كه اگر سهام شركت بالا رفت آنها حق خريد اين ميليونها دلار سهم به بهاى پائين را داشته باشند. بدين ترتيب حقوق مدير عامل ۵۰۰ شركت بزرگ امريكا كه در ۱۹۷۰ بطور متوسط ۳۰ برابر حقوق كارگر خط توليد بود در سال ۲۰۰۰ به ۵۷۰ برابر رسيد يعنى يك مدير برابر ۵۷۰ كارگر.۷

رشد نفوذ بخش مالى در توليد به «عقلانى كردن» بيشتر محيط كار يعنى اخراج و فشار بر كارگران انجاميد و نرخ سود را بالا برد. از طرف ديگر بخش مالى با قرض دادنِ بى سابقه به مصرف كنندگان و بويژه خريداران خانه در امريكا اقتصاد اين كشور را به زور مصرف بر پايه قرض بطور موقت به رونق انداخت. عامل ديگر رشد اقتصاد ايالات متحده مخارج عظيم دولت (بويژه مخارج تسليحاتى و جنگى) بود كه آن نيز بر دريائى از قرض داخلى و بويژه خارجى پايه گرفته و بنابر اين قابل دوام نبود. در واقع ، سالهاى سال است كه تراز پرداختهاى جارى امريكا كسرى دارد و در سالهاى اخير اين كسرى به صدها ميليارد دلار در سال رسيده و به ۵ در صد توليد ناخالص داخلى نزديك شده يعنى كشور امريكا هر سال صدها ميليارد دلار ثمره كار كشورهاى ديگر را بلا عوض دريافت ميدارد. قرضهاى خارجى امريكا در حقيقت بلاعوض است چون برخلاف قرض كشورهاى ديگر كه بايد با كار سخت و بدست آوردن ارز خارجى بازپرداخت شود قرض امريكا با چاپ كاغذ (دلار) بازپرداخت ميشود.

درحقيقت در تمام سالهاى پس از جنگ جهانى دوم تا امروز كه سيستم دلار مسلط است و پرداختهاى بين ‌المللى و حتى گاهى پرداختهاى داخلى كشورها با دلار انجام ميگيرد و دلار، چه نزد افراد وچه نزد بانكهاى مركزى دولتهاى جهان، بصورت پول ذخيره پذيرفته ميشود، امريكا منابع انسانى و طبيعى جهان و نيروهاى توليدى مهم كره زمين را با چاپ كاغذ (دلار) خريده و در مالكيت خود گرفته است. و اين جريان غير منطقى و غير عادلانه نه تنها با گذشت زمان كاهش نيافته بلكه در سالهاى اخير ابعاد نجومى يافته است. ولى اينك چند سال ميشود كه از يك سو بزرگى قرض خارجى انباشت شدهء امريكا به صورت غير قابل دوامى در آمده و از سوى ديگر دلار رقيب بزرگى بنام "يورو" در برابر خود يافته است. اينست كه شمار روزافزونى از مردم و دولت ها امروزه به دلار بصورت مشكوكى نگاه ميكنند و ارزش آن نسبت به ارزهاى مهم ديگر بويژه "يورو" پائين ميايد.

اين يك نشانه رقابت بين ايالات متحده و اتحاديه اروپاست. به دليل اين رقابت بود كه در آستانه حمله امريكا به عراق مهمترين كشورهاى اروپا يعنى آلمان و فرانسه با امريكا مخالفت كردند. ولى با وجود اين اختلافات و رقابتها ميبينيم كه اروپا و امريكا شانه به شانه هم متحدا بصورت ناتو در افغانستان ميجنگند و در درگيرى با جمهورى اسلامى ايران نيز اروپا و امريكا متحد شده اند. چرا؟ چه چيز اينان را متحد كرده است؟ چه چيز اروپا را به دنباله روى از نظاميگرى امريكا كشانده است؟

پاسخ به اين پرسش را بايد در شرق جستجو كرد. از يكطرف امريكا و اروپا ميخواهند مردم ايران و خاور ميانه را كه با جنگ ويرانگر هشت ساله جمهورى اسلامى با عراق و جنگهاى ديگر خليج و جنگهاى داخلى بى پايان از فلسطين و لبنان تا افغانستان درمانده و ضعيف كرده اند همچنان زير كنترل نگهدارند و منابع طبيعى آنها را به بهاى ارزان ببرند. از طرف ديگر منابع طبيعى و صنعتى و انسانى "آزادشده" كشورهاى اتحاد شوروى سابق كه نقش بزرگى در رونق سودآورى بانكها و شركتهاى غربى در سالهاى اخير داشته اند بايد همچنان به نفع بانكها و شركتهاى بزرگ امريكا و اروپا مشتركا مورد بهره بردارى و كنترل قرار گيرد. و بالاخره رشد توليدى چين و هند و ساير كشورهاى آسياى شرقى كه مركز ثقل توليد جهان را از اروپا و امريكاى شمالى به آسياى خاورى منتقل نموده اينك غرب را وادار كرده كه براىِ دست و پنجه نرم كردن با اين رقيبان جديد به يكديگر نزديك شده و بكوشند رشد اين كشورها را در چهارچوب منافعِ مشترك خود متحدا نگهدارى و كنترل كنند.

سرمايه دارى غرب تا دهه ۱۹۸۰ به كشورهاى توسعه نيافته بيشتر بصورت عرضه كنندگان منابع طبيعى و مهمترازهمه نفت نگاه ميكرد و در عرصه توليد صنعتى، اينها رقابت مهمى با توليدكنندگان شمالى نداشتند. ولى در چند دهه اخير كشورهاى آسياى شرقى با سرعت بالائى توليد صنعتى را از غرب ميگيرند. بطوريكه از نيمه دهه ۱۹۹۰ به بعد بيشتر توليد ناخالص دنيا خارج از سازمان همكارى و توسعه اقتصادى (شامل كشورهاى صنعتى غرب بعلاوه ژاپن) توليد شده و سهم اين مجموعه در كل توليد جهان همچنان در حال كاهش است.۸

البته چين و هند دارند راهى را ميروند كه ژاپن و كشورهاى جديدا صنعتى شده آسيا (كره جنوبى و غيره) پيش از اين پيموده بودند، ولى جمعيت چين و هند بقدرى بزرگ است كه رقابت آنها با غرب نقش برهم زننده اى دارد. بويژه اشتهاى كشورهاى سريعا رشد يابنده آسيا براى مواد خام و بويژه انرژى، رقابت و جنگ شديدى بر سر منابع محدود نفت و گاز كه بيشترش در ايران و كشورهاى اطرافش متمركز است پديد آورده كه آثار آن را مى بينيم: در عرصه اقتصادى قيمت يك بشكه نفت كه تا دهه ۱۹۶۰ و اوايل دهه ۱۹۷۰ بين يك تا دو دلار بود امروز بيش از ۸۰ دلار شده كه طبعا سطح زندگى را در شمال پائين مى‌آورد؛ ودر عرصه سياسى، امريكا و متحدانش براى كنترل مهمترين ميدان ها و راههاى عبور نفت و گاز دنيا با تمام توان نظامى و تبليغاتى و. . . به اين منطقه حمله ور شده اند. افغانستان يعنى كشور بين ايران و خاورميانه در يك سو و چين و هند در سوى ديگرش زير اشغال نظامى ناتو قرار گرفته، كشور نفتخيز بزرگ عراق بدست اشغالگران امريكائى افتاده، و مهمتر از همه ايران در محاصره و تهديد نظامى دائمى غرب در آمده است.

در اين شرايط ، رودر روئى با ايران براى غرب سرنوشت ساز شده است زيرا استراتژيست هاى غربى مى‌پندارند كه جمهورى اسلامى اينك با مشكلات فراوان داخلى و بدون پشتوانه بزرگ مردمى طعمه ضعيفى است كه ميتوانند بسادگى بر آن چيره شوند و با سازمان دادن ترتيبات سياسى جديد مناسب منافع غرب در ايران به اهداف استراتژيكِ خود يعنى كنترل مردم ايران و كشورهاى نفتخيز و گازخيز پيرامون آن، كنترل كشورهاى برآمده از شوروى سابق ، و بالاخره كنترل چين و هند برسند. اينست كه وزير خارجه فرانسه بدون مقدمه علنا از جنگ با ايران سخن ميراند و در سخنرانى در امريكا ميگويد سرنوشت آينده جهان در مبارزه با ايران (ظاهرا بر سر برنامه اتمى حكومت اسلامى) تعيين خواهد شد.۹

در اين راه البته سرمايه دارى غرب از هيچ جنايتى نسبت به مردم ايران دريغ نخواهد كرد. بمباران، نابودى زيربناهاى اقتصادى، قتل عام وسيع مردم و تجزيه كشور در راه منافع غرب كاملا ممكن است. نمونه يوگسلاوى و افغانستان و عراق در برابر ماست. در عراق تاكنون نزديك يك ميليون انسان جان خود را در تجاوز امريكا از دست داده و نزديك ۵ ميليون نفر در داخل و خارج آواره و بى خانمان شده و اين كشور عملا تجزيه شده است.

اگر منافع امپرياليسم غرب در بعضى كشورها در بهره كشى از نيروى كار ارزان آنهاست و از اين رو از ويران كردن نيروهاى توليدى آنجا كه به شركتها و بانكهاى خودشان تعلق دارند خوددارى ميكند ولى در ايران و خاور ميانه و بسيارى از كشورهاى افريقا هدف اصلى امپرياليسم، غارت منابع طبيعى ست و در اين جا ايجاد جو ناامنى دائمى و جنگ و ويرانى با منافع آنها سازگار است زيرا در جو جنگ و ناامنى، سرمايه هاى اين مناطق كه از حراج منابع طبيعى بدست ميآيد و در چنگ اقليت حاكمانشان است بجاى رو آوردن به توليد در محل، به بانكها و بورسهاى غربى و خريد دارائى در امريكا و اروپا فرار ميكنند و باعث رونق آنجا شده و برخلاف، كشورهاى اين مناطق در دورِ باطل فروش مواد خام طبيعى و خريد نيازمنديهاى خود از بازار جهانى در جا ميزنند و نمى توانند هيچگاه از اين دايره خارج شده و به رشد توليدى و صنعتى برسند.

نمونهء آن وضعيت پريشان مردم ايران است. جمهورى اسلامى حاكم بر اين كشور فقط در دو سال گذشته درآمد بيسابقه اى نزديك ۱۲۰ ميليارد دلار از صادرات نفت بدست آورده است ولى از اين ثروت فراوان، همان گونه كه در گذشته، هيچ بهبودى در زندگى اكثريت مردم حاصل نشده، بلكه برعكس، تورم و گرانى، به‌ ويژه گرانىِ مسكن، شديدتر شده و سطح توليد و اشتغال نيز بدتر شده است. فقط بازار واردات، بويژه واردات اسلحه، بالا رفته و فرار سرمايه از كشور سرعت گرفته است.

شركت در "جهانى شدن" يعنى پيگيرى سياست هاى اقتصادى ليبرالى توسط جمهورى اسلامى بحران اقتصادى ايران را نه تنها حل نكرده بلكه بيكارى را افزايش ميدهد ، زيرا بدليل گرانى زندگى در شهرها و مشكلات ديگر، توليد در ايران بدون حمايت گمركى نميتواند با نيروى كار ارزان چين و هند رقابت كند و با آزاد شدن بيشتر واردات، همان كارخانه هائى هم كه حالا بهر ترتيب در ايران بوجود آمده تعطيل خواهد شد.

سيستم توليد ايران ونقش ايران در تقسيم كار جهانى كه عمدتا بر پايه استخراج نفت و وابستگى به درآمد ارزى آن است نيازى به ۷۰ ميليون جمعيت ندارد. در پايان حكومت شاه كه جمعيت ۳۵ ميليون بود، توليد نفت حتى به روزى ۶ ميليون هم رسيد و امروز توليد نفت روزى ۴ ميليون است. يعنى براى اين سيستم توليدى (صادرات نفت خام و واردات كالاهاى مصرفى) نيمى از مردم، "جمعيت اضافى" هستند و بايد بيكارى و يا بيكارى پنهان بكشند و يا از سرزمين خود به بيرون پناه ببرند و يا.....

سيل پناهندگان ايرانى و مهاجرين و آوارگان ساير كشورها كه همه سختى ها و تحقير ها را تحمل ميكنند سرنوشت بخش بزرگى از بشريت امروز در جهان سرمايه دارى شده يا سرمايه دارى جهانى شده را نشان ميدهد. در حاليكه مرزها به روى سرمايه باز شده و هر روز نزديك دو هزار ميليارد دلار معامله ارز در جهان صورت ميگيرد ولى انسان هائيكه در جستجوى نان و كار بسوى مرزها ميروند چه بسا جان خود را در اين راه از دست ميدهند.۱۰

راه حل نهائى سرمايه دارى براى"جمعيت اضافى" همانگونه كه بارها در تاريخ اين نظام رخ نموده فرستادن انسانها به جنگ يعنى نابودسازى دسته جمعى انسانهاست. اما راه حل نهائى براى بشريت، گرفتن اختيار خود بدست خود و كنار زدن سرمايه داران از حكومت است. به اين منظور بايد انسانها نخست بتوانند نگاه سرمايه داران را بر خود كه آنان را آدم اضافى، بى‌قابليت يا بدرد نخور ميدانند رد كنند و از چشم خودشان به خود نگاه كنند وخود را و طبقه خود را باور كنند.

۵ مهر ماه ۱۳۸۶
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۱. دستمزدهاى لهستان ۱ بر۶ دستمزدهاى آلمان و ماليات شركتها در لهستان با نرخ ثابت ۱۹درصد است (تايمز مالى ۱۳ سپتامبر۲۰۰۵ ، ص ۶).
۲. از مقاله وزير دارائى بريتانيا گوردون براون بازگو شده از تايمز مالى ۹ سپتامبر ۲۰۰۵ ،ص۱۳.
۳. تايمز مالى ۳۱ اكتبر ۲۰۰۵ ، ص ۱۳.
۴. اين خبر مربوط به شركت دِلفى بزرگترين سازنده قطعات اتومبيل در امريكاست كه تا ۱۹۹۹ بخشى از ژنرال موتورز بود (هرالدتريبون ۱۸ اكتبر ۲۰۰۵ ،ص۹)
۵. تايمز مالى ، ۹ سپتامبر ۲۰۰۵ ،ص۱۳.
۶. جورج بوش رئيس جمهورى امريكا به مخالفين جنگ عراق در داخل بارها يادآور ميشود كه اگر ما در خارج جنگ نكنيم مجبور ميشويم در خيا بانهاى خودمان جنگ كنيم.
۷. گلين ، آندرو: سرمايه دارى رها شده، بزبان انگليسى، دانشگاه آكسفورد، ۲۰۰۶ ، ص ۵۸ تا ۶۰.
۸. همانجا ص ۱۵۳ و ۱۵۴.
۹. رجوع كنيد به تايمز مالى ۱۷ سپتامبر ۲۰۰۷ كه برنارد كوچنر وزير خارجه فرانسه از لزوم آماده شدن براى جنگ با ايران سخن ميگويد وهمچنين به هرالد تريبون ۲۲ سپتامبر ۲۰۰۷ كه وى درسخنرانى در واشنگتن ميگويد آينده جهان از روى نتيجه منازعه با ايران تعيين ميشود.
۱۰. در كتاب گلين، آندرو، پيشين، ص ۶۶ ، رقم ۱۹۰۰ ميليارد دلار معاملات ارزى روزانه براى سال ۲۰۰۴ داده شده كه بگفته نويسنده بيش از ۳ برابر رقم ۱۹۸۹ بوده است.

