گفت و گوى آرش با تراب حقشناس

آرش: شما جزو كدام گرايش بوديد؟ شركت در انتخابات يا تحريم؟ چرا؟

تراب حق شناس: در پاسخ به اين پرسش (پرسشى كه زمانش گذشته) عرض مى كنم كه موضع من تحريم بود همراه با تأمل روى يك پرسش راهبردى كه چگونه مى توان از دايرهء بستهء تحريم يا شركت بيرون رفت و در موعدهاى انتخاباتى آينده آمادگى لازم را براى اقدامى داشت كه سرانجام و در تحول خود، به سود اكثريت جامعه كه كارگران و زحمتكشان اند، تمام شود. در توضيح اين نكته ترجيح مى دهم مطلبى را كه يك هفته پيش از انتخابات اخير و در شرايطى كه با اوضاع امروز خيلى فرق داشت، به عنوان يك پرسش انتقادى و طرح بحث (و نه اين ادعاى پوك كه كسى خود را جاى مردم بگذارد و بگويد اين بشود آن نشود!) يادداشت كرده بودم ولى آن را ناتمام كنار گذاشتم، با تغييراتى بياورم:

ما مخالف نظام سياسى، اقتصادى، فرهنگى و در يك كلمه طبقاتى اى هستيم كه با نام «جمهورى اسلامى ايران» از سى سال پيش بر ايران حكومت مى كند. هر چند مدت كه «انتخاباتى» در ايران مطرح مى شود پاسخ غالب ما تبعيديان به آن از پيش معلوم است. بهترين موضع «نه» گفتن است. راحت. گاه فراخوان مى دهيم و امضا مى كنيم كه تحريم بايد كرد و دلايلى كم شمار يا پرشمار براى اين تحريم مى آوريم كه خالى از حرف حساب هم نيست. از جديت و منطق درست طبقاتى يا ملى يا فرهنگى و رد حكومت و ولايت فقيه برخوردار است (نمونه اش مطلبى ست كه در انتخابات رياست جمهورى ايران در سال ۲۰۰۵ داشتيم. رجوع شود به: http://www.peykarandeesh.org/safAzad/GozareshTahrim.html).
بارى، گاه مى گوييم اين حد اقلى ست كه بايد كرد. براى برخى اين دليلى ست بر اينكه ما نمرده ايم. هستيم. برخى بر اساس ذهنيتِ «رهنمود دادن» (كه خيلى ها از راست و چپ و ميانه دست از آن برنداشته اند!) حتى براى داخل كشور (براى چه كسى؟!) تعيين تكليف مى كنند كه نبايد رأى داد يا به اين يكى كه از آن ديگرى «كمتر بدتر» است بايد رأى داد. اين را مى گويند و مى گذرند. كافى ست كه نام خود را روى يكى از تارنماهاى فراوان و ارزان ببينند و رضايت خاطر بيابند كه نظر داده اند و وظيفهء اپوزيسيون بودن به خوبى انجام شده است! در اينجا دنبال اين نيستيم كه تقصير را به عهدهء كسى بيندازيم. چه فايده؟ همه در وضعى هستيم كه سعدى گفته است: «چو افتاد در تاس لغزنده مور ـ رهاننده تدبير بايد نه زور». هركس «به قدر استطاعت» و حال و مزاج يعنى مصلحت كنونى خويش «تدبيرى» مى جويد. از بى اعتنايى غير مسؤولانه (كه به ما چه همراه با چند دشنام «سزاوار» به رژيم و اعوان و انصارش) تا حركت هايى كه شايد «مگس پرانى» هم نتواند نام بگيرد. انتخابات را بارها تحريم كرده ايم و حتى يك بار ننشسته ايم ببينيم نتيجهء كارمان چيست. چرا كسى گوش نمى دهد؟ اصلاً چرا بايد گوش بدهد؟ حال آنكه از اديان عهد باستان كه پيروان خود را مى شمردند و حواسشان جمع بود كه كسى را به خود جلب كرده اند يا نه، تا شركت توليد بيسكويت يا نوشابه امروز، همه آمار مى گيرند كه مصرف كننده چه واكنشى دارد تا كار و توليد خود را تغيير دهند و عيبش را برطرف كنند. اما ما برايمان اهميتى ندارد كه كسى گوشش بدهكار ما نيست. سليقه و نياز آنها را ما تعيين مى كنيم، اگر مصرف نكردند زيانش را خواهند ديد. دنده شان نرم! ما گفتيم!
بارى، صورت مسأله اين است: آيا ما مخالفين رژيم در داخل و خارج مى توانيم از اين دايرهء بسته خارج شويم؟ آيا در قبال رژيم طبقاتى، مذهبى و سركوبگر جمهورى اسلامى مى توانيم حرف ديگرى بزنيم يا كار ديگرى بكنيم كه معنايى داشته باشد؟ اين پرسش اساسى در موضع گيرى من است. بديهى ست اين بار هم از تحريم رژيم مثل هميشه جانبدارى كردم و معتقدم كه در توازن قواى كنونى اين درست و انقلابى و كمونيستى ست. حالا بد نيست به سابقهء انتخابات در ايران و تداعى هاى آن نگاهى سريع بيندازيم:

انتخابات و سابقه اش
از مشروطيت به بعد است كه ايران با انتخابات آشنا مى شود. پيش از آن «بيعت» وجود داشت. به رغم تلاش برخى متجددان مذهبى كه تلاش كرده اند بيعت با پيامبر اسلام يا خلفا را نوعى انتخابات و شورا معرفى كنند، بيعت و «شورا» در اسلام هيچ ربطى به مفهوم مدرن انتخابات ندارد كه در جريان آن، شهروندان رأى مى دهند تا مسؤولينى را (طبق يك قرارداد اجتماعى بين شهروندان صاحب اراده و حق و تكليف از يك طرف و نامزدها ى انتخابات از طرف ديگر) براى مدت معينى به مديريت امور جامعه طبق شرايط خاصى بر گمارند. اينكه چه كسانى حق رأى دارند بستگى به تكامل مدنيت در جامعه ها دارد. در دموكراسى يونان باستان بردگان و زنها نمى توانستند رأى دهند. در انقلاب كبير فرانسه (۱۷۸۹) فقط كسانى كه ميزان معينى ماليات مى پرداختند حق رأى داشتند يعنى فقط ثروتمندان. زنها هم البته هنوز خيلى زود بوده كه حقى در اين باره برايشان پذيرفته شود. سنت مردسالارى آنقدر نيرومند بوده كه حتى در كمون پاريس هم زنان حق رأى نداشته اند، با اينكه كمون دموكراتيك ترين سيستم سياسى ست كه تا كنون در جامعهء بشرى پديد آمده است. بارى در يك انتخابات معين آيا همه از حقوق مساوى برخوردارند، آيا با توجه به تفاوت هاى زيادى كه از نظر مادى بين افراد وجود دارد مى توان از حقوق سياسى (يا حقوق قضاىٔى) برابر حرف زد؟ آيا كسى كه انتخاب مى شود قبل از پايان دورهء مأموريت مى تواند از كار بركنار شود (آنطور كه در كمون پاريس بوده، يعنى حق عزل نمايندگان) و پرسش هاى فراوان ديگر كه هميشه مورد بحث بوده و بايد با هشيارى تمام و با چنگ ودندان از دستاوردهاى دموكراتيك تاريخى دفاع كرد. در همه جا چنين است. هم اكنون كارزارهاى انتخاباتى شرم آور در همان كانون هايى كه دموكراسى از آنجاها آغاز شد صورت مى گيرد، در اروپا و آمريكا. در اينجاها بسيارى به اين نتيجه رسيده اند كه شركت نكنند. در انتخابات پارلمان اروپا در ۷ ژوىٔن امسال ۶۰ درصد از دارندگان حق رأى در فرانسه حاضر نشدند پاى صندوق هاى رأى بروند.
در ايران پس از مشروطيت كه ارباب مى توانست رعايا را به پاى صندوق ببرد حتى مسألهء اينكه تنها افراد باسواد مى توانند حق رأى داشته باشند مطرح بوده و جالب اينكه شنيده ام يكى از شخصيت هاى ملى از اين نظر دفاع مى كرده است. رأى گيرى همگانى به صورت تىٔوريكش فقط به سود اكثريت جامعه است كه كارگران و زحمتكشان اند اما قدرت سرمايه و زور در اشكال گوناگونش هرگز نگذاشته است كه چنين اصلى پياده شود. در ابتداى مشروطيت انتخابات اصناف مطرح بود و سپس قرار شد به صورت همگانى درآيد.
در تاريخ ايران، انتخابات و همراه با آن آزادى بيان و مطبوعات و اجتماعات تنها در شرايطى كه قدرت مركزى توان سركوب كمترى داشته تا حدودى ميسر شده مثلاً سال هاى اول پس از اعلان مشروطيت، سالهاى پس از سقوط رضا شاه از ۱۳۲۰ تا ۱۳۳۲، يا ماه هاى آخر زمان شاه و اوايل روى كار آمدن خمينى. در همين دوره ها هم هزار عامل آشكار و پنهان باعث مى شده كه مفهوم انتخابات دموكراتيك و آزاد مخدوش و مسخ شود. لزومى ندارد كه در اينجا اشاره اى به نامردمى بودن مجلس در زمان پهلوى ها و بعد دورهء جمهورى اسلامى بكنيم. اينها را همه پيش چشم مى بينيم. اما بايد گفت كه پس از انقلاب مشروطيت حق مردم در انتخابات را نه پهلوى ها و نه اين ددمنشان جديد نتوانسته اند ناديده بگيرند بلكه تمام تلاش خود را به كار برده اند تا آن را از محتوا تهى كرده، به خدمت خود گيرند. اگر انتخابات پس از مشروطيت به عنوان دستاوردى كه نمى توان به آسانى از مردم گرفت مطرح نبود، نه پهلوى ها و نه خمينى چنين چيزى برقرار نمى كردند اما حالا كه هست بايد از كاريكاتور آن حقانيت رژيم را بيرون كشيد! كارى كه كرده و مى كنند.
اگر برگزارى انتخابات خواست مردم است، اما رژيم البته بر اساس نياز خودش است كه «انتخابات» راه مى اندازد، هرچند بين جملهء «ميزان، رأى مردم است» كه خمينى مى گفت با «حكم فقيه حكم الهى ست» تناقض وجود داشته باشد. تناقض را مى كوشند با بسنده كردن به نمايشهاى انتخاباتى بپوشانند تا وانمود كنند كه مردم خواست هاى الاهى و شرعى و اعتماد به نظام را در انتخابات تأييد مى كنند. سران رژيم وقاحت را طى اين سى سال به جايى رساندند كه آيت الله مشكينى گفته بود ليست كانديداها را خدمت امام عصر برده اند و ايشان تأييد كرده است! رژيم حتى قانون اساسى ولايت فقيه را از طريق «رفراندوم» حقنه كرد. رژيم با انتخابات است كه هرچند سال يك بار جنايات و دزدى ها و تبهكارى هايش را با آوردن يك نفر ديگر از ابواب جمعى خود در پستوى خانه پنهان مى كند. پس از ۸ سال سركوب و اعدام و جنگ با عراق و ويرانى كه همين ميرحسين موسوى نخست وزيرش بود، رفسنجانى يعنى «سردار سازندگى» را مى آورد و در نيمهء دههء ۱۳۷۰ خاتمى را با دستكش سفيد جلو مى اندازد و بعد احمدى نژاد و حالا (احتمالاً براى انطباق با عهد اوباما) موسوى را، تا ثمرهء دورهء احمدى نژاد را براى ادامهء حاكميت جمهورى اسلامى در مذاكرات «بى قيد و شرط قبلى» با آمريكا پيش ببرد. به گمان من سياست ايران آنطور كه برخى از مخالفان مى پندارند با قيافهء احمدى نژاد تعيين نمى شود. سياست ايران در عين حاكميت ولايت فقيه به صورت جمعى يعنى در دست باند وسيعى از سرمايه داران با توجه به حفظ مصالح كلى طبقاتى و ايدىٔولوژيك شان اداره مى شود و براى قدرتهاى امپرياليستى حاكم بر جهان مهم اين است كه اينها بر كشور مسلط اند. ايران در فلك سرمايه دارى و توصيه هاى بانك جهانى مى چرخد. همين. زندگى زحمتكشان و به اصطلاح حقوق بشر داستان است نه چيز ديگر. براى همه جا همين طور است. ما چه زمانى از اين توهم بيرون مى آييم كه گويا دولت هاى دموكراتيكى وجود دارند كه خارج از منافعشان به فكر اجراى مبانى آزادى و دموكراسى در جايى از جهان هستند. اين چيزها را تبليغات كرده اند و كسانى هم ساده لوحانه باور مى كنند و با داد و بيداد مى كوشند به خورد ديگران بدهند. آنچه حكومت ها را به رعايت حقوق مردم ممكن است وادارد ضدقدرت است، توازن قوا ست.
حالا برگرديم به موضوع اصلى كه هدف من است و آن اينكه بايد به راه ديگرى غير از آنچه رژيم تعيين كرده بينديشيم يعنى نه شركت در رأى دادن، نه اكتفا كردن به يك حركت منفى و دلخوشى به تحريم. در سال هاى اول روى كار آمدن اين رژيم، اگر رفراندوم ۱۲ فروردين ۵۸ دربارهء قانون اساسى رژيم را تحريم كرديم، فرصت تبليغ در همان چارچوب نظرى و سياسى را براى خود حفظ كرديم و در انتخابات مجلس شوراى ملى هم با اهدافى كه صريحاً شرح داديم براى دست يافتن به تريبونى كه لازم داشتيم شركت كرديم. امروز اينهمه مردم در خيابان هستند. در خانه ها و در محل كار و در هر ملاقاتى موضوع انتخابات مطرح است. ماهها ست كه به مناسبت انتخابات بسيارى فكر مى كنند كه شايد وضع اقتصادى و اجتماعى با آمدن اين يكى يا رفتن آن يكى تغيير كند و بهتر شود. عموم مردم، نيروهاى فعال جامعه، كارگران، جوانان، زنان و اقشار گوناگون مردم بر اساس نيازهاى خودشان براى تغيير به جنب و جوش مى افتند. اين حرف براى اين بار دير شده ولى چرا نبايد براى دفعات آينده به فكر تدارك و دامن زدن به بحث هاى لازم بين مردم بود؟ من نمى دانم كه شرايط پليسى و حساسيت هاى گوناگون مردم چگونه است و زير چه سرپوش هايى مى توان حضورى مؤثر داشت و بدون افتادن به دام شركت يا تحريم صِرف از اين موقعيت حساس كه از ماهها پيش شروع شده استفاده كرد. من در اين باره به نتيجهء خاصى نرسيده ام و تصور مى كنم كه بايد براى خروج از بن بست يا دور باطل شركت يا تحريم تأمل كنيم. احتمال زياد دارد كه به دليل كم كارى همهء نيروهاى چپ و دموكرات در اراىٔهء آلترناتيو، اين حرف با اين مشكل روبرو شود كه «حالا چگونه زنگ را به گردن گربه مى توان بست؟». براى اينها پاسخ آماده اى ندارم. بى عملى و پاسيو ماندن هم به هيچ رو مدّ نظرم نمى تواند باشد. باورم اين است كه پاسخ از درون مبارزهء همه جانبه اى سر بر مى زند كه همهء توده هاى ذينفع در مبارزهء روزمرهء خويش پيش مى برند كه ما نيز يكى از آحاد آنان هستيم نه بيشتر.

