در میعادگاه نور و آیینه

گزارش از همایش زاپاتیستی

"بذرگاه: از هرم‌ها، از داستان‌ها، از عشق‌ها و البته، از دل‌شکستگی‌ها"

بذرگاه،

روز اول، ۲۶ دسامبر ۲۰۲۵

حدود ساعت ۲ بعدازطهر بهCIDECI  رفتیم. جز چند نفری که برای  ثبت‌نام آمده بودند و تیمZapata.webp پشتیبانی، تقریبا تمام افراد دیگر حاضر در بومی بودند. در جای جای محل، افرادی، اکثرا مردها، به چشم می‌خوردند که دایره‌وار دور هم جمع شده بودند. زنان مشغول پهن کردن بساط صنایع دستی و دیگر اقلام فروشی بودند.

روند ثبت‌نام هم مانند برنامه‌‌ی جلسات با تمام دفعات دیگر متفاوت بود و امنیتی‌تر. افراد باید از قبل کدی دریافت می‌کردند و در محل ثبت‌نام کد را از آنها می‌پرسیدند و می‌بایست کارت شناسایی نشان دهند. پیش از این نه کد لازم بود و نه کارت شناسایی. پس از ثبت‌نام هم به جای گردن‌آویز همیشگی، یک دستبند کاغذی (شبیه آنچه گردشگران در مناطق حفاظت شده  یا در هتل‌های آل اینکلوسیو می‌پوشند) به مچ ما بستند و اسممان را رویش نوشتند. حالا نمیدانم این اتفاقی بود، یا برای صرفه‌جویی؛ شاید هم طعنه و کنایه‌ای بود به توریسم سیاسی شرکت کنندگان. با توجه به محتویات سخنرانی‌های روز اول، این تعبیر آخری محتمل‌تر است.

۱.سخنرانی کاپیتان مارکوس، مثل همیشه پر از پیچیدگی، استعاره، طنز، کنایه و البته زبان شاعرانه بود. از سال پبش وضع سلامتی‌اش بهتر است: چهره‌اش ورم نداشت و سرحال صحبت می‌کرد.

اشاره‌های مختصری کرد به موضوعاتی که در تمام روزها قرار است مورد خطاب قرار گیرد: مسئله تجربه‌ی کمون، مسئله زبان مادری و مسئله روابط اجتماعی چه در درون و چه در بیرون زاپاتیسم (عشق و شکستِ عشقی).

در مورد موضوع اول، تاکید بر لزوم پیوند تجربه عملی و تفکر انتقادی بود و نیز جداساختن بحث ایدئولوژیک (کاری که نظریه پردازان و آکادمیسین‌هایی می‌کنند که خبر از دنیای واقعی ندارند) از تفکر انتقادی. کنایه‌های همیشگی به روشن‌فکران پای شومینه، به آنها که می‌خواهند زاپاتیسم را برای زاپاتیست‌ها توضیح بدهند و به‌طور خاص به کردها که می‌گویند زاپاتیست‌ها از آنها کپی‌برداری کرده‌اند. مارکوس تاکید کرد که از بسیاری تجربیات خصوصا تجارب بومیان دیگر جغرافیاها و از مردم بالکان آموخته‌اند، و برای تمام مقاومت‌ها، خصوصا مقاومت مردم فلسطین ارزش قائلند، اما هر مورد با دیگری متفاوت است و مبارزه اینان نیز شرایط و ویژگی‌های خودش را دارد. مارکوس لازم دید خلاصه‌ای ارائه دهد از آنچه در دو سال اخیر حول ایده‌ی کمون بیان کرده و به اشتراک گذاشته‌اند. سپس به تلخی گفت که به نظر می‌آید "شماها" بلد نیستید درست ببینید و درک کنید.

به‌هر‌حال، مارکوس از جایگاه یک روشنفکر صحبت می‌کند؛ تحلیل او از شرایط اقتصادی ‌و سیاسی جهان، اشاره‌اش به بحران مفهموم دولت‌-ملت، نقد او به قدرتمندان شرق و غرب و به روشنفکران خودی حاکی از همین جایگاه است. در بخش نقد اقتصادی سیاسی، مارکوس نظام سرمایه‌داری را فنری تلقی می‌کند که تا حد ممکن جمع شده و به زودی منبسط خواهد شد و این انبساط را مساوی با جنگ و نابودی می‌داند، و کلان‌پروژه‌ها را بخشی از تجسم این نابودی؛ همچنین با طرح این ایده‌ که در حال حاضر باید مناطق جغرافیایی را که طبق منطق سرمایه تشکیل شده‌اند جایگزین مفهوم دولت‌-ملت کرد، در مقابل "اتحادهای" شکل گرفته حول سرمایه، به همبستگی و مبارزه متحد علیه نظام سرمایه‌داری اشاره می‌کند: اژدهایی مخوف که ده‌ها سر دارد (تفکر پدرسالارانه و مردسالاری، خودکامگی‌های از هر نوع، نژادپرستی، دگرستیزی، استثمار و غیره) و هرکدام از سرها را که ببری به هر حال به خود اژدها صدمه زده‌ای. در انتها نتیجه می‌گیرد که "تنها بر خاکستر ریشه‌های پیشین است که دنیایی جدید می‌تواند ریشه بدواند".

در مورد زبان مادری، به تنوع زبان‌ها در مناطق زاپاتیست اشاره کرد و گفت که به یمن همزیستی در کمون، بسیاری از بچه‌ها چهارزبانه هستند، یعنی سه زبان بومی و اسپانیایی را یاد می‌گیرند. اما به نظر من تاکید مارکوس بر دو‌ موضوع عمیق‌تر بود؛ اول، تلاش زاپاتیست‌ها برای یافتن زبانی که بتوانند از طریق آن افکار و تجربیاتشان را با ما، غیر زاپاتیست‌ها، در میان بگذارند و دوم، یافتن زبان مشترکی در میان خود زاپاتیست‌ها برای تبیین مشترک کمون. مورد دوم، مسئله یافتن زبان مشترک بین بومیان همبودهای زاپاتیستی، در حقیقت یافتن توافق است راجع‌به چهارچوب کمون و کارکرد آن. در این زمینه، معاون فرمانده مویسس بیشتر صحبت کرد.

مورد نخست، نقدی صریح بود به "زبان نفهم بودن" بسیاری غیر زاپاتیست‌ها، یعنی عدم توانایی آنها در درک زاپاتیسم و احترام به آن به‌عنوان تجربه‌ای یگانه …

۲.با زبان ساده همیشگی، معاون فرمانده شورشی مویسس پیشینه‌ای ارائه داد از روند دستیابی به ایده‌ی کمون؛ روندی که به نظر می‌آید سفرشان به اروپا تاثیر مهمی بر آن داشته است. نه از این نظر که افکار، تجارب و مبارزات اروپایی‌ها برایشان سرمشق بوده باشد، بلکه از این منظر که پی برده‌اند اوضاع در این "جهان اول" چقدر خراب است و اگر وضع این دنیای مثلا پیشرفته چنین است، دیگر فاتحه آنهای دیگر حسابی خوانده است؛ پس راه حل، ایجاد تغییر اساسی است، تغییری عملی و نه نظری. در اینجا مویسس به مسئله‌ای کلیدی اشاره می‌کند: اولین گام مبارزه برای اروپایی‌ها آگاهی یافتن است نسبت به اینکه زیستن در جهان اول بیش از هرچیز زندگی تحت نظامی است که از نظر سرکوب، کنترل و خودکامگی دارای مقام اول است. فکر می‌کنم گفتن این حرف می‌تواند به برخی رفقای اروپایی که در حسرت مبارزه زاپاتیست‌ها هستند، نقطه‌ی شروعی بدهد برای اینکه بتوانند مبارزه و تجربه زیستی‌شان را بهتر مرتبط کنند و از اکتیویسم، به‌نوعی به زندگی توامان با مبارزه روزمره تغییر جهت دهند.

با تاکید بر ضرورت بررسی مشکلات، راه حل‌ها و دستاوردهای گذشتگان، مویسس از درس گرفتن برای حال و آینده انگشت گذاشت، خصوصا در دو مورد: امکان زندگی بدون پول، که احتمالا به نوعی استعاره‌ای است از امکان زیست بیرون از نظام سرمایه‌داری و مناسبات آن، و اهمیت همبستگی، اتحاد و عمل اشتراکی به‌عنوان تنها راه گریز از این مناسبات. با انتقاد مجدد از ساختار هرمی، که با وجود نیت خیر ایجاد یک "دولت خوب"، همانا تکرار ساختار قدرت عمودی و بازتولید مناسبات سرمایه‌داری است و درعین‌حال امکان مقاومت در برابر طوفان (نظام سرمایه‌داری و  نابودی مادرزمین) را ایجاد نمی‌کند، مویسس به امکان سازمان‌یابی دیگری در چهارچوب ایده‌ی کمون اشاره کرد. ساختاری که قوانین خود را دارد؛ قوانینی که هنوز در دست بررسی هستند و برای تبیین آنها وقت بسیار و توافق همگانی لازم است، یعنی، همانچه مارکوس زبان مشترک بین بومیان می‌نامد. آنچه در مورد کمون جدید بود همین تاکید چندباره‌ی مویسس بر وضع قوانین خودی است: او با انتقادی شدید از دستگاه قضایی و دادگستری، قانونگذاران را به عدم عدالت متهم می‌کند و به‌درستی می‌گوید که قوانین را بالادست‌ها برای کنترل فرودست‌ها وضع کرده‌اند و خودشان از آنها سرپیچی کرده و در‌عین‌حال از هرگونه مجازات مصون هستند. در ادامه تاکید می‌کند که زاپاتیست‌ها باید قوانین خودشان را برای ساختار خودشان داشته باشند. قضیه تبیین چهارچوبی مشخص و واضح است برای سازماندهی و کارکرد عملی کمون که مشغول تکوین آن هستند. در‌عین‌حال، به نظر می‌رسد تا این "قوانین" تبیین نشود، خبری از دعوت همگان به شرکت در کمون نخواهد بود.

همچنین، ‌شالوده‌ی اصلی کمون را رد مالکیت خصوصی می‌داند؛ با اینکه از دو سال پیش در این رابطه بسیار صحبت کرده‌اند، جالب است که این دفعه، مالکیت خصوصی تنها در رابطه با زمین مطرح نمی‌شود، بلکه معنای گستره‌تری می‌یابد و مالکیت خصوصی عقاید، تجارب زیستی و دانش زندگی را نیز در برمی‌گیرد. هم زمان مویسس از جایگاه یک بومی، از این سخن می‌گوید که انسان برای زیستن جز به مادرزمین که منشأ مایحتاج او برای زنده ماندن و نیز درمان بیماری‌هاست به هیچ چیز دیگری احتیاج ندارد، خصوصا به پول. و اینجا احتمالا اشاره به مسئله پولی است که از مالکیت زمین‌ به دست می‌آید و منشا درگیری و خشونت و در‌عین‌حال، آغاز مناسبات سرمایه‌دارانه (ایجاد مالکین خرد، متوسط و بزرگ) درمیان اقوام بومی و روستاییان بوده.

روز دوم، ۲۷ دسامبر ۲۰۲۵

جلسات سروقت، ساعت ۶ شروع شد. دو سخنران مدعو رائول رومرو و کارلوس آگیره روخاس بودند، که در دانشگاه ملی خودمختار مکزیک در زمینه علوم اجتماعی تدریس و تحقیق می‌کنند. و پس از آنها مارکوس و مویسس صحبت کردند. موضوع سخنرانی‌ها بر تاریخ متمرکز بود.

۱.رائول رومرو راجع‌به استفاده و سوء‌استفاده‌‌ی از تاریخ صحبت کرد؛ از اینکه تاریخ برای قدرتمندان ابزاری است برای توجیه و زمینه‌سازی برای جایگاه خودشان در قدرت، در راس هرم، و سوء‌استفاده از آن به معنی حکایت تحریف شده تاریخ و فراموش کردن و به یاد‌آوردن وقایع به دلخواه؛ و هم زمان نسخه‌ای از تاریخ ارائه می‌دهند که بر افراد مشخص یا شخصیت‌های تاریخی خاص متمرکز است و نه بر مردم. از طرف دیگر، رومرو تاریخ را برای خلق‌های مبارز بسیار مهم می‌داند: به‌عنوان حافظه تاریخی جمعی و سرچشمه هویت. او همچنین درباره مفهوم "فرسایش اعتماد" (erosión de confianza) به‌عنوان یکی از استراتژی‌های تاریخی قدرتمندان صحبت کرد: دخالت در آینده در زمان حال با تحریف گذشته، با این هدف که فرد یا گروهی که به‌لحاظ تاریخی اهمیتی انقلابی داشته را تخریب کنند و گذشته‌ی جدید و البته دروغینی برایشان بسازند تا آیندگان دیگر آنها را به‌عنوان عناصر انقلابی بازنشناسند. این درست همان کاری است که جمهوری اسلامی دارد با جنبش چپ ایران انجام می‌دهد.

۲.کارلوس آگیره نیز به طریق دیگری راجع‌به همین موضوعات صحبت کرد و نقطه آغاز تمایز میان دو مفهوم کلمه‌ی "historia"  بود: تاریخ و روایت. تاریخ به معنای رویدادهای واقعی و روایت (تاریخی) به معنای تفسیر دلخواه آن رویدادها. اما نکات دیگری در حرف‌های او جالب و انگیزاننده بود. آگیره در نقد از نظریات پسااستعماری (postcolonial) و ضداستمعاری (descolonial) که هرگونه تفکری را که ریشه در اروپا دارد به بهانه "استعماری" بودن منسوخ می‌دانند گفت که تفکر انتقادی وطن ندارد و تفکر سلطه نیز؛ یعنی نمی‌توان تفکری را تنها به دلیل خاستگاه ملی یا فرهنگی‌اش کنار گذاشت یا ستایش کرد. با اشاره به این که دیدگاه ضداستعماری مبارزه طبقاتی را فراموش می‌کند، افزود که دولت‌های به اصطلاح "ترقی‌خواه" آمریکای لاتین به اشاعه‌ی این دیدگاه‌ها پرداخته‌اند تا تقصیر همه مشکلات را به گردن یک دشمن خارجی استعماری بیاندازند و برای بورژوازی ملی خود فرصت هرگونه چپاول و سرکوب را فراهم نمایند. در انتها با بازگشت به بحث تاریخ گفت که برای خلق‌ها، حقیقت تاریخی سرچشمه در تجربه‌ی عملی دارد، دانش زاده‌ی عمل است و تاریخ، به‌عنوان رویدادهای واقعی، همانا واقعیت تجربه زیستی است.

۳.در ادامه، کاپیتان مارکوس قصه‌ای خواند درباره‌ی عشق از نظر دختربچه‌ای هشت ساله به نام دنی (که از بیانیه‌ها او را می‌شناسیم) و به نوعی سمبل نسل آینده زاپاتیست‌هاست. موضوع داستان، اصرار دنی است به اینکه یکی از رفقای زن را که سی سال است مجرد است قانع کند ابتدا با یک راننده و بعد با یک پزشک ازدواج کند، زیرا بدین ترتیب می‌تواند از او پزشکی بیاموزد و این دانش به درد همبود خواهد خورد. داستان سرنخی ارائه می‌دهد از مفهوم عشق برای زاپاتیست‌ها با نگاه به آینده: فرصتی برای ایجاد روابط عاطفی سازنده که هم برای فرد و هم برای جامعه سودمند باشد.

۴.در پایان معاون فرمانده مویسس اعلام کرد که در روزهای آینده راجع‌به این صحبت خواهد شد که در چهارچوب کمون چه چیزهایی اشتراکی است و چه چیزهایی خیر. و نیز درباره اینکه بعد از طوفان، وقتی که هرم سرمایه‌داری نابود شده باشد، قرار است جامعه چگونه اداره شود، او برای این منظور از فعل «gobernar» استفاده کرد؛ در روز اول هم گفته بود که با اینکه زاپاتیست‌ها ساختار هرمی را کنار گذاشته‌اند، همچنان از این کلمه استفاده خواهند کرد. پس منظور باید اداره و گرداندن جامعه باشد و نه حکومت کردن به معنای به دست گرفتن قدرت. مویسس به‌علاوه به درگیری‌ای درونی اشاره کرد راجع‌به مزایا و معایب مبارزه صلح‌آمیز و مبارزه همراه با خشونت و گفت که با توجه به خشونت فزاینده از جانب دولت، بحث داغی درباره لزوم دست بردن مجدد به اسلحه درون زاپاتیست‌ها درگرفته است. خود مویسس عقیده دارد که ادامه مبارزه مدنی صلح‌آمیز بهتر است چرا که همه شمول است و همه امکان دارند در آن شرکت کنند و در‌عین‌حال اگر نبرد مسلحانه باشد فرصت اعمال خشونت بیشتر را برای دولت فراهم می‌کند. بحثی مشابه چند سال پیش (۲۰۱۹) در میان مبارزین صحرای غربی در گرفته بود: نسل جوان، پس از چهل و پنج سال، خسته از معاهدات اجرا نشده و قول و وعده‌های توخالی سازمان‌های بین‌المللی راجع‌به حق بازگشت به سرزمین برای مردم صحرا، معتقد به ازسرگرفتن مبارزه مسلحانه بود و در نهایت موفق شد عقیده خود را مسلط کند. متاسفانه، نتیجه شکستی سنگین بود چراکه مراکش، به یمن پشتیبانی فرانسه و اسراییل، به‌لحاظ تکنولوژی نظامی بسیار قوی‌تر است. تعداد زیادی کشته شدند و شرایط به‌هیچ‌وجه عوض نشد.

روز سوم، ۲۸ نوامبر

تمرکز جلسه امروز بر روی حقوق و قوانین بود. سه سخنران مدعو، ادواردو آلمیدا و تامارا سن میگل از گروه نودو (گره حقوق‌بشر) پوئبلا، و باربارا زامورای حقوقدان بودند و سپس مارکوس و مویسس صحبت کردند. بحث هر سه سخنران مدعو شباهت‌های بسیاری با بحث آلتوسر راجع‌به قوانین داشت.

۱.ادواردو آلمیدا

ادواردو بازتاب سال‌ها کار در حوزهٔ حقوق‌بشر در کنار جوامع در حال مبارزه را به اشتراک گذاشت. او تأکید کرد که قصد ارائهٔ نظریه ندارد، بلکه از دلِ عمل و تجربه سخن می‌گوید؛ تجربه‌هایی که اغلب متناقض و ناتمامند. به گفتهٔ او، سخن گفتن از حقوق‌بشر دشوار است، زیرا این حقوق از معنای اولیه‌ی خود تهی شده، دست‌کاری شده و حتی علیه همان مردمانی به کار رفته‌اند که زمانی برای به‌دست آوردنشان مبارزه کردند.

محور اصلی سخنرانی او پارادوکس حقوق‌بشر بود: حقوق‌بشر گاه می‌تواند ابزاری برای توقف بی‌عدالتی یا آشکار کردن ظلم باشد، اما هم‌زمان به مشروعیت‌بخشی و پنهان‌سازی خشونت نیز کمک می‌کند. جوامع، خانواده‌های ناپدیدشدگان قهری و قربانیان قدرت ممکن است در دادگاه‌ها پیروز شوند یا توجه جهانی را جلب کنند، اما در عمل می‌بینند که بهره‌کشی، سرکوب و تحقیر ادامه می‌یابد یا حتی شدت می‌گیرد. در چنین وضعی، عدالت و بی‌عدالتی به یک زبان سخن می‌گویند.

ادواردو توضیح داد که حقوق‌بشر از دل خیزش‌ها و مبارزات جمعی زاده شد، اما به‌تدریج درون نظام جذب گردید. امروزه دولت‌ها آشکارا از زبان حقوق‌بشر برای توجیه سرکوب، نظامی‌سازی، سلب مالکیت و حتی نسل‌کشی استفاده می‌کنند. قدرت با نام‌گذاری خشونت در قالب حقوق، آموخت چگونه با مصونیت بیشتری عمل کند.

او نمونه‌های متعددی آورد از این‌که چگونه مفاهیم کلیدی به بهانه‌هایی برای سلطه بدل می‌شوند: صلح برای انکار آزادی و کرامت به کار می‌رود؛ توسعه برای توجیه تخریب و آوارگی؛ حقوقِ کار برای بهره‌کشی بیشتر استفاده می‌شود؛ حقوق بومیان به فولکلور تقلیل می‌یابد در‌حالی‌که خودمختاری و سرزمین‌شان مورد حمله قرار می‌گیرد؛ از حقوق زنان سخن گفته می‌شود اما خود قربانیان مقصر شمرده می‌شوند؛ و حقوق محیط‌زیست و آب برای جرم‌انگاری فقرا استفاده می‌شود، در‌ حالی که شرکت‌ها زمین و منابع را ویران می‌کنند.

به گفتهٔ ادواردو، همه‌ی این‌ها در درون چیزی عمل می‌کند که او آن را "هرم" نامید: نظمی اجتماعی که در همه‌جا بازتولید می‌شود و بر سرمایه‌داری، استعمار و پدرسالاری بنا شده است؛ نظمی که انسان‌ها را بر اساس طبقه، کاست و جنسیت دسته‌بندی می‌کند و تعیین می‌کند چه کسانی سزاوار زندگی، حقوق و کرامت‌اند و چه کسانی قابل‌حذف تلقی می‌شوند.

در مکزیک، این منطق به شکل "غربال‌گری اجتماعی" ظاهر می‌شود: برخی به‌عنوان شهروندان کامل به رسمیت شناخته می‌شوند، برخی دیگر به‌عنوان جمعیت‌هایی که باید کنترل و مدیریت شوند، و برخی کاملاً قابل‌ دورریختن‌اند. در چنین سیستمی، حقوق به‌راستی وجود ندارد؛ آنچه هست امتیازهایی است که باید در برابر اطاعت بازپرداخت شوند و تهدیدهایی که برای تحمیل فرمان‌برداری به کار می‌روند.

ادواردو پذیرفت که حقوق‌بشر گاه می‌تواند ابزارهای دفاعی باشد: ممکن است سلب مالکیت را به تعویق اندازد، رفقای زندانی را آزاد کند یا بی‌عدالتی را آشکار سازد. اما او هشدار داد که نباید این را با رهایی اشتباه گرفت. حتی زمانی که حقوق‌بشر "کار می‌کند"، مبارزه را درون همان هرم نگه می‌دارد.

او در پایان گفت که مقاومت واقعی از سازمان‌یابی جمعی، خودمختاری، دفاع از زندگی، سرزمین و کرامت بدون درخواست اجازه از قدرت می‌روید. حقوق‌بشر می‌تواند به‌طور تاکتیکی به کار گرفته شود، اما نباید هرگز به دام تبدیل شود.

۲.تامارا سن میگل

تامارا سن میگل این پرسش را مطرح می‌کند که آیا زبان "حقوق‌بشر" هنوز می‌تواند جهانی را توضیح دهد که با جنگ دائمی، نابودی، و عادی‌سازی خشونت شکل گرفته است یا نه؟ پرسشی که از این بحث برمی‌خیزد آن است که آیا ما شاهد فروپاشی چارچوب حقوق‌بشر هستیم، یا آنچه به‌عنوان بحران دیده می‌شود در واقع برملا شدن ماهیت واقعی حقوق‌بشر است: زبانی هژمونیک، غرب‌محور و دولت‌محور که هرگز برای مواجهه با جنایت‌های قدرت، خشونت استعماری یا سرمایه‌داری طراحی نشده بود. حقوق‌بشر تنها در جایی وجود دارد که دولت آن را به رسمیت بشناسد، حال آن‌که همین دولت از طریق قانون و نهادهایی که برای حفاظت از قدرت و نه از زندگی طراحی شده‌اند، خشونت ساختاری را مرتکب می‌شود، ممکن می‌سازد و پنهان می‌کند.

او استدلال می‌کند که خشونت در فلسطین، مکزیک و دیگر نقاط جهان مجموعه‌ای از نقض‌های پراکنده نیست، بلکه بخشی از یک نظام جهانیِ جنایت‌های قدرت است که به‌وسیله‌ی سرمایه‌داری، دولت‌ها و شرکت‌ها هدایت می‌شود. فلسطین به‌عنوان یک "آزمایشگاه نابودی" توصیف می‌شود؛ جایی که فناوری‌های جنگ و کنترل آزموده و سپس به سراسر جهان صادر می‌شوند.

سن میگل بر این باور است که نهادهای حقوقی و بشردوستانه عمداً در حال فروپاشی‌اند: شدیدترین آسیب‌ها- جنایت‌های دولتی، سلب مالکیت توسط شرکت‌ها، خشونت پدرسالارانه و نابودی زیست‌محیطی- از حوزهٔ قانون کنار گذاشته می‌شوند، زیرا خود قانون پشتیبان نظمی است که این خشونت‌ها را تولید می‌کند.

او از منظری الغاگرایانه (abolitionist) این ایده را رد می‌کند که عدالت می‌تواند از سوی دولت تأمین شود و دولت‌ها و شرکت‌ها را جرم‌زاترین کنشگران می‌داند؛ در حالی که کسانی که مقاومت می‌کنند، مجرم‌سازی می‌شوند.

سن میگل شیوه‌های خودمختار و جمعی برای نام‌گذاری آسیب، جلوگیری از عادی‌سازی خشونت، دفاع از مشترکات و اجرای عدالت مبتنی بر اجتماع را راه‌حل‌هایی کوچک برای مقابله با این شرایط می‌داند و معتقد است پیوندها باید نه تنها بین افراد بلکه بین افراد و محیط زیست نیز شکل گیرند.

سخنرانی با تأکید بر این نکته پایان می‌یابد که عشق، مهربانی، تخیل و همبستگی فرامرزی، نیروهایی مادی‌اند که توان درهم شکستن هرم قدرت و مقابله با نظامی سازمان‌یافته حول ویرانگری را دارند. عشقی که در مادران جستجوگر، عشق به طبیعت، زمین و آب تبلور می‌یابد.

در پایان صحبت‌های تامارا، کاپیتان مارکوس رو به دو‌ سخنران گفت که مبارزه قضایی و حقوقی را نباید کنار گذاشت و باید آن را توأم با مبارزه تشکیلاتی پیش برد.

۳.باربارا زامورا

باربارا سخنانش را با تأکید بر این آغاز کرد که قوانین خنثی نیستند: همه‌ی قوانین ابزار قدرت‌اند و بنابراین ذاتاً تبعیض‌آمیز. هرچند قانون اساسی مدعی به‌رسمیت‌شناختن حقوق فردی و جمعی است، این حقوق تنها تا زمانی وجود دارند که قدرت اجازه دهد. وقتی دیگر به‌صرفه نباشند، اصلاح یا حذف می‌شوند.

او توضیح داد که قانون اساسی عالی‌ترین چارچوب حقوقی است و همه‌ی قوانین دیگر از آن مشتق می‌شوند، اما بارها اصلاح شده است نه برای گسترش حقوق واقعی، بلکه برای تمرکز قدرت و برچیدن حمایت‌هایی که پیش‌تر به‌رسمیت شناخته شده بودند. حاکمان از قانون اطاعت نمی‌کنند؛ بلکه آن را مطابق منافع خود تغییر می‌دهند.