اعتراض به اعدام ملت و كشور عراق را فراموش نكنيم
(فريادى از سرِ درد)

خواست لغو مجازات اعدام كه ويكتورهوگو و ماركس در قرن نوزدهم از پيشقراولانش بودند خواستى انسانى، مترقيانه، مدرن و قابل دفاع است؛ اما وقتى ابعاد كشتار و اعدام به حجم يك ملت و كشور مى‌رسد خواست لغو آن به مراتب قابل دفاع تر و مهم تر است. دربارهء اعدام ملت ها نيز چيزى بايد گفت!
آيا بايد خيلى هوشمند بود تا وضع غيرقابل توصيف نابودى يك ملت و دستاوردهاى آن را زير بمباران و اشغال آمريكا و متحدانش دريافت؟ كارشناسان ملل متحد كه وضعيت عراق را در سال ۱۹۹۱ در پى تهاجم و تجاوز بوش پدر بررسى كردند گفتند اين كشور را كه دست كم در زمينهء بهداشت و درمان با اسپانيا قابل مقايسه بوده پنجاه سال به عقب رانده اند!(*) از آن پس، ۱۰ سال، يعنى تمام دههء ۱۹۹۰، اين كشور و ملت، به ويژه توده هاى ستمديده اش، در حالى كه از ديكتاتورى و جنگ هاى صدام حسين خسته شده بودند، تازه مشمول بايكوت و محاصرهء اقتصادى و بمباران هاى مستمر و روزانهء هواپيماهاى آمريكايى و انگليسى شدند تا نوبت به بوش پسر رسيد. آنگاه طرحى را كه براى اشغال چاه هاى نفت خاور ميانه (**) و درهم شكستن قدرتى كه ممكن بود دربرابر اسرائيل قد علم كند، كشيده بودند آغاز شد و تا كنون منجر به كشتار بى حساب مردم، دامن زدن به تفرقه هاى طائفى و قبيلگى، غارت موزه ها، به آتش كشيدن كتابخانه ها و وارد آمدن آسيب هاى جدى به دستاوردهاى تاريخى، اجتماعى، فرهنگى، سياسى و در يك كلام انسانى مردم عراق شده است. قريب چهار ميليون از مردم عراق آواره شده اند، يعنى به طور نسبى دو سه برابر شمار آوارگان ايرانى سى سال گذشته، كه وضعشان به مراتب بدتر از ايرانى ها ست. گوبلزهاى كاخ سفيد و بوق هاى تبليغاتى جهانى شده شان چنان "جهنم را بهشت و بهشت را جهنم" نشان داده اند و چنان "انديشهء واحدِ" محافظه كاران آمريكايى و صهيونيستى را در سراسر جهان حاكم كرده اند كه كسى را ياراى انديشيدن به گونه‌اى ديگر نيست تا با صداى بلند تجاوز به اصطلاح "جامعهء جهانى" را محكوم كند و به يارى مردم عراق كه در اين دوزخِ ساخت آمريكا Made in USA مى سوزند بشتابد.
طى يك قرن گذشته، هر زمان ملتى در معرض تهاجم نيروهاى استعمارى و امپرياليستى (از هر نوعش) قرار مى گرفت، از بسيارى جاها فرياد اعتراض بر مى خاست و به يارى ستمديدگان و مقاومتگران مى شتافتند. وقتى ستار خان طى نامه‌اى به روزنامهء لوماتن Le Matin پاريس، از نيروهاى آزاديخواه فرانسه كمك مى خواست صدائى به حمايت از مشروطه خواهان بلند مى شد. جريان حمايت از نيروهاى مترقى و استقلال طلب مستعمرات را همه شنيده و به ياد داريم: حمايت از الجزاير، ويتنام، اندونزى، مصر، آفريقاى جنوبى، فلسطين، ايران، آمريكاى لاتين و غيره را نمى‌توان فراموش كرد. چنان كه حمايت از يهوديان قربانى فاشيسم را كسى نمى تواند فراموش كند.
اكنون چه شده است كه كمتر صدائى به حمايت از مردم عراق كه به حق در معرض نسل كشى قرار دارند بلند مى شود؟ حق تعيين سرنوشت و استقلال ملت ها كه در واقع جزئى از حقوق بشر است آشكارا و با بى شرمى كامل در سناى آمريكا نقض مى شود و سناتورهاى دموكرات و جمهورى خواه، اين نمايندگان سرمايه دارى وحشى مسلط بر جهان، رسماً عراق را سه تكه مى خواهند و اين را شرط عقب كشيدن آدمكشان شان مى دانند كه به عراق گسيل داشته اند.
آنها از روزى كه به عراق تجاوز كردند ديگر انسان عراقى را به مثابهء شهروند به رسميت نشناختند، بلكه آنها را سنى، شيعه يا كرد ناميدند و تقسيمات قبيلگى را دامن زدند. با انفجار بمب به كمك دستگاه هاى هدايت از دور در وسط جمعيت بازار يا مسجد، و تقصير آن را به گردن يكى از طوايف مذهبى انداختن بذر تفرقه و سوء ظن و نفرت از يكديگر را هرچه بيشتر پاشيدند و ديو طايفه‌گرى مذهبى و قبيلگى را از شيشه بيرون آوردند و نه تنها عراق، بلكه تمام منطقهء خاور ميانه را ــ كه هنوز رسوب هاى قرون وسطائى را از خود نزدوده ــ به پرتگاه جنگ داخلى كشاندند. داستان مأمورين انگليسى را كه به يك مسجد شيعى در بصره بمب انداختند و سپس به مقر نيروهاى انگليسى فرار كردند خيلى ها شنيده اند. وقتى فتنه بپا شد، ديگر كسى نمى تواند از وخامت اوضاع جلوگيرى كند و تجاوزگران با نقشه اى كه در سر داشتند همين را مى خواستند.
دربرابر سياست امپرياليستى بوش كه "دموكراسى" را با بمباران و شكنجه هاى ابوغريب (***) و جاسوس پرورى و بالاخره با مزدوران آدمكشى كه شمارشان از جمله در "شركت امنيتى بلاك واتر" به ۲۸ هزار نفر مى رسد و براى تفريح، عابران را به گلوله مى بندند(****)، آيا عجيب است كه مردم مقاومت كنند؟ آيا عجيب است كه به هر خس و خاشاكى چنگ زنند؟ هر موجود زنده اى دربرابر تجاوز به حيات و حيثيت اش واكنش نشان مى دهد. آيا مردمى كه مورد چنين حمله اى قرار گرفته اند حق ندارند براى نجات جان خود به هر وسيله اى، آرى هر وسيله اى، عليه متجاوز دست بزنند؟ آمريكا و اروپا به نام تمدن و دمكراسى به جنايات جنگى و جنايت هايى عليه بشريت دست زده اند كه تا امروز در تاريخ واقعاً بى سابقه است. در روزهاى نخست تهاجم تنها وزارت نفت در امان ماند، حتى ادارات صدور شناسنامه هم سوخت. صدها تن از دانشمندان عراق و استادان دانشگاه ها ترور شده اند. طى بمبارانهاى چند سالهء آمريكا و انگليس، حوزه هاى باستان شناسى بين النهرين كه گهوارهء تمدن بشرى بوده زير و رو شده. آيا تعجب نمى كنيد كه همين دولتها كه براى نابودى مجسمهء بودا توسط طالبان اينقدر سروصدا كردند خودشان برج تاريخى بابل را كه بازسازى شده بود به گاراژ تانك ها بدل كرده اند؟ آيا تعجب نمى كنيد كه وقتى در دوران بايكوت سال هاى ۹۰ مردم عراق كوشيدند به خودكفايى غذائى دست يابند و آنقدر گندم كاشتند كه كسى گرسنه نماند، آنوقت متمدن هاى آمريكايى و اروپايى سيلو را بمباران كردند؟ چقدر اين نمونه ها فراوان است!
آيا نمى توان درك كرد كه اين مردم به جان آمده بر دموكراسى و لائيسيته و مدرنيته اى كه اين طور معرفى مى‌شود، تف كنند؟ آيا بايد بيايند از ما "كمونيست" هاى ناب (كه در اين تفسيرش از شعار اسلام ناب رژيم ايران چيزى كم ندارد)، از ما "دموكرات" هايى كه موقتاً از حادثه دور مانده‌ايم و نمى‌كوشيم حتى دستى از دور بر آتش داشته باشيم بپرسند كه چگونه مقاومت كنند؟! آيا بايد بيايند گواهى حسن اخلاق و سلامت ايدئولوژيك از ما بگيرند تا مقاومتشان را "تأييد" كنيم؟ هر اشغالى دستاوردهاى جامعهء مدنى را نابود مى‌كند و مبارزهء نيروهاى مترقى در جهت برقرارى دموكراسى و لائيسيته و مدرنيته، و كلاً مبارزات اجتماعى را به امرى ثانوى و لوكس تبديل مى‌كند. ترديدى نيست كه نفوذ نيروهاى ارتجاعى جمهورى اسلامى و القاعده هر دمكراتى را به مبارزه مى‌طلبد، اما اين امر به هيچ رو نمى‌تواند از اهميت مبارزه با اشغالگران بكاهد. برآمد نيروهاى ارتجاعى نمى‌تواند توجيهى براى سكوت دربرابر اشغال باشد. وقتى چپ‌ها، دموكرات‌ها از انجام وظايف خود سر باز زنند صحنه به دست نيروهاى ارتجاعى مى‌افتد. هركس اين را نمى‌خواهد بايد آستین‌هایش را بالا بزند؛ اين گوى و اين ميدان!
به نظر مى‌رسد اگر جنايت هاى سرمايه دارى جهانى كه سلاح‌هاى كشتار جمعى و ويرانگر خود را روى سر ملت‌هاى فقير و ستمديده آزمايش مى‌كند فجيع و غيرقابل تصور است، سكوتى هم كه ما و امثال ما را چندين سال است فراگرفته به همان اندازه فجيع و غير قابل تصور است. حيرت انگيز و فاجعه بار است كه جهانى شدن سرمايه حتى ظلم و حق كشى و سكوت توطئه آميز و ايرادهاى بنى اسرائيلى در قبال مقاومت مردم عراق را نيز جهانى كرده است. پيش از تجاوز آمريكا به عراق، ميليون ها نفر در خيابان هاى جهان در اعتراض به جنگ، به خيابان ها ريختند، اما وقتى ديدند كسى گوش نمىدهد و حمله آغاز شد حيران شدند و غالباً دست روى دست گذاشتند. گويى وظيفه انسانى يا مبارزه ضد امپرياليستى تمام شد!
در هر مبارزه‌اى، حتى در هر كار پيچيده يا ساده اى جنبه هاى نادرست و انحرافى هم مى‌توان يافت اما به تعبير يك ضرب المثل فرانسوى "بچه را كه نبايد با آب كثيف لگن دور ريخت". دفاع از حق مردم عراق و هر ملت و جماعت ديگر در برابر اشغال، به هيچ رو به معنى تأييد مگس‌هاىى كه بر زخم نشسته‌اند و آن را مى‌مكند نيست. دفاع از حق مردم عراق كه در معرض نابودى قرار دارند، محكوم كردن تجاور آمريكا و متحدانش كه فردا چه بسا شامل جاهاى ديگر هم بشود ربطى ندارد به اينكه فلان باند ارتجاعى مقاومت را به نام خود تمام مى‌كند و رسانه هاى جهانى آن را از سوى القاعده يا ناشى از تعصب دينى وانمود مى‌كنند، زيرا اين طور به سودشان است. اما ما چرا اين را بى هيچ تأملى بپذيريم؟ وقتى اين سكوت مرگبار توجيه‌گرانه بر ما حاكم است نه تنها از كمونيسم انقلابى و سوسياليسم و دموكراسى، بلكه از همبستگى انسانى يا اومانيسم ساده هم بسيار دوريم. هستند كسانى كه موضع نگرفتن و "به من چه" گفتنِ خود را چنين توجيه مى‌كنند كه خواست آمريكا در عراق و خاور ميانه همين بوده و ضررى نكرده و با مشكل چندانى روبرو نيست، اما اگر اين نظر را منطقى ندانيم تصديق خواهيم كرد كه آمريكاىى‌ها حتى به تأييد وسيع خودشان در بن بست قرار دارند. آيا اگر مقاومت در اشكال گوناگون و قهرمانانه‌اش در عراق نبود، تجاوزگران با چنين بحرانى روبرو مى‌شدند؟ اگر آنطور كه آمريكاىى‌ها انتظار داشتند با دسته گل مورد استقبال قرار گرفته بودند آيا تا كنون دو سه كشور ديگر را به همين روز سياه ننشانده بودند؟ نگارنده در آرش شماره ۹۰، ژانويه ۲۰۰۵ چنين نوشت: "آمريكا هرروز بيش از پيش در باطلاق فرو مى‌رود، شبيه تجربه‌ى ويتنام، و روزى كه زخمى و شكست خورده از آن خارج شود همه‌ى ملت هاى منطقه مديون فداكارى هاى مردم عراق و سپاسگزار آنان خواهند بود. به هيچ بهانه اى نبايد از حمايت از مقاومت مردم عراق شانه خالى كرد و نبايد تحت تأثير رسانه هاى «بى خبرى و دروغ پردازى» قرار گرفت. از موضع چپ و دموكراتيك، مى‌توان و بايد با اصولگرايان مذهبى مخالف بود ولى نمى‌توان با اصل مقاومت مخالفت كرد." (*****)