آرش: اگر پاسخِ شركت يا تحريم «از درون مبارزهى همه جانبهاى سر بر مىزند كه همهى تودههاى ذينفع در مبارزهى روزمرهى خويش پيش مىبرند» پس بايد نتيجه گرفت كه شركت اكثريت واجدين شرايطى كه در انتخابات دهمين دوره شركت كردند، گواه بر اين بوده است كه بايد در انتخابات شركت مىكرديم! شما فكرنمىكنيد با انتخاب ۴ كانديداى رياست جمهورى توسط شوراى نگهبان و عمل كرد گروه امنيتى نظامى ها طى اين چهار سال، نتيجه انتخابات از قبل روشن بود؟! فكر نمىكنيد وظيفه عنصر آگاه و انديشهورز جامعه-خصوصاٌ در خارج از كشور- بايد ديدن اين روند و تبليغ و ترويج براى افشاى چنين روندى و دامن زدن به شكاف به وجود آمده در درون خود حاكميت و پرداختِ كمترين هزينه براى آينده است و نه دنبال روى از اكثريت جامعه؟
حق شناس: آن بخش از حرف من كه در گيومه گذاشته ايد اصلاً به معنى دنباله روى از مردمى نيست كه فكر مى كنند با شركت در رأى دادن چيزى را به سود خودشان و عموم تغيير خواهند داد. آنها خود تصميم مى گيرند و حتى اگر اشتباه كنند نمى توان محكومشان كرد. كسى چنين حقى ندارد. من مى توانم همچنان بر نظر خود داىٔر بر تحريم باشم، نظرم را مطرح و تبليغ كنم و در عين حال از آنها و با آنها باشم كه هستم. نظرات مختلف است، هر شهروند حق دارد نظرى داشته باشد و به آنچه درست مى داند عمل مى كند. اما آنچه دربارهء «۴ كانديدا و شوراى نگهبان...» گفته ايد با توجه به آنچه در پاسخ اول گفتم، خارج از موضوع است. نكتهء مهم در آنچه تا حالا گفته ام اين است كه من در چارچوب كهنهء «وظيفهء عنصر آگاه و انديشه ورز جامعه... الخ» كه شما يادآور مى شويد فكر نمى كنم. اگر اين گفتگو هم براى اين صورت مى گيرد كه من (استغفرالله) در جايگاه تعيين كنندهء خط و ربطى مى خواهم حرف بزنم بلافاصله دم فرو مى بندم. من با چند جمله اى كه در آخر اين سؤال آورده ايد مخالفم و اگر نظرى داشته باشم به عنوان يكى از آحاد مردم در ديگ تجربه و خرد عمومى مى ريزم و آنجاست كه معنا مى يابد. عنصر آگاه و رهبر، خود مردم اند و اگر در گذشته كسى اين حرفها را به تعارف مى زد ولى در واقع، خود را «مغز متفكر مردم» مى دانست، امروز ديگر چنين نظرى بسيار عقب مانده است و اين البته به معنى دنبال مردم افتادن، كه اشاره كرده ايد، نيست. با مردم يعنى با اكثريت آنها كه كارگران و زحمتكشان اند بودن دنباله روى نيست.
جنبش كنونى رهبر ندارد. وقتى رهبرى لازم داشته باشد خودش درست مى كند. اين نشان رشد و پختگى و آموختن از درس هاى گذشته است. اين جنبش حتماً نوعى سازماندهى دارد، تحولات بعدى و لازم سازماندهى اش را خود خواهد آفريد. نظرات را بايد مطرح كرد و گذاشت كه انتقال پيشنهادها و نقد و بررسى آنها تا آنجا كه مى تواند برسد پيش رود. نه استراتژى، نه تاكتيك، نه مفهومى نوين از رهبرى و تشكل، نه خط مشى سياسى هيچ كدام را نبايد بنا به درك قديم، يعنى به آنچه شما گفته ايد يعنى «عنصر آگاه و انديشه ورز جامعه... الخ» سپرد. همه فعالانه در كليه، آرى كليهء امور شركت مى كنيم، آزادانه نظر مى دهيم و به هيچ بهانه اى نبايد از طرح و بحث و نقد نظرات جلوگيرى كرد، بلكه بايد از آنها استقبال نمود. كسانى كه به لحاظ نيروى تاريخى و ايدىٔولوژيكشان در انقلاب ۱۳۵۷ دست بالا را داشتند مانع از آن مى شدند كه شعارهاى چپ مطرح شود و به نام حفظ وحدت (يعنى همه با من)، ديگران را به سكوت وا مى داشتند. كم نبودند كسانى كه «چپروها» را محكوم مى كردند و از زنده و مرده شان نفرت داشتند. حالا هم پس از ۳۰ سال جنجال و فيس و افاده بر سرِ دموكراسى و حق «دگرانديشان» باز هم كاسه همان كاسه است و آش همان آش. كسى حتى در خارج از كشور حق ندارد از «خط سبز» فراتر رود و اين درحالى ست كه در ايران شعارهاى صريح و راديكال هم به فرياد شنيده مى شود. مى گويند بهانه نبايد به دست رژيم داد. تو گويى رژيم براى سركوب هرگز منتظر بهانه بوده است. اينهمه كشته و زخمى و زندانى و ناپديد شده آيا ناشى از بهانه است؟
بارى، مبارزه مردمى يعنى مبارزهء طبقاتى در جريان عمل، راه را، تىٔورى را، پراتيك را نشان خواهد داد. در اين باره هم بايد به خود جرأت دهيم و از قالب خيالات و عادات گذشته بيرون بياييم. مردم يعنى آنان كه صاحب حيات و حيثيت خويش اند، ارباب خويش هستند. مهم ترين تضمين دموكراسى توده اى (كه در آن اكثريت جامعه يعنى كارگران و زحمتكشان و محرومين قبل از هركس ديگر به حقوق خويش مى رسند) وجود ضد قدرت است و اين نه فلان حزب يا شخصيت... بلكه حضور متشكل مردم در انجمن ها، شوراها و انواع سازمانيابى هايى ست كه خود صلاح مى دانند و امور ريز و درشت، كوتاه مدت يا درازمدت خود را در آنها به بحث جمعى مى گذارند و تصميم مى گيرند. هيچ نوع سازمانيابى آيهء قرآن نيست. هيچ يك از تجاربى كه در زرادخانهء جنبش هاى آزادى و برابرى وجود دارد دورانداختنى نيست. بسته به موقعيت و توازن نيروها و شرايط تاريخى مى تواند به كار آيد. مهم اين است كه راه ابتكار باز باشد. شك نيست كه بدون تشكل كارى به سامان نمى رسد. در حالى كه دشمن طبقاتى از بالاترين ارگان هاى سازمانى برخوردار است مسلم است كه توده هاى كار و زحمت نيز بايد از تشكل مناسبى كه خود صلاح مى دانند برخوردار باشند. جنبش توده اى و مبارزهء طبقاتى ست كه ابتكارهاى تشكيلاتى را نيز شكوفا مى كند. در چنين حالتى ست كه در موقعيت هايى كه پيش مى آيد سر دوراهى «تحريم يا شركت» گير نمى كنيم و بديل مناسب سر برخواهد آورد.
يك نكته هم در بارهء «خود رهبربينى» كه به صورت بيمارى «رهبران خودگمارده» درآمده و «رهبرجويان» بيمار آن را دامن مى زنند عرض مى كنم كه: «فسانه گشت و كهن شد حديث اسكندر ـ سخن نو آر كه نو را حلاوتى ست دگر». مبارزات جارى در ايران را كه ادامهء سال هاى گذشته است و در مبارزهء بى امان طبقاتى ريشه دارد جدى بگيريم. بگذاريم توده هاى به جان آمده «به عرش هجوم برند» سقف «سبز و ...» را به صاحبانش واگذاريم، بدين اميد و كوشش و آمادگى كه دير يا زود «تجربه اى نوين از كمون» در راه باشد و مبارزه اى همه جانبه بدون كوته نظرى هاى رايج به پيش رود. انقلاب كار توده ها ست نه دسته اى معين از آنان.