باربارا به‌ویژه بر قوانینی تمرکز کرد که بر زمین و سرزمین اثر می‌گذارند. او شرح داد که چگونه اصلاحات ماده‌ی بیست‌وهفتم، بنیان‌های حقوق اراضی دهقانی و بومی را که از دل انقلاب پدید آمده بودند، درهم شکست. این اصلاحات پایان توزیع ارضی را اعلام کردند، حمایت از زمین‌های مشاع و کمونال را برداشتند و امکان فروش، تصرف یا رهن آن‌ها را فراهم کردند (تا قبل از اول ژانویه ۱۹۹۴ و ورود مکزیک به بازار آزاد امریکای شمالی- نفتا، این اراضی قابل فروش نبوده‌اند). هم‌زمان، حدود مالکیت خصوصی گسترش یافت و بانک‌ها و شرکت‌ها مجاز به تملک زمین شدند. مالکیت اجتماعی و اشتراکی به مالکیت خصوصی فروکاسته شد و این امر به تمرکز عظیم زمین، سلب مالکیت و تداوم منازعه انجامید. وعده‌ی "امنیت حقوقی" در روستاها، به ‌گفتهٔ او، دروغین بود و مبارزه‌ی ارضی همچنان ادامه دارد.

سپس به اصلاحات قانون اساسی مرتبط با نظامی‌سازی پرداخت. آنچه زمانی ممنوع بود- به‌کارگیری ارتش در امنیت عمومی- ابتدا به‌طور موقت مجاز شد و سپس دائمی گردید. نیروهای مسلح اختیارات تحقیقاتی یافتند و گارد ملی زیر فرماندهی نظامی قرار گرفت. باربارا هشدار داد که این روند خطر سلب مالکیت را تشدید می‌کند، زندگی اجتماعی را تضعیف می‌سازد و گارد ملی را به نیرویی ارعاب‌آمیز در زمان تخلیه‌ها و تصرف زمین بدل می‌کند. حضور نظامی، با وجود شواهد تاریخی از خطراتش، در هشت سال اخیر عمیقاً به فضاهای غیرنظامی گسترش یافته است؛ در حال حاضر ۵۰۰ پایگاه گارد ملی درون روستاها و شهرهای کوچک ایجاد شده است.

باربارا سپس قانون کشاورزی را تحلیل کرد و نشان داد که تبصره‌ی "منفعت عمومی" بر این قانون، منافع دولتی را بر استفاده‌ی جمعی از زمین اولویت می‌دهد. بر اساس این قانون، زمین می‌تواند برای کلان‌پروژه‌هایی مانند قطارها، بزرگراه‌ها و گردشگری مصادره شود، حتی زمانی که این پروژه‌ها در خدمت منافع خصوصی‌اند. غرامت اغلب پرداخت نمی‌شود و دهقانان به نبردهای حقوقی طولانی و نابرابر کشانده می‌شوند. او تأکید کرد که ایخیداتاریوها (اعضا و ساکنان اراضی مشاع) و کومونِروها (دهقانان و کشاورزانی که روی یک ملک کمونال کار می‌کنند و در حقیقت یکی از مالکان جمعی آن به حساب می‌آیند) از حق برگزاری مجامع خود بدون مجوز دولتی محروم‌اند، گویی فاقد توان خودتعیین‌گری هستند. هرچند خودمختاری بومی روی کاغذ به‌رسمیت شناخته شده، قانون کشاورزی آن را در عمل خنثی می‌کند.

او همچنین به قانون هیدروکربن‌ها و قانون معدن پرداخت. قانون هیدروکربن‌ها اشغال زمین برای پروژه‌های انرژی را مجاز می‌کند و این فعالیت‌ها را بر همه‌ی کاربری‌های دیگر زمین- حتی بالاتر از حمایت‌های قانون اساسی و معاهدات بین‌المللی مانند کنوانسیون ۱۶۹ سازمان بین‌المللی کار- قرار می‌دهد. قانون معدن اعطای امتیاز بدون مشورت را مجاز می‌سازد، سرزمین را ویران می‌کند، آب را آلوده می‌سازد، جوامع را آواره می‌کند و ارزش مواد معدنی را بالاتر از جان انسان می‌نشاند.

باربارا توضیح داد که "آمپارو" (چیزی شبیه به درخواست تجدیدنظر)، که به‌طور تاریخی ابزار کلیدی دفاع از حقوق قانون اساسی بوده، تضعیف شده است. اصلاحات بر قانون "آمپارو" اعمال آن بر پرونده‌های مربوط به اراضی را حذف کرده، مهلت‌های سخت‌گیرانه‌ای برای طرح دعاوی زمینی وضع کرده و صدور تعلیق‌های موقت را محدود به تصمیم قاضی ساخته ‌است. در نتیجه، کلان‌پروژه‌ها حتی در صورت نقض حقوق دهقانان و بومیان می‌توانند پیش بروند و این امر با ادعاهای مبهم "منفعت اجتماعی" توجیه می‌شود.

او در ادامه به حقوق عرفی پرداخت و تأکید کرد که نظام‌های عدالت بومی واقعاً از سوی دادگاه‌ها به‌رسمیت شناخته نمی‌شوند. در عوض، یک الگوی حقوقی خصوصی و هژمونیک بر آنها تحمیل می‌شود که واقعیت‌های بومی را نادیده می‌گیرد و تبعیض تولید می‌کند. برابری واقعی در برابر قانون، به‌گفتهٔ او، مستلزم به‌رسمیت‌شناختن نظام‌های گوناگون عدالت است، نه تحمیل یکنواختی.

در تأملات پایانی، باربارا پیشنهاد کرد که اگر قرار است قوانین تازه معنا داشته باشند، به قانون اساسی تازه‌ای نیاز است که خودِ مردم آن را بسازند؛ چیزی که روزگاری در گفت‌وگوهای سن‌آندرس روزنه‌هایی از آن دیده شد. او پا را فراتر گذاشت و دعوت کرد بیندیشیم که آیا می‌توان زندگی‌ای را بدون قانون‌ها، دادگاه‌ها، قضات و اطاعت تحمیلی تصور کرد یا نه. او نتیجه گرفت که افراط در قانون‌گرایی به افراط در خشونت می‌انجامد. قانون از زندگی محافظت نمی‌کند؛ اغلب آن را نابود می‌سازد. وظیفهٔ مبارزین پیشِ‌رو، رویارویی جمعی با توفان‌های حقوقی، برچیدن ساختارهای قدرت، و تصور زندگی فراتر از قفس قانون و منطق مرگ سرمایه‌داری است.

۴.مارکوس

کاپیتان سخنانش را با پاسخی به بخشی از صحبت‌های دیروز کارلوس آگیره شروع کرد که گفته بود زاپاتیست‌ها بعضی‌ها را به خاطر شیوه‌ی توهین آمیزشان دیگر به مناطق خود راه نمی‌دهند. اشاره کرد که "بعضی"ها بر اساس ترس‌ها و وسواس‌های شخصی حرف می‌زنند و توضیح داد که این‌ نظر افراد است، نه جمع زاپاتیست‌ها. به گفته‌ی او، مسیر زاپاتیستی تقریباً هرگز به روی کسی بسته نبوده است؛ از جمله فیلسوفان و اندیشمندانی که بسیاری از آنان را با احترام و محبت نام برد. گفت که تفاوت‌ها، اختلاف‌نظرها و حتی گسست‌ها امری طبیعی و ضروری‌اند. آنچه زاپاتیست‌ها به دنبالش هستند، نه اجماع، بلکه تفاوتِ مبتنی بر استدلال است؛ آنها نه به دنبال پیرو، بلکه به دنبال رفیق هستند. او توضیح داد که گوش‌دادن به معنای موافقت، همدستی یا داوری نیست. زاپاتیست‌ها فضای خود را به روی کلمات، ایده‌ها و بیان‌های هنری می‌گشایند، زیرا این‌ها شیوه‌هایی هستند که جهان از طریق آن‌ها خود را بازنمایی می‌کند. ارزش یک اندیشه نه در نشست‌ها و سمینارها، بلکه در عمل سنجیده می‌شود. این فضا بذرگاه است، نه مدرسه‌ای برای کادر‌سازی یا مکانی برای انضباط‌دهی. حتی ایده‌هایی که پوچ، متناقض یا ساده‌لوحانه به نظر می‌رسند نیز شنیده می‌شوند. با مهمانان با احترام برخورد می‌شود، زیرا در جریان مبارزه آموخته‌اند که کسی را به خانه‌ی خود دعوت نمی‌کنند تا او را پاک یا محو کنند.

مارکوس تأکید کرد که دعوت‌ها هرگز برای گردآوردن هواداران یا کسانی که یکسان می‌اندیشند نبوده است و حتی اساساً درباره‌ی خودِ زاپاتیست‌ها هم نبوده. این دعوت‌ها خطاب به شنوندگان بوده: کسانی که نظام سرمایه‌داری را مسئله می‌دانند و به شیوه‌های متفاوت، در زمان‌ها و مکان‌های خود، در برابر هیولای مرگ و ویرانی با آن مقابله می‌کنند. تفاوت‌ها، به گفتهٔ او، مانند اختلافات خانوادگی‌اند که هر سال در گردهم‌آیی‌های سال نو تکرار می‌شوند و با امیدی سرسختانه ادامه می‌یابند؛ امید به روزی که بتوان بدون توهین سخن گفت و بدون احساسِ مورد حمله‌ واقع شدن گوش داد. تفاوت، غنی‌مان می‌کند و مشکلی نیست که باید ریشه‌کن‌اش کرد.

مارکوس یادآور شد که سرزمین زاپاتیستی به ‌ندرت به روی دیگران بسته شده است، اما هرگاه بسته شده، دلیل محکمی داشته است؛ برای مثال به طرد چند خبرنگار آژانس‌های دولتی در سال ۲۰۱۲ اشاره کرد که دروغ و افترا را به جای حقیقت برگزیدند، آن هم پس از قتل رفیق گالیانو. خشم آنها در این مورد از خیانت می‌آمد، زیرا گالیانو همان افراد را پذیرفته بود، به آنان غذا داده، در سفر یاری‌شان کرده و از آنان محافظت کرده بود.

مارکوس ادامه که داد که با وجود همه‌ی این چیزها، زاپاتیست‌ها باقی مانده‌اند، زیرا خود را نمی‌فروشند، تسلیم نمی‌شوند و از مبارزه دست نمی‌کشند. آنچه آنان را سر پا نگه می‌دارد چیزی است کهن‌تر از دولت‌ها و نظریه‌ها، چیزی ریشه‌دار در مقاومت و شورش بومی.

سپس تاکید کرد که داستان‌ها ابزار آموزشی یا استعاره‌های ساده نیستند: داستان‌ها به‌صورت داستان روایت می‌شوند، زیرا توضیحات مستقیم می‌توانند خوب فهمیده نشوند. در اشاره به قصه‌ی دیروز، او از دِنی گفت و از زنانی که در سکوت راه‌های گریز از خشونت کلامی روزمره، فرسودگی، تسلیم و افق‌های بسته را تصور می‌کنند.

مارکوس سپس داستان چومپیراس و لوسِسیتا را تعریف کرد. داستانی راجع‌به عشق بین دو رفیق زاپاتیست که وجه جدیدی از مفهوم عشق برای زاپاتیست‌ها را بیان می‌کند: "کمپارتیسیون" یا به اشتراک گذاری؛ عشق شبیه اشتراک است، فضایی که در آن نه کسی می‌برد و نه می‌بازد؛ جایی که تجربه‌ها، ایده‌ها و دانش در دسترس همگانند. بدین‌گونه است که در انتهای داستان، چومپیراس خجالتی برای ابراز عشق به لوسِسیتا می‌گوید: "بیا یکدیگر را با هم سهیم شویم".

۵.مویسس

معاون فرمانده مویسس با رجوع به تجربه‌ی زاپاتیستی توضیح می‌دهد که مبارزه جمعی، خودمختاری و "کمون" نه از دل نظریه، بلکه از راه عمل ساخته می‌شوند. او سخنانش را با تأکید بر "کمپارتیسیون" - یعنی به ‌اشتراک‌گذاری تجربه‌ها- به‌عنوان روشی برای یادگیری، اصلاح خطاها و تقویت سازمان‌یابی جمعی آغاز می‌کند. این اشتراک نه رقابت است و نه داوری اخلاقی؛ بلکه راهی‌ست برای تبادل راه‌حل‌های عینیِ مسائل واقعی میان جوامع، به‌گونه‌ای که ایده‌ها به‌صورت افقی گردش کنند و در عمل بهبود یابند.

در مرکز سخن او، ردِ مالکیت خصوصی و فردگرایی تحمیلیِ سرمایه‌داری قرار دارد. برای مردمان بومی، زمین "مالکیت" نیست؛ با آن زندگی می‌کنند. زمین پایه‌ی مادیِ تخیل، زندگی و مبارزه است. زاپاتیست‌ها از پیش می‌دانستند که ردِ منطق مالکیت و نولیبرالیسم نفرت، حمله و تلاش برای تفرقه‌افکنی را برمی‌انگیزد. آنان این را بخشی از مبارزه پذیرفتند و متعهد شدند شیوه‌ی اندیشیدن، تصمیم‌گیری و سازمان‌دهی خود را دگرگون کنند.

مویسس توضیح می‌دهد که همهٔ تصمیم‌های مهم باید از مجامع عمومی بگذرد. کسانی که نقش هماهنگی دارند، آزاد نیستند به‌جای دیگران تصمیم بگیرند؛ باید با جوامع خود مشورت کنند و با توافق‌های جمعی بازگردند. معنای اقتدار خدمت‌کردن است، نه فرمان‌دادن. این اصل هر روز از طریق "کمون" آزموده می‌شود، به‌ویژه در کار جمعیِ زمین، سلامت و آموزش؛ جایی که پیوسته مشکلاتی پیش می‌آید و باید به‌صورت جمعی حل شود.

او چند نمونه‌ی دقیق می‌آورد که نشان می‌دهد مسائلی که پیش‌تر توسط چند رهبر حل می‌شد، اکنون به‌دست صدها نفر و از راه مجامع و مسئولیت مشترک حل می‌گردد.

در یک مورد، دو مسئول زاپاتیست به‌دلیل شرکت در یک مجمع منطقه‌ای بزرگ، یک روز از کار جمعی غیبت می‌کنند. در میان برخی برادرانِ غیرزاپاتیست زمزمه‌هایی شکل می‌گیرد که "کمون به درد نمی‌خورد" و زاپاتیست‌ها از دسترنج ما سوءاستفاده می‌کنند. مسئله همان‌جا، در مزرعه، حل می‌شود: یک رفیق زاپاتیست به‌طور علنی دلیل غیبت را توضیح می‌دهد و تعهد می‌دهد رفقای زاپاتیست حاضرند روزهای کارِ از دست‌رفته را جبران کنند؛ اعتماد بازمی‌گردد و کار ادامه می‌یابد.

در نمونه‌ای دیگر، چهار برادر غیرزاپاتیست در کار مشترک حاضر نمی‌شوند و این موجب شکایت رفقای زاپاتیست می‌شود. پیشنهادی برای جریمه‌ی مالی مطرح می‌گردد، اما مجمع جمعی استدلال می‌کند که پول نابرابری را حل نمی‌کند و از سوءاستفاده جلوگیری نمی‌کند. در عوض، رفقای زاپاتیست پیشنهاد می‌کنند که برادران غیرزاپاتیست کارِ آن دیگران را جبران کنند؛ اما چون یکی به‌دلیل مستی و دیگری به‌دلیل تنبلی نیامده بودند برادران نمی‌پذیرند و در نهایت قرار بر این می‌شود که در روزهای آینده خود آنها کم‌کاریشان را جبران کنند. بدین‌سان منطق سرمایه‌داری رد و پاسخ‌گویی جمعی تأیید می‌شود.

مویسس همچنین از شکاف داخلی در جامعه‌ی زاپاتیستی می‌گوید که حدود نیمی از اعضا از کار جمعی حمایت می‌کنند و نیمی دیگر آن را رد می‌کنند. به‌جای تحمیل انضباط، موافقان پیشنهاد می‌دهند زمین‌ها به‌روشنی علامت‌گذاری شود و در صورت لزوم اختلاف‌ها به نهادهای جمعی بالاتر برده شود. بدون اجبار، استدلال سیاسی گروه مخالف را قانع می‌کند؛ آنان در نهایت، پس از تأمل، نخستین کسانی هستند که در روز بعدِ کار جمعی حاضر می‌شوند.

نمونهٔ چهارم نشان می‌دهد که اشتراک چگونه فراتر از زمین، راه‌حل‌های عملی می‌آفریند. وقتی رادیوی محلی بسیار پرهزینه و نگه‌داری‌اش دشوار می‌شود، مجامع به یاد ایده‌هایی از دیدارهای دیگر می‌افتند و تصمیم می‌گیرند از بلندگوهای ساده برای پخش پیام‌ها استفاده کنند. این راه‌حل کم‌هزینه و با مدیریت جمعی، از دل تجربه‌ی مشترک بیرون می‌آید، نه از کارشناسان یا برنامه‌ریزی متمرکز.

مویسس با این نمونه‌ها نشان می‌دهد که عملی کردن کمون به مردم می‌آموزد چگونه با فردگرایی مقابله کنند، بی‌اعتمادی را حل کنند، از کینه‌توزی جلوگیری نمایند و زندگی جمعی را از راه گفت‌وگو و پاسخ‌گویی فوری- نه تنبیه- پایدار نگه دارند.

"کمون" همچنین نیرویی برای حفاظت از زندگی است. جوامع از آن برای پذیرش خانواده‌هایی که به‌دست جرایم سازمان‌یافته آواره شده‌اند استفاده می‌کنند و به آنان زمینِ کارِ جمعی و جایی برای زندگی می‌دهند. مویسس توضیح می‌دهد که چگونه ده‌ها خانواده- صدها نفر- از راه زمین مشترک پشتیبانی می‌شوند؛ و حتی چگونه یک مالکِ سابقِ زمین که به‌سبب سیل آواره شده، اجازه می‌یابد بدون مالکیت، بر زمین مشترک زندگی کند. در این موارد، کمون به‌طور انتزاعی با خشونت مخالفت نمی‌کند؛ به‌طور مادی جان‌ها را نجات می‌دهد.

از دل این عمل زیسته، نیاز به بازسازماندهی ساختار سازماندهی زاپاتیستی پدید آمد تا از بازتولیدِ قدرت هرمی جلوگیری شود. مویسس توضیح می‌دهد که ساختارهای پیشین زمانی شکست خوردند که نمایندگان به‌جای انتقال اراده‌ی مردم، نظرهای شخصی خود را وارد کردند و حتی درون خودمختاری نیز سلسله‌مراتب را بازآفریدند. راه‌حل حذفِ دولت زاپاتیستی نبود، بلکه تبدیل آن به هماهنگیِ مبتنی بر تصمیم‌گیری جمعی بود.

ساختار جدید با "دولت خودمختار محلی (GAL) " آغاز می‌شود که زندگی روزمره جوامع را هماهنگ می‌کند اما به‌تنهایی تصمیم سیاسی نمی‌گیرد؛ تصمیم‌ها باید به مجمع بازگردند . GALها در سطح منطقه‌ای گرد هم می‌آیند و "جمع‌های دولت‌های خودمختار زاپاتیستی (CGAZ) " را می‌سازند؛ پیکره‌هایی بزرگ و جمعی، نه گروه‌های کوچک رهبری. در سطح منطقه/کاراکول، این جمع‌ها در "مجمع جمع‌های دولت‌های خودمختار زاپاتیستی (ACGAZ) " دیدار می‌کنند.

دو نهاد تازه از تمرکز دوباره‌ی قدرت جلوگیری می‌کند. "کمیسیون دائمیِ خلق‌های خودمختار زاپاتیست"

 (comisión permanente de pueblos autónomas zapatistas) ارتباطات را تسهیل می‌کند، پیشنهادها را آماده می‌سازد و مجامع را فرا می‌خواند، بی‌آن‌که اختیار تصمیم‌گیری داشته باشد. "مجمع عالیِ دولت کمون"

(Asamblea Máxima del Gobierno Común)  بالاترین نهاد تصمیم‌گیری است که از هزاران نماینده از همه‌ی مناطق و کاراکول‌ها تشکیل شده است. هرچند تصمیم‌ها ممکن است هفته‌ها زمان ببرد، قدرت به‌جای بالا رفتن، به صورت افقی گسترش می‌یابد و تضمین می‌کند که اقتدار جمعی باقی بماند.

با این بازسازمان‌دهی، دولت به یک فرایند بدل می‌شود نه یک جایگاه؛ نقش‌ها ‌چرخشی است و هیچ نهادی نمی‌تواند مستقل از پایه فرمان براند. همان‌گونه که مویسس تأکید می‌کند، این ساختار از ایدئولوژی یا کتاب‌ها نیامده است، بلکه از بحث، خطا، اصلاح و تجربه زیسته برآمده است.

سخنرانی با این تأکید پایان می‌یابد که این تازه آغاز راه است. "کمون" :همه‌چیز را جاروب می‌کند" (این چیزی است شبیه روبیدن طویله‌ی آوگیاس. آوگیاس اصطبلی بزرگ با سه هزار گاو داشت که سی سال تمیز نشده بود، تا اینکه هرکول به‌عنوان پنجمین شاهکار خود درطی یک روز با منحرف کردن آب دو رودخانه آن را شست‌وشو داد و تمیز کرد. اصطلاح طویله اوژیاس برای اشاره به مراکز و ادارات دولتی در بعضی کشورها که پر از فساد هستند نیز به‌کار می‌رود) و مسئولیت سیاسی را مستقیماً بر دوش خودِ مردم می‌گذارد. از راه مجامع، کار مشترک و یادگیری پیوسته، زاپاتیست‌ها اصلِ "مردم حکومت می‌کنند" را واقعی می‌سازند، نه نمادین، بلکه در عملِ هر روزه.

روز چهارم، ۲۹ دسامبر ۲۰۲۵

دو‌ سخنران مدعو امروز کارلوس تورنل و آرتورو آنگیانو بودند؛ اولی راجع‌به محیط زیست و دومی راجع‌به هرم سیاسی صحبت کرد. گرچه صحبت‌هایشان چیز جدیدی نداشت، به نظر می‌آمد روی صحبت به بومیان است و این اطلاعات برای آنها اهمیت دارد؛ و مارکوس به‌طور مستقیم گفت که از سخنرانان خواسته در باره‌ی این مسائل و اینگونه صحبت کنند تا رفقای خودشان بیشتر این موضوعات را درک کنند. پس از آنها کاپیتان مارکوس و معاون فرمانده مویسس صحبت کردند.

۱. کارلوس تورنل

آنچه در رابطه با طبیعت و محیط زیست اتفاق افتاده را به شکل یک صحنه‌ی جرم بررسی کرد که در آن، مجرم نظام سرمایه‌داری است، و جرم کلیت صدماتی است که به کره زمین، محیط زیست و طبیعت  زده شده است. او در ابتدا با ارائه‌ی آمار و ارقام از این صدمات وارده صحبت کرد و در هر مورد علت خرابی‌ها را به یکی از فعالیت‌های منتج از نظام سرمایه‌داری مربوط نمود. سپس از زبان وکیل مدافع فرضی کاپیتالیسم به ارائه‌ی استدلالاتی پرداخت که نظام سرمایه‌داری در توجیه فعالیت‌های تخریبی‌اش رو می‌کند؛ استدلال‌هایی که "انرژی‌های پاک" و "پیشرفت" و "نفع عمومی" در مرکز آن قرار دارند و همگی دروغی بیش نیستند برای حفظ هرم قدرت سرمایه‌داری و منافع افرادی که در راس آن قرار دارند. او کلیت این استدلال‌ها را به "زدن رنگ سبز به هرم" تشبیه کرد و در ادامه توضیح داد که این رنگ سبز (در اشاره به توجیهات اکولوژیستی فعالیت‌های تخریبی سرمایه‌داری در زمینه محیط زیست) در حقیقت طیف خاصی دارد: رنگ سبز زیتونی، همان رنگی که در یونیفرم‌های نظامی استفاده می‌شود؛ چراکه اکثر این فعالیت‌ها در عین حال به نفع صنایع نظامی است. کارلوس به‌علاوه اشاره کرد به اینکه میگویند اکنون عصر بشر است (antropoceno) پس بشر مسئول تخریب محیط زیست است درست نیست؛ همه‌ی انسان‌ها به‌طور مشابه در این رابطه مسئول نیستند: ما همه در یک کشتی ننشسته‌ایم، در قایق‌های مختلفیم اما در معرض طوفان‌های مشابه؛ پس تاثیرپذیری ما از این تخریب هم درجات مختلفی دارد و مثل همیشه فرودستان، دهقانان و بومیان  بیشتر از همه رنج می‌برند. تورنل معتقد بود که تصمیماتی که افراد در جهت کنترل تخریب می‌گیرند (نخوردن گوشت، نخریدن ماشین یا تلفن هوشمند و غیره) بیهوده و درعین‌حال تبلور فردگرایی آنهاست. او  پیشنهاد می‌کند که هر یک از ما باید کاپیتالیستی را که درونمان زندگی می‌کند بکشیم تا بتوانیم تغییر اساسی ایجاد کنیم؛ تغییری که از کنش جمعی می‌گذرد برای سازماندهی علیه مجرمان اصلی و هم زمان دستیابی به انرژی‌ به شکل خودگردان و با احترام نسبت به محیط زیست.

۲.آرتورو آنگیانو

صحبت‌های آرتورو مانند کلاس درسی بود راجع‌به تاریخ سیاسی مکزیک در صد سال اخیر و هدف بررسی پیشنه‌های سیاسی حزب مورنا بود، حزبی که توسط آندرس مانوئل لوپز اوبرادور، رییس جمهور پیشین مکزیک، تشکیل شده و کلودیا شین‌بام، رییس جمهور کنونی نیز از همان حزب است. آنگیانو در توضیح حزب مورنا که خود را چپ معرفی می‌کند، آن را از نوع "راست نوین" خواند و توضیح داد که مخلوطی از تفکر نولیبرال و ترقی‌خواهانه (desarrollista) را اشاعه می‌دهد؛ او‌ مورنا را حزبی عاری از فعالان حزبی خواند؛ حزبی متشکل از افراد حقوق‌بگیر که در‌عین‌حال قدرت بسیج دارد.

آنگیانو، اوبرادور را یک‌ "شخصیت" داستانی معرفی کرد که در ابتدا رفتار سردمدارانه داشته، سپس به‌عنوان یک مبلغ بدل شده و در نهایت، پس از تقلب در انتخابات، به یک قربانی. پس از برنده شدن در انتخابات سال ٢٠١٨، اوبرادور خود را تبلور مردم در قدرت می‌داند و رای آنها را چک سفیدی تلقی می‌کند که به او اجازه می‌دهد هرچه می‌خواهد انجام دهد و تمامی صداهای مخالف را به اسم "دشمن مردم" خفه کند. او بدون اینکه برنامه مشخصی برای مبارزه با فساد داشته باشد، فساد ریشه‌ای در مکزیک را علت وجودی تمام مشکلات در مکزیک معرفی می‌کند. در‌عین‌حال دست به بازی‌های مذهبی با افکار عمومی می‌زند و بدین ترتیب سابقه دولت‌های لاییک در مکزیک را خدشه‌دار می‌کند. آنگیانو مورنا را حزب شخصی اوبرادور می‌نامد، حزبی بدون ایدئولوژی و به راست کشیده شده که یک جمهوری خیالی را ایجاد و تمام قدرت و اختیارات سه قوا را در شخص اوبرادور و نزدیکان او متمرکز می‌کند: پس در بهترین حالت یک دموکراسی است از نوع اولیگارشیک. در پایان، او به این نکته اشاره کرد که اوبرادور با نظامی کردن شدید کشور به بهانه مبارزه با فساد، نه تنها ‌نظامیان را در پروژه‌های بزرگ اقتصادی دخیل نموده، بلکه ‌پروژه‌ی نظامی منسجمی برای سرکوب مخالفین را به پیش می‌برد؛ پروژه‌ای که برقراری امنیت مثلا در مبارزه با کارتل‌ها و جرائم سازمان‌یافته در برنامه‌ی کاریش نیست.