در روز جهانى اعتراض به مجازات اعدام و خواست لغو آن، همراه با محكوم كردن رژيم‌هايى مانند جمهورى اسلامى كه در اين نوع سركوب نيز گوى سبقت را ربوده، تجاوز آمريكا و اعدام يك ملت و نسل كشى در عراق و فلسطين و افغانستان (هر منشأ و بهانه‌اى كه داشته باشد) را محكوم كنيم. سكوت ناشى از ترديدهاى نابجا را كه تحت تأثير تبليغات جهانى امپرياليستى و دورى از ميدان مبارزه بر ما چيره شده بشكنيم. خوشبختانه توده هاى ستمديده درهرجا به مبارزه اى كه متعلق به خودشان است ادامه مى‌دهند و منتظر اجازهء كسى نمى‌مانند.
۱۰ اكتبر ۲۰۰۷




* * * * * * * * * *
*) رك. به: http://www.peykarandeesh.org/article/DoSanad.html
**) آلن گرينسپان رئيس پيشين خزانه دارى فدرال آمريكا مى گويد: متأسفم كه به مصلحت نيست به چيزى اعتراف كنم كه همه مى دانند و آن اينكه جنگ عراق عمدتاً به خاطر نفت است (مجلهء آفريكازى، اكتبر ۲۰۰۷ www.afrique-asie.fr).
***) به سخنان جيمى كارتر در مصاحبه با CNN ۱۰ اكتبر ۲۰۰۷ توجه كنيد.
****) رك. به گزارش مفصل لوموند ۲۴ سپتامبر ۲۰۰۷.
اين گزارش تحت عنوان "هفت تير كش ها در بغداد" اينطور شروع مى شود:
"خوب بچه ها راه بيفتيم. من امروز مى خواهم يكى را بكشم.
ــ عجب، چرا امروز؟
ــ هه! هه! فردا مرخصى دارم. دير ميشه."...
"يك شركت نظامى خصوصى آمريكايى به نام بلاك واتر تا كنون ۲۸ غيرنظامى عراقى را كشته است. ۴۸ هزار سرباز پيمانى (موقت) در مصونيت كامل به چپاول عراق مشغول اند".
*****) رك. به: http://www.peykarandeesh.org/felestin/MoghavematDarEragh.html

این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید

مروری بر کتاب :
زندان شاه، نوشته وريا بامداد، فوريه ۲۰۰۶، آلمان.

نوشته ها و خاطرات مربوط به دوره زندان سياسی در رژيم پهلوی، برخلاف رژيم جايگزين آن بسيار کم است. نوشته های در خور اهميت و کمتر جانبدارانه شايد به تعداد انگشتان دست هم نرسد. اشتياق به خواندن چنين کتابی که اطلاعاتی در باره زندان آن دوره ارائه دهد برای نگارنده دوچندان بوده است. پيش از اين، نويسنده، کتابی در دو جلد به نام "جمهوری زندان ها" منتشر کرده بود.

اين کتاب از نويسنده ای است که با نام مستعار وريا بامداد می نويسد و يادهايی است از يک سال زندان سياسی در رژيم پهلوی. جدای از اطلاعات اشتباه و تحليل های نادرست نويسنده، مهمترين نارسايی کتاب، شيوه نگارش کتاب است که خواندن و درک آن را مشکل می کند. اغتشاش و پريشانی از همان ابتدا و در ادامه با درازگويی نويسنده در تعريف و توضيح هر آنچه که در اين دوره يک ساله زندان سياسی بياد داشته در ۵۴۲ صفحه به اوج خود می رسد. از ابتدا کتاب دارای دو عنوان است، بر روی جلد "زندان شاه" و در صفحه شناسنامه کتاب، " گذری بر زندان شاه، يادها يادواره ها، و ياران" معرفی شده است. به همين گونه، در سراسر کتاب نيز متوجه می شويم که نام واقعی نويسنده، مجيد دارابيگی است. نويسنده چه لزومی در بکاربردن نام مستعار بر روی جلد کتابش دارد؟ در کتاب هيچ نشانی از يادهای وريا بامداد نيست، بلکه آقای مجيد دارابيگی، اهل روستايی در اطراف کرمانشاه، معلم، دارای تحصيلات در رشته حقوق از دانشگاه تهران، مارکسيست و مخالف مشی چريکی، آن را نوشته است. در لابلای متن و در صفحه ۳۲۲، همچنين متوجه می شويم که ايشان پس از انقلاب به سازمان کارگران انقلابی ايران ( راه کارگر) پيوسته است.

متاسفانه از شروع و در مقدمه، نگارش شلخته و پريشان نويسنده در جدا نويسی کلمات مرکب و نقطه گذاری عجيب و غريب و بسيار آشفته، نه تنها کمکی نيست، بلکه موجب دشواری بسيار در خواندن و فهميدن آن می شود. مشخص نيست که فارسی نويسی ساده و روان چه اشکالی دارد که نويسنده با توجه به سابقه معلمی و وکالت آنقدر بد می نويسد، که برخی از جملات و عبارات را بايستی چند بار خواند تا شايد متوجه منظور نويسنده شد. از صفحه ۳۴۳ که کتاب از شرح خاطرات مستقيم نويسنده در طی يک سال زندان به توضيح و تشريح رويدادها و معرفی افراد می پردازد اين شيوه نوشتن بدتر می گردد. به عنوان مثال، در صفحه ۳۹۷ نويسنده در معرفی منصور وعباس خليلی از زندانيان سياسی، می نويسد:

"... عباس دانشجوی رشته ی علوم اجتماعی دانشگاه تهران است و سال های پايانی دانشکده، و منصور دانش آموز يکی از دبيرستان های تهران، که توسط برادر جذب می شود." بنا بر عنوان کتاب ، همه اين اتفاق ها می بايستی در گذشته روی داده شده باشد، اما به نظر می آيد که در حال انجام شدن است. اين عبارت و يا جمله مرکب می بايستی ويراستاری شود و حداقل بدون دست بردن در ترکيب نوشته آقای بامداد، نوشته شود: [... عباس دانشجوی سال های پايانی رشته علوم اجتماعی دانشگاه تهران بود. منصور هم که در دبيرستان تحصيل می کرد، توسط برادرش جذب شده بود.] البته خوانندگان می توانند پيشنهاد های ديگری ارائه دهند اما حداقل اين گونه نوشتن، ساده و سر راست است.

مجددا در صفحه ۴۰۸ در مورد سازمان مجاهدين خلق کاغذ سياه می کنند که مطالعاتی را " ... در دستور کار قرار می دهند و در کنار آن، اعزام نيرو به اردوگاه های فلسطينی برای آموزش نظامی و فراگيری بمب های انفجاری و نارنجک دستی!"

اين البته تنها شاهکار فارسی نويسی نازيبای نويسنده نيست، که در اغلب موارد جمله فعل ندارد و يا زمان آن با زمان رويداد خوانايی ندارد و به نظر می رسد که همزمان با خواندن کتاب در حال انجام شدن است. مجددا دو صفحه بعد جملات بی سرو ته را بر کاغذ آورده، که بايستی چندين بار خواند تا متوجه شد: ".... گروه هايی با ترکيبی از اعضا و هواداران پيشين مجاهدين، که شمارشان تا انقلاب به هفت گروه رسيد و پس از انقلاب، با ائتلاف خود " سازمان مجاهدين انقلاب اسلامی" را بنياد نهادند، و شبه سازمانی شدند دولتی، در خدمت جمهوری اسلامی و حاکميت تمام عيار روحانيت!" (که البته هيچ ربطی به سازمان مجاهدين خلق ايران، نه در عضويت و نه در هواداری، نداشتند.)

در توصيف ورزش ها و بازی های زندان سياسی در صفحه ۱۳۹ می نويسد: " ... پشت هم ديگر پريدن و پرش خر خوابيد، اگر چه حرکتی بود خرانه، ..." معلوم نيست منظور نويسنده از حرکت خرانه چيست؟ خوب است و يا بد که پيشوند " اگر چه" را به همراه دارد. از اين بدتر در صفحه ۴۷۵ دچار روان پريشی و تبعيض عليه بسياری از افراد جامعه شده و در توصيف محی الدين انواری نوشته است که: " ... وی به وارونه [ی] هيکل چاق و شکم گنده اش، آدم متينی به حساب می آمد ... " به نظر آقای حقوق دان و نويسنده، هر فرد چاق و شکم گنده ای می بايستی فردی غير متين به حساب آيد، و اتهامی در اين مورد بر آنها وارد است.

در صفحه ۴۴۵ در توصيف افسران سازمان نظامی حزب توده می نويسد: " اما شماری از بقايای سازمان افسران پس از بيست سال هنوز در زندان بودند و هم چنان با پافشاری بر هويت ايدئولوژيکی خود مقاومت می ورزيدند و اگر چه کم و بيش کسانی هم از نسل جوان به حزب توده روی آوردند، اما شمار آنان هم اندک بود، و به شمار گروهی از ده ها گروه ديگر!" بخش آخر اين عبارات را متوجه نشدم، اميدوارم در چاپ های بعدی اين کتاب، ايشان آن را به فارسی ترجمه کنند. کتاب در تشريح برخی رويدادها، همچون سرانجام پرويز حکمت جو (از فعالين معروف حزب توده)، بقدری سردر گم و سرگيجه آور است که خواننده با اين فارسی اجغ وجغ، می بايستی خود گمان برد که چه اتفاقاتی افتاده است.

سراسر کتاب پر از چنين فارسی نويسی پريشان و بی سر وته است. کتاب نياز به يک نگارش دوباره توسط ويراستاری خبره دارد. با توجه به اين که آقای دارابيگی حقوق دان هستند و به صراحت و روانی کلمات و جملات در رشته خود آگاهی دارند، حداقل کاری که از ايشان در باره يادهايی از بخشی از تاريخچه مبارزات سياسی ايران انتظار می رود اين است که آنها را درست و ساده روايت کنند و انتقال دهند. متاسفانه با توجه به اشتباهات بزرگ تاريخی و استنادی زيادی که در متن کتاب وجود دارد و در ادامه خواهد آمد، نوشته ايشان بسيار ناتوان، بدون تحقيق و سردرگم است.

در صفحه ۹۴، نويسنده که در چند جای ديگر نيز تکرار کرده است، تاريخ اعدام دو دسته از رهبران سازمان مجاهدين در ۳۱ ارديبهشت و ۴ خرداد ۱۳۵۱ را ۳۱ خرداد و ۴ تير ذکر کرده اند. ايشان با کمی تحقيق و سر زدن به حتی سايت سازمان مجاهدين خلق می توانستند به سادگی به تاريخ دقيق آن دست يابند.

آقای دارابيگی در صفحه ۵۲۸ در توضيحی در باره حسين عزتی کمره ای، اشاره می کند که وی پس از فرار از زندان ساری به همراه تقی شهرام و ستوان احمديان، در تهران به فداييان می پيوندد، به خانه تيمی انتقال می يابد و دو سال بعد در يک درگيری ناخواسته با ساواکی ها کشته می شود. برای اين اطلاعات کاملا اشتباه و ساختگی نويسنده هيچ منبعی را اعلام نمی کند. نام حسين عزتی در ليست شهدای فداييان وجود ندارد. حسين عزتی کمره ای از اعضای گروه ستاره سرخ و در زمان فرار ۲۴ ساله بود. پس از جدا شدن از تقی شهرام و ستوان احمديان در کمتر از يک ماه بعد، در حالی که در صدد خروج از کشور از طريق مرزهای استان خوزستان بوده توسط نيروهای امنيتی کشته می شود. اين اطلاعات پس از انقلاب در محافل متعدد گفته می شد و اخيرا هم در کتاب هايی که بيشتر توسط وزارت اطلاعات جمهوری اسلامی که برخی از اطلاعات آنها بر اساس اسناد ساواک در باره سازمان مجاهدين خلق منتشر شده قابل پيگيری است. اطلاعات بی پايه آقای دارابيگی در اين مورد در هيچ منبعی يافتنی نيست.

دو صفحه بعد نويسنده به کشف خارق العاده ديگری دست می زند و به نادرستی درباره محمد تقی شهرام می نويسد: " ... تقی شهرام چه پيش از بازداشت و چه پس از بازداشت در زندان، به آن جريان از مجاهدين وابسته است که گرايش مارکسيستی اش بر گرايش مذهبی می چربد ..." اين افاضات از نويسنده در حالی است که ايشان هيچوقت تقی شهرام را در زندان نديده است. تقی شهرام و حسين عزتی در اواخر پاييز ۱۳۵۱ به زندان ساری منتقل می شوند و نويسنده در اواخر همان سال به زندان قصر وارد می گردد. از سوی ديگر در هيچ منبعی نوشته نشده است که تا پيش از سال ۱۳۵۲ اساسا گرايشی به مارکسيسم در سازمان مجاهدين وجود داشته که تقی شهرام به آن وابسته باشد. نگارنده در مورد رويداد های سازمان مجاهدين خلق و سازمان پيکار مدت هاست که در حال تحقيق هستم و تقريبا تمام منابع موجود را تهيه کرده ام، اما به هيچ منبعی که پشتوانه ادعای ساختگی نويسنده باشد بر نخورده ام. از سوی ديگر متوجه شده ام که تقی شهرام فردی بسيار مذهبی، در اجرای مقرارات اسلامی بسيار سخت گير و در زندان قصر يکی از کسانی بوده که بسياری از آيات قرآن را از حفظ داشته است.

آقای دارابيگی متاسفانه در صفحه ۹-۱۸۸ در باره تحولات تشکيلاتی و تغيير ايدئولوژی سازمان مجاهدين به مارکسيسم شرم آورانه و با بی پرنسيبی کامل می نويسد: " دو جريان درونی سازمان بدون توجه به پايان کار و بدون درک ضرورت هم زيستی و يا جدايی آشتی جويانه، در انديشه حذف گرايش رقيب، رو در روی يک ديگر قرار گرفته، با بکار بستن حربه های مجاز و غير مجاز، حتا لو دادن قرارها و اقدام به ترور، در پی حذف هم ديگر بر می آيند. "

بسيار دردناک است که نويسنده حقوقدان بدون هيچ پشتوانه و مدرکی، به مبارزان جان بر کف سازمان مجاهدين در آن دوران چنين اتهامات ناروايی می بندند. نگارش بی پرنسيب و پراکنده نويسنده به آن دلاوران در مورد لو دادن قرارها و حربه های مجاز و غير مجاز که مشخص نيست که چگونه حربه ای است، صرفا کينه کور و پليدی بيش نيست. در هيچ کدام از نوشته های دو سازمان مجاهدين خلق و پيکار در پس از انقلاب چنين ادعايی نشده است. به اعتقاد نگارنده، آقای دارابيگی فرصت طلبانه از اختلاف درون سازمانی مجاهدين که متاسفانه موجب ترور شهيد مجيد شريف واقفی شد، به اين نتيجه رسيده است.