آرش: از آنجايى كه در جهان طبقاتى زندگى مىكنيم، و از آنجايى كه همهى مردم- خصوصاٌ در كشورهايى نظير كشور ما- به عنوان فعال سياسى درگير مساىٔل اجتماع نيستند و از آن جايى كه همهى مردم انتقال نظرات خود را به صورت مكتوب نمىتوانند دراختيار ديگران قرار دهند و از آن جايى كه براى يك انقلاب اجتماعى نياز به پشتيبانى اكثريت زحمتكشان است و از آنجايى كه براى پيروزى اين انقلاب، اكثريت نياز به سازماندهى خود دارد و از آن جايى كه براى سازماندهى نياز به حزب هاى گوناگون است، و از آنجايى كه همه مردم يك شبه به نياز چنين سازماندهى و تشكل نمىرسند، پس فعالين سياسى- در واقع عناصرآگاه و انديشهورزان طبقات مختلف جامعه- نقش زيادى در اين امر به عهده دارند. در اين مبارزهى طبقاتىِ جارى در جهان، روشنفكرانِ طبقه كارگر و زحمتكشان، در امر سازمانيابى اين طبقه نقش بسزايى دارند. منظور من از كسانى نيست كه شما هم به آن اشاره كرده ايد: خود رهبر بينها كه به صورت بيمارى رهبرانِ خود گمارده در آمدهاند كه رهبر جويانِ بيمار به آن دامن مىزنند. اين نوع رهبران كه بارها با سياستهاى نادرست خود لطمات جبران ناپذيرى به طبقهى كارگر و زحمتكشان ايران زدهاند، جايى در جنبشهاى اجتماعى امروز ايران ندارند.
از اين رو سىٔوال آخرم اين است كه با مصاحبه آخر احمدى نژاد و موضعگيرىهاى موسوى و كروبى و سخنرانى رفسنجانى در نماز جمعه، شما چشمانداز اين جنبش اخيرِ بخشى از مردم ايران را، چگونه ارزيابى مىكنيد؟

حق شناس: متأسفانه آمادگى لازم براى پرداختن يا پرداختنِ مجدد به نكاتى كه مطرح كرده ايد ندارم. تنها تصورم را دربارهء چشم انداز جنبش و به ويژه از موضع چپ يعنى مصالح كارگران و زحمتكشان عرض مى كنم. ظاهراً شكاف درون حاكميت به جايى كشيده كه يكى از طرفين بايد اطاعت كند يا حذف شود. جنگ بين جناح هاى درون يك حاكميت در دنيا نمونه هاى متعدد دارد. ايران هم استثنا نيست. از ميزان تضادهاى درون رژيم اطلاع چندانى نداريم تا بتوان در اين باره حدسى زد. اين دعوا اساساً بر سر لحاف ملا است كه مردم اند. همه چيز بستگى به ادامهء مبارزه و پيگيرى آن دارد. اهميت اين حركت مبارزاتى مردم به حدى ست كه در تاريخ معاصر ايران مرحلهء پيش از اين حركت و پس از اين حركت خواهيم داشت. اين مدرسه اى ست تاريخى كه حتى اگر به هدف ابتداىٔى خويش يعنى باز شدن فضاى اجتماعى و سياسى نرسد يك نسل از مبارزان را پرورده است. اين حركت كه خود معلول تضادهاى سركوب شدهء ۳۰ ساله است به نوبهء خود تضادهاى درون حاكميت را چنان تشديد كرده است كه به نظر نمى رسد به سادگى قابل سرپوش گذاشتن يا التيام باشد. بستگى به اين دارد كه نيروى بالقوه و بالفعل مبارزاتى و انقلابى جامعه چگونه عمل كند و از اين شكاف روزافزون به سود آزادى و برابرى استفاده كند. تا كنون كار جنبش تا حد زيادى به گوَه (Gava) شباهت دارد تا شكاف درون رژيم را افزايش دهد. سران رژيم در اين اواخر خوب دست يكديگر را رو كرده اند. اين خيلى مهم است. شكاف از آغاز وجود داشت. «نماز وحدت» (خمينى) يا پند «دلسوزان» (ملى ـ مذهبى هاى) درون حاكميت نمى توانست دعواى گرگ ها را بر سر به دندان كشيدن قطعهء بزرگترى از گوشت مردم براى هميشه آرام كند. حالا هم رژيم «اپوزيسيونى» از درون توبرهء خودش بيرون آورده تا تضادهايش را بر سر چگونگى ادامهء مناسبات استثمارى حاكم حل كند. مردمى كه بنا به جايگاه طبقاتى، اجتماعى و فرهنگى گوناگون خود خواستار تغيير اين مناسبات طبعاً به درجات مختلف هستند به اشكال مختلف آن گوَه را كوبيده و سانتى متر، سانتى متر پيش برده ومى برند. اگر اين شكاف در نتيجهء اقدامات هيستريك و تخبط هاى رژيم و استفاده اى كه جنبش از آن مى كند بيشتر شود غول با شاخ و دمى كه سى سال است مى شناسيم توان ادامه را از دست خواهد داد. هم اكنون نيروهاى پرشمار طبقاتى ايران هريك دلو خود را براى برداشتن آب به چاه مى اندازد. از خود مى پرسيم نقش چپ در اين ميان چيست؟ منظور ما از چپ چيزى جز موج تغييرى كه از اعماق جامعه بر مى خيزد، نيست؛ يعنى همان كه براى حقوق بخور و نمير عقب افتاده اش، براى يافتن كار، مسكن، مدرسه و مريضخانه و زايشگاه و حتا قبرستان و اطلاع از محل دفن عزيزانش، يافتن اندكى آزادى بيان و اجتماعات و ابتدايى ترين حقوقش به عنوان يك آدم زنده، شهروند داىٔم دچار مشكلات لاينحل بوده و باز سر فرود نياورده و هزار جور مقاومت از خود نشان داده است. چپ يعنى اين. چپ هويتى مستقل از جنبش مردمى ندارد. خواستِ آنان براى رهايى، خواستها و مطالبات چپ است. منظور از چپ هيچ گروه مخصوصى نيست كه جز نام و ادعا چيزى ندارد و براى شركت در استثمار مردم در آينده گوش خوابانده است. منظور ما چپى ست كه ريشه در اعماق، در راديكاليسم دارد. اين راديكاليسم در تظاهرات و كليهء اقدامات مردمى ــ حتى اگر داراى افقى كمتر از حد مطلوب باشند ــ حضور دارد، بى آنكه فراموش كند كه تجربهء گرانبهاى جنبش انقلابى دموكراتيك و كمونيستى در ايران و جهان را در عمل و نظر و به نحوى انتقادى و مبتكرانه به كار گيرد نه به قصد سوار شدن بر اريكهء قدرت، بل براى قدرت گيرى ارگانهاى مردمى به نحوى كه از اشتباهات و خطاهاى گذشته در امان باشد. وظيفهء عنصر آگاه كه مى گوييد همانا اراىٔهء تجارب و تحليل ها و پيشنهادها ست نه در جايگاه والاى «عنصر آگاه» بلكه همسان ديگران كه در مبارزه شركت دارند. اين را هم بگويم كه تنها در ميدان عمل مبارزات مردمى ست كه صحت يا سقم اين پيشنهادها محك مى خورد.
بارى، وظيفهء چپ، فقط چپ بودن است. دنباله روى از نيروهاى استثمارگر جامعه نيست. نيروى راست در جامعه مگر چلاق است كه به «كمك» چپ نياز داشته باشد كه ما برويم به كمك سبز و زرد و ...؟! جنبش راديكال مردمى نبايد به بيراههء دنباله روى از امواجى بيفتد كه بورژوازى هار و سيرى ناپذير در جامعه راه مى اندازد. كسانى كه خود را از چپ تلقى مى كنند و گمان مى كنند در همراهى با راست براى خود منفذى جهت تنفس دست و پا مى كنند در جهل مركب بسر مى برند و جز شكست نصيبى نخواهند برد. اين عبارت انجيل به عنوان يك حكمت و تجربهء انسانى درخور يادآورى ست كه « انسان را چه حاصل كه دنيايى را ببرد و خود را ببازد» (لوقا، ۹، ۲۶).
۲۹ تير ۱۳۸۸


(منتشر شده در آرش ۱۰۳، مرداد ۸۸ ـ اوت ۲۰۰۹)

ليبراسيون ۲۷ ژانويهء ۲۰۰۹

و پاسخ دانيل بن سعيد به برخى انتقادات او

ترجمهء تراب حق شناس

يادداشت: آلن باديو و دانيل بن سعيد هردو فيلسوف و استاد دانشگاه در فرانسه و صاحب تأليفات متعدد در دفاع از انديشهء ماركس و مبارزهء كمونيستى اند. هر دو از مبارزان چپ در ۱۹۶۸ هستند. باديو از گرايش ماىٔوىٔيستى و بن سعيد از گرايش تروتسكيستى. باديو در عرصهء نظرى بيشتر فعال بوده و در خارج از فرانسه معروف تر است. دو كتاب اخير وى يكى «سركوزى مظهر چيست؟» (۱) و ديگرى «فرضيهء كمونيسم» (۲) باعث مصاحبه هاى متعددى با وى در

 

در دو هفته گذشته مجلس حامى دولت به اصطلاح طرفدار مستضعفان و اقشار پايين جامعه طرحى را تصويب كرد كه مدت بيست سال گذشته مورد مناقشه ى نيروهاى درون حكومت بوده است.
در مقاله اى كه سال گذشته تحت عنوان "طرح تحول اقتصادى و تاثير آن بر زندگى كارگران» نوشتم توضيح دادم كه چرا اين طرح اساسا ضد كارگرى و در جهت منافع سرمايه دارى جهانى و شركتهاى بزرگ است.

ترجمه بابک کسرایی

مقدمه مترجم: مطلبی را که برای ترجمه عرضه می‌شود، تد گرانت،‌ بنیانگذار و نظریه‌پرداز گرایش بین‌المللی مارکسیستی، 30 سال پیش و در بحبوحه‌ی انقلاب 57 نوشته است. این مطلب، که در آن زمان در نشریه‌ی مارکسیست‌های بریتانیا (میلیتانت) منتشر شد، در دو بخش و در روزهای پیش از سرکار آمدن رسمی جمهوری اسلامی (دی و بهمن 57) نوشته شده است. تد گرانت در این زمان در صدر سازمان چند هزار نفره‌ی کمونیست‌ها در بریتانیا، سازمان میلیتانت، بود که در آن روزها سه عضو در مجلس کشور داشت و شورای کارگری شهر لیورپول را در اختیار خود داشت. در این‌جا می‌بینیم که تد گرانت بر خلاف بسیاری از چپ‌های جهان که در صفِ خمینی سینه می‌زدند و از او به عنوان "ضدامپریالیست" حمایت می‌کردند به درستی مشخصه‌ی ارتجاعی و به قول خودش "قرون وسطایی" خمینی و آخوندها را تشخیص می‌دهد و برنامه‌ای پیشنهادی برای مارکسیست‌ها ارائه می‌کند که می‌توانست به قدرت رسیدن کارگران در ایران منجر شود. باز هم بر خلاف چپ‌های بسیاری،‌ در داخل و بیرون ایران، که دنبال پیدا کردن "مرحله‌ی انقلاب" بودند، می‌بینیم که تد گرانت به روشنی می‌گوید اگر کمونیست‌های ایران نیرویی هر چند کوچک پیدا کنند می‌توانند به سرعت به سوی فتح قدرت، مثل اکتبر 1917 در روسیه، پیشروی کنند.

ويرايش دوم همراه با چند مطلب جديد

در اين ستون مطالب زير آمده است: در سوگ ژرژ لابيكا از تراب حق شناس/ نكاتى از زندگى نامۀ او از اومانيته/ ما همرزمى بزرگ را از دست داديم از انجمن اوروپالستين/ درسى كه لابيكا از استقامت ماركسيستى به ما آموخت از آندره توزل/ انديشۀ ماركس سوگوار است از لوسيان سِو/ ميراث انقلاب ها از دومينيكو لوسوردو/ فرهمندى و جذِبۀ پيشگامان از ژاك بيده/ حقيقتِ آن روشنفكر رزمنده از استاتيس كوولاكيس/ مانيفست و سرنوشت آن از ژرژ لابيكا. جديد

دستگيرى فعالان كارگرى را محكوم مى كنيم

روز دوم دى‌ماه ۸۷ بيژن اميرى كارگر خودروسازى و از فعالان كارگرى پس از يك درگيرى با حراست كارخانه ايران خودرو توسط پليس امنيت دستگير شد. همان شب محسن حكيمى نويسنده و فعال كارگرى كه براى كمك و دلجويى از خانواده‌ى اميرى به منزل او رفته بود، توسط عده اى افراد لباس شخصى كه براى تفتيش و تجسس به خانه اميرى ريخته بودند، دستگير و به زندان اوين منتقل شد. اين دستگيرى خودسرانه و غيرقانونى در شرايطى انجام گرفته كه نه اتهامى عليه او اقامه شده و نه از قبل حكم قضايى براى دستگيرى او صادر شده است.