۳.مارکوس

کاپیتان به مناسبت سالروز تولد گالیانو (معلم خلقی و از پایه‌های کمک‌رسانی زاپاتیست) که در سال ۲۰۱۴ کشته شد، داستانی خواند که دوباره به مفهموم عشق می‌پرداخت. این بار به عشقی که به دنبال تساوی است و نه به دنبال برنده شدن. عشقی عریان از همه‌ی صورتک‌ها و در کمال صداقت. با اشاره به داستان دیروزش به‌علاوه، به اهمیتِ ساختن موقعیت‌ها برای عشق اشاره کرد، یعنی در انتظار موقعیت مناسب ننشستن و ایجاد آن موقعیت به دست خود؛ یعنی ایجاد شرایط برای اینکه چیزی که می‌خواهیم امکان بیابد حتی وقتی همه می‌گویند غیرممکن است. سپس در همین راستا از امکان عملی کردن کمون صحبت کرد، با وجود ناباوری خیلی‌ها.

سپس در مقدمه چینی برای سخنان معاون فرمانده مویسس گفت که ما زاپاتیست‌ها به شما با امیدی واقع‌گرایانه نگاه می‌کنیم: امید به اینکه هریک به شیوه خودش مبارزه خواهد کرد. سپس از حمایت بین‌المللی به مثابه یکی از پایه‌های نگه‌دارنده‌ی جنبش زاپاتیستی اسم برد اما نتیجه گرفت که اگر جنبش را یک میز در نظر بگیریم، همه‌ی پایه‌ها مهم هستند، اما یک پایه‌ی نامرئی پنجم هم وجود دارد که حتی اگر آن چهارتای دیگر نباشند، از افتادن میز جلوگیری می‌کند و آن پایه تاریخ و هویت مشترک اقوام بومی زاپاتیست است.

او درادامه گفت باید نسبت به عشق‌ها و ترس‌هایی که با پول اطعام میشود بی‌اهمیت بود و تاریخ خود را ساخت، در عین حالی که باید گذشته را مطالعه و نه قضاوت نمود، تا بتوان از آن آموخت. برای پاسخ به این سوال که آیا می‌توان شیوه‌ی جدیدی از روابط بین موجودات زنده را متصور شد یا نه، دو پیشنهاد ارائه داد: صادر کردن روحیه شورش و مقاومت و از بین بردن آنچه منطق سرمایه  میخواهد صادر کند.

مارکوس در انتها گفت که زاپاتیسم دیگر مد نیست چون زندگی دیگر لایک و فالوور چندانی ندارد؛ در این راستا نسل جدید را نسلی نادان و گیج خواند که برای اینکه به زندگی خود معنا دهند و احساس تعلق بکنند تنها راه حل را چسبیدن به یکی از انواع هرم‌ها می‌دانند.

۴.مویسس

معاون فرمانده شورشی مویسس در ابتدا مثال‌هایی ارائه داد از اینکه زاپاتیست‌ها تغییرات آب و هوایی را در زندگی روزمره خود به‌وضوح تجربه می‌کنند و تاثیر بسیاری بر زندگی‌شان به‌عنوان دهقان داشته است.

سپس گفت که بسیاری افراد از آنها پرسیده‌اند که چگونه می‌توانند از جنبش زاپاتیستی برای سازماندهی‌های خودشان الهام بگیرند.  مویسس در پاسخ گفت: "شما مدام از سازماندهی حرف می‌زنید، اما اصلا سازماندهی یعنی چه؟ مثل این است که من مدام بگویم می‌خواهم چیزی بخورم، اما این میکروفون را که نمی‌توانم بخورم! باید اول ببینم چه چیزی را می‌توانم بخورم و چگونه به دست بیاورمش. در مورد سازماندهی هم همین‌طور است. باید دید چه چیز را و چگونه می‌توان سازماندهی کرد" سپس افزود که کاپیتالیسم در همه‌شان و همه جنبه‌های زندگی رخنه کرده است: در مدارس، کارخانه‌ها، محلات و غیره. پس اول باید کارکرد آن در هر مورد را بررسی کرد و سپس به سازماندهی پرداخت و تمام این فضاها را از نظام سرمایه‌داری پس گرفت تا دوباره متعلق به خودمان باشند.

مویسس در ادامه از پدرش که فوت کرده صحبت کرد و گفت نمی‌دانم که بهشت یا جهنمی که می‌گویند او به آنجا رفته وجود دارد یا نه، چون کسی را نمی‌شناسم که آنجا را دیده باشد و بتواند مرا ببرد که ببینم. اما آنچه در واقع می‌بینم و می‌دانم این است که دنیایی که اکنون در آن زندگی می‌کنیم، دنیایی که نظام سرمایه‌داری برایمان ساخته، جهنم است؛ و بهشتی وجود ندارد، مگر اینکه خودمان آن را در واقع بسازیم. مویسس مجددا درباره‌ی ایده‌ی گسترده‌تر کمون صحبت کرد و گفت فقط شامل کار بر روی زمین نمی‌شود بلکه به معنای به اشتراک‌گذاشتن همه توانایی‌ها و دانسته‌ها نیز هست، یعنی کنارگذاشتن فردگرایی در تمام موارد. در انتها خطاب به آنها که به دنبال پیاده کردن کمون در جغرافیای خود هستند گفت که می‌توانند بررسی کنند چه چیزهایی را می‌توانند با هم به اشتراک بگذارند. 

روز پنجم، ۳۰ دسامبر ۲۰۲۶

امروز، روز آخر جلسه‌ها بود. سخنرانان لوییس د‌تاویرا، کارگردان تئاتر، و رائول سیبچی، روزنامه‌‌نگار بودند. سپس معاون فرمانده مویسس و کاپیتان مارکوس صحبت کردند.

١.لوییس دِتاویرا

سخنران اول به دلایل سلامتی حاضر نشده بود و کاپیتان متن او را روخوانی کرد. متن راجع‌به رابطه‌ی هنر و زندگی بود؛ دتاویرا بر این باور است که در ابتدا تمام هنرها رابطه‌ای تنگاتنگ با تجربه زیستی بشری داشته و بخش جدانشدنی از زندگی، افکار و احساسات انسان‌ها بوده است. اما اکنون در جوامع صنعتی، هنرها نیز بدل به صنعتی شده‌اند که در چهارچوب نظام سرمایه‌داری مفاهیم را تولید می‌کند و بخشی از بازار جهانی است. دتاویرا به‌طور خاص هنرهای نمایشی در جوامع مدرن را نقد و از تجربیات کوچک هنر مستقل که در تلاش برای بازسازی رابطه‌ی تنگاتنگ بین هنر و زندگی هستند یاد می‌کند. در پایان و در اشاره به انواع هنرها که در جوامع زاپاتیستی در حال شکل‌گیری است، خاطرنشان می‌کند که هنر دنیای پس از طوفان باید هنری از این دست باشد.

به‌طور کلی در رابطه با صحبت دتاویرا، به نظر رسید که از این دفعه هنرها علاوه بر جنبه عملی و تجربی (کنسرت‌ها، نمایش‌ها و غیره) که از چند سال پیش شروع شده است، حضوری تئوریک نیز داشتند، هرچند خیلی کوچک. به نوعی موضوعاتی که در اعلامیه‌های دو سال پیش درباره "روز پس از طوفان" درباره هنر و هنرمند مطرح شدند، امسال به میزهای گفت‌و‌گو نیز راه یافته‌اند تا فقط به مثابه یک سرگرمی برای مهمانان در نظر گرفته نشوند.

۲.رائول سیبچی

رائول صحبت‌هایش را خطاب به مارکوس و مویسس آغاز کرد تا در مدح برنامه‌های هنری ماه اوت امسال و در ستایش شجاعت زاپاتیست‌ها در نقد عریان و مستقیم و عمومی از خود سخن بگوید. به علاوه از شنیده‌های روزهای گذشته‌اش صحبت کرد و گفت بسیار برایش جالب است بداند اینکه زاپاتیست‌ها می‌گویند نوک هرم قدرت را نیز درهم مچاله کرده‌اند دقیقا چگونه اتفاق افتاده است؛ سوال سیبچی راجع‌به امکان این بود که در ساختار نظامی ارتش زاپاتیستی نیز سلسله‌مراتب هرمی کنار گذاشته شده باشد. قابل ذکر است که نه مویسس و نه مارکوس در این‌ جلسه به این سوال او پاسخی ندادند.

در ادامه سیبچی از سابقه فعالیت‌های سیاسی خود در اروگوئه و اسپانیا صحبت کرد تا به نقد شیوه‌ی مبارزاتی چپ در آن سال‌ها (دهه شصت و هفتاد میلادی) بپردازد، خصوصا در رابطه با ساختار هرمی سازمان‌ها و تشکیلات موجود (موضوعی که تحت عنوان "هرم‌های پایین" بررسی کرد) و درباره‌ی رابطه‌ی بالا به پایین با کارگران و زحمت‌کشان به‌عنوان افرادی آگاه که باید مبارزه و چگونگی سازماندهی را برای کارگران توضیح دهند. بعد به دو‌ مورد از جنبش‌های آمریکای لاتین (ال‌سالوادور و گواتمالا) اشاره کرد تا توضیح دهد تشکیلات هرمی انقلابی چگونه پس از پیروزی یا به قدرت رسیدن همان ساختار هرمی پیشین را که علیه آن قیام کرده بودند با شدت بیشتر بازتولید می‌کند و علت این شدت، اعتباری است که در طول مبارزه به لطف حمایت مردمی به دست آورده‌اند و دستشان را برای افراط بازمی‌گذارد؛ بدین ترتیب، قدرت از هرم نظامی تشکیلات مسلحانه به هرم قدرت سیاسی انتقال می‌یابد. سیبچی اعتقاد دارد یکی از علل اساسی این رویکرد این است که جنبش‌ها تسخیر قدرت سیاسی را هدف اصلی خود قرار می‌دادند تا سپس به مردم "شکل و فرم" مورد نظر خودشان را بدهند. او افزود که در مورد جنبش زاپاتیستی، این بومیان بودند که به ارتش زاپاتیستی شکل و فرم بخشیدند و نه برعکس.

او در همین راستا به نقد دولت‌های چپ و "ترقی‌خواه" چند دهه اخیر در آمریکای لاتین پرداخت و آنها را مسئول خاموشی جنبش‌های واقعی انقلابی و سرکار آمدن دولت‌های راست افرادی به‌دلیل سوءاستفاده از اعتماد مردم دانست. به علاوه دو جنبش بومی کنونی را نیز مورد نقد قرار داد: کنفدراسیون ملت‌های بومی اکوادور (CONAIE)، که ایجاد یک دولت چند ملیتی را هدف اصلی خود قرار دا‌ده است، و جنبش کارگران روستایی بدون زمین (MST) در برزیل که مصرانه می‌خواهد ایدئولوژی خود را از بالا به کارگران روستایی تحمیل کند، ایدئولوژی‌ای آنقدر کوته‌بین که از جمهوری اسلامی دفاع می‌کند، مبارزه کردها را بی‌ارزش می‌داند و معتقد است ونزوئلای مادورو انقلابی است.  

در ادامه، به پنج مورد از مقاومت‌های خودگردانی‌ اشاره کرد (علاوه بر زاپاتیست‌ها) که در حال حاضر در آمریکای لاتین وجود دارند، علیه هرم‌ها مبارزه می‌کنند و خود هنوز ساختار هرمی ندارند:

۱) جنبش بومی‌های اوامپی (Huampica) و آواخون (Awajún) در جنگل‌های آمازون در پرو که در کنار دیگر اقوام بومی آن منطقه پانزده اوتونومی ساخته‌اند؛ سیبچی یکی از شانس‌های آنها را برای موفقیت دورافتاده بودن منطقه‌شان می‌داند، جایی که دست چپ‌های اروپامحور به آنها نمی‌رسد؛ به‌هر‌حال آنچه مبارزاتشان را تهدید می‌کند، حضور فزاینده‌ی NGO هاست.

۲) جنبش اقوام بومی گاریفونا (garífuna) در هندوراس که اصل و نسبشان به سیاهان آفریقایی می‌رسد، متشکل از ۴۸ همبود هستند و جوامعشان ساختاری زن‌سالارانه دارد. آنها برای دفاع از فرهنگ و سرزمین‌هایشان خود را در قالب تشکیلات خواهرانه/برادرانه‌ی سیاهان هندوراس (OFRANEH) سازماندهی نموده‌اند و نظام آموزشی خودمختار خویش را نیز دارند.

۳) بومیان گوارانی مبیا (Guaraní Mbya) در برزیل که یک هیات رهبری متشکل از زنان دارند.

۴) مجموعه‌ای از اقوام بومی در منطقه آمازون برزیل که نیروهای دفاعی خودمختاری را برای دفاع از جنگل‌ها و سرزمینهایشان تشکیل داده‌اند

۵) شبکه تعاونی‌های ونزوئلا که با نام مرکز تعاونی خدمات اجتماعی لارا (CECOSESOLA) شناخته می‌شود و یکی از درخشان‌ترین دستاوردهایش ساختن یک مرکز درمانی بسیار بزرگ و با مدیریت کاملا خودگردان است.

سیبچی در ادامه تاکید کرد که وقتی نوک یک هرم‌ ایستاده باشی، از آنجا فقط می‌توانی هرم‌های دیگر را ببینی و نه خلق‌ها را؛ اما همین خلق‌ها مدام مشغول بحث و تجربه کردن شیوه‌هایی برای یافتن جایگزینی برای اهرام هستند. رائول سخنانش را با این هشدار پایان داد که ساختار هرمی مدام همه جنبش‌ها و تشکیلات را، حتی اگر چپ، خوش نیت و مردمی باشند تهدید می‌کند.

معاون فرمانده شورشی مویسس این بخش آخر را که با نشان دادن نقشه و عکس‌های مختلف همراه بود، با دقت و توجه بسیار گوش داد و بعد به شوخی به سیبچی گفت چرا در منطقه نمی‌ماند تا بیشتر در این باره صحبت کنند.

۳.مویسس

معاون فرمانده مویسس سخنانش را با توضیح تجربه‌‌ی کمون آغاز کرد، تجربه‌ای بر پایه‌ی دیده‌ها، شنیده‌ها و سپس تخیل و تصور گزینه‌ها و جایگزین‌ها و برای اینکه ببینیم آیا واقعا در ساختار سازماندهی زاپاتیستی از دو سال پیش تا کنون تغییری رخ داده یا نه باید از جوان‌ها پرسید. او افزود که در ساختار قبلی، فقط شورشیان، میلیسانو‌ها و پایه‌های خلقی وجود داشت اما در ساختار کنونی به‌علاوه هنرمندان، مروجین بهداشت و آموزش و غیره وجود دارند. یعنی در ساختار کمون، تنوع بسیاری از افرادی هستند با قابلیت‌های متفاوت که در جاهای مختلف خودشان به انجام فعالیت‌های مختلف مورد علاقه و نظرشان در جهت نیازهای کمون مشغولند و همگی باید در مقابل کمون پاسخگو باشند. او حتی مثالی آورد از افراد مسنی که توان همکاری با کمون را ندارند اما لزوم آن را حس می‌کنند و پیشنهاد داده‌اند که افرادی را از بیرون برای انجام کاری که مورد نظرشان است بیاورند و دستمزدی به ایشان بپردازند. مویسس تاکید کرد که "از طریق کمون یاد می‌گیریم 

زندگی و از خود دفاع کنیم. "

با تاکید بر لزوم به اشتراک گذاردن تجارب و افکار، تکرار کرد که در مجمع عالی دولت کمون هزاران نفر به تبادل عقاید و تجارب می‌پردازند و نیز افراد از تمام همبودهای زاپاتیستی راجع‌به تمام مشکلات به وجود آمده در سطوح همبودی، محلی یا منطقه‌‌ای و راه‌حل‌هایی که یافته‌اند به یکدیگر گزارش می‌دهند؛ جلسات ممکن است هفته‌ها طول بکشد اما باید صبر داشت تا به راه‌حل‌ها و تصمیمات مشترک رسید.

در ادامه مثال‌هایی از این مشکلات و راه‌حل‌های مطرح شده در مجمع عالی ارائه داد. از جمله درباره‌ی این صحبت کرد که یکی از قوانین کمون این است که افرادی که در گذشته زمینی داشته و آن را فروخته‌اند، اجازه ندارند بر زمین اشتراکی کار کنند زیرا زمین، مادر ماست و آنها مادر خود را فروخته‌اند؛ اما فرزندان آنها که در این تصمیم نقشی نداشته‌اند می‌توانند بر زمین اشتراکی کار کنند. البته این مشکل نیز پیش آمده که این فرزندان بخشی از محصولاتی را که از زمین‌های کمون برداشت کرده‌اند به پدر خود می‌دهند. اما زاپاتیست‌ها معتقدند این تصمیم و اراده‌ی افراد است درباره محصولاتشان، پس نباید دخالتی در آن کرد.

به‌علاوه گفت در حال حاضر وقتی زمینی را به‌طور اشتراکی در اختیار کسی قرار می‌دهند، می‌گویند زمین را به او "قرض می‌دهند" و لازم است در این زمینه تجدیدنظر کنند، چرا که قرض دادن خود به صورت تلویحی ایده‌ی تملک را دربردارد، زیرا تا چیزی مال تو‌ نباشد نمی‌توانی به کسی قرضش بدهی.

همچنین از ایده‌ی ایجاد یک صندوق اشتراکی صحبت کرد که در مجامع عمومی مطرح شده بوده و پس از مشورت به این نتیجه رسیده‌اند که بهتر است هر GAL صندوق خودش را داشته باشد تا چنانچه پول گم یا دزدیده شد، در سطح گسترده‌تر افراد را تحت‌الشعاع قرار ندهد.

از طرف دیگر به شیوه‌ی انتخاب افراد برای شرکت در کارهای مختلف کمون صحبت کرد و گفت پیش از این، بسته به نیازهای هر روستا، مسئولیت‌ها تقسیم می‌شد، یعنی افراد دارای اوتوریته در روستا، افراد را برای کارهای مختلف انتخاب می‌کردند؛ گرچه از آنها می‌پرسیدند آیا می‌پذیرند یا نه، باز به‌نوعی اجباری در کار بود چون در رودربایستی قرار می‌گرفتتد و غیره. اکنون تصمیم گرفته‌اند کارهای لازم در هر روستا مطرح شود و خود افراد برای انجام آنها داوطلب شوند. نیز یاد گرفته‌اند که به داوطلبان توضیح دهند مفهوم وظیفه‌ای که می‌پذیرند چیست و چه نوع و چه مدت کار می‌برد و از آنها بخواهند متعهد شوند که در نیمه راه کار را رها نمی‌کنند.

یکی از سوالاتی که‌ به ذهن می‌رسید، چگونگی انتخاب افراد برای شرکت در مجمع عالی دولت کمون بود، چرا که مویسس چندبار گفت که آنها که در این مجمع شرکت می‌کنند اوتوریته هستند و این به نظر با همان ساختار هرمی پیشین خوانایی داشت؛ سوال دیگر این بود که وظیفه و کارکرد این مجمع عمومی و کومیسیون دائمی که برای نخستین بار به آنها اشاره کرده‌اند دقیقا چیست؟ بعد از جلسه، فرصت طرح سوالات پیش آمد و مویسس توضیح داد که این مجمع عمومی بزرگترین همایش مشورتی زاپاتیستی است که هرگاه لازم باشد برگزار می‌شود (از ابتدای طرح کمون تا به حال، یک بار) و چون امکان این وجود ندارد که همگی افراد همبودها در آن شرکت داشته باشند، هیات‌هایی برای حضور در این مجمع انتخاب می‌شوند که به‌صورت گردشی هر سه سال اعضایشان تغییر می‌کند. کومیسیون دائم هم وظیفه‌اش پیگیری تصمیمات اتخاذ شده در این مجمع عمومی و تضمین اجرای آنهاست. اینکه اعضای این کومیسیون چه کسانی هستند و چطور انتخاب می‌شوند را هنوز نمی‌دانیم. از طرف دیگر روشن شد که اینترزوتا (مجمع بین منطقه‌ای) اساسا متشکل از اعضای ارتش زاپاتیستی است.

۴.مارکوس

کاپیتان در ابتدای صحبتش به کودکان اشاره کرد؛ به دختربچه‌ای که پاتریسیا نام داشت و در اثر بیماری و تبی که خانواده‌اش قادر به درمانش نبودند در بازوان او جان داد؛ همین اتفاق و اراده‌ی اینکه دوباره تکرار نشود یکی از جرقه‌های قیام زاپاتیست‌ها بود. سپس از بچه‌هایی که در سال‌های نخست پس از قیام بزرگ می‌شدند سخن گفت، آنهایی که بازی‌هایشان تقلید جنگ بود چرا که تمرین‌های نظامی مادران و پدرانشان را می‌دیدند. و در آخر؛ بچه‌های اکنون، مثل آنها که از "تکاوران چس‌فیل" هستند، بچه‌هایی سرزنده و آگاه و در‌عین‌حال شیطان و نافرمان که معنی خودگردانی را می‌فهمند و همراه با بزرگترها به دنبال راه‌حلی برای مشکلات هستند. مثل ورونیکا که سعی داشت آن رفیق زن را به یک راننده یا پزشک شوهر بدهد تا موجبات رهایی او‌ را فراهم سازد.

کاپیتان به علاوه راجع‌به زنان زاپاتیست صحبت کرد که زمانی بزرگترین آرزویشان این بود که، به قول ورونیکا، "شوفرشناس" شوند، یعنی بتوانند رانندگی کنند؛ زیرا این تنها کاری بود که به آنها اجازه می‌داد از روستای خود خارج شوند و دنیا را بشناسند، حتی اگر این دنیا محدود به مرزهای محله یا منطقه باشد. زنانی که درگیر مشکلات فراوانی برای داشتن بهداشت در زمان عادت ماهانه‌شان بودند یا نمی‌دانستند در مقابل مردها چگونه از خود مراقبت کنند. زنانی که اکنون با وجود همه مشکلاتی که هست، دست کم حق انتخاب بیشتری دارند: حق اینکه انتخاب کنند با چه کسی می‌خواهند ازدواج کنند و حتی در انتخابشان اشتباه کنند؛ حق اینکه فکر کنند می‌خواهند چه‌کاره بشوند حتی اگر این ندانستن خواب را از ایشان برباید. اکنون مشکلات زنان به زندگی مربوط است و نه به مرگ، آنچنان که در گذشته بود.

در انتها، کاپیتان داستان آخر را خواند "عشق و دل‌شکستگی عشقی به روایت مارکوس"، قصه‌ای که در قلب آن اولین عشق نوجوانی مرحوم معاون فرمانده مارکوس ۱۷ ساله قرار دارد به یکی از همکلاسی‌هایش که دختری است که به او برای جبران تجدیدی ریاضی درس می‌داد؛ مارکوس می‌گوید وقتی عاشق او شد، دلش می‌خواست نه ماه و خورشید و ستارگان، بلکه دنیا را به او هدیه بدهد؛ اما متوجه شد دنیایی که در آن زندگی می‌کند پر از درد و رنج و خشونت و مرگ‌ومیر است؛ پس به این نتیجه رسید که اول باید دنیای دیگری بسازد، دنیایی سزاوار که مملو از عشق و زندگی و زیبایی باشد. آنگاه فهمید که برای ساختن این دنیا، باید دختری را که دوست می‌دارد رها کند و به مبارزه بپیوندد. آری،  دردناک‌ترین شکست عشقی‌اش لازمه‌ی عمیق‌ترین عشق‌ زندگی‌اش بود.

حلزون اوونتیک

روز ششم، ۳۱ دسامبر ۲۰۲۵

حدود ساعت ۱۲ ظهر به  اوونتیک رسیدیم. مه غلیظی که تمام روز و تمام شب همراهی‌مان کرد همه جا را فرا گرفته بود و به سختی می‌شد چیزی دید. رفیق زنی ما را به محل خواب رهنمون شد. وسایل را جابجا کردیم، گشتی در حلزون زدیم و بعد، در جستجوی گرما وارد غذاخوری کمون شدیم، جایی که دستپخت آشنا، لبخند رفیقانه و مهمان‌نوازی سرآشپز مانوئل در انتظارمان بود. کمی بعد، اعلام کردند که نمایش به زودی آغاز می‌شود؛ نزدیک صحنه، جایی برای نشستن پیدا کردیم تا شاید بتوانیم چیزی ببینیم. نمایش در شش پرده تدارک دیده شده و پرده غلیظ مه، بازیگران و بساط صحنه را در فضایی مرموز فرو برده بود.

پرده اول و دوم به بحث کمون قبل و بعد از سفر زاپاتیست‌ها به اروپا می‌پرداخت و به چیزهای الهام‌بخشی که در اروپا دیده بودند: حضور بی‌پروا و همه‌جانبه نظام سرمایه‌داری در همه سطوح و تجربه "زمین هیچکس» در قبرس که آن را بسیار نزدیک به ایده‌ی خودشان از کمون یافته بودند. پرده‌های بعدی همه در نقد ساختار قبلی خودگردانی زاپاتیست‌ها بود با تمرکز خاص بر معایب شورای دولت خوب. پرده‌ی سوم مشکلات روند سلسله‌مراتبی انتقال اطلاعات، تصمیم‌ها و مشکلات از پایین به بالا و از بالا به پایین بود؛ روندی که در آن همبودها برای هر کاری به مراجع بالاتر وابسته بودند و اطلاعات همیشه ناقص می‌رسید و انجام هر کاری زمان بسیاری می‌برد. سه پرده آخر به وجود فساد، دزدی و شرب الکل در ارتباط با برخی اعضای شورای دولت خوب پرداخت. گرچه کاملا مشهود است که این نقدها اکنون که ساختار جدید جایگزین قبلی شده فضای ابراز شدن یافته‌اند، عمق و جزئیات نقد و نیز صداقت آن بسیار نظر را جلب می‌کرد. مثل همیشه در طراحی لباس و دیالوگ‌ها هم رگه‌ای از طنز وجود داشت و هم سادگی در اجرای ایده‌ها.

بعد از نمایش، موسیقی و رقص به راه بود تا اینکه حدود ساعت ۱۰:۳۰ شب، برنامه‌ای که برای جشن آخر سال تدارک دیده بودند آغاز شد. ابتدا خوش‌آمدگویی توسط یک رفیق (عضو کمیته مخفی؟) و سپس سخنرانی مویسس که حدودا چهل دقیقه‌ای طول کشید.