در همين صفحه نويسنده که باز هم در چند جای ديگر اين اشتباه را تکرار کرده، تاريخ شهادت احمد رضايی را "دی ماه همان سال [۱۳۵۱]"، می نويسد. احمد رضايی اولين شهيد سازمان مجاهدين خلق است و در مورد تاريخ مرگ وی مطالب بسياری وجود دارد. احمد رضايی در ۱۱ بهمن ماه ۱۳۵۰ در يک درگيری مسلحانه با مامورين ساواک کشته می شود.

در موضوعاتی که نويسنده آگاه به ماجرا بوده، نوشته وی کم و بيش قابل پيگيری است ، همانند تشريح بازجويی ها، بازپرسی و دادگاه نظامی در صفحه های ۶-۲۰۱، اما در موارد تاريخی و مربوط به گروه ها و سازمان هايی که وی تنها اطلاعات مبهم و آشفته ای از آنها داشته و می بايستی با مسئوليت و تحقيق، نقل کند، غير منطقی و در موارد بسياری دروغ و نادرست است. در صفحه ۵۲۸، در شرح ماجرای محمد رضا سعادتی، محاکمه و سرانجام اعدام وی، که يکی از رويدادهای بسيار گفته و نوشته شده پس از انقلاب ۱۳۵۷ است، آقای بامداد مجددا اطلاعات غلط می دهد. وی می نويسد: " [رژيم سعادتی را] در اوين محاکمه و به زندان ابد محکوم ساخت و دو سال ديرتر، پس از درگيری ۳۰ خرداد، وی را جنايت کارانه در اوين تيرباران نمود،". محمد رضا سعادتی در دادگاهی در سال ۱۳۵۹ به ۱۵ سال زندان محکوم شد و در کمتر از يک سال بعد اعدام شد. بسيار جای شگفتی است که دانش آموختگی و آن هم تحصيل حقوق در دانشگاه تهران، چنين فارغ التحصيلان ارائه داده است.

نويسنده کمی بعد در استدلالی غريب در صفحه ۲۱۲ در مورد چپ روی و مشی چريکی که تا به امروز هم ادامه داده شده، نوشته است: " بی گمان نوعی از چپ روی را می بايستی در کردار سازمان های سياسی و در مقابله ی آنان با سياست خشن و سرکوب رژيم های استبدادی در جامعه جست، زيرا اصل مبارزه ی جدا از حرکات خود به خودی توده ها در هر شکلی که باشد، نوعی چپ روی است، "

با توجه به اين که نگارنده نيز به هيچ وجه مشی چريکی جدا از مردم و جامعه را قبول ندارد، اما می پرسم که نظر آقای نويسنده از وظيفه مبارزين آگاه و پيشرو چيست؟ رهبری سياسی و تشکيل حزب پيشرو مردم که حتما پيش از هر حرکت خود بخودی مردم تشکيل می شود، در کجای استدلال نويسنده قرار دارد؟ اساسا آيا انقلاب که وظيفه مردم انقلابی است، يک حرکت خود بخودی مردم می باشد و يا نتيجه يک کار آگاهانه و از پيش برنامه ريزی شده است؟! آيا در کشور خودمان هيچ گاه حرکت خود بخودی مردم که حداقل چندين بار در دوران جمهوری اسلامی اتفاق افتاده، نتيجه ای داشته است؟ به اعتقاد نگارنده اين استدلال آقای دارابيگی، ناشی از راست روی، بی خيالی سياسی، ذهنی گرايی پوچ پوپوليستی و به بيراهه بردن هر گونه مبارزه است.

آقای دارابيگی، در بخش " فضای سرکوب" ص ۲۲۶ به بعد، حرکت راديکال زندانيان در برخورد با زندانبانان، سرود خوانی، روبوسی به هنگام خداحافظی همبندان و غيره را دليل سرکوب رژيم برمی شمارد و رهبران دو گروه عمده چريکی را که به مسخره " پوليت بوروهای پنهان" می نامد، مقصر می داند. وی معتقد است که زندانيان نمی بايستی بهانه به دست زندان بانان می دادند که سرکوب شديد از آن پس تا زمان انقلاب را ادامه بدهند. البته ايشان تنها يک سال تا اواخر سال ۱۳۵۲ در زندان بوده و دوران پس از زندانِِ خود را از ديگران شنيده است. وی سرکوب و سختی زندگی زندان در آن دوره را ناشی از بی سياستی رهبران زندانيان بر می شمارد. با استدلال ايشان، رژيم و زندانبانانش بی تقصير بوده اند!!

اشتباه در نتيجه گيری آقای دارابيگی اين است که همانطور که خود در فصل های بعد نوشته اند، رژيم دربرابر شدت روزافزون مبارزه در بيرون و در سطح جامعه، فشار را بر اسيران و مبارزان سياسی دربند می افزود. در هر حال فشار بر زندانيان سياسی امری حتمی بوده و دلايل آورده شده توسط نويسنده تنها بهانه ای بيش برای رژيم نبوده است. زمانی که شاه با آن همه حماقت و ديکتاتوری معتقد است که "هر آن کس با ما نيست، بر ماست" يا "هر کس عضو حزب رستاخيز نمی شود می تواند از کشور خارج شود" و يا اين که در مصاحبه با خبرنگاران خارجی، منکر وجود زندانی سياسی شده و آنها را تروريست، خونخوار و جنايت کار می نامد، چگونه تحمل زندانی سياسی ای را دارد، که همچنان آرمانخواه است و تا آنجا که بتواند مقررات زندان را رعايت نمی کرد؟

با توجه به تجربه ی نگارندهء اين سطور از زندان سياسی جمهوری اسلامی در سال های دهه ۱۳۶۰، هر گونه عقب نشينی زندانيان موجب به جلو آمدن بزرگ، زندانبانان می شد. اساسا هيچگاه زندانی و زندانبان قادر به همراهی و دوستی با هم نخواهند بود. زندان بازتاب کوچکی از جامعه بزرگتر بيرون از آن است. سرکوب و فشار بر زندانی سياسی، نتيجه فشار بزرگتر و همه گيرتری بر کل جامعه است.

در صفحه ۲۶۳، نويسنده در شرح دادگاه نظامی خود و هم متهمينش، بنا بر کيفر خواست، خود را متهم رديف هفتم معرفی می کند. اما در همه جای متن اين گونه وانمود می شود که شکنجه گران، بازپرس نظامی، دادستان و ساير مسئولين امنيتی وی را مهمترين عنصر گروه می شناسند. معلوم نيست که دستگاه قضايی- نظامی رژيم چرا اين قدر احمق است که اين تفاوت را که خود نيز عنوانش می کند، متوجه نمی شود.

نويسنده مجددا کاغذ سياه می کند و در صفحه ۲۹۱، در مورد حمله نيروهای مصر به اسراييل و گذر از کانال سوئز در نوشته ای تمجيد آميز از شوروی می نويسد: " آن چه که در هنگامه ی کشمکش حدس و گمان بود به يقيين پيوست و سال ها پس از اين روی داد تاريخی، افشا شد که اتحاد شوروی شمار قابل توجهی، شامل چند هزار نفر از سربازان و افسران مصری را در دريای آرال، که مشابه کانال سوئز است آموزش می دهد [به جای می داده] تا شيوه ی گذشتن از کانال و ورود به خشکی و يورش به سنگرهای دشمن را بياموزند."

خواننده از اين کشف تاريخی نويسنده که برای آن هيچ منبع و ماخذی آورده نشده در شگفت می ماند که چگونه چند هزار سرباز و افسر مصری در اتحاد شوروی آموزش می ديدند و هيچ سازمان جاسوسی خبر دار نشد، اگر هم اين واقعه مخفی نبوده چرا در همان رود نيل اين کار را آموزش ندادند که تعداد بيشتری شرکت داشته باشند و از همه مهمتر هدف اتحاد شوروی در اين کار چه بوده است؟

در صفحه ۳۴۸، آقای نويسنده در انتقاد بر سازمان مجاهدين در سال های ۱۳۵۰ تا ۱۳۵۲، که به نظر ايشان کمتر نوشته ای "در باره ی مشی مسلحانه و هژمونی" داشته، می نويسد: [مجاهدين جز اين که] " به ستايش از برادرانی بپردازد که در يک دست اسلحه دارند و در دست ديگر قرآن و نهج ال بلاغه [البلاغه] و اندک زمانی دير تر، خواهران جان باز هم بر برادران فداکار افزوده شدند!" اثر در خور توجهی نداشت. جدای از لحن تحقير آميز نويسنده در توصيف آن دلاوران، اطلاعات گسيخته و نادرست نويسنده نيز مزيد بر آشفتگی کتاب است. نخست اينکه اعضای سازمان مجاهدين چه پيش و چه بعد از انشعاب بخش مارکسيستی در سال ۱۳۵۴، خود را "رفيق" هم خطاب می کردند، از سوی ديگر در هيچ مقطعی هيچ کدام از اعضای زن سازمان مجاهدين در دوران پيش از انشعاب، مسلح دستگير و يا کشته نشدند. پس از انشعاب بخش مارکسيستی اين سازمان و تا زمان انقلاب نزديک به بيست نفر از اعضای زن اين سازمان در درگيری مسلحانه و يا در زندان به شهادت رسيدند. از سوی ديگر اصطلاح يک دست قرآن، يک دست تفنگ، از اصطلاحات رايج جمهوری اسلامی است و نه سازمان مجاهدين مذهبی در زمان شاه که حتی نماز خواندن را هم بخاطر عمليات، تعطيل می کردند و آنقدر مقيد به انجام مراسم مذهبی نبودند.

در مورد مصطفی شعاعيان، نويسنده در صفحه ۴۰۴، مدعی است که وی تروتسکيست بوده و البته بدون هيچ منبع و سندی و يا حتی خلاصه ای از نظريات شعاعيان و در تداوم اين زياده نويسی و آشفتگی در تشريح گروهی که شعاعيان تأسيس کرده بود و به سازمان چريک های فدايی خلق پيوست، مرقوم کرده اند که: " ... مرضيه احمدی اسکويی که در تابستان ۱۳۵۳، بر سر قرار شيرين، آماج گلوله ساواکی ها قرار گرفت"، نويسنده بدون هيچ اشاره قبلی به شيرين نامی از آن می گذرد که خواننده با حدس و گمان بداند که شيرين، عضو ديگر سازمان بوده و منظور ايشان بايد فدائی شهيد شيرين معاضد باشد.

نويسنده حقوق دان درباره آقای مسعود رجوی و سازمان مجاهدين خلق که مورد علاقه ايشان نيست، بسيار کوته نظرانه و بی پايه و اساس در صفحه ۴۱۱ به نحوی مبالغه آميز می نويسد: " [مسعود رجوی] به همان آسانی که پس از انقلاب سازمانی بزرگ در مقياس توده ای به راه انداخت، به همان آسانی هم، آن را بی دفاع گذاشت و زير توپ دشمن فرستاد و به باد فنا داد!"

آقای دارابيگی احتمالا در تخيلات خود می زيسته که چنين داستانی سرهم کرده و ساده انگارانه سردر برف نموده است. بکاربردن چنين واژه ها و عبارت های بی پايه به عنوان انتقاد از سازمان مجاهدين، صرفا بی آبرويی سياسی است. اگر "به آسانی می شود سازمانی بزرگ در مقياس توده ای به راه انداخت"، پس چرا ايشان و بسياری از افراد ديگر قادر به انجام چنين کاری نشدند. دست کم گرفتن توانايی دشمن و يا رقيب، نهايت بی خردی و تير زدن به پای خود است.

در صفحه ۴۱۸، نويسنده در توضيح گروه " حزب الله" که به سازمان مجاهدين پيوستند. اطلاعات ناقص و اشتباهی می دهد. از رويدادهای آن سال ها، مدت بسياری گذشته و نوشته های بسياری نيز از آن اتفاقات در دسترس است که نويسنده با شلختگی به روايت نصفه نيمه از آنها دست زده است. نويسنده، شهيد محمد مفيدی را نوجوانی می خواند که به سازمان مجاهدين می پيوندد. زندگی نامه و مدافعات وی توسط نهضت آزادی در دی ماه ۱۳۵۴، در آمريکا منتشر شده و حتی در اينترنت نيز دست يافتنی است. شهيد محمد مفيدی مطابق اين منبع و همچنين انتشارات سازمان مجاهدين، متولد خرداد ۱۳۲۷ است و در زمان اعدام در دی ماه ۱۳۵۱، بيش از ۲۴ سالش بوده است. وی يک سال پيشتر از آن به سازمان مجاهدين پيوسته بود. تقريبا اکثر اعضا و هوداران زندانی دو سازمان چريکی در آن زمان، سنشان در همين حدود بوده است، حتما همه آنها نيز با چنين لحن تحقيرآميزی، نوجوان بودند. نويسنده ترور سرتيپ سعيد طاهری، در مرداد ۱۳۵۱، توسط محمد مفيدی و عليرضا سپاسی آشتيانی را به گروه " حزب الله" منتسب می کند که کاملا اشتباه است. اين ترور توسط اين افراد و از سوی سازمان مجاهدين خلق صورت گرفت. گروه حزب الله" هيچ گونه عملياتی در طی عمر يکساله خود نداشت.

همچنين وی در باره شهيد محمد باقر عباسی، تنها عضو مارکسيست سازمان مجاهدين در آن دوران بوده (و اعتقاد خود را از پشت ميله های زندان اعلام می کرده) نوشته است که وی در رابطه با حزب ملل اسلامی، به چهار سال زندان محکوم و در اين دوره زندان مارکسيست شد. شهيد محمد باقر عباسی در سال ۱۳۴۴ در رابطه با حزب ملل اسلامی دستگير و به سه سال زندان محکوم شد. پس از زندان به سربازی در مناطق بد آب و هوا فرستاده شد، در سال ۱۳۴۹، به گروه حزب الله پيوست. چگونه، گروه بشدت مذهبی حزب الله وی را بنابر ادعای آقای نويسنده به عضويت پذيرفته و از سوی ديگر چگونه باقر عباسی مارکسيست، حاضر به کار در گروه بشدت مذهبی حزب الله شده، از خيالبافی های آقای نويسنده حقوق دان است. بنا بر زندگی نامه محمد باقر عباسی منتشره در نشريه پيکار شماره ۳۷، دی ماه ۱۳۵۸، وی در دوران پيوستن به سازمان مجاهدين خلق، مارکسيست می گردد.