مناظره جان هالووی و الکس کالینیکوس پیرامون:

"آیا می¬توان جهان را بدون کسب قدرت تغییر داد؟"
برگردان ح. ریاحی
برگردان ح. ریاحی
آن چه می¬خوانید مناظره¬ای است بین الکس کالینیکوس و جان هالووی نویسنده¬ی کتاب" تغییر جهان بدون کسب قدرت". این بحث  نمونه¬ا¬ی آموزنده از یک فرهنگ بالنده بین دو گرایش چپ ضدسرمایه¬داری را نشان می¬دهد. فرهنگی که از یک سو بیان¬گر گسست از شیوه¬ی استالینی حذف، سانسور و امتناع از گفتگو، و از سوی دیگر بیان شفاف و جسورانه¬ی ایده¬ها و تمایزها در عین حفظ وحدت عملی در مبارزه را منعکس می¬کند. بالیدن این نوع فرهنگ پاسخی است به نیاز سوزان بازسازی چپ و درس¬های با ارزشی برای چپ ایران مخصوصا برای نسل جوان در بر دارد. ما مطالعه این مناظره را به علاقه¬مندان بحث¬هایی معطوف به سوسیالیسم توصیه می¬کنیم .


جان هالووی:

جواب پرسش بالا را نمی¬دانم. شاید می¬توانیم شاید هم نمی¬توانیم جهان را بدون کسب قدرت تغییر دهیم. به گمان من نقطه آغاز عدم قطعیت است و نه دانستن، جستجوی عمومی برای [یافتن] راهی به پیش. زیرا هر چه بیش¬تر آشکار می¬شود که سرمایه¬داری برای بشریت [به یک امر] فاجعه¬آفرین [تبدیل شده] است. دگرگونی بنیادی در ساختار جامعه، یعنی انقلاب، از هر زمان دیگری ضروری¬تر شده است. و این انقلاب، اگر قرار باشد موثر واقع شود، فقط می¬تواند انقلابی جهانی باشد. اما این که انقلاب جهانی با یک ضربه انجام بگیرد، نامحتمل است. این بدان معنی است که تنها شیوه¬ای که می¬توان تصوری از انقلاب داشت، انقلابی است فضاساز، انقلابی که در فضاهای [پدید آمده] در سرمایه¬داری انجام می¬گیرد، انقلابی که  فضاهایی را در جهان اشغال می¬کند در [متن شرایطی] که سرمایه¬داری هم¬چنان به حیات خود ادامه می¬دهد. پرسش این است که تصور ما از این فضاها چیست و این¬که آیا این فضاها را  [در چارچوب] دولت تصور می¬کنیم یا به گونه¬ی دیگری به آن¬ها می¬اندیشیم.
در چاره¬اندیشی در این مورد، باید از همان¬جائی شروع کنیم که هستیم، از عصیان¬ها و نافرمانی¬های بسیاری که ما را به پرتو الگره کشانید. جهان ازین گونه عصیان¬ها آکنده است، جهان پر از مردمانی است که به سرمایه¬داری "نه" می¬گویند. "نه"، ما زندگی خود را طبق دستورهای سرمایه¬داری ادامه نخواهیم داد. ما آن چه را که شخصا ضروری یا مطلوب می¬دانیم انجام می¬دهیم و نه آن¬چه را که سرمایه به ما دیکته می¬کند. گاه سرمایه¬داری را صرفا نظام فراگیر سلطه می¬بینیم و فراموش می¬کنیم که چنین عصیان¬هائی همه جا وجود دارد. گاه این عصیان¬ها آن چنان کوچک اند که کسانی هم که درگیر آن اند،  آن¬ها را تجلی رد و نفی نمی¬دانند، اما این عصیان¬ها غالبا پروژه¬های جمعی¬ای هستند که هدف¬شان یافتن بدیلی است به جلو و گاه هم آن¬ها به بزرگی جنگل لاکاندون یا آرژانتینازو (اشاره به شورش¬های سال 2001 درآرژانتین)  سه سال پیش یا عصیان بولیوی کمی بیش از یک¬سال پیش اند. مشخصه¬ی همه¬ی این نافرمانی¬ها اشتیاق به خودگردانی، و انگیزه¬ای مبنی بر این که: "نه، به شما اجازه نمی¬دهیم به ما بگوئید چه باید انجام دهیم، ما خود تصمیم خواهیم گرفت که چه باید بکنیم". این رد کردن¬ها را می¬توان شکاف¬ها یا تَرَک¬ها¬ئی در نظام سلطه¬ی سرمایه¬داری دانست.
سرمایه¬داری (در درجه¬ی نخست)  نه یک نظام اقتصادی بلکه یک نظام فرماندهی است. سرمایه¬داران با پول خود به ما دستور می¬دهند، به ما می¬گویند چه کار کنیم. امتناع از فرمان¬برداری به معنی درهم شکستن دستور سرمایه است. بنابر این، پرسش از منظر ما این است که چگونه می¬توان این امتناع کردن¬ها، این تَرَک¬ها در بافت سلطه را چند برابر کرده و توسعه دهیم؟ در این رابطه دو شیوه¬ از اندیشیدن وجود دارد:
نخستین شیوه از اندیشیدن به قرار زیر است که این جنبش¬ها، این نافرمانی¬ها را اگر متمرکز نشوند و به سمت و سوی هدفی نشانه نروند، خالی از پختگی و تاثیر می¬داند. از منظر آن¬ها موثر بودن به معنی آن است که باید از طریق انتخابات یا براندازی دولت موجود، به سمت فتح قدرت دولتی حرکت کنند و دولت انقلابی جدیدی را بنیان نهند. شکل سازمانی سمت و سو دادن همه¬ی این نافرمانی¬ها حزب است.
مساله¬ی فتح قدرت دولتی بیش از آن¬که مساله¬ی تصمیمات آینده باشد، مساله¬ی سازمان¬دهی کنونی است. حالا خود را، چگونه باید سازمان دهیم؟ آیا باید به حزبی بپیوندیم، به نوع  سازمانی که نارضائی ما را بر فتح قدرت دولتی متمرکز کند؟ یا باید به شکل دیگری خود را سازمان دهیم ؟
شیوه¬ی دوم بسط و افزایش نافرمانی¬ها این است که بگوئیم: "نه، این نافرمانی¬ها را نباید در شکل یک حزب مهار کرد، بلکه باید آزادانه گسترش پیدا کنند و به هر سوئی حرکت کنند که مبارزه آن¬ها را سوق می¬دهد."
این سخن بدان معنا نیست که هم¬آهنگی¬ای نباید در کار باشد، بلکه باید هم¬آهنگی بازتری وجود داشته باشد. گذشته از این امر، نکته¬ی اصلی منبع و مرجع، نه دولت بلکه جامعه¬ای¬ست که می¬خواهیم به وجود آوریم.
بحث اصلی علیه برداشت  نخست این است که ما را به جهت اشتباه سوق می¬دهد. دولت شئی نیست، دولت ابژه¬ی بی¬طرف نیست: دولت شکلی از مناسبات اجتماعی است، نوعی تشکیلات است، شیوه¬ی انجام امور است، شیوه¬ای که طی قرن¬ها بسط و تکوین یافته است و هدف آن حفظ یا گسترش حاکمیت سرمایه است. اگر مبارزات¬مان را بر دولت متمرکز کنیم یا دولت را منبع اصلی مراجعه¬ی خود قرار دهیم، باید درک کنیم که دولت ما را به مسیر معینی می¬کشاند. مهم¬تر از همه این¬که، دولت تلاش می¬کند جدائی مبارزه¬ی ما از جامعه را به ما تحمیل کند و نبرد ما را به مبارزه به خاطر یا به نام [جامعه یا ... ] تبدیل کند. دولت رهبران را از توده¬ها  و نمایندگان را از کسانی جدا می¬کند که انتخاب¬شان کرده¬اند. دولت ما را به شیوه¬ی دیگری از گفت و شنود و نحوه¬ی متفاوتی از اندیشیدن می¬کشاند. دولت ما را به سازش با واقعیت جهت می¬دهد و آن واقعیت، واقعیتِ سرمایه¬داری است، شکلی از سازمان¬دهی اجتماعی که شالوده¬اش بر استثمار و بی¬عدالتی، بر کشتار و نابودی بنا شده است. همین¬طور هم ما را به تعریف فضا و فرصت¬های پدید آمده در مورد  چگونگی انجام امور سوق می¬دهد، تعریف فضا و فرصتی که بین قلم¬روی دولت و جهان بیرون از آن و بین شهروندان و خارجی¬ها فاصله¬ی روشنی به وجود می¬آورد. دولت ما را به تعریفی در کادر همین فضا¬ی موجود از مبارزه سوق می¬دهد که امیدی برای هم¬آوردی با حرکت جهانی سرمایه باقی نمی¬گذارد.
در تاریخ دولت- مدار چپ، یک مفهوم کلیدی وجود دارد که عبارت است از خیانت. رهبران بارها و بارها به جنبش خیانت کرده¬اند، آن هم نه ضرورتا به این خاطر که آدم¬های بدی بوده¬اند، بلکه دقیقا به این دلیل که دولت به مثابه¬ی شکلی از تشکیلات، رهبران را از جنبش جدا می¬کند و آن¬ها را به فرایند سازش با سرمایه سوق می¬دهد. خیانت به عنوان شکلی تشکیلاتی در ذات دولت نهفته است. آیا می¬توانیم در مقابل آن مقاومت کنیم؟ بله، البته که می¬توانیم و این امری است که همیشه صورت می¬گیرد. می¬توانیم به دولت اجازه ندهیم رهبران یا نمایندگان دائمی جنبش را به خود وابسته کند. می¬توانیم جلوی مذاکره¬ی محرمانه¬ی نمایندگان با دولت را سد کنیم. اما این به معنی درک آنست که شکل¬های سازمان¬دهی ما با شکل¬های سازمان¬دهی دولت بسیار تفاوت دارد و تناسبی بین آن¬ها نیست. دولت تشکیلات پایور است، خواست ما تشکیلات خودگردان است، شکلی از تشکیلات که به ما اجازه می¬دهد بگوئیم چه می¬خواهیم، چه تصمیمی می¬گیریم و چه را ضروری و مطلوب تشخیص می¬دهیم. به دیگر سخن، آن¬چه ما می¬خواهیم آن شکلی از تشکیلات است که اصل مورد مراجعه¬ی آن دولت نیست.
استدلالی که علیه دولت به مثابه¬ی اصل مورد مراجعه است، روشن است. اما استدلال مخالف اندیشه به نوع دیگر چه؟
استدلال دولت- مدار را می¬توان برداشت خود محور تکوین مبارزه دانست. [در این معنی] مبارزه به عنوان امری درک می¬شود که در آن یک امر محوری و مرکزی وجود دارد، یعنی فتح قدرت دولتی. در ابتدا همه¬ی تلاش¬مان را بر فتح دولت متمرکز می¬کنیم، خود را سازمان می¬دهیم و سپس وقتی به این امر نائل شدیم، می¬توانیم به شکل¬های دیگر سازمان¬دهی بیاندیشیم، می¬توانیم به انقلابی کردن جامعه فکر کنیم. نخست در یک جهت حرکت می¬کنیم تا بتوانیم در جهت دیگر گام برداریم: مساله این است که خاتمه دادن به پویایی که در فاز نخست حاصل می¬شود، در فاز بعدی مشکل یا غیرممکن است.
برداشت دیگر مستقیما بر نوع جامعه¬ای متمرکز می¬شود که می¬خواهیم ایجاد کنیم بدون این¬که از [مدار] دولت بگذرد. در[این جا] محوری در کار نیست: تشکیلات [خود] مستقیما نشانه است،[خود] مستقیما به مناسبات اجتماعی¬ای که می¬خواهیم ایجاد کنیم پیوند دارد. در جائی که برداشت نخست دگرگونی اساسی جامعه را پس از فتح قدرت می¬داند، استنباط دوم اصرار دارد که دگرگونی اساسی جامعه هم اکنون باید شروع شود. انقلاب نه زمانی که وقت آن رسیده، بلکه از همین جا و هم اکنون باید آغاز گردد.
این نشانه بودن، این انقلاب همین جا و هم اکنون، بر کل کشش به خود¬گردانی مسلط است. خودگردانی در جامعه¬ی سرمایه¬داری نمی¬تواند وجود داشته باشد. آن¬چه می¬تواند وجود داشته باشد و وجود دارد کشش به خودگردانی اجتماعی است: حرکت علیه تصمیم بیگانه، علیه تصمیمی که دیگران اخذ می¬کنند، چنین حرکتی  به ناگزیر تجربی است. البته سه موضوع روشن است:
الف: کشش به سوی خودگردانی ضرورتا کششی است علیه اجازه دادن به دیگران که از جانب ما تصمیم بگیرند. بنابراین، [این کشش] جنبشی است علیه دموکراسی نمایندگی و برای ایجاد نوعی دموکراسی مستقیم.
ب: کشش به سوی خودگردانی به ناگزیر با آن نوع تشکیلات از دولت سر سازگاری ندارد که از جانب ما تصمیم می¬گیرد و بدین ترتیب ما را کنار می¬گذارد،  .
ج: کشش به سوی خودگردانی بی معناست اگر خودگردانی در فعالیت ما به هدف اصلی تبدیل نشود. [این کشش] بنابراین، به ناگزیر سازمان¬دهی سرمایه¬داری کار را هدف قرار می¬دهد.
بنابراین، بحث ما نه تنها پیرامون دموکراسی بلکه کمونیسم و نه فقط پیرامون عصیان بلکه پیرامون انقلاب است.
از نظر من این برداشت دوم از انقلاب است که باید بر آن متمرکز شد. این حقیقت که ما برداشت دولت-مدار را رد می¬کنیم مشخصا به معنی آن نیست که برداشت غیر دولت- مدار مشکلات خود را ندارد. در این جا سه مساله اساسی را تشخیص می¬دهم که هیچ¬کدام به معنی طرف¬داری از بازگشت به ایده فتح قدرت دولتی نیست:
اولین مساله این است که چگونه باید با سرکوب دولتی برخورد کرد. به گمان من پاسخ این نیست که مسلح شویم به طوری که بتوانیم دولت را در مصافی رو-در-رو شکست دهیم: احتمال پیروزی¬مان کم است و نتیجه آن بازتولید دقیقا مناسبات اقتدارمدارانه اجتماعی¬ای است که علیه آن مبارزه می¬کنیم. و نه این گونه فکر می¬کنم که پاسخ این است که دولت را در کنترل خود درآوریم تا بتوانیم ارتش و نیروی پلیس را مهار کنیم: استفاده از ارتش و پلیس از جانب مردم آشکارا با مبارزات آن¬هائی درتقابل قرار می¬گیرد که نمی خواهند کسی از جانب آن¬ها عمل کند. بدین ترتیب، تنها کاری که امکان¬پذیر است این که تلاش کنیم راه های دیگری برای منصرف کردن دولت از اعمال خشونت علیه ¬ما پیدا کنیم: از جمله¬ی این راه¬ها می¬تواند یکی هم این باشد که تا حدودی از مقاومت مسلحانه استفاده کنیم (مثل نمونه¬ی زاپاتیست¬ها)، اما [در این کار] مطمئنا باید، مهم¬تر از هر چیز، بر قدرت ادغام عصیان در جماعت تکیه کنیم.
موضوع دوم این است که ببینیم می¬توانیم فعالیت¬های بدیلی را (فعالیت مولد بدیلی) در چارچوب سرمایه¬داری بسط دهیم و تا چه اندازه می¬توانیم شبکه¬ی اجتماعی بدیلی به غیر از[ شبکه¬ی] ارزش [هم اکنون موجود]، بین فعالیت¬ها به وجود آوریم (مثلا کارخانه¬هایی که به دست کارگران در آرژانتین بازگشائی شد) و این امکانات به طور آشکار به دامنه خود جنبش بستگی دارد، اما این خود مساله¬ای اساسی به شمار می¬رود. در باره¬ی مساله¬ی تصمیم¬گیری اجتماعی پیرامون تولید و توزیعی که از اعماق به بالا حرکت کند (از عصیان¬های ناشی از فضاها [ی به وجود آمده در سرمایه¬داری]) و نه از یک گروه مرکزی برنامه¬ریز، چگونه می¬اندیشیم؟
موضوع سوم سازمان¬دهی خودگردانی اجتماعی است. چگونه نظام دموکراسی مستقیمی را در سطحی سازمان دهیم که در یک جامعه پیچیده به فراسوی سطح محلی دامنه پیدا کند؟ پاسخ کلاسیک ایده¬ی شوراهاست که در پیوند است با شورای شوراها. شوراها، نمایندگان خود را به این شورا می¬فرستند. این نمایندگان را [می¬توان] فرا خواند. این پاسخ در اساس درست به نظر می¬رسد، اما روشن است که حتی در گروه¬های کوچک هم اعمال دموکراسی همواره مساله¬ساز است، به طوری که تنها شیوه¬ای که از طریق آن می¬توان به درک  دموکراسی مستقیم نایل آمد عبارت است از فرایند تجربه و خودآموزی.
آیا می¬توانیم جهان را بدون فتح قدرت تغییر دهیم ؟ تنها راه درک این امر این است که آن را انجام دهیم.