معاون فرمانده شورشی مویسس در صحبت‌هایش بر روی مفهوم گسترده‌‌تر کمون تاکید کرد، مفهومی که نه تنها کار اشتراکی بر زمین‌های اشتراکی را در بر می‌گیرد، بلکه به معنای اشتراک دانسته‌ها و عقاید نیز هست. مورد کلیدی دوم در سخنرانی مویسس اصرار او بر ماهیت صلح‌آمیز مبارزه زاپاتیستی بود. او گفت که در سال ۱۹۹۴، خیزش مسلحانه بود چون هیچ راه دیگری وجود نداشت، اما اکنون خواست و اراده‌ی زاپاتیست‌ها ادامه‌ی مبارزه صلح‌آمیز است؛ اما اگر خشونت‌های دولتی که بر آنها اعمال شده شدت بیشتر و ادامه پیدا کند، چاره‌ای جز دفاع از خود نخواهند داشت. مویسس افزود که مبارزه زاپاتیست‌ها فقط برای خودشان نیست، بلکه برای همه مردم مکزیک و جهان است، چراکه همگی دشمنی مشترک دارند، پس زاپاتیسم می‌تواند برای همه‌ی آنها که در دفاع از زندگی مبارزه می‌کنند، "نوری باشد و آینه‌ای" او همبستگان جنبش و رفقای انترناسیونالیست را به سازمان‌دهی خود دعوت و اعلام کرد که در سال آینده هم در نظر دارند دو همایش برگزار کنند و از همگان دعوت کرد در آنها شرکت کنند.

حدود ساعت ۱۱:۴۰ دقیقه، رفیق دیگری چندین شعار داد و جمع پاسخ گفت. در بین هر شعار موسیقی پخش شد و آتش‌بازی بود. در نهایت ده دقیقه‌ای پیش از ساعت ۱۲ شب، گروه موسیقی مانند سال‌های گذشته ترانه‌ی "مانیانیتاس" را نواخت تا به سال ۲۰۲۶ خوش‌آمد بگوییم. سپس جشن آغاز شد که تا ساعت ۳ صبح ادامه داشت.

به‌طور کلی همه برنامه‌های امسال به نوعی حول دو اتفاق اصلی سال ۲۰۲۵ چیده شده بود: برگزاری نخستین همایش مجمع عالی دولت کمون و حملات خشونت‌بار دولت به زمین‌های کمون. با وجود همه مشکلات احتمالا امنیتی و تفاوت‌های اینبار با دفعات پیش، روحیه‌ی خوبی بر رفقای زاپاتیست حاکم بود و از جو سال ۲۰۲۴ که به نوعی از احساس تنهایی رفقا خبر می‌داد، امسال دیگر خبری نبود. احتمالا برگزاری مجمع عالی مذکور بسیار امیدبخش بوده است.

هرمی در آتش!

تاملی بر همایش مقاومت و شورش‌گری: بخش‌هایی از یک کلUn-Piramide-en-llama1.webp

۲ تا ۱۷ اوت ۲۰۲۵ بذرگاه فرمانده رامونا، چیاپاس، مکزیک

بهرام قدیمی

زاپاتیست‌ها یک سال و نیم پیش، در سی‌امین سالگرد قیام ارتش زاپاتیستی آزادی‌بخش ملی علیه فراموشی و به طبع آن دولت مکزیک، اعلام کردند که هزاران هکتار اراضی بازپس گرفته شده طی قیامْ دیگر نه به آنان تعلق دارد و نه به هیچ مرجع دیگری از قبیل مشاع و غیره. این اراضی را آنان سرزمین هیچ‌کس نامیدند.

زاپاتیست‌ها طی یک سال و نیم گذشته عملاً تمام ساختار اجتماعی اداری و مدنی خود را تغییر دادند. ‌ارتش زاپاتیستی آزادی‌بخش ملی از ۲ تا ۱۷ اوت ۲۰۲۵ میزبان یک همایش سراسری بود. مضمون این همایش شریک شدن در تجربیات عملی جمع‌ها، گروه‌ها و سازمان‌های گوناگون در کشورها و مناطق مختلف بود که در آن گروه‌های مختلف، به‌خصوص هواداران جنبش زاپاتیستی از سراسر جهان و پایه‌های کمک‌رسانی زاپاتیستی شرکت داشتند (۸۰۰ نفر از بیرون از مناطق آنان و ۲۷۴۸ نفر از پایه‌های زاپاتیست). همه می‌توانستند در این همایش فعالیت‌های خود را برای دیگر شرکت‌کنندگان تعریف کنند. در هیچ موردی، هیچ محدودیتی در نوع ارائه و محتوای سخنان اعمال نشد. از کسانی که همه را به پیوستن به عیسی مسیح دعوت می‌کردند تا کسانی که به زاپاتیست‌ها به خاطر مصرف گوشت شدیداً انتقاد داشتند، همگی حضور داشتند.

بررسی تجربیات عملی گروه‌هایی که بیانیه‌ی «برای زندگی» را امضا کرده بودند، بی‌شک در جای خود ارزش‌مند و چه بسا ضروری استُ، اما در این نوشته موضوع دیگری را مد نظر داریم.

در روز ۳ اوت، نیروهای میلیشای زاپاتیست، هر یک مزین به یک پرچم فلسطین، هم‌بستگی تمام‌عیار خود را با خلق فلسطین به نمایش گذاشتند و برای آن‌که جای هیچ ابهامی باقی نماند، در سخنان کوتاه خود، معاون فرمانده شورشی مویسس فریاد برآورد: «ما همه فلسطینی هستیم!» از فردای آن روز زاپاتیست‌ها در سه نوبت با نمایش یک تئاتر به انتقاد از انحراف‌ها و ضعف‌های اعضای شوراهای «دولت خوب» پرداخته، دست آخر با به آتش کشیدن هرم قدرتْ آغاز مرحله‌ای ناشناخته در تاریخ‌شان را به شکلی نمادین آشکار ساختند.

در تمام این روزها، زاپاتیست‌ها انتقاد می‌کردند که با وجود تمام پرنسیپ‌هایشان، آنان شاهد رشد فساد مالی، سوء‌استفاده از قدرت (چه به شکل نادیده‌انگاشتن نظر هم‌بودها و چه در پاسخ‌گویی به آنان) و استفاده از امکانات به نفع افراد مرتبط با خود بوده‌اند. حتی اگر نسبت این موارد در سطوح گسترده‌ای نبود، با این حال باید جلوی آن گرفته می‌شد. رائول سیبچی، نویسنده و روزنامه‌نگار اروگوئه‌ای به مقوله‌ی انتقاد از خود زاپاتیستی می‌پردازد: «می‌دانیم که انتقاد از خود از صفوف چپ جهانی، حتی آن‌ها که خود را چپ رادیکال می‌نامند، رخت بر بسته است… آن‌چه بیش از همه توجه حضار را جلب می‌کرد، به تصویر کشیدن اشتباهات شورای دولت خوب بود… این انتقاد از خود به شکلی علنی، در برابر گروه‌های حامی زاپاتیست‌ها، شرکت‌کنندگان مکزیکی و بین‌المللی، حتی در شبکه‌های اجتماعی انجام شد.»[1]

اما ما با عمل انتقاد از خود به شکل علنی، از سوی برخی سازمان‌ها در خاورمیانه آشنا هستیم. پس چه چیزی در این همایش و انتقاد از خود بی‌محابای زاپاتیست‌ها نظرمان را به خود جلب کرد؟ انتقادات زاپاتیست‌ها را می‌توان در دو محور بررسی کرد:

۱. ساختار قدرت، شوراها و آن‌چیزی که زاپاتیست‌ها هرم می‌نامند.

۲. کوشش برای تقسیم عادلانه‌تر ثروت و پیش‌گیری از بازتولید یک طبقه‌ی مرفه جدید.

روشن کنیم که ما این مطلب را برای درس دادن به رفقای زاپاتیست‌مان نمی‌نویسیم، هر جنبشی خودش به اندازه‌ی کافی می‌داند که چگونه در جغرافیای خودشان عمل کند. هدف ما فقط درک بهترِ اتفاقی است که در حال رخ دادن است و درس‌‌گرفتن از عمل زاپاتیست‌ها در این دوران. به خصوص اصرار زاپاتیست‌ها به این‌ امر که هر کس باید به تاریخ خودش رجوع کند، ما را وامی‌دارد به گذشته‌ی خودمان، که از جمله با انقلاب اکتبر عجین شده، توجه داشته باشیم. این امر حتی برای فهم امروزین تصمیم زاپاتیست‌ها تقریباً اجتناب‌ناپذیر است.Un-Piramide-en-llama-2.webp

۱. ساختار قدرت، شوراها و آن ‌چیزی که زاپاتیست‌ها هرم می‌نامند

تا اول ژانویه‌ی ۲۰۲۴ هم‌بودهای زاپاتیست این‌گونه سازمان‌دهی می‌شد:

  • شورای متشکل از ساکنین هر روستا
  • مجموعه‌ای از این روستاها، بخش‌داری خودمختار شورشی زاپاتیستی را تشکیل می‌داد.
  • مجموعه‌ای از بخش‌داری‌های خودمختار یک منطقه شورای دولت خوب را تشکیل می‌داد.
  • ساختار هماهنگ‌کننده‌ی تمام ۱۲شورای دولت خوب، بین‌المنطقه‌ای نام داشت.

منتخبین هر سطحی در این ساختار می‌بایست در ارتباط با توده‌های پایه، پروژه‌ها و طرح‌های مصوبه را پیش می‌بردند، ابتکار عمل پیشنهاد کردن بحث پیرامون طرح‌های جدید نیز به عهده‌ی مسئولین شوراها بود. وجود یک ساختار هرمی از پایین به بالا که بنا به تجربه‌ی زاپاتیست‌ها، ساختار قدرت را بازسازی می‌کرد، اجازه می‌داد افراد به فساد اقتصادی و اداری مبتلا شوند؛ و دست آخر به ضعف در انتقال نتایج پیشنهادها و تصمیم‌گیری‌ها، ناکارآمدی در انتقال تجربه و به نابرابری در سطح آگاهی ختم می‌شد. تشکیل ساختار جدید قرار است جلوی بازتولید هرم قدرت را بگیرد.

ساختار مدنی نوین زاپاتیست‌ها، شاید ظاهراً به ساختار شورایی شباهت داشته باشد، اما ویژگی‌های خود را دارد.

– در هر هم‌بود زاپاتیستی یک دولت خودمختار محلی GAL (یعنی شورای روستا) تمام تصمیم‌هایی را که به روستا مرتبط می‌شود، مستقلاً اتخاذ می‌کند.

– نمایندگانی برای تصمیم‌گیری درباره‌ی مواردی که به روستاهای مختلف مرتبط می‌شود تعیین می‌شوند و مسئولین آن روستاها را (که می‌تواند در سطح همان بخش‌داری‌ها باشد) به یک مجمع عمومی فرامی‌خوانند. جمع دولت‌های خودمختار محلی (CGAZ) ارگانی است که مسئولیت فراخواندن این مجامع عمومی را عهده‌دار است.

– در سطح یک منطقه، یعنی منطقه‌ای که در گذشته کاراکول (حلزون‌های ۱۲ گانه) را تشکیل می‌داد، تصمیمات نیز در مجمع عمومی هماهنگی دولت‌های خودمختار زاپاتیستی (ACGAZ) اتخاذ می‌شود.

یک ارگان هماهنگی، که هنوز نام مشخصی ندارد، به عنوان ارگان بین‌المنطقه‌ای (Inter zona) عمل می‌کند. وظیفه‌ی ارگان بین‌المنطقه‌ای همانا فراخواندن نمایندگان تمامی هم‌بودهای زاپاتیستی به یک مجمع عمومی است. تصمیمات لازم درباره‌ی هماهنگی تمام مناطق زاپاتیستی در این مجامع اتخاذ خواهد شد.

تفاوت اساسی این ساختار با ساختار قبلی در این است که در گذشته حق تصمیم‌گیری در حیطه‌ی عمل نمایندگانی بود که شورای دولت خوب را تشکیل می‌دادند؛ یعنی شورای دولت خوب در امور اجتماعی، از الزامات مدنی تا اجرای عدالت، قدرت تصمیم‌گیری داشت. ولی در ساختار فعلی، هر سطحی درباره‌ی مسائل مربوط به خودْ مستقلاً تصمیم می‌گیرد و بنابراین پاسخ‌گوست. نمایندگانی که در سطوح دیگری به غیر از هم‌بود خود عمل می‌کنند، در‌واقع پیک‌هایی هستند که وظیفه‌ی آنان فراخواندن مجامع عمومی‌ای است که در آن مسئولین هم‌بودها گردهم می‌آیند و در موارد مختلف به توافق می‌رسند.

چنین تجربه‌ای را در اروپا در جنبش جلیقه‌زردها نیز شاهد بوده‌ایم. اگر در هفته‌های اول این جنبشْ نمایندگانی که به سطح وسیع‌تر از حوزه‌ی خود اعزام می‌شدند، به نوعی حق تصمیم‌گیری داشتند، بعدها برای اطمینان از مشارکت جمع، این نمایندگان از حق تصمیم‌گیری برخوردار نبوده‌اند و می‌بایستی هر تصمیمی را که جمع می‌گیرد، به سطوح دیگری منتقل کنند.

می‌دانیم که زاپاتیست‌ها همواره تأکید کرده‌اند که اعمال‌شان را بر اساس نسخه‌برداری از متون سیاسی گذشتگان مشخص نمی‌کنند، بلکه بر اساس تجربیات عملی خودشان گام برمی‌دارند. در عین حال آنان بارها به دستاوردهای «سفر برای زندگی»، یعنی سفر هیئت زاپاتیستی به اروپا در ۲۰۲۱ و به استفاده از تجربه‌های گروه‌های فعال اروپایی در تصمیم به تغییر ساختار تشکیلات مدنی‌شان اشاره کرده‌اند. اگرچه آنان درباره‌ی این موضوع‌ها در اطلاعیه‌های پی در پی سخن گفتند، اما در همایش اخیر نیز بارها درباره‌ی این تجربه‌ها و تأثیرشان بر تصمیم به تغییر ساختار حرف زده‌اند.

در عین حال آگاهیم که هر فعالیت عملی، به خودی خود تئوری‌ساز است. و برای انتقال هر تجربه‌ای، الزاماً باید آن را به زبانی تعریف کرد که برای کسانی که در جغرافیایی دیگر و در نوع دیگری از واقعیت‌های اجتماعی زیست می‌کنند قابل درک باشد. نه برای آن‌که از آن نسخه‌‌برداری کنند، بلکه به آن علت که نکاتی را که مناسب فعالیت‌شان است، برگزینند. این‌جاست که نگاه انتقادی به ما کمک می‌کند از بدفهمی فاصله بگیریم.

شارل بتلهایم می‌گفت: «نقطه عزیمت کار ما تهاجم و اشغال چکسلواکی توسط ارتش شوروی بود؛ آن‌‌هایی که خود را مارکسیست می‌دانند نمی‌توانند صرفاً به یک محکومیت و تأسف بسنده کنند؛ آن‌ها باید این تهاجم را توضیح دهند؛ تأسف خوردن و آرزو کردن صرفاً به خلق‌ها امکان می‌دهد که بدبختی خود را تحمل کنند ولی به آن‌ها کمک نمی‌کند که دلایل آن را فهمیده و برای از میان بردن آن مبارزه کرده تا دوباره به وقوع نپیوندد».[2] ما نمی‌دانیم آیا زاپاتیست‌ها چنین مقالاتی را مطالعه کرده‌اند یا نه (خودشان بارها گفته‌اند که نه و ما همین را اساس کارمان قرار می‌دهیم). اما زاپاتیست‌ها دقیقاً دارند همان کاری را انجام می‌دهند که بتلهایم روی آن تاکید می‌کند‌ یعنی جست‌وجوی راهی برای بازتولید نکردن گذشته. سوال آنارکوسندیکالیست‌های روسیه را نقل می‌کنیم: «پیروزی شوراها اگر چنان‌چه واقع شود، یک بار دیگر سازمان‌دهی قدرتی است که پس از آن می‌آید. آیا این فی‌الواقع به معنای پیروزی کار، پیروزی نیرو‌‌های متشکل شده‌ی زحمت‌کشان و آغاز بازسازی حقیقی سوسیالیستی خواهد بود؟»[3] زاپاتیست‌ها طی سی سال گذشته در موقعیت‌های مختلف در این باره سخن گفته‌اند. می‌بایستی برای شناخت آنان، با نگاهی عمیق‌تر و انتقادی‌تر به متون آنان رجوع کرد. اما مهم‌تر از این متون، عمل‌کرد آنان و ساختمان خودمختاری‌ است که از ۱۹۹۴ بنا کرده‌ند.

آنان با آتش زدن نمادین هرم، دقیقاً به علل شکست انقلاب‌های سده‌ی گذشته پاسخ می‌دهند. هرمی که به قول معاون فرمانده شورشی، مویسس، علت بازسازی سرمایه‌داری و تبعات آن در نیکاراگوئه و کشورهایی است که انقلاب در آن به نتیجه‌ی نخست خود، یعنی به دست گرفتن قدرت سیاسی، رسیده است. کافی‌ست به تاریخ انقلاب‌های قرن بیستم رجوع کنیم: از انقلاب کبیر اکتبر تا چین و ویتنام و کامبوج و کوبا: همه جا آسمان همین رنگ است، این امر هیچ ربطی به خوب یا بد بودن رهبران انقلاب و یا خیانت این و آن رهبر ندارد. امیلکار کابرال می‌‌گفت خرده‌بورژوازی انقلابی اگر واقعاً بخواهد با مردم هم‌راه شود، باید دست به «خودکشی طبقاتی» بزند.[4زاپاتیست‌ها دقیقاً با چنین نگاه انتقادی به هرم قدرت نگاه کرده‌اند و با از میان برداشتن آن، می‌خواهند جلوی تبدیل شدن نیروهای خودشان را به اهرام بازسازی قدرت در مناطق خودمختار بگیرند.

۲. کوشش برای تقسیم عادلانه‌ی ثروت و پیش‌گیری از بازتولید یک طبقه‌ی مرفه جدید

کسانی که از ۱۹۹۴ به مناطق خودمختار زاپاتیستی سفر کرده‌اند، شاهد تفاوت سطح آزادی، به‌خصوص آزادی و فعالیت زنان در امور اجتماعی بوده‌اند. از سوی دیگر همین اختلاف سطح در زمینه‌ی اقتصادی نیز چشم‌گیر بود. چه اتفاقی افتاده است که زنان پایه‌های کمک‌رسانی را به سطوح رهبری این جریان کشانده است؟ چه تصمیمی قرار است تقسیم عادلانه‌ی ثروت را در مناطق زاپاتیستی تضمین کند؟

اگر کسی ادعا کند که برابری مطلق بین زنان و مردان زاپاتیست برقرار است، بی‌شک اشتباه می‌کند. اما مگر در تاریخ بشر هرگز تغییرات اجتماعی یک شبه نتیجه داده‌اند؟ تفاوت سطح آگاهی و فعالیت زنان چه در مسایل اجتماعی در شوراها و چه در ساختارهای خودمختار دیگر آن‌قدر روشن است که تنها عامدانه می‌توان آن را نادیده انگاشت. در نظر گرفتن این روندْ کارنامه‌ی موفق زاپاتیست‌ها را عیان می‌کند.

متون بسیاری درباره‌ی اقتصاد در مناطق زاپاتیستی وجود دارد. چند ده سال پیش زاپاتیست‌ها برای یاری‌ رساندن به اقتصاد روستاییان با ایجاد شرکت های ‌تعاونی گوناگون پاسخ دادند. تعاونی‌های صنایع ‌دستی زنان به آنان اجازه می‌داد هم‌راه با استقلال اقتصادی، به فعالیت‌های اجتماعی و سیاسی نیز بپردازند. تعاونی‌های گوناگون دیگری هم تاسیس شد. از بقالی تا رستوران، از صنایع دستی تا قهوه که احتمالاً یکی از مهم‌ترین منابع برای پاسخ دادن به نیازهای اقتصادی پایه‌های کمک‌رسانی است.

روشن است که این امر را نمی‌توان با سیاست اقتصادی نوین در اتحاد شوروی یکی دانست. نه از نظر شکل کار و نه از نظر حجم آن. اما دست آخر محصول این سیاست‌ها یکی است: ایجاد یک قشر از کسانی که بیش از دیگران درآمد دارند. از میان‌ برداشتن هرمْ در عین حال به معنی از میان ‌برداشتن این تفاوت درآمد نیز هست. به زبان دیگر: در انتقادات زاپاتیست‌ها می‌توان به روشنی مسیر لغو سیاست یاری رساندن به اقتصاد فردی را دید. اقتصادی که شاید می‌شد در آن چیزی شبیه به «نپ» را شاهد بود (حتی اگر زاپاتیست‌ها هیچ اطلاعی از این شباهت نداشته باشند).

یک نکته‌ی قابل تأمل دیگر

زاپاتیست‌ها در سحرگاه اول ژانویه‌ی ۲۰۲۳ اعلام کردند که بخشی از اراضی بازپس‌گرفته‌شده طی قیام ۱۹۹۴را که هنوز تحت تصرف دارند، در اختیار افرادی قرار خواهند داد که خواهان کار روی آن هستند. آنان شروط اولیه‌ای هم برای این‌کار مشخص کردند: نمی‌توان هیچ نوع مخدر در آن کشت کرد؛ این اراضی تنها در اختیار افراد قرار می‌گیرد و متعلق به آنان نخواهد بود؛ افراد غیر زاپاتیست، بدون در نظر گرفتن رنگ پوست، زبان، مذهب و تعلق یا عدم‌تعلق سیاسی به احزاب گوناگون می‌توانند بخشی از این پروژه باشند، به شرط آن‌که از این اراضی دفاع کنند و آن را در اختیار شرکت‌های چندملیتی و غیره قرار ندهند؛ تمام کسانی که در کار جمعی روی این اراضی کار می‌کنند، صاحب سهمی از محصول هستند که به دست می‌آورند و فقط خودشان تصمیم می‌گیرند با آن چه‌ کنند؛ سهم هر ‌فرد با هر فرد دیگری که در این کار مشترک شریک است کاملاً برابر است و ربطی به وابستگی سازمانی و مذهبی و غیره ندارد؛ استفاده از اراضی شامل کسانی که زمین‌های خودشان را فروخته‌اند و رهبران گروه‌های شبه‌نطامی نمی‌شود. زاپاتیست‌ها این اراضی را اراضی هیچ‌کس می‌نامند. به نظر نگارنده استفاده‌ی اشتراکی از این اراضی (که شامل مزارع خانوادگی ساکنان منطقه نمی‌شود) نه تنها می‌تواند گامی علیه مهاجرت بومیان بدون زمین به شهرها و تبدیل‌شدن‌شان به نیروی کار ارزان باشد، بلکه هم‌چنین می‌تواند بدیلی باشد علیه جذب‌شدن آنان به گروه‌های جنایی و شبه‌نظامی. طبیعی‌ست در شرایط کنونی، عملی کردن چنین سیاستی نیازمند فرصت و آزمایش عملی چگونگی پیش‌بُرد آن است. اما خود این تصمیم نشان‌دهنده‌ی نگاه زاپاتیست‌ها در خصوص تقسیم ثروت و رابطه‌ی مستقیم انسان‌هاست. طبیعی‌ است که خود کار جمعیْ در عین حال فضای آموزش و بحث مناسبی بوجود می‌آورد برای هم‌فکری بین کسانی که در این کار سهیم هستند.

هنوز زمان برای دیدن نتیجه‌ی کار بسیار زود است، اما به روشنی می‌توان جسارت زاپاتیست‌ها را در بوته‌ی آزمایش نهادن چنین ایده‌ای مشاهده کرد. اما از میان برداشتن واسطه‌ها در ارتباط با ساکنین بومی، تاثیرگذاری متقابل را امکان‌پذیر می‌کند. زاپاتیست‌ها حتی به این بخش بسنده نکرده‌اند، بلکه ارتباطات خود را با نیروهای حامی‌شان در اروپا و احتمالاً کشورهای دیگر گسترش داده‌اند، یعنی این‌که نمی‌خواهند از طریق واسطه‌ها با حامیان‌شان در ارتباط باشند، واسطه‌هایی که می‌توانند با تفسیرهای خودْ علیه این روند عمل کنند.

رفقای زاپاتیست در همین همایش چند بار اذعان داشته‌اند که سرنوشت این جنبش نامعلوم است. آن‌چه می‌دانیم این است که کوشش‌های تاکنونی به بازسازی نظمی ختم شده که قرار بود از میان برداشته شود. تنها با تجربه‌ کردن این گام می‌توان به صحت و یا عدم صحت آن پی برد.

مسئولانه و بی‌دریغ رفقای زاپاتیست را در این مسیر پرچالش هم‌راهی و حمایت کنیم!

 برگرفته از:

 https://naghd.com/2025/09/01/%d9%87%d9%90%d8%b1%d9%85%db%8c-%d8%af%d8%b1-%d8%a2%d8%aa%d8%b4/

 [1].‌ بنگرید به: La autocrítica zapatista, Raúl Zibechi, 11 august 2025

[2].‌ مبارزه‌ی طبقاتی در شوروی، شارل بتلهایم.

[3].‌ «آیا این پایان راه است؟» منتشر شده در هفته‌نامه‌ی گولوس ترودا، شماره ۱۱-۲۰ اکتبر ۱۹۱۷.