از جمله مواردی که فارسی نويسی نويسنده موجب سردرگمی خواننده می شود در صفحه ۴۲۲ در توصيف، فردی به نام جلال صمصام است. نويسنده باهوش می نويسد: " جلال پس از انقلاب به عضويت مجاهدين انقلاب اسلامی درآمد، و به هم راه اندک شماری از افراد اين گروه دست به اشغال روزنامه آيندگان زد و از شمار گردانندگان آن در آمد، البته نه در نقش سردبير و يا نويسنده، که در نقش تدارکات چی!" به نظر نويسنده، روزنامه آيندگان پس از اشغال توسط مجاهدين انقلاب اسلامی، مجددا منتشر می شده است. روزنامه ای به نام آيندگان پس از ۱۶ مرداد ۱۳۵۸ در ايران منتشر نشده است.

اقای دارابيگی، که در اين بخش در صدد ارائه اطلاعات به خواننده است، در مورد شهيد مراد نانکلی، چندين سرانجام را با تعبيراتی نظير " به احتمال بسيار زياد"، " گفته می شد"، "شايعاتی هم وجود داشت" برای وی رقم زده است. شهيد مراد نانکلی در ۳۱ مرداد ۱۳۵۳، و در زير شکنجه به شهادت می رسد. اين مهم در نشريات سازمان مجاهدين و همچنين خاطرات لطف الله ميثمی آورده شده است.

نويسنده حقوق دان در صفحه ۴۳۵، ترکيبی غريب و من درآوردی از "زندانيان طيف چپ" ارائه می دهد که: "بيش تر ترکيبی بود از خلق ها و شهرستانی ها، از گيلک و آذری تا کرد و لر، و فارس ها هم بيشتر شهرستانی، ... " مشخص نيست که ساکنين شهرستان ها از خلق ها نيستند و يا خلق ها شهرستان ندارند! اساسا منظور ايشان از ترکيبی از خلق ها چيست؟ اين همه بی مبالاتی و شلختگی در نوشتن، استعداد بسياری می خواهد.

در صفحه ۴۵۰، آقای بامداد به همان گونه که در کتاب قبلی خود، " جمهوری زندان ها" در مورد بهرام آرام از رهبران سازمان مجاهدين مارکسيست نوشته، به غلط مدعی شده است که وی بر سر قراری با سيروس نهاوندی گرفتار ساواک می شود. اين مطلب در هيچ نوشته ای از سازمان مجاهدين خلق و سازمان پيکار نيآمده است و اساسا اشتباه است. باز هم نويسنده بدون هيچ گونه مدرک و منبعی دست به انتشار اين گونه نادرستی ها زده است. بهرام آرام بنا بر نشريه پيکار شماره ۳۴، آذر ۱۳۵۸، به فاصله يک ماه در يک محل گرفتار تور امنيتی نيروهای ساواک می شود، که در بار دوم در ۲۸ آبان ۱۳۵۵، در طی يک درگيری مسلحانه به شهادت می رسد. در سال ۱۳۵۵، ديگر ماهيت سيروس نهاوندی در همکاری با ساواک برای اغلب سازمان های سياسی و مبارز در بيرون از زندان مشخص شده بود و اساسا هيچ پيوند و ارتباطی بين دو سازمان مجاهدين مارکسيست و سيروس نهاوندی انجام نگرفته است. سازمان مجاهدين (م. ل.) نخستين منبعی است که وابستگی سيروس نهاوندی را به ساواک طی اعلاميه ای افشا کرد و به نيروهای مبارز هشدار داد. در اعلاميه ۲۳ دی ماه ۱۳۵۵، که در خبرنامه اين سازمان در همان ماه منتشر شد به اين امر پرداخته شده است. بهرام آرام، توسط محمد توکلی خواه، يکی از اعضای رده پايين سازمان که يک سال پيشتر دستگير و به همکاری با پليس پرداخته بود، در خيابان شناسايی شد و چند ساعت بعد در يک درگيری به شهادت رسيد.

در صفحه ۴۷۶، در توصيف مهدی عراقی، اطلاعات کاملا غلطی ارائه می دهد که وی " و يکی از فرزندانش هم قربانی اين تجاوز شدند و آماج ترور يک جوخه از مجاهدين در تابستان ۱۳۶۰!" [ طبق معمول اين کتاب جمله، فعل ندارد]. مهدی عراقی به همراه فرزندش در چهارم شهريور ۱۳۵۸، توسط گروه فرقان کشته شد. وی نه توسط سازمان مجاهدين و نه در تابستان ۱۳۶۰، که در دو سال پيشتر از آن، ترور شده بودند. اين اطلاعات به سادگی از طريق اينترنت قابل دسترسی است. نويسنده در همين صفحه در مورد عسکر اولادی می نويسد که وی در بعد از انقلاب سرپرست بنياد ۱۵ خرداد شد. که کاملا اشتباه است. وی سرپرست بنياد امام خمينی جايگزين بنياد پهلوی شد، که بسيار گسترده تر به غارت و چپاول سرمايه های اين مملکت دست زد.

متاسفانه کتاب با اين همه نام افراد و مکان ها، دارای نمايه نيست و بخاطر فارسی نويسی مغشوش آن که بسيار سخت قابل خواندن است، در پيگيری داده هايش، خواننده را با اشکال مواجه می کند. اين کتاب نيازمندِ يک بازنويسی دوباره و سخت گيرانه است. بسختی می توان به اين کتاب به عنوان منبع، استناد کرد. اميدوارم، نويسنده که در مقدمه کتاب، ما را به چاپ "يادهايی از زندان جمهوری اسلامی" وعده می دهد، با بازنگری دقيق و با مسئوليت در اين باره، کتاب درخور توجهی منتشر کند. بايستی توجه داشت که تجربه زندان سياسی در جمهوری اسلامی هنوز در يادها بسيار تازه است و نقل رويدادهای غلط و بدون پشتوانه، جز تمسخر و بی محلی، ارمغانی برای آقای دارابيگی نخواهد داشت. متأسفانه اين گونه "تاريخ نويسی و خاطرات نگاری" رواج يافته و طبيعی ست که غير از افسوس خوردن، بايد به انتقاد سالم و صريح از آنها هم پرداخت.

آبان ماه ۱۳۸۵

این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید

خرداد هر سال يادﺁور يورش وحشيانه و ﺁغاز کشتار عام انقلابيون در سال ۱۳۶۰ است. به ياد می ﺁوريم که در روزهای پايانی خرداد ماه سال ۱۳۶۰ و يکپارچه شدن حاکميت خونين ارتجاع مذهبی در ايران و در ﺁن روزهای پرﺁشوب به فراخوان سازمان مجاهدين خلق ايران، تظاهراتی در خيابان های تهران ﺁغاز شد که برای مقابله با تاخت و تاز جمهوری اسلامی به بنيادهای ﺁزادی با همراهی اغلب نيروهای کمونيستی و سازمان های دمکراتيک توأم بود. در واقع اين تظاهرات نه تنها به سازمان مجاهدين بلکه به تمامی نيروهای سياسی و مترقی ايران تعلق داشت که بر باد رفتن آرمان‌های دموکراتيک و عدالتجويانهء انقلاب بهمن ۱۳۵۷ را که زمان چندانی از وقوعش نمی گذشت برنمی تافتند. حکومت جمهوری اسلامی در پی سرکوب ۳۰ خرداد ۱۳۶۰ به بعد، مجاهدين و همۀ نيروهای انقلابی و بويژه کمونيست ها را زير ضرب قرار داد.

از اين روز به بعد، اغلب نيروهای انقلابی و کمونيست، حداکثر توان خود را در نبردی نابرابرعليه دژخيمان جمهوری اسلامی بکار بردند، که با بجای گذاردن هزاران مبارز بر خاک افتاده و چندين برابر ﺁن اسيرانی در زندان های جمهوری پليد اسلامی ايران همراه بود. يک روز پس از ۳۰ خرداد ۱۳۶۰ رژيم خون ريز جمهوری اسلامی کشتار عام انقلابيون را با تيرباران تعدادی از افراد دستگير شده در اين روز به همراه تعداد بيشتری که مدت ها قبل بدلايل واهی دستگير کرده بود، در اين جنگ طبقاتی ﺁغاز کرد. رژيم بناگاه نقاب ريا و خيرخواهی اسلامی خود را به کنار گذارد و چهرۀ پليد و خونخواری از خود به نمايش گذاشت که بسياری از مبارزين شريف را بدون محاکمه و حتی دانستن نام آنها به جوخه های اعدام سپرد و بنيان حکومت اسلامی خود را بر دريايی از خون انقلابيون بنياد نهاد.
بايستی به ياد داشته باشيم که ﺁنها در شرايطی بد و دهشتناک و ناجوانمردانه، جان در راه ﺁرمان همگی مان و فردايی بهتر، نهادند. ﺁنان جوان بودند و می توانستند مثل روزگار امروز ما زندگی کنند، شادی کنند، لذت ببرند، تفريح کنند، ازدواج کنند، بچه دار شوند، مسافرت کنند، کوه بروند، غذای خوب بخورند و .... اما رفقای شهيد ما همۀ چيزهای خوب را برای همگان می خواستند و برايش تا پای جان مبارزه کردند. به ياد داشته باشيم، ﺁنان و ﺁرمانشان را ...
در روز ۳۱ خرداد ۱۳۶۰، رژيم جمهوری اسلامی بنا بر اعتراف خود در دو اطلاعیۀ دادستانی مرکز، تنها در تهران ۲۳ زن و مرد جوان را اعدام کرد. در همان اطلاعيه های دادستانی نيز اشاره شده بود که بسياری نام خود را نگفته بودند و امروز هم بعد از گذشت ساليان دراز - با توجه به پژوهش مهناز متين و ناصر مهاجر در ﺁرش شمارۀ ۸-۷۷ - هنوز هم به ليست کامل نام اين ۲۳ شهيد عزيز دسترسی نداريم. مطابق اطلاعيه های دادستانی، اين افراد در دو نوبت ظهر، ۱۵ نفر و شبانگاه، ۸ نفر به جوخه های اعدام سپرده شده و همگی بدليل شرکت درتظاهرات روز ۳۰ خرداد ۱۳۶۰ محکوم شده بودند، که اغلب ﺁنان بسيار پيشتر به دلايل واهی دستگير و همگی در اين روز برای ايجاد وحشت و نشان دادن قدرت رژيم به نيروهای مخالف توسط دژخيمان حکومتی اعدام شدند. در اينجا نگارنده ليست اين عزيزان را با توجه به تحقيقی که اشاره شد در زير می ﺁورم.

نام سن شغل وابستگی سازمانی تاهل تاريخ دستگيری
۱- بهنوش ﺁذريان - - چريک فدايی - اوايل خرداد ۱۳۶۰
۲- طاهرۀ ﺁقاخانی مقدم - - گروه نبرد (۵/۸ ماهه حامله بود) مهر ۱۳۵۹
۳- زهرا ابراهيميان ۲۱ - مجاهد - ۳۰ خرداد ۱۳۶۰
۴- کبری ابراهيميان ۱۹ دانش ﺁموز مجاهد - ۳۰ خرداد ۱۳۶۰
۵- ﺁذر احمدی - - مجاهد - -
۶- منوچهر اويسی - - چريک فدايی - اوايل خرداد ۱۳۶۰
۷- شهلا بالاخان پور ۲۱ دانشجو راه کارگر - ۳۰ خرداد ۱۳۶۰
۸- غلام علی جعفری ۲۴ دانشجو مجاهد - ۳۰ خرداد ۱۳۶۰
۹- رضا حاجی ملک - - مجاهد - -
۱۰- عليرضا رحمانی شستان ۳۱ - پيکار مجرد ۲۰اسفند ۱۳۵۹
۱۱- اصغر زهتابچی ۳۵ بازاری مجاهد (متاهل با ۳ فرزند) ۱۹ خرداد ۱۳۶۰
۱۲- سعيد سلطانپور ۴۲ - فداييان اقليت - ۲۷فروردين ۱۳۶۰
۱۳- محمد علی عالم زاده حرجندی۳۱ - گروه نبرد متاهل مهر ۱۳۵۹
۱۴- محسن فاضل ۳۲ - پيکار متاهل ۱۴ بهمن ۱۳۵۹
۱۵- کاظم فخرايی ۲۰ - مجاهد - -
۱۶- جعفر قنبر نژاد ۲۳ خبرنگار مجاهد - -
۱۷- جعفر کلاغچی گنجينه ۲۱ دانشجو- کارگر مجاهد مجرد -
۱۸- سيد حسين مرتضوی ۱۸ دانش ﺁموز مجاهد مجرد ۳۰خرداد ۱۳۶۰
۱۹- ؟
۲۰- ؟
۲۱- ؟
۲۲- ؟
۲۳- ؟
در پايان با تنها يادداشت هايی که از زندانيان آن دوره بدست آمده، نوشته ام را به پايان می برم. آنها، يادداشت های محسن فاضل است که بر روی کاغذ پوست پرتقال نوشته شده و پس از شهادتش در جيب لباس های خون آلودش، پيدا شد.
رفقا ! زندان من سخت است. هر روزش سخت است. ﺁينده اش معلوم نيست و پر از خطر است ولی اينجا من شور مبارزه را بر پا داشته ام. شور مبارزه با اين شرايط سخت در راه ﺁرمان ها و هدف های مبارزه ام. شور تولدی دوباره، شور کشف نقطه ضعف ها و انحرافات و درگيری ها و کلنجار دائم با ﺁنها و سرکوب ﺁنها. شور درک عميق تر اهداف و ﺁرمانی که بخاطرش مبارزه می کنم. شور کارکردن و شعر گفتن برای شما و انقلاب تحت اين شرايط. من مصمم هستم تا به ﺁخر ﺁتش اين شور را شعله ور نگاه دارم و اگر قرار است پايان زندگی من اينجا باشد با چنين روحیۀ پرشوری بگذار تمام شود.
يادشان گرامی باد .
۲۳ خرداد ۱۳۸۶
۱۳ ژوئن ۲۰۰۷
- - - - - - - - - -
منابع :
۱- از ﺁرمانی که می جوشد، شهريور ۱۳۶۴، هواداران سابق سازمان پيکار، سوئد. متن خاطرات شهيد محسن فاضل، که تنها دست نوشته های به بيرون آمده از زندان های جمهوری اسلامی است. در سايت انديشه و پيکار وجود دارد.
http://www.peykarandeesh.org/PeykarArchive/pdf/Mohsen-Fazel.PDF
۲- و گورستانی چنان بی مرز شيار کردند، خرداد ۱۳۸۰، مهناز متين، ناصر مهاجر، مجلۀ ﺁرش، فرانسه، شمارۀ ۷۸-۷۷، ص ص۹-۳۲.
۳- پيکار، ارگان سازمان پيکار در راه ﺁزادی طبقۀ کارگر، ۸ تير ۱۳۶۰، شمارۀ ۱۱۲، ص ص ۱۴-۱۳.
۴- پيکار، ۱۵ تير ۱۳۶۰، شمارۀ ۱۱۳، ص ص ۸-۷، و ۱۰.