الکس کالینکوس:
اختلاف "جان" و من هر چه باشد، ما هر دو خواهان دگرگونی جهان از طریق فرایند خودرهانی هستیم، جهانی که در آن رهبران به مردم دستور نمی¬دهند بلکه این مردم اند که به طور جمعی خود را رها می¬سازند. صداقت، وضوح  و پیگیری در کار"جان" را تحسین می¬کنم. امروز هم در ارائه کارش مشخص بود. اما در عین حال من هم باید صادق باشم و بگویم که ایده¬آل تغییر جهان بدون فتح قدرت را در تحلیل نهائی مردود می¬دانم.
درخصوص عدم قطعیت با "جان" هم نظر ام. موضوعات بسیار زیادی وجود دارند که نمی¬توانیم بدانیم. اما در مورد یک موضوع اطمینان دارم. و آن این است که بدون پرداختن به مساله قدرت سیاسی و حل آن تغییر جهان غیر ممکن است.
با یکی از انگیزه¬هائی که در محتوای "تغییر جهان بدون کسب قدرت" نهفته است، مطلقا هم¬دردی می¬کنم. در بین سنت¬های موجود چپ در سطح جهانی "سوسیالیسم از بالا" وجود داشته است. خواه حزب کمونیست در سنت¬های استالینیستی، خواه حزب سوسیال دموکراتیک چون حزب کارگران برزیل امروز، محور اصلی این ایده است که حزب کارها را برای شما انجام می¬دهد و بقیه منفعل باقی می¬مانند.
 سنت سیاسی¬ای که من طرف¬دار آن ام بسیار متفاوت است، و آن عبارت است از "سوسیالیسم از پائین" که در تعریف مارکس از سوسیالیسم به مثابه خودرهانی طبقه کارگر خلاصه شده است. سوسیالیسم در باره¬ی ستم دیدگان و استثمارشوندگان جهان است که به گونه¬ای موثر خود را رها می¬سازند. اختلاف اساسی من با "جان" این است که من معتقدم یکی از الزام¬های فرایند خودرهانی این است که با  دولت موجود رو-در-رو شویم، آن را سرنگون کنیم و با قدرت دولتی اساسا متفاوت جایگزین سازیم.
"جان" در اساس از ما می¬خواهد که به دولت پشت کنیم. می¬گوید که باید آن چه او انقلاب [در] "فضاهای ایجاد شده" می¬نامد را به ثمر برسانیم. دیگر اندیشمندان هم بر زمینه¬ی این که زندگی از سرمایه¬داری بیزار است، همان عقاید "جان" را دارند. او [می گوید] ما همه باید بکوشیم باغ¬های خودمختار خود را، علی¬رغم ترس و وحشت نظام سرمایه¬داری، کشت کنیم.
مساله این است که دولت ما را به حال خود وا نمی¬نهد. به این علت که سرمایه¬داری نظامی است که از دولت¬های مختلف برخوردار است، بنابراین ما را آسوده نمی¬گذارد. سرمایه¬داری امروزه به باغ¬های جهان یورش می¬برد تا آن¬ها را متلاشی کند و به شاخه¬ای از تجارت زراعی تبدیل یا در سفته¬بازی ادغام کند؛ از این رو ما را به حال خود نخواهد گذاشت.
نمی¬توانیم دولت را نادیده انگاریم زیرا دولت، شکل انحصاری و متمرکز قدرت در سرمایه¬داری است. این به لحاظ استراتژیک به معنی آنست که ما باید مخالف دولت باشیم و انقلاب علیه آن را تشویق کنیم.
 آیا این به معنی آنست که دولت موجود را نادیده می¬گیریم و از آن مطالباتی را طلب نمی¬کنیم؟ نه. دولت¬های سرمایه¬داری کنونی تلاش می¬کنند به خود مشروعیت بخشند تا بتوانند رضایت کسانی را به دست آورند که استثمار می¬کنند و مورد ستم قرار می¬دهند. این بدان معنی است که اگر خود را به طور موثر سازمان¬دهی کنیم، می¬توانیم سرمایه¬داری را به اصلاحاتی وادار سازیم. بنابراین، اگر دولت را نادیده بگیریم، به معنی این است که در برابر تلاش¬هایی بی طرف بمانیم که برای خصوصی¬سازی صورت می¬گیرد. مثلا در حال حاضر جرج بوش می¬خواهد سیستم بازنشستگی را در امریکا خصوصی سازد. آیا می¬گوییم به این مساله بی توجه ایم زیرا سیستم بیمه اجتماعی در ایالات متحده را دولت سازمان¬دهی می¬کند؟ به گمانم نه.
سرانجام هم این روزها دولت، کارگران زیادی را استخدام می¬کند. بخشی از فرایند خصوصی¬سازی به این معنی است که استخدام¬شدگان شرکت¬های خصوصی جای این کارگران را می¬گیرند. این غالبا به این معنی است که خدمات عمومی بدتر می¬شود و شرایط و دستمزد این استخدام¬شدگان رو به وخامت می¬گذارد.
اما اگر نسبت به دولت بی¬طرف نباشیم، این به معنی آن نیست که می¬توانیم به آن تکیه کنیم. در درازمدت سرمایه¬داری و دولتی که در صدد حفظ آنست سعی خواهند کرد اصلاح¬هایی را باز پس بگیرند که موقتا پذیرفته بودند. این آن چیزی است که در حال حاضر تلاش می¬کنند انجام دهند. افزون بر این، همان¬طور که "جان" تاکید کرده است، دولت تشکیلاتی هرمی است که قهر را سازمان می¬دهد تا توده¬ها را مطیع و تابع خود سازد. این به معنی آنست که ما نمی¬توانیم صرفا تلاش کنیم دولت موجود را فتح کنیم. اگر دولت موجود را فتح کنیم، بدترین چیزی که در نهایت به دست خواهیم آورد استالین است و در بهترین حالت کسی شبیه لولا یا مُبکی در افریقای جنوبی را خواهیم داشت که برآمده از جنبشی هستند که تلاش می¬کنند جهان را تغیر دهند اما به سروسامان دادن امور برای سرمایه¬داری منتهی می¬شود.
 پس بدیل چیست؟ بدیل این است که جنبشی را به وجود آوریم که  به اندازه کافی قدرتمند و متمرکز باشد تا شکل¬های موجود قدرت دولتی را درهم شکند و شکل¬های قدرت دولتی¬ای را بنیان نهد که اساسا متفاوت و دموکراتیک باشد. به دیگر سخن، باید انقلاب، کار یک حزب نباشد که قدرت دولتی را به دست می¬گیرد، بلکه کار ستم¬دیدگان و استثمارشوندگان - در درجه¬ی نخست کل کارگران-  باشد که دولت موجود را درهم شکنند و در آن فرایند، شکل¬های اساسا جدید و دموکراتیک قدرت را به منظور اداره¬ی جامعه برای خود به وجود آورند.
 این بدیل، صرفا تخیلی نیست که من درمغزم سر هم کرده باشم. اگر به تاریخ 150 ساله¬ی گذشته جنبش طبقه کارگر نظری بی¬افکنیم، پی می¬بریم که کارگران بارها و بارها راه¬های نوین سازمان¬دهی را برای پیش¬برد موثر مبارزات توده¬ای ابداع کرده¬اند. این مبارزات دموکراتیک، غالبا تحت کنترل خود کارگران بوده است. کارگران برای پیش¬برد مبارزات خود، ساختارهای نمایندگی ایجاد کرده¬اند تا بتوانند هرم¬های قدرتی را در هم شکنند که "جان" درباره آن¬ها صحبت کرد. و با چنین کاری شکل¬های جدید قدرت سیاسی را به وجود آورده¬اند، حتی اگر از آن¬ها آگاهی نداشته نباشند.
نمونه¬های فراوانی را می¬توان ذکر کرد: معروف¬ترین نمونه شوراها در انقلاب¬های 1905 و1917 روسیه است. در انقلاب 1918-1920 آلمان، هم، شوراهای کارگران و سربازان شکل گرفت. و نمونه¬ی دولت اتحاد مردمی آلنده در شیلی که تا قبل از حلقه¬ی محاصره پلیس در سال 1972- 1973 در اوج مبارزات مردمی وجود داشت. نمونه¬های فراوان دیگری از سازمان توده¬ای وجود دارد که نشان¬دهنده¬ی نوع جدیدی از قدرت سیاسی است.
آن¬چه در مورد این شکل از سازمان¬دهی اهمیت دارد، بدون این که بخواهیم هدف¬هایی که به شکل¬گیری آن¬ها منتهی شد را در نظر بگیریم، این است که از ظرفیت به چالش کشیدن و درهم کوبیدن دولت موجود و بنای شکل¬های جدید قدرت برخوردار اند.
ما هم¬چون "جان" نمی¬گوئیم که "منتظر انقلاب باشید"، اما هر مبارزه¬ای که در راستای خود¬سازمان¬دهی حرکت کند، به جهتی اشاره دارد که یک جامعه غیرسرمایه¬داری، سوسیالیستی، را می¬توان از آن طریق سازمان داد. مساله این است که هر جنبشی که در راستای خودسازمان¬دهی گام بر می¬دارد، اگر بخواهد پیروز شود، باید در لحظه¬ای متراکم و متمرکز باشد. نمی¬توان با قدرت متمرکز سرمایه – دولت و شرکت¬های چند ملیتی- مواجه شد اگر خود جنبش¬ها برای  رو-در-روئی مستقیم با آن شرکت¬ها متمرکز نباشند.
"جان" خواهد گفت: "وقتی راجع به تراکم و تمرکز صحبت می¬کنید، به شکل¬های قدیمی سازمان¬دهی برگشته¬اید، بازسازی و سازمان¬دهی ساختارهای هرمی و متمرکز دولت موجود را شروع کرده¬اید."
قبول دارم که کار ساده¬ای نیست. "جان"  خیلی صادق بود و در مورد مشکلات طرح استراتژیک خود صحبت کرد. من قبول دارم که در برابر رویکردی که من از آن دفاع می¬کنم هم مشکلات وجود دارد. ترکیب تمرکز و خودسازماندهی کار ساده¬ای نیست. اما بدون حدی از تمرکز شکست خواهیم خورد.
اگر ما صرفا فعالیت پراکنده، غیرمتمرکز و محلی داشته باشیم و هر کس باغ¬های مستقل خود را کشت کند، سرمایه می¬تواند ما را منزوی و نابود کند، یا ذره ذره ما را در خود ادغام کند. و نمی¬توانیم به مسائلی چون تغییر آب و هوا بپردازیم مگر این که ظرفیت هم¬آهنگ شدن داشته باشیم و تا حدی برای دگرگونی جهانی [پیرامون آب و هوا] متمرکز باشیم. بدون هم¬آهنگی در سطحی جهانی نمی¬توانیم پخش گاز کربنیک در هوا را کاهش دهیم. نمی¬توانیم به دنیائی که می¬خواهیم شاهدش باشیم تنها با تکیه بر [نیروی] پراکنده و محلی خود دست پیدا کنیم. این موضوع به مساله احزاب ارتباط پیدا می¬کند. "جان" نسبت به حزب به عنوان شکلی از سازمان¬دهی ایراد می¬گیرد. او می¬گوید حزب ساختارهای هرمی دولت¬های موجود را بازتولید می¬کند. اما اگر به جنبش¬مان توجه کنیم، پی می¬بریم که احزاب در آن وجود دارند، یعنی جریان¬های ایدئولوژیک سازمان¬یافته¬ای وجود دارند که در شیوه¬های گوناگون¬شان دید استراتژیک کاملی از دگرگونی جامعه دارند. در این مفهوم از حزب، "جان" و کسانی که مثل او فکر می¬کنند، در درون جنبش¬های گوناگون همان اندازه¬ حزب محسوب می¬شوند که حزب کارگران و حزب پی. اس. او. ال برزیل یا حزب کارگران سوسیالیست در بریتا نیا.
آن¬هایی که از حزب کارگران اخراج شدند، جناح چپ جدید آن را تشکیل دادند. کسانی که چنین جریاناتی را سازمان می¬دهند می¬توانند ادعا کنند که حزب نیستند ولی این نوعی خودفریبی است. پذیرش نقشی که احزاب می¬توانند در جنبش بازی کنند، می¬تواند به بیان صادقانه¬تر و روشن¬تر استراتژی¬ها و بینش¬های مختلف در پیوند با دگرگونی و تغییر منجر شود. احزاب می¬توانند به تکوین جنبشی یاری رسانند که هم خود سازمان¬یافته  و هم به اندازه¬ی کافی برای به عهده گرفتن وظیفه¬ی دگرگونی اجتماعی، انقلاب، منسجم باشد.
در این خصوص ایده¬آل من سخن انقلابی بزرگ ایتالیا، آنتونیو گرامشی است. او درباره¬ی تعامل دیالکتیکی بین لحظه¬ی تمرکز و انگیزه خود¬سازمان¬یافته¬ی برآمده از جنبش صحبت کرد. گرامشی معتقد بود که لحظه تمرکز را احزاب نمایندگی می کنند و انگیزه خود سازمانیافته جنبش، نیروی محرکه اساسی انقلاب است.
خلاصه کنم: نخست این که نمی¬توانیم مساله دولت و قدرت سیاسی را دور بزنیم. خودفریبی است که گمان کنیم می¬توانیم آن را [مساله قدرت سیاسی] را نادیده بگیریم. پرسش ناگزیر این است که چه کسی قدرت را به دست می¬گیرد و چگونه ؟
اگر مساله این است که یک حزب کنترل دولت موجود را به هر وسیله¬ای که شده است به دست گیرد، در آن صورت کاملا درست است که تغییری در کار خواهد بود که صرفا روابط موجود سلطه را بازتولید می¬کند. اما این ایده¬ که طبقه کارگر خودسازمان¬یافته¬ای که قدرت را به دست می¬گیرد تا شکل¬های جدید تشکیلات سیاسی و سازمان دولتی را همراه با همه¬ی گروه¬های تحت ستم و استثمار شده، بنیان نهد، صورت مساله را تغییر می¬دهد.
بنابراین انقلاب به فرایند خودرهانی¬ای تبدیل می¬شود که اکنون و همین جا آغاز می¬شود، یعنی به شیوه¬ی مقاومتی که ما در رو-یا-روئی با سرمایه¬داری سازمان می¬دهیم و زمانی که جامعه¬ای خود سازمان¬یافته به وجود آوردیم پایان می¬پذیرد و سرمایه¬داری و همه¬ی ستم¬های همراه با آن صرفا به خاطره¬ی ناخوشایندی بدل می¬شود.