[4].‌ امیلکار کابرال، سلاح طبقاتی، سخن‌رانی در کنفرانس سه‌قاره‌ای، هاوانا ۱۹۶۶، هم‌چنین در:

Die Theorie als Waffe, Schriften zur Befreiung in Afrika, Edition CON

سه بعدالتحریر
پنجم. اندر حکایت گربه‌ها و اهرام‌


بیایید به تصور جهان‌های موازی ادامه دهیم.Screenshot_20250724_031742_Samsung_Internet_1.jpg

ممکن است همین وضعیت برای هرم‌های اجتماعی هم رخ دهد. در یکی از جهان‌ها، قسمت بالای هرم توسط افرادی با پوست روشن اشغال شده و در قسمت پایین، افراد دارای پوست تیره قرار دارند. در جهان موازی دیگر، شرایط برعکس است: در قسمت بالا افراد با پوست تیره قرار دارند و در پایین افرادِ پوست روشن.
می‌توانید گزینه‌‌های دیگری را نیز به دلخواه خود امتحان کنید: بالا مردان، پایین زنان؛ کاشلان‌ها بالا [در زبان مایا به غیربومیان یا بومیانی که نژادشان با سفیدها مخلوط شده و اکثرا از پول و قدرت بسیاری برخوردارند گفته میشود. م ]، بومیان پایین؛ دگرجنس‌گرایان‌ بالا، افراد LGBTQI+ پایین؛ بالا ثروتمندان، پایین فقرا؛ مالکین بالا، ندارها پایین و بالعکس. به این ترتیب می‌توانید گزینه‌های مختلف تئوریک و پیشنهادهای سیاسی را بررسی کنید.
حال، اگر کسی از یکی از این جهان‌ها به جهان موازی دیگری (که بالعکس و تناقض‌آمیز است) نگاه کند، نتیجه می‌گیرد که در آن دنیا هرم معکوس شده است. در آن جهان دیگر، بومیان در بالا قرار دارند و کاشلان‌ها در پایین؛ زنان بر مردان حکومت می‌کنند؛ "لوبیاخورها" [کنایه نژادپرستانه به مهاجران آمریکای لاتین در ایالات متحده آمریکا. م] بر انگلیسی زبان‌های آمریکایی تبعیض روا می‌دارند؛ لاتینوها اروپایی‌ها را فتح و تحت سلطه قرار می‌دهند؛ افراد متعلق به گروه LGBTQI+، هتروسکسوال‌ها را مورد تمسخر و حمله قرار داده و حتی آنها را به قتل می‌رسانند؛ کارگران، کارفرمایان را استثمار می‌کنند؛ سیاستمداران به وعده‌هایشان عمل می‌کنند (باشه، قبول، ممکنه چنین دنیایی وجود نداشته باشد)؛ مجرمان محکوم می‌شوند و بی‌گناهان آزاد هستند و غیره.
برای بسیاری از نظریه‌ها یا "علوم اجتماعی"، هرم دنیای آنها "طبیعی" و "انسانی" است. "طبیعی است کسانی ثروت داشته باشند و کسانی نداشته باشند"؛ "طبیعی است آنها که می‌دانند فرمان دهند و نادان‌ها اطاعت کنند"؛ "طبیعی است ارتشی که تجهیزات بهتر دارد، ارتش ضعیف‌تر را شکست دهد"؛ "طبیعی است افراد زیبا فرمان برانند و زشت‌ها اطاعت کنند"؛ "طبیعی است مرد بر زن تسلط داشته باشد"؛ "طبیعی است هتروها به دگرباشان خشونت روا دارند"؛ "طبیعی است کاشلان‌ها دیگر نژادها را تبعیض کنند". البته می‌توانید مثال‌هایی بیاورید که این "طبیعی بودن" را نقض می‌کند، اما من در اینجا ساده‌سازی می‌کنم.
حول این "طبیعی بودن"، نه‌تنها یک نظام سیاسی شکل می‌گیرد، بلکه مجموعه‌ای از "شواهد" در تمام اجتماع پدیدار می‌شود: در خانواده، مدرسه، کار، ثروت، فقر، جرم، نابهنجاری، زبان، آداب و رسوم، ارتباط با دیگری و طبیعت… و فعالیت سیاسی.
به این ترتیب چیزی شبیه "الگوریتم" اجتماعی شکل می‌گیرد: مجموعه‌ای از باورها و معیارها برای خوب و بد، زیبا و زشت، مردانه و زنانه، و بسیار چیزهای دیگر. "شواهدی" که توسط رسانه‌ها و تعاملات اجتماعی در شبکه‌ها و فضاهای مطالعه، کار، حمل‌ونقل، سیاست، فعالیت، استراحت و سرگرمی تقویت می‌شود.
خلاصه، الگوریتمی برای زندگی، مرگ… و ناپدید شدن. زیرا سیستم، وضعیت وجودی جدیدی برای انسان‌ها خلق کرده است: زنده، مرده، و ناپدید‌شده قهری (نه زنده و نه مرده). به همین راحتی، بدون نیاز به شرودینگر و گربه‌اش [اشاره به نظریه ارائه شده توسط شرودینگر در فیزیک کوانتوم است که در آن احتمال مرده و زنده بودن یک گربه فرضی در آن واحد مطرح می‌شود. م]

*******

هرم معکوس اساس پیشنهادهای جبهه‌های پیشگام، تحولات، تکامل‌ها و انقلاب‌هاست. در هرم، افراد بالایی کم‌اند اما ثروت زیادی دارند، در حالی‌که پایینی‌ها فقیرند. پیشنهاد این است: هرم را "برعکس کنیم": کسانی که ثروت ندارند و در پایین هستند، به نوک هرم بیایند و ثروت‌مندان را به پایین برانند.
در نگاه اول، این "معکوس کردن" عالی به نظر می‌رسد. کسانی که همیشه پایین بوده‌اند، فرصت رسیدن به بالا را پیدا می‌کنند و کسانی که بالا هستند، باید شرایط پایین را تحمل کنند.
مشکل این است که چون پایینی‌ها زیادند، تصمیم‌گیری دشوار می‌شود، پس نمایندگی لازم است و به‌همین‌دلیل یک جبهه پیشگام یا حزب سیاسی شکل می‌گیرد. در عمل ممکن است هرم "معکوس نشود" بلکه تنها با نامی جدید بازتولید شود: بوروکراسی‌هایی که به احزاب سیاسی خوب، بد یا بدتر تبدیل شده‌اند.
علاوه‌بر‌این، قدرت‌های "جایگزین" (سرمایه بزرگ و جرایم سازمان‌یافته) موقعیت خود را حفظ می‌کنند و توافق‌ها و روابط خود را با بخش "جدید" بالایی هرم تجدید می‌کنند.
تمام جبهه‌های پیشگام سیاسی پیشنهاد مشترکی دارند: چون بالایی‌ها ثروت دارند و پایینی‌ها ندارند، پس باید هرم را معکوس کنیم.
برای چنین "معکوس‌شدن"ی — که در واقع جابه‌جایی اربابان است — لازم است هولوگرام "دولت ملی" ایجاد شود. اگر عدالت، امنیت، صداقت و توانایی موجود نباشد، به جایش یک تیم ملی ورزشی داریم که پیچیده در پرچم رسمی خود را به پرتگاه واقعیت می‌اندازد. اما تماشاگران دیگر کف نمی‌زنند یا سوت نمی‌کشند؛ حالا به جای آن میم اینترنتی می‌سازند.[تصویر یا ویدیویی همرا ه با یک پیام متنی کوتاه که بیشتر در شبکه‌های اجتماعی منتشر می‌شود و اغلب لحنی طنزآلود دارد. م]
در این تلاش‌ها برای "دموکراتیزه کردن" وقاحت و ناتوانی، با پیشنهادهای سیاسی به ایجاد دشمنان مجازی روی می‌آورند: پوست تیره علیه پوست روشن، لیبرال علیه محافظه‌کار، میان‌دسته علیه بالا و پایین، پیرامون علیه مرکز، بومی علیه نژاد مختلط، زن علیه مرد، دگرباش علیه هترو، جوان علیه بزرگ‌سال، بزرگ‌سال علیه پیر، لاتینو علیه آنگلو، کشوری علیه کشور دیگر، اهالی هر نقطه‌ای از جهان علیه امریکایی‌ها — و بالعکس.

*******

زاپاتیسم برای سیستم، توانایی تخریب کافی قائل است، آنقدر که یک سیاره یعنی یک جهان را با جایگزینی یک سازمان اجتماعی با سازمان دیگر از بین ببرد. درواقع، سرمایه‌داری از یک انقلاب زاده شده است. این انقلاب‌ها نیستند که سیستم را نگران می‌کنند، بلکه تضمین این امر که انقلاب‌ها نیز همان منطق هرم را حفظ کنند: کسانی فرمان دهند و کسانی اطاعت کنند.
در مرحله کنونی، سیستم در حال اجرای یک تحول است. اما این به معنای نابودی آن نیست. بلکه یک بازچینش است، یعنی تطبیق با شرایط تازه‌ای که به "نظام جهانی" معروف است.
اینکه سرمایه‌داری تازه دارد به این درک می‌رسد که تخریبی که اعمال کرده غیرقابل بازگشت است، موضوع ما نیست... اما در برابر آن، راه‌های گوناگونی را آزموده و امتحان می‌کند. یکی از آنها، بازگشت به گذشته است.
منظورمان فقط فرآیند انباشت اولیه نیست که به لطف آن سیستم از طریق غارت و جنگ شکل می‌گیرد (چیزی که نظریه‌پردازان و تاریخ‌دانان اغلب آن را فراموش می‌کنند)، بلکه نوعی پرش ناممکن به عقب برای بازسازی "دولتِ خیّر" یا "دولت رفاه" است، دولتی که همچنان سرکوبگر و واپس‌گراست اما در ظاهر رنگ‌وبوی عدالت اجتماعی دارد، با بهتر است بگوییم برنامه‌های اجتماعی، تا بار بخش پایه هرم را سبک‌تر کنند. اما واقعیت لعنتی این است که همان سرکوبگر قدیمی است که دیر یا زود دیوارهای هرم را می‌شکند. بنابراین "تجدد حیات" [اشاره به شعار حزب مورنا و دو دولت آن. م ] به یک بازیافت درجه چهارم تبدیل می‌شود.
راه دیگر، تلاش برای بزرگ‌تر کردن یا "چاق‌کردن" طبقه‌ی متوسط است که میان بالای هرم و پایه جای دارد. این میانه‌‌ای‌ها با تلاش برای بالا رفتن و ترس از انفجار پایه هرم زندگی می‌کنند. برای کنترل، ایجاد وقفه یا سرکوب شورش‌ها، یا برای ارتقاء سطح اجتماعی از طریق ترفیع و کسب امتیاز‌، به حزب پیشگام پناه می‌برند. افراطی‌های گذشته، امروز کارگزاران "واقع‌گرا" هستند. طبقه متوسط معدن فرمانروایان است.
به‌همین‌دلیل است ترسِ سخنگویان آنها از شیشه‌های شکسته، اعتصابات، راه‌بندان‌ها، اعتراضات، هکرها، تظاهرات، اقدامات خشن و آن چیزهای زشتی که "کثیف"ها و "بد"های تاریخ انجام می‌دهند؛ چیزهایی که در کتاب‌های آموزش عمومی نیستند. پس قابلیتی که برای "تحت تاثیر قرار گرفتن" در برابر جنگ‌های دوردست دارند چه؟ خب، شاید دلیلش این است که فکر می‌کنند این فقط در هرم‌های دیگر اتفاق می‌افتد.
اما بر خلاف شواهد رسانه‌ای، نقدها و تحلیل‌های ژئوپلیتیکی عمیق، مدت‌هاست سرمایه بزرگ دیگر ملی نیست. یعنی دیگر مرتبط به هیچ جغرافیای خاصی نیست. بلکه با موقعیتش در اقتصاد جهان مربوط است. سرمایه بزرگ، فرمانروای هرم، سؤال نمی‌کند که باید در خاورمیانه، اروپای شرقی یا در میان پرچم‌ها، نشان‌ها و سرودها و تیم‌های ملی چه کاری انجام دهد. بلکه می‌پرسد باید در سراسر سیاره چه کند و چگونه.
سرمایه بزرگ هنوز هم در مورد اینکه چه کند تردید دارد، اما برنامه‌ریزهایش پیش‌بینی می‌کنند آنچه که در راه است اجتناب‌ناپذیر است و باید حداکثر غارت صورت گیرد. برای این هدف سازمان‌های بین‌المللی، قوانین... و ملل اهمیتی ندارند.
گروه‌های راست‌گرا، از جمله پروگرسیسم، برای جلب نظر سرمایه بزرگ رقابت می‌کنند. مانند دو برادر که برای اینکه ارباب دست نوازش به سرشان بکشد با هم می‌جنگند. یکی از کمونیسم قریب‌الوقوع هشدار می‌دهد؛ دیگری از بازگشت فاشیسم. هردو قول می‌دهند که پایه هرم را تحت کنترل نگه دارند — با خشونت یا بدون خشونت.
یکی فخرفروشی می‌کند و دیگری ژست این را می‌گیرد که "این میراث گذشته‌ای است که دیگر بازنمی‌گردد" اما هر دو با حالت انزجار صدقه‌هایی را به سوی پایه هرم می‌افکنند. صدقه‌هایی که به جرایم سازمان‌یافته منتقل می‌شود تا توسط آن از مقامات مسئول کنترل و مدیریت برنامه‌های اجتماعی که به دنبال رأی هستند، اخاذی کنند.

*******

در این میان واژه‌ای که خلاصه‌ی بسیاری از چیزهایی است که می‌بایست موجب شرمساری وجدان بخش بالایی هرم می‌بود، همچنان همت خود برای آزاد زیستن را به یادمان می‌آورد: فلسطین. امروز فلسطین اهداف واقعی هرم را تبیین کرده و به مثابه آن جعبه مرگباری است که به تمام مردم جهان وعده داده شده است.
واژه‌هایی وجود دارند که علی‌رغم سکون‌شان زلزله‌ ایجاد می‌کنند، طوفان‌ به پا می‌کنند و سهمگین‌ترین گردبادها را برمی‌انگیزند. تنها در نیمه‌شب شنیده می‌شوند، زمانی‌که در خواب‌آلودگی، همه‌چیز دردناک است. آن‌گاه می‌آیند و نجوایشان پوست حافظه را می‌دراند. زخمی هنوز خون‌آلود، تنها چیزی است که باقی می‌ماند. "غزه" یکی از آن واژه‌هاست: واژه‌ای که خشم می‌آورد، شورش ایجاد می‌کند، و پرده‌ها را می‌درد.
از کوهستان‌های جنوب‌شرقی مکزیک
کاپیتان، ژوئیه ۲۰۲۵

قسمت دوازدهم: هنرها و علوم برای یک هدف مشترک متحد می‌شوند

قسمت سیزدهم: محاکمه‌ای به سبک و سیاق خودش

درقسمت قبل:WhatsApp_Image_2025-05-01_à_23.08.31_7a89e273.jpg
به دنبال جنگ معروف به «مربای کدو حلوایی. سرآغاز»، گروهی از دانشمندان و هنرمندان متحد شدند (آره، می‌دونم، اما خب این فقط یه قصه است!) تا مجرم را یافته ومجازات کنند. بدون هیچ دلیل موجهی، آن‌ها کاپیتان را به‌عنوان مظنون اصلی معرفی و او را برای حضور در جلسه‌‌ی «برخی از بخش‌های کل» احضار کردند تا در رابطه با اعمال غیرمسئولانه‌ی خود جوابگو باشد. کاپیتان با دریافت احضاریه، تمامی اتهامات را رد کرده و با کمک یک سوسک سرگین‌غلطان که وکیلی دانا و فسادناپذیر بود (و به خود لقب «وکیل-قاضی-دادستان-جلادِ خلق پرتضاد، باپشتکار، چندگانه، پاک، خالص، پرجمعیت و مردمی» داده بود) دفاعیه‌ای آماده کرد. هنرمندان و دانشمندان خود را به‌عنوان هیئت منصفه معرفی کردند و قرار شد سوسک، همزمان نقش دادستان، قاضی و وکیل مدافع را ایفا کند. در همین حال، گروه «علوم کاربردی» در حال آزمایش مقاومت انواع مختلف طناب‌ها و بندها بود تا ببیند کدام‌یک وزنِ قد و بالای همچون سرو کاپیتان دردمند را تحمل می‌کند. در افق، هیبت یک... یه لحظه‌ صبر کنید ببینم! این چوبه‌ی داره؟

******

با کمک یک پهپاد هوشمند (درواقع یک هواپیمای چوبی که پره‌های آن توسط یک کش که تا حد ممکن تاب داده شده حرکت می‌کند و در شکم آن - منظورم پهپاد است - یک آینه قرار دارد)، که توسط گروه دانشمندان و با استفاده از طرح‌های کاپیتان ساخته شده بود، می‌شد جلسه‌ی شورا را از بالا دید، جلسه‌ای که در ساختمانی برگزار می‌شد که قبلاً «آش کشک خاله‌ته» نام داشت و حالا به «دادگاه. عدالت کور است، به همین دلیل هنوز اینجا نرسیده» تغییر نام داده بود.

تا متهم جذاب از راه برسد، هیئت منصفه داشت استدلال‌های دادستان را گوش می‌داد که با حرکات بسیار دست و پا بر برهان خود تأکید می‌کرد:

«خانم‌ها، آقایان و دگرباشان هیئت منصفه! سوالاتی که باید پرسیده شود، از این قرار است: آیا مقتول‌ بعدازاین (یک بار دیگر) دلیل وانگیزه‌ای برای این جرم داشته است؟ آیا وسایل لازم برای انجام آن را دارا بوده و فرصت ارتکاب آن را داشته است؟»

وکیل یک پیپ روشن کرد، که به‌طرز عجیبی شبیه به پیپی بود که متوفیِ آتی، چند روز پیش آن را مسروقه گزارش کرده بود. در میان دود پیپ، که مهی را به یاد می‌آورد که همیشه خیابان بیکراستریت[1] لندن را می‌پوشاند، ادامه داد:

«بنابراین، اعضای قابل احترام و نه چندان بامرام هیئت منصفه‌ (یادداشت نویسنده: استفاده‌ی نادرست از صنعت مراعات نظیر کار وکیل بود)، اجازه دهید به شما دلایلی غیرقابل انکار برای پاسخ به این پرسش‌ها ارائه دهم.

چرا ممکن است کسی به صرافت بیفتد با مربای کدو حلوایی جنگی را شروع کند؟ هم برنج دم دست بود و هم لوبیا و حتی چایوت. برنج و لوبیا می‌توانست اثری مشابه "تفنگ شکاری" یا بمب‌های "خوشه‌ای" را ایجاد کند که ارتش آمریکا و اسرائیل علیه جمعیت غیرنظامی استفاده می‌کنند. چایوت پخته نیز می‌توانست اثری مشابه مربای کدو حلوایی داشته باشد. علاوه‌بر‌این، براساس تحقیقات، حداقل یک دوجین آووکادو‌ی وحشی هم در آن زمان موجود بود.

پس می‌توان نتیجه گرفت که مجرم، دشمنی خاصی با این موجود شنیع (منظورم کدو حلوایی است) داشته. بر این جامعه‌ی با لطف مستدام، شایسته‌ی احترام و در تحرک مدام (یادداشت نویسنده: وکیل دو باره استفاده‌ی اشتباه خود از دستور زبان و صنایع ادبی را به نمایش می‌گذارد) پوشیده نیست که متهم دشمنی خود با این صیفی نفرت‌انگیز از تیره‌ی "کدوییان" را مخفی نمی‌کند. درواقع، از گذشته‌های دور و نزدیک، نوشته‌های زیادی برجا مانده که این امر را مستند می‌سازد.

به فرض اینکه همه اینها ممکن است کافی نباشد، تصمیم گرفته‌ام یکی از اعضای گروه «تکاوران چس‌فیل» را به‌عنوان شاهد حاضر کنم، جمع یا تیمی که خود را این‌گونه نامیده و متشکل است از دختربچه‌ها و پسربچه‌هایی از نظر اخلاقی مشکوک و به عدم مسئولیت‌پذیری معروف. همان‌طور که می‌دانید، کودکان دروغ نمی‌گویند، مگر آنکه موضوع مربوط به مدرسه، تکالیف، بازی‌ها، خرابکاری‌ها، شیطنت‌ها و به‌طور کلی زندگی آن‌ها باشد. از آنجایی که این‌ها بچه هستند، از استفاده از کلمات زشت، دشنام‌ و بددهانی پرهیز می‌کنم. و اینک، این شما و این ورونیکا، سخنگو و رهبر گروه مذکور.

ورونیکا روی نیمکتی نشسته و با بی‌خیالی مربای چاموی می‌خورد. دادستان بازجویی را آغاز می‌کند:

«ورونیکا، آیا درست است که کاپیتان از 'این چیز' خوشش نمی‌آید؟» وکیل به هیئت منصفه چشمکی می‌زند و آرام می‌گوید: «منظورم از 'این چیز' همان کلمه‌ی ممنوعه، شیطانی و پلید است: ک-د-و-ح-ل-و-ا...».

ورونیکا حرف او را قطع می‌کند: «هیچ‌کس از'این چیز' خوشش نمیاد. کاپیتان حق داره. به‌همین‌دلیل هم مایی که «تکاوران چس‌فیل» هستیم ازش حمایت می‌کنیم. مگه تو خودت خوشت میاد؟»

قاضی به اعتراض ‌گفت: «البته که نه!». دادستان پس از اینکه کمی خودش را جمع‌وجور کرد، افزود: «اه، منظورم این نیست. فقط می‌خواهیم دقیقا مشخص کنیم که کاپیتان از 'این چیز' متنفر است. آیا این امردرست است؟»

ورونیکا حرف او را تأیید و با ناراحتی به لکه‌ی شیرینی چاموی نگاه می‌کند که روی بلوزش ریخته و قطعاً موجب نارضایتی مادرانش خواهد شد.

قاضی-دادستان دست می‌زند و دادستان-قاضی، به لطف ملاحظاتی که در برخورد با مقامات در مواقع «بحرانی» آموخته است، در حالیکه وانمود می‌کند با ورونیکا دست می‌دهد، یک آبنبات چاموی در دستش می‌گذارد.

پس از به زور بیرون کردن ورونیکا که احساس می‌کند یک آبنبات چاموی نمی‌تواند به اندازه کافی جبران شهادتش باشد، دادستان ادامه می‌دهد:

«حالا که انگیزه مشخص شد، بیایید به سراغ آلت ارتکاب جرم برویم. آیا مجرم، یعنی متهم، ابزار لازم برای ارتکاب جرمی را که متأسفانه جامعه هنری و علمی عزیز ما را مجبور کرد تا لباس‌هایشان را با جدیت بیشتری بشویند، داشته است؟ از بدسلیقگی‌‌شان در انتخاب پوشاک و شرم‌آور بودن 'استایل‌' آخرالزمانی ایشان‌ که بگذریم، آیا انصاف است که مشاهیر دنیای کوچک علم و هنر در پاک کردن لکه‌های کدو حلوایی، یعنی 'این چیز'، به این  شدت دچار مشکل شده‌ باشند؟  

به‌علاوه، واضح است که با توجه به نزدیکی‌اش به خاله خوانیتا که اینجا حضور دارد (خاله خوانیتا ابروهایش را بالا انداخته وتابه را به شکلی تهدید‌آمیز تکان می‌دهد؛ دادستان-قاضی در حالی که شرشر عرق می‌ریزد، آب دهانش را قورت می‌دهد) ... کسی نمی‌تواند به دست داشتنِ متهم در این جرم جدی شک کند: او احتمالاً می‌دانسته که یک دیگ یا قابلمه بزرگ پر از مربای 'این چیز'، یعنی کدو حلوایی، وجود داشته است.

گیرآوردن یک قاشق، حتی اگر چوبی باشد، مشکلی نبوده است. و خب، همه‌ی حضار گرامی جمع شده بودند تا غذا بخورند. بنابراین، قربانیان احتمالی در تیررس «قاشق منجنیق‌وار» قرار داشتند. از این رو، می‌توان نتیجه گرفت که متهم ابزارهای لازم برای ارتکاب این جرم وحشتناک را در اختیار داشته است.

در مورد فرصت ارتکاب جرم، می‌دانیم که آن روز نوبت کار کاپیتان ملعون در آشپزخانه بود. علیرغم آنکه او بهانه‌ای عجیب درباره یک دوچرخه و از بین نرفتن انرژی آورده و سرکار نیامد، می‌توانست از منوی برنامه‌ریزی شده برای آن روز اطلاع پیدا کند.

از این رو: مجرم احتمالی، انگیزه، ابزار و فرصت لازم برای انجام این نقشه شیطانی و محاسبه‌شده را داشته است.

در نتیجه، حتما با من موافق هستید که متهم در ارتکاب جرم مربای کدو حلوایی گناهکار است، آن هم با نیت و برنامه‌ریزی قبلی و با استفاده از امتیازاتش.

بنابراین من از شما می‌خواهم که او را در ارتباط با تمامی اتهامات گناهکار اعلام کنید، از جمله این اتهام که او مادر ما حوا را به گناه واداشته و او را فریب داد تا به وسوسه زیبایی مجازی که در داستان‌ کتاب مقدس توسط مار پیش روی او گذاشته شده بود، تسلیم شود - از طریق یک پست تیک‌تاک درباره‌ی لوازم آرایش و پوشاک که شامل یک برنامه‌ای است که به‌طور آنلاین و در ازای اشتراکی ارزان قیمت، ضرب‌المثل «اصـــلِ بد نیـــــکو نـــگردد زانکه بنیـــــادش بد است»[2] را تصحیح می‌کند؛ به زبان عامیانه یعنی: «مهم نیست که زیبایی و جذابیت فیزیکی نداری، مهم این است که برنامه دیجیتال مناسب را برای تصحیح اشتباهات طبیعت در اختیار داشته باشی». زیرا، همان‌طور که در محافل قضایی گفته می‌شود: «هرچیز آنالوگی در چیزی دیجیتال محو می‌شود»، که ترجمه آن اینچنین است: «مهم نیست که قاضی کیست، مهم این است که با چقدر می‌شود او را خرید»، یا به عبارت دیگر، «پول بده، سر سبیل شاه نقاره بزن، داداش». و خب، مادرمان حوا، پدرمان آدم را گول زد و آن بیچاره هیچ راه فراری نداشت. و به دلیل این حادثه شوم، حالا وضعمان این است: یک پا در طوفان و یکی در روز پس از آن.

با همه این احوال، من برای متهم مجازات مرگ از طریق اعدام یا خفگی در آب را درخواست نمی‌کنم. هرچند حیف است که از این چوبه‌‌ی دار که همکاران دانشمند و مهندس‌ بنده زحمت برپایی آن را کشیده‌اند، استفاده نشود. اما شاید این چوبه‌ی دار بتواند به‌عنوان بخشی از سقفی به کار آید که قرار است برای گردهمایی هنری آینده ساخته شود، و به گوشم رسیده که تمامی افراد دانشمند با کارت شناسایی معتبر و نیز غیرمعتبر می‌توانند در آن شرکت کنند.

من همچنین درخواست نمی‌کنم که او را به کشوری تبعید کنند، حتی اگر ملت آن [مانند کدوحلوایی] بسیار نارنجی باشد. از جمله به‌این‌دلیل که دیگر نه کشور مشخصی وجود دارد و نه اساسنامه یا قوانینی که بشود برای جلب رضایت دشمن خارجی یا دادن امتیاز به او نقضشان کرد؛ دیگر نه نظرسنجی وجود دارد، نه ملی‌گرایی‌های کهنه همراه با ساندویچ و جغجغه، مثل آنچه در گذشته برخی احزاب سیاسی، بی‌خبر از دنیا، برای برای برگزارکردن جشن رذالت ‌خود و انداختن عکس‌های سلفی از آن استفاده می‌کردند.

و نیز درخواست نمی‌کنم که او به خوردن سوپ کدو حلوایی به مدت یک هفته محکوم شود، چون درست نیست آدم [در تنبیه] زیاده‌روی کند».

وکیل معروف و محبوب مردم مفروض، مکثی کوتاه کرد تا هم هیجان ایجاد کند و هم باقی دفاعیه‌اش را به یاد بیاورد. سپس ادامه داد:

«درخواست من این است که متهم در مورد تمام اتهامات وارده و غیر وارده گناهکار شناخته شده و محکوم شود به پرداخت کامل حق‌الزحمه‌ی من بدون هیچ‌گونه بهانه‌ای و به صورت نقدی، نه از طریق اپلیکیشن‌های بانکی پر دوزوکلک یا دلالان جورواجور».

در دادگاه، یعنی در جلسه‌ی شورا، همهمه ‌افتاد؛ نه به خاطر تغییر ناگهانی در سخنرانی وکیل محبوب مردم، بلکه به این دلیل که شایعه شده بود ماریاخوزه و گروه تاکوپزهای کمون نوبت آشپزی دارند، و حاضرین داشتند حدس‌ می‌زدند که منوی روز شامل چه نوع تاکویی خواهد بود: به شیوه کباب ترکی با آناناس و گشنیز، فیله، قلوه‌گاه، بریانی خوک، یا گوشت با سوسیس و پنیر. بر سردر رستوران شعار پرمایه‌ای درج شده بود: «با یک سس خوب، حتی سنگ‌ هم خوشمزه می‌شود، رفیق».