نوشته؛ منصور فهمی،
ترجمه؛ تراب حق شناس و حبيب ساعی
انتشارات؛ انديشه و پيکار، آوريل ۲۰۰۷، فرانکفورت، آلمان. ۱۷۵ صفحه.
این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید

پيش از هر چيز از انتخاب بسيار خوب مترجمان و همچنين ترجمه بسيار روان و اطلاعات کافی که در حاشيه کتاب ارائه داده شده، تقدير می کنم. با وجودی که اين کتاب يک پايان نامه دکترا در نزديک به يک صد سال پيش است و محدوديت های يک کار دانشجويی را دارد و برخلاف نظر نويسنده که ديدگاه های ارتجاعی اسلامی در مورد زنان، می‌رود که رخت بربندد، موشکافی کتاب در بازبينی آنها، امروزه همچنان جواب گوی بسياری از سوال های اساسی ما در جوامع اسلامی است.
البته اين تقدير مانع از نشان دادن برخی ضعف ها و کاستی های کتاب و همچنين نقدی بر نظرات منصور فهمی نخواهد بود. در ابتدا به نظر می رسد که نام کتاب که توسط مترجمان انتخاب شده است، کاملا مطابق نام اصلی کتاب "وضعيت زن در اسلام"، نمی باشد. اگر چه نام جديد بهتر با مفهوم و محتوای کتاب تطبيق می کند. نام اصلی کتاب، موضوع گسترده ای را در بر می گيرد که اساسا اين پايان نامه کم حجم، توان پاسخگويی به آن را نخواهد داشت.
از مهمترين کمبودهای ديگر کتاب، عدم وجود يک زندگی نامه مختصر از نويسنده کتاب است. مترجمان بصورت کلی از موقعيت و مدارج علمی منصور فهمی، اطلاعی بدست می دهند، که اساساً کافی نيست. در تحقيق مختصری که نگارنده در اينترنت کردم، اطلاعات کمی به زبان انگليسی، يافتم، اگر چه به زبان عربی مطالب بيشتری موجود است. منصور فهمی متولد ۱۸۸۶ در مصر است. وی اولين فردی است که توسط دولت مصر بورسيه ای برای تحصيل در دانشگاه سوربن بدست می‌آورد و در آنجا به تحصيل می پردازد. فهمی، همانطور که در مقدمه کتاب هم گفته شده بسيار متاثر از قاسم امين، متفکر مصری و از پيشتازان دفاع از حقوق زنان در دنيای اسلام، بوده است. وی در دانشگاه سوربن به تحصيل فلسفه می‌پردازد. در زمان ارائه پايان نامه اش که همين کتاب می باشد، مسئولين دانشگاه قاهره متوجه محتوی آن شده و طی تقاضای رسمی خواهان به عقب افتادن آن می گردند. آنها بشدت از محتوای ضد مذهبی آن واهمه داشتند. در هر حال اين تقاضا مورد قبول واقع نمی شود و منصور فهمی با همين پايان نامه فارغ التحصيل می گردد. منصور فهمی به مصر بازمی گردد و در دانشگاه به تدريس می پردازد. مسئولين دانشگاه که در صدد بودند، از گسترش مفاد پايان نامه وی جلوگيری کنند، ناموفق می مانند و دانشگاه بشدت به زير فشار مجتهدين و متشرعين دانشگاه اسلامی الازهر قرار می گيرد و نويسنده ازمحل کارش اخراج می گردد. وی پس از هفت سال مجددا در دانشگاه قاهره موفق به تدريس می شود، اما شجاعت و توان انتشار کتاب هايی از اين گونه را نيز در طی اين هفت سال از دست می‌دهد. در دانشگاه وی در ابتدا پروفسور فلسفه در دانشکده هنر و سپس رييس آن می گردد. پس از آن به رياست کتابخانه دانشگاه قاهره می رسد و سرانجام به مقام بسيار مهم رياست فرهنگستان زبان عربی مصر نائل می گردد و سرانجام در سال ۱۹۵۹ در می گذرد.
همانطور که مترجمان نيز اشاره کرده اند، اين کتاب بسيار مورد تهاجم سانسور قرار گرفته بود و سال ها (نزديک به يک قرن) کسی از آن اطلاعی نداشت اما در چند سال اخير پس از انتشار متن فرانسوی، به عربی هم ترجمه شده و در اينترنت نيز يافتنی است. البته منصور فهمی در متن کتاب نيز بسيار جانب احتياط را نگاه داشته، تا کمتر به مقدسات اسلام و بويژه شخص محمد، انتقادی وارد نکند. بايستی توجه داشت که اين کتاب در زمانی نوشته شده است که در کشورهای اسلامی عقب ماندگی فرهنگی و فکری بيداد می کرد و حتی در کشوری همچون ايران، به تازگی انقلاب مشروطيت رخ داده بود، و افراد را برای توهين و يا انتقاد به مقدسات اسلام و شيعه، به قتل می رساندند.
اساس توجه منصور فهمی در اين اثر آکادميک و روشنگر، برخورد تاريخی و علمی به اسلام و بويژه حقوق زنان است. با وجود بررسی احتياط آميز او با اسلام، قرآن و بويژه شخص محمد، وی آشکارا، با آنها به مثابه يک پديده، انسانی، اجتماعی و يک مسئله زمينی پرداخته است. نگاه وی به اسلام يک بررسی تاريخی است که هنوز هم در ميان انديشمندانی که از پس زمينه اسلامی و از جوامع اسلامی می آيند بسيار تازه و جديد است. توجه نگارنده بويژه به يک تحليل مارکسيستی و ديالکتيکی از اسلام است، که برای ما که سال ها با نماينده حی و حاضر آن در کشورمان دست به گريبانيم، اهميت دارد. نگارنده به هيچ وجه بياد ندارد که هيچ جريان روشنفکری و يا سياسی در کشورمان، به اسلام به عنوان يک پديده و نياز تاريخی برخورد کرده باشد. همواره يا ستاينده آن و يا عليه آن بوده اند. در نمونه های بررسی های تاريخی می توانيم به مارکس و ستايش آن از سرمايه داری اوليه به عنوان يک پديده پيشرو تاريخی در برابر پديده ارتجاعی فوداليسم، نام ببرم، که هيچ از ارزش مارکس و اعتقادش نمی‌کاهد. هر چند که نگارنده به دست به عصا بودن منصور فهمی در نقد قوانين اسلامی و شخص محمد نسبت به زنان، خوش بين نيستم، اما بررسی وی از اسلام به عنوان يک پديده رو به جلو در زمان خودش را ارزشمند می دانم.
اهميت وجودی اين کتاب به زبان فارسی، نياز ما و هموطنان ما در مبارزه آگاهانه با رژيم جمهوری اسلامی است. در واقع ستايش گران و مدافعان اسلام و رژيم جمهوری اسلامی که اسلام را راهگشای همه نيازهای بشريت می پندارند و مخالفان اسلام که آن را از اساس ارتجاعی و غير متمدنانه می پندارند، بدون توجه به بنيان طبقاتی حکومت گران از دستاويز قرار دادن اسلام برای تحميق هرچه بيشتر مردم و در نتيجه حکومت بر آنان راه بر خطا می برند. کسانی که دمکراسی يونان را بر سر می‌گذارند، توجه ندارند که در آن زمان فقط مردان آزاد حق رای داشتند، در انقلاب کبير فرانسه که راه گشای، آزادی خواهی های پس از خود در سراسر جهان بود، زنان و غير ماليات دهندگان حق رای نداشتند. در کمون پاريس که جايگاه ويژه ای در قلب و ذهن بسياری از کمونيست ها و آزادی خواهان دارد، زنان نمی‌توانستند رای دهند، اما همه آنها با توجه به جايگاه تاريخی شان، نقطه عطف‌های پيشرو در تاريخ بشريت هستند و از ارزششان نمی کاهد. مهمترين ارزش کتاب منصور فهمی بررسی تاريخی اسلام و نقش زنان در جوامع اسلامی است که به ما در درک تاريخی از اسلام کمک می‌کند.
از ديگر نارسايی های کتابی اين چنين که بسيار جنبه تحقيقی و تاريخی دارد، عدم نمايه برای اسامی است. ممکن است که در متن اصلی نيز چنين بوده باشد، اما مترجمان بهتر بود به اين مهم توجه می کردند. البته آنها در پايان کتاب به شرح مختصری از برخی شخصيت های علمی و فرهنگی، عنوان شده در متن کتاب اشاره کرده اند که البته، جای نمايه را نمی‌گيرد.
يکی از موارد ارزشمند در کتاب، آوردن نقدی بر آن از همان زمان انتشارش است، که به بهتر فهميدن کتاب و موقعيتش در آن دوران کمک می کند. پيشگفتار بسيار ارزشمند کتاب از محمد حربی نيز در ابتدای کتاب، تحليلی بسيار جالب از موقعيت نويسنده و متن کتاب ارائه می دهد. وی در صفحه ۱۰ در مورد تغييرات جديدی که در مصر آن زمان روی داد و موجب بهتر شدن وضعيت اقتصادی جامعه شد معتقد است که بدون دست زدن به ساختار پرقدرت مذهب در آن جامعه، تغييرات بطور بنيادی صورت نمی گيرد و چنين است که متفکرانی مانند منصور فهمی تلاش تازه ای در اين راه به کار می برند، اما بشدت مورد سرزنش مذهبيون قرار می گيرند. وی در اين باره می نويسد:
"تغيير اقتصادی البته می تواند همبستگی های ابتدايی قديمی را از هم بگسلد، اما آن را به سير خود واگذار کردن، بدون برسميت شناختن فرد، بدون سازماندهی امر سياسی و امر مذهبی، هر يک در حوزه جداگانه، و بدون دمکراسی، نمی تواند در واکنش خويش چيزی جز سياستی پوپوليستی و مردم فريب پديد آرد. ( ص ۱۰)"
محمد حربی که از اساتيد تاريخ در دانشگاه های فرانسه می‌باشد در معرفی منصور فهمی در صفحه ۱۱ می‌نويسد که: "در واقع پژوهش او، پژوهش ذهنی است آزاد و نه پژوهش يک آزاد انديش." که البته بسيار در فهميدن دلايل احتياط و عدم جسارت کافی نويسنده در پيشبرد، نظراتش، قانع‌کننده است. منصور فهمی با توجه به انتقاد به ساختار اسلام و همچنين شخص محمد، در صدد ستيز با آن نيست و خطر اين مذهب برای جوامع انسانی را مهلک نمی‌شمارد. فهمی در صفحه ۱۷ و ۱۸، کتاب می‌نويسد:
"صرف نظر از مسئله روز بودن، پژوهش ما ناظر به جنبه ای تاريخی ست: تحقيقات انجام شده ما را به اين نتيجه رسانده است که پديده حصر و انزوای زن تنها ناشی از عامل مذهبی نيست، بلکه نتيجه آداب و رسوم و تمايز طبقاتی نيز هست."
نظر درست و البته پيچيده ای ازمفاهيم روبنا و زيربنا و تاثير متقابل آنها بر هم است. که متاسفانه هنوز هم در کشور ما و در تقابل با حکومت اسلامی، پيش روی بسياری از انديشمندان مارکسيست قرار دارد. در اوايل انقلاب بسياری از گروه ها و سازمان های کمونيستی در توضيح ماهيت رژيم جمهوری اسلامی، بخاطر حاکميت پرقدرت مذهب در همه عرصه های جامعه، دچار ترديد و سردرگمی بودند. بخاطر مذهبی و ارتجاعی بودن حاکميت، برخی آن را سرمايه داری نمی‌دانستند، برخی نيمه فئودال و حتی تيول دار خطاب می کردند و حتی برخی آن را به حاکميت «کاست» روحانيت و مقايسهء آن با بناپارتيسم تقليل می دادند. اصولا بسياری از اين گروه ها، تاثير متقابل عوامل روبنايی، همچون فرهنگ، مذهب و غيره بر بنيان جامعه را انکار می کردند. البته نظر منصور فهمی که اساساً يک پژوهشگر است در اين کتاب بصورت يک گام تحقيقی بيان شده است، اما می تواند در فهم اين نظريه به ما کمک کند. متاسفانه بسياری از سازمان های سياسی از شعار معروف لنين: "سياست بيان فشرده اقتصاد است." معنی دگرگونه ای برداشت می کردند، که هم اکنون نيز ادامه دارد. هستند کسانی که هنوز هم رژيم جمهوری اسلامی را در حد سرمايه داری اوليه و حتی پيشاسرمايه داری می شناسند و معتقدند که وظيفه شان به عنوان «چپ» اين است که به رشد سرمايه داری کمک کنند!
منصور فهمی معتقد است که زن در پيش از اسلام در عربستان پدرسالار، دارای مقام و توان بهتر با نقش تعيين کننده تری در جامعه بوده تا جامعه سلطنتی- اسلامی پس از قدرت گرفتن محمد، هر‌‌چند که وی نقش زن را تابع قوانين طبقاتی می‌داند، اما مناسبات فرهنگی و روبنايی را هم در اين ميان بسيار تاثير گذار می پندارد و به همين دليل در صفه های ۲۵ و ۲۶ می‌نويسد:
"اما، وقتی عربستان پدرسالار به جامعه ای سلطنتی بدل شد که در آن سلطان خود را مجاز می‌دانست بر اساس قواعدی غير قابل تغيير و و سختگيرانه که از طرف خدا نازل شده بر کرسی قضاوت بنشيند، زن به انجام وظايفی ملزم و مقيد گرديد که هرگز فکر نمی کرد بتواند از انجام آن ها سرباز زند."
منصور فهمی در اين کتاب تحقيقی، معتقد است که، شرايط زنان در دوران محمد، بسيار بهتر از دوران امروزی است. که البته اين مقايسه صرفا در محدوده آزادی هايی است که قوانين اسلامی در مورد زنان بکار برده می شده است. وی بر اين باور است که بر اساس روايت ها و حديث های دوران محمد، زنان حجاب اجباری نداشته اند. وی در صفحه ۵۹، به شرح داستان پيدايش آيه حجاب می پردازد که بخاطر نياز پيامبر به هر چه زودتر همبستر شدن با عروس تازه اش، زينب بنت حجش، مهمانان حاضر به ترک خلوت پيامبر نمی شدند که خدای محمد به کمک او آمده و اين آيه نازل می شود، که هيچ کس حق ندارد با زنان پيامبر جز از پشت پرده ( حجاب) صحبت کند. به اعتقاد منصور فهمی، تا پيش از اين آيه، اساسا حجاب هيچ ضرورت و اجبار اجتماعی نداشته و پس از درگذشت محمد است که سران جوامع اسلامی با توسل به آن به حجاب اجباری زنان، همت می گمارند. البته وی معتقد است که در دوران اوليه اسلام، پوشش حجاب برای زنان جنبه تشخص و تمايز زنان آزاد از زنان برده ( کنيز) و همچنين زنان شهرنشين و ثروتمند از زنان روستايی و فقير بوده است." ترديد نمی توان داشت که در نخستين ربع قرن اول هجری، حجاب و حصر زنان هيچ انگيزه ای ديگری جز آنچه در بالا گفتيم يعنی تمايز بين طبقات اجتماعی نداشته است." ( ص ۶۲)
نويسنده سپس حجاب که به عربی به معنی پرده، آمده است را در دوران های بعد به تکه پارچه‌ای که زنان از زير چشمان تا روی شکم و يا زانوان خود می انداخته اند و بدين وسيله صورت و بخشی از بدن خود را می پوشاندند، توصيف کرده است. وی البته به ديگر نشانه های حجاب از قبيل چادر، دستار، برقع، نقاب و غيره نيز می پردازد و معتقد است که هيچکدام از آنها در اسلام در زمان محمد رايج نبوده، پس از محمد و گسترش اسلام و دستيابی به تعداد بسيار زيادی از کنيزان و همچنين ثروت بسيار از غارت کشورهای ديگر به قوانين اسلامی در محدوديت زنان اضافه شده است.
به نظر نگارنده از اشکالات مهم منصور فهمی، مقايسه کردن شرايط زنان در دوران محمد و بعد از آن است که موجب شده وی بارها از محمد به عنوان فردی انسان گرا و قابل احترام ياد کند، که موجب تسهيلات بسياری در زندگی زنان و بردگان شده بود. از اين مهم بارها در کتاب از نرم خويی و ملاطفت محمد نسبت زنان و بردگان سخن می گويد. منصور فهمی به ريشه يابی تغييرات بنيادی که اسلام پس از بوجود آمدنش در جهان بوجود آورد اشاره ای نمی کند. بر خورد وی با مذهب اسلام و بويژه محمد به مثابه يک تحول رو به جلو فکری است. و اساسا به تاثيرات بسيار ويرانگری که اسلام، حداقل پس از جنگ های صليبی در جوامع اسلامی بوجود آورد و او در صد سال پيش و ما امروزه با آن دست به گريبانيم توجهی ندارد. با وجود اين روشنگری او از مسئله حجاب و سرکوب زنان، همواره می تواند قابل توجه باشد. وی در صفحه ۱۰۴ می‌نويسد:
" محمد که سخنگوی ربوييت بود، کوشيد در برابر سنت های کفر و شرک آميز از زن حمايت کند و با اين که او را با مرد برابر ندانست، برای او حقوقی قائل شد، هر چند اين حقوق، زن را از تحقير و انحطاط فزاينده رهايی نبخشيد."
به نظر نمی آيد که منصور فهمی فردی بی خدا باشد. وی بارها محمد را از خدايش متمايز می‌کند و خدا را زاييده ذهن محمد نمی داند. همانطور که در بالا اشاره کردم، وی در هر حال محمد را فردی فرهيخته، با هوش و مصلح اجتماعی می‌پندارد.
" شخصيتی که محمد برای زن قائل شد، نتوانست از محدوده های معينی فراتر رود، زير خداوند نمی خواست زن از مقررات آسمانی تخطی کند و گامی فراتر نهد. حال آن که برعکس، در جامعه بدوی، هر کس می توانست آزادانه و بنا به کيفيت و صلاحيتی که داشت و به برکت شرايط خاص و عامی که او را احاطه کرده بود رشد کند. زن عرب پيش از اسلام، هرچند طبق درک امروزين ما به عنوان شيی تلقی می شده، اما در حقيقت يک شخص بوده متفاوت با مرد، بی آن که پيامدهای ناگواری بر اين تفاوت مترتب باشد.
با وجود اين، اين اصل را بخاطر بسپاريم که هر چند تحولات بعدی جامعه مسلمان در جهتی که برای زن نامساعد بود جريان يافت، اما قانون جديد اعراب، يعنی قرآن را بايد به مثابه پيشرفتی در جهت به رسميت شناختن حقوق زن تلقی کرد. (ص ۱۰۴)
نگارنده، پژوهش منصور فهمی را با توجه به توصيف محمد حربی از وی که در ابتدای اين نوشته آوردم، پژوهشی آزاد از متفکری می دانم که صرفا، کاری آکادميک انجام داده است و به هيچ وجه روحيه ای آزاد منشانه نداشته است. اگر چه به نظر نمی آيد که وی با بسياری از قوانين و مقررات اسلامی موافقتی داشته باشد اما مخالفتی هم نشان نمی دهد. وی در توصيف رفتار جامعه عربی با زنان که بسيار قرآن را متاثر از خود کرده است، مجددا به دفاع از محمد می پردازد. اگر چه و همواره هر گونه خشونت با هر انسانی محکوم می باشد، اما اين مهم نويسنده را در توجيه محمد، باز نمی دارد.
" عقيده اسلامی زن را از اين نظر [ تنبيه و اصلاح] به مثابه کودک ارزيابی می کند و شوهر را چون پدری که می تواند تحت شرايط معينی، هوی و هوس پسرش را با تنبيه بدنی نه چندان افراطی تصحيح کند، ولی محمد که می خواست با نيروی تمام با اعمال خشونت شوهران بر زنان مبارزه کند، تنبيه بدنی زن را مجاز ندانست، مگر زمانی که انگيزه های خطيری مبنی بر سوء ظن به خيانت زن در کار باشد." ( ص ۱۱۱)
در مورد طلاق که درواقع و بر خلاف جوامع مسيحی و يا يهودی، يکی از ابزارهای سرکوب زنان است. نويسنده به درستی معتقد است که قوانين اسلامی، موجب سهولت آن برای مردان و از هم گسيختن خانواده ها می گردد. که البته باز هم بدون توجه به ريشه يابی اقتصادی، مجددا از دوران اسلام در زمان محمد دفاع می کند . وی دراين باره می نويسد: " در صدر اسلام، حفظ پيوند زناشويی عملا مراعات می شد، اما طولی نکشيد که مردها در طلاق راه افراط را پيش گرفتند. .... علمای اسلام کاری جز سست کردن پيوندی که محمد قويا تحکيم کرده بود، نکردند. (ص ۱۱۶) "
يکی از نکات بسيار مهمی که منصور فهمی به آن اشاره داشته است، رابطه چند همسری و مهريه است. وی معتقد است که با تقليل ارزش مهريه، که در اوايل صرفا بخاطر خدمات زن به او تعلق می گرفت، موجب گسترش چند همسری شد. به عقيده وی محمد معتقد بوده است که مهريه " بهای ازدواج " است و حديثی نيز آن را تاييد می کند. ( ص ۱۲۲). اگر چه امروزه، در جامعه کشور خودمان بويژه، مهريه صرفا يک ضمانت اجرايی برای زن است و تقريبا کمتر زنی آن را در دوران زناشويی مطالبه می کند. منصور فهمی در رابطه بين چند همسری و مهريه می نويسد: " به گمان نگارنده از ميان علل و نهادهای اجتماعی که چند همسری را تسهيل کرده و باعث حفظ آن شده اند، مهريه به مفهومی که محمد از آن داشت، نقش به ويژه مهمی بازی کرده است. ( ص ۱۲۳)"
در پايان نويسنده معتقد است که محمد و آيينش، با آوردن قوانينی چند سعی در کمک به شرايط اسفناک زن در آن دوران را داشتند که "هر اندازه خيرخواهانه بوده، نمی توانست کارآيی قابل اعتنايی داشته باشد. زيرا عمل و آداب و رسوم به سمت حصر زن و تقليل هرچه بيشتر حقوق وی گرايش داشت. اين رسوم بر نظام محمد غلبه کردند. ( ص ۱۲۷)". به اعتقاد نگارنده، منصور فهمی، به اشتباه نظام اسلامی که محمد بنيان گذاشت را جدا از همان آداب و رسوم می داند. نظام اسلامی محمد از قلب همان آداب و رسوم واپسگرا و بدوی می آمد و بخاطر نياز جامعه به تغيير، محمد دست به اين تحولات زد. تغيير و تحولات قوانين اسلامی پس از محمد و طی سال ها، به علت نياز زمانه و تغييرات بنيادی و اقتصادی آن بود. همچنان که، امروزه برده داری به آن شيوه وجود خارجی ندارد و نياز به کار زنان، موجب گسترش هر چه بيشتر حضور آن در جامعه است. متقابلا با اين تغيير و تحولات که امروزه بسرعت، انجام می گيرد، قوانين ارتجاعی و جلوگيرنده مذهبی، توان مقابله با آن را نخواهند داشت و محکوم به شکست هستند.
در واقع شناخت هر چه بيشتر ما از اسلام و مفاهيم بنيادی آن، کمکی به پيروزی ما عليه رژيم های واپس گرايی هم چون جمهوری اسلامی ايران است. کتاب منصور فهمی اگر چه دارای نتيجه گيری قاطع و روشنی نيست و در واقع آن را بر عهده خواننده قرار داده است، اما چراغی هر چند کوچک، در هر چه بيشتر دانستن موقعيت زنان در تحول تاريخی جوامع اسلامی است. نگارنده باز هم از انتخاب مترجمان و بازشناسی اين اثر خواندنی به ما قدردانی می کنم و خوانندگان را به تهيه و مطالعه آن ترغيب می نمايم.
ژوئن ۲۰۰۷