اولین شرکت کننده در سالن:
در اساس با ایده¬ی "جان" موافقم. این بحث تازه¬ای نیست. همین بحث در قرن نوزدهم پیش آمد. کسانی که معتقد بودند باید بر کسب قدرت متمرکز شد، برنده¬ی بحث بودند و جنبشی را در آن راستا سازمان دادند. نتیجه¬ی آن یکی استالین بود و دیگری لولا. زمانی که دولت به مرکز مبارزه تبدیل می¬شود، نمی¬توانیم در آیینه دولت جز تغییر[آن چیز] دیگری ببینیم. انقلاب در حقیقت برای مردم نبود.
دومین شرکت کننده :
تا کنون در این بحث به ونزوئلا نظری نیا¬فکنده¬ایم. در آن جا هر دو جنبه¬ی پرسش [این بحث] بسط پیدا می¬کند. آن¬ها نظر به دولت دارند ولی درعین حال هم، دگرگونی¬های داخلی را از پایین پیش می¬برند و با بر¬نامه¬ی جدیدی شروع کرده¬اند که تجسم عدم تمرکز و مشارکت است. به لحاظ اقتصادی، آن¬ها مسیر توسعه را با اصلاحات ارضی شروع کرده¬اند، به زمین¬داری خاتمه داده، زمین¬ها را بین کشاورزان تقسیم کرده¬اند. به لحاظ فرهنگی، به بی سوادی سه میلیون نفر پایان بخشیده¬اند. با دموکراسی مشارکتی و گسترش مداخله¬ی اجتماعی [مردم]، تلاش دارند خودرهانی¬ای را به وجود آورند که در این جا راجع به آن صحبت شد . ونزوئلا نشان¬دهنده¬ی راه کاملا متفاوت و جدید حل مسائلی است که در این جا درباره آن¬ها بحث می¬کنیم. به سطحی از خودسازماندهی می¬رسد که معنای آن این است که دیگر به سیستم جهانی وابسته نیست. از زمانی که صندوق بین¬المللی پول و بانک جهانی تصمیم بگیرند در این جا چه انجام پذیرد، پنج سال می¬گذرد.
سومین شرکت¬کننده:
در سراسر جهان کسانی هستند که احزاب مترقی به وجود می¬آورند که مبنای آن¬ها آمیزه¬ای است از خط مشی نئو کینزی، رفورم و باز¬تنظیم مقررات و از این قبیل. اگر طرفدار انقلاب از هم اکنون و همین جا هستیم و هم¬زمان تلاش داریم دولت را با ضد دولت جایگزین کنیم، باید فکر کنیم که چه بدیلی باید داشته باشیم. سرمایه¬داری انباشت بی نهایت سرمایه است و به آن حد می¬رسد که نکبت پول در دست اقلیتی با نابودی توده¬ای سر می¬زند. باید به انقلاب چاوز اید¬¬ه¬هایی را اضافه کنیم که مجله "z" طرح کرده است. این ایده¬ها ناظر بر ایده¬ی فدراسیون تولیدکنندگان مارکس است. ما باید آن¬را به فدراسیون تولیدکنندگان و مصرف¬کنندگان تبدیل کنیم.
چهارمین شرکت کننده:
مایلم دو پرسش را مطرح کنم. اولین پرسش این است که معنای شکاف یا روزنه¬ای که "جان" مطرح می¬کند چیست؟ دوم این که آیا قدرتی جدا از قدرت دولتی وجود ندارد؟
پنجمین شرکت¬کننده : (کریس ناین هم از حزب اس. دبلیو. پی)
در مفهومی این بحث اشتباه بوده است. نقد "جان" بسیار خوب بود بر سنتی که بر این اصل استوار است گروه کوچکی باید به نام بقیه قدرت را به دست بگیرند. این نقدی بر سوسیال دموکراسی است، سنت کاملی که سعی دارد از بالا با رفتن معدودی به داخل دولت فعالیت کند. این یک استراتژی شکست خورده است. این افراد اغلب به داخل سیستم کشیده می¬شوند. آن¬ها تهدید می¬شوند، خریده می¬شوند یا صرفا با سرمایه¬داری به سازش می¬رسند. اما این بحث با سنت مارکسیستی مشی انقلابی مغایرتی ندارد که مبتنی است بر این که جامعه سرمایه¬داری دشمن ما است. باید از شر سرمایه¬داری خلاص شویم و جامعه¬ا¬ی بنا سازیم که شالوده¬اش بر ساختار کاملا متفاوت و رادیکال توده¬ی مردم گذاشته شده باشد. راه¬حل "جان" این است که با قاطعیت بگوید که فقط دولت را نادیده می¬گیریم. مساله¬ی چگونگی به چالش کشیدن قدرت دولتی می¬باید در خصوص هر بحثی که داریم جنبه¬ی اساسی داشته باشد زیرا قدرت دولتی امروزه به طرز آشکاری جهان پیرامون ما را می¬سازد.
یکی از دلایلی که نمی¬توانیم از رو-در-روئی با دولت اجتناب کنیم این است که دولت می¬کوشد ما را بخش بخش کند، تلاش می¬کند مبارزات ما را از هم جدا کند، زنان را از مردان، هم جنس¬گرایان را از افراد عادی و سفیدها را از سیاهان؛ و ما را وادار کند در محدود¬ترین شیوه به خودمان فکر کنیم. باید در جنبش به این بحث دامن بزنیم که وحدت، خود، قدرت است و این بحثی است که باید سازمان دهیم. یاد بگیریم با هم عمل کنیم و اگر قرار است استراتژی¬ای برای فتح قدرت دولتی بسط دهیم، بحث آگاهانه حول آن، جنبه¬ی اساسی دارد.
ششمین شرکت کننده:
واقعا مایلم بدانم تئوری "جان" را چگونه می¬توان در مورد عراق یا فلسطین به کار برد، جائی¬که به مردم هر روزه حمله می¬شود و دولت روزگار آن¬ها را سیاه کرده است. آن¬ها نمی¬توانند دولت را نادیده بگیرند. آن¬ها باید رو- در- رو با آن بجنگند. خویشاوندان من در ایران زندگی می¬کنند. من در انگلیس زندگی می¬کنم. اگر انگلیس به ایران حمله کند، آیا من صاف و ساده می¬توانم آن را نادیده بگیرم؟
هفتمین شرکت کننده: (ازکره جنوبی )
جهان را می¬توانیم با گرفتن قدرت یا بدون آن تغییر دهیم. تفاوت قضیه به زمان مربوط می¬شود. با فتح قدرت سریع¬تر انجام خواهد گرفت. نباید از فتح قدرت بیم داشته باشیم زیرا این مائیم که جهان را تغییر خواهیم داد.