******

در آسمان بی‌ستاره، ماه نمی‌خوابد. شکمش درد می‌کند. بسیارند دردهای او و اشکِ ابرهای همراهش، پرشمار. اما گاهی، فقط گاهی، آن پایین‌‌ها لبخندی می‌روید، زیرا حکایت دیروز و امروز اینجا جاری‌ست:

زیر درخت زیتونی پیر که از گل‌ جوان شده، دخترکی با دقت به حرف‌های مادربزرگش گوش می‌دهد، و کلمات را به ظرافت در قلب و ذهنش نگه می‌دارد. قصه نیست آنچه می‌شنود، پرچمی است که به دست او می‌سپارند:

كان هناك في العصور القديمة
المقاومة والتمرد
دائم، دائما

(در زمان‌های قدیم، مقاومت بود و شورش، همواره، همواره)

کمی دورتر، در یک اتاق دربسته یا در زندانی بدون دیوار، که تنها ترس، شقاوت و همدستی نگهبانان آنند، یا در زیر‌زمینی در کنار مردان و زنانی دیگر، یا در میان تلی از خاکستر، یا در سردخانه‌ی پزشکی قانونی، کسانی هستند که امیدوارند کسی درِ خاطره را باز کند، کسانی که این امید را در سر می‌پرورانند که هر که جستجو کند، آنها را خواهد یافت.

******

آیا کسی به آن زن سالخورده و آن دخترک فلسطینی اهمیتی می‌دهد؟ آیا این غیاب‌ها‌ی فراموش شده در این جغرافیا که مکزیک نام دارد، برای کسی مهم است؟

خب، حداقل برای ما، زاپاتیست‌ها، کوچک‌ترین‌ها، مهم است؛ زیرا آنگاه که می‌جوییم، یکدیگر را می‌یابیم.

ادامه دارد....

کاپیتان، آوریل ۲۰۲۵- ترجمه شکوفه محمدی

[1] Baker Streetخیابانی است که خانه/ موزه‌ی شرلوک هولمز در آن واقع شده. م

[2] در اصل جمله‌‌ی لاتین quod natura non dat, Helmantica praestat آمده. این ضرب‌المثل یکی از شعارهای حکاکی شده بر نمای دانشگاه سالامانکا در اسپانیاست و معنای لغوی آن چنین است: «سالامانکا قادر به دادن آنچه طبیعت دریغ کرده نیست». منظور این است که اگر کسی هوش و استعداد لازم برای درس خواندن را نداشته باشد، این دانشگاه نمی‌تواند او را اصلاح کند. م

قسمت دوازدهم: هنرها و علوم برای یک هدف مشترک متحد می‌شوندDoceava-Parte.jpg

(براساس یک ماجرای واقعی… خب، نه چندان واقعی… باشه، باشه، یک ماجرای ساختگی، مثل کارهای معمول دادستانی کل مکزیک، بله دیگه...)

در قسمت قبلی خوانده بودیم که... :

در روز بعد از طوفان، در یک جامعه فرضی، گروهی از مردم بومی، جستجوگران،[1] هنرمندان و دانشمندان بازمانده از طوفان گرد هم آمده‌اند. آنها با هم چالش آغازیدن مجدد و از نو ساختن جهان را از پایه‌ بر دوش می‌کشند. در غذاخوری عمومی که «بجوید، نبلعید» نام دارد، یک نبرد همگانی به راه افتاده به‌این‌دلیل که گویا یکی از اعضای گروه علوم کاربردی، در جهت اعمال قوانین فیزیک، از قاشق‌ به‌عنوان منجنیق‌ و از مربای کدوحلوایی به‌عنوان مهمات استفاده کرده است. مواد پرتابی به‌ مساوات روی هنرمندان و دانشمندان افتاده و واکنش منطقی‌ای ایجاد نموده است. چیزی شبیه به سنت «‌پرتاب کیک» که در سینما استفاده می‌شود.

در اوج بمباران متقابل، خاله خوانیتا با یک ماهی‌تابه غول‌پیکر و یک ملاقه‌ی سایز XXXL وارد شد و طرفین را به آرامش، گفتگوی منطقی و عدم اعمال یک‌جانبه تعرفه‌های گمرکی فراخواند.

آخرین باری که کاپیتان دیده شد، با کلاه‌خود مدل «غارتگر»[2] پشت قابلمه‌ها وساج‌ها پناه گرفته بود (زره ۱۰۰+، امکان تحرک۵۰۰ـ ، -هیچ چیزی دیده نمی‌شود-). گروه موسیقی هم در حال اجرای موسیقی متن بود (ترانه‌ی «کی بود کی بود؟ من نبودم!» از کنسوئلیتا ولاسکز[3]). از این نبرد آغازین، بعدها با نام «جنگ مربای کدوحلوایی. سرآغاز» یاد شد. (مراجعه کنید به: قسمت ششم: علوم کاربردی، اکتبر ۲۰۲۴).

******

هنوز همه در غذاخوری هستند و درباره این بحث می‌کنند که نبردی را که میزها، دیوارها و سقف را با مربای کدوحلوایی پوشاند، چه کسی شروع‌ کرد؟

اگرچه در آغاز بحث، علوم و هنرها با شک و تردید به یکدیگر نگاه می‌کردند، اتهامات متقابل در ابتدا مهارشده بود؛ اما وقتی که تئاتری‌ها گفتند: «معلومه، این همون ترفند بچه‌گانه‌ی قاشق منجنیق‌واره، مال مهد کودک»، مناقشه شدت گرفت.
علوم کاربردی ضربه را دریافت کرده و بی‌درنگ پاسخ داد: «لحن شما به نظر کمی اتهام‌آمیز می‌رسه. درسته، قاشق منجنیق‌وار بچگانه است، اما خیلی شبیه به یک سبک نقاشی آلامد هم هست (همین را گفت: "نقاشی"، نه "هنری" و نه "گرافیکی"، گفت "نقاشی") که در اون جوهرِ رنگی رو به بوم یا دیوار می‌پاشند و بعد رنگ‌ها رو مخلوط می‌کنند. فکر می‌کنم اسمش هست "هنر سالادی"»

نه تنها هیچ خنده‌ای بر نخاست، بلکه نگاه‌هایی پر از خشم ردوبدل شد (نیّت ۱۰۰۰؛ آسیب موردنظر ۱۰۰؛ آسیب واقعی ۴۰-). و بلافاصله، همه به‌سرعت میزها را با لگد به زمین انداخته و پشت سنگرهای خود پناه گرفتند. از آنجا که دیگر هیچ مهماتی در دست نبود، منتظر ماندند؛ گویی تردید داشتند که به فحاشی ادامه دهند یا وارد عمل شوند.
خاله خوانیتا - که هنوز به ماهی‌تابه و ملاقه مسلح بود - این وقفه را مغتنم شمرد و با لحن معصومانه‌ای پرسید: «کاپیتان کجاست؟»

این سوال مانند رعدوبرقی بود که شب تاریک را می‌شکافت. طرف‌های درگیر شروع به تبادل فرضیات و نظریات کردند. اگرچه هیچ‌کس نمی‌توانست دقیقاً به یاد بیاورد که کاپیتان در وسط درگیری کجا بود، کسی اشاره کرد که پیش از شروع نبرد، کاپیتان را دیده است… کنار دیگ مربای کدوحلوایی. بعد از آن، دیگر چیزی نگفتند؛ یا اگر گفتند، دوباره همان روایت دقیق دریافت موشک‌های پرتابی و پاسخ منطقی بود.

حسابدار اجازه‌ی صحبت خواست و گفت: «ما از جرم اطلاع داریم و فکر می‌کنم حالا می‌دونیم که مجرم هم کیست». «پرنده»، از بس که سریال «قانون و نظم: واحد قربانیان ویژه»[4] را دیده بود، حرف او را تصحیح کرد: «مجرم نه، مظنون». موسیقی‌دان‌ها، همیشه هوشیار، با شانه مسخره‌ای؟ شروع به نواختن آهنگ این سریال پلیسی کردند: تان، تان.

یک نفر پیشنهاد کرد: «کسانی که فکر می‌کنند کاپیتان مقصره دست‌شون رو بلند کنند». صدای دیگری پاسخ داد: «آروم باش دولت دگرگونی چهارم[5]، اینجا دادگاه دولتی رفاه نیست. اون بی‌گناهه تا وقتی که گناه‌اش ثابت بشه».
خاله خوانیتا قهقهه‌ای زد و حکم صادر کرد: «می‌خواهید کاپیتان رو به چیزی متهم کنید؟ باشید تا صبح دولتتون بدمه!». مجسمه‌ساز خاطرنشان کرد: «بگذارید به شیوه‌ی اینجا عمل کنیم، احضارش کنیم تا بیاد و اگه حرفی برای گفتن داره، بگه. باید پیداش کنیم و بگیم که بیاد».

خاله خوانیتا که به نظر می‌رسید از آنچه در حال رخ‌دادن است لذت می‌برد، با نیش‌خندی گفت: «خب، حالا کی جرات می‌کنه پا روی دم شیر بذاره؟»

******

«در واقع، شیر نیست، گربه است. یک ماده گربه کوچیک. چند روزپیش به دنبال کاپیتان راه افتاد. کاپیتان هم، همونطور که می‌دونی، خیلی عجیبه و اسم گربه رو گذاشت «گربه نره‌ی کوچولو». تو باور می‌کنی که کاپیتان نتونه تفاوت بین یک گربه‌ی نر و یک گربه‌ی ماده رو تشخیص بده؟ حتی من یک روز که داشت دوچرخه‌اش رو داغون می‌کرد، بهش تذکر دادم، و خدا می‌دونه چرا داشت دوچرخه‌اش رو داغون می‌کرد. مردها خیلی عجیبند... خب، من می‌گم مردها خیلی بی‌خودند، اما کاپیتان به من گفت توی قصه‌ها نباید فحش بدیم، پس می‌گیم مردها خیلی عجیبند. قضیه این بود که من دوچرخه‌ام رو بردم پیش مکانیک که زنجیرش رو درست کنه چون از جا در رفته بود. مکانیک رفته بود پوزول بخوره، من هم رفتم به کاپیتان سری بزنم، ببینم شیرینی چاموی توی دست‌و‌بالش هست یا نه، دیدم افتاده به جون دوچرخه‌اش: با چکش، یه دفعه! بعد یک گربه خیلی ناز دیدم و صداش زدم: «پیشی خانم نازنازی!»، اما گربه‌ی بدجنس جواب نداد. کاپیتان درحالی‌که بیل و تبر برمی‌داشت، به من گفت: «اسمش پیشی خانم نیست، گربه نره‌ی کوچولوست». بهش گفتم: «چطور چنین چیزی ممکنه؟ کاملا معلومه که این گربه ماده است!». کاپیتان شانه‌ بالا انداخت و به کارش ادامه داد... حالا بماند که داشت چی کار می‌کرد. من چند بار گربه رو صدا زدم و انگار نه انگار. بعد بهش گفتم: «گربه نره‌ی کوچولو» و سریع اومد. شاید اصلاً باور نکنید، اما دیگه کاریش نمیشه کرد، این کاپیتان هم اینطوری از آب دراومد، فکرش خیلی بهم ریخته است».

(یادداشت نویسنده: البته که تفاوت بین گربه‌های نر و ماده را می‌دانم. گربه‌های نر یک روبان آبی دارند و گربه‌های ماده یک روبان صورتی. این را در یک کتاب علمی خواندم... باشه، باشه، باشه، در پینترست یا چیزی شبیه به آن دیدم. پایان یادداشت).

دخترک (حدود ۶ یا ۷ ساله) این موضوع را برای حسابدار، «پرنده» و «نگرنده» توضیح می‌داد، کسانی که پس از یک قرعه‌کشی پرهیجان انتخاب شده بودند تا به دنبال کاپیتان بروند و حکم احضار امضا شده به نام «برخی از بخش‌های کل» را به او بدهند.

این نوشته، که روی یک تخته با «دوات» مربای کدوحلوایی نوشته شده بود - و خود این به نوعی توهین به کاپیتان محترم بود (ببخشید، "هاهاها"م تمام شده) - به‌طور مشخص کاپیتان را به «تحریک به شورش مربای کدوحلوایی، آشوب بی‌سیلقه، انقلاب بد برنامه‌ریزی شده، مردسالاری هتروپاتریارکال، تاکید بر دوگانگی جنسیتی، اروپامحوری سیس، هدف‌گیری ضعیف، ترویج نفرت و نفاق، در رفتن از زیر کار آشپزخانه، نشستن دست‌ها، و آنچه که از تحقیقات جاری ناشی ‌شود» متهم می‌کرد.

دخترک به‌طور ویژه به سه نماینده هشدار داده بود که چیزی نگویند. و از همه مهمتر، از گفتن کلمه‌ی ممنوعه اجتناب کنند. حتی نباید «ک-د-و-ح-ل-و-ا-ی-ی» را هجی کنند. دخترک اینها را در حالی توضیح می‌داد که از سرپایینی به طرف غاری می‌رفتند که گمان می‌کردند کاپیتان آنجاست. «چون اگه این کلمه را بگید، کاپیتان تبدیل به یک هیولا می‌شه، یه موجود وحشتناک که حتی در دنیای چندگانه مارول و دی‌سی کامیکس هم قابل تصور نیست».

سه فرستاده، به همراه دخترک، به ورودی غار رسیدند. دخترک به آنها گفت: «اینجا منتظر بمونید، و مثل توی فیلم‌ها رفتار نکنید که به کسی گفته می‌شه یه جا منتظر بمونه ولی اطاعت نمی‌کنه، می‌ره و به‌طور دردناکی کشته میشه».

دخترک در حالی که ماده گربه‌ی نر را در آغوش گرفته بود از غار بیرون آمد و گفت: «می‌گه اون روز در غذاخوری نبوده و یک شاهد بی چون و چرا داره. خب یعنی یک بهانه‌ای داره».

سه فرستاده، مانند هر انسان دیگری در چنین موقعیتی، شروع به نوازش ماده گربه‌ای که «گربه‌نره» نام داشت کردند. گربه که کلافه شده بود از بغل دخترک پرید و به درون غار برگشت. آنها از دخترک پرسیدند که محمل کاپیتان چه بود. دخترک لبخندی زد: «الان دوباره رفت توی غار. شاهدش همینه، یک گربه ماده که اسمش گربه‌نره است. اما این بدترین بخش قضیه نیست. کاپیتان یک وکیل داره که خیلی مشهوره».

دخترک رفت تا ببیند آیا دوچرخه‌اش درست شده یا نه، چون پدال‌هایش در اثر افتادن روی سنگریزه‌ها کج شده بود. فرستاده‌ها هم به شورای «برخی از بخش‌های کل» گزارش دادند.

******

کاپیتان در برابر «استراتژی حقوقی»ای که وکیلش، یک سوسک پرمدعا با سرووضع عجیب‌و‌غریب، به او پیشنهاد ‌کرده بود و به‌طور خلاصه، عبارت بود از اقرار به گناهکاری از آغاز محاکمه، پاسخ داد: «نخیر، اصلا و ابدا». وکیل ‌گفت: «موفقیت‌آمیز میشه؛ شورا اینقدر گیج میشه که فکر می‌کنم می‌تونی از مجازات مرگ نجات پیدا کنی». کاپیتان با عصبانیت گفت: «مجازات مرگ؟! وکالت رو کجا یاد گرفتی؟ در دانشگاه‌های بنیتو خوآرز[6] درس خوندی؟» سوسک کیف مدارکش را مرتب کرد و در آخر افزود: «می‌تونه بدتراز این هم باشه، مثلاً ممکنه محکوم شی به یک ماه رژیم غذایی با سوپ ک-د-و-...». کاپیتان با فریاد حرفش را قطع کرد: «بس کن!». سوسک حقوقدان به اشاره گفت: «ببین، اگه به مرگ محکوم بشی، کی دستمزد من رو بده؟».

******

سازماندهی دادگاه کار آسانی نبود. اگرچه گروه علوم اعلام کرد که از شرکت در آن خودداری می‌کند، حاضر شد طراحی دار را به عهده بگیرد – در‌صورتی‌که متهم گناهکار شناخته شده و به اعدام محکوم شود؛ در‌عین‌حال جامعه هنری (هاهاها، مجدداً موجود است) خود را موظف دانست تا تخیل و خلاقیت را به صحنه بیاورد.

اما به بن‌بست خوردند، زیرا تئاتری‌ها تنها چیزی که به یاد می‌آوردند قطعه‌ای بود از خوان رویس د آلارکون[7] (که در شبکه‌های اجتماعی آن زمان، لوپه د وگا، تیرسو د مولینا، فرانسیسکو د کودو و لوئیس د گونگورا او را مورد تمسخر قرار می‌دادند، چون هیچ استدلالی علیه او نداشتند – مثل الان – و به خاطر شکل و ظاهرش به او توهین می‌کردند). برای کمک به آنها، ناگهان سر‌وکله‌‌ی گروهی پیدا شد که به خوش‌سلیقگی نام خود را «کومون» گذاشته، و در صحنه‌های سینمایی طبیعی و روزمره تخصص دارد.

سایر هنرمندان داشتند برسر این که نقش‌ دادستان و قاضی را چه کسی بازی کند جدل می‌کردند (گرچه در حقیقت، نقشی که همه آرزو می‌کردند، نقش جلاد بود)، اما یک سوسک پیدایش شد و گفت در محاکمه‌های فوری و مجازات‌های قصار تجربه‌ دارد و حاضر است همزمان نقش قاضی و دادستان را ایفا کند. چون لباس قاضی، کلاه‌گیس و یک چکش (شبیه چکش مهندسان نجاری که گم شده بود و هیچ‌جا پیدایش نمی‌کردند) همراه داشت، هیچ‌کس توانایی‌های او را زیر سوال نبرد. بنابراین مجمع هنری شکل هیئت منصفه به خود گرفت.

همه چیز آماده بود وهمه، با اشتیاقی که به سختی می‌توانستند پنهان کنند، منتظر رسیدن متهم بودند...

******

آن بالاها، ماه گوش فرا داده و از شرق، نجوایی شنیده می‌شود که فریاد می‌زند:

"غابت شمس الحق وصار الفجر غروب
منرفض نحنا نموت قولو لهن رح نبقى"

(خورشید عدالت غروب کرده و سپیده‌دم به شب بدل شده است / ما از مردن سر باز می‌زنیم به آنها بگویید که زنده خواهیم ماند).

و پاهایی که بر زمین می‌کوبند: شاید این رقص دبکه فلسطینی‌هاست در حال آزمودن استحکام بنیاد دنیایی دیگر.

در تمام راه‌ها، کسی آوار و خاطرات را زیرورو می‌کند و کسی منتظر است پیدایش کنند. و این تمام داستان است: جستجو کردن و یافتن حقیقت و عدالت. زیرا فردا، معمولاً در گوشه‌ای غیرمنتظره لانه می‌کند و همیشه در قلب جستجوگران...

(ادامه دارد)

کاپیتان - آوریل ۲۰۲۵

ترجمه شکوفه محمدی

[1] خانواده‌هایی که در جستجوی فرزندانشان هستند که مورد ناپدیدشدگی قهری واقع شده‌اند.

[2] اشاره به فیلم سینمایی غارتگر، محصول آمریکا، ۱۹۸۷. م

[3] "Yo no fui", Consuelito Velázquez. https://www.youtube.com/watch?v=sH9r_VJyC3g

[4] Law & Order: Special Victims Unit

[5] اشاره به نامی که دولت‌های حزب مورنا از ابتدای ریاست جمهوری آندرس مانوئل لوپز اوبرادور به خود داده‌اند، زیرا مدعی هستند مشغول به انجام رساندن چهارمین انقلاب مکزیک و تغییر پایه‌ای آن هستند . م

[6] دانشگاه‌هایی که توسط آندرس مانوئل لوپز اوبرادور ساخته شدند و کیفیت آموزش در آنها بسیار پایین است. م

[7]  نویسنده‌ی مکزیکی قرن شانزدهم، پایه‌گذار نوعی ازکمدی در تئاتر. م

انسان‌هایی از این دست…

۲ اکتبر ۲۰۲۴ZApatista.png

در گوشه و کنار جهان، در همه جای این سیاره، عموماً اتفاق می‌افتد که انسان‌هایی از این دست وجود دارند …افرادی که:

وقتی دیگران با بی‌تفاوتی تسلیم می‌شوند و می‌پذیرند، آنها «نه» می‌گویند.

وقتی اکثر مردم سر خم می‌کند، آنها سرشان را بالا می‌گیرند.

وقتی دستور حکومتی بر اکثریت تحمیل می‌شود، آنها زیر بار نمی‌روند.

وقتی اکثر مردم بهانه‌تراشی می‌کند، آنها به اصول‌شان پایبندند.

وقتی اکثریت راه گم می‌کند، آنها در جستجوی حقیقت و عدالت هستند.

وقتی اکثر مردم منتظر نشسته‌اند، آنها در راه یافتن [پاسخ] گام برمی‌دارند.

وقتی اکثریت تسلیم می‌شود، آنها مبارزه می‌کنند.

وقتی اکثر مردم تنها حرف‌های دیگران را تکرار می‌کند، آنها حرفی برای گفتن دارند.

گرچه اکثریت خواهان ذوب کردن همه‌ی آدم‌ها در خود است، آنها در آینه، خویشتن‌شان را می‌یابند.

حتی اگر اکثریت در خواب باشد، آنها بیدارند.

آنجا که اکثر آدم‌ها حساب و کتاب می‌کند، آنها خود را خالصانه وقف می‌کنند.

وقتی اکثریت اطاعت می‌کند، آنها نافرمانی می‌کنند.

وقتی اکثر آدم‌ها شبیه یکدیگرند، آنها متفاوتند.

گرچه اکثریت تنها غوغای دروغین گذشته را می‌شنود، آنها امروز به صدای محزون فردا گوش می‌سپارند.

وقتی اکثریت گردن می‌نهد، آنها اعتراض می‌کنند.

گرچه اکثر مردم چشم‌پوشی می‌کند، آنها با چشم باز می‌نگرند.

وقتی گوش اکثریت از شعار کر شده، آنها ‌فریاد بر‌می‌آورند.

آنگاه که اکثریت در مسیر عمومی دروغ سکوت می‌کند، آنها از میان آوار، خون، استخوان، لجن و کثافت راه دیگری می‌گشایند.

گرچه اکثریت مومن به مذهب بی‌خیالی است، آنها نه می‌بخشند و نه فراموش می‌کنند.

وقتی اکثر مردم به تعصب رایج رجوع می‌کند، آنها تفکر انتقادی دارند.

آنهایی که مبارزه را وظیفه‌ی خود می‌دانند، نه وسیله‌ای برای پیوستن به اکثریت.

و وقتی اکثر مردم دیوار می‌شود، آنها شکافی هستند هرچند کوچک.

این افراد هرچند کوچک، هرچند مختلف، هرچند متفاوت، هر چند در اقلیت، چقدر ضروری‌اند!

این افراد همین‌جا هستند، حتی اگر از آنها نامی برده نشود، حتی اگر نگاه قدرت آنها را نادیده بگیرد، حتی اگر صدایشان آن بالا شنیده نشود، حتی اگر در آمار و ارقام به حساب نیایند.

این انسان‌ها…

پیشکش آنها باد، قلب ما.

گوش ما شنوای نگاه‌شان.

کلام ما در جستجویشان.

از آنِ ایشان باد آغوش اشتراکی ما، در هر زمان و مکانی که باشند.

برای آنها و در کنارشان، جشن دیدارهای دوباره…

از کوهستان‌های جنوب شرقی مکزیک

کاپیتان مارکوس

مکزیک، اکتبر ۲۰۲۴

امثال و حِکمَADAGIOS.jpg

 

بیایید با چند کلام قصار از چند دهه پیش شروع کنیم. آن وقت شما ببینید آیا آنچه در آن زمان مورد اشاره واقع شده به درک آنچه اکنون اتفاق می‌افتد کمک می‌کند یا نه.

 

۱

هدفِ تفکر انتقادی، یافتن حقیقت (و در نتیجه ابداع یک محمل جدید برای بوالهوسی‌های تازه ظهور) نیست، بلکه زیر سوال بردن «حقایق»، مقابله با آنها، عریان ساختن و نشان دادن ماهیت واقعی‌شان است: عقاید احمقانه‌ی یک یا چند احمق (البته این یک یا چند احمق هم مرد هستند و هم زن: برابری جنسیتی فراموش نشود!) با تعداد زیادی فالوور. تفکر انتقادی فقط یک موضع نظری نیست؛ بیش از هر چیز، یک موضع اخلاقی در رابطه با شناخت و واقعیت است.

۲

آنچه «تاریخ» نامیده می‌شود (همین‌طوری با فونت بولد) فقط جسدی است که توسط سیاستمداران و کاتبان آنها به طرز ناشیانه‌ای بزک شده است. با این حال، سر سفره سیاستمداری که در قدرت است، اسکلت‌ نمی‌نشیند. شاید تنها آینه‌ای. قابش را می توان زیبا کرد، اما آینه همچنان روند تخریب واقعیت را منعکس می‌کند. تفاوت بین تابوت‌ها از شباهت محتویات آنها نمی‌کاهد. وقتی دولت‌ها آینه را به دلیل مقعر بودنش، به تغییر شکل و زشت جلوه دادن واقعیت متهم می‌کنند، سعی ‌دارند این امر را که دیدگاهشان منکر واقعیت این زشتی‌هاست پنهان کنند. همان دیدگاهی که از منظر آن تنها «دولت» است که همه چیز را روشن و رنگ‌آمیزی می‌کند.

تاریخ گذشته، که با فونت بولد نوشته نمی‌شود، چیزی نیست جز پیشینه‌ی کابوس کنونی. مرگ و ویرانی فردا همین امروز رقم می‌خورد.

۳

ایده بر ماده مقدم نیست؛ بلکه برعکس. مبدأ سرمایه‌داری و مراحل مختلف آن به‌عنوان یک سیستم مسلط، یک نظریه اجتماعی یا فلسفی نیست. نظریه اجتماعی قفسه عظیمی از ایده‌هاست که پیشنهادهای سیاسی مختلف در جستجوی دلایلی برای معنا بخشدین به آنچه بی‌معنی‌ست، به سمت آن می‌روند. نظام‌های مسلط چیزی جز یک بدن با لباس‌های در ظاهر متفاوت نیستند، لباس‌هایی که همگی در ماهیت ریاکارانه‌شان یکسانند.

یک نظریه اجتماعی مد روز در لحظه‌ای خاص یک کالای پرفروش است در سطح تئوری های خوددرمانی و دوست یابی (که امروزه به آن «فالوور» گفته می‌شود) که در کنار استدلال‌هایی قرار می‌گیرد که در آنها، بسته به محافظه‌کاری یا ترقی‌گرایی (که چیزی جز محافظه‌کاری نرم نیست)، هدف به گونه‌های مختلف وسیله را توجیه می‌کند.

آنچه سرمایه‌داری را به‌وجود می‌آورد جنایت است. و هر مرحله از پیشرفت آن شبیه به اقدامات یک قاتل زنجیره‌ای است که هر بار تجربیات بیشتری کسب می‌کند. کار نظریه‌پردازان حکومتی این است که این جنایت را با کمی رمانتیسم، ماجراجویی و البته سبکسری بزک کنند.