Yves Moreau
يادداشت مترجم:
چند سال پيش دوستی در آلمان، با شور تمام از کتابی برايم حرف زد که يک نويسنده‌ی فيلم و کارگردان آلمانی به نام کلاوس گيتينگر نوشته و در پی يک پژوهش ژرف روزنامه نگاری توانسته است اسرار قتل کارل ليبکنشت و روزا لوکزامبورگ را که سوسيال دمکراتها بيش از ۷۰ سال در پرده نگاه داشته بودند فاش کند و آمران و مجريان اين قتل فجيع را با نام و عکس و موقعيت اداری و نظامی شان برملا سازد. وی اضافه کرد که گيتينگر پژوهش خود را بر اساس فيلمی تلويزيونی‌ که در سال ۱۹۶۹ توسط Dieter Ertel تهيه شده فراهم کرده که نمايش آن از ۱۹۷۱ممنوع است. من در معرفی اين موضوع مطلبی را به اختصار روی اينترنت به فرانسه يافتم که شما فارسی اش را ملاحظه می کنيد.

- - - - - - - -
روزنامهء اومانيته
مقالهء منتشر شده در ۱۷ ژانويه ۲۰۰۵
www.humanite.fr
- - - - - - - - - -
قتل کارل ليبکنشت و روزا لوکزامبورگ در ۱۵ ژانويه ۱۹۱۹ در برلين ضربه ای مهلک به قيام های انقلابی که در آن زمان سراسر آلمان را به شور و هيجان آورده بود وارد آورد. اسنادی که تاکنون ناشناخته بوده و تازه منتشر شده از اوضاعی که اين دو جنايت در آن رخ داده پرده بر می دارد.
شخصی که آخرين اقدامات جهت قتل کارل و روزا به دست وی انجام شده فردی ست به نام سرگرد والدمار پابست (Waldemar Pabst) که در آن زمان در هتل ادن (Eden) که ستاد لشکر سواره نظام گارد در آن مستقر بود اقامت داشت. بخش هايی از خاطرات وی که به تحرير درآورده بوده هم اکنون فاش شده است. اين زندگينامهء خودنوشت (اتوبيوگرافی) ناتمام ماند و پابست در سال ۱۹۷۰ در سن ۸۹ سالگی درگذشت. در بخش هايی از خاطرات که امروز فاش شده (۱) والدمار پابست گزارش می دهد که وی به دستور مستقيم شخصی که در ژانويهء ۱۹۱۹ فرمانده نيروهای دولتی آلمان بوده، يعنی يکی از رهبران سوسيال دمکرات گوستاو نوسکه (Gustav Noske) بدين عمل اقدام کرده است.
نوسکه خطاب به پابست صريحاً از وی می خواهد که بر ضد کارل ليبکنشت و روزا لوکزامبورگ اقدام کند و به او چنين می نويسد: «لازم است که بالاخره يکی شر اين آشوبگران را کم کند».
پابست، در پی اين دستور کارل و روزا را توقيف می کند. آنها را به هتل ادن می برند. پابست می نويسد: «من به دفترم رفتم تا فکر کنم چگونه بايد آنها را اعدام کرد. در اينکه بايد آنها را کشت نه آقای نوسکه و نه خودم کوچکترين ترديدی نداشتيم».
پابست تلفنی با نوسکه تماس می گيرد تا با وی مشورت کند و می گويد: «لطفاً به من دستورات لازم را بدهيد که چگونه کار را به پيش ببرم».
و نوسکه جواب می دهد: «چگونه يعنی چه؟ اين که کار من نيست، بايد ژنرال (احتمالاً فون لوتويتز von Lüttwitz) بگويد. اينها زندانی تحت مسؤوليت او هستند».
بنا بر يک گواهی ديگر (۲) پابست اظهار می دارد که دستوری از لوتويتز دريافت نخواهد کرد و نوسکه جواب می دهد: «پس به عهدهء خود تو ست که مسؤوليت کاری را که بايد کرد بپذيری».
سند ديگری که تاکنون منتشر نشده بوده نامه ای ست که والدمار پابست به ناشری نوشته به نام هاينريش سيوالد که به انتشار خاطرات سرگرد اظهار علاقه می کرده است. در اين نامه می خوانيم: «اگر پس از پنجاه سال سکوت، دهانم را باز کنم افتضاح مهلکی عليه حزب سوسيال دمکرات به راه خواهد افتاد».
کارل و روزا به محض اينکه به هتل ادن رسيدند با فرياد دشنام و انواع خشونت روبرو شدند. صورت کارل با ضربات قنداق تفنگ زخمی شد و خون بسيار از او می ريخت.
دو کوماندوی مأمور اعدام:
پابست پس از تماس تلفنی با گوستاو نوسکه، از ميان نظاميان تحت فرماندهی اش دو دسته کوماندو برای اجرای قتل برگزيد. ليبکنشت را به کوماندوی اول به فرماندهی ستوان پفلوگ هارتونگ (Pflugk-Hartung و روزا را به کوماندوی دوم تحت فرماندهی ستوان فوگل (Vogel) سپرد. به فاصلهء چند دقيقه دو زندانی را با دو اتومبيل بردند و راه جنگل تير گارتن (Tiergarten) را درپيش گرفتند. اتومبيل اولی طولی نکشيد که ايستاد. به کارل اخطار شد که پياده شود. گلوله ای به پشت گردنش زدند و سپس جسدش را به سردخانه بردند که در آنجا به عنوان «جسد فردی ناشناس» ثبت شد.
اما روزا، به محض حرکت از هتل ادن، گلوله ای به شقيقه اش شليک کردند و از پل ليشتن اشتاين، او را به «لندوِر کانال» انداختند. جسد او تا چند ماه بعد کشف نشد و کالبد شکافی نشان نمی داد که آيا علت مرگ، ضربات وارده بوده يا اصابت گلوله يا غرق در کانال. قاتلان عملاً نگرانی نداشتند. تنها شش نفر از آنها قرار بود دربرابر دادگاهی حاضر می شدند که از افسران پروسی تشکيل شده بود و دادگاه هم بی هيچ مشکلی پذيرفت که کارل ليبکنشت «در جريان فرار» به قتل رسيده و روزا هم به دست «شخص ديگری» که شناخته نيست کشته شده است.
گوستاو نوسکه در آن زمان مقام وزارت را در امپراتوری (ارتش امپراطوری Reichswehr) برعهده داشت و از پرونده ای که چنين سرهم بندی شده بود البته هيچ نگرانی نمی توانست داشته باشد.
گرگ خونخوار
اينکه بايد سرکوب هولناک انقلاب ۱۹۱۸ آلمان را به حساب نوسکه گذاشت ترديدی نيست. خود وی در آن زمان اعلام کرده بود: «يکی بايد نقش گرگ خونخوار را برعهده بگيرد و من از قبول چنين مسؤوليتی نمی ترسم».
کارل ليبکنشت در آخرين مقاله اش تحت عنوان «به رغم همهء اينها» که چند ساعت قبل از مرگش نوشته و در آن صريحاً نوسکه را متهم کرده بود چنين می نويسد: «بورژوازی فرانسه جلادان سرکوبگر انقلاب ۱۸۴۸ و ۱۸۷۱ را پديد آورد. اما بورژوازی آلمان مجبور نيست دستش را آلوده کند زيرا سوسيال دمکرات ها اين وظيفهء کثيف را به انجام خواهند رساند. کاوينياک (۳) و گاليفه (۴) ی بورژوازی آلمان نوسکه نام دارد».
اسناد جديدی که منتشر شده بی هيچ ترديدی نشان می دهد که نوسکه آمر مستقيم قتل کارل ليبکنشت و روزا لوکزامبورگ بوده است. اين جنايت در سمتگيری سياست آلمان و تراژدی های موحشی که [با پيدايش نازيسم] در سراسر جهان به دنبال آورد نقشی تعيين کننده داشت.