جان هالووی:
بسیاری از مردم تا چند سال پیش نمی¬خواستند در باره¬ی انقلاب صحبت کنند، اما امروزه بسیاری درباره¬ی آن صحبت می¬کنند. الکس و من در این مورد با یک دیگر هم نظر ایم.
دوم این¬که یک نفر گفت این بحث اشتباه است. اما الکس و من یک حرف را نمی¬زدیم. ما چشم¬اندازهای متفاوتی داریم. ما نسبت به دولت برداشت¬های متفاوتی داریم. از نظر من دولت شکل مشخص سرمایه¬داری مناسبات اجتماعی است که ما را کنار می¬زند. الکس راجع به دولت کارگری و امکان دموکراتیزه کردن رادیکال آن  صحبت می¬کند. طبق برداشت من این نظر [نظر الکس] مطلقا بی¬معناست چرا که دولت دارای شکلی از سازمان¬دهی است که ما را کنار می¬گذارد. صحبت پیرامون جنبشی رادیکال، مثلا جنبشی شورائی، که به ایجاد دولت نوینی منتهی شود، بی¬معناست زیرا یک تشکیلات واقعا دموکراتیک، یک تشکیلات شورائی، در جهت یک راستا قرار دارد، در صورتی¬که دولت شکلی از تشکیلات است در راستائی متضاد با آن. صحبت پیرامون دولت کارگری به اغتشاشی دامن می¬زند که بر وخیم¬ترین فرایند سرکوب و قهر سرپوش می¬گذارد که بارها و بارها در قرن بیستم شاهد آن بوده¬ایم.
در مورد پرسش¬کننده¬ای که گفت ما به دولت پشت کرده¬ایم، باید بگویم که من نگفته¬ام که باید دولت را نادیده بگیریم. اگر می¬توانستم [این کار را بکنیم] خیلی خوب بود. این کاری است که زاپاتیست¬ها به نوعی هم اکنون به انجام آن مشغول اند. آن¬ها به دولت پشت کرده¬اند. اما ما این کار را اغلب نمی¬توانیم انجام دهیم. من کارمند دولت ام. بحث هم برسر این نیست که وانمود کنیم که دولت وجود ندارد. بحث بر سر درک دولت به مثابه¬ی شکل مخصوصی از مناسبات اجتماعی است که ما را به جهت¬های معینی سوق می¬دهد و ما باید تلاش کنیم ببینیم چگونه می¬توانیم علیه آن شکل¬های از مناسبات اجتماعی مبارزه کنیم و به جهت دیگری حرکت کنیم به طوری که رابطه¬ی ما در درون، فراسو و علیه دولت باشد. خوب بود اگر می¬توانستیم وانمود کنیم که دولت وجود ندارد. متاسفانه نمی¬توانیم چنین کنیم. اما بی تردید مجبور هم نیستیم  بر حسب منطق، قدرت یا فضا به چنبره¬ی دولت به مثابه نقطه¬ی هدایت¬گر اصلی  بیافتم.
مساله ونزوئلا برای همه امریکای لاتینی¬ها که در این جا هستند، بسیار مهم است. از شیوه¬ی طرح مساله خوشم آمد. مثلا مساله چنین طرح نشد که: "ونزوئلا نشان می¬دهد که ما باید قدرت را فتح کنیم" بلکه به این صورت طرح شد که می¬گوید باید ترکیبی از دو رویکرد در کار باشد، یکی رویکرد دولت- مدار و دیگری رویکرد غیر دولت- مدار. این ترکیب مشخصه¬ی فوروم اجتماعی جهانی بود، همکاری بین این دو رویکرد متفاوت. اما باید درک کنیم که  در این رویکرد همواره یک تنش، یک تضاد وجود دارد که از یک سو بگوئیم: "ما خود تصمیم خواهیم گرفت که جامعه چگونه تکوین پیدا کند"، و از دیگر سو بگوئیم: "دولت برای شما تصمیم خواهد گرفت یا به شما نشان خواهد داد چگونه تصمیم بگیرید". بسیار جالب خواهد بود که ببینیم این تنش در ونزوئلا چه مسیری را طی خواهد کرد. در مورد مساله¬ی شکاف¬ها، غالبا احساس ناتوانی می¬کنیم زیرا [وزن و هیبت] سرمایه¬داری بر ما بسیار سنگینی می¬کند. اما وقتی "نه" گفتیم، با درک و قدرت خود آغاز کرده¬ایم. وقتی عصیان کردیم در واقع در سرمایه¬داری حفره¬ی کوچکی به وجود آورده¬ایم. این امری بسیار متناقض است. ما با عصیان خود به فرمان سرمایه¬داری "نه" گفته¬ایم. [با عصیان خود] فضاهای موقتی را به وجود می¬آوریم. در چارچوب آن شکاف ها، آن روزنه¬ها، مهم است که برای مناسبات اجتماعی متفاوتی که معطوف به دولت نیست، مبارزه کنیم، برای آن نوع از اجتماعی که می¬خواهیم به وجود آوریم. خودحکومتی در بطن این شکاف¬هاست. و مساله نیز بر سر این است که این قضیه و مفهوم آن را باز کنیم و چگونگی سازما¬ن¬یابی برای خودحکومتی را تعیین کنیم. معنی آن این است که علیه و فراسوی جامعه¬ای باشیم که وجود دارد. مساله بر سر بسط این شکاف¬ها و گسترش ساختاری آن¬هاست.
آن¬هایی که می¬گویند باید دولت را فتح کرد، نیز راجع به شکاف¬ها صحبت می¬کنند. راهی به جز آغاز کردن با فضاها [ی موجود] در کار نیست. مساله این است که در باره این شکاف¬ها چگونه فکر می¬کنیم، زیرا دولت همه¬ی جهان نیست. دویست دولت [در دنیا ] هست. اگر کنترل یکی از آن¬ها را در دست بگیرید، این [خود] شکافی در سرمایه¬داری ایجاد می¬کند. مساله این است که در باره آن روزنه¬ها، آن شکاف¬ها چگونه می¬اندیشیم. و اگر با خودمان شروع کنیم، چه دلیلی دارد که  شکل¬های سرمایه¬داری، شکل¬های بورژوائی را برای بسط و گسترش مبارزه¬ی خود برگزینیم؟ چرا باید الگوی مفهومی دولت را بپذیریم؟
بدون داشتن تعریف مشخصی از مبارزه، تمرکز بر دولت غیرممکن است. معنی آن مبارزه در چارچوب قلم¬روی دولت است، در صورتی¬که در فوروم اجتماعی جهانی، ما علیه این فضا عصیان کرده¬ایم. این فضا مفهوم مکان و زمان را مشخص می¬کند.

الکس کالینیکوس:
"جان"  گفت که ما برداشتی از دولت داریم که فراتاریخی است و دولت را از مناسبات سرمایه¬داری تولید جدا می¬کند. بنابراین، اجازه می¬خواهم روشن و واضح  بگویم که دولتی که ما تحت آن به سر می¬بریم به طرز غیر قابل بازگشتی سرمایه¬داری است. نمی¬خواهم بخشی از جنبشی باشم که هدف¬اش فتح دولت سرمایه¬داری موجود است.
با این وجود، این تنها دولت موجود در تاریخ نیست. در تاریخ جامعه طبقاتی، شکل¬های دولتی گوناگونی وجود داشته است. وجه اشتراک همه¬ی آن¬ها قهر طبقاتی سازمان¬یافته و نهادی شده¬ی اقلیتی استثمارگر بر اکثریت استثمارشونده بوده است.
پرسشی که حالا طرح می¬کنیم از این قرار است: "آیا طبقه کارگر با سازمان¬دهی جمعی و اجتماعی خود می¬تواند در مقابل این استثمار مقاومت کند و این وضعیت را به عکس خود تبدیل کند؟ " به سخن دیگر، آیا طبقه کارگر می¬تواند قهر سازمان¬یافته طبقاتی خود را به وجود آورد، و به میزانی که سازمان¬یافته است، اما [درعین حال] مبارزه علیه استثمار سرمایه را به طور موثرتری پیش ببرد و[از این طریق] به طبقه کارگر یاری رساند تا جامعه¬ی جدیدی را پایه¬ریزی کند؟ همان¬طوری که "جان" هم می¬داند، پاسخ این پرسش در سنت کلاسیک مارکسیسم، در نوشته¬های مارکس و لنین، مثبت است. در این آثار ایده¬ی دولت کارگری، قدرت کارگری، را داریم که عبارت است از شکل انتقالی¬ای که طبقه کارگر از این مسیر خود را به منظور ایجاد شکل جدیدی از جامعه سازمان¬دهی می کند.
از حرف L استفاده کردم و نام لنین را به میان آوردم و البته "جان" خواهد گفت این پرسش بررسی شد و طی انقلاب 1917 روسیه و مخصوصا پی آمدهای استالینستی خطا بودن حتمی آن به اثبات رسید.
 در یکی از نوشته¬هائی که به بحث معروف بین مارکس و باکونین در انترناسیونال اول در اواخر قرن نوزدهم آمده، گفته شده است که تجربه¬ی استالینیسم ثابت کرد که موضع ضد دولتی باکونین درست بوده است.
اما این وضعیت چگونه پیش آمد؟ دیدگاهی بر این نظر است که تفکر دولت¬گرایانه در اندیشه مارکس  و لنین ریشه عمیق داشته و همین به استالینیسم منتهی شده است، این [برداشت از نظر من] کاملا اشتباه است. مارکس در نقد خود به باکونین گفت که به انقلابی علیه دولت نیاز داریم. این ایده را لنین با شوروشوق در انقلاب 1917 پی گرفت.
پس [استالینیسم]چگونه اتفاق افتاد؟ "جان" راجع به شکاف¬ها صحبت کرد. انقلاب 1917 روسیه یک شکاف بود. این انقلاب حفره¬ی بزرگی در نظام سرمایه¬داری به وجود آورد، بزرگ¬ترین شکافی که تاکنون در تاریخ جهان به وجود آمده است. اما حفره¬ای به بزرگی روسیه صرفا حفره¬ای در سرمایه¬داری بود، این رخداد کافی نبود. دلیل آن ساده است. سرمایه¬داری از قدرت در سطح جهانی برخوردار است و می¬تواند نیروهای خود را در سطحی گسترده برای نابودی هر حفره و شکافی متمرکز سازد که او را مورد تهدید قرار می¬دهد. این کاری است که با چاوز در ونزوئلا انجام می¬دهند. سیاست چاوز هر اشکالی هم که داشته باشد امریکا و متحدانش تلاش می¬کنند نگذارند تجربه¬اش عملی شود زیرا این تجربه می¬ر¬ود که شکافی ایجاد کند و این شکاف برای آن¬ها یک تهدید به شمار می¬رود.
قدرت سرمایه آن¬چنان عظیم است که معمولا می¬تواند شکاف¬ها را مسدود کند. معمولا آن¬ها این کار را از طریق وارونه کردن فرایند انقلابی و نابودی فعالان و رهبران آن انجام می¬دهند. مثال¬های زیادی در این مورد وجود دارد. در خصوص شوروی، سرمایه به شیوه¬ی مخصوصا وحشتناکی پیروز شد، به این ترتیب که چنان فشارهائی را  بر رژیم انقلابی وارد ساخت که مجبورش کرد خود را به سیستم جهانی به شیوه بربرگونه¬ای دگرگون سازد. دلیل دگرگونی این نبود که مارکس دولت را دوست می¬داشت، بلکه این بود که جنبش قدرتمندی وجود نداشت که در سطحی جهانی بتواند قدرت سرمایه را درهم شکند. این نباید ضرورتا سرنوشت ما باشد. ما هم اکنون به گونه¬ای جمعی فرایند ایجاد بزرگ¬ترین جنبش جهانی در تاریخ را تجربه می¬کنیم. اما این کار را نمی¬توانیم انجام دهیم، اگر فکر کنیم که صرفا کافی است برای نابودی نظام موجود [جهانی] در آن شکاف یا حفره¬هایی ایجاد کرد.