در تئوری اجتماعی، بیشتر اوقات هدف این نیست که چیزی را بفهمیم تا انقلاب کنیم، یعنی مبانی مادی یک سیستم را تغییر دهیم. آنچه «تئوریسین‌ها»ی سابقاً در اپوزیسیون و امروز حامی دولت به دنبال آن هستند، جایگزینی افراد در حلقه قدرت است. به همین دلیل است که به ظاهر حامیان دیروز، کاریکاتوریست‌های امروزهستند. نام‌ها و مشاغل تغییر می‌کند، اما تملق‌گویی‌ها همان است که بود و البته دستمزد هم. عکس‌العمل روشنفکران راستگرا، عکس‌العمل معشوقی فریب‌خورده است، خشمگین از اینکه اشخاص دیگری جایش را گرفته‌اند. و این دیگران، آرزویشان اشغال کردن جای متنعمان دیروزاست. همگی آنها کم‌خونی فکری یکسانی دارند، بنابراین مشکلی نیست.

مورخ امروزی تاریخ‌نگاری را طبق سلیقه‌ی حاکم تنظیم می‌کند. به قفسه ایده‌ها می‌رود تا به دنبال شخصیت‌ها بگردد، چه برای ساختن شخصیت‌های شرور و چه برای ساختن قهرمانان. اینکه اکنون زنان شرور و قهرمان نیز در تاریخ گنجانده شده‌اند، به مثابه امتیاز دادنی خیرخواهانه به فمینیسمی است که به کم یا حتی هیچ رضایت می‌دهد. امروزه بزرگ‌ترین ترس یک مورخ این است که دریابد مسئولیت رویدادهای یک دوره تاریخی بر گردن گروه‌ها، جمع‌ها یا کل مردم آن دوره است. آخر زندگی‌نامه‌‌ای را که فردی نیست چه کسی می‌خرد؟ چون این به معنای در نظر گرفتن جامعه است.

مورخ امروزی محمل می‌فروشد، آنچه را که پشتوانه‌ی تبلیغاتی تاریخ مقوایی قدرت است. تاریخ برای او فقط پس‌زمینه‌ای است که اکنونِ درخشان او را مزین می‌کند. معادل ادبی میزان‌سن‌های فاخر درباره مردم بومی، زندگی‌نامه‌ها و تحقیقاتی است که در محافل قدرت پرورانده می‌شود. بدین ترتیب، تقویم‌ها به دلخواه تنظیم شده و شکست‌های یک امپراتوری در برابر امپراتوری دیگر به پیروزی تبدیل می‌شود.

سردرگمی به‌حدی است که کسانی فکر، پافشاری و استدلال می‌کنند که امپراتوری آزتک، درمان درد مردم بومی قبل از تسخیرمکزیک توسط اسپانیا بود، که روسیه همان اتحاد جماهیر شوروی است و چین جغرافیایی است که نظام کمونیسم بر آن مسلط است؛ که اگر مردم به لولا، کیرشنر، PSOE [حزب سوسیالیست کارگران اسپانیا]، مکرون و هریس رأی دهند، عاقل هستند، و نادان اگر به بولسونارو، لوپن، میلی یا ترامپ رای دهند. کمتر چیزی به اندازه «دموکراسی» به فحشا کشانده شده، اما هیچ چیز به اندازه‌ی آن پرهزینه‌ نیست.

در تاریخ ناشناخته‌ی تسلیم، کسانی که سکوت می‌کنند تا بالغ شوند (در مدرسه کادر حزب، اینگونه به ایشان آموزش داده می‌شود)، به قفسه ایده‌ها می‌روند تا چیزی بخرند که برایشان مفید باشد. بی‌فایده است: خیانت به اصول و اعتقادات عین وادادن است، حتی اگر خود را زیر عقاید پولانزاس پنهان کند. نام مستعار «چپ‌گرا» جوهر یک واقعیت را تغییر نمی‌دهد: این همدستی با بدترین جنایت‌ها است: جنایت یک سیستم علیه بشریت.

۴

در سیاست مرده وجود ندارد، تنها با اجسادی روبرو هستیم که به تکرار جرم مشغولند.

همان‌طور که پدرو اینفانته [خواننده‌ی پر آوازه مکزیکی-ـ م] می‌گفت: PRI [حزب انقلاب نهادینه شده قدیمی‌ترین حزب مکزیک که هفتاد سال در قدرت بود. م] نمرده است، بلکه در قلب همه احزاب سیاسی زندگی می‌کند. به همین دلیل است که سیاستمداران حرفه‌ای کلمات اختصاری احزابشان را مثل زیرشلواری، بدون مشکل عوض می‌کنند. هر چند که حتی لباس زیرشان را هم به زور می‌شویند... یا شاید هم نمی‌شویند!

هیچ تفاوتی بین سیاستمداران ترقی‌گرا و راستگرا وجود ندارد، همان‌طور که هیچ تفاوت اساسی بین اربابان خوب و بد وجود ندارد. کار هر دو، مدیریت اموال سلب مالکیت شده است.

گزینه‌های سیاسی نه در اهداف خود (داشتن دولت) تفاوت دارند و نه در وظایفشان (خدمت به قدرت اقتصادی). فقط از محمل‌های متفاوتی استفاده می‌کنند.

۵

این سیستم در مرحله کنونی خود، جنگ جدیدی را برای فتح سرزمین‌ها انجام می‌دهد و هدف آن تخریب/بازسازی، کوچاندن اجباری جمعیت/استقرارجمعیت جدید است. نابودی/کاهش جمعیت و بازسازی/سازماندهی مجدد یک منطقه، مقصد این جنگ است.

دولت اسرائیل انتقام حملات حماس در ۷ اکتبر ۲۰۲۳ را نمی‌گیرد، بلکه در حال ویران کردن یک سرزمین و خالی کردن آن از سکنه است. پول‌ فقط از تخریب و کشتار جمعی به دست نمی‌آید، بلکه بازسازی و سازماندهی مجدد نیز درآمدزاست. همدستی آشکار دولت‌های ملی جهان نیز از همین روست. وقتی «ملت‌ها» تدارکات نظامی به اسرائیل می‌فرستند، نه تنها از نسل‌کشی علیه مردم فلسطین حمایت می‌کنند، بلکه روی این جنایت سرمایه‌گذاری نیز می‌کنند. سود حاصل از این تجارت بعدها به دست خواهد آمد.

۶

 تخریب «خوب» یا «بد» وجود ندارد. بهانه‌ها و رنگ‌های تخریب تغییر می‌کند، اما نتیجه یکسان است. بین قطار گلوگاه خاکی پورفیریو دیاز[1]، طرح پوئبلا-پانامای فوکس[2] و کریدور ترانس ایستمیکو[3] مورنا[4] هیچ تفاوت اساسی وجود ندارد. برخی شکست خوردند و برخی دیگر نیز شکست خواهند خورد. هدف آنها نه رفاه است (مگر رفاه سرمایه‌های بزرگ)، و نه نوسازی سلب مالکیت به سبک پورفیریو: تنها به‌مثابه مرزی دیگرند در میان مرزهایی که در حال حاضر وجود دارد. و مانند همنوعان خود، آنها نیز نفوذپذیر خواهند بود. نه به خاطر هزاران مهاجری که از آنها خواهند گذشت، بلکه به دلیل فساد و بی‌شرمی برده‌داران نوین امروزی که قرن‌ها بعد فاش خواهد شد: قاچاق انسان تجارتی است دارای منبع عظیمی از مواد خام (که از طریق جنگ‌ها و سیاست‌های دولت‌های مختلف به دست می‌آید)، که محتاج سرمایه‌گذاری بسیار ناچیزی است: فقط به بوروکراسی، ظلم و بی‌شرمی نیاز دارد. و البته این چیزها در صاحبان سرمایه‌ و دولت به‌وفور یافت می‌شود.

آنچه به‌اصطلاح کلان‌پروژه می‌نامند، منجر به توسعه نمی‌شود. این پروژه‌ها تنها به‌مثابه کریدورهای تجارت آزاد هستند برای اینکه جرایم سازمان‌یافته، بازارهای جدیدی داشته باشند. مناقشه بین کارتل‌های رقیب تنها بر سر قاچاق انسان و مواد مخدر نیست، بلکه بیش از هر چیز بر سر انحصار باجگیری‌هایی است که به اشتباه «قطار مایا» و «کریدور ترانس‌ایستمیکو​» نامیده می‌شود. از درختان و حیوانات نمی‌توان باج گرفت، اما از همبودها و شرکت‌هایی که در این مرزِ بی‌فایده‌ی دیگر، در جنوب شرقی مکزیک مستقر می‌شوند، چرا.

بدین ترتیب، رشد جنگ برسر کنترل سرزمین تضمین می‌شود، جنگ‌هایی که در آن هولوگرام دولت-ملت حضور ندارد.

این فرضیه که خشونت به‌اصطلاح «جرایم سازمان‌یافته» از ناهنجاری‌های سیستم است، نه تنها نادرست است، بلکه ما را از درک آنچه در حال وقوع است (و عمل کردن براساس آن) باز می‌دارد. خشونت یک پدیده‌ی غیرطبیعی نیست، بلکه نتیجه وجود این سیستم است.

بر سر هدف توافق شده است: دولت خواهان یک بازار آزاد (عاری از مزاحمین، یعنی مردم بومی) و بقیه، خواهان کنترل یک سرزمین هستند.

درست شبیه آنچه سرمایه‌داری انحصاری دولتی نامیده می‌شد، که در آن سرمایه از دولت انتظار دارد که شرایط را برای اجرا و توسعه‌ی سرمایه ایجاد کند، اکنون صحبت از چیزی است که ارتش آن را «مانور انحصاری» می‌نامد: هم دولت و هم جرایم سازمان‌یافته، یک سرزمین را تصرف، تخریب و از سکنه خالی می‌کنند و سپس سرمایه بزرگ برای بازسازی و نظم دادن مجدد به آن وارد می‌شود.

کسانی که می‌گویند دولت‌ها و جرایم سازمان‌یافته متحد یکدیگرند، دروغ می‌گویند. همان‌طور که هیچ اتحادی بین یک شرکت و مشتریانش وجود ندارد. مسأله، یک عملیات تجاری ساده - هرچند پرهزینه - است: دولت غیبت خود را به فروش می‌گذارد و کارتل مورد نظر این غیبت را «می‌خرد» و جای خالی حضور دولت را در یک محله، منطقه، روستا یا کشور پر می‌کند. فروشنده و خریدار هر دو سودی یکسان می‌برند و ضرر متوجه کسانی می‌شود که در آن سرزمین‌ها به‌سختی به گذران زندگی مشغولند. «آن که پول یا وام می‌دهد، حکومت می‌کند»؛ این همان جمله قصاری است که تحلیل‌گران و «دانشمندان علوم اجتماعی» فراموش می‌کنند.

در مورد آنچه «جرایم سازمان‌یافته» نامیده می‌شود، دولت و سرمایه (مثل همیشه) یک محاسبه اشتباه انجام می‌دهند: آنها فرض می‌کنند که کارگران به آنچه توافق شده پایبند خواهند بود و قرار نیست مستقلا عمل کنند.

این همان اتفاقی است که در مورد تشویق و ایجاد گروه‌های شبه‌نظامی افتاد: آنها چون از افراد بومی تشکیل شده بودند، تصور می‌شد که می‌توان کنترلشان کرد، زیرا به‌هرحال بومیان افرادی نادان و قابل فریفتن هستند. و آن وقت کشتار آکته‌آل اتفاق افتاد. گروه «زنبورها»[5] درست می‌گوید، قتل‌عام آکته‌آل در سال ۱۹۹۷، با آن همه ظلم و معافیت از مجازات، تنها مقدمه‌ای برای کابوس فعلی بود. دولت فکر می‌کند که آدم‌های به‌اصطلاح جرایم سازمان‌یافته نوکران او هستند، و طبق آنچه به آنها گفته یا تحمیل ‌شود، می‌آیند و می‌روند. به دلیل همین باور غلط است که دولت‌ها اینگونه غافلگیر می‌شوند.

حالا سعی کنید به این سوال پاسخ دهید: چرا در یک دولت فدرال که ۳۰ سال است نظامی شده، کارتل‌ها و درگیری‌های آنها اکنون با تایید دولت شکوفا می‌شود و کسانی که به ایالت چیاپاس در جنوب شرقی مکزیک حمله کردند، ادعا می‌کنند که از این طریق از «بالکانیزه» شدن کشور جلوگیری می‌کنند؟ بله، به نظر می‌رسد که سرزمین مکزیک بیش از هر زمان دیگری تکه تکه شده است.

(ادامه دارد)

از کوهستان‌های جنوب شرقی مکزیک

کاپیتان -آگوست ۲۰۲۴

[1]  از رئیس جمهورهای مکزیک که دوره حکومتی‌اش بسیار به رضاشاه شباهت دارد. م

[2]  اشاره به ویسنته فوکس، یکی از رئیس جمهورهای مکزیک. م

[3] Tren Maya قطار مایا  -کریدور بین خلیج مکزیک و اقیانوس اطلس  Corredor Transístmico

[4]  حزب رؤسای جمهور کنونی مکزیک، آندرس مانوئل لوپز اوبرادور. م

[5]  جامعه مدنی زنبورها، گروهی از بومیان مایا-تسوتسیل است که هدف آنها ترویج صلح، عدالت و مبارزه با نئولیبرالیسم است. م

 گزارش دوم از استقبال از زاپاتیست‌ها


در کوچه پس کوچه‌های شهر قدیمی ویگو، هنوز آثار آنچه از بیش از هزار سال پیش رُمی‌ها بنا نهاده‌اند به چشم می‌آید. هنوز می‌توان تصور داشت که «این‌جا آخر دنیا است» (آنطور که در امپراتوری رُم باور داشتند). ساختمان‌های بنا شده با سنگ‌های رسوبی که شلاق باد و نمک تأثیر خود را بر آنها به‌جا گذاشته است، از تاریخی ثروتمند حکایت می‌کند. در خیابان‌های تمیز مرکز خرید، فروشگاهای شیک و گران قیمت که به‌تدریج سیطره‌ی خود را بر ساختار سنتی تحمیل کرده‌اند، گویای حضور یک قشر متمول است که بر مناطق فقیرنشین و ساختمان‌های صنعتی و انبارهای بندر حکومت می‌کند. از سوی دیگر مغازه‌ها و فروشگاه‌های تعصیل‌شده‌ای که بر آن‌ها تابلوی «برای فروش» نظر را جلب می‌کند، حاکی از بحرانی‌ست که ویروس کرونا فقط آن را تشدید کرده است. طبق قوانین اسپانیا، در حالی که در رستوران‌ها و بارهای کوچک و بزرگ می‌توان کنار هم نشست و مصرف کرد، در خیابان‌ها و حتی در سواحل زیبا و بادخیز، استفاده از ماسک اجباری‌ست و هیچ‌کس حق‌ندارد هرچند تنهای تنها، بدون ماسک آمد و شد کند.
از روزهای نخست ماه ژوئن چند نفر از رفقا از کشورهای مختلف برای کمک رساندن به سازماندهی «اشغال» اروپا توسط بومیان چیاپاس به این شهر آمده‌اند. در منازل خصوصی و چند مرکز فرهنگی امکان خواب و استراحت فراهم شده است. جمع پنج نفره‌ی ما نیز به یکی از این مراکز فرهنگی در فقیرترین محله‌ی شهر هدایت می‌شود. بر در و دیوار آن پوسترهای مبارزاتی و همبستگی با خلق فلسطین، صحرا و چیاپاس نصب شده است و همچنین عکس زندانیان سیاسی گالیسیا. اینان که در زندان‌های دور، در تبعید محبوس‌اند تا برای خانواده‌هایشان دیدار از آنان تا حد ممکن، دشوار باشد. عکس‌ها گویای مبارزه‌ای هستند که دوستان ما آن‌را «مبارزه رهایی‌بخش ملی» معرفی می‌کنند. آنان برای ما از زبان گالیسی می‌گویند و این که این زبان در گذشته‌ای بسیار دور، یا پرتغالی بوده و یا به زبان پرتغالی بسیار نزدیک و پس از اشغال گالیسیا (که دولتی مستقل داشته است) ممنوع شده و زبان اسپانیایی را جایگزین آن کرده‌اند. نزدیکی‌های قوم گالیسیا را که می‌گویند از اقوام کِلت است، هنوز در البسه‌ و موسیقی سنتی آن می‌توان دید.

از نشست‌های اینترنتی و سراسری اروپا آگاه بودیم که در شهر‌های بسیاری فعالین سیاسی، کمیته‌های تدارکات برای استقبال از زاپاتیست‌ها را تشکیل داده‌اند.
جمع پنج نفرۀ ما در مسیر ویگو، شبی در شهر سن‌سباستیان (به زبان باسکی: دونوستیا) میهمان زوج جوان و جانبدار زاپاتیست‌ها بود و از تجربیات و مبارزات مردم سرزمین باسک و ایران حرف زدیم. عصر ۱۲ ژوئن به بندر ویگو رسیدیم.
در همان اولین دقایق به ما خبر دادند که در یکی از مراکز فرهنگی کنسرتی برای جمع‌آوری کمک مالی به منظور تأمین مخارج سفر «لشکر ۴۲۱» زاپاتیستی برگزار می‌شود. ما نیز برای کمک عازم آن محل شدیم.
«آس پدرینیاس» یک مرکز فرهنگی‌ست که در اراضی اشغال شده‌ای بنا شده و به صورت جمعی و خودمختار با درآمد حاصل از فروش چوب و دیگر تولیدات اداره می‌شود و عضو تشکل انجمن‌های اراضی خودگردانی است که در مبارزه علیه زمین‌خواران و شرکت‌های عظیمی شکل گرفته‌اند که قصد داشته‌اند این منطقه‌ی کوهستانی و جنگلی را به زمین گلف تبدیل کنند. ایجاد زمین گلف به معنی خصوصی‌سازی مراتع و جنگل‌ها و از بین رفتن آب‌های زیر زمینی است.
وقتی به آنجا رسیدیم صحنۀ کنسرت با یک بنر تبلیغی برای زاپاتیست‌ها تزیین شده بود. قبل از شروع کنسرت فراخوانی برای شرکت در جشن ورود زاپاتیست‌ها را قرائت کردند. در آغاز کنسرت خوانندۀ گروه اعلام کرد که این گروه تا آنجا که در توان دارد از حضور زاپاتیست‌ها در اروپا حمایت خواهد کرد.
در روزهای بعد به‌تدریج تعداد کسانی که از شهرها و کشورهای مختلف برای پیشواز از زاپاتیست‌ها می‌آمدند بیشتر و بیشتر شد و همراه با این رفقا در خیابان‌ها و نقاط مختلف شهر با یک عروسک غول‌آسا و پخش موسیقی و خواندن متونی در بارۀ علت سفر زاپاتیست‌ها، اعلامیه‌هایی در این مورد پخش می‌شد.
https://www.youtube.com/watch?v=oI-V2-r31yA
به‌علاوه در جلسات مختلف با رفقای محلی و آنها که از کشورهای دیگر به این بندر آمده بودند، در مورد چند و چون سازماندهی اقامت زاپاتیست‌ها در ویگو و نیازهای لجیستیک آن بحث و گفت‌و‌گو برقرار بود.
روز بعد از ورودمان به جلسه‌ی کمیته‌ی هماهنگی ویگور رفتیم تا اعلام کنیم که برای یاری رساندن و شریک شدن در کار سازماندهی آماده‌ایم.
یکی از مشکلات مهم سفر زاپاتیست‌ها، برخورد با بیماری کرونا و شیوه‌های مراقبت از میهمانان و میزبانان بوده که احتمالا در ماه‌های آینده نیز ادامه خواهد داشت.
در یکی از جلسات تصمیم به تهیه پرچم و پوسترهایی برای تزیین مراسم ورود زاپاتیست‌ها گرفته شد و هر رفیقی هر کاری که از دستش بر می‌آمد به عهده گرفت.
https://www.youtube.com/watch?v=dsFQr5dVyH0&t=8s
بی‌شک برای ما ارتباط رفیقانه با کسانی که برای نخستین بار با آن‌ها آشنا می‌شدیم و گفت و شنود در بارۀ اوضاع سیاسیِ کشورهای مختلف از جمله ایران جزو زیباترین بخش‌های این سفر به یادگار خواهد ماند.
عصر روز ۲۱ ژوئن باخبر شدیم که کشتی بادبانی حامل «لشکر ۴۲۱»، معروف به «کوه»، به سواحل نزدیک به بندر ویگو رسیده است. ناگهان از گوشه و کنار شهر گروه‌های کوچک و بزرگی از رفقا به راه افتادند تا هرچه زودتر شاهد رسیدن زاپاتیست‌ها باشند.
پس از پنجاه روز سفر در اقیانوس، و رسیدن «کوه» به سواحل بیونا، یکی دو قایق کوچک به استقبال آن رفتند.
https://www.farodevigo.es/gran-vigo/2021/06/21/zapatistas-culminan-baiona-50-dias-54000588.html)
اطراف فانوس دریایی بیونا را جمع کثیری از رفقا از کشورهای مختلف احاطه کردند که فقط از فاصلۀ یک سنگ انداختن (اصطلاح خود زاپاتیست‌ها در اعلامیه‌هایشان) از ساحل توانستند به آنها خوش‌آمد بگویند. جوان و پیر فریاد شادی و «زنده باد زاپاتا!» سر داده بودند. با چشم غیرمسلح هم می‌شد دید که مسافرین کشتی نیز با تکان دادن دست درود می‌فرستادند.
از صبح روز ۲۲ ژوئن پیام‌های تلفنی، خبر ورود کشتی حامل زاپاتیست‌ها به بندر ویگو را پخش می‌کرد. با توجه به روند اداری ورود به کشور و پیاده شدن از کشتی، قرار بر این شد که مراسم پیشواز از زاپاتیست‌ها از ساعت پنج بعد از ظهر در «ساحل کارریل» Praia de Carril برگزار شود.
از هیئت استقبال، جمع منتخب خوش‌آمدگویی (یکی از رفقای ما نیز در جمع خوش‌آمدگویی شرکت داشت) و کسانی که امنیت مراسم را به عهده داشتند، توسط اکیپ پزشکی، تست کوید 19 گرفته شده بود. همزمان تمام ساحل را با پرچم‌ها و بنرهایی به زبان‌های مختلف تزئین کردند.
بالاخره هفت رفیقی که «لشکر ۴۲۱»، یعنی اولین هیئت زاپاتیستی را تشکیل می دهند، با قایق کوچکی حدود ساعت شش بعدازظهر به ساحل رسیدند و طبق برنامه‌ی از قبل پیش بینی شده، رفیق ماری خوزه، به عنوان نخستین زاپاتیستی که بر خاک اروپا گام می‌نهد، در مقابل تعداد معدودی از استقبال کنندگان که می‌توانستند در اسلکه جمع بشوند با صدایی رسا فریاد برآورد:
”به نام زنان، کودکان، مردان، بزرگسالان و، روشن است، دگرجنسیتی‌های زاپاتیست اعلام می‌کنم که نام این سرزمین، همان که ساکنین اصلی‌اش آن را ”اروپا“ می نامند، از این به بعد سلومیل کاآخشمک‌اوپ، یعنی ”سرزمین سرکش“ خواهد بود. یا ”سرزمینی که تمکین نمی‌کند، که ضعف نشان نمی‌دهد.“ و تا زمانی که اینجا کسی باشد که نه تسلیم بشود، نه خودش را بفروشد و نه وابدهد، توسط خودی و غیر خودی به این نام شناخته خواهد شد.“

سپس هیئت زاپاتیستی در کنار گروهی از رفقا در میان حلقه‌ای از زنان برای جلوگیری از انتقال ویروس کووید، با حفظ فاصله‌، راهی ساحل شدند. یک گروه موسیقی سنتی با لباس‌های زیبای محلی در فضایی گرم و دل‌انگیز هیئت زاپاتیستی را تا ساحل همراهی کرد.
https://www.youtube.com/watch?v=A3qjpcO16mo
در کنار هر یک از اعضای هیئت، یک مرد و یک زن به عنوان «آیینه» به ساحل رفتند تا هرکدامشان که گویای یکی از مبارزات بود، پیام خوش‌آمدش را به هیئت زاپاتیستی برساند. به این ترتیب هر «آیینه» با تکیه بر تمثیل‌سازی‌های زاپاتیستی، گویای آن بود که بذری که مبارزه‌ی زاپاتیست‌ها می‌پاشد، در آیینه‌ی مبارزات دیگر انعکاس خواهد یافت.
https://www.youtube.com/watch?v=9W-yzadC48I
بعد از مراسم خوش‌آمدگوییِ «آیینه‌ها»، اعضای هیئت بر روی صحنه‌ رفتند تا به زبان بومی خود، خودشان را معرفی کنند و سپس برنامه هنری آغاز شد.
https://www.facebook.com/watch/?v=986040008801906&extid=NS-UNK-UNK-UNK-AN_GK0T-GK1C
در میان شعر و موسیقی، گردانندگان برنامه پیام‌هایی را قرائت کردند.
در روز ۲۴ ژوئن جمعی از جوانانی که از آلمان به پیشواز زاپاتیست‌ها آمده بود، به دیدار هیئت زاپاتیستی رفت تا از محکوم شدن یک زن جوان در بیدادگاهی در فرانکفورت حرف بزند و خواهان پیامی از زاپاتیست‌ها در دفاع از او باشد.
رفیق اِلا که به عنوان «فرد ناشناس - شماره ۱» از نوامبر سال ۲۰۲۰ به خاطر اعتراض به ساختمان یک اتوبان در «جنگل دنن رود» (در ایالت هسن) در بازداشت به سر می‌برد، در روز ۲۳ ژوئن، به جرم «مجروح سازی خطرناک» و «حمله‌ی بدنی» به پلیس به ۲۷ ماه (دو سال و سه ماه) زندان محکوم شد. او متهم شده بود که بر فراز یک درخت در ارتفاع ۱۵ متری، علیه پایین کشیده شدن توسط پلیس، وقتی پایش را می‌کشیدند، مقاومت کرده است. او قصد داشت با اشغال درخت علیه قطع درختان جنگل به منظور ساخت اتوبان A-49 اعتراض کند.
برای محکوم کردن او، دولت و پلیس تمام قوانین رسمی را زیر پا گذاشتند. در دادگاه افراد پلیس بدون دادن اسم و مشخصات و با چهره‌های کاملا پوشیده شهادت می‌دادند و با وجود تضادهای زیاد اظهارات پلیس و فیلم‌های زیادی که به نفع زندانی بود، دادگاه خواست دادستان را اجرا کرد و اِلا محکوم شد.
با شنیدن این خبر، به درخواست فعالین محیط زیست، «لشکر ۴۲۱ زاپاتیستی» در همبستگی با این زندانی سیاسی، پیامی برای او ارسال کرد.
https://vimeo.com/567581257
در روز ۲۵ ژوئن، خاویر الوریگا که به عنوان مسئول کمیته کمک به هیئت زاپاتیستی آنان را همراهی می‌کند، در نشستی در محل «آس پدیرناس» اعلام کرد که یک گروه دیگر، متشکل از ۱۵۰ نفر زاپاتیست‌ تا ۱۵ روز دیگر به پاریس خواهد آمد تا اعضای آن از آنجا عازم کشورهای مختلف اروپا بشوند و در جلسات مختلف به تبادل نظر و تجربه با نیروهای دیگر بپردازند.
جمع ما نیز در پاریس در استقبال از این ابتکار شرکت خواهد داشت.
http://enlacezapatista.ezln.org.mx/

قسمت چهاردهم و هشدار دوم درباره آنچه قریب‌الوقوع است:

اصل (دیگر) طرد شق ثالث

نوامبر ۲۰۲۳

   جلسه یک سال پیش بود. یک صبح زود در ماه نوامبر. سرد بود. معاون فرمانده شورشی مویسس به مقر کاپیتان رسید (بله، اشتباه نمی‌کنید، در آن زمان معاون فرمانده گالئانو دیگر مرده بود، اما مرگ او علنی نشده بود). جلسه با زنان و مردان رئیس دیرتمام شده بود و معاون فرمانده مویسس وقت گذاشت تا از من بپرسد در تحلیلی که باید روز بعد در مجمع ارائه می‌شد تا چه اندازه پیش رفته‌ام. ماه با تنبلی به سمت تربیع اول خود در حرکت بود و جمعیت جهان داشت به ۸ میلیارد نفر می‌رسید. در دفترچه من سه یادداشت به چشم می‌خورد:

   کارلوس اسلیم، ثروتمندترین مرد مکزیک، خطاب به گروهی از دانشجویان: «اکنون آنچه من می‌بینم، مکزیکی سرزنده با رشد پایدار برای همه شماست، با فرصت‌های فراوان برای ایجاد شغل و فعالیت‌های اقتصادی» (۱۰ نوامبر ۲۰۲۲). (نکته: شاید جرایم سازمان یافته را به‌عنوان یک فعالیت اقتصادی که باعث اشتغال‌زایی می‌شود تلقی می‌کند؛ آن هم با کالاهای صادراتی).