(ترجمه برای انديشه و پيکار)

- - - - - - - - - -

۱ـ منتشر شده در هفته نامهء اشترن Stern به تاريخ ۱۲ ژانويه ۱۹۹۵.
۲ـ منتشر شده در کتابی نوشتهء کلاوس گيتينگر تحت عنوان «لاشه ای در لندوِر کانال».
Claus Gietinger, Eine Leiche in Landwehrkanal
Die Ermordung der Rosa L.
Verlag 1900 Berlin, 1995.
۳ـ لويی اوژن کاوينياک (Cavaignac)، وزير جنگ و سرکوبگر قيام کارگری ۱۸۴۸ پاريس.
۴ـ گاستون اوگوست گاليفه (Gallifet) فرمانده ارتش ورسای و سرکوبگر کمون پاريس.

این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید

درسازمان پيکار نيز ترور و ترور شخصيت رواج داشت. قتل فجيع "شريف واقفی" و ترور نافرجام "صمديه لباف" نمونه اند. جزييات قتل "محمد يقينی" که گفته شده است در شکنجه و قتل رفيق ديگرسازمانی اش (حميد) دست داشته است، و يا قتل "علی ميرزا جعفر الله" و "جواد سعيدی" که ادعا شده است که به دست يا دستور تقی شهرام انجام شده هنوز ناروشن اند."

اين چند خطی است که آقای مسعود نقره کار در مقاله خود با عنوان- با ياد منوچهر هليل رودی درس هايی از ترور و ترور شخصيت "درون تشکيلاتی"، در جنبش چپ ايران- در سايت اخبار روز در آدينه ٨ دی ۱٣٨۵ - ۲۹ دسامبر ۲۰۰۶، منتشر کرده که البته بيشترين مطلب آن در رابطه با عنوان مقاله به سازمان چريک های فدايی خلق ايران و منسوبين به آن قرار دارد. آقای نقره کار پزشک می باشند و با مسائل علمی و تحقيق سر و کار داشته اند و همچنين تا به حال چندين کتاب و از جمله مجموعه تحقيقی "بخشی از تاريخ جنبش روشنفکری ايران" را نيز منتشر کرده اند، در همين چند خط نشان از کم آگاهی و بی اهميتی برای تحقيق دقيق و به سرانجام رساندن يک اثر را نشان می دهند. برای چند خط بالا به دو منبع – الف: تراب حق شناس، آرش (پاريس) شماره ۷۹ آبان ماه سال ۱٣٨۰ و ب: "تقی شهرام تيرباران شد"، ايرانشهر، شماره ۱٨ (دوره دوم) سوم مرداد ماه سال ۱٣۵۹- اشاره می کنند، که هر دو کم ارتباط با متن می باشند.

در "سازمان پيکار در راه آزادی طبقه کارگر"، که در آذر ماه ۱۳۵۷، با اين نام اعلام موجوديت کرد، هيچ کدام از ترور ها و قتل های عنوان شده، روی نداده بود. اساسا يکی ازدلايل موجوديت سازمان پيکار همانگونه که در اطلاعيه مهر ۱۳۵۷، و همچنين کتاب، "تحليلی بر تغيير و تحولات درون سازمان مجاهدين خلق ايران ۵۴-۱۳۵۲، در فروردين ماه ۱۳۵۸ منتشر شد، بر رد و انتقاد بر آن قتل ها و ترور های درون سازمانی بود. برای اولين بار که هيچ کدام از سازمان های سياسی ايران در آن زمان بدان گونه عمل نکرده بودند، سازمان مجاهدين خلق ايران (بخش منشعب) که کمی بعد تر اکثريت آنان به "سازمان پيکار در راه آزادی طبقه کارگر" تغيير نام داد و اعلام موجوديت کرد، به افشای نام افرادی پرداخت که در درون سازمان و بدستور رهبری وقت آن به قتل رسيدند. در اين اطلاعيه، به انتقاد از اين عمل ها پرداخته و از اين افراد اعاده حيثيت کردند. اگر اين اطلاعيه رسمی هيچگاه منتشر نمی شد، کمتر کسی می توانست به صحت آنها گواهی دهد. در بخشی از اين اعلاميه که به مورد قتل ها پرداخته چنين آمده است:

"در بارهء اعدامها: در ارتباط با نگرش غير طبقاتی و غير مارکسيستی ما به نيروهای مذهبی و هم چنين گرايشات سلطه طلبانه و چپ روانه سازمان، عده ای از رفقای سازمانی که در جريان تحول ايدئولوژيک، حاضر به پذيرش مارکسيسم نشده و در صدد تشکل گروهی خويش بودند، از سوی رهبری، بعنوان خائن و توطئه گر، اعدام شدند. ما ضمن اينکه «اعدام» را بمثابه يک سياست و شيوه عمومی، در برخورد با تضادهای درون سازمانی و اختلافات ايدئولوژيک، محکوم می کنيم، اعدام اين رفقا را توسط رهبری سازمان، اقدامی ضد انقلابی ارزيابی کرده و آنرا توطئه گرانه و تروريستی ميدانيم. بدين ترتيب، اطلاق «خائن» و «توطئه گر» و «اپورتونيست» را به رفقای شهيد «مجيد شريف واقفی»، «مرتضی صمديه لباف» و «محمد يقينی» نادرست دانسته و آنها را جزو شهدای انقلابی، محسوب ميداريم.

لازم بتذکر است که، دو تن ديگر بنامهای «علی ميرزا جعفر علاف» و «جواد سعيدی» در سازمان اعدام شده اند. اعدام آنها در اين رابطه بوده است که آنها در صدد آن بودند که خود را به رژيم معرفی نموده و نتيجتاً اطلاعات خويش را در اختيار او قرار دهند. گو اينکه تزلزل، وادادگی و سقوط خود اين افراد، نقش درجه اول را در دست کشيدن آنها از مبارزه و تسليم به دشمن داشته است و با وجودی که اطلاعات آنها می توانسته ضربات مشخصی بر سازمان وارد نمايد، در عين حال اين اعدامها نيز جدای از مسائل، تضادها و تناقضات سازمانی مشی چريکی و ديدگاههای آن نسبت به ادامه کاری و تحکيم تشکيلاتی آن نبوده و از ملزومات اين مشی محسوب می شوند. در همين رابطه، ما انتقاد به اين موارد اعدام را بخصوص در رابطه مستقيم با مشی چريکی و ملزومات آن قابل توضيح ميدانيم."

در اين چند خط که آقای نويسنده، به صرف سياه کردن کاغذ بدان پرداخته، چندين اشتباه ديگر نيز وجود دارد، که موجب تاسف از ناآگاهی چنين محققينی با اين همه بی مسئوليتی است. يکی از افراد کشته شده، در متن آقای نقره کار، "علی ميرزا جعفر الله"، آورده شده است، که نام درست آن، "علی ميرزا جعفر علاف" است که وی برادر همسر محمد تقی شهرام، شهيد "فاطمه ميرزا جعفر علاف" بود. علت ترور وی بريدن از مبارزه و تهديد به تحويل خود به ساواک عنوان شد، برادر وی اصغر ميرزا جعفر علاف، خود را به پليس معرفی کرد و در بهار ۱۳۵۷ در يک شو تلويزيونی به ستايش رژيم شاه و بد گويی از سازمان مجاهدين خلق پرداخت، و حتی رژيم جمهوری اسلامی از وی به عنوان شاهد در بی دادگاه "محمد تقی شهرام" در تابستان ۱۳۵۹، استفاده کرد. "جواد سعيدی" که نام کامل وی "جواد سعيدی يزدی" بود نيز در پاييز سال ۱۳۵۲، و در دورانی که سازمان مجاهدين هنوز مسلمان بود و تغيير ايدئولوژی به مارکسيسم در سال ۱۳۵۴، نداده بود، به قتل رسيد. وی با تصميم شهدا رضا رضايی، مجيد شريف واقفی و بهرام آرام که مرکزيت سازمان را در آن زمان تشکيل می دادند به مرگ محکوم شده بود. علت اين تصميم نيز تهديد جواد سعيدی به تحويل خود به پليس اعلام شده است و حتی سازمان مجاهدين خلق ايران در پس از انقلاب هم بنا بر درخواست خانواده وی حاضر به اعاده حيثيت از وی نشدند.

قتل، شهيد محمد يقينی، متاسفانه نه بخاطر دلاليل بالا، بلکه صرفا بديل رقابت تشکيلاتی بود. شهيد محمد يقينی پس از تغيير ايدئولوژی سازمان مجاهدين خلق ايران به مارکسيسم، همچنان در اين سازمان به فعاليت پرداخت. در پاييز سال ۱۳۵۵، پس از اينکه سازمان به يک تخلف تشکيلاتی از سوی وی پی برد، و همچنين مخالفت های وی با رهبری سلطه طلب سازمان، در پی چند جلسه مرکزيت به مرگ محکوم شد و توسط "حسين سياه کلاه" در خانه تکنيکی سازمان در شرق تهران انجام شد. حسين سياه کلاه با نام مستعار کاظم در اواخر همين سال به اتفاق دو نفر ديگر از سازمان گريختند.

بايستی توجه داشت که تمام اين اطلاعات، با جزييات کمتر در نوشته های رسمی "سازمان مجاهدين خلق ايران (م.ل)"، و همچنين سازمان پيکار در راه آزادی طبقه کارگر آمده و به هيچ وجه آن گونه که آقای مسعود نقره کار نوشته "هنوز نا روشن" نيست. سازمان پيکار همواره مخالف سکتاريسم و جزميت تشکيلاتی بوده و هميشه مشوق مبارزه ايدئولوژيک بود. بخاطر پايداری بر اين اصل، در بحران درونی در سال ۱۳۶۰ و در پی مبارزه ايدئولوژيک و همچنين ضربات رژيم به خاموشی گراييد. متاسفانه آقای نويسنده به خود زحمت نداده که در اسناد و مدارکی که در اروپا و آمريکا موجود است، جستجو و مطالعه کند. اعلاميه مهر ۱۳۵۷، در سايت " انديشه و پيکار" وجود دارد و خواندن آن وقت چندانی نمی برد. اميدوارم آقای نقره کار و ساير محققين محترم در بازگويی تاريخ، صادقانه و با شجاعت به آن بپردازند و نسل جوان را رهنمون دنيايی بهتر و زيباتر گردند. ياد همه شهيدان و مبارزان آزادی و سوسياليسم گرامی باد.


پانويس:
۱- بخشی از تاريخ جنبش روشنفکری ايران، (دوره‌ی ٥ جلدی)، مسعود نقره‌کار ،سوئد: نشر باران،
۲- نبرد و مسئله انشعاب، سازمان پيکار در راه آزادی طبقه کارگر، تير ماه ۱۳۵۹، ص ۱۱۱.
۳- http://www.peykarandeesh.org/PeykarArchive/etelaiyeh-1357.html
۴- اين کتاب بزودی در سايت " پيکار و انديشه"، باز انتشار می يابد.
۵- اطلاعيهء بخش مارکسيستی ـ لنينيستی سازمان مجاهدين خلق ايران، مهرماه ۱۳۵۷، همچنين به پاينويس دوم مراجعه کنيد.
۶- روزنامه اطلاعات، پنجشنبه ۷، ارديبهشت، ۱۳۵۷، شماره ۱۵۵۹۵، ص يک و ۲۵.
۷- روزنامه کيهان، دوشنبه ۳۰ تيرماه ۱۳۵۹،


زیر مجموعه ها