شرکت کننده هشتم (زنی از کره جنوبی):
اگر بگوئید که جهان را بدون فتح قدرت می¬توانیم تغیر دهیم، می¬گوئید که قدرت سرمایه¬داری موجود قابل قبول است. هالووی می¬گوید که دولت ما را کنار می¬زند. اما دولت در هر سطحی به ما ستم می¬کند. دولت حتی به جنسیت ما ستم می¬کند. من اهل کره جنوبی ام، جائی¬که دیکتاتوری نظامی را در سنت تاریخی  خود دارد و این دیکتاتوری مقاومت شکوهمندی را درهم شکسته است. مساله این نیست که دولت ما را کنار گذاشته است بلکه این است که در هر سطحی به ما ستم می¬کند.
الکس نمی¬گوید که ما باید به دولت وارد شویم و از قدرت دولت سرمایه¬داری استفاده کنیم. او می¬گوید که باید شکل¬های جدید قدرت را به وجود آوریم، شکل¬هایی که در آن طبقه کارگر تشکیلاتی به وجود آورد که قادر باشد دولت سرمایه¬داری را براندازد.
شرکت کننده نهم:
کارل مارکس گفته است که دولت کمیته اجرائی بورژوازی است و این دقیقا همانی است که هست. قوانین و مقررات آن [دولت] منافع¬اش را به هزینه مردم حفظ می¬کند و این امتیازات را به سادگی وا نمی¬نهد. به همین دلیل است که باید به مساله قدرت دولتی بپردازیم.
شرکت کننده دهم (کریس هارمن از اس. دبلیو. پی):
جان هالووی گفت که موضعی که سوسیالیست¬های انقلابی مطرح می¬کنند به معنی آنست که ما باید فعالیت¬مان را بر دولت متمرکز کنیم. این درست نیست. بیش¬تر فعالیت ما مبارزات گوناگون را دربر می¬گیرد، مبارزاتی علیه ستم، مبارزاتی برای رهائی زنان، مبارزاتی علیه نژادپرستی، مبارزاتی بر سر دستمزد و از همه مهم¬تر در لحظه کنونی، مبارزه علیه جنگ خانمان براندازی که در عراق در جریان است. اما آن¬چه ما از تجربه¬ی جنبش¬های¬مان می¬دانیم این است که هر وقت که این مبارزات به مرحله¬ی معینی می¬رسند، با گروه¬های مسلح مواجه می¬شویم- و این روزها عمدتا با مردان مسلح و تعدادی هم زنان مسلح. و این است درون¬مایه دولت. "جان" شما واژه¬ی دولت را در معنای وسیع¬تری به کار می¬برید، ما هم گاه از آن در معنای وسیع¬تری استفاده می¬کنیم، اما بخش اساسی¬ای که ما با آن سروکار داریم همین گروه¬های مسلح از مردان اند. بنابراین، می¬توانید دو رویکرد به مساله داشته باشید. می¬توانید وانمود کنید که می¬توانید آن¬ها را کنترل کنید یا نادیده بگیرید. رویکرد سوسیال دموکرات¬ها را داریم. "جان" می¬گوید که رویکرد ما شبیه رویکرد لولا است. ما این را نمی¬گوییم. لولا معتقد است که دولت برزیل را کنترل می¬کند. در واقعیت امر، دولت برزیل و سرمایه¬داری برزیل لولا را  تحت کنترل خود دارد. هرم افسران نیروی مسلح، ژنرال¬ها، همان¬هائی هستند که تحت دیکتاتوری نظامی وجود داشتند. آن¬چه [با قبل] تفاوت دارد رئیس جمهور و پارلمان است.
رویکرد دیگر این است که بگوئیم دولت را نادیده بگیرید و به زمان دیگر واگذار کنید. این برداشت تا زمانی درست است که دولت هنوز شروع نکرده است خط مقدم اعتصاب¬تان و مبارزه برای دستمزدتان را در هم شکند. هر مبارزه¬ای به لحظه¬ای می¬رسد که مساله¬ی نیرو به عنصر تعیین¬کننده¬ای تبدیل می¬شود.
گرامشی در جنگ موضعی این قضیه را روشن کرد. در جنگ موضعی مبارزه¬ی آهسته¬ای جریان دارد که هدفش متحد کردن مردم به منظور ضدحمله و نوعی مقاومت است. این آن وضعیتی است که اغلب با آن رو-در-رو ایم. اما در مرحله¬ی معینی مجبور به جنگ مانور ایم. ناگزیر ایم برای به چالش کشیدن دولت به جلو حرکت کنیم. و اگر چنین نکنیم، وضعیت امریکای لاتین را خواهیم داشت با تاریخی پر از وقایعی که اتفاق افتاد. کودتای نظامی در سال 1964 در برزیل، کودتا در اروگوئه درسال 1973، کودتا در شیلی در سال 1973 و در آرژانتین در سال 1976 [نمونه¬هائی از این وقایع اند] در هر یک از این موارد مردم می¬گفتند: "نیازی به آن نیست که دولت را به چالش بکشیم، جنبش¬ها را از پائین به کمک نمایندگان پارلمان سازمان دهیم، و پیروز خواهیم شد." در همه این موارد اما دولت به سرکوب متوسل شد. و به رفقائی که راجع به ونزوئلا صحبت می¬کنند، می¬گویم که متاسفانه دولت در ونزوئلا اساسا هنوز همانی است که قبلا بود. این کشور طی شش سال گذشته بسیار تغییر کرده است. از شش سال پیش بسیار امیدوارکننده¬تر شده است. اما دولت همان¬طور باقی مانده است. بسیاری از افسران قدیمی هم¬چنان بر سرکار اند، خدمات مدنی مثل سابق عمل می¬کند و همان سلسله مراتب پابرجاست. و بنابراین، در ونزوئلا مرحله¬ای فرا خواهد رسید که یا مردم شروع می¬کنند به ایجاد شوراهای کارگران و سربازان برای به چالش کشیدن دولت، یا دولت آن¬ها را سرکوب خواهد کرد.
بدفهمی واقعی در باره¬ی مارکسیسم از جانب جان هالووی این نیست که می¬گوید نکته اساسی مارکسیسم این است که می¬توانیم از پائین ساختارهای جدیدی ایجاد کنیم، ساختارهائی که باید دموکراتیک باشند و مبتنی برخود¬رهانی توده¬ای و خودفعالیتی، بلکه این است که این ساختارها باید متمرکز باشند و باید در مقطع تعیین¬کننده¬ای طبقه حاکمه را خلع سلاح نمایند پیش از آن¬که آن¬ها ما را نابود کنند.
شرکت¬کننده یازدهم:
می¬خواهم با اشاره به آرژانتینازو (شورش¬های سال 2001) در سال 2001 از تجربه آرژانتین استفاده کنم و بر نکاتی که الکس گفت تاکید کنم. ما بزرگ¬ترین جنبش بیکاران در دنیا را در سال¬های اخیر داشته¬ایم. کارخانه¬ها اشغال و به تصرف کارگران درآمد. آن¬ها نشان دادند که نیازی به یک طبقه سرمایه¬دار برای تداوم تولید نیست. در نواحی تحت سلطه¬ی سرمایه، تجمعات توده¬ای بی نهایت رادیکال بودند. در صد¬ها مکان مردم گرد هم آمدند، بحث کردند و تصمیم گرفتند که چگونه باید عمل کنند و چه جهت¬گیری سیاسی¬ای باید داشته باشند. و در هفته¬های اول پس از آرژانتینازو چندین حکومت سرنگون شد. فرایند وحشیانه¬ای پیش آمد که طی آن بسیاری از رفقا جان خود را از دست دادند. این یک نمونه¬ای بود از این که چگونه می¬توانیم جنبش¬های¬مان را بسط دهیم.
اما آن¬چه آرژانتین به گونه¬ی بی رحمانه¬ای نشان داد این بود که دولت چگونه هم¬چنان پا برجاست. ما همه جا نمونه¬های سازمان¬های مهم و رادیکال را داریم. اما دولت نه تنها ما را کنار گذاشت و به حاشیه راند، بلکه به ما حمله کرد، ما را سرکوب کرد، حقوق ما را تقلیل داد و جنبش ما را سرکوب کرد. امروز سی زندانی سیاسی در آرژانتین وجود دارند و هزار نفر دیگر که قرار است به زودی محاکمه شوند و ما دولتی تحت رهبری کیرشنر داریم که تفاوت ویژه¬ای با لولا ندارد.
دولت نشان داد که وجودش تا چه حد حقیقی است. از دیگر سو، بسیج توده¬ای عظیمی داشتیم که جنبش¬های رادیکالی را به وجود آورد که شمار عظیمی از مردم درآن درگیر شدند، علی¬رغم آن، این نقطه ضعف را داشت که به مساله¬ی قدرت دولتی نپرداخت. بنابراین، علی¬رغم وجود جنبش و رزمندگی آن، دولت ¬ما کماکان سرمایه¬داری است. از نظر کارگران تکوین یک جنبش اجتماعی کافی نیست اگرچه وجود آن ناگزیر است. درعین حال، لازم است که در خصوص پرداختن به مساله¬ی قدرت سیاسی چشم¬انداز معینی داشته باشیم. در غیر این صورت دولت وجود خود را با حمله به ما نشان می¬دهد.

منتشر شده در مجله : "سوسیالیسم بین¬المللی" شماره 106

فوروم اجتماعی جهانی در پورتو الگره
27 ژانویه 2005








 پرسش‌هاى اكتبر
آيا انقلاب روسيه كودتا بوده؟ و آيا از ابتدا محكوم بوده است و زودرس؟

سخنرانى دانيل بن‌سعيد
ترجمه: تراب حق‌شناس


در «سامان نو» شماره‌ى ۴ كه به مناسبت نودمين سالگرد انقلاب روسيه منتشر شد، كوشش ورزيده شد كه از زواياى گوناگون به تجربه‌ى انقلاب روسيه پرداخته شود. در ادامه‌ى اين مبحث، دست به انتشار نوشتارى از دانيل بن‌سعيد زده‌ايم. وى اين نوشتار را يازده سال پيش و در اوج مباحث پيرامون فروپاشى شوروى و در هشتادمين سالگرد انقلاب اكتبر نوشته است. بى‌شك نقد، پژوهش و بازنگرى تجربه‌ى انقلاب اكتبر از مهم‌ترين وظايف جنبش سوسياليستى است. بدين سان، و از آنجا كه دانيل بن‌سعيد در اين نوشتار، نكات تازه و مهمى را درباره‌ى انقلاب اكتبر مطرح كرده است، به انتشار «پرسش‌هاى اكتبر» كه تبديل به يك سند مهم تاريخى شده است، روى آورده‌ايم.

زیر مجموعه ها