« (…)تعداد افرادی که در‌حال‌حاضر در مکزیک مفقودالاثر گزارش شده‌اند، از سال ۱۹۶۴ تا کنون، به ۱۰۷۲۰۱ نفر می‌رسد. یعنی ۷هزار نفر بیشتر از اردیبهشت‌ماه گذشته، وقتی از آستانه ۱۰۰هزار نفر فراتر رفت. (۷ نوامبر ۲۰۲۲)». (يادآوری: به دنبال جستجوگران بگرد).

   بر اساس رپرتاژ گزارشگر ویژه در مورد وضعیت حقوق‌بشر در سرزمین فلسطین اشغالی، از سال ۱۹۶۷ سازمان ملل تعداد اسرای فلسطینی را حدود ۵۰۰۰ نفر، از جمله ۱۶۰ کودک اعلام کرده است. نتانیاهو برای بار سوم ریاست دولت را برعهده گرفت (نوامبر ۲۰۲۲). (نکته: کسی که باد می‌کارد طوفان درو می‌کند).

-*****-

یک شکاف بهعنوان پروژه

   اولین بار نبود که در مورد این موضوع بحث می‌کردیم. باری، در چند ماه گذشته موضوع ثابت همین بود: تشخیصی که می‌توانست به شورا کمک کند تا درباره اینکه «قدم بعدی چیست» تصمیم بگیرد. ماه‌ها بود که در مورد این موضوع بحث کرده بودند، اما ایده- پیشنهاد معاون فرمانده مویسس سامان و تبیین نمی‌یافت. هنوز تنها یک جور شهود بود.

   سخن آغاز کردم: «این‌طور نیست که همه درها بسته باشد؛ چون اصلا دری وجود ندارد. همه درهایی که «واقعی» به نظر می‌رسد، به جایی جز به نقطه شروع منتهی نمی‌شود. هر مسیری که بخواهید امتحان کنید تنها سفری خواهد بود از خلال هزارتویی که در بهترین حالت شما را به ابتدای مسیر می‌برد. و در بدترین حالت، به سوی ناپدید شدن قهری.

معاون فرمانده مویسس در حالی که چندمین سیگارش را روشن می‌کرد پرسید:

   -خب فکر کنم حق با توست، تنها راهی که باقی می‌ماند، باز کردن یک شکاف است. دیگر نباید به دنبال دری در جای دیگری گشت. باید یک در ساخت. زمان می‌برد، بله. و هزینه زیادی خواهد داشت. اما آری، امکان‌پذیر است. گرچه نه هر دری. آنچه بعضی‌ها در سر می‌پرورانند هرگز! هیچ کس!

اشاره کردم: «خود من حتی فکر نمی‌کردم روزی چنین چیزی را بشنوم».

   معاون فرمانده مویسس مدتی متفکر ماند و به کف کومه نگاه کرد که پر از ته سیگار، بقایای تنباکوی پیپ، کبریت سوخته، گل خیس و چند شاخه شکسته بود.

   بعد بلند شد و به سمت در رفت و فقط گفت: «خب، چاره چیست، باید ببینیم… شب دراز است و قلندر بیدار».

-*****-

شکست به عنوان هدف

   برای درک معنای آن گفت‌و‌گوی کوتاه، باید بخشی از کارم به‌عنوان کاپیتان را توضیح دهم. کاری که از مرحوم معاون فرمانده گالئانو به ارث بردم، که به نوبه خود آن را از مرحوم معاون فرمانده مارکوس دریافت کرده بود.

   یک کار بی‌پاداش، ظلمانی و دردناک: پیش‌بینی شکست زاپاتیست‌ها.

وقتی به یک ابتکار فکر می‌کنیم، من به دنبال هر چیزی هستم که می‌تواند باعث شکست آن شود، یا حداقل، تاثیر آن را کاهش دهد. به دنبال مخالف متناقض آن هستم. می‌شود مرا چیزی شبیه، مارکوس «تناقض‌زاده» نامید. بنابراین من برترین و تنها نماینده‌ی «جناح بدبین» زاپاتیسم هستم.

   هدف، حمله با انواع مخالفت‌ها به تمام ابتکارات از لحظه شروع آنهاست. فرض ما بر این است که این باعث می‌شود تا این پیشنهاد، چه سازمانی-داخلی، چه ابتکار خارجی و چه ترکیبی از این دو باشد، پالایش و تحکیم شود.

   به بیانی صریح: زاپاتیسم خود را برای شکست آماده می‌کند. یعنی بدترین سناریو را تصور می‌کند. با در نظر داشتن چنین چشم‌اندازی، برنامه‌ها ترسیم می‌شود و پیشنهادات به تفصیل می‌رسد.

   برای تصور این «شکست‌های آینده»، از علومی که در اختیار داریم استفاده می‌شود. باید در همه جا جستجو کرد (و وقتی می‌گویم «همه جا» منظورم همه جا است، از جمله شبکه‌های اجتماعی و مزارع ربات‌سازی آنها، اخبار جعلی و ترفندهایی که برای به‌دست‌آوردن «فالوور» زده می‌شود)، بیشترین حجم داده‌ها و اطلاعات را به دست آورد، آنها را مقایسه کرد و به این ترتیب تشخیص داد که طوفان در بدترین حالتش چگونه است و نتیجه آن چیست.

   آنها باید سعی کنند بفهمند که مسئله نه ایجاد یک قطعیت، بلکه پروراندن یک فرضیه وحشتناک است. به قول آن مرحوم: «فرض کنید همه چیز به‌درک واصل شود». برخلاف تصور، این فاجعه شامل ناپدید شدن ما نمی‌شود، بلکه چیزی بدتر از آن را آبستن است: انقراض نوع بشر، دست‌کم آن‌طور که ما امروز تصورش می‌کنیم.

   فاجعه تصور می‌شود و ما شروع به جستجوی داده‌هایی می‌کنیم که آن را تأیید می‌کند. داده‌های واقعی، نه پیشگویی‌های نوستراداموس یا وقایع آخرالزمانی کتاب مقدس و امثالهم. یعنی داده‌های علمی. سپس به انتشارات علمی، داده‌های مالی، گرایش‌ها، سوابق حقایق و بسیاری دیگر از نشریات مراجعه می‌شود.

   از این آینده فرضی، عقربه‌های ساعت به‌صورت معکوس شروع به حرکت می‌کند.

-*****-

اصل طرد شق ثالث

با پیش‌رو داشتن تصویر فروپاشی و درک اجتناب‌ناپذیر بودن آن، اصل طرد شق ثالث اعمال می‌شود.

   نه، منظور آن اصل شناخته‌شده نیست. این اختراع معاون فرمانده مرحوم مارکوس است. آن وقت‌ها که او ستوان بود، می‌گفت که در صورت عدم موفقیت در کاری، اول راه حلی جستجو می‌شد. دومین قدم، تصحیح اشتباه بود؛ و سومی، چون سومی وجود نداشت، به حالت «چاره‌ای نیست» باقی می‌ماند. او بعدا آن قاعده را اصلاح کرد تا به آن چیزی رسید که اکنون برای شما توضیح می‌دهم: هرگاه فرضیه‌ای را بر اساس داده‌های واقعی و تحلیل علمی استوار کردیم، باید به دنبال دو عنصر بود که با ماهیت فرضیه فوق‌الذکر مغایرت داشته باشند. اگر این دو عنصر پیدا شد، دیگر به دنبال سومی نمی‌گردیم: یا باید در فرضیه تجدید نظر کرد و یا آن را با سختگیرترین قاضی روبه‌رو نمود: واقعیت.

لازم به توضیح است که وقتی زاپاتیست‌ها از«واقعیت» صحبت می‌کنند، کنش خود را نیز در آن واقعیت گنجانده‌اند. چیزی که شما آن را «عمل» می‌نامید.

   اکنون همین قانون را اعمال می‌کنم. اگر حداقل ۲ عنصر پیدا کنم که با فرضیه من در تضاد باشد، جستجو را رها می‌کنم، آن فرضیه را کنار می‌گذارم و به دنبال فرضیه دیگری می‌گردم.

فرضیه پیچیده

   فرضیه من این است: هیچ راه‌حلی وجود ندارد.

یادداشت:

   همزیستی متعادل بین انسان و طبیعت اکنون غیرممکن است. در تقابل این دو با یکدیگر، آن که بیشترین زمان را در اختیار داشته باشد پیروز می‌شود: طبیعت. سرمایه رابطه انسان با طبیعت را به تقابل و جنگ و غارت و ویرانگری تبدیل کرده است. هدف این جنگ، نابودی حریف، یعنی طبیعت است (که شامل انسان‌ها نیز می‌شود). با معیار «منسوخیت برنامه‌ریزی شده؟» (یا «انقضای موعود»)، «انسان» به‌عنوان کالا در هر جنگ منقضی می‌شود.

   منطق سرمایه، سود بیشتر با حداکثر سرعت است. این باعث می‌شود که این سیستم به یک ماشین زباله‌ساز غول‌پیکر تبدیل شود که از جمله انسان را نیز دور می‌ریزد. در طوفان، روابط اجتماعی مختل می‌شود و سرمایه‌های غیرمولد میلیون‌ها نفر را به بیکاری و از آنجا به «اشتغالِ جایگزین» در جنایت و مهاجرت سوق می‌دهند. تخریب سرزمین‌ها، خالی شدن آنها از سکنه را در بر دارد. «پدیده» مهاجرت مقدمه فاجعه نیست، تأیید آن است. اثر مهاجرت ایجاد «ملت‌هایی در درون ملت‌ها» است، کاروان‌های بزرگ مهاجری که با دیوارهای سیمانی، پلیسی، نظامی، جنایی، بوروکراتیک، نژادی و اقتصادی برخورد می‌کنند.

   وقتی از مهاجرت صحبت می کنیم، مهاجرت‌های دیگری را که پیش از واقعه کنونی رخ داده فراموش می‌کنیم: مهاجرت جمعیت بومی در درون قلمروهای خود، قلمرویی که اکنون به کالا تبدیل شده است. آیا مردم فلسطین تبدیل به مهاجرانی نشده‌اند که باید از سرزمین‌هایشان اخراج شوند؟ آیا همین اتفاق در مورد مردم بومی جهان نمی‌افتد؟

   برای مثال، در مکزیک، جوامع بومی «دشمنان غریبی» هستند که به خود جرأت می‌دهند به خاک مزرعه سیستم که بین رودخانه‌های براوو و سوشیاته قرار دارد، «بی حرمتی» کند. برای مبارزه با این «دشمن» هزاران سرباز و پلیس، پروژه های بزرگ، خرید وجدان، سرکوب، ناپدید‌سازی قهری، قتل و یک کارخانه واقعی تولید افرادِ گناهکار وجود دارد (ر.ک. به https://frayba.org.mx/). قتل برادر سامیر فلورس سوبرانس و ده‌ها نفر دیگر از محافظان طبیعت، مبین پروژه فعلی دولت است.

«ترس از دیگری» به درجات پارانویای آشکار رسیده است. مسئولیت کمبود، فقر، بدبختی و جنایت با سیستم است، اما اکنون تقصیر به گردن مهاجری گذاشته می‌شود که باید تا نابودی با او مبارزه کرد.

   در «سیاست» گزینه‌ها و پیشنهادهایی ارائه می‌شود که یکی از دیگری نادرست‌تر است؛ فرقه‌های جدید، ناسیونالیسم‌های جدید، قدیمی یا بازیافتی، دین نوین شبکه‌های اجتماعی و پیامبران جدید آن: «اینفلوئنسرها»… و جنگ، همیشه جنگ.

   بحران سیاست، بحران، یافتن جایگزینی برای هرج‌و‌مرج است. توالی دیوانه‌وار دولت‌های راست، راست افراطی، میانه‌گراهای ناموجود، و آنها که متکبرانه خود را «چپ» می‌نامند، تنها بازتابی از یک بازار متغیر است: وقتی مدل‌های جدیدی از تلفن‌های همراه وجود دارد، چرا گزینه‌های سیاسی «جدید» نداشته باشیم؟

   دولت-ملت‌ها به هیأت مامورین گمرک سرمایه درمی‌آیند. هیچ دولتی وجود ندارد، همگی یک گشت مرزبانی واحد هستند با رنگ‌ها و پرچم‌های مختلف. مناقشه بین «دولت فربه» و «دولت گرسنه» تنها به مثابه پنهان کردن ناموفق ماهیت اصلی آنها است: سرکوب.

   سرمایه در شمایل یک بهانه‌ی نظری-ایدئولوژیک جایگزین نئولیبرالیسم می‌شود و پیامد منطقی آن نئومالتوسیانیسم است. یعنی جنگی برای نابودی جمعیت‌های بزرگ که هدف آن رسیدن به سعادت در جامعه مدرن است. جنگ حاصل کارکرد غلط دستگاه نیست، بلکه به منزله‌ی «تعمیر و نگهداری منظم» آن است تا کاربری و عمر طولانی‌اش را تضمین کند: کاهش شدید تقاضا برای جبران محدودیت‌های عرضه.

   مسئله تنها نئوداروینیسم اجتماعی (افراد قوی و ثروتمند، قوی‌تر و ثروتمندتر می‌شوند و افراد ضعیف و فقیر، ضعیف‌تر و فقیرتر) یا «اصلاح نژادی» که یکی از حقایق ایدئولوژیک جنگ نازی‌ها برای نابودی یهودیان بود، نیست. این یک کمپین جهانی برای از بین بردن اکثریت جمعیت در جهان است: محرومان؛ یعنی محروم کردن آنها از زندگی نیز. اگر منابع کره زمین کافی نیست و سیاره جایگزینی وجود ندارد (یا هنوز پیدا نشده است، اگرچه دارند روی آن کار می‌کنند)، پس باید به شدت جمعیت را کاهش داد. مسئله بر سر کوچک کردن سیاره از طریق کاهش جمعیت و سازماندهی مجدد است، نه تنها در برخی مناطق، بلکه در کل جهان: نکبتی برای تمام سیاره.

اگر خانه را دیگر نمی‌توان گسترش داد و یا امکان افزودن طبقات بیشتر وجود ندارد، اگر ساکنان زیرزمین می‌خواهند به طبقه همکف بیایند، به انبار دستبرد بزنند و لعنتی‌ها دست از تولید مثل هم برنمی‌دارند، اگر «بهشت‌های زیست‌محیطی» یا «خودپایدار» (که در واقع فقط «اتاق‌های وحشت» سرمایه هستند) کافی نیست، اگر کسانی که در طبقه اول هستند اتاق‌های طبقه دوم را می‌خواهند و غیره… به‌طور خلاصه، اگر «تمدن مدرن» و هسته اصلی آن (مالکیت خصوصی بر وسایل تولید، توزیع و مصرف) در خطر است، خب، پس باید مستاجران را بیرون کرد –و از کسانی که در زیرزمین هستند شروع کرد– تا «تعادل» برقرار شود.

   اگر این کره دارد از منابع و سرزمین تهی می‌گردد، نوعی «رژیم غذایی» برای کاهش چاقی سیاره دنبال می‌شود. جست‌وجوی سیاره‌ای دیگر با مشکلات پیش‌بینی‌نشده‌ای همراه بوده است. یک مسابقه فضایی قابل پیش‌بینی است، اما موفقیت آن هنوز امری بسیار ناشناخته است. در عوض، جنگ‌ها «اثربخشی» خود را نشان داده‌اند.

   تسخیر سرزمین‌ها، رشد تصاعدی «مازادها»، «حذف‌‌شدگان» یا «بی‌مصرف‌ها‌« را به همراه داشت. جنگ بر سر تقسیم دارایی ادامه دارد. جنگ‌ها در‌عین‌حال دو مزیت دارند: تولید جنگ‌افزار و شرکت‌های تابعه آن را احیا می‌کنند و آنچه اضافه است را به شیوه‌ای سریع و برگشت‌ناپذیر از بین می‌برند.

   ناسیونالیسم‌ها نه تنها دوباره ظهور خواهند کرد یا نفس تازه‌ای به آنها دمیده خواهند شد (و آمد‌و‌شد پیشنهادهای سیاسی راست افراطی از همین‌رو در جریان است)، بلکه پایه معنوی لازم برای جنگ هستند. «آنکه مسئول کاستی‌های توست، همان کسی است که در کنارت است. به‌همین‌دلیل است که تیم شما می‌بازد». این است منطق «میله‌ها»، «باتوم‌ها» و «چماقداران» –ملی، نژادی، مذهبی، سیاسی، عقیدتی، جنسیتی– که مشوق جنگ‌های متوسط، بزرگ و کوچکی هستند که با وجود تفاوت در ابعادشان همگی هدف پاکسازی را دنبال می‌کنند.

   بنابراین: سرمایه‌داری منقضی نمی‌شود، بلکه فقط دگرگون می‌شود.

   دولت-ملت‌ها مدت‌هاست از ایفای نقش خود به‌عنوان یک سرزمین-حکومت-جمعیتی با ویژگی‌های مشترک (زبان، پول، نظام حقوقی، فرهنگ و غیره) دست برداشته اند. دولت‌های ملی اکنون مواضع نظامی یک ارتش واحد هستند: ارتش کارتل سرمایه. در این سیستم جرایم جهانی، دولت‌ها «رئیس‌های محلی» هستند که کنترل یک سرزمین را حفظ می‌کنند. دعواهای سیاسی، انتخاباتی یا غیر‌انتخاباتی، بر سر این است که چه کسی به مقام ریاست ارتقا می‌یابد. «باجگیری» از طریق مالیات برای تامین بودجه کارزارهای انتخاباتی و روند انتخابات انجام می‌شود. جرایم سازمان نیافته بدین ترتیب بازتولید خود را تأمین مالی می‌کنند، اگرچه ناتوانی‌ آنها در تضمین امنیت و عدالت برای آدم‌هایشان به‌طور فزاینده‌ای مشهود است. در سیاست مدرن، سران کارتل‌های ملی با انتخابات تعیین می‌شوند.

   از این مجموعه تضادها جامعه جدیدی پدید نمی‌آید. فاجعه، پایان نظام سرمایه‌داری را به همراه ندارد، بلکه شکل دیگری از خصلت غارتگرانه آن است. آینده‌ی سرمایه همان گذشته و حال مردسالارانه‌اش است: استثمار، سرکوب، سلب مالکیت و تحقیر. سیستم برای حل هر بحرانی، همیشه جنگی دم دست دارد. بنابراین نمی‌توانیم برای فروپاشی جایگزینی فراتراز بقای خودمان به‌عنوان جوامع بومی ترسیم کنیم یا بسازیم.

   اکثریت مردم فاجعه ممکن را نمی‌بینند یا باور نمی‌کنند. سرمایه توانسته است سمبل‌کاری و انکارگرایی را به کدهای فرهنگی اساسی فرودستان القا کند.

به‌جز برخی جوامع بومی، مردم در حال مقاومت و برخی جمع‌ها و گروه‌ها، نمی‌توان جایگزینی ساخت که فراتر از حداقل‌های محلی باشد.

   رواج مفهوم دولت-ملت در مخیله فرودستان به منزله‌ی مانعی است که مبارزات را جدا، منزوی و پراکنده نگه می‌دارد. مرزهایی که آنها را از هم جدا می‌کند فقط جغرافیایی نیست.

-*****-

تضادها 

   یادداشت:

   سری اول تناقضات:

   مبارزه برادران منطقه چولوتکا علیه شرکت بونافونت، در پوئبلا، مکزیک (۲۰۲۱ـ۲۰۲۲). وقتی ساکنان منطقه دیدند چشمه‌هایشان در حال خشک شدن است، سرشان را برگرداندند و به مسئولش نگاه کردند: شرکت  بونافونت، متعلق به دانونه. آنها خودشان را سازماندهی کرده و کارخانه‌‌ای را که بطری‌های آب را تولید می‌کرد اشغال کردند. چشمه‌ها جانی تازه یافت و آب و حیات به سرزمین‌هایشان بازگشت. طبیعت به این ترتیب به اقدام مدافعان خود پاسخ داد و گفته دهقانان را تأیید کرد: آن شرکت داشت آب را می‌درید. نیروی سرکوبی که آنها را بیرون کرد، پس از مدتی نتوانست واقعیت را پنهان کند: مردم از زندگی دفاع کردند و شرکت و دولت از مرگ. مادر زمین به سوال اینگونه پاسخ داد: بله، چاره وجود دارد، من به کسانی که از وجود من دفاع می‌کنند زندگی می‌بخشم؛ اگر به یکدیگر احترام بگذاریم و اهمیت دهیم، می‌توانیم با هم زندگی کنیم.

   پاندمی (۲۰۲۰). حیوانات موقعیت خود را در برخی از مناطق شهری متروکه بازیافتند، اگرچه این امر موقت بود. آب، هوا، گیاهان و جانوران مهلتی یافتند و خود را بازسازی کردند، اگرچه در مدت کوتاهی دوباره تحت سلطه درآمدند. بدین صورت آنها نشان دادند که مهاجم کیست.

   سفر برای زندگی (۲۰۲۱). در شرق، یعنی در اروپا، نمونه‌هایی از مقاومت در برابر ویرانی، به‌ویژه ایجاد رابطه‌ای دیگر با مادر زمین وجود دارد. گزارش‌ها، داستان‌ها و حکایت‌های مربوطه آنقدر زیاد است که در این یادداشت‌ها نمی‌گنجد، اما همگی دال بر این است که واقعیت آن‌جا فقط بیگانه‌هراسی و حماقت و تکبر دولت‌ها نیست. امیدواریم بتوانیم تلاش‌های مشابهی را در سایر مناطق جغرافیایی پیدا کنیم.

   بنابراین: همزیستی متوازن با طبیعت امکان‌پذیر است. باید نمونه‌های بیشتری از این دست وجود داشته باشد. توجه: باید به دنبال داده‌های بیشتر بود، گزارش‌های هیئت «نابهنگام» پس از بازگشت از سفر برای زندگی ـ فصل اروپا را دوباره مرور کرد، یعنی آنچه را که دیدند و آموختند، و اقدامات CNI و سایر سازمان‌ها و جنبش‌های خواهران و برادران بومی ما در جهان را دنبال کرد؛ و به گزینه‌های جایگزین در مناطق شهری توجه خاص نمود.

   نتیجه‌گیری جزئی: تضادهای شناسایی شده یکی از ارکان فرضیه پیچیده ما را دستخوش بحران می‌کند، اما ماهیت آن را هنوز نه. «سرمایه‌داری به‌اصطلاح سبز» به‌خوبی می‌تواند این مقاومت‌ها را جذب یا جایگزین کند.

   سری دوم تناقضات:

   وجود و تداوم ششمین بیانیه از جنگل لاکاندون، و مردم، جمع‌ها، گروه‌ها، تیم‌ها، سازمان‌ها و جنبش‌هایی که در اعلامیه برای زندگی تجسم یافتند و بسیاری افراد دیگر در خیلی جاهای دیگر. کسانی هستند که مقاومت و عصیان می‌کنند و سعی دارند خودشان را پیدا کنند. اما باید جستجو کرد. و این همان چیزی است که جستجوگران به ما می‌آموزند: جستجو یک مبارزه ضروری، فوری و حیاتی است. گرچه همه چیز علیه ایشان است، آنها حتی کوچکترین روزنه امید را رها نمی‌کنند.

   نتیجه‌گیری جزئی: احتمال همزمانی مقاومت و شورش، حتی اگر احتمالی خفیف، حداقل، و یا به طرز مضحکی غیرمحتمل باشد، ماشین را به لغزش وا‌می‌دارد. که البته به معنای تخریب آن نیست. نه هنوز. نقش جادوگران سرخ تعیین‌کننده خواهد بود.

   بله، درصد احتمال پیروزی زندگی بر مرگ مضحک است. پس گزینه‌هایی وجود دارد: تسلیم شدن، بی‌شرمی و مذهبِ هرچه پیش‌آید خوش آید (یا «چو فردا شود فکر فردا کنیم» به‌عنوان فلسفه زندگی).

   و با این حال، کسانی هستند که از دیوارها، مرزها، مقررات… و قانون احتمالات سرپیچی می‌کنند.

   سری سوم تناقضات: لازم نیست. اصل طرد شق ثالث اعمال می‌شود.

   نتیجه‌گیری کلی: بنابراین باید فرضیه دیگری مطرح شود.

-*****-

آها! آیا فکر می‌کردید ابتکار یا قدمی که زاپاتیست‌ها اعلام کردند، ناپدید شدن MAREZ و JBGها، وارونه شدن هرم و تولد GAL ها بود؟

   خب متاسفم که آرامشتان را برهم می‌زنم…این‌طور نیست. به قبل از به‌اصطلاح «قسمت اول» و بحث در مورد انگیزه‌های گرگ‌ها و چوپان‌ها برگردید. خب برگشتید؟ حالا این چند خط را آنجا بیافزایید:

«با اذن و لطف مافوق‌هایمان، مناظر شگفت‌انگیز و وحشتناکی را که چشمانم در این سرزمین‌ها دیده است برایتان وصف می‌کنم. در سی‌امین سال مقاومت و با اولین روشنایی روز، چشمانم تصاویری را دید و صداهایی را شنید که تا به حال ندیده و نشنیده بود و با این حال همیشه کلمات مرا نیز زیر نظر داشت. قلب دیکته می‌کند و دست می‌نویسد: سپیده‌دم بود و آن بالاها بود، جیرجیرک‌ها و ستاره‌ها برای زمین مبارزه می‌کردند…».

کاپیتان

  این نوشته در آن زمان ظاهر نشد زیرا شما نه از مرگ معاون فرمانده گالئانو اطلاع داشتید و نه از سایر مرگ‌های ضروری. اما ما زاپاتیست‌ها این‌گونه هستیم: همیشه بیش از آنچه می‌گوییم سکوت می‌کنیم. انگار مصمم باشیم پازلی را طراحی کنیم که همیشه ناتمام است و یک قطعه کم دارد، همیشه با این سوال نابهنگام: خود شما چطور؟

از کوهستان‌های جنوب شرقی مکزیک

کاپیتان

۱، ۲، ۱۰، ۲۰، ۳۰، ۴۰ سال بعد.

بعدالتحریر- پس گفتی چقدر مانده؟ خب دیگر… شب دراز است و قلندر بیدار.